تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت14

*****
دو ساعتی بود که توی خیابونا می گشتم.گوشیم زنگ خورد.شماره ناآشنا بود.
- بله؟
- سلام افشین.
- شما؟
- حق داری نشناسی...خیلی ساله منو ندیدی و صدامو نشنیدی.
- اصلا حال بیست سوالی ندارم.خودتو معرفی می کنی یا قطع کنم.
- باشه بابا.بذار اینطوری بهت بگم...اگه یگانه رو می خوای باید بیای به این آدرس..تجریش....
- یگانه؟ چیکارش کردی؟
صدا خندید- من...من غلط بکنم با این دختر کاری بکنم.
تماس که قطع شد گیج شدم.زیرلب گفتم- این کی بود؟

یه خونه خیلی بزرگ بود.زنگ در رو زدم و منتظر شدم.کسی در رو باز کرد.
- بله؟
- ببخشید...
نذاشت حرفمو بزنم- شمایین؟ بیاین تو آقا افشین.
شدیدا کنجکاو شده بودم.این از کجا منو می شناخت.
- یگانه کجاست؟
- منتظرتونن.توی سالن اصلی.
- بهش بگو بیاد...
- سالن اصلی از اینجا فاصله داره آخه.
بی طاقت بودم- باشه من میام.
داخل خونه شدم.چند قدم بیشتر نرفته بودم که اصابت ضربه ای به سرم رو حس کردم و دیگه چیزی نفهمیدم.وقتی چشمام رو باز کردم توی یه اتاق تاریک بودم.به یه صندلی بسته بودنم.داد زدم.
- کدوم آشغالی این غلط رو کرده؟
نگاهم به یه دوربین افتاد.سردی روی دستام باعث شد بفهمم با دست بند دستام رو بستن به صندلی. پس احتمال اینکه بتونم فرار کنم به صفر می رسید.همونجا منتظر موندم.یه سوال توی ذهنم شکل گرفت.
- یعنی این کار یگانه ست؟
قبل از اینکه بتونم به این فکر بها بدم در اتاق باز شد و نور افتاد تو چشمم.چشمام رو تنگ کردم تا بتونم تازه وارد رو ببینم.
- تو کی هستی؟
چشمام که به نور عادت کرد تقریبا داد زدم- تو؟تو مرده بودی...
- آره من...زنده ام.
- چطور ؟ تو یه آشغالی...روانی احمق.
- این چه طرز حرف زدنه آخه...من و تو یه مدت با هم دوست بودیم.
- تو خائنی.
- آره می دونم دیگه چی؟
- وای خدایا...چرا آخه...
- برای دیدن یگانه اومدی دیگه...بزار پس بیارمش برات...
- صبر کن...خواهش می کنم.
- چی می خوای؟
- چرا اینکارا رو کردی؟
- چون کارمه.چون از این راه نون می خورم.
- از ... از کی؟
- از خیلی وقت پیش.از خیلی قبل از اشنایی با تو.
- من...ما بهت اعتماد کرده بودیم.
- این تجربه برای دفعه های بعدی که وجود نداره.سعی کن دیگه بهم اعتماد نکنی.
دیدم داره می ره.
- کجا داری می ری لعنتی؟
- می رم یگانه رو بیارم.می رم عشقت رو بیارم.
صدای بسته شدن در تو فریادم گم شد- یـــــــاشــــــــــار.



یاشار در رو قفل کرده بود.هرچی خودمو به آب و آتیش زدم تا بتونم در رو باز کنم نشد.کاراش عجیب بود. از یاسین هم خبری نبود.آخر عصبانی شدم و یه لگد به در زدم.
- یاشار این در وامونده رو باز می کنی یا بشکونمش؟
تهدیدم تو خالی بود.در به داخل باز می شد و نمی تونستم بشکنمش.
رفتم سمت پنجره.حفاظ داشت.از پنجره یاشار رو دیدم که از یه کانکس بیرون میومد و حاضر بودم قسم بخورم صدای داد و فریاد از اون کانکس می شنیدم.یاشار بر خلاف موقعی که به اتاق من اومده بود و یه کت چرم تنش بود دیدم که یه آستین کوتاه تنگ پوشیده بود و از اون فاصله که زیادم نبود یه خالکوبی رو بازوش دیدم.چشمام گرد شد.یاد وقتی افتادم که صدای خشمگین یه نفر تو گوشم پیچید.
- تمومش کن...
پس...امکان نداشت...مگه می شه.پس..حتی یاسین هم نفهمیده بود.توی اون کانکس کی بود؟شاید یاسین.صداش کم میومد و نمی تونستم تشخیص بدم که کیه که داره داد می زنه.صدای پا شنیدم و سریع پنجره رو بستم.در باز شد.خود نامردش بود.ولی این بار کتشم پوشیده بود.خالکوبی رو از مخفی می کرد.لبخندی بهش زدم.
پرسید- چه خبرا؟
لبخندم رو گشادتر کردم.تو دلم گفتم- ای درد بگیری که داری به این لبخند می زنی.
بهش گفتم- سلامتی...چرا در رو قفل کرده بودی داداشی؟
داداشی رو روش تاکید کردم.باید می فهمید که من رازشو فهمیدم.
اما نفهمید.تعجب کردم چون همه می گفتن که به تیزهوشی معروفه.
- همینجوری خواهرم.یه لحظه با من میای؟
از جام بلند شدم- کجا؟
- یکی می خواد ببینتت.
اگه نمی رفتم ضایع بود.شالم رو روی سرم انداختم و از اتاق رفتیم بیرون.داشتیم می رفتیم سمت اون کانکس...همون بود.صدای دادی ازش بلند نمی شد.در کانکس رو باز کرد و بهم گفت
- برو تو...
نور که افتاد توی کانکس صورت افشین رو دیدم.
افشین تا منو دید داد کشید- یگانه ازش دور شو...
خواستم در برم که دستاش دور کمرم قفل شدن و توی یه حرکت پرتم کرد توی کانکس و در رو بست.
- یگانه خوبی؟
نگاهی بهش کردم- آره تو چطور؟
- آره ...
- باید فرار کنیم.
- می بینی دستام رو با دستبندم بسته به صندلی؟
-تو هم می دونی که من با این که یه قاتلم ولی دلیل نمی شه که راه های دزدی رو بلد نباشم؟
- چی؟
کلید دستبند رو نشونش دادم.
- وقتی منو گرفت از جیب شلوارش کش رفتم.
دستاش رو باز کردم.همونطور که دستاش رو می مالوند با خشم گفت.
- امیدوارم ناراحت نشی از اینکه می خوام گردن برادرت رو بشکنم.
با خونسردی بهش نگاه کردم و به دیوار کانکس تکیه دادم- اون برادر من نیست.


- چی؟
- اون برادر من نیست...اون یاشار نیست.
- پس...کیه؟
چشمام رو روی چشماش متمرکز کردم- مسعود مظفر.
- از کجا می دونی؟
- ببین...این قیافه یاشار بود اما مبدل بود...قطعا می دونی چجوری با لاتکس صورت مبدل درست می کنن.
- خوب آره ولی تو از کجا فهمیدی؟
- اولا یاشار برادرمه...اون هیچوقت اهل خالکوبی نبود...ثانیا...خالکوبی مسعود مظفر یه خالکوبی تکه...نقشش خیلی تکه.
- از کجا می دونی؟
- نقشش طراحی خودم بوده.
ابروهاش رو داد بالا- پس یاشار...
- نمی دونم شاید همون موقع کشتمش.شایدم زنده ست نمی دونم...واقعا نمی دونم.خلاص شدن از اینجا مسئله ماست.مسعود مطمئنا دفعه بعدی با یه گروه میاد و تیربارونمون می کنه.
- شاید...
اومدم برم کنارش که پام روی یه تیکه موکت که کف کانکس بود لیز خورد و پرت شدم توی بغل افشین.
خندید- خانم حرفه ای این چه کار....
صداش کم کم خاموش شد.رد نگاهش رو دنبال کردم.یه در کف کانکس بود.
- یگانه...
- بله؟
- وقتی میومدی...دیدی که این کانکس روی ارتفاعه یا روی زمین؟
- رو ارتفاع...
- چقدر؟
- فکر کنم یه متری بود.
خوشحال شد- خدا برامون خواسته.
خم شد و کمی با در وررفت.ناراحت سرش رو بالا آورد- چاقو داری؟
- آره...
- بده من.
ازم گرفت و کمی باهاش ور رفت.یه ربعی سرپا بودم.از جاش بلند شد و اشاره ای بهم کرد.
- بازش کن.
هرچی با پام زدم رو درش باز نشد.یه افشین نگاه کردم.با تعجب نگاهم می کرد.
- خب سفته...
- یگانه این قفله رو ندیدی؟ اول این رو باز کن...
زد زیر خنده.در رو باز کرد و اول با سر رفت بیرون بعد خودشو کشید بالا- کسی نیست.
پرید پایین و خم شده منتظر من شد.با قد دو متری خیلی براش سخت بود که توی اون ارتفاع خم بشه. بهش حندیدم و رفتم پایین.از زیر کانکس بیرون رفتیم و شروع کردیم به دویدن.


دستمو یه دفعه کشید.پرت شدم تو آغوشش.زیر گوشم گفت- صبر کن.
کمی خودشو جابه جا کرد.پشت یه دیوار بودیم.می خواست ببینه کسی هست یا نه که چشماش به یه جا خشک شد.
- لعنتی...بدو یگانه تا الان فهمیدن.
- چی؟
- دوربین مداربسته دارن.بدو
دستم رو کشید و دویدیم.صدای یکی اومد.مسعود بود با قیافه یاشار.کلت طلایی دستش بود.
- صبر کنین.
بهش نگاه کردیم.ادامه داد.
- بیاین جلوتر... زودباشین.
داشتیم می رفتیم نزدیکش.صدای افشین رو به سختی شنیدم.
- باهاش که درگیر شدم فرار می کنی.
خواستم عکس العمل نشون بدم که دستمو فشرد.نگاهی بهم کرد- خواهش می کنم یگانه.
- آخه...
دیگه نتونستم چیزی بگم.
صدای نحس مسعود رو شنیدم- مرغ های عشق سریعتر.
تو یه متری ش ایستادیم.
- کجا دارین در می رین؟ داشتیم خوش می گذروندیم.
کسی نیومد طرفمون.کسی اصلا تو حیاط نبود.کم کم داشتم به نتیجه ای می رسیدم.
- جز ما سه نفر کسی تو این خراب شده نیست.نه؟
مسعود- آره خوب حدس زدی.
- می دونی چقدر دلم می خواد خفه ت کنم؟
- برادرت رو؟
- تو برادر من نیستی...تو یاشار نیستی.نمی تونی منو گول بزنی.
متوجه شدم که جا خورد.بعد لبخند کجی رو لب هاش اومد و لایه لاتکس رو از رو صورتش کند.
- از کجا فهمیدی؟
- خالکوبیت..یادت نیست خودم واست طراحیش کردم؟
- آها....یادم اومد...خب نگفتی؟ کجا می رفتین؟
افشین- داشتیم می رفتیم پیش پلیس.
پوزخندی زد- کدوم پلیس؟ همونی که ازش تقریبا طرد شدی؟
افشین- تو فکر کن اینجوریه.
مسعود رو به من کرد- تو چی؟ تو هم می رفتی پیش پلیس؟ می دونی که بگیرنت کمترین مجازاتت اعدامه.
- آره می دونم.
مسعود- پس بذار برای لحظات قبل از مرگت یه چیزی بهت بگم.
منتظر موندم.
مسعود- یاشار واقعا زنده ست.اون داستانی که برات تعریف کردم واقعیت داره.تو یاشار رو نکشتی.اون فرار کرد.واقعا دلم می خواد بدونم کجاست...اما وقتی فهمیدم تو بعد از اون انفجار زنده موندی اقدام کردم و فهمیدم یاشار با خانواده ش ارتباط برقرار نکرده.رفتم سراغ یاسین...می دونستم یه روز میای سراغش. مشخص بود.یاسین بهت گفت یاشار زنده ست.خودمو عصبانی نشون دادم اما در واقع داشتم از خوشحالی می مردم.خدایا مگه می شد اینقدر خوش شانسی بهم رو کنه.باورم نمی شد.تو رو که دیدم باور کردم خواب و خیالات نبوده.از احوالات این آقا هم خبر داشتم.می دونستم که برادرش کاری کرده مسئولیت اون پرونده رو ازش بگیرن.می دونستم برای این عشق و عشق بازی هاش داره از نیروی پلیس کنار گذاشته می شه.زنگ زدم بهش و اونم با کله اومد.اسم یگانه باعث همه چی شد.
خندید- یگانه می دونستی قراره آخرش با همین کلت قشنگ کشته بشی؟این کلت رو با کیوان خریدی منتها من گفتم برات کنار بزارنش...می دونستم خوش سلیقه ای و همین چشمتو می گیره.
اخمام رو باز کردم- از شانس بد تو من کاملا می دونم چطور قراره کشته بشم.
- جدا؟
افشین نگاهی بهم کرد.نگاهش بوی خداحافظی می داد.قبل از اینکه مسعود بفهمه چی به چیه افشین لگدی به گردنش زد و فریاد زد- یگانه برو.
افشین و مسعود با هم درگیر شدن.یه مشت مسعود می زد و سه تا مشت می خورد.یهو دیدم مسعود پاشو بلند کرد و محکم به پهلوی افشین زد.بی اختیار دویدم سمت افشین.مسعود کلت رو برداشت و به سمت افشین گرفت.صدای گلوله همه جا پیچید.افشین روی زمین غلط خورد.چشمام روی افشین قفل کرد... امکان نداشت.نفسم بالا نمیومد.مسعود کلت رو انداخت زمین و بهم گفت.
- خب...تو باید یه ذره به من سرویس بدی بعد بمیری اینجور که نمی شه...
داشت میومد طرفم- یگانه اونو ولش کن...تیر خورد به قلبش.مرد..
جیغ زدم- نه...
مسعود جلوی چشمام روی زمین افتاد.دویدم سمت افشین که کلت از دستش افتاد زمین.سرش رو توی
بغلم گرفتم.موهاش رو ناز کردم.خون رو از روی صورتش پاک کردم.بغض داشت خفه م می کرد.چشماش رو بوسیدم.چشماش رو باز کرد.داشت برای آخرین بار بهم نگاه می کرد.چشماش بهم می گفت داره می ره.
هینی کردم- افشین...توروخدا...افشین.
خندید- چی تورو خدا؟ چی می خوای خانومی؟
- من دیگه طاقت ندارم افشین...من...
زدم زیر گریه.
- من طاقت ندارم ببینم گریه می کنی یگانه من...نذار آخرین تصویر توی مغزم چشمای پر از اشکت باشه.
دید به حرفش گوش نمی دم با آخرین توانش جدی گفت- می گم گریه نکن.
- زور نگو.
بی حال خندید- عشق من...
بوسه ای طولانی روی لب هاش زدم.دستمو محکم گرفته بود اما یهو شل شد.با ترس بهش نگاه کردم.چشمای بازش بهم خیره مونده بودن.دستمو روی دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم.سرش رو از روی پاهام برداشتم و آروم گذاشتمش زمین.کلت رو برداشتم و افتان و خیزان به از اون خونه لعنتی خارج شدم.دو تا کار ناتموم داشتم.
****

 


آرتین در اتاقش مطالعه می کرد که تلفنش زنگ خورد
- بفرمایید؟
- سرگرد رضایی؟
- بله خودم هستم...
- برادر سرگرد افشین رضایی هستین؟
- بله...اتفاقی افتاده؟
- بنده سروان ناصری هستم...راستش...
- می شه ادامه حرفتونو بگین خانم؟
- می شه تشریف بیارین بیمارستان ....
- نیم ساعت دیگه اونجام.
آرتین اونقدر سریع به بیمارستان رسید که متوجه نشد دقیقا چطور زمان گذشته بود.از ماشینش بیرون پرید و وارد بیمارستان شد.خودش رو به پذیرش رسوند
- ببخشید ...بیماری به اسم افشین رضایی دارین؟
- برای چی بستری شدن؟
- احتمالا اصابت گلوله ...
پرستار نگاه متعحبی بهش کرد- یه لحظه...
کمی توی کامپیوترش گشت اما چیزی پیدا نکرد.سرش رو بالا آورد تا جواب آرتین رو بده که توجه آرتین به جایی دیگه معطوف شد.
- سرگرد رضایی.
آرتین نگاهی به زن چادری کرد- سروان ناصری؟
- بله قربان...اگه میشه با من بیاین...
- افشین کجاست؟
- قربان برای چند دقیقه...
آرتین بی طاقت دنبال سروان ناصری راه افتاد.ناصری جایی ایستاد.حواس آرتین جمع نبود و نزدیک بود به این سروان تازه رسیده برخورد کنه.سرهنگ رازقی روی یکی از صندلی ها نشسته بود و اون رو نگاه می کرد.
آرتین احترام گذاشت- قربان.
- آزاد سرگرد...بیا اینجا.
آرتین از انعطاف سرگرد شگفت زده شد اما به روی خودش نیاورد.
آرتین کنار سرگرد نشست.
- ببینی پسرم...توی زندگی ممکنه هر اتفاقی بیفته.ناملایمت ها مال همه ست.
مشکوک نگاهش کرد- اگه ناملایمت های زندگی با من رو می گین...خیلی بیشتر از بقیه آدما بوده.
- هر که در این بزم مقرب تر است/ جام بلا بیشتر می دهند
- می شه بپرسم منظورتون از این مقدمه چینی ها چیه؟ افشین کجاست؟
- افشین....افشین...
- افشین چی؟
- افشین رفته بوده به یه خونه ای...که اونجا با صاحب خونه یه درگیری پیش میاد...و
سرهنگ نفس عمیقی کشید- تیر می خوره.
- خب...اون صاحب خونه کی بوده؟
- بر طبق شواهد...سه نفر اونجا بودن.یه زن...دو مرد.
آرتین با بی طاقتی گفت- هویتشون؟
- زن..یگانه رنجبران...مرد ... افشین رضایی و مسعود مظفر.
آرتین از جا پرید- مسعود؟ دستگیرش کردین؟ یگانه رو چی؟ افشین حالش خوبه؟
- فقط یه نفر زنده از اون خونه بیرون اومده.
آرتین با ناامیدی گفت- کی؟
- یگانه رنجبران.
- یعنی...یعنی...چی؟ اف...افشین...پس؟
سرهنگ به زمین نگاه کرد.
آرتین نعره زد- افشین مرده؟
سرهنگ چیزی نگفت.آرتین با حرص گفت- یگانه می کشمت.
شروع کرد به داد و هوار کردن.سه پرستار مرد قوی هیکل به سمتش دویدن اما نمی تونستن مهارش کنن.آرتین دیوونه شده بود.یکی از پرستارا رو هل داد که خورد به دیوار و ناله ش بلند شد.یه دکتر زن آمپول آرام بخشی آورد تا برای چند ساعت آرتین رو آروم کنه اما سوزن توی دست آرتین شکست.چشم آرتین به زن افتاد.آرتین یه دفعه آروم شد.با خودش فکر کرد چشمای این سبزه...چشمای یگانه سبز بود. دو پرستار رو هل داد و با دست هاش دکتر رو گرفت و داد زد.
- یگانه خفه ت می کنم.
دکتر دست و پا می زد و نمی تونست خودشو نجات بده.یه دفعه آرتین پخش زمین شد.سرهنگ با قنداق تفنگش به گردن آرتین زده بود و اونو بیهوش کرده بود.آرتین رو به اتاقی بردند.
دکتر درحالیکه گردنش رو می مالید روی صندلی نشست.سروان ناصری پیش دکتر رفت.
- سلام.
دکتر به قیافه ای خسته بهش نگاه کرد- سلام...
- ازتون عذر می خوام.
- شوهرتون هستن؟
- خیر.
- چه اتفاقی افتاده بود؟
- برادرش رو کشتن.
دکتر با تعجب به در اتاقی که آرتین توش بود نگاه کرد و آروم گفت- خدابیامرزتش.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام