تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
یک بار نگاهم کن/قسمت11

دیگه مطمئن نیستم.........
ترنج؟
ترنج قلم و نگه داشت و به در خیره شد. بعد به جمله ناتمامش نگاه کرد و ادامه داد.
.......عاشق ارشیا باشم.
در باز شد و سوری خانم وارد اتاق شد.
مامان جان فکراتو کردی؟
ترنج باز هم به آخرین جمله دفتر خاطراتش نگاه کرد و گفت:
مامان به این سرعت نمی تونم جواب بدم باید فکر کنم.
خلاصه زشته مامانش دوبار زنگ زده.
ترنج سری تکان داد و دفترش را بست و توی کشو گذاشت. بعد لپ تاپش را باز کرد و مشغول کار شد.
سوری خانم با دلهره از پله پائین رفت و به شوهرش که توی مبل فرو رفته بود نگاه کرد. مسعود پدر ترنج پرسید:
باز چی شده اخمات تو همه.
سوری خانم کنار شوهرش نشست و گفت:
به خدا بیا خودمون جواب رد بدیم برن.ما اصلا به این خونواده نمی خوریم.
آقای اقبال دست همسرش را فشرد و گفت:
ولی تصمیم نهایی رو باید ترنج بگیره.
می دونم ولی آخه اینا هیچیشون به ما نمی خوره. مادره چادریه بابا.
خوب باشه. مگه ترنج خوش چادر نمی پوشه؟
سوری خانم دستای ظریف و مانیکور کرده اش را به پیشانی اش کشید و گفت:
به خدا دارم از دست این دختر دیونه میشم.
ولی من بش افتخار میکنم.
سوری خانم اخم ظریفی کردم و گفت:
به خدا مسخره اس.
سوری عزیزم. تو یک ساله داری همین حرفارو می زنی. می بینی که ترنج راهشو انتخاب کرده.
چی بگم والا.
خوب تو فقط کافیه این و بپذیری که ترنج حقشه کسی رو انتخاب کنه برای آینده اش که روحیات و عقاید شبیه خودش داشته باشه.
می دونم ولی خوب آخه خونواده هم مهمه دیگه
بله مهمه. فکر نمی کنی این فکرو باید خونواده امیر هم بکنن که پا پیش گذاشتن. اونا بیشتر باید ناراحت باشن.
سوری خانم کلافه بود و نمی دانست چطور این ماجرا را هضم کند. گرچه تنها مادر امیر تماس گرفته و اجازه خواستگاری گرفته بود. و پدر ترنج هم تمام تصمیم را به عهده خود ترنج گذاشته بود.
ترنج روی تختش دراز کشیده بود و به اشعاری که با خط خودش نوشته بود و به دیوار زده بود نگاه می کرد.
حتی تصورش را هم نمی کرد که برادر الهه خواستگار او باشد. هیچ فکر نمی کرد خانواده الهه اصلا ترنج را با آن خانواده ای که دارد واجد شرایط برای ازدواج پسرشان بدانند.
باورش برای خودش هم سخت بود. اینقدر خانواده الهه به او محبت کرده بودند که الان اصلا نمی توانست جواب رد به خانواده اش بدهد.
توی این سالها هرگز به ازدواج به طور جدی فکر نکرده بود. تنها خواستگار جدی اش مهدی دوست سامان بود که سال گذشته از او خواستگاری کرده بود و خانواده اش مخالفت کرده بودند چون مهدی همشهری نبود و درسش تمام شده و بود می خواست به شهرش برگردد.
خودش مهدی را ترجیح می داد اگر خانواده اش مخالفت نکرده بودند. برایش هم مهم نبود که باید توی شهر دیگری زندگی کند.
ولی خانواده اش مخالفت کرده بودند و مهدی هم غمگین رفته بود. با یاد چهره مهدی دوباره غصه دار شد. گرچه هیچ وقت علاقه شدیدی به مهدی در خودش احساس نکرده بود. ولی آرامش و نوع نگاه او خیلی به دلش می نشست.
نگاهش دور اتاق چرخید و روی دف مهدی ثابت ماند. در آخرین دیدارشان مهدی با اصرار دف را به ترنج هدیه کرده بود.
چه روزهایی که مهدی با ان برای بچه ها نواخته و دل ترنج را به لرزه در آورده بود. دوره های هفتگی به یاد ماندنی که هنوز هم گاهی اتفاق می افتاد با این تفاوت که خیلی از بچه دیگر عضو این گروه نبودند و به شهر هایشان برگشته بودند.
بلند شد و دف را برداشت. چقد دلتنگ صدایش بود. زبر لب گفت:
کاش اینجا بودی و می زدی.
بعد ضربه آرامی به ان وارد کرد. سرش را به ان تکیه داد و به آخرین جمله مهدی فکر کرد:
هر وقت مشکلی داشتی یادت باشه یه گوشه این دنیا یه برادر به اسم مهدی داری.
یک لحظه آرزو کرد کاش مهدی جای ماکان برادرش بود. از این فکر دلش گرفت. بعد از گذشت مدتها هنوز نتوانسته بود با ماکان رابطه خوبی برقرار کند.
با بچه های گروه سامان و الهه راحت بود حتی با میلاد با ان جلف بازی ها و نگاه های گاه و بی گاهش ولی با ماکان نه. ماکان رئیسش بود نه برادرش.
با امیر چه می کرد؟ او هم می توانست مورد خوبی باشد ولی ترنج فعلا دلش نمی خواست به ازدواج فکر کند.
بهتر دید با الهه صحبت کند با او راحت بود. یک جواب غیر رسمی خیلی بهتر از رد کردن رسمی بود.
با اه دف را روی دیوار برگرداند و پشت لپ تاپش نشست. فتوشاپ نیمه کاره اش را باز کرد و مشغول شد. طرح تبلیغات یک بستنی را ماکان به او داده بود.
ترنج خیلی صبر کرده بود ماکان بیشتر کارهای کوچک را به او می سپرد. کارتهای ویزیت و تبلیغات کوتاه روزنامه ای.
خودش هم می دانست کارهایش فوق العاده است. گرچه خودش طراح اصلی نبود ولی بدون چشم داشت به دیگران ایده می داد و همیشه هم بهترین جواب را می داد.
حالا ماکان از سر اجبار کار را به او سپرده بود. منشی بدون خبر از کاری که یکی از طراحان با هماهنگی ماکان قبول کرده بود قول کار را به شرکت سازنده بستنی داده بود.
ولی تمام طراحان شرکت که تعدادشان حالا شش نفر بود تا یکی دو هفته آینده مشغول بودند و تنها طراح باقی مانده ترنج بود.
تمام طراحان شرکت لیسانسه بودند و تنها ترنج بود که هنوز حتی مدرک فوق دیپلمش را هم نگرفته بود.
بارها از کنار بیل بورد اختصاصی شرکت کنار میدان گذشته بود آروز کرده بود روزی یکی از کارهایش روی آن قرار بگیرد.
و حالا که ماکان کار را به او سپرده بود در آخرین لحظات یکی دیگر از طراحان هم اعلام آمادگی کرده بود. ماکان هم برای اینکه دل ترنج را نشکند به هر دو گفته بود کار هر کدام بهتر شد همان را انتخاب می کنند.
ترنج مصمم بود وقتش رسیده بود که خودش را ثابت کند.
امیر. مهدی میلاد و همه دیگران به عقب ذهنش رانده شدند. وقت کار بود.
هواپیما که روی باند نشست ارشیا نفس راحتی کشید. خسته بود و دلش می خواست یک هفته بخوابد. بعد از سه سال دوندگی بالاخره از پایان نامه اش دفاع کرده بود و با خیال راحت برگشته بود.
از بالای پله هواپیما به کویر اطراف نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. دلش برای این شهر خشک و داغ تنگ شده بود.
توی این سه سال اینقدر فکرش مشغول بود که فقط توانسته بود هر چند وقت یک بار سری به خانواده اش بزند و دوباره سراغ درسش برود.
حالا با خیال راحت برگشته بود. چمدان هایش را تحویل گرفت و نگاهی به اطراف انداخت. از بین جمعیت اتنا را شناخت که داشت بالا و پائین می پرید. بازوی نامزدش عماد را هم توی دستش گرفته بود.
ارشیا از این حرکت آتنا خنده اش گرفت و برای انها دست تکان داد. و راهش را از بین جمعیت باز کرد و به طرف خانواده اش رفت.
مهرناز خانم با خوشحالی ارشیا را در آغوش گرفت. اندام کوچک او در میان بازوان ارشیا جمع شده بود.
خوش اومدی عزیزم.
خوبین مامان؟
حالا دیگه خیلی خوبم.
بعد با پدرش مردانه دست داد و در آغوشش گرفت. نفر بعدی آتنا بود و بعد هم عماد.
بعد همگی راهی خانه شدند. ارشیا از اینکه دوباره می توانست توی اتاقش باشد احساس خوبی داشت.
چمدان هایش را باز کرد و سواغاتی خانواده را داد. سوغاتی ماکان را هم کنار گذاشت تا در اولین فرصت به دیدنش برود.
دلش می خواست سریع تر به شرکت برود. توی این سه سال حسابی شاهد پیش رفت ماکان بود. این اواخر هم شنیده بود که خواهرش ترنج هم به جمع شان اضافه شده ولی اینقدر درگیر های پایان نامه اش بود که نتوانسته بود سری به او بزند.
دستش را زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد. باورش سخت بود که ترنج وارد شرکت ماکان شده باشد. قبلا همیشه یکی از موضوعاتی که با ماکان صحبت می کردند و می خندیدند ماجرا های مربوط به ترنج بود.
ولی بعد از رفتن ارشیا صحبت درباره او و کارهایش کم کم از مکالماتشان حذف شد بدون اینکه ارشیا علتش را بداند.
هیچ وقت هم کنجکاوی نکرده بود. که چرا. چون با اخلاق ماکان حسابی آشنا بود و می دانست روی خواهرش چه تعصبی دارد.
حتما ماکان ترجیح میداد کمتر درباره خواهر جوانش با یک مرد نامحرم صحبت کند. از این فکر خنده اش گرفت. حاضر بود قسم بخورد که ترنج هنوز هم دست به خرابکاری هایی می زد.
حتما چند وقت دیگه ورشکست میشه. با اون کارای عجیب غریبی که ترنج می کرد.
با این فکر پوزخندی زد و یاد ان روز توی پارک افتاد. هنوز بعد از سه سال که یادش می آمد عصبی میشد.
من نمی دونم چه فکری با خودش کرده بود آخه واقعا که بچه بود. اومده به من میگه دوست دارم. حتما تحت تاثیر همون رمانای آبکی همچین کاری کرده.
آخرین تصویری که از ترنج توی ذهنش پررنگ بود همان چهره اشک آلود و بینی سرخی بود که ان روز کذایی دیده بود. روزی که با الهه مچشان را به حساب ماکان گرفته بودند.
واقعا شرم آور بود.
غلطی زد و فکر ترنج را از سرش بیرون کرد. چیزهای مهم تری برای فکر کردن داشت تا یک دختر بچه لوس و پر سر و صدا.
موبایلش را برداشت و شماره ماکان را گرفت:
سلام بر رفیق شفیق.
ارشیا خندید و گفت:
علیک سلام. چطوری رئیس.
ای بابا چوب کاری می کنین استاد ما دیگه به گرد پای شمام نمی رسیم.
نه بابا فعلا تو داری پول پارو می کنی ما برگشتیم با یه تیکه کاغذ و یه جیب خالی.
خودم چاکرتم. جا برات هست جون ماکان.
من مخلصتم.
بی شوخی اگه نیای دلخور میشم.
بابا ماکان بذار برسم.
ماکان مکثی کرد وگفت:
اومدی؟
ارشیا خنددید و گفت:
یکی دو ساعتی هست رسیدم.
بابا بی معرفت چرا خبر ندادی بیایم استقبال.
اتفاقا برای همین خبر ندادم.
باشه یکی طلبت.
کجایی بیام ببینمت؟
تو بی خود می کنی می خوای بیای منو ببینی. بشین سر جات من اومدم.
باشه بابا جوش نیار.
اومدم.
یا علی.
ارشیا گوشی را روی میز گذاشت دستش را توی موهایش کشید و حوله اش را برداشت و رفت سمت حمام.
تا ماکان بیاید دوش گرفته و تر و تمیز وارد سالن شد. مهرناز خانم با دیدن پسرش لبخندی زد و گفت:
عافیت باشه.
سلامت باشین. مامان مهمون داریم.
کیه عزیزم؟
ماکان داره میاد. تازه بش خبر دادم اومدم.
قدمش رو چشم
و بلند شد و رفت سمت آشپزخانه.
ارشیا نشست کنار عماد و گفت:
خوب چه میکنی با این آبجی خانم ما.
عماد خندید و گفت:
می سوزیم و می سازیم.
آتنا اعتراض کرد:
عماد!!!
ای بابا شنیدی؟
ارشیا خندید و گفت:
خیلی جرات داری تو مقر دشمن همچین حرفی می زنی.
ای بابا آتنا جاش روی سر ماست و چشمکی به ارشیا زد.
ارشیا باز هم خندید و این بار آتنا محکم به بازوی عماد کوبید و گفت:
دیدم چشمک زدی. صبر کن آقا عماد نوبت منم میشه.
عماد لحن ناراحتی به خودش گرفت و رو به ارشیا گفت:
بفرما بذار برسی بعد بین دوتا کبوتر عاشق و به هم بزن.
ای بابا به من چه جلوی اون زبونت و بگیر.
صدای زنگ مکالمه شان را قطع کرد. خود ارشیا به سمت آیفون رفت. ماکان پشت در ایستاده بود ارشیا با لبخند گوشی را برداشت:
پرواز کردی پسر.
دیگه دیگه.
بیا تو
و در را باز کرد. بعد به آتنا گفت:
ماکانه.
آتنا بلند شد و به اتاق رفت و با یک شال روی موهایش برگشت. بعد از چند لحظه ماکان با یک جعبه شیرینی وارد شد.
ارشیا همان دم در به استقابلش رفت.
سلام. چرا زحمت کشیدی.
ماکان با یک دست ارشیا را در آغوش کشید و گفت:
میای جبران می کنی نترس.
بعد به عماد و اتنا سلام کرد. مهرناز خانم از آشپزخانه بیرون آمد ماکان که تازه نشسته بود بلند شد و سلام کرد:
سلام عرض شد. چشمتون روشن.
سلام عزیزم. ممنون. مامان اینا خوبن؟
به لطف شما.
بگو کم پیدا شدن ها.
احوال پرس هستن.
لطف دارن سلام برسون.
چشم.
راحت باش.
عماد و اتنا عذر خواستن و ان دو را تنها گذاشتن. مهر ناز خانم هم بعد از تعارف و پذیرائی دنبال کار خودش رفت. ماکان رو به ارشیا گفت:
خوب بگو ببینم اون طرفا چه خبر بود؟
ارشیا برای ماکان میوه گذاشت و گفت:
هیچی جز ترافیک و آلودگی هیچ خبری نبود.
ماکان با بدجنسی گفت:
اره جون خودت.
ارشیا با خنده گفت:
مرض منحرف.
ای بابا من که چیزی نگفتم. خودت ریگی به کفشته لابد.
حالا خوبه منو می شناسی.
همین که می شناسمت می گم دیگه. هیچ فکری برا خودت نکردی؟
همین من. من هیش سرم به کار خودم بود. اگه فردا دخترای هم کلاسمو ببینم اگه بشناسم شاهکار کردم.
ماکان آهی کشید و گفت:
همون دیگه نمی فهمی چه کفران نعمتی کردی.
ارشیا خندید و گفت:
آقا تقدیم تو.
حالا دیگه؟ یک بار تو این چند سال دعوتمون نکردی اونجا بلکه این خوش تیپ و دخترای تهرانی ببینن و همونجا موندگار شیم.
حالام دیر نشده. بخوای معرفی میکنم.
نه دستت درد نکنه. من جواب سوری خانم و نمی تونم بدم. تازه گی ها با مامان جناب عالی دوره افتادن برا ما دوتا دنبال زن می گردن.
ارشیا با چشمای گرد شده گفت:
جدی که نمی گی؟
ماکان پرتقالش را توی دهانش گذاشت و گفت:
حالا چند وقت دیگه می فهمی. برات برنامه ها دارن. چون من که بودم و از خودم دفاع کردم تو غایب بودی نمی دونی چه نقشه هایی برات ریختن.
ای نامرد. نمی تونستی از منم یه دفاعی بکنی.
برو بابا من خیلی هنر کردم با وعده وعید کشوندمشون تا اومدن تو والا دو سال پیش اسم بچه امم انتخاب کرده بودن.
ارشیا زد زیر خنده و گفت:
فکر کنم با بد کسایی طرف شدیم.
آره بابا خیال باطله که فکر کنی می تونی قصر در بری.
مهر ناز خانم که قسمتی از مکالمه آنها را شنیده بود وارد سالن شد و گفت:
دیگه نه تو بهونه درس داری نه ماکان بهونه نبودن تو وقتشه یه فکری برا خودتون بکنین. بیست و نه سالتونه ها.
ارشیا با اعتراض گفت:
مامان بخدا بذار من برسم. عرقم خشک بشه. چشم زنم می گیرم.
ماکان زیر زیرکی خندید و گفت:
پسر بدبخت شدی.
ای مرض تقصیر توه این بحث و راه انداختی.
هر دو خندید و مهرناز خانم گفت:
به مامان بگو برای جمعه شب جایی قول ندن که ما مهمونی داریم.
به به جشن فارغ التحصیلیه دیگه.
مهرناز خانم نگاه پر اشتیاقی به ارشیا انداخت و گفت:
به امید خدا.
بعد در حالی که بلند میشد گفت:
من از طرف مامان اینا قول میدم.
ارشیا هم بلند شد و گفت:
حالا کجا؟
برم بابا شرکت و ول کردم اومدم اینجا.
میام سر میزنم.
به جون خودت میزتم اماده کردم. نیای دلخور میشم.
باشه بابا.
بعد از خداحافظی از مهر ناز خانم قدم زنان به طرف در رفتند.
راستی باید یه داوری هم بکنی.
ارشیا دست به سینه ایستاد و گفت:
داوری؟
اره. یه حرفی زدم توش موندم.
جریان چیه؟
هیچی دو تا طراح برای یک کار طرح زدن خودم گفتم کار هر کدوم تائید شد همون میره چاپخونه. خودمم نمی تونم انتخاب کنم.
چرا؟
حالا بماند اومدی میگم بهت.
باشه فردا یه سر میام.
دستت درد نکنه.
یا علی.

ماکان رفت و ارشیا هم قدم زنان برگشت به خانه.

 

صبح صبحانه خورده و لباس پوشید. مهر ناز خانم کلی سفارش کرد که زیاد بیرون نماند که کلی کار دارند برای شب مهمانی.
ارشیا هم قول داد و روانه شرکت شد. ساختمان شرکت عوض شده بود و حالا یک ساختمان دو طبقه بود که تابلوی بزرگی هم سر درش خود نمایی می کرد.
شرکت در سراسر شهر چنیدین بیل برد اختصاصی داشت. یکی از انها درست کنار میدان شرکت بود.
ماکان عینکش آفتابی اش را برداشت و به تابلوی شرکت نگاه کرد و با لبخند از پله بالا دوید. دلش برای طراحی و شرکت تنگ شده بود.
مستقیم سراغ دفتر ماکان رفت. منشی ماکان نشسته بود و داشت رمان می خواند. ارشیا عینکش را به لب برد و سینه اش را صاف کرد.
منشی سریع کتاب را بست و گفت:
بفرمائید.
با آقای اقبال قرار داشتم.
آقای؟
مهرابی.
بله چند لحظه.
بعد تلفن را برداشت و شماره ای گرفت:
سلام جناب رئیس. آقای مهرابی منتظرتون هستن.
بله.
قبل از اینکه منشی حرفی بزند در اتاق باز شد و ماکان با خوشحالی گفت:
می بینم اینجا نورانی شده و دست پشت ارشیا گذاشت و او را به اتاقش هدایت کرد. بعد رو به منشی گفت:
به ملکی بگو دو تا قهوه بیاره اتاق من.
چشم آقای رئیس.
ماکان در را که بست. منشی دوید طرف آبدارخانه و سرش را برد داخل
آقای ملکی؟
بله؟
دوتا قهوه ببر اتاق رئیس.
و خودش دوید توی اتاق ترنج.
ترنج؟
ترنج سرش حسابی گرم بود و اصلا متوجه نشد.
اه ترنج.
ترنج سرش را بالا گرفت و گفت:
چیه ملیحه چی شده؟
ملیحه کنار میز ترنج خم شد و صدایش را تا انجا که می توانست پائین آورد و گفت:
این یارو که اومده دیدن داداشت کیه؟
ترنج متعجب به ملیحه نگاه کرد:
لابد مشتریه.
و دوباره مشغول کار شد.
نه بابا. آقای اقبال خیلی تحویلش گرفت. خودش اومد بردش تو اتاق.
ترنج باز هم دست از کار کشید و گفت:
لابد یکی از دوستاش بوده.
من دوستاشو می شناسم نه نیست.
ترنج کلافه دست از کار کشید و گفت:
تو همه دوستای ماکان و از کجا می شناسی؟
می شناسم دیگه. صبر کن این فامیلش چی بود. آها مهرابی.
ترنج آشکارا جا خورد.
ملیحه بدون توجه به حال ترنج گفت:
باید میدیدیش تیکه ای بود واسه خودش.
ترنج دستی به صورتش کشید و به ملیحه گفت:
برگرد سر کات می خوای باز داد ماکان و در بیاری.
باشه بابا رفتم.
ترنج چند طرح کامل شده را ریخت روی فلشش.چادرش را سر کرد و رفت توی اتاق کناری.
آقای حیدری نیومده من چند تا طرح باید برسونم چاپخونه خودم دارم می برم. دیگه کی قرار بود طرح تحویل بده.
فلشش را دست به دست گرداند تا طرح ها را منتقل کنند. بعد هم به طرف اتاق ماکان رفت آرام منشی را صدا کرد:
ملیحه!
چیه؟
حیدری نیمومده من دارم می رم چاخونه ماکان پرسید بگو.
باشه خیالت راحت.
بعد هم از پله پائین دوید و عرض خیابان را با سرعت طی کرد. ماشینی با عصبانیت برایش بوق زد و او را از جا پراند.بعد هم تاکسی گرفت و از انجا دور شد.
ارشیا از پنجره خیابان را نگاه می کرد که دختر چادری را دید که دوید وسط خیابان.
زیر لب گفت:
طرف دیونه اس نزدیک بود خودشو به کشتن بده.
قهوه ات سرد شد.
ارشیا نگاهش را از خیابان گرفت و به طرف ماکان رفت.

خوب بده ببینم که نمی تونم خیلی بمونم. مامان دستور دادن زود برگردم خونه.
ماکان به سمت سیستمش رفت و یک فایل را باز کرد و کارها را مقابل ارشیا گذاشت.
این شیش تاست. چهار تاش مال یک طراحه دوتاش مال یکی دیگه. نظرت چبه؟
ارشیا طرح ها را زیر و بالا کرد و بعد از مدتی گفت:
به نظرم این دوتا از همه بهترن.حالا نکنه یکیش مال اون یکی باشه یکش مال یکی دیگه.
ماکان لبش را گزید و گفت:
از انتخابت مطمئنی؟
آره چطور؟
یک لحظه صبر کن.
تلفن را برداشت و گفت:
خانم دیبا به آقای رفیعی و خانم اقبال بگین بیان اتاق من.
ارشیا با ابروهای بالا رفته بار دیگربه طرح ها نگاه کرد. پس یکی از طراحا ترنج بوده. خیلی جالب نمیشه اگه کاراش انتخاب نشه.
در باز شد و آقای رفیعی که یک جوان لاغر و دیلاق بود و عینک بدون فرمی هم به چشم داشت وارد شد. ماکان به پشت سر او نگاه کرد که جای ترنج منشی اش را دید.
پس خانم اقبال کجاست؟
ببخشید. آقای حیدری نیامدن ترنج گفت میره چاپخونه طرحای خودشو بقیه رو تحویل بده.
ماکان پوفی کرد و گفت:
باشه بفرما.
بعد رو به رفیعی گفت:
بشین.
و به ارشیا اشاره کرد و گفت:
ایشون از دوستان بنده هستن. آقای مهرابی لیسانس گرافیک و فوق لیساس ارتباط تصویری.
رفیعی با احترام با ارشیا دست داد.ماکان ادامه داد:
من کارای شما و خانم اقبال و به ایشون نشون دادم و خواستم انتخاب کنن. البته اسمی از طراحا نبردم.
بعد مانتور را به طرف او برگرداندو گفت:
ایشون این دو تا طرح و انتخاب کردن.
رفیعی نگاه سرخورده ای به صفحه انداخت و بلند شد.
بله. بنده حرفی ندارم. اجازه می فرمائین؟
بله بفرما سر کارتون.
رفیعی که رفت ارشیا که هنوز متوجه نشده بود گفت:
خوب بالاخره نمی خوای بگی کدوم کار مال کیه؟
ماکان دو طرح را جدا کرد و گفت:
اون چهار تا که دوتاشو تو انتخاب کردی کارای ترنجن.
ارشیا واقعا تعجب کرده بود.
جدا؟
ماکان سر تکون داد.
مدرکش چیه؟
دیپلم گرافیک هنرستان داره. دو ترمم کاردانی گرافیک خونده.
جالبه. بذار یه بار دیگه کاراشو ببینم.
کاری دیگه شم هست. می خوای بینینی؟
آره بده ببینم.
ماکان فایلی را باز کرد و فولدری به نام ترنج را هم باز کرد و مانیتور را به سمت ارشیا چرخاند.
ارشیا با دقت یک به یک طرح ها را بررسی کرد.
پس این اولین کار جدیش بوده.
ماکان سر تکان داد.
می دونم کارش خوبه ولی خوب چون مدرکش پائین تره و خواهرمم هست می ترسم بقیه بگن داره پارتی بازی میکنه.
ارشیا عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت:
می خوای جلو شو بگیری بخاطر حرف بقیه. این بچه خیلی استعداد داره.
اوه اوه مواظب باش جلوش نگی گه جوش میاره باز.
ارشیا خندید و گفت:
و حتما یه بلایی سرم میده نه؟
ماکان تلخ خندید و گفت:
نه ترنج خیلی عوض شده. دیگه اون ترنج سابق نیست. من که برادرشم نمی شناسمش چه برسه به تو.
ارشیا معنایی که از حرف ماکان برداشت کرد کاملا برعکس چیزی بود که ماکان منظورش بود.
چهره ترنج با موهایی که روی چشمهایش را پوشانده بود و شلوار جین تنگش توی ذهنش رنگ گرفت.
یعنی حالا چه شکلی شده؟
با به یاد آوردن سوری خانم و ظاهر و لباس پوشیدنش ترنج را هم به همان سبک توی ذهنش تصویر کرد و پوزخند زد.

صدای ماکان او را از ذهنش بیرون کشید:
خوب چکار می کنی؟ افتخار همکاری میدی؟
حقیقتش. ازم برای تدریس دعوت شده.
ماکان هیجان زده گفت:
این که محشره. کجا؟
دانشکده های فنی و هنر. ولی خودم دلم می خواد عملی کار کنم.
دیونه ای قبول نکنی. اصلا تو عضو افتخاری شرکت. هر وقت خواستی بیا و هر چی هم دلت خواست کار کن. تو باشی کار بقیه هم پیش رفت میکنه.
بعد ناگهان از جا پرید و گفت:
صبر کن ببینم چه مقطعی تدریس می کنی؟
اگه قبول کنم. میشه بچه های کاردانی.
ای ول پس بی شک استاد ترنجم میشی.
ارشیا توی دلش گفت:
بیا و درستش کن.
و سعی کرد با یک لبخند نیم بند موضوع را فیصله بدهد.
خوب من دیگه برم تا صدای مامان در نیامده.
ماکان هم بلند شد و گفت:
بیشتر بیا پیش ما.
حتما. تا مهر چیزی نمونده باید برم کارای معرفی و این چیزارو انجام بدم برای دانشگاه.
ماکان دستش را جلو آورد و گفت:
خلاصه میزت همیشه خالیه.
ارشیا دست ماکان را گرم فشرد و اتاق را ترک کرد.
ترنج از چاپخانه برگشته بود و رفت طرف در ساختمان. از در که گذشت ارشیا داشت پله ها را پائین می آمد. سرش پائین و توی فکر بود.
ترنج سر به زیر انداخت و از کنارش گذشت و آرام سلام کرد و بالا دوید.
ارشیا که حسابی توی فکر بود فقط متوجه دختری چادری شد که به او سلام کرده بود و از پله بالا دویده بود.
اصلا فرصت نکرد چهره او را ببیند و جوابش را بدهد. برایش عجیب بود که یکی از کارمندهای ماکان او را بشناسد و به او سلام کند.
وقتی به نتیجه ای نرسید. بی خیال بیرون رفت. ترنج داشت به طرف اتاقش می رفت که ملیحه صدایش زد:
ترنج وقتی رفتی رئیس کارت داشت.
ترنج برگشت طرف اتاق ماکان.
چکار داشت؟
نمی دونم ولی به رفیعی هم گفت بره اتاقش.
دل ترنج فرو ریخت حتما طرحا رو انتخاب کرده بود.
الان می تونم ببینمش؟
آره کسی پیشش نیست.
خوب بگو می خوام برم تو.
اوه داداشته دیگه. این لوس بازیا چیه؟
ترنج پوزخند زد:
ماکان رئیسمه ملیحه. تو هم کاری که بت گفتم بکن.
ملیحه گوشی را برداشت و گفت:
سلام آقای رئیس خانم اقبال اینجان بیان داخل؟
بعد برای ترنج که دست به سینه ایستاد بود شکلکی در آورد.
ترنج لبخند زد و ملیحه گوشی را گذاشت و گفت:
برو تو.
ترنج در زد و وارد شد. آرام سلام کرد.
سلام.
ماکان نگاهش کرد. نمی فهمید چرا ترنج اینقدر از او فاصله می گیرد. ماکان نمی توانست به او بفهماند که چقدر دوستش دارد. مخصوصا با ان چادر مشکی که صورت کودکانه اش را قاب گرفته بود.
بشین.
خانم دیبا گفتن من رفتم بیرون خواستی منو ببینی.
و به دستهایش زل زد.
آره برای انتخاب طرح ها می خواستم اینجا باشین.
ترنج امیدوارانه به ماکان نگاه کرد.
خوب نتیجه؟
ماکان صندلی اش را تاب داد و گفت:
من از ارشیا خواستم قضاوت کنه.
ترنج مثلا جا خورد
ارشیا؟
آره بت نگفته بودم؟ دیروز برگشته.
خوب؟
خوب به جمالت اونم این دو تا کار و انتخاب کرد. ترنج با نگرانی بلند شد و روی میز ماکان خم شد تا طرح ها را ببیند.
با دیدن کارهای خودش از خوشحالی جیغی کشید و گفت:
اینا که کارای منه.
ماکان که از شوق ترنج خنده اش گرفته بود گفت:
خوب آره.
ترنج با یک حرکت صورت ماکان را بوسید و گفت:
دستت درد نکنه داداشی.
ماکان از این حرکت ترنج هم شوکه شده بود هم به حد نهایت خوشحال. انگار ترنج سد احساساتش را در مقابل او شکسته بود.
ولی اخم های ترنج برای لحظه ای تو هم رفت. ماکان پرسید:
چی شد؟
بش گفتی اینا کارای منه؟ نکنه بخاطر تو انتخاب کرده باشه.
بله گفتم ولی بعد از اینکه انتخاب کرد.
ترنج دوباره خوشحال شد.
وای داداش حالا به منم طرحای بزرگتر میدی؟ به خدا می تونم.
ماکان سر تکون داد و گفت:
باشه در اولین فرصت. ولی فعلا روی همون قبلیا کار کن.
ترنج خوشحال به هوا پرید و گفت:
چشم آقای رئیس.
و به طرف در دوید که ماکان با خنده گفت:
خانم اقبال اینجا محیطه کاره ها.
ترنج ناگهان ایستاد و خیلی آرام در را باز کرد و از اتاق خارج شد.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام