تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت4

*****
کپ کرده بودم.من یه فکر دیگه در مورد مرسده...یعنی یگانه می کردم.می خواستم به مامان بگم بره خواستگاریش...خنده داره. با دست بندامون دستامونو به صندلی بست.
- خب...تمام اطلاعاتت رو می خوام.
خندیدم- کدومشون؟
- هرچی در مورد قتل سرهنگ و هر اتفاقی که به اون مربوطه داری.
- اگه ندم.؟
- خانواده تو بهت نمیدم.
از این همه پستی تعجب کردم.آرتین تقریبا داد کشید- ولشون نکنی خودم می کشمت آشغال هرزه.
یگانه با کلتش محکم زد تو صورت آرتین.خون از دماغ آرتین زد بیرون.
- به دفعه دیگه مضخرف بگی حسابت با کرام الکاتبینه.
- آریتن یه لحظه...تو چی می خوای؟

یگانه سرشو مالش داد- خودت چی فکر می کنی؟
- من فکر می کنم تو اطلاعاتو از من می گیری...بعد همه مونو می کشی...ماموریتت اینه.
- آفرین..خوب حدس زدی.دقیقا همینه.
- پس من بهت اطلاعات رو نمی دم.
کلتش رو گرفت طرفم.سوزش بدی تو پام پیچید.از درد تند تند نفس می کشیدم.
- خیلی آشغالی.
- یه چیز جدیدتر بگو عزیزم.
بعد اومد طرفم و دستش رو روی گونه م گذاشت.سرمو تکون دادم.
- می دونستی حیلی خوش قیافه ای؟
- در عوض تو عین دیوی.
- هر طور میلته.
گلوله بعدی تو دستم جا گرفت.
آرتین داد زد- ولش کن لجاره.
- مگه من به تو نمی گم درست حرف بزن.
- خفه شو...
یگانه با بی رحمی بهم نگاه کرد- اگر اطلاعاتو ندی داداشتو اول عقیم می کنم بعد با زجر جلوت می کشمش.مهتاب کوچولو رو بگو. هم پدرش می میره.هم مادرش و هم مادربزرگش. تو چطور می تونی ده سال دیگه تو روش نگاه کنی و بگی مادر و پدرش به خاطر تو مردن؟
نفس عمیقی کشیدم- باشه...تو بردی.فقط کاریشون نداشته باش.قول بده.
- قول می دم.
- تو کامپیوترمه.تو چند تا فایل پی دی اف.
- رمزشونو بگو.
- تو از کجا می دونی رمز دارن.
- چون قبلا گشتم.بگو دیگه...
اسلحه لعنتی شو سمت آرتین گرفت.داد زدم- باشه..باشه.
آرتین - افشین اونا محرمانه ان.
- آرتین چیزی نگو...تورو قرآن چیزی نگو.
- رمزشون artafs213145 هست.
سریع یادداشت کرد و بعد با لبخند گفت- ممنون.
کلت طلایی رو گرفت سمتم.
****


یگانه دوید بیرون.کمی دور و برش رو نگاه کرد. 206 مشکی رنگی رو دید که جلوش ترمز کرد.یگانه در جلو رو باز کرد و خودش رو پرت کرد توش.
- برو...
کیوان گاز داد.در بین راه کیوان پرسید- چی شد؟
- چی می خواستی بشه؟
- چکارشون کردی؟
- گلوله بارونشون کردم.بازم سوالی داری؟
- نه.
- مهتاب و شیوا و مائده رو چکار کردی؟
- زنا مردن...بچه هه رو نکشتیم.
- چرا؟
- سعید گفت می خواد نگهش داره.
- بابا این خله.
- فکر نکنم مشکلی داشته باشه.همه کس و کار اون بچه مردن.نگهش داره مگه چیه؟
- اون مورد رو ول کن...تموم شد.کی می رسیم؟
- اطلاعات رو گیر آوردی؟
- پ ن پ.بدون گرفتن اطلاعات یارو رو کشتم.
- بده...
- چیو؟
- اطلاعاتو دیگه.
یگانه فلشی رو به کیوان داد.
کیوان- رسیدیم.
یگانه به خونه نگاه کرد.کیوان- خونه جدیدته.تمام وسایلت از جمله کلکسیون اسلحه خوشگلت هم تو خونه س.
یگانه لبخندی خشک زد- مرسی.
- برو تو ببین از خونه خوشت میاد.من همینجا منتظرم.
کیوان کلیدها رو به یگانه داد و یگانه از ماشین پیاده شد.یگانه به سمت خونه ویلایی رفت.کلید رو توی قفل گذاشت و در را باز کرد. احساس کرد نیرویی اون رو به عقب هل داد و دیگه چیزی نفهمید.



