تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
یک بار نگاهم کن/قسمت17

صبح که ترنج بیدار شد اثری از ضعف و بیماری دیشب نبود. آرام از تختش بیرون آمد و به ساعت نگاه کرد. هشت بود.
چرا اینقدر زود بیدار شدم حالا من که طرف صبح کلاس ندارم.
هنوز لباس دیشبی تنش بود.با خودش فکر کرد:
چه آبرو ریزی شد. حالا ارشیا فکر نکنه بخاطر اون غش و ضعف کردم.
بعد برای خودش لبخند زد:
بیچاره شیوا اگه بفهمه ارشیا یک بارم نگاش نکرده حتما دق میکنه.
و بدجنس خندید. نگاهش توی آینه به تصویر خودش افتاد. برای خودش زبان درآورد و گفت:
چیه خوشحالم نمی تونم باشم؟
بعد رفت سمت کمد و لباسش را عوض کرد.شلوار سفیدش حسابی چروک شده بود و چند جایش هم لکه داشت.
این شوار دیگه برای ما شلوار نمیشه.
تایش زد و گذاشت توی کیسه پلاستیکی که سر راه بدهد خشکشوئی.
سلانه سلانه رفت طرف دستشوئی. توی اتاق ماکان هم سرک کشید. نبود.
کی رفته من نفهمیدم.
آرام از پله پائین آمد. خانه به طرز فجیهی همچنان به هم ریخته بود. معلوم بود وقتی مهربان نیست اوضاع خانه هم نابسامان میشد.
مامان خانمم که حتما خوابه.خوب حق داره نفهمیدم تا کی تو اتاق من بود.
آرام ظرفها و استکان های باقی مانده روی میزها را جمع کرد و سالن و پذیرائی را مرتب کرد. پدرش هم که مطمئنا رفته بود سر کار.
روی میز آشپزخانه شلوغ بود و از صبحانه هم خبری نبود.
بابا اینا چی صبحانه خوردن؟
رفت سمت یخچال و درش را باز کرد. ظرفهای غذای های مانده از دیشب روی سر و کله هم چیده شده بودند. تنها چیزی که اضافه نیانده بود سالاد ترنج بود.
خوب همه رو انداختم تو رودبایستی ته سالاد و بالا آوردن. وگر نه مامان منو خفه می کرد. سالاد سس زده رو که دیگه نمیشه نگه داشت.
از سر قوطی آب پرتقال مقداری سر کشید و از پشت در یخچال به بیرون سرک کشید که مامانش نرسد و مچش را نگیرد. یه کم دیگر هم خورد و قوطی را سر جایش برگرداند.
به اتاقش برگشت و لباس عوض کرد. کیف لپ تاپش و گیره کاغذ عروسکی اش را هم برداشت و از پله پائین رفت.
روی یک کاغذ نوشت.
مامان من کلاس ندارم می رم شرکت.
و زیرش هم نوشت ترنج
کاغذ را زد به گیره کوچکی که به فنری در پست عروسک نسب شده بود. کاغذ توی هوا کمی تاب خورد و بعد ثابت ماند. گیره کاغذ را گذاشت روی اپن و رو به عروسک که دهانش از این باز تر نمی شد تا بخندد گفت:
خوشحالم که تو همیشه می خندی.
و رفت. اتاقش توی شرکت از بقیه جدا بود. در واقع اتاق خاصی هم نبود. یک انباری کوچک بین دو اتاق بود که پنجره ای کوچکی هم به خیابان داشت. میز ترنج ان ته خود نمایی می کرد. دیوار را با چند طرح بزرگ از کارهای خودش تزئین کرده بود.
یک پوستر. دو تا شعر کودک تصویر سازی شده. یک گدان گل طبیعی هم گوشه اتاق گذاشته بود.
لپ تاپش را گذاشت روی میز و چادرش را زد به چوب رختی. رفت روی صندلی تا دستش به پنجره برسد و بتواند بازش کند.
صدای ماکان او را از جا پراند.
تو اینجا چکار میکنی؟
وای می خواستی منو به کشتن بدی.
ماکان با ابروهای در هم رفته وارد اتاق شد. ترنج در را تا انتها باز کرد و از روی صندلی پائین پرید.
صبح بخیر آقای رئیس.
ماکان دست به سینه مقابل ترنج ایستاد
گفتم اینجا چکار میکنی؟
ترنج لبهایش را غنچه کرد و گفت
صبح بخیر داداش جون.
ماکان بیشتر از این نتوانست خودش را کنترل کند. و خندید. ترنج هم خنده ای کرد و گفت:
آخیش.
ترنج جدی گفتم اینجا چکار میکنی؟
ترنج نشست پشت لپ تاپش و روشنش کرد بعد خم شد و توی جیب کیفش به جستجو پرداخت و گفت:
اومدم سر کار. گفتم که چهار شنبه ها صبح کلاس ندارم. میام. تا درسامم سنگین نشده می تونم هر روز بیام.
ترنج تو دیشب سرم زدی ها.
ترنج بالاخره موس وایرلسش را پیدا کرد و درحالی که آن را روشن می کرد گفت:
چه ربطی داره. خودتم داری میگی دیشب. تازه من که چیزیم نبود. یک کم خسته شده بودم همین.
ماکان پوفی کرد و به ترنج که با اخم ظریفی مشغول کار شده بود نگاه کرد و گفت:
لج باز!
ترنج متعجب به ماکان نگاه کرد و گفت:
با منی؟
ماکان با همان ژستش گفت
نه با خودمم زیادی لج بازی میکردم رفتم دکتر گفته شیش ساعتی یه بار به خودم بگم لج باز تا دست از این کارم بردارم.
ترنج خندید و گفت:
آفرین درمانت و دنبال کن تا جواب بده.
مامان زنگ زد نگرانت بود دیونه
وای سرعت عمل مامان بالا رفته ها من تازه رسیدم.
بیدار شده یادداشتت و دیده.
ترنج از جایش بلند شدو رفت سمت ماکان
به خدا حالم خوبه. بابا اینجور میگین بهم تلقین میشه مریضم ها.
ماکان سری تکان داد و گفت:
حالا صبحانه خوردی؟
نه می خواستم به آقای ملکی بگم برم برام ساقه طلایی بگیره با چایی بخورم.
ماکان با چشمای گرد شده نگاش کرد:
مگه عصرونه است.
خوب چکار کنم. بگم یه سیر پنیر برام بگیره با نون سنگک؟
لازم نکرده
و از اتاق خارج شد.
ترنج شانه ای بالا انداخت و سر کارش برگشت.

ارشیا آرام آرام از پله پائین آمد. ساعت هشت و نیم بود. مهرناز خانم و آتنا داشتند صبحانه می خوردند.ارشیا سلام کرد:
سلام صبح همگی بخیر.
مهرناز خانم با لبخند گفت:
به به ارشیا خان. کبکت خروس میخونه خبریه؟
آتنا ریز ریز خندید و ارشیا در حالی که پشت میز می نشست گفت:
مامان اینم می دونه؟
آتنا اعتراض کرد:
این کیه؟ بی ادب. بله که می دونم. دیشب خودم یه بوایی برم.
مهرناز خانم چایش را سر کشید و گفت:
خوب بدونه خواهرته غریبه که نیست.
ارشیا نگاه پر حرصی به آتنا انداخت و گفت:
بدونه اشکال نداره ولی سوژه خنده نکنه منو.
آتنا این بار راحت زد زیر خنده و گفت:
وای خدا یاد اون داد و بیداد اون شبت می افتم. ترنج و دیدی فکت افتاد. حقته. دیدی مامان چقدر اصرار کرد.
ارشیا خودش هم خندید و گفت:
نوبت منم میشه صبر کن عماد بیاد.
آتنا به مهرناز خانم اعتراض کرد.
ا مامان یه چیزی بش بگو
جفتتون ساکت باشین عین بچه های دو ساله به هم می پرن.
ارشیا برای اینکه بیشتر لج آتنا را در بیاورد گفت:
مامان بالاخره کی این و ردش میکنین بره راحت شیم.
چیزی نمونده خونه عماد آماده شه قبل محرم عروسی میگیرم احتمال زیاد.
تا محرم که یکی دو ماه بیشتر نمونده.
می دونم.
خیلی زود نیست؟
مهرناز خانم که دید ارشیا یادش رفته برای چی اول این حرف را زده خندید و گفت:
نه آخه بعدش نوبت توه.
نیش ارشیا تا بنا گوش باز شد. مهرناز خانم با خنده گفت:
چه خوشش اومد. زود صبحانه تو بخور من برسون خونه سوری جون.
چشم شما جون بخواه.
بعد درحالی که لقمه اش را می بلعید گفت:
حالا مامان امروز به مامانش میگی؟
مهرناز خانم با چشمانی گرد شده به ارشیا نگاه کرد و گفت:
چقدر هولی. بابا بی مقدمه نمیشه که من الان یک ساله دارم با سوری برای تو دنبال زن می گردم اسم ترنج و نیاوردم. حالا یهو نمیشه.
ارشیا استکانش را گذاشت روی میز و گفت:
ببین مامان هی بهونه میگیری. حالا من یکی دیگه رو گفته بودم به سر رفته بودیا.
خوب معلومه. باید دست به عصا راه برم. سوری نور چشمش و به هر تحفه ای نمیده.
ارشیا دست به سینه نشست و گفت:
مامان مطمئنی من پسر خودتم.
آره عزیزم چطور مگه؟
ارشیا از این خونسردی مادرش داشت حرص می خورد.آتنا هم فقط می خندید.
مامان اذیت میکنی ها.
چه اذیتی! تو هولی هر کاری یه سری مقدمات داره. اصلا شاید سوری بگه نه. مگه دیونه ام دختره ام و بدم به پسر بی چشم روی تو.
راحت باشین مامان جان دق دلی چیزی از سالهای قبل، بچگیا، موقعی که تو شکمتون بودم. هر چی مونده رو کنین. لااقل شما راحت میشین دیگه.سر دلتون نمی مونه.
مهرناز خانم این بار خنده اش گرفت و گفت:
از دست تو. خوب راست می گم بابا شاید نخوان دختر به تو بدن.
ارشیا با ناامیدی گفت:
ولی خودتون گفتین سوری خانم از خداشم هست من دامادش بشم.
اونو که برای راضی کردن بابات گفتم. من اصلا تا حالا یه اشاره کوچیکم به سوری نکردم. از کجا بدونم تو رو به عنوان داماد قبول می کنه.
ارشیا دست از خوردن کشید و بغ کرد.
اصلا خودم میام
نه چی چی و میای؟
خوبه تا دیروز نمی خواستی حالام اینجوری جلز و ولز می کنی.
بعد بلند شد و گفت:
برو آماده شو بریم.
مامان یعنی واقعا نیام؟
نه ارشیا زشته آتنا نمی اد. مردم که خونشون نیست خانوادگی هم که نمی ریم. پس تو هم نباید بیای.
ارشیا عصبی به سمت اتاقش رفت و لباس پوشیده برگشت و مادرش را به خانه ترنج رساند.بار دیگر به مهرناز خانم گفت:
خوب مامان بذار منم بیام.
وای ارشیا تو مگه کار و زندگی نداری؟
من نه صبح های چهار شنبه کلاس ندارم
خوب برو شرکت پیش ماکان.
مامان من با اون چکار دارم آخه.
مهرناز خانم در حالی که پیاده میشد گفت:
تو همش با چسب به ماکان چسبیده بودی چی شد پس بعد از اون واقعا فکر نمی کنی اومدن تو یه خورده تابلود باشه؟
مامان!
کوفت و مامان برو پی کارت دیگه عین بچه ها چسبیده به من.
و پیاده شد و رفت. ارشیا با حرص دنده را عوض کرد و رفت سمت شرکت.
آخه برم بشینم با ماکان چی بگم اونم تو این موقعیت که دلم داره میاد تو حلقم. بگم ببخشید ماکان من خواهرتو دیدم عقلم از کله ام پریده مامانم افتاده رو دنده لج هی داره منو حرص میده.
خدا بگم غلط کردم خوبه. آقا من نفهم. من بی شعور. این کار ما رو راه بنداز.
و دوباره با حرص دنده را بالاتر برد. و به سمت شرکت گاز داد. وقتی رسید ماشین را پارک کرد و با بی میلی کش آمد طرف شرکت.
دست به جیب سلانه سلانه از پله بالا رفت. یک لحظه تصمیم گرفت برگردد که صدای ترنج را شنید:
آثای حیدری تو رو خدا من فلشم و لازم دارم الان دوهفته اس می گین تو چاپخونه جا مونده. ده بارم رفتین و برگشتین ولی خبری نشد.
باور کنین من به یادم میره بگم.
ارشیا با شنیدن صدای ترنج با تعجب وارد شرکت شد. ترنج را دید که رفت توی اتاقش. ولی او ترنج را ندید.
این اینجا چکار میکنه؟
رفت سمت اتاق ماکان.
ماکان خل شده اینو برداشته آورده شرکت.
مقابل میر منشی ایستاد:
ببخشید آقای اقبال هستند؟
سلام جناب مهرابی. بله تشریف دارند. می تونید برید داخل
خبر نمیدیدن؟
خودشون گفتن شما هر وقت خواستین برین مگر اینکه کسی داخل باشه.
ارشیا تشکر کرد و به در اتاق ماکان ضربه زد
بفرما
ارشیا در را باز کرد و وارد شد
سلام
به ببین کی اینجاست. راه گم کردی جناب استاد.
ارشیا وارد شد و گفت:
فکر کنم صدای ترنج و شنیدم تو راهرو.
ماکان سر تکان داد و گفت:
بله خود کله شقشه.من اومدم پشت سر من راه افتاده اومده.
ارشیا نشست روی مبل مقابل ماکان و گفت:
حالش خوبه؟
از من و تو هم سالم تره. مال خستگی بود. یه کم خوابید خوب شد. ترنجه دیگه.
ارشیا زیر لب تکرار کرد:
آره ترنجه دیگه.
به زور نشوندمش صبحانه بخوره. نمی خورد که.
ارشیا از حالت ماکان خنده اش گرفت.
زهر مار برا چی می خندی؟
آخه عین این مامانای دلسوز گفتی.
ماکان پوزخندی زد و گفت:
واقعا یه وقتایی مثل بچه ها میشه.
همین موقع در اتاق به صدا در امد.ماکان گفت:
بفرما.
ترنج سرش را کرد توی اتاق و سلام کرد.
ارشیا ناخودآگاه بلند شد.
ترنج با دست به مبل اشاره کرد و گفت:
بفرما خجالتم میدین.
بعد رفت طرف میز ماکان و بشقابی را که دستش بود گذاشت روی میز ماکان.
اینم مال شما و استاد.
ارشیا از شنیدن کلمه استاد کمی دلخور به ترنج نگاه کرد. نیم رخش به طرف ارشیا بود و نمی توانست چهره او را ببیند.
ماکان نگاهی به بشقاب انداخت و دستی به صورتش کشید و گفت:
تقریبا خودت چقدرشو خوردی؟
ترنج انگشتش را گاز گرفت و گفت:
به خدا سیر شدم. تقصر خودته من گفتم جگر نگیر. بوش می پیچه. یه خورده هم بردم برای بقیه.
ماکان دستی به پیشانی اش زد و گفت:
بقیه؟ پس همه شو خیرات کردی دیگه.
خوب زشته بو راه افتاده حالا یک لقمه هر کدوم خوردن مگه چی شده؟
ترنج اینا کلا چقدر بود؟ نفری یه لقمه هم نمی رسید.
ترنج بشقاب را از مقابل ماکان برداشت و گفت:
خوب تو نخور. بعد ان را گذاشت مقابل ارشیا و گفت:
شما بفرمائین.
ارشیا نگاهش را بالا آورد و گفت:
حالا واقعا خودت چیزی خوردی؟
ترنج لبخند کم رنگی زد و گفت:
بله. ماکان خیلی شورش کرده.
بعد رفت طرف در و گفت:
فعلا با اجازه.
و از در اتاق خارج شد.ماکان به در اشاره کرد و گفت:
ملاحظه می فرمائید.
بعد سری تکان داد و گفت:
این اخلاق و از بچگی داشت.تنها خوری تو مرامش نیست. هر چی داره با بقیه قسمت می کنه تنهایی چیزی از گلوش پائین نمی ره.
این حرفها برای ارشیا واقعا شنیدنی بود. در واقع او چیزی از اخلاق ترنج نمی دانست. تا قبل از این فقط شیطنت های او را دیده بود. اصلا جنبه های دیگر شخصیت ترنج را نمی شناخت.
از خودش پرسید:
پس چرا اینقدر مشتاقش شدم. وقتی خیلی چیزارو درباره اش نمی دونم. به چی علاقه داره. چه رنگی چه غذایی چه شهری برای مسافرت می پسنده. دوستاش کین وقتای بیکاریش چکار می کنه چه جور آدمایی و دوست داره شوخ و پر سر و صدا یا آروم و تو دار.اصلا خود ترنج واقعا چه جور دختریه؟
یک لحظه احساس کرد انگار با معمایی پیچیده رو به رو شده.نگاهش روی بشقاب رو به رویش ثابت مانده بود. ماکان با لحن شوخی گفت:
خوب بخور دیگه یه جوری زل زدی بهشون انگار می خوای چی از توشون کشف کنی.
بعد خودش هم بلند شد و برای خودش لقمه کوچکی گرفت و خورد
دست آبجی کوچیکه رو نمیشه رد کرد.
ارشیا لبخند زد و او هم لقمه ای خورد. دلش می خواست بیشتر ترنج را بشناسد. دلش می خواست بفهمد ترنج واقعی چه شکلی است.
با یک حرکت ناگهانی از جا بلند شد.
کجا؟
برم یه چرخی بزنم تو شرکت بزنم کار بچه ها رو ببینم.
باشه راحت باش.
ارشیا از اتاق بیرون رفت و اول از همه رفت سراغ اتاقی که احساس میکرد ترنج آنجاست. اتاق کوچک ترج واقعا متعجبش کرد.
ترنج پشت لپ تاپش نشسته بود. و موسیقی ملایمی از اسپیکر آن فضای اتاق را پر کرده بود. ارشیا واقعا تعجب کرده بود. ترنجی که او می شناخت میانه ای با موسیقی سنتی نداشت.آهنگ یکی از آهنگهای مورد علاقه ارشیا بود.
ترنج اینقدر غرق کارش بود که متوجه حضور ارشیا نشده بود. اخم کوچکی چهره اش را پوشانده و در حالی که گه گاه لبش را گاز می گرفت. حابی غرق کار بود و برای خودش زیر لب شعر را همراهی میکرد.
عشق، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد

قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت
کاتشی در پیر و در برنا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد


بهر آشوب دل سوداییان
خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

وز پی برگ و نوای بلبلان
رنگ و بویی در گل رعنا نهاد
ارشیا با لذت خاصی او را تماشا می کرد. صبر کرد و او هم توی ذهنش آهنگ را برای خودش خواند وقتی تمام شد. به در زد:
ترنج یک لحظه از کارش دست کشید و با دیدن ارشیا نگاهش را دزید و بلند شد.
اجازه هست؟
بله بفرمائید. ترنج تنها صندلی اتاقش را به او تعارف کرد.
جای دنجی دارین.
تنهایی راحت ترم. اینجا همه از من بزرگترن و چندتاشونم متاهلن برای همین باهاشون راحت نیستم.
ارشیا نگاهی به طرحای روی دیوار انداخت و گفت:
کارای خودته؟
ترنج نگاه مشتاقش را روی کارهایش گرداند و گفت:
آره.
ارشیا بلند شد و با دقت کارها را نگاه کرد. فکر نمی کنم با نمره پایان ترم مشکلی داشته باشی. ترنج در حالی که با انگشتش روی میز اشکال درهم و برهمی می کشید گفت:
نمی دونم بسگتی به استادش داره. آخه جدید اومده زیاد نمی شناسمش نمی دونم بیشتر معیار نمره دادنش چیه.
ارشیا دست به سینه به دیوار تکیه داد و با ابروهای بالا رفته به ترنج که دستش زیر چانه اش بود و نگاهش روی اشکال نامفهومی که روی میز میکشید قفل شده بود،خیره شد و گفت:
من می شناسمش آدم بدی نیست. به کار افراد نمره میده نه به ظاهرشون.
پوزخند ترنج را دید:
واقعا؟
ارشیا یک بار دیگر به جمله اش فکر کرد و تازه متوجه منظور ترنج شد. ذهنش قفل کرده و حیران مانده بود. هیچ وقت توی چنین موقعیی گیر نیافتاده بود.
تازه جدا از این چه می توانست بگوید. ترنج خیلی زیرکانه اشتباه ارشیا را به رخش کشیده بود. ترنج لپ تاپش را در سکوت جمع کرد و چادرش را پوشید. ارشیا که همانجا کنار دیوار خشکش زده بود. به خودش آمد نیم نگاهی به ترنج انداخت و سرش را پائین انداخت و شروع کرد با نوک کفشش روی زمین خط کشیدن و در همان حال گفت:
خودمم هر روز دارم هزار باز خودمو سرزنش می کنم برای اون کار.
ترنج انگار که اتفاق خاصی نیافتاده و اگر هم افتاده او بی خبر است. دو دستی دسته کیف لپ تاپش را نگه داشت و در حالی که به زمین مقابل پای ارشیا نگاه می کرد گفت:
برای کدوم کار؟
ارشیا بهت زده سرش را بالا آرود و به ترنج نگاه کرد.
این دختر چشه؟ یعنی بی منظور گفته؟ یعنی یادش رفته؟ یعنی منو کلا از ذهنش انداخته دور.... پس...پس اون حرفش...خدایا...ترنج...
ارشیا تکیه اش را از دیوار گرفت و دستی به موهایش کشید و گفت:
هی..هیچی فراموشش کن.
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
باشه. من دارم می رم خونه. ساعت دو با همون استاد که گفتم کلاس دارم.
و چرخید و از در اتاق خارج شد. ارشیا بهت زده به او که آرام و با وقار دور میشد نگاه کرد و لبخند پیروزمندانه ترنج را ندید.
ترنج سر خوش از شرکت بیرون آمد و به طرف خیابان رفت. ارشیا تازه به خود امده دنبالش دوید.
احمق می تونستی یه تعارف بکنی لااقل.
با سرعت از شرکت خارج شد. ترنج در طرف دیگر خیابان داشت سوار تاکسی میشد ارشیا صدایش زد:
ترنج!
ترنج شنید ولی خودش را به نشنیدن زد و سوار شد. ارشیا چنگی به موهایش زد و روی پاشنه چرخید و دوباره از پله های شرکت بالا دوید.
ترنج از روی شانه رفتنش را نگاه کرد. لبش را گاز گرفت تا از خوشی نخندد.
هنوز یر به یر نشدیم استاد عزیز.
ارشیا برگشت به اتاق ماکان و گفت:
من می رم عصر کلاس دارم.
باشه. ولی بیشتر بیا این ورا.
باشه یا علی
و از پله پائین دوید و شماره مادرش را گرفت:
الو مامان؟
چیه ارشیا؟
هنوز خونه ترنج ایناین؟
آره دارم می خوام با آژانس برم خونه.
ارشیا دزد گیر ماشینش را زد و داد زد:
نه نه دارم میام دنبالتون.
مهرناز خانم انگار که نمی توانست راحت صحبت کند با لحن مهربانی گفت:
نه عزیزم نمی خواد راهتو دور کنی آژانس الان دیگه می رسه.
مامان دارم می آم ماشینه رو رد کن بره.
ولی مهرناز خانم کسی را آن طرف مخاطب قرار داد و گفت:
سلام عزیزم. نه دیگه دارم می رم.
بعد دوباره به ارشیا با صدای آرام تری گفت:
تو زبون آدم سرت نمیشه می گم نیا.
ارشیا خندید و گفت:
دیگه دیر شده چون من سر خیابونشونم.
به من چه آزانس اومد. من دارم می رم. تو هم خودت می دونی؟
ارشیا بهت زده داد زد:
مامان!
خداحافظ ارشیا جان.
و صدا قطع شد.
ارشیا گوشی اش را پرت کرد روی صندلی کناری و گفت:
حالا یکی بیاد مامانو بگیره.
بعد هم پوفی کرد و دور زد و رفت سمت خانه خودشان. ضبظش را روشن کرد. لبخند آمد روی لبش همان آهنگی بود که ترنج گوش میداد.
با مشت زد روی فرمان و گفت
به این میگین تفاهم.
و با صدای بلند با خواننده هم خوانی کرد. و بعد سرخوش مقابل خانه پیاده شد و به در کلید انداخت. هنوز در را نبسته بود که مهرناز خانم هم از راه رسید.
ارشیا صبر کرد تا مادرش پول را داد و امد طرف خانه.
سالم عرض شد سرکار بانو مهرابی.
مهناز خانم از گوشه چشم نگاهی به ارشیا انداخت که معنی اش می توانست این باشد
برو باباتو رنگ کن.
و بلافاصله بعد از بسته شدن در شالش را از شرس برداشت و به طرف ساختمان رفت. ارشیا دست در جیب همراه مادرش رفت
جواب سلام واجبه ها.
مهرناز خانم سریع چرخید و ارشیا از این حرکت مادرش یک قدم عقب پرید و گفت:
چیه مامان؟
علیک سلام. ارشیا واقعا تو مطمئنی داره بیست و نه سالت میشه.
نمی دونم شناسنامه ام که اینو میگه. مگه اینکه شناسنامه یکی دیگه رو به من داده باشین. بچه مرده ای چه میدونم.
خوبه خوبه مزخرف میگه.
خوب جریان چی مادر من؟
تو اگه واقعا نزدیک سی سالته پس چرا ادای بچه های پنج ساله رو در میاری؟
ارشیا با تعجب گفت:
اول بگین جرم من چیه.
بعد سرش را خم کرد و گفت:
بعد این گردن من از مو باریک تر در خدمت شما.
مهرناز خانم با دست شانه او را هل داد و گفت:
وقتی میگم نیا چرا اصرار می کنی؟
ارشیا همانجور دست در جیب لپ هایش را باد کرد و بعد نفسش را بیرون داد و گفت:
مشکلش چی بود اونوقت؟
ارشیا واقعا که. عزیز من گفتم بسپارش به من این کارا بالاخره یک مقدماتی داره من با مامانش صحبت کردم.
ارشیا با یک گام پرید جلوی مادرش و گفت:
خوب؟
مهرناز خانم چرخید و به راهش ادامه داد و گفت:
درباره تو که چیزی نگفتم. ماجرا رو کشوندم به خواستگار ترنج و اینکه چرا ردش کرده و این حرفا
ارشیا سکوت کرده بود و شانه به شانه مادرش می رفت.
ترنج گفته تا بعد از لیسانسش اصلا نمی خواد به ازدواج فکر کنه.
ارشیا همانجا خشک شد.
یعنی دو سه سال دیگه؟
مهرناز خانم در را باز کرد و گفت:
آره دیگه همین حدود میشه.
ارشیا کلافه دستی توی موهایش کشید و گفت:
خوب شاید موردی که می خواسته پیدا نکرده اگه پیدا بشه قبول کنه
مهرناز خانم دست به کمر برگشت و گفت:
اونوقت رو چه حسابی فکر میکنی که تو اون مورد دلخواهشی؟
دهان ارشیا باز شد و بعد هم بدون حرف بسته شد. مهرناز خانم با ابروهای بالا رفته داخل شد.
راست میگه مامان من که هنوز از ترنج مطمئن نیستم. با این حرفی هم که امروز توی شرکت زد. اه لعنتی.
با شانه های افتاده رفت توی خانه. عصر با ترنج کلاس داشت. هیچ تجربه ای در این ضمینه نداشت چطور باید از احساس ترنج درباره خودش مطمئن میشد.
به آتنا بگم زیر زبونشو بکشه؟ نه بابا اینجوری خیلی ضایس. مامان؟ اوه اون که عمرا. اگه ترنجم بگه آره از لج من بش میگه دیونه ای زن این تحفه ی من بشی. ای خدا پس چه غلطی بکنم؟
کلافه رفت توی اتاقش و روی تخت دراز کشید:
فقط یک راه مونده خودم باید باهاش صحبت کنم.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام