تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان افسونگری از جنس غم PDF دانلود رمان افسونگری از جنس غم PDF

 

قسمتی از متن رمان :

ساعت پنج بود كه رسيدم خونه. امين و پريناز خونه ما بودن و همه شيك و پيك كرده بودن.با تعجب پرسيدم:
-مهموني دعوتيم؟
داداش امين كه قيافه پكري داشت بي حوصله جواب داد:نه ولي چندتا مهمون مزاحم داريم!
من- مامان كيه مهمونمون كه داداش انقد شاكيه از دستش؟!
مامانم يه ذره من و من كرد و بعد گفت:برو لباساتو عوض كن يه دستي به سر و صورتت بكش امشب اميرحسين و عمه ميان اينجا براي امر خير!
تا اسم اميرحسين اومد تمام تنم يخ كرد!هيچوقت دل خوشي ازش نداشتم.آدم عصبي بود و براي اينكه حرفشو به كرسي بنشونه زمين و زمانو بهم ميريخت. يادمه بچه كه بوديم يه دفعه داشتيم باهم تو حياط خونه عمه بازي ميكرديم؛ پسر همسايشونم با ما بود كه اسمش مرتضي بود.مرتضي از سر بچگي با من مهربون بود و زود با من صميمي شد.يادمه وقتي يه پروانه گرفت و با كلي ذوق و شوق اومد بهم نشونش داد اميرحسين با يه آجر چنان تو سرش زد كه بنده خدا سرش شكست و با كلي داد و فرياد بردنش بيمارستان.از همون موقع بود كه از اميرحسين بدم اومد و يه ترسي ازش تو دلم نشست. بعد از اون قضيه من از ترس اينكه با آجر سر منم بشكنه هيچوقت باهاش بازي نكردم و وقتي هم كه بزرگتر شديم زياد باهم صميمي نبوديم.نميدونم حالا چرا ميخواست بياد خاستگاري من؟من كه هيچوقت روي خوش بهش نشون نميدادم.شايد اميرحسين از بچگي به من علاقه داشته؛حالا كه فكر ميكنم ميبينم شايد براي همينم سر مرتضي رو با آجر شكسته!درهرصورت ديوونست!مهاله زنش بشم.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان