تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان ساطور - PDF | ندای اجبار دانلود رمان ساطور - PDF | ندای اجبار

قسمتی از متن رمان

یک چشمش را بست و دیگری را تا آنجا که میتوانست باز نگه داشت...گفت:
-اینطوری خوبه؟؟؟
همه ی جماعت بلند زدند زیر خنده:
-آخه دیوونه نمایشِ هنریه... طنز که نیست ، با این قیافت...
این را پارسا گفت، البته نه همراه با خنده ی جماعت، بلکه عصبی... بهش نزدیکش شد و با تذکر و جدیت تمام گفت:
-سیا بجانِ خودم مسخره بازی درآووردی با تیپا (لگد) میندازمت بیرون...
جمعیت خنده ی خفه ای کرد... یکی از آن جمعیت که از اتفاق همگی دختر بودند گفت:
-آقای پارسا ساعت شیشه ها...!
سیاوش تکه ای پراند و گفت:
-خب زود باش مردم میخوان برن سرِ قرار...
باز همه ی دختر ها که حدودا 15 نفری بودند، خندیدند... جز همانی که بهش متلک انداخته بود... او هم حرصی و آتشی جلو آمد و گفت:
-نخیر جنابِ فتوحی... من قرارامو این موقع نمیرم...!
 منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان