تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت10

****

 

- جدی می گی؟
- شوخیم چیه...پسر فرید رو کشتن.
- یعنی...یعنی کار کیه؟
- نمی دونم...والا.خاله وضعش خیلی خرابه.یه سکته رو رد کرده.
- الان کدوم بیمارستانی؟
- ....
- من می رم خونه یه سر به یگانه بزنم بعدش میام اونجا.
- اوکی منتظرم.
گوشی رو پرت کردم روی داشبرد و بیشتر گاز دادم.
- یگانه...یگانه کجایی؟
- یگانه...خانومی.
- چرا جواب نمی ده؟ یگانــه...
یگانه تو خونه نبود.آخه این وقت شب کجا می تونست باشه.رفتم تو اتاق خواب.کمد رو به هم ریخته دیدم.با نگرانی توش رو گشتم.اسلحه یگانه نبود.
- یعنی چی؟
چشمم به میز توالت افتاد.یه برگه سفید تا شده روش بود.رفتم و برداشتمش و خوندمش.خوندنم که تموم شد نفسم گرفت.
-یگانه...یگانه تو چکار کردی؟
لگدی به دیوار زدم که دردش توی پام پیچید.همون پایی که یگانه بهش تیر زده بود.بازم یگانه.
داد زدم- تو نمی تونی با اونا دربیفتی ابله.
صدایی تو سرم گفت- یگانه از خودشونه.
- از خودشون بود...
صدای تو سرم جوابمو داد- بالاخره اونم یه قاتله.دیدی که.یاشار رو اون کشته.قتل فرید رو هم که اعتراف کرد حتما قتل کیوانم کار خودشه.
صدام درنیومد که بگم- انتقام گرفت.
- انتقام؟ از گناهش کم نمی کنه.تو عاشقش شدی که شدی.احمق که نیستی.اون حالا حافظه اش برگشته.باید پیداش کنی و دستگیرش کنی و تحویل مراجع قانونی بدیش.
- اعدامش می کنن.
- به درک...تو مگه قسم نخوردی با ظلم و فساد بجنگی.
بیحال از جام بلند شدم- باشه...باشه تو بردی.پیداش می کنم و دستگیرش می کنم.


****
یگانه جعبه کلت رو تو دستش گرفته بود و توی خیابون راه می رفت.موهاش از زیر شال بیرون زده بودن و باد شدید داشت شال رو با خودش می برد ولی یگانه هیچ اهمیتی بهش نمی داد.
- خانم موهاتو بکن تو.
یگانه برگشت و به مخاطبش نگاه کرد.عاقله مردی بود که داشت از ماشینش پیاده می شد.یگانه حوصله دردسر نداشت برای همین شالش رو محکم کرد و راه افتاد.لب های قلوه ایش رو زیر دندوناش فشار می داد.طعمه بعدیش منتظر بود.منتظر بود تا طعم کلت طلایی رو بچشه.مطمئنا اون از کشته شدن کیوان و فرید خبر داشت.
یگانه سرشو کج کرد- دارم میام مستانه مهاجری.منتظرم باش.
یگانه پشت درختی ایستاد.دو ساعتی بود که اونجا منتظر بود.در با شدت باز شد و مردی تقریبا به بیرون پرت شد.دو مرد درشت هیکل اون رو پر کرده بودن.
- محافظ های مستانه.هیچ وقت بدون اونا جایی نمی ره.
هیکل زنی توی چهارچوپ نمایان شد.چیزی به مرد گفت و به داخل خونه رفت.یگانه مجبور بود از سد اون محافظ ها رد بشه.مستانه، یگانه رو نمی شناخت.محافظ هاش هم همینطور.بازی به نفع یگانه بود.یگانه فقط فرصتی برای نفوذ به اون خونه می خواست.مستانه رو فقط در حال خواب می شد کشت.
- خانم شما اینجا کاری دارین؟
یگانه برگشت.مردی جوان با تعجب و کنجکاوی نگاهش می کرد.
- خیر...
- آخه الان نیم ساعته پشت شما ایستادم ولی شما تکون نخوردین.
- جای شما رو تنگ کردم؟
- خیر اما...
- خب پس می تونین رد بشین.
- اینجا چکار دارین؟
- فکر نکنم به شما مربوط باشه آقا.
- من اینجا زندگی می کنم.
- خب که چی؟
- الان متوجه می شین.
مرد سرش رو پایین انداخت تا به گوشیش نگاه کنه- شما مشکوکین.باید به پلیس زنگ بزنم.
سرش رو که بالا برد اثری از یگانه نبود.
- کجا رفت؟


****
- سلام...
مرد سرشو آورد بالا- یگانه؟
- آره منم.
- تو که...؟
- تو هم فکر می کردی من مردم؟
- هر کسی که تو رو می شناخت فکر می کرد مردی.
- حالا که زنده ام.چند تا گلوله می خوام.برای کلت طلایی.
- صبر کن برم از انبار بیارم.گلوله های اون کلت خیلی نابن.
رفتم دنبالش.مردک فکر می کرد من بهش اعتماد دارم.من به هیچ کس اعتماد ندارم.دیدم دستش رفت سمت گوشی تلفن.کلت رو به سرعت گرفتم سمتش.چشماش گشاد شد.
- یگانه...
- من هنوز قصد لو رفتن ندارم کامران.
- یگانه من نمی خواستم لوت بدم.
- منم باور کردم...حتما.راه بیفت برو اون گلوله هامو بیار.
دیدم که سرجاش وایستاده داد زدم- یالا راه بیفت.
یه جعبه بهم داد و گفت- بیا اینم گلوله هایی که می خواستی.
لبخندی تمسخرآمیز زدم- دستت درد نکنه.
کلت رو بردم سمت صورتش.
- چی کار داری می کنی یگانه؟
- خودت می دونی تو قتل یاشار سهیم بودی.
- من...
- چیه؟ من چی؟ تو مگه جای یاشار رو به اون فرید نامرد لو ندادی؟
- من...
با بی نفاوتی به چشماش نگاه کردم- دیگه نمی خوام صداتو بشنوم.
ماشه رو فشار دادم.
****
- پیتزاتونو آوردم.
در کامل باز شد- ما پیتزا نخواستیم.
کلت رو گرفت سمت مرد و مرد روی زمین افتاد.یگانه لگدی به در زد.اون یکی بادیگارد دوید سمت یگانه و اونم با یه گلوله توی سرش مثل همکارش به زمین افتاد.
- چه راحت بود.
صدای خشمگین زنی توجه ش رو جلب کرد.مستانه اسلحه رو به سمتش نشونه رفته بود.
- نه همچینم راحت نیست.من هنوز هستم.
یگانه با بی تفاوتی به دیوار تکیه داد - می دونم.
- تو کی هستی؟
- یگانه رنجبران...منو می شناسی؟
مستانه کمی فکر کرد- آهان آره.وقتی داشتی برادرت رو می کشتی اونجا بودم.
یگانه دندان غروچه ای کرد- کثافت هرزه...
- چیزی گفتی؟
- فحشی که لیاقتش رو داری بهت دادم زنک هرزه.
- نه که تو قدیسی.
- از تو بهترم که سگ دربون مسعود مظفری.
- تو هم بودی...نبودی؟
- آدما حماقت هایی می کنن...مهم اینه که خودتو از لجن بکشی بیرون.
- الان تو خودتو از لجن کشیدی بیرون؟
- نه هنوز.تو نیمه راهم.با کشتن شما...
- کشتن ما؟ما بیشماریم.ما نمی میریم.حداقل به دست سگ مثل تو نمی میریم.
- تو می دونی مسعود کجاست؟
- من از همه به مسعود نزدیکترم برای چی ندونم.
- کجاست؟
- تو خونه ش.داره به ریش تو و امثال تو می خنده و معامله های گنده می کنه.
- خونه ش کجاست...
- به تو چه؟
- چون می خوام بکشمش.
- فعلا که اسلحه من به صورت تو نشونه رفته.
- خب پس گفتن اینکه خونه مسعود کجاست هیچ مشکلی نداره.
- شاید...یه ویلای خیلی قشنگ تو کرج.می دونی چی از همه ویلاها متمایزش می کنه؟
- چی؟
- یه ققنوس طلایی توی حیاطشه.بی اختیار توجه آدمو جلب می کنه.اما مشکل اینه که تو هیچوقت به اونجا نمی رسی.آخرین جایی که می بینی همینجاست.
- تو هنوز مهارت منو ندیدی.
- تو هم همینطور.
- می خوای امتحان کنیم.
- عالیه فقط می خوای جسدت رو چکار کنم؟
- تو می خوای من چکارت کنم؟ بسوزونمت خوبه؟
- مگه به خواب ببینی.
- تو یه مشکل داری...
- چی؟
- خیلی آدم خودبینی هستی و اینکه نمی دونی من چندوقته رو دور شانسم.
مستانه حتی فرصت نکرد پلک بزند.چشماش وقتی روی زمین می افتاد پر از تعجب بود.یگانه بالای سر قربانی اش رفت.
- جهنم خوش بگذره.

 


خواب و بیدار بودم که تلفنم زنگ زد.کورمال کورمال سعی کردم با چشمای بسته پیداش کنم.وقتی فهمیدم پرت شده رو زمین چشمامو باز کردم و آباژور رو روشن کردم.گوشی رو از روی زمین برداشتم.
- بله؟
- جناب سرگرد؟
- بله بفرمایید.
- یه قتل دیگه با کلت طلایی.
از جام پریدم- ضارب رو دستگیر کردین؟
- خیر قربان.
- آدرس رو بگو الان میام.
ادرس رو که گرفتم آرتین رو هم بیدار کردم و به سرعت به محل جنایت رفتیم.وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و خواستیم بریم طرف ساختمونی که کلی پلیس دورش رو گرفته بودن.
- ورود به اونجا ممنوعه.
به مخاطبم نگاه کردم.یه مرد میانسال بود بدون لباس فرم ولی بیسیم و اسلحه دستش بود.
من و آرتین نگاهی به هم کردیم و هم زمان کارت هامون رو نشونش دادیم.اونم نگاهی بهمون کرد و کارتش رو درآورد.
- سرهنگ رازقی از اداره جنایی مافوق جدیدتون.
احترام گذاشتیم.
- قربان...
سرهنگ نگاهی بهم کرد- شنیدم تو مسئول پرونده کلت طلایی هستی.
- بله قربان.
- خوب اینجا دقیقا سه نفر با گلوله اسلحه مشهورمون کشته شدن.و قاتل...تو قاتل رو می شناسی؟
نگاهی به آرتین کردم و تصمیمم رو گرفتم- قربان...بله می شناسمش.
- خب؟
- می تونم گزارشش رو فردا بهتون بدم؟
- گزارش شفاهی می خوام نه کتبی.فردا راس ساعت یک بعد از ظهر بیا به این آدرسی که بهت می گم.نمی خوام تو محیط اداره باشه.بیا رستوران....الانم برو تو و وضعیت رو بررسی کن.فردا گزارش کامل می خوام ازت.
***
- خب چی می خورین سرگردها؟
روی صندلی جابه جا شدم- ممنونم قربان...چیزی نمی خورم.
آرتین هم تشکری کرد و چیزی نگفت.
بعد از اینکه گارسون اومد و رفت شروع کردم.
- خب...قربان.من ماه ها و ماه ها دنبال فردی به اسم مسعود مظفر بودم.یکی از روسای بزرگ باند مواد مخدر در کشور هست و البته نقشه قتل خیلی از افراد ما رو کشیده.بعد از کشته شدن سرگرد یاشار رنجبران که اون هم با من همکاری می کرد...خواهرش به نام یگانه گم شد که البته من هیچوقت ندیدمش.ما یاشار رو سوخته پیدا کردیم و از کارت شناساییش که کنارش بود شناختیمش.گلوله ای که بهش شلیک شده بود از یه اسلحه خاص بود.نظیر این گلوله و اسلحه رو من خیلی کم دیده بودم.بعد از کشته شدن یاشار چند نفر از افراد برجسته نیروی پلیس ترور شدن.در کنار این ترورها بعضا چند قتل داشتیم که مقتول خودش خلافکار بود که احتمال می رفت اونو برای این کشتن که از سر راه کنار بره.من پرونده افراد کشته شده پلیس رو بررسی کردم.همه اونها روی پرونده مسعود مظفر کار می کردن.آخرین قتل، قتل سرهنگ تهرانی و دخترش بود.یه نفر از ضارب فیلم گرفته بود.من حدس زدم با توجه به طرز حرکت کردن و استیلش اون به دختره و من دستش اون کلت طلایی رو دیدم.بعد از اون قتل دیگه خبری از ضارب نشد.
آهی کشیدم- چند روز بعد...یه دختر به آپارتمان ما اسباب کشی کرد.دختری به اسم مرسده تهرانی.البته خوب نسبتی با سرهنگ تهرانی نداشت.
آرتین که دید من ادامه نمی دم خودش رشته کلام رو به دست گرفت- مرسده کم کم وارد زندگی ما شد. مادرم خیلی بهش علاقه مند بود و البته همسرم.کم کم متوجه شدم افشین هم بهش علاقه مند شده. خوب البته این قضیه هیچ مشکلی نداشت...تا اینکه...
سرهنگ- تا اینکه چی؟
- یه روز مادرم و همسرم و دخترم رفتن بیرون خرید.من اون موقع نبودم.اونا صبح رفتن و بعد از ظهر که من برگشتم خونه نیومده بودن.هر چقدر ما باهاشون تماس گرفتیم جواب ندادن.بعد...بعد ما از مرسده سراغشون رو گرفتیم اون گفت از صبح اونا رو ندیده.و اون یه دفعه اسلحه ش رو سمت ما گرفت.همون کلت طلایی معروف.
- خب؟
- و گفت منو مرسده صدا نکنین.گفت اسمش یگانه ست.
آرتین مکثی کرد و ادامه داد- اون به ما دست بند زد.به افشین شلیک کرد تا اطلاعاتش رو بدست بیاره. اما دقیقا موقعی که خواست ما رو بکشه نمی دونم چی شد که اسلحه ش رو پایین آورد و از اونجا فرار کرد.من دستمو باز کردم و افشین رو که تقریبا بیهوش شده بود بردمش تو ماشین.تو راه بیمارستان یهو یه خونه منفجر شد و یه دختر به عقب پرت شد.از ماشین پیاده شدم و رفتم طرفش.یگانه بود.بیهوش شده بود.هر دو رو بردم بیمارستان.یگانه رفته بود تو کما.
نگاهی به سرهنگ کردم و بعد به آرتین- خوب...من بعد از اینکه خوب شدم رفتم خونه پدر یاشار.عکس یگانه رو دیدم.یگانه رنجبران همون صاحب کلت طلایی بود.همونی که گلوله ش تو بدن برادرش بود.ما...بعد از اینکه یگانه به هوش اومد متوجه شدیم که حافظه ش رو از دست داده.
- و شما اونو تحویل مراجع قانونی ندادین؟
- اون...داشت آبروریزی می کرد تو بیمارستان و من مجبور شدم بهش دروغ بگم که من شوهرشم.
- تو چی کار کردی؟
- قربان من مجبور شدم عقدش کنم...وگرنه بهمون اعتماد نمی کرد.
- تو از کجا می دونی اون واقعا حافظه ش رو از دست داده بود؟ شاید ادا در میاورد.
- نه قربان دکترش بهمون گفته بود که اون حافظه ش رو از دست می ده اما گفت دوباره بعد از چند وقت دوباره همه چی یادش میاد.
- بقیه ش رو می شنوم.
- خب...ما می خواستیم به محض اینکه اون حافظه ش برگشت ازش بازجویی کنیم اما اون به ما نگفت که همه چی یادش اومده..
- خب؟
- خب اون کسائی رو که تو قتل برادرش سهیم بودن رو داره می کشه.
- تو مطمئنی؟
- بله الان چهار نفرشون رو کشته.
- تو می دونی چه کسائی تو قتل سرگرد رنجبران سهیمن؟
- نه قربان.
- پس از کجا...؟
نامه یگانه رو نشونش دادم.سری تکون داد- شاید الان نه...اما بعد از تمام این جریانات شما یه چند وقتی باید بازداشت بشین تا بفهمین نباید دقیقا عکس دستورات عمل کنین.ملتفت شدین؟
من و آرتین با هم جواب دادیم- بله قربان.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان