تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت7

صدای جیغم تموم خونه رو گرفت.افشین خودشو در عررض چند ثانیه پرت کرد تو اتاق.

- چی شده؟
با وحشت بهش خیره شدم.
- پرسیدم چی شده؟
- هیچی.
- چی؟
- هیچی...می گم چیزی نشده.
- پس چرا جیغ زدی؟
- همین جوری.
- یگانه!
- بله؟
- راستشو بگو؟
- کابوس دیدم...
- همین؟
وقتی جواب مثبتمو شنید پوفی کرد و بیرون رفت.صدای آرتین رو می شنیدم که ازش می پرسید چی شده.اما فکرم رفت سمت همه چیزایی که توی خواب دیدم.همه چیزایی که یادم اومد.یادم اومد من کی بودم.یادم اومد من یه قاتلم.
زیرلب گفتم- من یه قاتلم.
دوباره به همون بی احساسی چندماه قبل شدم.شدم همون یگانه اما یه لحظه فکر افشین تمرکزم رو به هم زد.یادم اومد که کلتم رو گرفتم سمتش.اما شلیک نکردم.چشمای پر از دردش اجازه نداد که ماشه رو بکشم.کلت رو آوردم پایین و از خونه زدم بیرون.یادم اومد که با کیوان رفتم سمت خونه جدیدم.یادم اومد که همه چی منفجر شد و بعد...همه چی از یادم رفت.یادم اومد که مائده و شیوا مردن.مهتاب گم شده.به آرتین حق دادم از من عصبانی باشه.افشین رو درک نمی کردم.اصلا...باید منتظر می موندم....تا صبح فردا افشین و آرتین برن.تا انتقاممو بگیرم.انتقام برادر پرپرشده م.یاشارم که... خودم کشتمش.همون موقع هم چشمای یاشار داد می زد که منو مقصر می دونه.یاشار می تونست زندگی خوبی رو داشته باشه. زندگی من نابود شد و زندگی یاشار هم...وقتی کیوان بهم دستور داد تیر رو توی سر برادرم خالی کنم یه لحظه دستم لرزید اما از بس کشته بودم...زن ها رو بچه ها رو مردا رو...عادی شده بود.وقتی کلت طلاییمو گذاشتم روی سرش گفت ازت نمی گذرم یگانه.گفت تو پاک نیستی.گفت یه روز خواهی سوخت.توجه نکردم و ماشه رو فشار دادم.باید می کشتمشون.تمام کسائی رو که من رو بدبخت کردن...انتقام من باید شروع می شد.باید سخت شروع می شد.دلم می سوخت برای کسائی که از این به بعد با اون کلت طلایی قشنگ کشته می شدن همونایی که منو از نزدیک می شناختن و با تحسین به اسلحه م نگاهش می کردن.با کیوان خریدمش...از یه قاچاقچی اسلحه.کلی بابت پول دادم اما پشیمون نشدم.صلابت بهم می داد و هرکسی منو می دید از ترس خشکش می زد.همیشه با اسلحه همین بودم.دوست من اسلحه م بود نه آدما.نه حتی کیوان...کیوان اولین شکار من خواهد بود.من برگشته بودم.


****
- یگانه ما امشب یه کم دیر برمی گردیم مشکلی نداری؟
- نه چه مشکلی...شام می خورین یعنی؟
- آره می خوریم.
- به سلامت.
وقتی بیرون رفتن یه فکرم رسید که باید یه کم مهارتمو تقویت کنم.خیلی وقت بود دست به اسلحه نبرده بودم.رفتم تو بالکن.درختی رو که تقریبا تو فاصله شش یا هفت متری م بود در نظر گرفتم.یه برگو انتخاب کردم و بعد از اینکه صدا خفه کن رو روی کلت گذاشتم نشونه رفتم.تیر سوم خورد به برگی که نشونش کرده بودم.
لبخندی زدم- پس همچینم یادم نرفته.
بازم تمرین کردم.دو سه ساعت بعد کلت رو گذاشتم سر جاش و غذامو درست کردم.رفتم سر لپ تاپ افشین.هنوزم رمز نداشت.باید بهش تذکر می دادم.البته بعد از اینکه اطلاعاتمو کشیدم بیرون.باید می دونستم کیوان کجاست...موبایلشو خودم خریده بودم و می دونستم چطور از اینترنت پیداش کنم.شماره شو وارد کردم و دعا کردم که عوضش نکرده باشه.بعد از چند دقیقه کار و یه ذره ورود غیر مجاز به بعضی سایت ها پیداش کردم.پس خونه شو عوض نکرده بود....لبخند شیطانی زدم.
- کیوان...منتظرم بمون.
لپ تاپو جمع کردم و سی دی های افشینو پیدا کردم و یکی شو تو پلیر گذاشتم.
گذشتم از جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته
تو رویام تو رو میبینم یه رویای پر از غصه
با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم
خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم
تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غمو سختی
منم رفتمو پی کارم تو هم دنبال خوشبختی
گذشتم ا جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته
تو رویام تو رو میبینم یه رویای پر از غصه
با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم
خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم
تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غمو سختی
منم رفتم پی کارم تو هم دنبال خوشبختی
کی توی قلبت جای من اومد اسمو از تو خاطر تو برد
کی بوده اینقدر اینقدره راحت باعثش بود که خاطراتمو برد
چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای
چجوری میشه چجوری میتونی میتونی با خودت کنار بیای
یه جوری ریشه هام خشکید که انگار کار پاییزه
خزونه رفتنت انگار داره برگاشو میریزه
یه جوری گریه میکردم که بارون بینشون گم بود
کاش این رویا از آغازش فقط خوابو توهم بود
کی توی قلبت جای من اومد اسمو از تو خاطر تو برد
کی بوده اینقدر اینقدره راحت باعثش بود که خاطراتمو برد
چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای
چجوری میشه چجوری میتونی میتونی با خودت کنار بیای
- آخی چرا تو انقدر دپرسی افشینی...
یه ذره فکر کردم.ونکنه افشین عاشقم شده باشه جدا.عاشق چی من شده؟یه آدم قاتل که عاشق شدن نداره.
زدم آهنگ بعدی و دعا کردم دپسرده بازی نباشه.
تو خیالمی هنوزم
وقتی نزدیکم به دوری
وقتی حس می کنم از من
هر لحظه تو در عبوری
تو خیالمی هنوزم
وقتی که چشم انتظارم
من هنوزم جز خیالت
از خودم چیزی ندارم
واسه برگشتن از فکرت دیره
داره فکرت دنیامو میگیره
دیگه این رویای با هم بودن
داره از یاد این خونه میره
واسه برگشتن از فکرت دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
دیگه دیره دیگه دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
تو خیالمی هنوزم
وقتی بارون با عطر تو می باره
وقتی که دستای من هر لحظه تو بارون
دستاتو کم میاره
تو خیالمی وقتی هر کسی
با عشقش از کنارم رد می شه
تو خیالمی هر جا باشم هر جا باشی
هر لحظه تا همیشه هر لحظه تا همیشه
واسه برگشتن از فکرت دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
دیگه این رویای با هم بودن
داره از یاد این خونه می ره
واسه برگشتن از فکرت دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
دیگه دیره دیگه دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
دیگه دیره دیگه دیره
دیگه دیره دیگه دیره
دیگه دیره
زدم زیر خنده- نه بابا این جدا عاشق شده...
دراز کشیدم و بهش فکر کردم.بد نبود.چشمای درشت مشکی رنگ.تقریبا دو متری قدش بود.احتمالا ارثی بود چون آرتین هم همینجوری بود.هیکلی و دقیقا همونجور که من وقتی نوجوون بودم عاشقش بودم.اجزای صورتش کاملا سخت و محکم به نظر می اومدن.احتمالا تو ماموریتا حسابی مجرما رو می ترسوند....داشت خوابم می برد که از جا پریدم.نباید خوابم می برد.حال و حوصله کابوس نداشتم.

 


صدای در اومد.بلند گفتم- افشین اومدی؟
صدای آرتین اومد- نه...آرتینم.
از آشپزخونه اومدم بیرون و یه دفعه خشکم زد.لباس آرتین غرق خون بود.
- چی شده؟افشین کجاست؟
- تیر خورد...بیمارستانه...اومدم لباسم رو عوض کنم و برم اونجا.
- افشین خوبه؟
- به پهلوش خورده بود.تا موقعی که من بیمارستان بودم خوب بود.
رفت سمت اتاقش- کجا؟
- دارم می رم لباسمو عوض کنم کاری داری؟
- یعنی...می گم منم میام.
- نه...
- چرا؟
- چون افشین تا قبل از این که از هوش بره دقیقا گفت تو نباید از این خونه بیای بیرون.
- دارم با تو میام.
- چه ربطی داره.همینجا می مونی.من شب نمیام.
می دونستم کل کل کردن باهاش بی فایده ست.همیشه مرغش یه پا داشت.آرتین که رفت رفتم سراغ کلت.دستی روش کشیدم.کاپشن چرمی رو که افشین برام خریده بود تنم کردم و با یه تیپ پسرونه زدم بیرون.ساعت هفت شب بود.کلت رو تو جیبم فشار می دادم. تاکسی سوار شدم و نزدیک خونه ویلایی کیوان پیاده شدم.رفتم پشت در.صدای تلویزیون میومد.کلت رو دراوردم و سمت در گرفتم و با دست دیگه م در زدم.در باز شد و کیوان رو دیدم که با تعجب به من زل زد.
- سلام عزیزم.
- تو...تو.
- از خوشحالی زبونت بند اومده؟ بذار بیام تو با هم حرف می زنیم.
در رو با پام کوبیدم.هنوز بهم زل زده بود- کیوان اون نگاهتو بکش اون ور.
- تو چطوری زنده ای؟
- شاید روحمه اومده ازت انتقام بگیره...از کجا مطمئنی؟
- ببین یگانه.
- ببین نداریم.
- یگانه دست من نبود.
پوزخند زدم- بعدا به اونی که دستش بود می رسم.
داد زدم- برو بشین روی اون صندلی.
- یگانه بیخیال.
- بیخیال چی؟ منو می خواستین بکشین...من ولتون نمی کنم.
- یگانه تو زنده نمی مونی.
- چیزی که می دونم رو به من نگو.بله من زنده نمی مونم و اینم به خوبی می دونم.که چی؟
- برای چی الکی می خوای منو بکشی؟
با دست چپم گونه م رو لمس کردم- نظر خودت چیه؟بذار من بهت بگم.کمترینش اینه که منو می خواستی بکشی. بیشترینش اینه که تو اونقدر منو از انسانیت دور کردی که برادر خودمو کشتم.
چشمامو به آرومی بستم و باز کردم و ادامه دادم- دلیل دیگه ای لازمه؟
دست کیوان رو دیدم که با یه اسلحه به سمتم نشونه رفت.بازوم سوخت و منم شلیک کردم.کیوان پرت شد زمین.رفتم نزدیک.گلوی خونینش رو دیدم- من از همون اول از تو بهتر بودم.با من نباید در میوفتادی.
من صداخفه کن داشتم منتها کیوان نداشت.از اون خونه زدم بیرون.دستم خونریزی داشت.یه ماشین گرفتم و رفتم خونه.کسی هنوز خونه نبود.دویدم تو حموم.جعبه کم های اولیه داشتم.یه سختی تونستم گلوله رو دربیارم و زخم رو بخیه زدم.خیلی خون ازم نرفته بود.همه جا رو تمیز کردم و گلوله رو انداختم دور.یه چیزی خوردم.لباس آستین بلند پوشیدم تا کسی متوجه نشه.خودمو پرت کردم تو رخت خواب.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام