تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت8

****
دو سه روز گذشت و افشین مرخص شد ولی چند روزی باید خونه استراحت می کرد.چایی رو ریختم توی استکان و بردم توی اتاق خواب.افشین دراز کشیده بود و داشت تلویزیون می دید.منو دید و لبخند زد.
- زحمت نکش...
سرمو کج کردم- وظیفه مه.
سینی چایی رو روی میز کنارش گذاشتم و خودم هم رفتم اونور تخت و خودمو پرت کردم رو تخت.افشین خندید- چی کار می کنی؟
- خیلی تخت باحالیه...چون می ده واسه بالا و پایین پریدن.
افشین سری به نشونه تاسف تکون داد- هنوز بچه ای نه؟
- تا تعریفت از بچه چی باشه.
- رفتارهایی که با سن آدم نخونه...کوچکتر از سن رفتار کردن.
- اینجوری که درست نیست...نمی شه که همیشه زانوی غم بغل بگیریم.یا اصلا غمم نه...همیشه منطقی فکر کنیم...دنیای بچه ها رو برای این دوست دارم که همیشه کاری رو می کنن که خودشون خوششون بیاد.کمتر بچه ای هست که برای خوش آمد اینو اون بخواد کاری بکنه.یا حداقل من ندیدم.
- شاید تو راست بگی...
چند دقیقه به سکوت گذشت.نگاهی به سینی انداختم- اون چایی رو بخور بعدش باید پانسمانتو عوض کنم.
- مگه بلدی؟
- آرتین دیروز که خواب بودی یادم داد.بدو بخور دیگه.
داشت چاییشو می خورد که رفتم و وسایل پانسمان رو برداشتم و بردم تو اتاق.
- خوردی؟
- آره.
- لباستو دربیار.
یه ذره سعی کرد که دیدم صورتش تو هم رفت.پرسیدم- چی شد؟
- پهلوم کشیده می شه.نمی تونم.
رفتم کنارش- دستاتو تا اونجایی که می تونی بیار بالا.
بعد از چند دقیقه تلاش لباسشو درآوردم.
- مجبوری انقدر لباسای تنگ بپوشی؟
- من تنم نکردم فکر کنم کار آرتینه.
- به اون یکی پهلوت دراز بکش.
وسط تخت نشستم و پانسمانش رو باز کردم.
- از دیدن زخم بدت نمیاد؟
- چرا بدم بیاد؟
- معمولا دخترا اینجورین.
- با چند تا دختر معاشرت داشتی که به این نتیجه رسیدی؟
- یه ستوانی داریم تو اداره...یه دفعه که من توی یه عملیات با یه چاقو دستم زخمی شده بود غش کرد.
- خوب بعضیا بدشون میاد.
- بگو اکثرا.
- نخیرم...خانما ظریف هستن...از کثیف کاری خون بدشون میاد.
- پس تو چرا...؟
تو دلم گفتم- چون باعث این جور زخما خودمم.
جوابشو ندادم.پانسمان رو گذاشتم رو زخمش.تنش داغ داغ بود.
- چرا انقدر داغی تو؟
- جدی؟ نفهمیده بودم.
- می تونی بلند بشی...تموم شد.
افشین دستمو کشید کشید و افتادم روش.
افشین - آخ...
سعی کردم بلند بشم – خوب این چه کاری بود آخه؟


- مرض دارم...
نفس عمیقی کشید.انگار دردش زیاد بود.
- افشین جان دستمو ول م کن بلند بشم؟ الان بخیه ت باز می شه.
دستمو محکم تر گرفت- نه.
اشاره به سرم کرد- بیارش پایین.
- در مورد کیسه شلغم که حرف نمی زنی می گی بیارش پایین.کله ست.
- شاید توش شلغم باشه؟ از کجا می دونی؟
سرمو ببردم پایین تر- نذار روتو کم کنم.
- ببینم چجوری می خوای اینکار رو بکنی؟
دست آزادم رو بردم زیر گردنش و خودمو چسبوندم بهش...حس می کردم چراغ و میز و تخت و تابلو و همه چی چشم درآوردن دارن ما رو نگاه می کنن.همونطور که تو بغلش بودم پرسیدم- چی شد که تیر خوردی؟
- یه داستان جنایی.
- آخ جون من می میرم واسه داستان جنایی.
- حوصله شو داری؟
- منو تو بغلت قفل کردی و نمی تونم تکون بخورم.لااقل حوصله م سر نمی ره.داستان بگو پسری.
خندید و گونه م رو بوسید- باشه...تعریف می کنم خانومی.
دستشو رو فرو کرد تو موهام.
- یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.دو تا آقا پلیسه بودن به اسم های افشین و آرتین.یه روز مافوقشون زنگ زد و گفت باید بریم که ماموریت برای دستگیری آقا دزده.افشین از خانوم کوچولوش خداحافظی کرد...در حالیکه می دونست احتمال زنده برگشتنش از این ماموریت کمه...خیلی کم.آقا پلیسا رفتن نزدیک یه وبلا خارج شهر.می خواستن یه آدم خیلی بد رو دستگیر کنن.آدم خیلی خیلی بدی بود.
صدامو بچگونه کردم- چیگد بد بود؟
- خیلی بد...آدم می کشت...آدما رو اذیت می کرد.دشمن آدمای خوب بود.
خیلی سعی کردم تو بغلش هیچ عکس العملی نشون ندم.انگار داشت منو توصیف می کرد.آدما رو اذیت می کردم.افشینم رو اذیت می کردم.
- حواست هست کوچولو؟
- آره...بوگو بقیه شو بابایی.
- رفتن تو ویلا.آدم بده که اسمش مسعود بود به افشین شلیک کرد.افشین حواسش نبود.مسعود از پشت بهش تیر زد.
بی اختیار گفتم- نامرد ...
افشین سرشو فرو کرد تو موهام- آرتین خودشو پرت کرد سمت افشین.اما نتونست جلوی تیر خوردنش رو بگیره.مسعود هم فرار کرد.
- این ویلا کجا بود؟
- یه ویلا تو کرج...چطور؟
- هویجوری...
- چی؟ زیرنویس برو.
ابروهامو بالا پاینن کردم- نه...پس این مسعود .... مسعود چی؟
- مسعود مظفر...
- آقای ما رو زخمی کرد؟
- آره.
- خودم موخورمش.
افشین دستش رو گذاشت رو کمرم.گرمای دستش رو از روی لباس هم تشخیص می دادم.منو بیشتر به خودش فشرد.موهام ریخت تو صورتش.صدای آهسته و خش دارش رو شنیدم.
- دوستت دارم...
یه قطره اشک از چشمم افتاد رو گونه ش.با تعجب بهش نگاه کردم.سالیان سال بود که گریه نکرده بودم.
- چرا گریه می کنی؟
می خواستم داد بزنم و بگم من لیاقت عشق تو رو ندارم اما فقط گفتم- منم دوستت دارم.
لب هام روی لب هاش سر خورد.
در باز شد و آرتین رو از گوشه چشمم دیدم که گوشی تلفن دستش بود و داشت حرف می زد.یه هو ما رو دید و ابروهاش بالا رفت.سرشو محکم تکون داد و در اتاق رو محکم بست.
من و افشین با صدا زدیم زیر خنده.


فشین به چشمام نگاه کرد- چکارا کردی؟
- کی؟
- همین چند روز که من بیمارستان بودم.
- آهان...خونه بودم دیگه.
- جایی نرفتی؟
- نه....کجا رو دارم برم.
- تو چرا از من نپرسیدی که چرا در مورد اسمت بهت دروغ گفتم.
خودمو کشیدم اونور- خوب چون تو منو پیچوندی.
- یعنی با یه پیچوندن من تو خودتو کشیدی کنار.
- شاید...شایدم بهت اعتماد کردم.
- خودت گفتی بهم اعتماد نمی کنی.
- اگه نمی کردم الان تو بغلت نبودم.
- پس بذار بهت بگم.من با اسم مرسده عاشقت شدم.
- یعنی من بهت دروغ گفته بودم در مورد خودم؟
- آره.
- پس چرا هنوز منو دوست داری؟
- بیشتر سعی می کنم خودمو سرکوب کنم.
خندیدم- مشخصه خودتو داری سرکوب می کنی.
- به هر شکل من از تو جز یه اسم و فامیل و اینکه خواهر دوستم هستی چیز دیگه ای نمی دونم.
- من باید چکار کنم؟
- سعی کن یادت بیاد کی بودی.کجا بودی بعد از کشته شدن یاشار.
از رو تخت بلند شدم-باشه سعی خودمو می کنم.
یکی در زد.صدای آرتین بلند شد- اگه کاراتون تموم شد از اتاق من بیاین بیرون می خوام لباس عوض کنم.
خندون در رو باز کردم و از جلوی نگاه سرد آرتین خودمو کنار کشیدم و رفتم تو پذیرایی.صدای آرتین رو شنیدم.
آرتین - تو جدا عقلتو از دست دادی.
افشین - چطور؟
- داری عاشق کی می شی؟
- برادر من صبر کن.منم یه نقشه ای دارم.
- به نظر من تو داری تو نقشه اون مکار حل می شی.
- اون چیزی یادش نمیاد.
- اون مشکوکه.
- آرتین خواهش می کنم برای یه بارم که شده به من اعتماد کن.باشه؟
- خدا کنه تو هچل نیفتی.
تو دلم گفتم- خداکنه.


****
موندن افشین تو خونه برام دردسر ساز شده بود.نمی تونستم برم بیرون دنبال بقیه کارهام.کار که می گم همون شکار اوناییه که منو بدبخت کردن.آرتین عوض شده بود.قبلا از من خوشش نمیومد حالا انگار می خواست سر به تنم نباشه.می خواست این حس رو به افشین هم منتقل کنه.روزام بدون هیچ اتفاق خاصی می گذشت و من از انتقامم دورتر و دورتر می شدم.می ترسیدم یه روزی برسه که همشون فرار کنن بدون اینکه زخم یه گلوله از کلت طلایی رو تنشون نشسته باشه.حس می کردم که دارم عصبی و کم طاقت می شم.نمی خواستم افشین از جریان بویی ببره.برای همین باهاش نرم رفتار می کردم اما کارها و رفتارهای آرتین واقعا رو اعصابم رژه می رفت.یه روز منو آدم حساب نمی کرد و اصلا باهام حرف نمی زد یه روز هم چنان با خشم و عصبانیت صدام می کرد که هر لحظه فکر می کردم قراره یه بلایی سرم بیاره.کلت تو جعبه نقره ای رنگش داشت خاک می خورد و منم رو فکرم خاک نشسته بود.وقتی تفنگ دستم نبود نمی تونستم فکر کنم.منی که حداقل هر هفته یکی رو از زندگی ساقط می کردم این طرز زندگی یه مقدار واسم مشکل درست کرده بود.گرچه به خودم افتخار نمی کردم که هر هفته یکی رو می کشتم اما ترک عادت موجب مرضه.سرگرم دیدن تلویزیون بودم که صدای افشین متوجه م کرد که بیدار شده.رفتم تو اتاقش.
- ساعت خواب؟
- رمق بلند شدن ندارم.
- جناب سرگرد سه روز دیگه خواستی بری اداره بح کله سحر چطوری می خوای بلند بشی؟
- از الان واسه همون عزا گرفتم دیگه.
- از فردا شروع کن به سحر خیزی که سه روز دیگه که مرخصیت تموم شد بتونی به کارت هم برسی.
- چشم حتما...کمکم می کنی بلند بشم؟
- تو پات تیر خورده یا پهلوت؟
- چطور؟
- چون واسه هرکاری از من کمک می گیری.
- یه ذره تکون می خورم پهلوم تیر می کشه.
پوفی کردم و بهش کمک کردم بلند بشه.
- ناهار کی درست می شه؟
- تازه ساعت یازده صبحه.برو یه لقمه نون و پنیر بخور طرفای یک آماده می شه.
****
ظرفای صبحونه شو داشتم می شستم.
- یگانه امشب مهمون داریم.
- کی؟
- خاله م.
- مگه خاله داری؟
- خوب آره.تعجب نداره که.
- اسمش چیه؟
- میترا.یعنی ما صداش می کنیم خاله میترا.
- چجوریه؟
- چی چجوریه؟
- اخلاقش رو می گم.
- عین مامانمه.
از دهنم پرید- پس خوبه.
ابروهای افشین پرید بالا- مگه تو مامان منو یادت میاد؟
- نه.
- پس از کجا می دونی که مامان من اخلاقش خوب بود؟
- خوب حدس زدم...از اینکه تو و آرتین انقدر دوستش داشتین و چیزایی که می گین و از این حرفا.
از آشپزخونه اومدم بیرون.می تونستم سنگینی نگاه افشین رو رو خودم حس کنم.
تو دلم گفتم- گند زدی یگانه.

 


کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان