تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت13

****
نگاه گنگی به خونه ای که جلوش وایستاده بودم کردم.زیرلب گفتم
- چرا اومدم اینجا؟
از دیوارهای کوتاه خونه پریدم توی حیاط و بعدش رفتم توی حیاط پشتی.نگاهی به درخت کهنسالی کردم که گوشه حیاط بود و یه خونه درختی بالاش که یاشار اونو برام ساخت تا هروقت که از زن بابام ناراحت می شدم برم اونجا.یادمه یه وقتایی یاسین هم میومد اونم از آزارای صنم امنیت نداشت.وقتی دوباره توش نشستم تمام خاطراتش ریختن تو سرم.
- یاشار چرا صنم منو اذیت می کنه؟
یاشار منو تو بغلش گرفت- نمی دونم خواهرم...نمی دونم.
تو گوشم صداش پیچید- اما اگر هروقت اذیتت کرد بدو بیا اینجا...اون نمی تونه بیاد بالا.من هر روز برات چند تا خوراکی اینجا می زارم.ولی شب اینجا نمونی ها...خطرناکه.
آهی کشیدم- چه می دونی یاشار که من الان خود خطرم...
دراز کشیدم و چون خونه از قد من خیلی کوچک تر بود پاهامو جمع کردم و به چیزهایی که از دست دادم فکر می کردم.تقریبا داشت خوابم می برد که فشار دست یکی روی دهنم باعث شد از خواب پرم.هر کسی بود دستامم گرفته بود و نمی ذاشت کوچکترین حرکتی بکنم.دستش از روی دهنم کنار رفت ولی دستام رو هنوز گرفته بود.نور چراغ موبایلی تو صورتم تابیده شد و صدای مردونه ای گفت.
- تویی؟


****
- با پولی که یگانه داره عملا هتل نمی تونه بره...مسافرخونه ها می مونه که اونم فت و فراوونه توی این شهر.گرچه گفتیم به همه مسافرخونه ها هشدار بدن اصلا دختر تنها رو قبول نکنن که اگه بفهمیم مسافرخونه شون پلمپ می شه...
- اومدیم یکی همکاری نکرد...
- احتمالش خیلی کمه.باید یگانه رو گیر بندازیم.
- آرتین من..
- هیچی نگو افشین بذار اینو تمومش کنیم...بذار به زندگی از هم پاشیده مون برسیم.
- شاید یگانه راست بگه.در مورد مهتاب...
- شایدم نگه...شاید مهتاب رو تا الان کشتن.از اون آشغالا هیچی بعید نیست.
افشین جوابی نداد.آرتین پرسید- به چی فکر می کنی؟
- الان نصفه شبه...یگانه کجا رفته آخه.اگه مسافرخونه نرفته باشه...
- افشین منو متعجب می کنی...در مورد یه دختر معصوم که حرف نمی زنیم...
افشین با تحکم و اخم گفت- آرتین داداشمی درست...بزرگتر از منی درست...ولی در مورد یگانه من درست صحبت کن.
افشین که از جاش بلند شد و از پذیرایی خارج شد.آرتین زیرلب گفت- یگانه من؟
آرتین سرشو تکون داد و به اتاقش رفت.گوشی تلفن رو برداشت و شماره گرفت.
- سلام سرهنگ.
- بله آرتین هستم.
- سرهنگ افشین داره از کنترل خارج می شه.
- بله ... عشق یگانه کورش کرده.می ترسم از همه چی بگذره.
- خودتون؟
- نه چه مشکلی...می خواستم خواهش کنم پرونده رو به من بسپرین.
- خوب ممکنه افشین بعد از فهمیدن این قضیه واکنش بدی نشون بده.
- به هرحال من برادرشم.
- جدا...؟
- خوب اینم راهیه.
- نمی دونم...
- بله متوجه شدم.حتما...فردا بهش ابلاغ می کنین؟
- چشم قربان.خداحافظ.
*****


دست از روی دهنم برداشته شد.بی اختیار دستم رفت که کلت رو از پشت شلوارم دربیارم که صدا دوباره گفت.
- یگانه خودتی؟
نور چراغ خونه درختی که با تلاش یاشار درست شده بود همه جا رو روشن کرد.
- یاسین؟
هردو داشتیم با بهت همو نگاه می کردیم.من زودتر به خودم اومدم و خواستم از خونه بپرم بیرون که دست یاسین دستمو گرفت- کجا داری می ری آبجی کوچیکه؟ نیومده می خوای بری؟
- بذار برم...بذار...
- چی داری می گی؟می دونی چقدر چشم انتظار بودم؟ می دونی چی کشیدیم.
تو صداش بغضی بود که هرآن ممکن بود بشکنه- دلم برای شنیدن صدات تنگ شده یگانه.دلم برای آغوش خواهرم تنگ شده حالا تو می خوای بری؟
لبش رو گاز گرفت- می دونی تو این همه سال هر شب میومدم اینجا و جای خالی تو و یاشار و می دیدم؟ می دونی تو خلوتم چقدر باهاتون دردودل کردم... می دونی چقدر اشک ریختم؟
نفس عمیقی کشید- می دونی چقدر تنهام؟
تو آغوش برادرم فرو رفتم.چقدر بوی یاشار رو می داد.بعد از مدت ها یه آغوش امن که منو هنوز می خواست پیدا کرده بودم.این آرامش رو حتی افشین هم نتونست بهم بده.یاسین موهامو نوازش کرد.
- خواهرم...چرا...چرا گذاشتی رفتی؟
سر گذاشتم رو شونه هاش و بی صدا گریه کردم.
- منم دلم براتون تنگ شده بود اما...
- اما چی؟
- نذار این قصه پر غصه رو برات تعریف کنم.نذار این زخم بسته سر باز کنه.من دیگه طاقت ندارم.به خدا طاقت ندارم.
- چقدر می خوای تو خودت بریزی؟ من همه چیز رو می دونم.
با تعجب بهش نگاه کردم.فکر کردم می خواد بهم یه دستی بزنه.
- کدوم همه چی؟ چیزی وجود نداره.
- مگه اون اسلحه خوشگلت روی سر یاشار ننشست؟
اگر بگم آب شدم رفتم توی زمین کم گفتم.
یاسین دستشو گذاشت زیر چونه م و گفت- تو چشمای من نگاه کن.
طاقت نداشتم.
- یگانه من نمی گم تو تقصیر نداشتی.اما مقصر مقصر هم نبودی.
- همه چی زیر سر من بود.
- نه یگانه...تو داری اشتباه می کنی.
- در چه مورد....خودتم گفتی کلت من بود که...
- کلت رو سر یاشار نبود.
با تعجب نگاهش کردم- چی؟
نگاه آبیش رو به چشمام دوخت- یاشار زنده ست.


چشمامو باز کردم.سرم به شدت درد می کرد.خواستم از جام بلند بشم که دیدم توی یه جای ناآشنام.رو یه تخت یه نفره بودم تو یه اتاق تقریبا بزرگ.زوی تخت نشستم.ذهنم رفت سمت قبل از از حال رفتنم.از جام پریدم- یاشار...یاسین چی می گفت.
در باز شد و یاسین رو دیدم که اومد داخل.پریدم سمتش.
- یاسین در مورد یاشار چی می گفتی؟
دستاش رو گرفت بالا- آروم بابا...من داداشتما خانومی.
- یاسین شوخی ندارم.
- صبر کن...خودش میاد می فهمی.
- یاسین دیوونه م نکن.
جدی شد- ببین یگانه...بعد از اینکه از حال رفتی زنگ زدم به یاشار.خیلی از این که موضوع رو بهت گفتم عصبانی شد.ولی گفت بیارمت اینجا.گفت حالا که من اولش رو گفتم خودش تا آخرش می ره.بذار خودش بهت بگه اینجوری همه چی واست روشن می شه.
نگاهی به دور و برم انداختم- اینجا کجاست؟
- خونه یاشار.
- خونه ش؟
- بذار بیاد همه چی رو که نمی تونی الان بفهمی.بیا بریم پایین یه چیزی بخور.
- باشه.
- من می رم اگه خواستی لباساتم عوض کن.
نگاهی به بلیز آستین کوتاهم انداختم که خیلی وقت بود پوشیده بودم.بهش خندیدم.
- باشه...فقط یه سوال؟
نگاهی محبت آمیزی بهم کرد- دیگه چیه؟
- بابا خبر داره از این که یاشار زنده ست؟
نگاهش غمگین شد.آهی کشید- بابا...بابا منم به زور می شناسه.اون سکته همه چیز رو به هم ریخت.از سردار رنجبران جز یه پیرمرد آلزایمری دیگه چیزی نمونده.
سرمو گرفتم تو دستام.
- چی شد؟
بهش نگاه کردم- دیگه نمی تونیم یه خانواده بشیم ؟نه؟
- یگانه...
- من ابله همه چیز رو به هم ریختم.
- هر کسی جای تو بود از این بدتر می کرد.
- درسته من به یاشار آسیب نزدم اما....برام فرقی نداشت دارم کی رو می کشم.
- تورو خدا چند دقیقه خودتو سرزنش نکن.
از جام پریدم- می دونی من کیم؟
داد کشیدم- می دونی؟
- من یگانه ام.یگانه ای که با اون اسلحه به قول تو قشنگ آدم می کشه.هر کسی سر راهش باشه می کشه...من یه آشغالم که همه زندگیمون رو نابود کردم.پس لطفا دیگه بهم نگو خودمو سرزنش نکنم.
نگران نگاهم کرد- تو آشغال نیستی.
داد زدم – هستم...من یه ..... هستم.
یاسین عصبانی شد و شدت سیلی که بهم زد برق از سرم پروند.خواست جوابشو بدم که در باز شد.
صدای بم آرومی گفت- باز شما دوتا مثل بچگی هاتون به هم می پرین؟ بزرگ نمی خواین بشین؟


به مخاطب جدیدم نگاه کردم.یه مرد تو اواسط دهه سی زندگیش،اون چشمای مشکی رنگ که برق می زدن و موهایی که تو قسمت شقیقه ش سفید شده بود.نگاهم روی چشماش فرود اومد.
- سلام.
نگاهش رو از یاسین گرفت- سلام خواهر.
لحنش سرد بود.بهش حق می دادم.ولی دیگه طاقت نداشتم اونجا بمونم.از جام بلند شدم.شدم همون یگانه سرد و بی اعتنا.
- کلتم کجاست؟
یاشار بی تفاوت نگاهم کرد- اینجا کسی نیست که لازم باشه بکشیش.
- منم نگفتم می خوام کسی رو بکشم.
- پس برای چی...؟
- می خوام برم.
ابروهاش پرید بالا.با یه حالت مسخره گفت- و می شه بگی کجا؟
با عصبانیت گفتم- خیر...
یاشار معلوم بود که داره خیلی خودشو کنترل می کنه- یاسین جان یه دقیقه می شه بری بیرون؟
یاسین که رفت صدای یاشار بلند شد- ببینم به جای این که من ناراحت باشم تو دوقورت و نیمت باقیه؟
پوزخند زدم- الان معلومه اصلا ناراحت نیستی...
سرشو کج کرد- نباشم یگانه؟ نباید باشم؟ یگانه...شاید یادت رفته ولی تو قصد جون منو کرده بودی...مهم نیست اونی که مرد من نبودم یه خر دیگه بود.
دستام رو باز کردم- الان می خوای تلافیشو دربیاری؟
داد کشیدم- د بگو...اگه می خوای بگو.من خیلی وقته منتظر مرگم...برام مهم نیست کی منو بکشه.در بیار اون اسلحه تو و یه گلوله بزن اینجا.
محکم کوبیدم رو پیشونیم- بزن دیگه...بزن لعنتی خلاصم کن.بزن منو از این کابوس لعنتی زندگی م راحتم کن.
بغضم شکست- می دونی....می دونی چی بهم گذشت؟ می دونی وقتی داشتن فرنود رو جلوم شکنجه می کردن بیچاره شدم؟ می دونی؟می دونی له شدم و خم به ابروم نیاوردم.
جیغ کشیدم- می دونی آشغال؟
منو کشید تو آغوشش.ناله کردم- می دونی وقتی با زور کتک مجبورم کردن اسلحه رو بذارم رو سر فرنود همه چیم از دستم رفت؟روحم نابود شد...دیگه ندیدم کسی که بعدها می خواستم بکشم برادرم بود یا نه...ندیدم...چشمام کور بود.روحم کور بود.وجدانم کور بود.
بلند شدم- کلتم رو بده می خوام برم.
- کجا بری؟
- برم یه قبرستون سرم رو بذارم بمیرم.
- نمی خوای بدونی کی رو جای برادرت کشتی؟
- نه...
- باید بدونی...باید بدونی تا از این زندونی که خودتو توش حبس کردی خلاص کنی.
چشمام رو بستم و سراپا گوش شدم.

 


چشمام رو بستم و سراپا گوش شدم.
- یگانه...ببین من چند روز قبل از اون مرگ ساختگی متوجه شدم که یکی تو اداره داره جای من می ره اینور اونور.یکی خودشو جای من جا زده بود.من گذاشتم ادامه بده.می خواستم ببینم داره برای کی کار می کنه.با یه صورت ساختگی داشت جاسوسی می کرد.یه روز که داشتم تعقیبش می کردم دیدم چند نفر ریختن سرش و دست و پاشو بستن و انداختنش تو یه ماشین.دنبالشون رفتم و رسیدم به همون کارخونه.اونو کتک زدن ولی چون دهنش بسته بود نمی تونست بگه که کیه.به هرحال تو رو دیدم.که اون کلت رو گذاشتی رو سرش و شلیک کردی.یگانه بگم شکه شدم کمترین حالتمه.یه لحظه شک کردم.با خودم گفتم مگه می شه این خواهر من باشه...یگانه اون لحظه فکرم رفت سمت اینکه شاید کشتن فرنود هم کار تو باشه.که...خودت الان گفتی.در هر صورت این مرگ ساختگی به من کمک کرد سالها و سالها بتونم بدون ترس از شناخته شدن به تحقیقاتم در مورد این باند جنایت کاری که داری براشون کار می کنی ادامه بدم و اتفاقا به جاهای خیلی خوبی هم رسیدم.اما یهم یه اتفاق همه چیز رو خراب کرد. اونا داشتن یکی یکی می مردن و من نمی فهمیدم چرا.تا اینکه متوجه شدم تمام کسائی که تو اون کارخونه بودن دارن کشته می شن.متوجه شدم تو هم هستی.فهمیدم داری اونا رو می کشی.نمی دونستم چرا الان شروع کردی.بعد از این همه سال...بگو.تو به من بگو
به چشمای مشکیش زل زدم- یه اتفاق...یه نفر در حال ارتکاب به قتل منو دیده بود.اول می خواستن حذفم کنن اما بعد نظرشون عوض شد...قرار شد یه خانواده رو بکشم.خانواده سرگرد رضایی.
چشمای یاشار گرد شد- افشین و آرتین؟
- آره.
- خب چی شد؟
- من ... خود گروه مادر و زن آرتین رو کشت و بچه ش رو هم برادر مسعود مظفر گرفت.من...نتونستم آرتین و افشین رو بکشم.ولشون کردم...
همه چیز رو براش تعریف کردم.آخرش بدون این که چیزی بگه از اتاق رفت بیرون.
*****
صدای نعره افشین توی خونه ش پیچید.
- آرتیـــــــــن.
برادرش با همان اخم همیشگی جلوش ظاهر شد- چیه؟
- تو خجالت نمی کشی؟
- از چه لحاظ؟
- راپرت منو به سرهنگ می دی؟ مثل بچه دبستانی ها؟
- به خاطر خودت بود....
- ولم کن بابا.به خاطر خودت بود....تو چرا تو کارای من دخالت می کنی؟
- افشین درست حرف بزن.
- آرتین تو نمی ذاری من ادم باشم.چرا؟
- این داد و هوار به خاطر اون دختره هرزه ست؟
صدای سیلی که افشین روی صورت آرتین نشوند تمام آپارتمان رو گرفت.آرتین به خودش که اومد اثری از افشین نبود.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان