تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت3

*****
- من دیگه برم مائده خانم.
- بودی گلم.
- نه دیگه بهتره برم...دیر وقته.
- هر جور راحتی دخترم.
یگانه از خونه ی رضایی ها بیرون اومد و وارد خونه خودش شد.
- لعنتی اگه تو اون اتاق نبود می تونستم اطلاعاتشو دربیارما...ای لعنت به ذاتت.
تلفنش زنگ خورد- چیه کیوان؟
- چه خبر از خونه اونا.
- از کجا فهمیدی؟
- تو خونه ت دوربین داریم.
- تو خجالت نمی کشی؟
- نه.
- می دونم با وجودت ناسازگاره.
- دلم می خواد زودتر شر اینا رو بکنم.
- اعصابم خورده.
- چی شده؟
- امشب امکانش بود که اطلاعاتو گیر بیارم. منتها پسره تو اتاقش بود نشد.یعنی من فکر کردم نیست.
- یگانه مواظب باشیا...گیر بیفتی...
- بله به تو ربطی نداره.فهمیدم...دیگه هم الکی بهم زنگ نزن.

داشت کلتشو تمیز می کرد که کسی زنگ در رو زد.کلت رو جمع کرد و گذاشتش یه جای محفوظ و در رو باز کرد.مائده بود.
- سلام مانده خانم.
- سلام دخترم...خوبی؟
- ممنونم.
- یه خواهشی داشتم عزیزم.
- بفرمایید.
- راستش...من داشتم لپ تاپ افشینو تمیز می کردم فکر کنم خرابش کردم.
یگانه سرشو برد جلو- چجوری تمیزش کردین؟
- با پاک کننده.
- اوپس.
- خراب میشه؟
یگانه ابروهایش رو بالا برد- باید ببینم.شاید رو کیبردش آب ریخته.
- میای یه نگاهی بکنی...آخه افشین رو کامپیوترش خیلی حساسه.
- باشه حتما.فقط من یه چیزی بپوشم.
به تاپش اشاره کرد- الان میام.
چند دقیقه بعد یگانه در لپ تاپ افشین رو باز کرد و روشنش کرد.ویندوز بالا اومد.
مائده- من برم برات جایی بیارم.
- زحمت می شه.
- نه بابا چه زحمتی.
وقتی مائده رفت یگانه وارد اکانت افشین شد.خوشبختانه رمز نداشت.کمی در فایل هاش گشت زد.چند تا فایل پی دی اف پیدا کرد که توی یه پوشه به نام مهم ذخیره شده بودن.فلشش رو که به جاکلیدیش وصل بود به کامپیوتر زد و فایل ها رو کپی کرد.لپ تاپ رو درست سر جاش گذاشت و به پذیرایی رفت.
- مائده خانم سالم سالمه.
- خب خدا رو شکر.بیا بشین یه چایی بخور.
- راستش یه مقدار درس دارم.
- مگه درست تموم نشده.
یگانه کمی هل شد- خب برای فوق می خونم.
- آها...خوب پس..
- مزاحمتون نمی شم.خدانگهدار.
فلش رو به لپ تاپش زد.فایل ها رمز داشتن.
تلفنش زنگ زد- بگو؟
- چی پیدا کردی؟
- تو کامپیوتر افشین چندتا پی دی اف پیدا کردم منتها رمز داره.
- سعی کن پیداشون کنی.

- امر دیگه؟دارم همینکارو می کنم.


یه ذره شیرینی درست کرد و برد دم خونه رضایی ها.افشین در رو باز کرد.یه حوله رو سرش بود و داشت موهاشو خشک می کرد.
- سلام.
- سلام مرسده خانم.خوب هستین؟
- ممنونم...براتون شیرینی درست کردم.
- برای من؟
یگانه خندید- برای همه خانواده تون.
- آها...ببخشید مرسی.زحمت کشیدین.
یگانه پلکی زد و چشم های سبزش رو به چشم های مشکی افشین دوخت.افشین برای چند ثانیه بی اختیار به یگانه نگاه کرد.بعد از چند ثانیه متوجه شد و نگاهشو به زمین دوخت.
یگانه- با اجازه من برم.
وقتی در رو می بست افشین همونجا ایستاده بود.
*****
- افشین...افشین چی شده؟
نگاهی به آرتین انداختم که داشت از پله ها بالا میومد.
- هیچی.
- این چیه دستت.
- مرسده درست کرده.
- از این کارام بلده؟ آفرین.خب الان چرا خشکت زده؟
- هان...نه هیچی بریم تو.
در رو بستم و ظرف رو روی میز گذاشتم.آرتین در حالیکه داشت یکی یکی شیرینی ها رو می خورد پرسید
- مامان کو؟
- با شیوا و مهتاب رفتن بیرون.
- بدون من؟
- جنابتون سر کار بودی.
- حالا کجا رفتن؟
- انگار واسه مهتاب می خواستن لباس بگیرن.
- این بچه منو ورشکست کرد انقدر که لباس براش خریدیم.کی رفتن؟
نگاهی به ساعت انداختم- ساعت 6 بعد از ظهره...
- نگفتم ساعت چنده می گم کی رفتن؟
خیلی آروم گفتم- ده صبح.
آرتین تقریبا داد زد- کی؟ده صبح؟
بعد سریع شماره گرفت.چند بار شماره گرفت.روی مبل خودشو پرت کرد- نه مامان جواب می ده نه شیوا.
- می رم ببینم شاید پیش مرسده ان.
- بریم...با هم بریم.
در زدم.آرتین کنارم بی قرار بود.مرسده در رو باز کرد- بله؟
- مرسده خانم مامان و شیوا پیش شما نیومدن؟
لباشو جمع کرد- نه.
- اصلا ندیدینشون؟
- نه از صبح که داشتن می رفتن بیرون و باهاشون سلام و علیک کردم دیگه ندیدمشون.اتفاقی افتاده؟
- نه...نه.
آرتین- مرسده خانم زنگم بهتون نزدن؟
- نه...دارین نگرانم می کنین.
آرتین همونطور که دستمو می کشید گفت- اتفاقی نیفتاده.
*****
تلفنش رو برداشت و شماره گرفت- الو کیوان.
- چیه چی کار داری؟
- اونا پیش توان؟
- کیا؟
- مائده و شیوا و مهتاب.
- آره همینجان.
- برای چی نقشه رو تغییر دادین بدون اینکه بهم بگین؟
- کارتو راحت کردیم...اینطوری از کشتن سه نفر فارغ شدی.فقط می مونه اون دوتا نره غول.
- اگه بفهمن گروگان گیری کردین که اصلا دستم بهشون نمی رسه.
- دستور از رئیس بود.من کاره ای نبودم.
- خیلی احمقی...
و گوشی رو پرت کرد.

 


باید دست به کار می شد.باید رمز فایل ها رو بدست می آورد.صدای ترمز یه ماشین اومد.پرده رو زد کنار.افشین و آرتین از ماشین پیاده شدند.یگانه کلتش رو از جعبه ش درآورد و پشت درایستاد.افشین و آرتین در خونه شونو باز کردند و خواستن برن تو که یگانه در رو سریع باز کرد.دو برادر با هم برگشتند و با دیدن یگانه سلام کردند.
یگانه لبخندی زد- سلام...خویبن؟
به ارومی کلتش رو به سمت افشین گرفت- من خیلی خوبم.
افشین زل زد به کلت- کلت طلایی؟ همون...
- همون که خیلی دنبال صاحبش می گشتی.
آرتین- تو؟
- آره من...اسلحه هاتونو دربیارین و بدین به من.
آریتن نگاهی به برادرش کرد.یگانه با فراست قصدشون رو فهمید- حرکت بیجا بکنین مختون سوراخ شده.مطمئن باشین سرعتم از شما دو تا بیشتره.
دو برادر اسلحه شونو به یگانه دادن.
- حالا برین تو...یالا.
- مرسده خانم...
- آقا افشین برو تو...در ضمن من مرسده نیستم اسمم یگانه ست.

ادامه دارد...

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان