close
چت روم
کلت طلایی/قسمت9
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت9

****
یکی در زد و رفتم در رو باز کردم.آرتین بود و یه بسته دستش.
- سلام.
آرتین با سردی جوابمو داد- سلام.
کنار رفتم تا بیاد تو.همونجور که داشت کفش هاش رو درمیاورد بسته رو داد بهم.
- اینا رو افشین گفت برات بخرم.
- چی هستن؟
- برو وازشون کن خودت می فهمی.
رفتم تو اتاق خواب و در جعبه رو باز کردم.یه شلوار لی سفید توش بود و با یه تونیک آّبی آسمونی و یه شال با طرح آبی و سفید.
- قشنگن؟
افشین بود.برگشتم و نگاهش کردم- آره خیلی.فقط...
- فقط چی؟
- شال برای چی؟
- خالم یه پسر داره...ازت می خوام که می دونی زیاد باهاش گرم نگیری آدم مضخرفیه.
- چطور؟
- کمترینش هیزیشه.
- باشه...
دیدم خیلی ناراحت شد خواستم راضی ش کنم.رفتم جلوش وایستادم.
- می خوای پوشیه بزنم عزیزم؟
دستی تو موهام کشید و خندید- می دونی اگه دست من بود می گفتم بزن چشمات خیلی جلب توجه می کنه.
سرمو برگردوندم- مگه تقصیر منه؟
- فکر کنم باید یه تسویه حساب با خدا داشته باشم.
- اوا...
- همه این خوشگلیا رو خدا توی این بدن جمع کرده و مواظب باش...تو راه کج نیفتی.
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.تو دلم گفتم- من خیلی وقته تو راهه کج افتادم.تو خبر نداری.
رفتم تو آشپزخونه.آرتین و افشین پشت میز نشسته بودن و صحبت می کردن.من که وارد شدم حرفشونو قطع کردن.مشکوک نگاهشون کردم- می خواین من برم.
افشین به صدا اومد- نه ....نه تموم شد حرفمون.
یه چایی ریختم و بهشون دادم.
افشین- ناهار چی داریم؟
- زرشک پلو با مرغ.
- به به.من عاشق زرشک پلوام.
- از رو کتاب آشپزی درستش کردم.دیدم مهمون داریم گفتم آبروداری کنم.
اشاره آرتین به افشین رو دیدم و لحظه ای بعد افشین دنبال بردارش رفت.


وقتی داشتم شال رو دور سرم می پیچیدم زنگ در رو زدن.
افشین گفت- من در رو باز می کنم.
صدای در اومد و بعد صدای احوالپرسی.شال رو محکم کردم و رفتم تو پذیرایی.با زنی که همون میترا بود احوالپرسی کردم.خیلی آدم خوش برخوردی بود.چشمام رو گردوندم تا پسرش رو ببینم که خشکم زد. پسر هم همینطور بود اما هردو خیلی زود خودمون رو جمع کردیم و سلامی زیر لب بهش کردم و رفتم تو آشپزخونه.سنگینی نگاه افشین رو حس می کردم.دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار.امکان نداشت که اون....خدایا.چطوری؟آخه...چطور ؟
- یگانه خوبی؟
سریع برگشتم.افشین بود.لبمو تر کردم- آره...الان چایی میارم.
- یه مقدار عصبانی به نظر میای.
- نه نه خوبم.
یه کم اومد جلو- یگانه من خیلی احمق به نظر میام؟
سرمو بردم عقب- یعنی چی؟
- تو فرید رو می شناسی؟
- فرید کیه؟
- پسرخاله م.
- نه از کجا باید بشناسم.
- از خودت بپرس.
- نمی شناسمش باور کن.
- من خیلی وقته خیلی چیزا رو باور نمی کنم.و اگر یه روز بفهمم که دروغ گفتی...فقط خدا به دادت برسه.
سرمو تکون دادم- نمی شناسمش.حالا برو تو پذیرایی زشته.
چایی رو ریختم و رفتم پیششون.میترا خیلی خوب بود.دقیقا عین مائده.نگاه خیره فرید رو گاهی رو خودم متوجه می شدم.اگه می تونستم چشماش رو از کاسه درمیاوردم.مشخص بود منو شناخته.افشین حق داشت بگه این یارو آدم مضخرفیه....گرچه نمی دونست تا چه حد.
میترا- افشین جان ناراحت شدم ازت.
افشین- چرا خاله؟
- همین که نگفتی با یه دختر به این خوبی ازدواج کردی.
- یهویی شد خاله.شما ببخش.
چشمای میترا اشک آلود شد- اگه خواهرم اینجا بود....همه دغدغه ش این بود که تو رو سروسامون بده.
آرتین تقریبا سفید شده بود.حق داشت مرگ زن و مادرش و گم شدن بچه ش تا حدودی تقصیر من بود.زیر لب معذرت می خوامی گفت و رفت تو اتاقش.
میترا ادامه داد- بچه م آرتین خیلی شیوا رو دوست داشت.تو که بیمارستان بودی ندیدی چه می کرد سر خاک شیوا و مامانت.همه ش می ترسیدم سکته کنه بچه م.
صدای نحس فرید رو شنیدم- مامان حالا این حرفا چیه می گی؟اومدیم مهمونی ها...
چایی ها رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه.سه ساعت بعد مهمونی تموم شده بود.موقع رفتن فرید یه کم کنار در طولش داد و افشین و آرتین با مائده رفتن تو پارکینگ.
- پس زنده ای.
- آره به کوری چشم تو.
- چطوری قاپ اینو دزدیدی؟
- فکر نکنم به تو مربوط باشه.
- جدی؟ کیوانم تو کشتی؟
سعی کردم خودم رو شگفت زده نشون بدم- چی؟ کیوان مرده؟
خیلی قشنگ فیلم بازی کردم.انگار باور کرد- تو نمی دونستی؟
اه چرا این اشکا نمیاد- نه...آخه....کدوم نامردی این کار رو کرده.
- هنوز نمی دونیم ولی دستمون بهش برسه حسابش رو می رسیم.
- پیداش کردین به من بگو.باید خودم انتقامش رو بگیرم.
- از خودت می خوای انتقام بگیری؟
به انگار باور نکرد.بهتر اصلا قضیه رو نمی پیچونم- انتقام از خودم به موقعش...بعد از کشتن چند تا نره خر مثل تو.
- این آرزو رو با خودت به گور می بری.
- حالا...
- الانم برای این خون کثیفتو نمی ریزم که این دوتا پسرخاله هام هستن...
- چه تفاهمی.دقیقا به همون علته که من مغزتو نمی ریزم رو دیوار.منتظرم باش.
- هستم.
از پله ها دوید پایین.
شالمو از سرم کشیدم- من خیلی بدشانسم.

 


****
صبح بود که افشین و آرتین زدن از خونه بیرون.باید کار فرید رو می ساختم.فرید کسی بود که یاشار رو گیر انداخت و به اون خونه متروکه برد.فرید مستحق مرگ بود.درست مثل من.با لذتی وصف ناشدنی کلت رو دستم گرفتم و سویشرت چرمم رو تنم کردم از خونه رفتم بیرون.نیم ساعت بعد نزدیک خونه اون رذل بودم.در باز شد و میترا رو دیدم که از خونه ش بیرون اومد و فرید هم کنار در ایستاده بود و با مادرش خداحافظی می کرد.میترا که رفت و فرید در رو بست رفتم پشت در خونه و زنگ رو زدم.صدای فرید رو شنیدم.
- مامان نرفته برگشتی که.
وقتی در رو باز کرد تعللش رو دیدم.کلاه سویشرت رو کشیده بودم رو سرم تا کسی منو نبینه.یهو بی هوا هولش دادم تو خونه.پرت شد رو زمین.کلاه رو از سرم کشیدم.موهام ریخت تو صورتم.
خندیدم- دارارااااام....من اومدم.
خواست بلند بشه که کلت رو گرفتم سمتش- سر جات بمون.زحمت نکش....اومدم خودتو ببینم و برم.
- چی می خوای ازم یگانه؟
- یاشار رو بهم برمی گردونی؟
- چی؟
- یاشار رو بهم برگردون زندگیتو ازت نمی گیرم.
- یاشار مرده.خودت کشتیش.
- نمی خوام حماقت هام رو بهم یادآوری کنی.تو یاشار رو به اون خونه لعنتی آوردی.
- دستور رئیس بود.
- به موقعش به رئیسم می رسم.
- دستت به رئیس نمی رسه.
- تو جهنم می بینیش و می فهمی دستم بهش رسیده یا نه.
- با کشتن من به جایی نمی رسی یگانه.
- روح یاشار آروم می شه.
- من یاشار رو نکشتم.
- هر کسی تو قتل یاشار دست داشته باید بمیره.حتی من.
کلت طلایی رو بلند کردم و یه گلوله تو پاش زدم.فریادش بلند شد.
پوزخند زدم- یادته وقتی داشتی یاشار رو کتک می زدی صداشم در نیومد؟
داد زدم- یادته آشغال؟
ادامه دادم- اون مرد بود.مردی بود که همه مون باعث مرگش شدیم.ماها باعث مرگ کسائی شدیم که در برابرشون ارزش یه پشه رو هم نداریم.و ببخش منو....
گلوله بعدی توی سرش نشست.از کنارش رد شدم و ادامه دادم - که تو رو می کشم.
به خونه برگشتم.اما دیگه جای من اونجا نبود.اونا متوجه گلوله های کلت می شدن و قطعا شکشون به من می رفت.جعبه کلت رو برداشتم.یه برگه کاغذ گیر آوردم و روش برای افشین نوشتم.
- افشین جان...من خیلی بهت بدی کردم.منو ببخش.من باعث مرگ مادرت و زن داداشت شدم.اما مطمئن باش انتقامشون رو می گیرم.هم از خودم هم از تمام کسائی که باعث مرگشون شدن.انتقام برادرم رو هم می گیرم.یاشار الکی کشته نشد.یاشار رو من کشتم.من به دستور رئیس همون مسعود مظفر برادرم رو کشتم.پسرخاله ت رو که پرسیدی چطور می شناسمش....اون کسی بود که یاشار رو گیر انداخت.امروز حسابش رو رسیدم.اون آدم ناپاکی بود.خیلی بد.این که اون یا مسعود یا حتی کیوان و امثال اونا کثیفن منو اذیت نمی کنه...این که آدم های پاکی مثل تو و آرتین گیر اینا می افتین اعصابمو به هم می ریزه.افشین به آرتین بگو نهایت سعیم رو می کنم که مهتاب رو برگردونم.مهتاب زنده س.سعید مظفر برادر مسعود اونو نگه داشته.می دونی اگه یه روز قاتل نبودم با سر زنت می شدم اما...ایتا تقریبا اعترافای من بود.امیدوارم به دردت بخوره.من سرهنگ تهرانی و دخترش رو به دستور اونا کشتم.این کلت طلایی فعلا دست من باشه تا بتونم همه کسائی رو که تو زندگیم دخیل بود از سر راه بردارم.به امید هرگز ندیدنت.منو ببخش و حلالم کن.
و از خونه بیرون زدم.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام