تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
کلت طلایی/قسمت15

- مطمئنی خوبی؟
- بله خوبم...اون همه آرام بخشی که شما بهم زدین خوب نبودم جای تعجب داشت...
دکتر شونه ای بالا انداخت و به طرف در رفت.
- دکتر...
دکتر برگشت و به آرتین نگاهی کرد- بله؟
- منو ببخشید...من...یه لحظه کنترلم رو از دست دادم...
- مشکلی نیست...من یه روانشناس...
- دکتر من اون لحظه دچار شک عصبی شدم...فقط اون لحظه اونم به خاطر مرگ برادرم...همین احتیاجی به روانشناس ندارم.اگه می شه برگه مرخصی رو امضا کنین می خوام برم خونه م.
- اما...
- دکتر من حالم خوبه.
ساعتی بعد آرتین تک و تنها توی خونه ش نشسته بود.خونه ای که از پنج نفر ساکنینش فقط یه نفر مونده بود.و همه اینا زیر سر یگانه بود.
آرتین غرغر کرد- یگانه...یگانه دستم بهت برسه..
زنگ در زده شد.آرتین در رو باز کرد و با دیدن شخص پشت در منفجر شد.گردن یگانه رو گرفت و اونو به داخل کشید.بعد یگانه رو پرت کرد توی پذیرایی.سر یگانه به میز خورد و صورتش درهم رفت.آرتین به سمت یگانه می رفت.یگانه از جاش پرید- صبر کن.
آرتین غرید- چرا موقع کشتن برادرم تو صبر نکردی؟
یگانه جیغ زد- من افشین رو نکشتم.
- باورش سخته...غیر ممکنه.
آرتین شونه یگانه رو گرفت و محکم به دیوار کوبیدش.ناله یگانه بلند شد.آرتین دستشو گذاشت روی دهن یگانه.زیر گوشش گفت.
- یگانه...تو مستحق عذابی...باید بمیری...با زجر بمیری.
آرتین تعجب کرده بود که چرا یگانه از خودش دفاع نمی کنه.طنابی برداشت و دست و پاشو بست به صندلی و خودش نشست روبه روش.
- خب...خودت بگو چجوری بکشمت؟
- به من گوش کن...
- نه تو به من گوش کن...اشتباه بزرگی کردی که اومدی اینجا...
- من افشین رو نکشتم...کار مسعود مظفر بود.
- گلوله کلت لعنتی تو، قلب برادر بدبخت منو شکافت...
- مسعود کلتم رو برداشته بود...
- برای چی اومدی لعنتی...
- اومدم ازت کمک بخوام...
- برای کشتن خودم؟
- برای پیدا کردن یاشار.
آرتین اشکارا جا خورد- یاشار؟
- آره برادرم.
- مگه نمرده؟
- نه...مسعود گفت نمرده.
- به من چه؟ یاشار چندین سال هست که گم شده...
- باید پیداش کنیم...
- باشه قبلش باید به خاطر کشتن برادرم سرت بره بالای دار...
-به خدا من افشین رو نکشتم...من دوستش داشتم.
آرتین دیوانه شد.چنان سیلی به گوش یگانه زد که یگانه با صندلی روی زمین پرت شد.آرتین یگانه رو بلند کرد...
- از عشق و عاشقی حرف نزن که حال خودمو نمی فهمم و لهت می کنم.
یگانه گرمای خون رو که از بینش راه افتاده بود حس کرد.
- ببین من مرض نداشتم که اینجا بیام و خودمو توی هچل بندازم...من می خوام انتقام افشین رو بگیرم...
- تو در حدی نیستی که...
- آره...من در اون حد نیستم ولی بذار خودمو بهش برسونم.باید یاشار رو پیدا کنیم.یاشار قطعا زنده ست و داره در مورد ای عوضیا اطلاعات جمع می کنه...اونو که پیدا کنیم می تونیم با کمکش مرجانه رو پیدا کنیم.می تونیم باندشونو متلاشی کنیم.باورم کن...من آدم عوضی هستم...
- تو باید سرت بره بالای دار.
- باشه ... من آخرش می میرم اما بذار اول انتقام خون ریخته شده افشین رو بگیریم بعد...خواهش می کنم.مهتاب رو پیدا کنیم..بدون کمکت تو نمیشه...
آرتین به عکس برادرش که توی پذیرایی به دیوار بود نگاه کرد.به جوانی افشین از دست رفته ش افسوس خورد و روی زمین تا شد.وقتی سرش رو بالا آورد یگانه از سرخی چشماش بهت زده شد.یه کلمه از لای دهان قفل شده آرتین شنید- باشه...


****
- خب...ببین من از چند نفر که می شناختمشون در مورد یاشار پرسیدم.یه نفرشون دیدتش...
- خب؟کجا؟
- طالقان.یه روستا به اسم سوهان.
- اونجا چرا؟
- چراش رو نمی دونم...فقط مادرم مال اونجا بود...
- اونجا خونه داشتین؟
- آره...ولی من نرفتم اونجا
- خب بریم...
- فقط...
- چی؟
- می شه یاسین هم بیاد؟
- نه...
- خواهش...
- یگانه خودتو به زور تحمل می کنم...
یگانه اخم کرد- بریم.
نزدیک سه ساعت در راه بودند.
- نمی دونی این سوهان کجاست؟ از کجا می رن؟
-گفتم که... من هیچ وقت طالقان نرفتم....از اون پیرمرده بپرس.
به پیرمردی اشاره کرد که داشت کنار جاده خاکی راه می رفت.آرتین کنارش نگه داشت.
- پدر جان..
پیرمرد نگاهشون کرد.آرتین ادامه داد- سلام...ببخشید شما می دونی سوهان از کجا می رن؟
- سوهان؟ سوهانم جایه؟ بیا بریم فشندک بهت شیر می دیم ماست می دیم.
یگانه خندید و به آرتین گفت- یه کم با سوهانی ها مشکل دارن...
به هر شکلی بود بالاخره آدرس رو از پیرمرد گرفتن و وارد روستای سوهان شدند.از جایی به بعد دیگه ماشین رو نبود.از ماشین پیاده شدند و کمی راه رفتند تا به یه پیرزن رسیدن که جلوی خونه ش نشسته بود.
یگانه- سلام مادر...
- سلام عزیزم.سلام دخترم
- مادر شما می دونی خونه مهری خالقی کجاست؟
- شما دخترشی؟
- آره مادر...
- منو نمی شناسی؟
- نه والا.
- من دوست صمیمی مادرتم...بذار ببینمت.چقدر شبیه شی.خودش کجاست؟
- فوت کرده.
فشاری که آرتین به دست یگانه آورد باعث شد چهره یگانه از درد جمع بشه.به زور دستشو از توی دست آرتین بیرون کشید.
- مادر بهم می گی کدوم خونه ست.
پیرزن خونه ای رو نشون داد- همونه...داداشتم اونجاست..
یگانه نگاهی به ارتین کرد و شروع کرد به دویدن به سمت خونه.

- وایستا....
ارتین اینو گفت و پشت سر یگانه شروع کرد به دویدن.هر دو پشت در خونه ایستادند.یگانه نگاهی به آرتین کرد و چند ضربه به در زد.صدای مردانه ای رو شنیدند.
- حوا خانوم به چیزی احتیاج ندارم....
یگانه با بی طاقتی دوباره در زد.در باز شد و قامت مرد بلندقدی از پشت در نمایان شد.یاشار به یگانه نگاه کرد و یه دفعه چشماش گرد شد...
- یگانه؟
یگانه نفسش رو حبس کرد.می ترسید دوباره رو دست بخوره.
یاشار اخمی کرد- برای چی اومدی اینجا؟
نگاه یاشار به آرتین افتاد.
- شماها...برای چی اومدین اینجا؟ آرتین تو منو از کجا پیدا کردی؟
یگانه- یاشار...
یاشار داد زد- حرف نزن یگانه.حرف نزن...فقط دهنتو باز کن تا ببین چطور می کوبم تو دهنت که دندونات خورد بشه.
آرتین- یه دقیقه صبر می کنی؟
یاشار هیچ تغییری نکرد- چی کار دارین؟
- بذار بیایم تو.
- همینجا بگو؟
آرتین سری تکون داد- تو با مسائل خیلی محرمانه آشنایی نداری؟
یاشار یگانه رو نشون داد- فکر نکنم اون موقع ها جلوی یه قاتل درمورد مسائل محرمانه حرف می زدیم. می زدیم؟
- بذار بیایم تو برات توضیح می دم.
آرتین دست یاشار رو که جلوی درگاه رو گرفته بود زد کنار رو وارد شد.یگانه سر جاش موند.آرتین نگاهی به یگانه کرد.وقتی دید دختر قصد ورود به خانه رو نداره دستشو گرفت و کشید طرف خودش.یاشار پوفی کرد و در رو بست.
یاشار نگاهی به دوست قدیمی اش کرد- افشین چطوره؟
آرتین ناله کرد- مرده...
- چی؟ کی کشتتش؟
یگانه – مسعود مظفر...
یاشار انگشت تهدید به سمت یگانه گرفت- ببینم مگه من نمی گم اون دهنتو باز نکن؟ نمی گم؟
به آرتین رو کرد- این از کجا می دونه کی افشین رو کشته.
- اونجا بوده.
- و باور کردی که داره راستشو می گه...این دختر یه روده راست تو شکمش نیست.
- راست می گه...اثر انگشت مسعود روی کلت بود.
- مگه اثر انگشت مسعود رو دارین؟
- مسعود مرده.
یاشار خنده ای عصبی کرد- ای خدا...همه اینا بازی اینه...بازی این احمقه.
یگانه آتیشی شد- یاشار یه دفعه دیگه به من توهین کردی نکردی ها...
- مثلا چه غلطی می کنی؟
- ممکنه کاری رو که سالیان پیش نکردم رو الان بکنم.
- پس بگو...این بیچاره رو فریب دادی که بیای منو بکشی.الان از کی دستور می گیری؟
- انقدر تند نرو...ما اومدیم جناب عالی رو پیدا کنیم که با کمکت بتونیم باند مسعود رو از بین ببری.مسعود به من گفت تو زنده ای.اومدم دنبالت و با من اینجوری رفتار می کنی...
- تو قصد کشتن منو داشتی...و فکر نکن نمی دونم کی فرنود رو کشته.
- من مجازات خواهم شد اما بذار متلاشی شدن این باند رو ببینم.
- اصلا تو از کجا می دونی که من اطلاعات دارم؟
- چون می شناسمت...می دونم چجور آدمی هستی.
یاشار از خواهرش رو برگردوند- من به تو اعتماد ندارم...
یگانه جیغ زد- بگو می ترسم.
یاشار منفجر شد.گردن یگانه رو گرفت و کوبیدش به دیوار.آرتین خشکش زد.فریاد یاشار توی گوش یگانه می پیچید.
- من ترسوام؟ منی که هشت ساله دارم تو خفا...از این آشغالا مدرک جمع می کنم تا بکوبمشون زمین؟ من ترسو نیستم...از این آرتین بپرس که منو خیلی بهتر از توی احمق می شناسه...چی فکر کردی؟ فکر کردی چون چهارتا آدم کشتی الان گادفادر زمان خودتی؟اون موقع که جلوی چشمام مادرم رو کشتن ترس دیگه تو وجودم نیومد....فقط واسه توی کثافت نگران بودم که تو منجلاب نیفتی که...سخت اشتباه کردم... تو... خود... منجلابی...تو ...خود.... کثافتی...
رنگ صورت یگانه رو به کبودی رفت.آرتین به خودش اومد و به سختی یاشار رو از یگانه جدا کرد.آخرین جملات یاشار مثل سیلی توی گوش یگانه می خورد...یگانه حس کرد داره هوشیاریش رو از دست می ده.آخرین صحنه ای که دید درگیری بین آرتین و یاشار بود.


*****
- یگانه...یگانه
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم.یاشار بالای سرم بود.خواستم جوابشو بدم که یادم افتاد چی شده و رومو برگردوندم.
- یگانه حق داری عصبانی باشی...ولی...منو ببخش.خیلی عصبانی بودم.
جوابشو ندادم.
- تا یه ربع دیگه یاسین می رسه اینجا.
خوشحال شدم ولی عکس الملی نشون ندادم.
- یگانه ...باشه...از من متنفری باش...ولی می خواستم بهت بگم با هم همکاری کنیم.
می خواستم داد بزنم و بگم می خوام صدسال باهام همکاری نکنی.
یاشار - ولی قبلش می خوام که بریم و بابا رو ببینیم.از آخرین اطلاعاتی که ازش دارم وضعش خیلی خرابه...
- چرا...؟
یاشار - چون...دکترش گفته ممکنه زمان کمی برای ادامه زندگی داشته باشه.
چشمام رو بستم.
- داره راحت می شه...
یاشار - آره اما می خوام یه کار دیگه هم بکنم.
- چی؟
یاشار - یه ذره نامادری نامردمون باید مزه ترس رو بچشه...یادمه خیلی عذابت می داد.
- من ازش انتقام نمی خوام بگیرم.
یاشار - ولی من می خوام...برای همه اون سالهایی که از دست رفت.
- نمی دونم می خوای به چه نتیجه ای برسی اما....تمام چیزی که من از برادرم ساختم وقتی که منو کوبوندی به دیوار فروریخت.
یاشار - انسان ممکن الخطاست دختر.
- که چی؟
یاشار - تو کم خطا نکردی...
- الان اینجایی که خطاهای منو به رخم بکشی؟
یاشار - نه...دارم می گم بذار دوباره به زندگی برگردیم.
نگاهش کردم- می دونی زندگی برای من چه مفهومی داره؟
چیزی نگفت.
- عین یه سطل آشغاله...که بوی گندش همه دنیا رو پر کرده پس خواهش می کنم...
لبامو کش دادم- خواهش می کنم با من از زندگی دوباره حرف نزن چون تو همین اولیش مثل خر موندم دومیش پیش کش.
اخمام رو کردم تو هم- بعدشم...من فقط می خوام انتقام افشین رو بگیرم که جلوی چشمام پرپر شد.
یاشار - می خواستی انتقام منم بگیری که...آرتین گفت..
- حالا که زنده ای.انتقام زنده ها رو هم که نمی گیرن چون خود زنده ها بلدن چکار کنن.
یاشار - یعنی کلا رابطه ها رو می خوای کات کنی؟
- رابطه ای تو زندگی من نمونده که بخوام کاتش کنم یا نه.
یاشار - یگانه ناامید...
- ناامید؟ می دونی تا الان چند نفر به خاطر من مردن؟
زدم زیر گریه-یاشار...من ... من افشین رو دوست داشتم.
ماه من تو شبای تار، چشماتو روی هم بزار، حرفامو به خاطر بیار
شاید این بار آخره، لحظه ها داره میگذره، تازه شو تا یادت نره
پیدا کن شبو مثل من، گوشه ای واسه گم شدن
ماه من اگه عاشقی، عاشقا گاهی گم میشن
گریه کن پای رازقی، گریه کن پای نسترن
این تویی که شکسته ای، این تویی اگه خسته ای
مثل من اگه عاشقی، چشماتو اگه بسته ای
این تویی که یادت میره، عهدایی که شکسته ای
این تویی تو شبای تار، چشماتو روی هم بزار، خورشیدو به خاطر بیار
اون که گل به تو هدیه داد، تا ابد عاشقت میخواد، تازه شو تا یادت بیاد
پیدا کن شبو مثل من، گوشه ای واسه گم شدن
ماه من اگه عاشقی، عاشقا گاهی گم میشن
گریه کن پای رازقی، گریه کن پای نسترن
این تویی که شکسته ای، این تویی اگه خسته ای
مثل من اگه عاشقی، چشماتو اگه بسته ای
این تویی که یادت میره، عهدایی که شکسته ای

 


*****
- سلام خواهر کوچولو.
یگانه بی اعتنا به یاسین با گوشیش ورمی رفت.
- جواب سلام واجبه خواهری.
یگانه سرش رو بالا گرفت و از دیدن صورت یاسین بهت زده شد.
یاسین - چیه مگه عزراییل دیدی؟
یگانه دستی روی زخم های صورت برادرش کشید- اینا...کار کیه؟
یاسین- یاشار قلابی.
یگانه- عوضی...
یاسین- عیب نداره خانومی...
یگانه- حیف که مرده وگرنه دو سه بار دیگه می کشتمش.
یاسین سری تکون داد- شنیدم می خوای دست عوامل اون باند رو رو کنی؟
یگانه- درست شنیدی.
یاسین- خودت چی می شی؟
یگانه خودشو به نشنیدن زد.یاسین تکرار کرد.
یاسین- خودت چی؟
یگانه به چشمای برادرش نگاه کرد- تو چی فکر می کنی؟
یاسین- راستش رو بخوای عاقبت خوبی برای این قضیه نمی بینم.
یگانه- دقیقا درسته.
یاسین- یعنی می ذاری پلیس دستگیرت کنه؟
یگانه- پلیس هیچوقت توانایی انجام اینکار رو نخواهد داشت...مگه من مرده باشم...
صدای یاشار اونا رو از حرف زدن بازداشت- خیلی از خودت مطمئنی یگانه.
یگانه – چرا نباشم برادر گلم؟ تا الان که نشده...
یاشار- می دونی همین الان می تونم دستگیرت کنم؟
یگانه- آره...ولی اینکار رو نمی کنی.فعلا بهم نیاز داری..منم بهت نیاز دارم.بدون همدیگه این کار انجام نمیشه.
یاشار-خوشم میاد می فهمی چی به چیه.
یگانه کلتش رو برداشت و دستی بهش کشید.
یاسین- قشنگه...
یگانه- می دونم...چشما رو خیره می کنه.
یاشار- یه وقتایی حس می کنم اون خانواده ت هست نه ما...
پشتتش رو به اونا کرد- حاضر بشین می خوایم بریم بابا رو ببینیم.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان