تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
یک بار نگاهم کن/قسمت20

ماکان ماشین را جلوی خانه شان نگه داشت و گفت:
نمی ای تو.
ارشیا به خودش اشاره کرد و گفت:
با این سر و وضع؟
ماکان خندید و گفت:
مامانم که حتما سکته می کنه با دیدنت. اخلاقشو که می دونی.
ارشیا با لبخند سری تکان داد.
خوب دیگه من برم.
ارشیا دست ماکان را که در حال پیاده شدن بود گرفت و گفت:
ماکان!
ماکان دوباره توی ماشین نشست و به ارشیا نگاه کرد:
دیگه چی شده؟
ارشیا دوباره نگاهش را از ماکان گرفت و دست او را رها کرد و گفت:
بهتر نیست اول با خودش صحبت کنم.
برای چی؟
باید بفهمم نظر اون چیه؟
خوب وقتی اومدی خواستگاری می فهمی.
اگه بگه نه؟
ماکان نگاهی به چهره نگران ارشیا کرد و گفت:
خوب چه فرقی داره به خودت بگه نه یا به خانواده ات.
نمی دونم فکر میکنم اونجوری راحت ترم.
ماکان دستش را روی فرمان گذاشت و با حالت متفکری گفت:
با این چیزایی که گفتی فکر میکنی ترنج حاضر میشه باهات صحبت کنه؟
ارشیا اه کشید و گفت:
فکر نکنم. اون که اصلا تحویلم نمی گیره.
ماکان از لحن مظلومانه ارشیا خنده اش گرفت. ولی دلش نیامد سر به سر او بگذارد. ارشیا جای برادرش بود و ترنج هم خواهر یکی یک دانه اش هر دوتا را دوست داشت.
خنده اش را خورد و گفت:
پس راه دیگه ای نداری مجبوری بیای.
آخه مامانت به مامانم گفته ترنج نمی خواد تا بعد لیسانس ازدواج کنه.
گفته ازدواج نمی کنم نگفته خواستگارم نیاد.
به مامانت اینا چی می گی؟
اونش با من.
ارشیا سری تکان داد و گفت:
خوب. پس من خبرت میکنم.
ماکان پیاده شد و ارشیا هم از آن طرف وقتی رو به روی هم قرار گرفتند ارشیا دست ماکان را فشرد و گفت:
برادری رو در حقم تمام کردی ماکان. تا عمر دارم مدیونتم.
ماکان با خنده گفت:
نه بابا من مدیونتم ما رو از شر این وروجک نجات می دی.
ارشیا بالاخره خندید. سرش را پائین انداخت. هنوز ار ماکان خجالت می کشید. ماکان زد به شانه اش و گفت:
برو به سلامت.
ارشیا باز هم دستش را فشرد وگفت:
یا علی.
و زود سوار شد و از آنجا دور شد.
***
همسر استاد مهران مثل همیشه با مهربانی از مهمانانش پذیرائی کرد. نیمه شب نشده بچه ها یکی یکی راهی خانه هایشان شدند. ترنج در آخرین لحظه به طرف مهدی رفت و دف را به دستش داد.
مهدی با تعجب گفت:
این چیه؟
ترنج لبخند زد و گفت:
بهتره پیش خودت باشه.
مهدی با دلخوری دف را به او برگرداند و گفت:
هدیه رو پس نمیدن دختر خوب.
ترنج نپذیرفت
دستای معصومه رو دیدم. انگشتای کشیده قشنگی داره جون میده برای دف زنی.
بعد به دستهای خودش نگاه کرد:
یادته گفتم می خوام یاد بگیرم.
مهدی سرتکان داد:
حرف خودت یادته؟
آره. ولی من پسش نمی گیرم.
ترنج بی توجه به حرف مهدی خودش پاسخ سوالش را داد:
گفتی دف انگشتای کشیده می خواد که تو نداری.
و به انگشتان ظریف و کوتاه خودش نگاه کرد.
مهدی ترنج را صدا زد:
ترنج. نگام کن!
ترنج سرش را بالا گرفت و توی چشم های مهدی نگاه کرد:
من پسش نمی گیرم. این مال توه. فهمیدی؟
ترنج همانجور که به مهدی نگاه می کرد گفت:
معصومه شاگرد خوبی میشه. از نگاهش هم معلومه خیلی دوستت داره. حالا بگیرش.
مهدی با اخم رو برگرداند.
می خوام برم ها. شاید دیدارمون بیافته به قیامت اینجوری خواهرتو بدرقه میکنی.
مهدی برگشت به ترنج نگاه کرد. بعد نگاهش را پائین انداخت و گفت:
برو به سلامت.
ترنج لبخند زد و گفت:
خداحافظ
بعد به طرف معصومه رفت و دف را به دست او داد:
این دف مال مهدی امانت دست من بود. حالا مال توه. استاد خوبی میشه.
معصومه با تعجب ان را گرفت. ترنج گونه اش را بوسید و از در بیرون رفت. مهدی توی حیاط صدایش زد:
ترنج!
ترنج ایستاد و برگشت. مهدی خودش را با چند قدم به او رساند و گفت:
هیچ وقت...از جوابی که به من دادی پشیمون نشدی؟
و مستقسم به چشمان او نگاه کرد. ترنج لبخند زد و سر تکان داد و گفت:
نه. هیچ وقت.
و بدون اینکه حرف دیگری بزند از خانه خارج شد. مهدی قدم زنان وارد خانه شد. معصومه به طرفش آمد وگفت:
این و ترنج داد.
مهدی با دیدن دف لبخندی زد و سر تکان داد:
ترنجه دیگه. دختره یک دنده.
معصومه مهدی را نگاه کرد و با لکنت پرسید:
هنوزم دوسش داری نه؟
مهدی با این حرف او سر بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد:
چی میگی معصوم؟
معصومه رو برگرداند و گفت:
همون دختریه که مامانت می گفت نه؟
مهدی شرم زده سر به زیر انداخت. بعد به طرف معصومه رفت و دستش را گرفت:
معصوم. نگام کن.
معصومه آرام سرش را بالا آورد. چشمانش اشک آلود بود.
اون مال گذشته بود. ترنج الان مثل خواهرمه. باور کن.
معصومه اشکش را گرفت.
حالا هم بخند. الان استاد برگرده فکر میکنه دعوامون شده.
معصومه به دف اشاره کرد و گفت:
یادم میدی؟
مهدی روی چشمم معصومه را بوسید و گفت:

حتما.

استاد مهران و همسرش توی کوچه بقیه را بدرقه می کردند.
استاد به سمت ترنج امد و کتابی داد به دستش.
این و بده به دختر عمه ات.
خداحافظی اش فقط یک لبخند بود. ترنج انگار که شارژ روحی شده باشد. شاد و سرخوش سوار ماشین شد. شیوا هم بعد از خداحافظی از بقیه مهمان ها کنارش نشست.
ترنج نگاهی به شیوا انداخت و گفت:
خوب چطور بود؟
شیوا خنده ای کرد و گفت:
بذار اول یک اعترافی بکنم.
ترنج خندید و گفت:
همون که من گفتم شد.
آره از کجا فهمیدی؟
از اونجایی که همش داشنی موهاتو می کردی توی شالت.
وای اینقدر تابلو بود.
وحشتناک.
هر دو خندیدند و شیوا در حالی که آه می کشید گفت:
امشب تو جمع شما دختر و پسر راحت با هم صحبت می کردن. خوب چی میشه این جور جمع ها آزاد باشه.
خوب بله. ولی ما تحت شرایط خاصی دور هم جمع میشیم. بعد از اون استاد مهران مثل عقاب بالا سرمونه و نمی ذاره کسی دست از پا خطا کنه.
شیوا دهنش را کمی کج کرد و بعد از کمی فکر گفت:
ولی من فکر میکنم همین که مارو از این چیزا منع می کنن مارو حریص تر میکنه اگه روابط آزاد بود برا همه عادی میشد.
ترنج برگشت و با تعجب به شیوا نگاه کرد:
شیوا واقعا از تو بعیده این حرف. چطور همچین حرفی می زنی.
شیوا دلخور گفت:
خوب راست می گم تازه خودم می دونم حدیثم در این باره داریم که همین و میگه عربیشو بلد نیستم. ولی معنیش همین میشه ادم و از هر چی منع کنی نسبت بهش حریص تر میشه.
ترنج با پوزخند گفت:
خوشم میاد موقعی که به نفعتونه حدیث شناس مشین.
مگه دروغ میگم؟
ترنج پوفی کرد و گفت:
بله حرف شما درسته. ولی مشکل اینجاست که این غریزه چه منعش کنی و چه آزاد بذاریش حریص میشه.
چه حرفا می زنیا؟
شیوا جان اگه این روش جواب میداد الان کشواری اروپایی باید همه شون عاقبت بخیر شده باشن. اونجا که منعی نیست. چرا سن بلوغشون اینقدر اومده پائین چرا آمار حاملگی توی دخترای رسیده به چهارده سال؟
شیوا با دهن باز به ترنج نگاه میکرد.
این غریزه هیچی سیر نمیشه. کیو دیدی که به یک حدی رسید بگه دیگه بسمه نمی خوام پول دار شم؟ یا شهرت یا قدرت فرق نداره. درسته نباید صد در صد منع بشه ولی بهش دامنم زده نشه. تازه خود فروید هم اواخر از گفته های خودش پشیمون شده بود و گفته بود باید یک حدی برای این چیزا قائل شد ولی خوب متاسفانه خیلی دیر به فکر افتاد.
نمیشه گفت. رابطه سالم اونوقت دخترا با اون سر و شکل راه بیافتن تو خیابون. خوب جور در نمی اد.این غریزه اینقدر قویه که اسلام گفته زن و مرد نامحرم با هم توی یک اتاق تنها نمونن.
شیوا در سکوت به حرفهای ترنج گوش میداد. ترنج خودش هم خسته شده بود. ولی حالا که حرف به اینجا رسیده بود بهتر دید لااقل حرفش را تمام کند.
یه نگاه به دور و برت بنداز. چرا هیچ کس زیر بار ازدواج نمی ره ؟ خوب مگه ابله برای خودش تعهد بتراشه. رابطه شو داره آزدای شو داره بدون مسولیت.
ترنج آهی کشید و ساکت شد. نمی توانست حرفهایی که استاد توی سه سال به روح و تزریق کرده بود در یکی دوساعت به شیوا منتقل کند. نیاز به زمان داشت.
شیوا را مقابل خانه شان پیاده کرد و گفت:
صبر کن راستی.
پیاده شد و کتاب رااز توی کیفش بیرون کشید و داد دست شیوا.
بیا این و استاد مهران داد. بخونش. بعد قضاوت کن. فقط یک آدم لج باز که سر عناد داره می تونه دلایلشو رد کنه وگرنه حرف از این منطقی تر درباره حجاب زده نشده.
شیوا کتاب را گرفت و نگاهش کرد.
تو گفتی کتاب و بده به من.
نه خودش داد. من اصلا حرفی نزدم.
باشه ممنون.
بعد هم ترنج سوار شد و راهی خانه شد.
***
ماکان سرخوش وارد خانه شد و بلند سلام کرد:
سلام بر خانواده اقبال.
سوری خانم با تعجب برگشت و به ماکان نگاه کرد:
جریان چیه خیلی خوشحالی؟
ماکان شانه ای بالا انداخت و گفت:
همین جوری؟ این لیمو ترش نیومده؟
نه.مگه خودت نبردیش؟
نه ماشین دادم خودش رفت.
سوری خانم نیم خیز شد ومسعود هم با چشمان گرد شده نگاهش کرد.ماکان گفت:
خوب چیه؟
مسعود با عصبانیت گفت:
نگفتی این وقت شب باید تنها برگرده.
ماکان دستی به سرش کشید و گفت:
خوی مجبور شدم. جایی کار داشتم.
کارت از خواهرت هم مهم تر بود؟
ماکان دست به جیب ایستاد و گفت:
خوب الان چکار کنم؟
می دونی کجا رفته؟
آره آدرسشو داد.
خوب ماشین و بردار برو دنبالش.
همانن موقع در باز شد و ترنج وارد شد وگفت:
بره دنبال کی؟
ماکان چرخید و با دقت به ترنج نگاه کرد:
دنبال جناب عالی. کجا بود تا این موقع شب؟
ترنج با آرامش کفش هایش را گذاشت توی جاکفشی و گفت:
خوبه قبل رفتن قرار بود خودت برسونیم. خونه استاد مهران بودم.
ماکان بدون اینکه چشم از ترنج بردارد گفت:
همیشه اینقدر دیر نمی کردی.
ترنج رفت سمت پله و گفت:
امشب یه مهمون ویژه داشتیم برا همین طول کشید.
بعد هم از پله بالا رفت. ماکان دنبالش از پله بالا دوید و گفت:
مهمون ویژه؟
ترنج چادرش را برداشت و روی دستش انداخت و وارد اتاقش شد.
آره.
ماکان دنبال ترنج وارد اتاقش شد. نمی توانست از برانداز کردن خواهرش دست بردارد. مدام داشت او را کنار ارشیا تصور میکرد.
هنوز بچه اس ولی این. نیم وجبی می خواد شوهر کنه.
حواسش نبود که به در تکیه داده و به ترنج نگاه می کند توی فکر بود.
آخه ارشیا عاشق کجای این لیمو شیرین شده.
و لبخندی ناخوداگاه امد روی لبهایش. صدای ترنج او را به خودش آورد.
هی کجایی؟
چی گفتی؟
حالت خوبه وایسادی اینجا به چی زل زدی؟
ماکان خندید و خواست از اتاق خارج شود که نگاهش به جای خالی دف افتاد.
ترنج دفت کو؟
ترنج چادرش را تا زد و گذاشت توی کمد و گفت:
دادم به همون مهمون ویژه.
ماکان اخم هایش را توی هم کشید:
کیه این مهمون ویژه اونوقت؟
ترنج لبخند بدجنسی زد و گفت:
مهدی امشب اومده بود.
ماکان جا خورد و رفت سمت ترنج با اخم های در هم رفته گفت:
چکارت داشت؟
ترنج دست به کمر ایستاد و گفت:
من کی گفتن با من کار داشت؟
پس چی؟
هیچی با نامزدش اومده بود.
ماکان مثل بادکنکی که بادش خالی شده باشد آرام شد. ترنج خندید و گفت:
من مرده این غیرتتم داداش جون.
ماکان لبخند زد و پرسید:
برا چی پسش دادی؟
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
اون موقع نه من به کسی تعهد داستم نه اون. ولی الان فرق می کنه.
ماکان با بدجنسی گفت:
تو الان دقیقا به کی تعهد داری؟
ترنج یک لحظه گر گرفت.چرخید و گفت:
من...من...که..هیچ...کی منظورم...مهدی بود.
ارشیا زیر لبی خندید و با خودش گفت:
جون خودت. تو گفتی و منم باور کردم.
ولی بلند گفت:
آها. راستی گفتم ارشیا برگشته.
ترنج برگشت و گفت:
آره گفتی.
بعد برای اینکه ماکان بیشتر از این دست پاچگی اش را نبیند گفت
می خوای تا صبح ی همین جا وایسی؟
نه دیگه دارم می رم با مامان اینا یه کاری دارم.
خوب برو دیگه می خوام بخوابم.
ماکان با لبخندی که نمی توانست جمش کند از اتاق خارج شد با سرزنش به خودش گفت:
چطور این همه وقت نفهمیدم؟ سه سال. بیچاره خواهر کوچولوم. باید ارشیا رو یه فصل کتک بزنم حتما. پسره مزخرف.

از پله پائین رفت. مادر و پدرش هنوز توی سالن نشسته بودند. ماکان صاف رفت طرف پدرش و نشست کنارش.
بابا
مسعود به ماکان نگاه کرد.
چیه؟
ماکان کمی حرفش را توی دهان چرخاند و گفت:
یه خواستگار برا ترنج پیدا شده
و بعد از این حرف به پله نگاه کرد.سوری خانم با تعجب پرسید
خود ترنج بت گفت.
ماکان خنده اش گرفت.
نه مامان او بنده خدا خواستگاره به من گفت.
مسعود عینکش را برداشت و گفت:
خودت می دونی ترنج نمی خواد ازدواج کنه.
بله می دونم.
خوب چرا بش نگفتی؟
خوب خودش می دونست.
سوری خانم باز هم با تعجب گفت:
می دونست؟
ماکان سر تکان داد که مسعود پرسید:
پس آشناست.
ماکان به پدر و مادرش نگاه کرد و گفت:
ارشیا.
سوری خانم واقعا شوکه شده بود ولی مسعود با لبخند به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
پس بالاخره گفت
ماکان و سوری خانم این بار با دهان باز به مسعود نگاه کردند. سوری خانم با لکنت گفت:
تو...می دونستی.
مسعود یک نگاه به همسرش و یک نگاه هم به ماکان انداخت و گفت:
نه کاملا. ولی از رفتارش حدس زده بودم. کاملا معلومه بی تجربه اس تو این زمینه
و زیر لبی خندید. به دنبال او ماکان هم خنده اش گرفت. ولی سوری خانم با جدیت گفت:
کجاش خنده داره؟
مسعود به چهره جدی همسرش نگاه کرد و گفت:
اخم نکن سوری جان بین دو ابروت خط می افته.
سوری خانم فورا اخمش را باز کرد. ماکان خنده اش بیشتر شد و این بار سوری خانم هم خندید. ماکان در همان حال پرسید:
پس راضی هستین؟
سوری خانم نگاهی به مسعود انداخت و گفت:
کی از ارشیا بهتر. الان نزدیکه ده ساله داره تو این خونه می ره و میاد. خونواده اشم که دیده و شناخته.
و رو به همسرش پرسید:
نظر تو چیه؟
منم حرفی ندارم
بعد رو به ماکان گفت:
به ترنج گفتی؟
نه هنوز.
خوب نظر اون شرطه.
حالا بذارین بیان.
نه بابا نمی شه . بگیم بیان بعد ترنج راضی نباشه اونوقت زشته چشممون تو چشم هم می افته. غریبه نیستن که بگیم جلسه اوله واسه آشنائیه.
ماکان فکر کرد و گفت:
من با ترنج صحبت می کنم.
و با خودش گفت:
انگار تنها کسی که از دل ترنج خبر داره منم. چقدر تو داره این دختر.
بعد هم شب بخیر گفت و رفت که بخوابد. حالا نمی دانست چطور به ترنج بگوید.
***
ارشیا آرام وارد خانه شد. چراغ ها هنوز روشن بودند و معلوم بود اهالی خانه هنوز بیدارند. آرام در را باز کرد و وارد خانه شد.
مهرناز خانم با دیدن ارشیا به طرفش امد و او را در آغوش گرفت.
سلام مامان
سلام کوفت کاری. سلام و...
ارشیا مادرش را از خودش جدا کرد و با چشمانی شوخ به او نگاه کرد:
از اسقبالتون ممنون.
چشمان مهرناز خانم به اشک نشسته بود.
تازه اینم کمته. باید یه کتک مفصل بخوری. آخه بی خبر می ذاری می ری نمی گی دل من هزار راه میره.
بعد به چهره او نگاه کرد و گفت:
چرا اینجوری شدی؟ مریض شدی؟
نه مامان خوبم به خدا.
آقا مرتضی همسرش را کنار زد و گفت:
بسته برو کنار.
ارشیا پدرش را هم در آغوش گرفت و پیشانی آتنا را هم بوسید و همراهشان رفت توی سالن.
بذارین اول یه دوش بگیرم با قیافه درست و حسابی بیام پیشتون.
مهرناز خانم در حالی که از او چشم بر نمی داشت گفت:
زود باش بیا تعریف کن کجا بودی؟
چشم. براتون خبرای خوب دارم.
مهرناز خانم گفت:
پس معطلش نکن که ما هم خبرای خوب برات داریم.
ارشیا به طرف اتاقش رفت. بعد دوش گرفته و لباس پوشیده و سر حال برگشت پائین.
مهرناز خانم با میوه و از ارشیا پذیرائی کرد و گفت:
خوب اول تو خبر خوبتو میگی با ما بگیم؟
ارشیا در حالی که پرتقالش را می خورد گفت
شما بگین.
مهرناز خانم به آتنا نگاه کرد و گفت:
تا یکی دو هفته دیگه عروسی داریم اگه خدا بخواد.
ارشیا به اتنا نگاه کرد و گفت:
چقدر زود.
وا مامان جان اینا الان نزدیکه دو ساله نامزدن. دیگه وقتشه.
ارشیا به آتنا که کمی هم خجالت کشیده بود نگاه کرد و گفت:
خوب به سلامتی.
مهرناز خانم گفت:
خوب خبر خوب تو چیه؟
ارشیا دست هایش را توی هم گره کرد و با چشمانی که می درخشید گفت:
با ماکان صحبت کردم.
درباره چی؟
ترنج.
مهرناز خانم با حالت عصبی گفت:
بالاخره کار خودتو کردی. نگفتم عجله نکن.
مامان من اول باید حتما با ماکان صحبت می کردم. ناسلامتی خواهرشه. من چند سال تو خونه اینا رفت وآمد داشتم. ماکان مثل بردارمه باید اول به اون می گفتم.
آقا مرتضی برخلاف همسرش کار ارشیا را تائید کرد:
خوب کاری کردی بابا جون. این یک کار مردونه اس مامانت متوجه نمی شه.
خوبم متوجه میشم. ولی می ترسم سوری ازم گله کنه چرا به خودش نگفتم.
ارشیا گفت:
من فقط رضایت ماکان و گرفتم. بقیه اش با شما.
آقا مرتضی هم در تائید حرف ارشیا گفت:
آره خانم کاری نداره که. فردا یه زنگ می زنی به سوری خانم همه چیز و بش میگی.
مهرناز خانم نگاهی به ارشیا انداخت و گفت:
شانس آوردی از تنبیهم قصردر رفتی.
ارشیا با تعجب گفت:
مامان یعنی هنوز ادامه داشت؟
معلومه پس چی؟
پس خدا رو شکر خودم اقدام کردم.
همگی خندیدند و کم کم آماده شدند برای خواب.
ارشیا بعد از یک هفته بی خوابی های شبانه و کلافگی روی تختش دراز کشید. گرچه هنوز نیمه بیشتر راه مانده بود ولی الان تکلیفش با خودش معلوم بود.
تمام این یک هفته را به فکر کردن گذرانده بود و حتی یک لحظه اش نتوانسته بود چهره اشک آلود ترنج را از ذهنش دور کند. هر لحظه که بیشتر گذشته بود مثل تشنه ای که از آب دور مانده باشد برای دیدن ترنج له له می زد.
ولی مانده بود و اینقدر تا طاقتش طاق شده بود. و دیگر نتوانسته بود بماند. الان هیچ شکی نداشت که از ته دل و تمام وجود ترنج را می خواست. همان یک نگاه کوتاه از آینه ماشین برایش کافی بود تا التهاب این چند روزه اش را فرو بنشاند.
با یاد آوری چهره ترنج توی قاب چادر لبخند زد. راه سختی در پیش داشت ولی او تصمیم نداشت کوتاه بیاید. اگر ترنج یک روزی عاشق او بوده می تواند دوباره ان عشق را شعله ور کند.
این بار آمده بود تا ترنج را مال خودش کند اگر ترنج هزار بار هم می راندش دوباره می آمد.
با همین افکار شیرین به خواب رفت و بعد از یک هفته خواب راحتی کرد.

صبح پنج شنبه تلفن که زنگ سوری خانم خودش تلفن را برداشت. کسی دیگر خانه نبود هر کس برای کارهای خودش از خانه بیرون رفته بود.
ماکان صبح به مادرش گفته بود که نتوانسته با ترنج صحبت کند و این وظیفه را به عهده مادرش گذاشته بود.
بله؟
سلام سوری جون خوبی عزیزم.
سوری خانم فورا شصتش خبردار شد که مهرناز برای چه تماس گرفته.
سلام عزیزم. خوبم همگی خوبن آتنا جون. ارشیا جان.
بله به لطف شما.
سلامت باشی عزیز. جانم عزیزم؟
والا من بلد نیستم مقدمه چینی کنم. این همه نشستیم برا این زن پیدا کردیم هیچ کدوم و نپسندید حالا با اجازتون خودش گفته ترنج جون و پسنیده.
والا چی بگم مهرناز جان ارشیام عین ماکان. به خدا مثل ماکان دوستش دارم.
سوری به جان خود ارشیا. من از تهران اومد اولین نفری که اسم بردم ترنج بود. ولی خوب روم نشد به تو بگم. گفتم اول به ارشیا بگم اگه نه گفت خجالت زده شما نشم.
لطف داری عزیزم.
حالا دیگه شما با مسعود خان صحبتتون و بکین یه خبر به ما بدین. ترنج جونم که دیگه جای خود داره.
چشم حتما.
پس خبر از شما. راستی احتمالا هفته دیگه عروسی آتنا رو هم بگیرم.
وای به سلامتی.
دیگه آماده باشین. شما جز مهونای ویژه این
و بعد از این حرف خندید.سوری خانم هم خندید و گفت:
چشم عزیزم ان شاا... سفید بخت بشن.
برای ترنج و ماکان ان شاا...
بعد هم صحبت هایشان کشیده شد به مراسم و مخارج و سالن و خلاصه یک ساعتی حرف زدنشان طول کشید.
ترنج رفته بود سری به مهربان بزند که قرار بود شنبه عمل شود. قول داده بود تا اخر هفته پول را به حسابشان بریزد.
جرات نکرده بود برود شرکت می ترسید ارشیا انجا باشد و با هم رو به رو شوند. از ان شب توی درمانگاه دیگر ندیده بودش.
می ترسید از این همه که ارشیا به او نزدیک شده بود. انگارهنوز ته دلش از غصه خالی نشده بود. خودش هم نمی دانست دقیقا چه می خواهد فعلا که ترجیح داده بود فرار کند.
خودش را تا ظهر خانه مهربان و بعد هم با خرید لوازمش سرگرم کرد و کمی مانده به ظهر رسید خانه. سور ی خانم خسته از کار خانه مدام آه وناله می کرد و این یعنی باید دنبال یک نفر برای امور خانه گشت.
ولی ترنج هیچ دلش نمی خواست کسی غیر از مهربان پا به خانه شان بگذارد ولی سوری خانم معتقد بود بعد از عمل مهربان دیگر قادر نیست کارهای خانه را انجام دهد هر چه باشد سنی ازش گذشته بود.
ترنج هم غم زده ساکت مانده بود. نمی توانست کس دیگری را جای مهربان عزیزش ببیند.
همان طور که ترنج حدس زده بود ارشیا صبح پنج شنبه رفته بود شرکت و از نبودن ترنج کلی پکر شده بود و هر کار کرد که ماکان نفهمد نشد و ماکان هم کلی به او خندید.
ظهر وقتی هر دو در حال خارج شدن از شرکت بودند ماکان به ارشیا اصرار کرد.
بیا ظهر بریم اونجا.
ولی ارشیا رد کرد و گفت:
نه فکر میکنم تا خانواده ات جواب رسمی ندادن اون ورا نیام بهتر باشه.
اوه ادای دخترا رو در میاره بیا بریم دیگه.
نه اینجوری ترنج معذب میشه.
اون که هنوز خبر نداره.
کی میگین بهش پس؟
نمی دونم صبح با من اومد بیرون نمی دونم کجا کار داشت شاید مامان تا حالا بهش گفته باشه.
ارشیا لبش را گزید و گفت:
اگه بگه نه چی؟
ماکان خیلی جدی گفت:
خوب بگه. تو که نباید کوتاه بیای باید اینقدر بیای بری تا شاید راضی شه.
ارشیا نگاهی به ماکان انداخت و گفت:
تا داداش به این قلداری داره من چه غلطی می تونم بکنم. شانسم که ندارم برادرم خواهر عروسم هست.
دیگه دیگه. اینجا اولویت با آبجی کوچیکه اس.
ارشیا خندید و ولی هزار فکر و اضطراب راهی خانه شد قرار بود مادرش امروز با سوری خانم صحبت کند.
دو روز از تماس مهرناز خانم گذشته و هنوز خبری از طرف خانواده اقبال نبود. حال ارشیا از همه خراب تر بود. چند بار خواست از ماکان بپرسد ولی رویش نشد.
وقتی ترنج کلاس دوشنبه اش را هم غیبت کرد و نیامد دیگر طاقت ارشیا تمام شد و بعد از پایان کلاسش رفت پیش ماکان.
شرکت مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود. اول یواشکی به اتاق ترنج سرک کشید نبود. ناامید رفت سمت اتاق ماکان. منشی ورودش را خبر داد و او هم با شانه هایی آویزان وارد اتاق ماکان شد.
ماکان با دیدن حال خراب او دلش سوخت. ارشیا روی مبل نشست و گفت:
این خواهرت می خواد منو بکشه نه؟
ماکان درحالی که با خودکارش بازی می کرد چیزی نگفت. ارشیا دوباره رو به ماکان کرد و گفت:
چیه تو هم لال مونی گرفتی؟ همون اول می زدی گردنمو می شکستی بهتراز این بلاتکلیفی بود.
ماکان نگاهش را از روی میز گرفت و به چهره به هم ریخته ارشیا نگاه کرد:
زورش که نمی تونیم بکنیم.
ارشیا که سرش را میان دستانش گرفته بود وحشت زده به ماکان نگاه کرد:
گفته نه؟
ماکان آه پر صدایی کشید و گفت:
هیچی نمی که نه ها می گه نه نه.
ارشیا نفس راحتی کشید و گفت:
تا رد نکنه هنوز امید هست.
بعد دوباره به ماکان نگاه کرد و گفت:
الان بهتر نیست با خودش صحبت کنم؟
فکر نکنم راه خوبی باشه.
ارشیا چنگی توی موهایش زد و گفت:
پس من چه غلطی بکنم. ماکان یه فکری به حال من بکن. به خدا پا در هوا بودن خیلی سخته.
چکار کنم؟ زورش کنم موافقت کنه.
ارشیا با حرص بلند شد.
نمی دونم.
و بدون هیچ حرف دیگری از اتاق ماکان خارج شد. ماکان بلند شد و صدایش زد
ارشیا.
ارشیا برگشت و غم زده نگاهش کرد.
بیا اینجا.
ارشیا برگشت به اتاق ماکان. در را بست و رو به روی هم نشستند.
یه راه هست.
ارشیا امیدوارنه نگاهش کرد. الان اگر ماکان می گفت باید تا سر قله قاف هم بروی می رفت.
اگه می خوای باهاش صحبت کنی باید بیای. ولی خوب جواب ترنج چی باشه معلوم نیست.
به مامان اینا چی بگم؟
اونشو دیگه من نمی دونم. من می تونم با مامان اینا صحبت کنم بگم اجازه بدن یه جلسه بیای خودت با ترنج صحبت کنی ببینی حرف حسابش چیه.
ارشیا کلافه چنگی توی موهایش زد و به ماکان نگاه کرد:
آره راه دیگه ای نیست یا رومی روم یا زنگی زنگ نه؟
ماکان لبخند نیم بندی زد و سر تکان داد. ارشیا بلند شد و گفت:
فقط تو رو خدا زود تر خبر بده. عروسی اتنا پنج شنبه هفته آینده اس مامان اینا کلی کار دارن. اصلا منو یادشون رفته.
و در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:
اصلا همه منو یادشون رفته.
ماکان هم ناراحت از وضعیت ارشیا رفت سمت تلفن و شماره خانه را گرفت.
مادرش گوشی را برداشت.
سلام مامان.
سلام عزیزم چی شده؟
مامان ارشیا اینجا بود.
خوب؟
نمی خواین جوابشو بدین.
تو که خودت دیدی ترنج هیچی نمی گه.
شاید سکوت علامت رضایت باشه.
نمی دونم.
مامان بذارین یه جلسه بیان. ارشیا گناه داره.
من و بابات که حرفی نداریم.
می دونم بذارین بیاد با خودش صحبت کنه. اینجوری ممکنه فکر کنه ما مخالفیم.
نه مامان جان ما که همون شب گفتیم حرفی نداریم.
ما میدونم اون بدبخت که نمی دونه.
باشه من خودم به مهرناز خبر میدم.
باشه .
ماکان تلفن را قطع کرد و به ارشیا زنگ زد:
سلام ماکان.
سلام. ببا مامان صحبت کردم.
خوب؟
صدای ارشیا می لرزید.
هیچی قرار شد به مامانت زنگ بزنه قرار بذارن.
ترنج چیزی نگفته؟
نه هنوز.
صدای اه ارشیا پیچید توی گوش ماکان. ماکان دلش سوخت
درست میشه.
نمی دونم امید به خدا.
کاری نداری؟

یاعلی

سر نهار کسی حرف نمی زد. همه در سکوت داشتند به شرایط پیش امده فکر می کردند. همه از این سوکت بی انتهای ترنج در تعجب بودند. با بقیه خواستگار هایش خیلی راحت برخورد کرده بود.
اما این یکی. انگار تردید داشته باشد. و همین دیگران را متعجب می کرد. سوری خانم با چشم ابرو به مسعود می گفت که وقتش هست که ترنج را هم در جریان خبر خواستگاری قرار دهند.
سه نفری مانده بودند چه بگویند. چون نمی توانستند عکس العمل ترنج را حدس بزنند. مسعود آرام با همان لحن اشاره گفت
بعد از نهار.
ترنج با آرامش مشغول جمع کردن میز بود که تلفن زنگ زد. ماکان جواب داد و بعد از حال و احوال مسعود را صدا زد.
بابا تلفن با شما کار داره.
کیه؟
نمی دونم. معرفی نکرد. گفت با آقای مسعود اقبال کار داره.
مسعود بلند شد و بعد از چند دقیقه مکالمه برگشت. ترنج میز را جمع کرده بود و داشت ظرفها را می چید توی ماشین ظرف شوئی.
مسعود از روی اپن نگاهی به چهره توی فکر ترنج انداخت و صدایش زد:
بابا ترنج بیا اینجا.
بدون اینکه کارش را متوقف کند گفت:
صبر کنین اینارو بذارم تو ظرف شوئی میام.
نمی خواد بعدا می ذاری. بیا اینجا.
سوری خانم با سبد میوه رسید و کنار همسرش نشست. ماکان هم طرف دیگر پدرش قرار گرفت.
ترنج نگاهی به جمع سه نفره انها انداخت و گفت:
چرا اینجوری نگام می کنین؟
سوری خانم سرش را پائین انداخت و همه چیز را به دست همسرش سپرد. ماکان هم ترجیح داد شروع کننده نباشد.
ولی حرفی که مسعود زد بهت سوری خانم و ماکان را برانگیخت. مسعود اصلا درباره خواستگاری حرف نزد.
اون دو میلیون و از کجا آوردی؟
ترنج یک لحظه به پدرش نگاه کرد و دوباره سر به زیر انداخت.
ترنج با توام؟
من چهار تومن داده بودم.
سوری خانم و ماکان متعجب مانده بودند که جریان از چه قرار است. بالاخره سوری خانم دهان باز کرد:
مسعود جریان چیه؟
صبر کن عزیزم میگم.
بعد رو کرد به ترنج و با تحکم گفت:
گفتم اون دو میلیون و از کجا آوردی؟
ترنج دست هایش را توی هم فشرد و به سوری خانم نگاه کرد. فکر نمی کرد اینجوری لو برود. آب دهانش را قورت داد و گفت:
کی گفت من دو میلیون دادم؟
الان داماد مهربان زنگ زد و برای شیش میلیونی که داده بودم تشکر کرد. ولی تا اونجایی که من یادم میاد من یه چک چهار میلیونی به تو داده بودم.
سوری خانم و ماکان تازه فهمیده بودند جریان چیست. مسعود واقعا عصبی بود.
ترنج حرف می زنی یا نه؟
ترنج لبش را گزید و گفت:
النگو هامو فروختم.
سوری خانم نزدیک بود از حال برود.
چهار تارو فروختی دو میلیون. می دونی اونا چقدر قیمتشون بود.
نه شد سه و پونصد. بقیه شو یه دست بند برداشتم.
سوری خانم صورتش را با دستش پنهان کرد و گفت:
بفرما آقا مسعود تحویل بگیر.
ترنج سعی کرد از خودش دفاع کند.
این الگو ها الان سه چهار ساله اونجا افتادن یک بار اونم به زور شما دستم کردم..چه فایده داشت...
مسعود پرید وسط حرف ترنج.
مادرتم یه صندوق طلا داره چون استفاده نمی کنه باید ببخشه به این و اون.
ترنج بغض کرده بود. ماکان هنوز توی شوک بود. مسعود داد زد:
این بچه رو می خواین شوهر بدین . خانم پاشو قرار خواستگاری رو کنسل کن. بگو دختر ما هنوز عقلش نمی رسه زندگی یعنی چی.
اشک ترنج سر خورد روی صورتش.
پس قرارشونم گذاشتن. من چیم این وسط؟
ترنج بلند شد. بی صدا اشکهایش روی صورتش می ریخت. رو به پدرش گفت:
بله بدون خبر من قرار گذاشتین بدون منم کنسل کنین. من چکاره ام این وسط.
ماکان نمی دانست چه بگوید. برخورد پدرش خوب شاید تند بود ولی ترنج نباید بدون اجازه انها کاری می کرد.
رفت طرف پله که مسعود داد زد:
اصلا چرا قرار رو کنسل کنیم. مگه ارشیا چشه از خداتم باشه. دختره بی عقل.
ترنج با حرص برگشت و گفت:
ولی جواب من منفیه.
و دوان دوان از پله بالا رفت. ماکان کلافه دستی به صورتش کشید و دنبال ترنج از پله بالا رفت. ترنج روی تختش پشت به در نشسته بود و صدای گریه اش به خوبی شنیده می شد.
ماکان بدون در زدن وارد اتاق شد و بی حرف کنار ترنج نشست. ترنج نگاهش را از زمین گرفت و در حالی که اشکش را با دست پاک می کرد رو به ماکان پرسید:
تو هم فکر میکنی کار اشتباهی کردم؟
ماکان سکوت کرده بود. ترنج هم که انگار اصلا منتظر جواب ماکان نبود ادامه داد:
به خدا بی انصافیه. مهربان جای مادر ما بود. خودت بگو. بچه که بودیم کی به ما بیشتر می رسید. مامان یا مهربان؟ در شبانه روز چقدر مامان و می دیدم. من نمی تونستم بی تفاوت باشم. مهم نیست خودم کار می کنم تمام شیش میلیون و پس میدم.
ماکان برگشت و با تعجب گفت:
ترنج!
چیه؟ والا بابا بخاطر دو میلیون اینقدر عصبانی نمی شد.
ماکان دست گذاشت روی بازوی ترنج و گفت:
خودش بهت چهار تومن داده اونوقت بخاطر دو تومن تو عصبانی بشه.
پس مشکل کجاست؟
مشکل اینجاست که تو سر خود رفتی این کار و کردی.
مجبور شدم. هرچی گفتم بیشتر نداد. اونام نتونسته بودن بقیه شو جور کنن. مجبور شدم.
ماکان دست روی شانه ترنج گذاشت و او را در آغوش گرفت.
حالا چرا تلافی شو سر ارشیا می خوای در بیاری؟
جدی می خوان بیان؟
آره
مهرناز خانم خواسته نه؟
نه. ارشیا خودش به من گفت.
ترنج ساکت شد و اشکش را پاک کرد.
من هنوز آمادگی ندارم.
اینارو به خودش بگو.
ترنج خجالت زده بود. تا حالا با ماکان اینقدر راحت حرف نزده بود.
ماکان؟
جانم؟
من...نمی دونم چی بگم.
ماکان به ترنج که عین لبو شده بود نگاه کرد و خندید و گفت:
عین نارج شدی الان.
ترنج خودش را از ماکان جدا کرد و سر به زیر نشست. ماکان دستش را گرفت و گفت:
هر چی دلت میگه.
بعد هم روی موهای او را بوسید و رفت.

ارشیا داشت از استرس می مرد.باورش نمی شد که دارد می رود خواستگاری ترنج. توی آینه پوزخند زد.
عروس خانم ناراضی ما داریم کجا می ریم نمی دونم.
برای بار هزارم خودش را توی آینه نگاه کرد. احساس می کرد کارش تا حدودی احمقانه است. ترنج او را در همه حالت و همه جوره دیده بود. پس این اداها برای چه بود.
مادرش گفته بود حتما باید رسمی باشد و کت و شلوار بپوشد. تازه با هزار بدبختی از زیر زدن کروات در رفته بود. تازه احمقانه تر این بود که ترنج اصلا رضایتش را هم اعلام نکرده بود.
آخرین بار خودش را توی آینه نگاه کرد و از اتاق خارج شد. پدرش منتظر توی سالن نشسته بود. با دیدن او لبخند زد.
ارشیا هم خجالت زده جواب لبخند پسرش را داد.
مهرناز و آتنا هم بعد از چند دقیقه آمدند. مهرناز خانم با هیجان قربان قد و بالای ارشیا می رفت. ارشیا کلافه گفت:
مامان بسه بریم دیگه.
آتنا ریز ریز خندید و گفت:
چه هوله!
ارشیا برگشت و رو به آتنا گفت:
تو رو خدا یه امشب و سر به سر من نذار.
مهرناز خانم بازوی او را گرفت و گفت:
بریم بابا. اصلا از کجا که ترنج جواب مثبت بده بهت.
ارشیا ایستاد و بازویش را از دست مادرش بیرون کشید:
مامان تو رو خدا حرفهای ناامید کننده نزن.
آقا مرتضی هم بلند شد و گفت:
راست میگه ارشیا. شایدم جواب مثبت داد. بریم که دیر شد.
ارشیا پوفی کرد وبه همراه بقیه از خانه خارج شدند. اینقدر استرس داشت که به سختی رانندگی کرد و تازه دسته گلی را هم سفارش داده بودند فراموش کرد.
مجبور شدند دوباره برگردند و دسته گل را بگیرند. وقتی زنگ خانه اقبال را به صدا در آوردند. ارشیا احساس کرد توی کوره در حال پختن است.
دانه های عرق تا روی پیشانی اش کش آمده بود. و تند تند با دستمال عرقش را پاک میکرد.
آتنا نمی توانست خنده اش را کنترل کند و مهرناز خانم هی به او سقلمه می زد که نخندد.
ماکان خودش در را باز کرد و به استقبال آنها رفت. با دیدن قیافه ارشیا او هم خنده اش گرفته بود. کنار گوشش گفت:
بابا کوتاه بیا. خوبه اینجا همه می شناسنت.
ارشیا چشم غره ای به ماکان رفت و گفت:
تو یکی دیگه ولمون کن. از سر شب به اندازه کافی سوژه خنده بودم.
ماکان و ارشیا پشت سر بقیه به طرف ساختمان اصلی می رفتند که ماکان گفت:
دیگه واسه چی؟
ارشیا باز عرقش را گرفت و گفت:
مامان گیر داده بود کراوات بزن.
ماکان پخی زیر خنده زد ولی زود خنده اش را جمع کرد. ارشیا با آرنج به به پهلوی او زد و گفت:
مسخره نوبت منم میشه بهت بخندم.
آخه مامانت فکر کرده خونه کی می خواین بیاین.
به جان خودت دیوانه شدم. من اصلا این کت و شلوار مسخره رو هم نمی خواستم بپوشم.
پس با زیر پیرنی می خواستی بیای؟
ماکان به خدا خفت می کنم.
منظورم این بود. اسپرت می اومدم.
بعد با لحن غمگینی ادامه داد:
ترنج که هنوز نگفته راضیه. ما همین جور زورکی اومدیم.
ماکان هلش داد و تو و گفت:
بی خیال درست میشه.
سوری خانم و آقا مسعود به استقبال مهمان ها آمدند. خبری از ترنج نبود. ماکان به مادرش نگاه کرد و او هم به بالا اشاره کرد.
ارشیا چشم چرخاند و وقتی ترنج را ندید تمام شوق و ذوقش کور شد. ماکان مهمان ها را تا پذیرائی همراهی کرد و بعد به طرف پله رفت.
پله ها را دوتا یکی بالا دوید و بدون در زدن وارد اتاق ترنج شد. ترنج روی تخت نشسته بود و هنوز لباسش را هم عوض نکرده بود.
ماکان شگفت زده گفت:
ترنج. مهمونا اومدن تو هنوز آماده نشدی؟
ترنج سرش را بالا گرفت و گفت:
من نمی تونم. من نمی ام.
ترنج مگه بچه بازیه.
ترنج عصبی بلند شد و پشت به ماکان ایستاد:
به من چه من که نگفتم بیان. بابا اینا لج کردن. من گفتم هنوز آماده نیستم.
ترنج به خدا اذیت نکن اگه ارشیا رو ببینی با چه ذوقی اومده.
ترنج بازوهایش را در آغوش گرفت و گفت:
من چایی نمی آرم.
ماکان خندده اش گرفت و گفت:
باشه من میارم.
خیلی مسخره اس. مهرناز جون از همه چیز من خبر داره حالا مسخره نیست چایی ببرم؟
ماکان دیگر نتوانست و خندید. ترنج هم خنده اش گرفته بود.
وضع تو از ارشیا بهتره. مهرناز خانم می خواسته مجبورش کنه کراواتم بزنه.
ترنج ریز ریز خندید. ماکان هم گفت:
تو فقط بیا اینجوری خیلی بده. بعد اصلا نخواستی بگو نه.
لحن ترنج بیشتر شبیه لج بازی بود.
من که همون اول گفتم نه.
ماکان رفت طرف او و برش گرداند.
باشه ترنج. اصلا فکر کن اومدن مهمونی. فقط بیا پائین.
ترنج با خم کردن سر قبول کرد. ماکان روی سرش را بوسید و گفت:
مثل همیشه زود آماده شو.
باشه داداش.
ماکان به او لبخند زد و به پذیرائی برگشت. چشم ارشیا به در بود که ماکان تنها وارد شد.
کنار سوری خانم نشست و گفت:
ترنج گفته من چایی نمی آرم. خوب راست میگه این مسخره بازیا چیه.
سوری خانم گفت:
باشه بیاد پائین هر غلطی دلش خواست بکنه.
هنوز همه گرم حال و احوال و چه خبر و از این دست تعارافات بودند که ترنج وارد شد. شال صورتی زیبایی سرش بود و یک چادر سفید گلدار زیبا.
آرام سلام کرد و همانجا کنار ماکان نشست.
ارشیا احساس می کرد توی آن کت در حال کباب شدن است. دلش بی قرای می کرد. با دیدن ترنج نتوانست برای مدتی چشم از او بردارد. دست خودش نبود. دل تنگ بود.
آقا مرتضی اولین نفری بود که جوابش را داد:
خوبی بابا جان.
لحنش خیلی خودمانی بود انگار که ترنج واقعا عروسش باشد. روی لبهای مهرناز خانم هم خنده پهنی نشسته بود.
آتنا داشت از خنده می ترکید. ارشیا بد جور سرخ شده بود. و سعی می کرد به ترنج خیلی نگاه نکند.
ماکان هم که خنده اش گرفته بود به بهانه چای بلند شد و رفت توی آشپزخانه بعد از چند دقیقه برگشت و گفت:
ببینین چه جوری دست منو گذاشتین توی رنگ.
چای را گرداند و سوری خانم برای اینکه خیلی هم بد نباشد گفت:
مهرناز جون خودت دیگه از جیک و پوک دختر ما خبر داری می دونی نهایت هنرش نیم رو درست کردنه.
مهرناز خنده ای کرد و گفت:
فدای سرش. اینقدر بپزه که همه یادشون بره بلد نبوده.
ترنج سر به زیر گوش می داد. باورش نمی شد این مجلس خواستگاری او بود.
آن هم کی؟ ارشیا. ارشیا آمده بود خواستگاری او. سر به زیر پوزخند زد. امشب وقت تلافی بود. امشب دیگر مساوی می شدند.
از حرفهای اطرافیان چیزی نفهمید. چون درباره همه چیز حرف می زدند جز موضوع اصلی.
ارشیا بس که حرص خورده بود. احساس می کرد الان سکته می کند.
ترنج هم کم کم داشت حوصله اش سر می رفت که آقا مرتضی گفت
انگار یادمون رفته برای چی اومدیم اینجا
و با این حرف باعث همه در یک لحظه به ارشیا و ترنج نگاه کنند.ارشیا خودش را جمع جور کرد و منتظر بقیه حرف پدرش شد.
مسعود جان اگه اجازه بدی بچه ها یه صحبتی با هم داشته باشن.
خواهش می کنم.
و به ترنج اشاره کرد. بابا جان با آقا ارشیا برین بالا صحبت کنین.
ترنج نگاهی به ماکان انداخت و وقتی لبخد او را دید بلند شد. مسعود رو به ارشیا گفت:
ارشیا جان بلند شو.
ارشیا دیگر صبر نکرد. فورا بلند شدو پشت سر ترنج رفت.

 

همانجور که از پله بالا می رفت داشت جملاتی که از قبل آماده کرده بود توی ذهنش مرور می کرد.
کاش این لحاف مسخره رو در بیارم چقدر گرمه.
ترنج وارد شد و با دست به ارشیا اشاره کرد بفرمائید. دیگر نمی توانست نقش بازی کند. تمام بدنش به لرزه افتاده بود.
ترنج صندلی اش را کشید بیرون و به ارشیا تعارف کرد.
ارشیا دیگر طاقت آن گرما و دلقک بازی را نداشت. کتش را در آورد و نشست روی صندلی. ترنج هم روی تخت نشست. جوری که ارشیا می توانست نیم رخش را ببیند.
ترنج دست هایش را توی هم قفل کرده بود و بین زانویش گذاشته بود. ارشیا دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و خواست دهان باز کند که دید اصلا نمی داند می خواهد چه بگوید.
کلا همه چیزهایی که آماد کرده بود از ذهنش پریده بود. دستی توی موهایش کشید و به ترنج نگاه کرد. ترنج همچنان سر به زیر نشسته بود و نگاهش به زمین بود.
ارشیا لال شدی پسر. این همه درس خوندی استاد مملکتی مثلا خیر سرت. حالا عین این تازه عروسا نشستی داری اینجا رنگ به رنگ می شی. ای خاک
باز نگاهی به ترنج انداخت و بالاخره دهانش را باز کرد:
قراره بشینیم اینجا سکوت کنیم.
ترنج چیزی نگفت. یعنی نمی توانست حرفی بزند. داشت از استرس می مرد. توی ذهنش داشت دنبال بهانه ای میگشت تا ضربه نهایی را بزند.
ارشیا بعد از اینکه دید ترنج جوابی نمی دهد باز گفت:
خوب پس بیا درباره موضوع دیگه ای سکوت کنیم.
و زیر چشمی به ترنج نگاه کرد. لبخند بی رمقی امد روی لبهای ترنج و رفت. انگار همین لبخند برای ارشیا کافی بود.
آب دهنش را قورت داد و گفت:
هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز توی همچین موقعیتی قرار بگیرم. کی باورش می شد ترنج دختر شیطون و پر درد سر یه روز اینقدر خانم و بشه که من ...
نتوانست حرفش را تمام کند. توی ذهن ترنج همه چیز قاطی شده بود. از ذهنش گذشت.
معلومه که فکر نمی کردی اصلا ترنج و آدم حساب نمی کردی.
ارشیا که سکوت ترنج را دید. دستی توی موهایش کشید و خواست از اول شروع کند.دلش می خواست همه چیز را به ترنج بگوید از روز اول.
وقتی برگشتم مامان اصرار داشت برام زن بگیره. مدام اسم تو رو می برد. واقعیتش من تصوری که از تو داشتم همون ترنج سه سال پیش بود. گفتم ترنج نه.
قلب ترنج انگار دو نیم شد. باورش نمی شد. ارشیا اینقدر راحت بگوید حتی تا دو سه ماه پیش تر هم او را نمی خواست.
بغض گلویش را گرفته بود. دیگر دلش نمی خواست چیزی بشنود. ولی ارشیا داشت سر به زیر به حرف زدنش ادامه داد:
تا اون روز که اومدم خونه تون.
ارشیا مکث کرد و به نیم رخ ترنج خیره شد. اخم های ترنج در هم بود و لبهایش را به هم می فشرد. ارشیا نمی دانست ادامه بدهد یا نه. ولی این تنها فرصتش بود.
تا اون روز که دم در دیدیمت. با چادر. فکر کنم همه چیز از همون جا شروع شد. باورم نمی شد تو همون ترنج باشی.
اشک های ترنج از کنترلش خارج شد. دیگر بهانه نمی خواست. ضربه نهایی را ارشیا زده بود. ارشیا حواسش نبود.
از اون روز توجه مو جلب کردی. من همیشه دلم می خواست زنم محجبه باشه.
بعد از این حرف به ترنج نگاه کرد. تازه اشک های ترنج را دید. زمرمه کرد:
ترنج!
ترنج ناکهان از جا بلند شد. ارشیا نمی دانست چه حرفی زده که او را دلخور کرده. هر چه فکر می کرد نمی فهمید.
ترنج رفت طرف کمدش و چادر مشکی اش را بیرون کشید. با چند گام بلند برگشت مقابل ارشیا و چادرش را به طرف او دراز کرد.
صدایش از گریه می لرزید:
بفرما همسرتون و تحویل بگیرین.
ارشیا شوکه از کار ترنج از جا بلند شد. ترنج با چشمان اشک آلود مقابل ارشیا ایستاده بود.ولی باز هم به چهره اش نگاه نمی کرد. بازی تمام شده بود. برای ترنج همه چیز تمام شده بود.
مگه نگفتین بخاطر این منو انتخاب کردین؟ بفرما تحویلش بگیرین. وگر نه من همون ترنج سه سال پیشم هیچ فرقی نکردم.
ارشیا در نگاه به اشک نشسته ترنج غرق شده بود. دست ترنج می لرزید اصلا همه بدنش می لرزید.
چادر را پرت کرد توی بغل ارشیا و گفت:
باید می فهمیدم. وگر نه من کجا جناب ارشیا مهرابی کجا. من همونم که...
گریه اش شدت گرفت.
اشک ترنج داشت ارشیا را نابود می کرد.
ترنج پر حرص گفت:
اصلا به چه حقی اومدین خواستگاری. من که موافقت نکرده بودم.
ولی حرفهای او هنوز تمام نشده بود.
ترنج خواهش می کنم به حرفم گوش بده.
ترنج برگشت.
جواب من نهه.
ترنج من...من...دوستت دارم.
ترنج گوش هایش را گرفت و بلند گفت:
همین که گفتم لطفا برین بیرون.
ارشیا آمد طرف ترنج. چادر ترنج هنوز توی دستش بود.
ترنج خواهش میکنم.
ترنج داد زد:
برو بیرون ارشیا. برو بیرون خواهش می کنم بذار به درد خودم بمیرم. تو هیچ وقت نمی تونی منو دوست داشته باشی. اون بار بخاطر ظاهرم ردم کردی حالا هم بخاطر ظاهرم انتخابم کردی. برو خواهش می کنم.
ترنج به هق هق افتاده بود. ارشیا چادر ترنج را در دستش می فشرد. با صدای به غم نشسته ای گفت:
می رم. خواهش می کنم بخاطر من گریه نکن. می رم.
بعد برگشت و رفت.
همه توی پذیرائی منتظر بودند که ارشیا از پله پائین دوید و بدون هیچ حرفی از خانه خارج شد. کتش توی اتاق ترنج جا مانده بود. هوا سوز داشت و او بی حواس از خانه خارج شد. مغزش قفل کرده بود.
درست بود که ترنج را بخاطر حجابش انتخاب کرده بود ولی الان خودش را می خواست همان که بود. همان ترنجی که شناخته بود.
الان اگر چادر هم نمی پوشید باز هم می خواستش با تمام وجود. دیگر برایش مهم نبود که ظاهرش چگونه باشد. خود ترنج مهم بود که او هم نمی خواستش.
احساس بدبختی میکرد.
یعنی زمانی که او هم ترنج را رانده همین قدر درد و غصه کشیده. ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد. با روشن شدن ماشین صدای تصنیف غم انگیزی توی ماشین پیچید.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان