تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت5

افشین و آرتین رفته بودن سرکار.نمی دونستم چرا در رو قفل کرده بودن اما به حرف افشین گوش دادم و اعتراضی نکردم.تصمیم گرفتم دستی به سر و گوش خونه بکشم.خیلی کثیف بود.رفته بودم سراغ کمد که واقعا مصداقی از کمد آقای ووپی بود.همه چیو ریختم بیرون.نیم ساعتی گذشته بود که یه جعبه نقره ای پیدا کردم.روش Y.R حک شده بود.درش رو باز کردم.یه کلت طلایی رو دیدم.با دو تا خشاب پر کنارش.یه چیزی دیدم.توی فکرم...پلک زدم تا از ذهنم بره.سرم رو تکون دادم.یه صدای واضح تو ذهنم پیچید.
- یگانه...یگانه...یاشارو کشتن...یاشارو کشتن...یگانه.
سرمو گرفتم تو دستام.نفس نفس می زدم.
- یاشار...یگانه..اینا کین دیگه؟
کمد رو مرتب کردم و جعبه رو گذاشتم سر جاش.صدای در اومد.از اتاق اومدم بیرون.
افشین- اون تو چکار می کردی؟
- داشتم تمیزکاری می کردم.
کتش رو درآورد و آویزون کرد.
- یگانه کیه؟
سریع به طرفم برگشت- کی؟
- یگانه...یگانه کیه؟
- از کجا می شناسیش؟
- نمی شناسمش.
- از کجا اسمشو می دونی؟
- یه...صدایی تو سرم پیچیده بود آخه...می گفت...یگانه یاشارو کشتن.
سرشو تکون داد- نمی دونم...نمی شناسم.
سری تکون دادم و رفتم تو آشپزخونه تا شام درست کنم.


پتو رو کشیدم روم تا بخوابم.صدای آرتین میومد.
- دادگاه فعلا تشکیل نمی شه.
- طبیعیه ...این دختره چیزی یادش نمیاد.
- تو واقعا می خوای عقدش کنی؟
- آره...وگرنه بهمون اعتماد نمی کنه.
- فقط اگه یادش میومد...فقط اگه می دونست چکارا کرده...خودم می کشتمش.
- آرتین...
- چی؟ زنم مرده.مادرم مرده و بچه م غیبش زده.
- اون مامان منم بود.شیوا جای خواهرم بود...منم مهتابو دوست دارم...فکر نکن خودت فقط نگرانی.
- سختمه اینجا زندگی کردن...
- صبر کن.بذار یادش بیاد...شاید بدونه مسعود کجاست...شاید بدونه مهتابو کی برده.
- دلم می خواد خفه ش کنم.
- تو صبر داشته باش.به خاطر من...لااقل بتونیم مسعود رو محکوم کنیم.
خیلی دلم می خواست برم جلو و ازشون بپرسم در مورد چی دارن حرف می زنن.من باید چی یادم بیاد و چرا آرتین آرزوی کشتن منو داره....اون کلت طلایی مال کیه...یه برق جلوی چشمام دیدم.یه مرد رو دیدم که روی زمین افتاد.پتو رو بیشتر کشیدم روم.این کابوس ها برای چی بود.چشمامو بستم.
- یگانه....تو پاک نیستی.باید بسوزی.بایدبسوزی تا پاک بشی.همه چی تقصیر تو بود.
از خواب پریدم.پتو رو پرت کردم یه گوشه و از اتاق اومدم بیرون.وارد پذیرایی شدم.همه جا خاموش بود.چراغ رو روشن کردم و رفتم تو اَشپزخونه تا یه کم آب بخورم.
- چرا نخوابیدی؟
با وحشت برگشتم.افشین روی صندلی نشسته بود و به من زل زده بود.
- خوابم نبرد.
- خوابیده بودی...خودم دیدم.از خواب پریدی؟
- کابوس دیدم.
- چی دیدی؟
- یه نفر بهم می گفت- که همه چی تقصیر من بوده.
پوزخندی زد و چیزی نگفت.
توپم پر بود- تو یه چیزی در مورد من می دونی و داری پنهونش می کنی و من اصلا از این قضیه خوشم نمیاد.
- به موقعش.
- موقعش کیه؟
- هر وقت جز الان ...ساعت 3 تصفه شبه...من می رم بخوابم.تو هم همینکار رو بکن.
هنوز لنگ می زد و یه پاشو روی زمین می کشید.رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم روی تخت.


- مرسده حاضری؟
از تو آشپزخونه اومدم بیرون- برای چی؟
- بریم محضر.
- الان؟
- پس کی؟
- باشه...صبر کن آماده شم.
لباسام رو پوشیدم و ده دقیقه بعد تو راه محضر بودیم.آرتین رانندگی می کرد.درد پای افشین اجازه رانندگی رو بهش نمی داد.
افشین- به حاجی زنگ زدی؟
آرتین - آره...
- کاشکی یکی دیگه رو پیدا می کردیم که شاهد بشه.
- کی مثلا؟ما کیو می شناسیم؟ سرهنگ مثلا؟ اگه می دونست که دو تاییمونو تیربارون می کرد...
دیگه به این حرفاشون عادت کرده بودم...اگه ازشون می پرسیدم می زدن تو ذوقم و دیگه ادامه نمی دادن.برای همین سعی می کردم بیشتر گوش بدم و از حرفاشون سر در بیارم.
- شناسنامه شو آوردی؟
- آره.
- راستی سرهنگ گفت فردا بریم اداره کار واجب داره باهامون.
- اوکی.
چند دقیقه ای گذشت و رسیدیم.بعد از چند تا زوج نوبت ما شده بود.زوج هایی که همه خندون بودن و دست تو دست هم داشتن.نه مثل من و افشین.من از افشین چیزی نمی دونستم.یا شاید یادم نبود.برادر شوهرمم که به خونم تشنه بود.چی از این بهتر...مردی اومد و باهامون احوالپرسی کرد.احتمالا همون حاجی بود.حاج آقایی که اونجا بود و خطبه می خوند نگاهی به من کرد و پرسید.
- اجازه پدرتون رو دارین؟
افشین فورا یه برگه روی میز گذاشت.عاقد نگاهی به برگه کرد و اخماش تو هم رفت.
- باشه...شناسنامه هاتونو بدین.
افشین شناسنامه ها رو داد.عاقد شروع کرد یه چیزایی رو به عربی خوندن.سرم درد می کرد.صدای عاقد تو گوشم پیچید.
- سرکار خانم یگانه رنجبران فرزند رسول...
- بله؟
عاقد تعجب کرد- بله خانم؟
- شما منو چی صدا کردین؟
افشین رو دیدم که نفسشو فوت کرد.
عاقد- یگانه رنجبران.
- ولی اسم من...
با نگاه خشمگین آرتین آب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم.
عاقد- اسم شما؟
به تته پته افتادم- ه..هم...همینه...اسمم یگانه رنجبرانه.
عاقد با شک بقیه خطبه رو خوند و با مهریه 14 سکه به عقد افشین دراومدم.

 


****
خودمو پرت کردم تو ماشین- قضیه چیه؟
آرتین با خونسردی گفت- کدوم قضیه؟
- چرا بهم دروغ گفتین؟ چرا گفتین اسم من مرسده س در حالی که اسمم یگانه س.
افشین جا به جا شد- الان مشکل فقط اسمته؟
تقریبا داد زدم- مشکل دروغ گویی شما دوتاست.
آرتین عصبانی بهم نگاه کرد- زنک یه دفعه دیگه صداتو بردی بالا نبردیا...من صدام از تو بلندتره.
افشین به برادرش توپید- آرتین...شما راه بیفت.
ادامه داد- اولین باری که دیدمت خودتو به نام مرسده تهرانی بهم معرفی کردی.تمومه؟
- تو که می دونستی اسم من یگانه ست.
- آره می دونستم خب که چی؟
- چرا به من نگفتی؟
- این مسله بزرگی نیست...
- معلوم نیست چند تا دروغ دیگه بهم گفته باشی؟
- الان وقت جواب دادن به سوالای تو نیست....
- پس کی وقتشه؟اونی که شبا تو کابوسام میاد منو صدا می کنه و می گه یاشارو کشتن.یاشار کیه؟
- بذار برسیم خونه.
- نه الان می خوام بدونم.
افشین به آرتین اشاره کرد تا نگه داره بعد اومد صندلی عقب نشستوآرتین دوباره راه افتاد.
- یاشار برادرت بود.
بهت زده به نگاه کردم- برادرم؟پس...مرده؟
- آره...یاشار همکار من بود.من خانواده ش رو نمی شناختم.فقط می دونستم یه خواهر داره به اسم یگانه.روزی که یاشار کشته شد یگانه هم گم شد...کسی اثری ازش پیدا نکرد.
- من...تو می دونی من کجا بودم؟
به جلو نگاه کرد- نه...
- تو می دونی.
داد زد- نه...باید خودت یادت بیاد.
- شاید تا قیامتم یادم نیومد.
- اهمیت نداره.
- اذیت نکن منو.
دستمو گرفت- بهم اعتماد کن.
دستمو با خشونت کشیدم- هیچ وقت....من...به..یه...آدم دروغگوی پست...اعتماد...نمی کنم.
چشماشو بست و یه لحظه بعد سیلی بود که تو صورتم نشست.
با نفرت گفتم- ازت متنفرم.حدس می زنم که تو رو دوست نداشتم.تو داری بازم بهم دروغ می گی و ما هیچ نسبتی با هم نداشتیم نه؟
صدای بی رحمشو شنیدم- نه.
- پس همینجا پیاده می شم.
دستمو که رفت سمت در گرفت.هرکاری کردم نتونستم دستامو آزاد کنم.داد کشیدم- ولم کن.
- کاری نکن بهت دست بند بزنم یگانه.
با بی حالی تو چشماش نگاه کردم- حالم ازت به هم می خوره...
با بی تفاوتی بهم نگاه کرد- هر طور میلته.
سرمو تکیه دادم به در و تو دلم به زمین و زمان فحش دادم.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
چت روم تهران