****
- دکتر نصیر...دکتر بیمارتون به هوش اومد.
سعی می کردم چشمامو باز کنم اما خیلی سخت بود.صدای مردی گوشم رو پرکرد.
- دخترم...دخترم سعی کن چشماتو باز کنی.
بالاخره با زور بازشون کردم- آخ...
- جاییت درد کنه؟
- همه جام...
- اسمت چیه؟
- نمی دونم
- مادر و پدر داری؟
- نمی دونم
سعی کردم بلند بشم- چی شده؟
- دراز بکش دختر.خونه ت منفجر شده.جلوی خونه ت بودی.پرت شدی.سرت خورده به جدول.دو ماه بی هوش بودی.
- من...پول بیمارستان رو میدم.
- کی پول خواست...اونایی که آوردنت پولو دادن.
- کیا؟
- نیم ساعت دیگه پیداشون می شه.
- اسمشون چیه؟
- فکر کنم آرتین و افشین.
- کی هستن؟
- بذار خودشون بیان...
دوباره دراز کشیدم.چم شده بود.هیچی یادم نبود.حتی اسمم.سرم درد می کرد.خواستم بخوابم که در باز شد و دو تا مرد اومدن داخل. نمی شناختشون حتی اگر آشنا بودن.کمی جا به جا شدم.خیلی محکم و با جذبه نگاهم می کردن.
- شما...شما کی هستین؟
یکی شون که دستشو باندپیچی کرده بود و کمی هم می لنگید پوزخند زد- نمی شناسیمون؟
- نه...نه.
- بنده سرگرد افشین رضایی هستم ایشونم برادرم سرگرد آرتین رضایی.
- چه نسبتی با من دارین؟
افشین - متوجه می شی...
آرتین- دکترت گفته حافظه تو از دست دادی.غیر از اون مشکل دیگه ای نداری.مرخصی.
- می گم شماها کی هستین؟
آرتین غرید- با ما میای بعد متوجه می شی.
افشین آروم گفت- آرتین آروم...
- اگه نگین با من چه نسبتی دارین از اینجا تکون نمی خورم.جیغ و داد می کنم که بریزن سرتون.
افشین تند تند گفت- باشه...باشه.من شوهرتم.
آرتین نیم نگاه متعجبی به برادرش انداخت.
زیرلب گفتم- شوهر؟
افشین- چیه؟ معنی شوهرم یادت رفته؟
همونطور که میومد جلو گفت- بدو..لباسات توی کشوی بغل تخته.عوضشون کن بریم.
- کجا؟
- خونت دیگه بدو...
لباسامو برداشتم.آریتن رفت بیرون ولی افشین نشست روی تخت.
- چرا اینجایی؟
- مگه چیه؟
- می خوام لباس عوض کنم.
- خب بکن.
- می شه بری بیرون.
- نه.
- من خجالت می کشم.
- مشکلی نیست...می تونی با همین لباس بیمارستان بیای.
بالاخره لباسامو عوض کردم اما دیدم که نگاهم نمی کرد.به روی خودم نیاوردم.داشتیم از بیمارستان میومدیم بیرون.
- دست و پات چی شده؟
- یه آدم نامرد بهم شلیک کرد.
خیلی بد نگاهم می کرد.آرتین رو پشت فرمون یه ماشین دیدم و رفتم صندلی عقب سوار شدم.

 


- اسم من چیه؟
آرتین از آینه نگاهم کرد اما افشین هیچ عکس العملی نشون نداد.تکرار کردم
- پرسیدم اسمم چیه؟
- مرسده...مرسده تهرانی.
- آهان...
- چند سالمه؟
- 27 سال.
- بچه داریم؟
- نه.
- تو مطمئنی شوهر منی؟
افشین یهو برگشت طرفم- چطور؟
- اصلا عین شوهرا باهام رفتار نمی کنی...
پوزخندی زد- اونا مال شبه عزیزم.
سرخ شدم.
افشین- البته یه چیزی بهت بگم.ما هنوز ازدواج نکردیم.نامزدیم.
- من مادر و پدر هم دارم؟
- نه.
- کی مردن؟
- 6 سال پیش.خواهر برادرم نداری.انقدر سوال نپرس حال ندارم جوابتو بدم.
- تو مادر و پدر داری؟
نگاه خشمگین آرتین داشت وجودم رو از بین می برد.
آرتین- نه...نداریم.
- شما ازدواج کردی؟
- بله...همسرم فوت شده.بچه هم ندارم.
دیگه چیزی نگفتم.اینا چشون بود.می خواستن منو خفه کنن انگار.رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم.افشین دستمو گرفت و وارد آپارتمان شدیم و از پله ها بالا رفتیم.آرتین کلید رو از جیبش درآورد و در رو باز کرد.کفشم رو در آوردم و رفتم داخل.
برگشتم و به افشین نگاه کردم- اتاقتمون کجاست؟
لب هاش رو به هم فشرد.اتاقی رو نشون داد.رفتم توی اون اتاق.توی یه کشو لباس پیدا کردم.یه لباس آستین سه ربع پوشیدم و شلوار جینمو درنیاوردم.شالمو پرت کردم یه گوشه که عکس یه زن رو دیدم با یه بچه بغلش.کنارش افشین و آرتین و یه زن مسن بودن. عکس رو برداشتم و رفتم تو پذیرایی.داشتن با هم حرف می زدن.خودمو کشیدم کنار تا منو نبینن.
- جدا می خوای باهاش ازدواج کنی؟
- آره.
- اجازه پدرش..
- دختر نیست.
- از کجا می دونی؟
- توی بیمارستان به یه دکتر گفتم چک کنه.
آرتین دستشو توی موهاش فرو کرد- اعصابمو به هم می ریزه.
- فعلا کاریش نمی شه کرد.
- نمی خوای بهش بگی؟
بلند گفتم – چیو به من بگه؟
افشین بهم نگاه کرد- گوش وایستاده بودی؟
- آره.بهم بگو...بگو من کیم.بگو چرا وقتی پدرم مرده برای ازدواج اجازه شو می خوای؟ چرا داداشت ازت می پرسه جدا می خوای باهام ازدواج کنی؟ مگه این قضیه جدی و شوخی داره؟ و بگو...اینا کین؟
آرتین سریع اومد کنارم و عکس رو ازم گرفت.
- اینو می بینی...مامانمه.مرده.دو ماهه.اون زنه رو می بینی؟ اون زنمه.شیوا که اونم دوماه پیش مرد...اینم بچه مه..دو ماهه غیبش زده. الان هشت ماهشه.بازم بگم؟
- چرا دعوا می کنی؟ مگه تقصیر منه؟
یه ثانیه فکر کردم می خواد بگه آره...اما چیزی نگفت و از خونه بیرون رفت. 
افشین بهم نزدیک شد- دیگه در این موارد حرف نزن...
همینجور که اون بهم نزدیک می شد عقب عقب می رفتم که خوردم به دیوار.افشین با دستش گردنمو گرفت و یه لحظه فهمیدم که لباش رو لبام بود.چه اشکالی داشت.ما با هم نامزد بودیم.همراهیش کردم.
سرشو برد عقب- به حرفم گوش کن.
سرمو تکون دادم- باشه...

 

 

 

 

 

 

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان