تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت17(پایان)

****
یاشار تقریبا دنبال دکتر دوید- چی شده آقای دکتر؟ چرا نمی گین؟
- ببینید آقای رنجبران.خواهر شما...
- خواهر من چی؟
- خواهرتون یه تومور مغزی داره...کاملا پیشرفته است...از دست من کاری برنمیاد.
یاشار بهت زده دکتر رو نگاه می کرد- پس...پس...چقدر...؟
- شاید سه ماه.مشخصا اگه از همون اوایل شروع بیماری خودش رو به یه دکتر نشون می داد شاید الان انقدر بیماری پیشرفت نمی کرد.
یاشار به طرف اتاقی که یگانه در اون بستری بود دوید.یگانه روی تخت دراز کشیده بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد.یاسین هم روی صندلی نشسته بود و داشت کتاب می خوند.
یاشار – چرا یگانه؟
- چی چرا؟
- چند وقته سردرد داری؟
- چند ساله...چطور؟
- تو چند ساله سردرد داری و یه دکتر نرفتی؟
- خب حالا مگه چی شده؟ دارم می میرم؟
یاشار سعی کرد سر یگانه داد نزنه- آخه...نمی گی شاید یه مرضی داری که اینجوری می شی؟
- داشته باشم ... آخرش مرگه دیگه....بدترین اتفاقی که می افته مردنه دیگه.حالا چی شده؟
یاشار که دید یگانه خیلی راحت با قضیه برخورد کرد آروم گفت- تومور.
یگانه در دل به رقص دراومد.شاید اگر در شرایط دیگه ای بود ناراحت می شد.
- خب...که چی؟
یاسین از جاش پرید- تومور داری...که چی؟
یاسین نگاهش رو از یگانه گرفت و به یاشار نگاه کرد- قابل درمان هست؟
یگانه صداش رو بالا برد- اوی...داری در مورد کی حرف می زنی؟من...؟ بابا خیلی خوشحالی پسر...مگه من باید درمان بشم؟
یاسین چیزی نگفت.یگانه رو به یاشار ادامه داد- می شه برگه مرخصی رو بگیری؟
یاشار که می دونست بیماری یگانه درمان نداره از اتاق بیرون رفت.آرتین پشت در اتاق همکارش رو نگاه می کرد.
- چی شده؟ قضیه تومور چیه؟
یاشار دستش رو روی سرش گذاشت- یگانه داره می میره.
آرتین برای لحظه ای خشکش زد.اما یاد جنایت هایی که یگانه در حقش کرده بود باعث شد به خودش بگه به من چه.
اما دنبال یاشار راه افتاد و با هم دنبال مرخص کردن یگانه رفتند.یگانه در حالیکه لباس هاش رو عوض می کرد شادمانه برای خودش آهنگ می خوند.
یاسین ناآرام به خواهرش نگاه می کرد- چرا انقدر خوشحالی؟
- خودت چی فکر می کنی؟
- چرا انقدر عاشق مرگی؟
- آدمی مثل من لیاقت زنده موندن نداره.
- چچرا انقدر خودتو دست پایین می گیری؟
- تو مثل اینکه از کثافت کاری های من خبر نداری.
- مگه دست خودت بوده؟
- شروعش دست من نبود...بقیه ش که با خودم بود.
- شاید ببخشنت یگانه...
- خودتم می دونی که همچین چیزی امکان نداره...بذار به بقیه این زندگی نکبت بار برسم.
- از کجا می دونی که داری می میری.
- چون اگه یه درصد احتمال زنده موندنم بود با یه کلمه حرف من یاشار نمی رفت دنبال برگه مرخصی.
یگانه روسریش رو روی سرش انداخت- تازه شم...اگه قرار نبود بمیرم خودم کار خودمو تموم می کردم... البته خودمونیم این مرگ چندان مرگ با افتخاری نیست که با یه بیماری بمیری...مرگ با کلت طلایی رو ترجیح می دم.
یاسین زیر لب گفت – واقعا که.
****


سرم گیج رفت.بازوی یاشار رو گرفتم تا نیوفتم.
یاشار- آخ...
بهش نگاه کردم- چی شد؟
یاشار- هیچی.
- می گم چی شد؟
آرتین- وقتی افتادی زمین یه گلوله از اسلحه ت شلیک شد و خورد به بازوی یاشار.
با پشیمونی به یاشار نگاه کردم- ببخشید...
- خواهری عیبی نداره.بریم سوار ماشین بشیم.یاسین منتظره تو ماشین.
خودمو پرت کردم تو ماشین- حالا باید چکار کنیم؟
یاشار بهم نگاه کرد- جای مرجانه رو پیدا کردیم.
****
داد کشیدم- ساکت شو...
خندید- مثل اینکه دلت می خوام بازم برات داستان بگم؟
کلت رو گرفتم سمتش- این دفعه دیگه از دستم درنمیری.
- یگانه...تو نمی تونی منو بکشی...قدرتت رو از دست دادی.
- می خوای امتحان کنی؟
اولین گلوله رو توی پاش کاشتم.یاشار وارد اتاق شد.صورتش کمی خون آلود شده بود.
- نکن یگانه.
- یاشار این لعنتی باید بمیره...باید بمیره.
- یگانه کلت رو بده به من.
کلت رو گرفتم طرفش- یاشار جلو نیا.
مرجانه رو دیدم که از جاش تکون خورد.می خواست یه غلطی بکنه.سرش رو نشونه گرفتم و چند ثانیه بعد روی زمین افتاد.
یاشار به مرجانه نگاه کرد- برای چی این کار رو کردی؟
- برای چی؟ خودت فکر کن برای چی؟ من ازت قول گرفتم یاشار...من باید این ماده سگ رو می کشتم.
یاشار با تاسف بهم نگاه کرد- بیا بریم....بدو.
یاشار دستم رو کشید.همونطور که داشتیم می رفتیم ازش پرسیدم – چرا صورتت خونیه؟
- با چند تا از این نگهبانا درگیر شدم.تو هم که تا دیدی راه بازه سریع رفتی سراغ مرجانه.
- تسویه حساب بود...باید می مرد.
یاشار به ماشین یاسین اشاره کرد- سریع تر...
ارتین روی صندلی جلو نشسته بود- چی شد؟
یاشار سرشو تکون داد- یگانه مرجانه رو کشت.نتونستم جلوش رو بگیرم.
چشمای آرتین از خشم پر شد اما چیزی بهم نگفت.شونه ای بالا انداختم و شروع کردم به ور رفتن به کلت طلایی.


آرتین - یگانه یه لحظه به من گوش می کنی؟
- بله؟
- ببین...من جای سعید رو پیدا کردم.
- خب؟
- به مافوقم اطلاع دادم...
بی اختیار بلند گفتم- چه کار کردی؟
- صبر کن ادامه ش رو بگم.به مافوقم گفتم کجاست...اما یه خواهش دارم ازت...
- بگو؟
- ما پس فردا عملیاتمون شروع می شه...برای حمله به خونه سعید.اما من می ترسم اون مهتاب رو بکشه یا ازش برای اینکه جلوی ما رو بگیره استفاده کنه...می خوام خواهش کنم فردا مهتاب رو از اونجا خارج کنی...
کمی فکر کردم.تنها کاری که از دستم برمیومد همین بود.
- باشه.
یاشار- چی چی باشه؟ مگه به همین راحتیه؟ می دونی چقدر خطرناکه؟
- یاشار من خیلی ساله که خود خطرم.با من از خطر حرف نزن.
از آرتین پرسیدم- آدرس خونه رو بهم می دی؟
وقتی آدرس رو گفت با حیرت گفتم- مطمئنی؟
- چطور؟
- من...سه چهار دفعه رفتم اونجا...
- جدی؟
- آره...همه سوراخ سنبه هاش رو بلدم.آخه یه دفعه یه پارتی بود اونجا...یهو پلیس ریخت تو خونه بعد از همون جاهای مخفی من و سعید در رفتیم.
یاسین با ناراحتی گفت- دیگه چی؟
از غیرتش خنده م گرفت ولی چیزی نگفتم.
آرتین- فردا چه ساعتی می ری؟
- نصفه شب.
یاشار- منم میام.
- نه تنها می رم.
یاشار- نمی شه...نمی ذارم.
- اون راه های مخفی فقط جای عبور یه زنه نه یه مرد درشت هیکل مثل تو.
یاشار-خوب از یه جای دیگه می ریم.
- نداره خوب چرا زور می گی؟
یاشار- نمی تونم بذارم یگانه.
- به اون بچه فکر کن.من سعید رو می شناسم آدم قصی القلبیه.بعید نیست قصد کشتن مهتاب رو داشته باشه...حتی بعید نیست تا الان...
دیگه چیزی نگفتم.دلم نمی خواست حتی بهش فک بکنم.
- فقط یه چیزی.
یاسین- چی؟
- برای کلتم گلوله بخرین...احتیاج دارم.
*****



قیچی رو دستش گرفت.
یاشار- نکن یگانه حیفه.
یگانه - چی حیفه؟ نمی تونم بکنمشون زیر کلاه.
یاشار – من که هرچی بگم کار خودتو می کنی...
زیر پاهاش پر مو شد.موهاش رو تا گردنش زد.کلاه رو گذاشتم سرش.سویشرت مشکی ش رو تنش کرد و گفت.
- من حاضرم...
یاشار خواهرش رو توی بغلش گرفت- یگانه...مواظب باش...سالم برگرد.
یگانه لبخندی زد- مواظبم.
نگفت مواظب چی.نگفت سالم برمی گردم.فقط گفت مواظبم.از اتاق اومد بیرون.نگاهی به آرتین کرد که روی مبلی نشسته بود.به یاسین نگاه کرد و گفت.
- من می رم طبقه بالا با بابا خداحافظی کنم.
منتظر جواب نشد و از پله ها دوید بالا.در زد.صدای شکسته مردی گفت – بیا تو.
در رو باز کرد و گفت- سلام بابا.
پیرمرد خندید- سلام دخترم...سلام عزیزم.
پیرمرد دستهاش رو باز کرد.یگانه در اغوش پدرش فرو رفت.آرامشی عمیق رو توی وجودش حس کرد.
- بابا...
- جان بابا...جان دلم.
یگانه زد زیر گریه- بابا...بابا ...منو ببخش.
- کاری نکردی که ببخشمت دخترم...کاری نکردی عمر بابا.
پدر دست های دخترش رو نوازش کرد.سریع دست یگانه رو بالا برد و دستش رو بوسید.
یگانه نفس کم آورد- بابا این چه کاریه آخه...
نتونست طاقت بیاره و روی پاهای پدرش افتاد.
- بابا... من پشیمونم ...از هر کاری که کردم...پشیمونم.خدا منو نمی بخشه...خدا منو خیلی وقته که ندیده.
پیرمرد دخترش رو بلند کرد- خدا از رگ گردن بهت نزدیک تره یگانه...خدا همیشه حواسش به همه هست.
- پس چرا منو یادش رفت؟ پس چرا من محو شدم؟ پس چرا...
بغضش اجازه حرف زدن بهش نمی داد.
- خدا جلوت یه راه گذاشت...تو راه رو انتخاب کردی؟
- شما...شما می دونستید؟
- من وقتی فهمیدم که دیگه دستم بهت نرسید...یگانه م گم شد.دخترم گم شد.گفتم بذار حافظه م هم گم بشه.مادرت تو رو به من سپرده بود...روم نمی شد حتی باهاش تو خیالم هم حرف بزنم.
- من...
یگانه نفس عمیقی کشید.نباید وا می داد.باید می شد همون یگانه استوار.
- من حالم خوبه...باید برم...
پیرمرد مخالفت نکرد.فقط یه کلمه گفت- خدا به همراهت.
یگانه در رو باز کرد.نگاهی به پدرش کرد- حلالم می کنین؟
پیرمرد چیزی نگفت.قطره اشکی که از چشماش افتاد گویای همه چیز بود.صدای بسته شدن در همه رو از جا پروند.انگار کسی انتظار نداشت یگانه از اون اتاق بیرون بیاد.حتی خود یگانه...


یگانه زیپ سویشرت رو تا ته بالا کشید.نگاهی به چشمان اشک آلود یاسین انداخت.با خنده به طرفش رفت.
- بابا سفر قندهار که نمی خوام برم.سفر آخرت هم...
یگانه خودش ساکت شد.دوباره خندید- مگه مرد گریه می کنه...نگاهش کن...ببینم اصلا یه سوال؟ شوما چرا مزدوج نشدی؟ سی سالت باید باشه دیگه نه؟ زنت که دادیم درستت می کنه.
یگانه نگاهی به کلتش انداخت و پشت شلوارش مخفی کرد.نگاهی به همه کسانی که برای بدرقه اش
اومده بودن انداخت.لبخندی گوش تا گوش زد و دستاش رو از هم باز کرد.
- سی یو ( See You ) عزیزان من...
در که پشت سرش بسته شد نفس عمیقی کشید- چه سخته نقش بازی کردن.
صدایی از پشت سرش شنید- آره موافقم باهات.
نگاه کرد و آرتین رو دید- می رسونمت.
- خودم می رم.
- می گم می رسونمت.
یگانه سوار ماشین شد.حوصله بحث نداشت.توی راه آرتین پخش رو روشن کرد و یه جمله گفت.
- افشین عاشق این آهنگ بود.
خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
داره رو دست ما می ‏میره این عشق
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
یگانه چیزی نگفت...خودش هم این آهنگ رو دوست داشت.وقتی از ماشین پیاده شد قبل از بستن در ماشین گفت.
- حلالم کن...
جوابش صدای کشیده شدن تایر ها روی زمین بود.لب هاش رو جمع کرد و به راه رو به روش متمرکز شد. شروع به دویدن کرد و نزدیک در خونه سعید ایستاد.دقیقا می دونست دوربین های امنیتی کجان.و می دونست که سعید تعداد زیادی محافظ و نگهبان توی خونه ش نداره.از دیوار بالا رفت و اون طرف دیوار به آرومی پایین اومد.کلت رو دستش گرفت.کمی که راه رفت کسی یه دففه گفت.
- هی...
یگانه سریع برگشت و به طرف اجازه حرکت اضافه نداد.مرد روی زمین افتاد.یگانه مرد رو به گوشه ای کشوند و به راهش ادامه داد.دقیقا می دونست که مهتاب رو کجا نگه می دارن.وقتی چیزی واسه سعید مهم بود فقط اون رو توی اتاق خودش نگه می داشت.وارد امارت شد و تیر بعدی رو توی سر یکی از مافظ ها خالی کرد.زنگ هشدار به صدا دراومد.
یگانه پوزخندی زد و گفت- به درک.
تیر بعد توی سر خدمتکار سفیدپوش جا گرفت.اتاق سعید طبقه بالا بود.از پله ها دوید بالا.انقدر شلیک کرد تا مجبور شد خشاب عوض کنه.لگد محکمی به در زد.مهتاب روی تخت سعید گریه می کرد.یگانه به سمت مهتاب دوید.کسی لگدی بهش زد.یگانه به دیوار خورد و افتاد زمین.از جاش بلند شد و سعید رو دید.سعید کلت طلایی رو به طرفش گرفته بود.
- فکر نمی کردم انقدر احمق باشی که بیای اینجا.
یگانه خندید- تا تعریفت از حماقت چی باشه.
سعید ماشه کلت رو فشار داد.دست یگانه به سمت شکمش رفت اما روی زمین نیفتاد...با اقتدار به
سمت سعید رفت.سعید خواست دوباره ماشه رو فشار بده که یگانه دستش رو گرفت و پیچوند.با دست دیگه ش ضربه ای به نقطه ای خاص در گردن سعید زد.سعید هشیاری اش رو از تقریبا دست داد.یگانه دست سعید رو که هنوز کلت رو گرفته بود به سمت سرش چرخوند و ماشه رو فشار داد.کلت رو از دست سعید بیرون کشید و مهتاب رو توی بغلش گرفت.در باز شد و کسی داخل شد.یگانه گلوله بعدی کلت رو توی گردن مرد نشوند و از پله هایی که از بالکن به سطح زمین می رسید فرار کرد.به سختی توانست با خونریزی که داشت و با وجود مهتاب از دیوار بالا بره.کمی دوید.چند نفر دنبالش بودن.ماشینی جلوی پاش ترمز زد.آرتین بود.یگانه خودش رو توی ماشین پرت کرد و از مهلکه فرار کردند.مهتاب هنوز گریه می کرد.آرتین خوشحال بود و مرتب دخترش رو ناز می کرد.یگانه داشت هشیاری اش رو از دست می داد اما آرتین متوجه نبود.جلوی در خونه نگه داشتن و یگانه، مهتاب رو به آرتین داد.آرتین بوقی زد و خواست در رو باز کنه که متوجه شد لباس مهتاب خونیه.ولی به نظرش رسید که خون از مهتاب نیست.با ترس به یگانه نگاه کرد.یگانه چشماش رو بسته بود و سرش رو به در ماشین تکیه داده بود.آرتین با وحشت بلند یاشار و یاسین رو صدا زد.یاشار بیرون اومد و پشت سرش یاسین...
آرتین- فکر کنم تیر خورده.
یاشار دوید.در ماشین رو باز کرد و یگانه توی بغل برادرش افتاد.چشماش باز شد.بریده بریده حرف می زد.
- مهتاب...مهتاب سالمه...
اشک توی چشمای یاشار حلقه زد- آره...خوبه.
یگانه می لرزید- س..سرده...خیلی...
یاشار کتش رو روی تن خواهر انداخت.یاسین کنار یگانه روی زمین نشست.چیزی برای گفتن نداشت.
یگانه- به بابا بگو...بگو...خدا منو ...دوست داشت...من...می خواستم...خودکشی کنم...ولی ... گناه نکردم...سعید منو زد...سعید شلیک کرد...خدا رو ...شکر.خدا...من...منو یادش ... نرفت.
یاشار – یگانه...بس کن...بس کن انقدر حرف نزن.
یگانه خندید- هیچ .. وقت انقدر...حرف نزده بودم.
چشمای سبزش رو به چشم های مشکی برادرش دوخت- حلالم می کنی...
بغض یاشار ترکید.یاسین از جاش بلند شد و با لگد با ماشین کوبید.فریادش بلند شد.
- خــــــــــــدا.
یگانه – یاشار...
- چیه خواهرم یگو...
- افشین اومده...می خواد با هم بریم.آرتین رو صدا کن...
یاشار همون کار رو کرد.آرتین به سمتشون دوید.مهتاب رو به صنم داده بود.
یگانه – ارتین منو ببخش...خواهش می کنم.
آرتین آروم گفت- من کیم که نبخشم...من...
- افشین...افشین میگه...آرتین دلش بزرگتر از ایناست...می گه صورتش پشت یه نقاب خشن گم شده...
آرتین رفت.کسی ندید کجا اما رفت تا با خودش خلوت کنه.نمی تونست بمونه.چشمای یگانه آروم آروم بسته شد.چشماش رو به روی تمام بدی ها بست و رفت.فراقش موند برای تمام کسایی که دوستش داشتند و نداشتند.یگانه درحالی رفت که کاراش رو تموم کرده بود.همه چیز با رفتنش تموم شد.

تو تب و تاب رفتنم
شوق سفر داره تنم
تو این تبار موندنی
اون که نمی مونه منم
من راهی رهایم ام
کی میدونه کجا ئی ام
با خود و بی خبر زخود
عاقل و دیوانه منم
خونه ما خونه عشق
آدمهاش هم خونه عشق
اونکه پر عشق و خاطره
میره از این خونه منم
گم گشته دشت جنون
پیدا به چاه عاشقی
یاد غریب یوسفم
بوی خوش پیراهنم
رودی زلال و پر خروش
بر خاک سرسبز وطن
رنگین کمانی بی غبار

بر آسمان میهنم

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان