تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
برایم از عشق بگو/قسمت10

حالا تازه هول شده بود. ماکان برای چی به او زنگ زده بود. وای کارهایی که تحویل داده بود. نکنه جایی خراب کاری کرده. ماکان خنده اش گرفته بود. اصلا هیچ کاری نداشت حالا مانده بود چه بهانه ای برای زنگ زدنش بتراشد. مهتاب که سکوت ماکان را دید با تردید گفت:
کارا مشکلی داشتن؟
ماکان که انگار بهانه دستش امده بود گفت:
مشکل که نه اگر خودتون مونده بودین مستقیم صحبت می کردیم.
ببخشید من کلاس داشتم. فکر کردم در جریان هستید.
بعد توی دلش گفت:
آخه از کجا باید در جریان کلاس های تو باشه ابله.
بله خانم دیبا گفتن.
پس کارام مشکلی ندارن؟
نه. فردا حضوری صحبت می کنیم. میان که؟
بله حتما.
ببخشید مزاحم شدم.
نه خواهش میکنم.
خداحافظ
خداحافظ
مهتاب گوشی را قطع کرد و به آن زل زد. مدام از خودش می پرسید ماکان کی به او زنگ زده بود. مطمئن بود با این شماره یک کسی به او زنگ زده.
فهمیدنش خیلی ساده بود. موبایلش زیاد زنگ نمی خورد. خانواده اش گاهی هم ترنج. لیست تماس های اخیر را آورد. آخرین شماره ها را چک کرد. موبایلش یک سامسونگ مدل پائین بود. کلا با سیم کارتش چهل تومن برایش تمام شده بود. مثل موبایل ترنج نبود که تماس های صد سال پیش را هم سیوکند.
مال او ده تماس اخیر را ثبت می کرد و نه بیشتر. لیست تماسش را پائین آورد. گوشی اش فقط تاریخ را ثبت می کرد و ساعت تماس را نشان نمی داد.
چمشش روی اسامی می چرخید. همه شان شماره های سیو شده بودند که نامشان نمایش داده می شد. اگر شماره بود به وضوح توی چشم بود. مهتاب لیست را دوباره پائین آورد. خودش بود. نهمین شماره توی لیستش. بعد از تماس ماهرخ.
به تاریخ نگاه کرد. کوله اش را روی زمین گذاشت و دنبال تقویم جیبی اش گشت.
هنگ کرده بود. ماکان به او زنگ زده بود همین روز های اخیر هم زنگ زده بود. تاریخ تماسش با مال ماهرخ یکی بود. ماهرخ کی به او زنگ زده بود. انها که با هم مثلا قهر بودند.
دستش خشک شد.
او با ماهرخ قهر بود. درست از همان شب که آن ملاقات را به هم دستی سهیل و ان مردک برایش ترتیب داده بودند. از همان شب دیگر تماس نگرفته بود. لازم به تقویم نبود. روی پله دم در سلف نشست.
حوادث ان شب را مرور کرد. به آدرسی که ماهرخ داده بود رفته بود. گفته بود توی یک کافی شاپ هستند. بعد رفته بود و آن را پیدا کرده بود. ولی انجا با سهیل رو به رو شده بود.آن بار ولی نتوانسته بود مثل دفعه اول فرار کند.
بعد چه شده بود. مهتاب فکر کرد. آن مردک داشت حرف می زد و او....
داشتم به ترنج اس می دادم.
سریع باکس پیام هایش را باز کرد. ترنج گفته بود با برادرش شام بیرون هستند.
درسته با برادرش شام رفته بیرون. برادرش کیه؟ ماکان. بعد من چی گفتم؟
چرت و پرت هایی که درباره برادر ترنج که تا ان روز اصلا ندیده بودش را یادش آمد. درست بعد از همان پیام ها یکی زنگ زده بود و حرف نزده بود. همان که باعث شد به بهانه اش از کافی شاپ جیم بزند.
مهتاب دستی به پیشانی اش کشید. هر خنگی هم می توانست بفهمد که ماکان چرندیاتی را که به ترنج گفته خوانده برای همین زنگ زده.
خدا لعنتت کنه دختر ببین خودتو توی چه هچلی انداختی.
سرش را روی زانوهایش گذاشت و سعی کرد حوادث را توی ذهنش مرتب کند. به هیچ نتیجه ای نمی رسید جز ترس و تردیدی که نسبت به ماکان توی دلش ایجاد شده بود. ماکان شماره مهتاب را از گوشی ترنج برداشته بود. شک نداشت که ترنج هرگز شماره اش را به او نمی دهد. چنین کسی نمی تواند زیاد هم قابل اعتماد باشد.
حتما دخترای زیادی هم توی زندگیش بوده. باید از این به بعد حواسش را بیشتر جمع می کرد. درست که ماکان برادر ترنج بود ولی انها زمین تا اسمان با هم فرق داشتند.
با صدای قار و قور شکمش به خودش امد.
وای نهارم.
سریع برگشت توی سلف. تمام حسرتش را با یک اه خالی کرد. ظرف غذایش نبود. معلوم بود دیر کرده و مسئول جمع اوری ظروف آن را برده. حتما چقدر هم بد و بی راه نثارش کرده که ظرفش را تحویل نداده. بی حال از سلف بیرون رفت. باید چیزی می خورد ولی وقت نداشت تا بوفه برود کلاسش داشت شروع می شد. وقت چای خوردن هم نداشت:
لعنتی با تلفنش همه برنامه ها مو به هم ریخت.
دوان دوان خودش را به کلاس رساند. ترنج نیامده بود. می دانست حالا دیگر پیداش می شود. توی کیفش دنبال خوردنی گشت. جز یک آبنبات چیزی پیدا نکرد. همان هم بد نبود. بالاخره قند خونش را بالا نگه می داشت. سرش را به صندلی تکیه داد تمام سلول های بدنش فریاد خواب می زدند.
دست ترنج که به شانه اش خورد چشمانش را باز کزد:
مهتاب تازگی ها خیلی خواب آلود شدی.
نهار خوش گذشت.
نهار که همیشه نهاره با ارشیا بودنش باعث میشه فرق کنه.
مهتاب همان طور خواب آلود گفت:
ای شوهر ذلیل ندید بدید.
ترنج خندید و بعد از چند ثانیه ارشیا وارد کلاس شد. ترنج در حالی که همراه بقیه به احترام استاد بلند میشد کنار گوش مهتاب گفت:
به خدا نگاش کن آدم حض می کنه.
مهتاب چشم غره ای به او رفت که باعث شد ریز ریز بخندد و سرش را پائین بیاندازد.
وقتی کلاس تمام شد. معده مهتاب توی حلقش بود. تازه بس که ترنج لیلا و هدیه را پائیده بو د غر زده بود و برایشان نقشه کشیده بود مخ مهتاب هم توی دهانش بود.

 

 

جلوی در ورودی از ترنج خداحافظی کرد و رفت سمت خوابگاه. می دانست الان ترنج سوار اتوبوس می شود و توی اولین ایستگاه پیاده می شود و بعد هم ارشیا می اید و سوارش می کند. توی دلش گفت:
اینام خلن ها. بابا برین به همه بگین خیال خودتون و راحت کنین این اداها چشه در میارن.
بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:
اصلا به تو چه.
بچه ها همه امده بودند. کلاس های عصر تمام شده بود. حالا شام چی می خورد. نان هم که نداشت.
بچه ها شما شام چی می خورین؟
مینا در حالی که نصفش زیر تختش بود و داشت دنبال چیزی می گشت از همان زیر گفت:
مثل همیشه تخم مرغ.
مهتاب کلاه و کوله اش را انداخت روی تختش و کنار وسایلش ولو شد.
مینا بالاخره از زیر تخت بیرون آمد و گفت:
چرا ظهر نیامدی چایی بخوری؟
مهتاب مقنعه اش را از سرش کشید و گفت:
دیر رسیدم نشد.
در اتاقشان ناگهان باز شد و سر یکی از بچه ها امد تو.
بچه ها نون دارین به ما قرض بدین؟
پروانه که تاحالا ساکت بود با صدایی که معلوم بود دارد حرص می خورد گفت:
نه عزیزم یه دونه داریم می خوایم شام بخوریم می بینی که خودمون چهار نفریم.
در به سرعت بسته شد. پروانه کتابش را پرت کرد روی تختش و گفت:
چقدر این اتاق 208 پروان. تا حالا ده بار از ما نون گرفتن. به خدا مام خوشمون نمی اد بریم تو صف نون وایی وایسیم تازه اینجا که همه یه جوری نگاه می کنن انگار اومدیم دزدی.
مهتاب لبش را گاز گرفت. سه هفته بود که نوبت نان گرفتنش را گردن این و آن می انداخت. حالا رویش می شد با بقیه بشیند سر سفره و شام بخورد. تازه تخم مرغش هم که تمام شده بود. امشب باید سر کیسه را شل می کرد چون تقریبا یک روز کامل بود که چیزی نخورده بود.
مقنعه اش را سرش کرد و از اتاق بیرون زد. از محوطه خوابگاه خارج شد و سلانه سلانه رفت سمت سوپری ان طرف خیابان. هوا سرد و خیابان سوت و کور بود. صدای پارس و زوزه چند سگ از جایی دور تر می آمد. ترسناک بود.
مهتاب توی تاریکی انتهاب خیابان انجا که بلوار تمام میشد نگاه کرد و قدم هایش را تند تر کرد. و خودش را توی سوپری انداخت. یک بسته نان لواش و دو تا تخم مرغ خرید. برای شام امشب کافی بود. بقیه نان را هم می توانست نگه دارد برای صبحانه فردا. پنیر داشت.
راه رفته را برگشت. به اتاق که رسید یخ زده بود. چقدر خوابش می امد ولی باید کار نمیه تمام شرکت را هم تمام می کرد. مجبور بود باز هم لپ تاپ نوشین را قرض بگیرد. گرچه نوشین از این کار ناراحت نمی شد ولی خود مهتاب خجالت می کشید.
تا رسید بچه ها تخم مرغ هایشان را پخته بودند. پرستو که بسته نان را دست مهتاب دید گفت:
فکر نکن با این بسته کوچولو نوبت نون وایی رفتنت تمام میشه ها.
و بسته را از دست او چنگ زد. مهتاب مثل بدبخت ها به بسته نانش که حالا فهمیده بود تا بعد شام چیزی تهش نمی ماند نگاه کرد و گفت:
فردا می گیرم.
بعد لباسش را با بی حالی عوض کرد و تخم مرغ هایش را برد آشپزخانه تا بپزد. وقتی برگشت شام بقیه نصفه شده بود. سر سفره نشست و بدون حرف مشغول شامش شد. همانجور که پیش بینی کرده بود. نان تمام شد. خدا رو شکر شستن ظرف نوبت نوشین بود.
نوشین ظرف ها را جمع کرد و وقتی می خواست از در خارج شود مهتاب گفت:
لپ تاپ تو بردارم؟
بردار.
انگار پروانه بیشتر ناراحت می شد تا نوشین. کلا قرض گرفتن هر چیزی را بد می دانست. مهتاب سعی کرد به او نگاه نکند لپ تاپ نوشین را برداشت و نشست روی تختش. فلش را زد و مشغول کار شد. یک ساعتی رویش کار کرد تا تمام شد. دیگر واقعا خسته بود.
وضو گرفت و نمازش را خواند. می دانست بچه ها حالا حالا ها بیدارند پس سر خاموش کردن چراغ هم زیاد غر نزد. قانون قانون بود. زودتر از یازده چراغ خاموش نمی شد. و بعد از یازده هم کسی نباید چراغ را روشن می گذاشت. البته به استثنای شب های امتحان که کلا چراغ روشن بودند.
سرش را زیر پتو کرد و سه تا سوره توحیدش را خواند و بی خیال کارهای نیمه تمام و دانشگاه شد و خوابید.
**
ماکان وقتی رسید اول نگاهی به اتاق مهتاب و ترنج انداخت چراغش روشن بود. لبخند زد مهتاب امده بود. سلام خانم دیبا باعث شد لبخندش را جمع کند. با سر جواب سلامش را داد و رفت توی اتاقش.
پالتویش را زد به چوب لباسی و نشست پشت میز. سیستمش را روشن کرد و داشت فکر می کرد وقتی مهتاب امد بگوید با او چکار داشته که می خواسته حضوری صحبت کند. هر چه به ذهنش فشار آورد نتوانست یک دروغ درست و حسابی سر هم کند.
از دست خودش شاکی بود که نمی توانست یک چیزی سر هم کند. قبلا اصلا با این موضوع مشکل نداشت راحت همه را می پیچاند ولی از دیروز انگار مغزش قفل کرده بود.
هنوز با خودش درگیر بود که در زدند.
بله؟
مهتاب آرام در را باز کرد و وارد اتاق شد.

سلام صبح بخیر.
مهتاب در را نیمه باز گذاشت و ماکان بخاطر این حرکتش نزدیک بود سرش را به میز بکوبد.
کارد می زدی خونش در نمی امد. این ادها دیگر چی بود که این در می اورد مگر می خواست توی این اتاق چه اتفاقی برای او بیافتد. تازه چرا دفعات قبل این کار احمقانه را نمی کرد؟
مهتاب کاملا متوجه عصبانیت ماکان شد. می دانست دارد به چه چیزی فکر میکند. عکس العملش را دفعه قبل دیده بود. ولی برایش مهم نبود. اگر او هم جای مهتاب بود همین کار را می کرد. اعتماد مهتاب به ماکان دچار تزلزل شده بود.
اگر او هم یک دختر هیجده ساله تنها بود توی یک شهر غریب که هیچ پشتیبانی نداشت شاید همین کار را می کرد.
تازه اگر می دانست همین اقا شماره اش را از گوشی خواهرش کش رفته و مزاحم دوست خواهرش شده عمرا دیگر با طرف حرف می زد.
توی ذهن مهتاب این چیز ها نمی گنجید. ماکان با آن نیم پالتوی خوشکل مشکی اش و موهایی که به یک طرف شانه شده بود در نظر مهتاب یک مرد متشخص بود که از این اداها و کارها دور بود. ولی ماجرای تلفن و ان دختر ها را هم نمی توانست فراموش کند.
مهتاب جلو تر امد و مقابل میز ایستاد. به ماکان نگاه نمی کرد. یعنی عادت نداشت به مردها مستقیم نگاه کند. گاهی نیم نگاهی می انداخت و بعد دوباره نگاهش را به جای دیگری سوق میداد.
ولی ماکان با حرص به چهره مهتاب چشم دوخته بود و دلش می خواست با یک لگد از اتاق بیرونش کند.
مهتاب فلش ترنج را گذاشت روی میز ماکان و گفت:
اینم کار نیمه تموم دیروز.
ماکان ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت:
چه زود تمام کردین.
مهتاب لبخند زد و گفت:
دیشب تو خوابگاه تمامش کردم.
دست ماکان که رفته بود فلش را بردارد توی هوا خشک شد.
کجا؟
مهتاب از لحن تند ماکان که بیشتر شبیه فریاد بود کمی جا خورد نگاهش را بالا اورد و با نگرانی به ماکان نگاه کرد:
بردم خوابگاه.
ماکان لبش را جوید و با همان لحن تند گفت:
کی به شما اجازه داد کار شرکت و از اینجا ببرین بیرون؟
لب های مهتاب به هم خورد. و چشم هایش از خجالت روی میز فرود امد.
نمی دونستم نباید ببرم.
ماکان خیلی بی ادبانه گفت:
حتی نباید یک سوال می کردی خانم سبحانی؟
مهتاب خیلی صریح و راحت عذر خواهی کرد:
معذرت می خوام. دیگه تکرار نمی شه.
خشم نصف و نیمه ی ماکان در یک ثانیه فروکش کرد. مهتاب به همین راحتی عذر خواهی کرده بود. دیگر چه جای داد و بی داد. اگر هم داد و بی داد می کرد خودش را سبک کرده بود. ماکان در مقابل این دختر بچه خلع سلاح شده بود.
مهتاب دوباره به حرف امد:
دیده بودم ترنج کارهاشو می بره خونه. فکر کردم عیبی نداره.
چهره مهتاب شرم زده و معصومانه عمدی نبودش کارش را بیشتر تائید می کرد.ماکان آهی کشید و گفت:
به اینم توجه کردین اون خواهر رئیسه؟
مهتاب لبخند نیم بندی زد و گفت:
نه اشتباهم همین جا بود. حالا می تونم برم؟
ماکان به صورت شرم زده مهتاب چند ثانیه ای خیره شد و بعد در حالی که دستی کلافه به صورتش می کشید گفت:
بفرمائید.
برایش عجیب بود. مهتاب بیشتر شرم زده بود تا ناراحت. یعنی اصلا از داد زدن او ناراحت نشده بود.مهتاب جلوی در ایستاد و گفت:
فلشم مال ترنجه.
باشه.
و در با صدای تقی بسته شد.
ماکان چنگی توی موهایش زد. این دختر اخر دیوانه اش می کرد.
مهتاب نفس عمیقی کشید و رفت سمت اتاقش. توی فکر بود:
خوب راست می گه دختر این چه کاریه کردی همینجوری برداشتی هر کار دلت خواست کردی. تازه خیلی مردونگی کرد ننداختت بیرون.
سری تکان داد و رفت توی اتاقش. ترنج هنوز نیامده بود. مهتاب زیر لب غر زد:
آره دیگه خانم هر وقت خواست میاد هر وقت خواست میره. شرکت داداش جونشه. شیطونه می گه بزنم لهش کنم. می دونم عین کنه چسبیده به استاد مهرابی.
کله اش را کرد توی مانیتور و گفت:
فکر کنم امروز باید رو رو بذارم کنار و به آقای حیدری بگم برا من چایی دم کنه. چرا اینا چایی نمی خورن. رئیسم که کلاسش بالاست و نسکافه می زنه. مااااماااان من چایی.
ماکان کار تازه مهتاب را هم باز کرد. واقعا کارش عالی بود. با دیدن کار تازه اش فهمید که به او چه بگوید. خوشحال تلنگری به مانیتور زد و گوشی تلفن را برداشت که موبایلش زد خورد:
شهرزاد؟ یعنی برگشته؟
بعد دکمه سبز را زد و گفت:
جانم؟
سلام عزیزم.
ماکان با شنیدن صدای سرحال شهرزاد همه چیز یادش رفت و با سرخوشی به صندلی اش تکیه داد و گفت:
به به شهرزاد خانم. کجایی؟
خونه.
ا مگه دوبی نبودی؟
چرا دیشب برگشتم.
مگه نگفتی دو هفته می مونی.
صدای شهرزاد دلخور به گوش رسید و گفت:
تقصیر باباست.پیر شده دیگه فکرش یاریش نمی کنه همش من باید مواظب باشم خراب کاری نکنه. تا من دو روز نیستم یه گندی می زنه.
ماکان تقریبا دهنش باز مانده بود. شهرزاد داشت درباره پدرش اینجور حرف می زد؟
آب دهانش را قورت داد و گفت:
مگه بابات چند سالشه.
پنجاه و هشت.
ماکان کپ کرده بود. فکر کرد الان شهرزاد می گوید. هشتاد. بهتر دید موضوع را عوض کند. رابطه او و پدرش به خودش ربط داشت.
حالا مشکل حل شد؟
آره تقریبا. دارم از شعبه دو می رم سه. ببینم اونجا همه چی مرتبه گفتم یک زنگم به تو بزنم بگم اومدم.
مرسی عزیزم لطف کردی.
امشب وقت داری؟
اره چرا که نه.
عالیه. یکی از بچه ها خیلی وقته گفته بود امشب مهمونی داره من گفته بودم نیستم حالا که اومدم زنگ زدم گفتم میام. گفته باید همراه داشته باشم. می تونی بیای؟ جایی که نباید بری؟
نه می ام.
خوبه. پس من میام شرکت با هم بریم.
ولی من باید برم خونه لباس بپوشم.
خوب با هم می ریم.
شهرزاد اجازه نداد ماکان مخالفت کند.
پس من شیش و نیم اونجام. کاری نداری؟
یک نه از دهان ماکان بیرون پرید و شهرزاد سریع قطع کرد.
ماکان نگاه متعجبی به گوشی اش انداخت و گفت:
می خواد با من بیاد خونه من لباس عوض کنم؟ می خواد سوری جون رسما پوستم و بکنه.
موبایل را روی میزش پرت و کرد و فکرش رفت سمت مهمانی شب. کاملا حدس می زد از چه نوع مهمانی هایی می تواند باشد. قبلا هم رفته بود از این دست مهمانی ها. ولی هیچ وقت کسی او را همراهی نکرده بود. حالا یک بار هم این یک مورد را تجربه کند.
تازه موردی مثل شهرزاد که واقعا زیبایی اش انکار کردنی نبود.
**
ساعت ده بود که ترنج هم رسید. مهتاب نگاه طلب کاری به او انداخت و گفت:
عزیزم حالام نمی اومدی. فکر کنم هر وقت خسته میشی می ای اینجا خستگی در کنی نه؟
ترنج شکلکی برای او در آورد و پشت میزش نشست و گفت:
من که مثل تو یک مجرد الاف نیستم بالاخره مسئولیت های زندگی متاهلی هم هست.
مهتاب دست به سینه نشست و گفت:
اها یادم رفته بود. شش تا بچه داری باید از صبح تا شب بشور و بسابی و بپذی.
ترنج در حالی که لپ تاپش را باز می کرد می خندید.
بله چرا نخندی. من نمی فهمم رستوران رفتن و با هم چیک تو چیک پچ پچ کردن هم شد مسئولیت.
ترنج مثلا آه کشید و گفت:
چکارت کنم. اولا عاشق نیستی
و به سینه اش اشاره کرد و بعد هم گفت:
دوم هم مجردی. نمی فهمی.
کی گفته. بابابزرگ به اون گنده گی رو یادت رفت. می میرم براش اصلا عشق ما آسمانیه.
و خودش و ترنج با این حرف خندیدند.
نزدیک ظهر مهتاب مانده بود نهارش را چکار کند. توی خوابگاه چیزی جز پنیر نداشت. تازه نان هم تمام شده بود. برای همین نتوانسته بود چیزی از خوابگاه برای خودش بیاورد. مجبور بود برود برای خودش ساندویچ بخرد.
اصلا از این کار راضی نبود. چون مجبور بود دو سه هزار تومن بابت نهارش بدهد و این خیلی بد بود. آنوقت از دیروز تا حالا چهار تومن حدودا خرج کرده بود. و این با برنامه ریز هایش جور در نمی امد. برایش ده تومن می ماند.
بدون نهار هم که نمی شد. یک لحظه به ذهنش زد یک نانوایی این اطراف پیدا کند و یک دانه نان بخرد و با چیزی سر و ته نهارش را هم بیاورد ولی وقتی فکر کرد مجبور است قبل از رفتن بقیه خرید کند از خیرش گذشت.
حاضر بود نهار نخورد ولی کسی از وضع خرابش با خبر نشود.
مثل دفعات قبل ظهر که شد سر و کله ارشیا دوباره پیدا شد و مستقیم رفت سراغ ماکان.
ماکان با دیدن او گفت:
اصلا خجالت نکش. یعنی چی هر روز هر روز رستوران اونم تنها تنها.
ارشیا خنید و گفت:
نه پس می خوای تو رو هم ببریم؟
معلومه. اصلا من امرزو به زور همراهتون می آم. بالاخره برادر زن باید یه جوری خودش و نشون بده.
باشه بابا بیا سر خر.
خیلی بی شعوری در ضمن مهمون تو ها.
ای خسیس باشه مهمون من.
خوبه. می تونی بری ترنج و صدا بزنی.
منتظر دستور جناب عالی بودم.
حالا که دادم مرخصی.
بچه پرو.
ارشیا از اتاق ماکان خارج شد و ماکان هم پالتویش را برداشت و دنبال او از در بیرون رفت. ارشیا به در اتاق ترنج ضربه ای زد و گفت:
سلام خسته نباشین.
مهتاب به احترام استادش بلند شد و سلام کرد:
سلام استاد.
بفرمائید راحت باشین.
ممنون.
ارشیا رفت سمت میز ترنج و گفت:
بریم نهار؟
ترنج زیر چشمی به مهتاب که داشت ریز ریز می خندید نگاه کرد و با لحن عاشقانه ای گفت:
چرا که نه عزیزم.
و بلند شد. مهتاب خیلی سعی می کرد خنده اش را آرام کند. ماکان که تازه جلوی در رسیده بود حرف ترنج را شنید و در حالی که یقه پالتویش را مرتب می کرد گفت:
هی ترنج امروز از این لوس بازیا خبری نیست. منم هستم.
ترنج نگاهی به ارشیا انداخت و گفت:
راست میگه؟
بله متاسفانه.
مهتاب خنده اش را با امدن ماکان جمع کرده بود و با اینکه به حرف های انها گوش می داد کارش را ادامه می داد.
ترنج مشغول جمع کردن لپ تاپش شد و با حالتی بق کرده گفت:
تو واسه چی می خوای دنبال ما بیای؟
نترس با یه نهار شوهرت بی پول نمی شه.
مهتاب لبش را گاز گرفت. توی دلش گفت:
ولی من با یه نهار اوضاعم خیلی به هم می ریزه.
و سرش را بیشتر توی مانیتور فرو کرد. دلش می خواست ان سه نفر زودتر از آنجا بروند. دست خودش نبود ناخودآگاه داشت وضعیت خودش را با ترنج مقایسه می کرد.
ترنج همه چیز داشت و او هیچ چیز نداشت. خانواده ثروتمند. همسر پولدار تر. شغل و اینده خوب. سلامتی جسم و روح.
او نصف روزهای هفته را توی رستوران نهار می خورد و مهتاب برای یک نهار معمولی باید دو دو تا چهار تا می کرد. چه دنیای خنده داری بود واقعا. چقدر تفاوت.
با این فکر لبخندی روی لبش امد. اصلا حواسش به بقیه حرف های انها نبود. داشت با خودش فکر میکرد.
چهره پدر و مادرش مقابل چشمانش امد. حاضر بود تمام ثروت دنیا را با آنها عوض کند؟ هرگز. احساس کرد در حق خودش بی انصافی کرده. او و خانواده اش واقعا خوشبخت بودند. بیماری مادرشان هم راه حل و علاج داشت. دوباره همه چیز خوب میشد.
تازه مهم نبود که پولش تمام شود. پدرش همیشه برای کمک به او پول داشت. خودش بود که می خواست باری نباشد روی دوش پدرش.
با این افکار احساس خوبی پیدا کرد. به خودش قول داد. خودش را به یک چیز برگر بزرگ با پپسی مهمان کند و بی خیال این سه چهار تومن بشود. تا وقتی خدا بود چه جای این غصه ها.
نام خودش را که از زبان ترنج شنید باعث شد از فکر بیرون بیاد.

چی میگی مهتاب؟
مهتاب نگاهش را از توی مانیتور گرفت و گیج به ترنج نگاه کرد.
اینا که هنوز اینجان.
چی چی میگم؟
ترنج چشمانش را گرد کرد و گفت:
پس من دارم با کی حرف می زنم؟
ببخشید حواسم نبود. حالا چی گفتی؟
می گم بیا نهار با ما باش.
چشم های مهتاب گرد شد:
با شما؟
ترنج دست به سینه گفت:
بله با ما؟ ما هم نه ادم خوریم نه زامبی نه خون آشام که اینجوری می گی شما.
مهتاب در حالی که خنده اش گرفته بود گفت:
من برای چی؟
ترنج به ماکان اشاره کرد و گفت:
وقتی قراره ماکان آویزون ما باشه چرا تو نیای؟
مهتاب دست به سینه شد و گفت:
نه راحت باش بگو تو چرا آویزون نباشی.
ماکان از این حرف مهتاب خندید و مهتاب نیم نگاهی به او انداخت و شانه ای بالا انداخت.
ترنج به مهتاب و بعد هم ماکان نگاه کرد و گفت:
نخیر تو اصلانم اویزون نیستی.
مهتاب دلش می خواست برود ولی فکرش را که می کرد احساس می کرد با این سه نفر یک وصله ناجور است. ماکان و ارشیا با ان لباس های شیک و ترنج هم گرچه چادر پوشیده بود ولی شیک و پیک بود.
مهتاب بلند شد و گفت:
ممنون. بهتون خوش بگذره.
یعنی نمی آی؟
اینجوری بهتره.
ارشیا خودش را وسط انداخت.
تعارف می کنین؟ ما از ته دل گفتیم.
می دونم. ولی من اینجوری راحت ترم.
ماکان خودش هم نفهمد کی این حرف از دهنش در رفت:
خوشحال میشیم شمام نهار با ما باشین.
مهتاب برای لحظه ای ماکان را که کنار در ایستاده بود نگاه کرد و گفت:
مزاحم نباشم؟
ترنج هم دست او را گرفت و کشید و گفت:
وقتی یه مزاحم کله گنده هست جهنم و ضرر بذار دو تا بشن.
مهتاب خنده آرامی کرد و پشت سر ارشیا و ماکان از اتاق خارج شدند. ساعت نزدیک دو بود و غیر از خانم دیبا بقیه رفته بودند. خانم دیبا هم بعد از انها شرکت را ترک کرد.
ارشیا به سمت ماشینش رفت و بقیه هم به دنبالش. ارشیا با دیدن ماکان گفت:
تو دیگه چرا داری با ما میای؟
ماکان ایستاد و اعتراض کنان گفت:
بابا ارشیا یه نهار می خوای به ما بدی فحشمون که دادی خانمت هم که هر انگی رسید به ما زد حالا دم رفتن پشیمون شدی؟
ارشیا دزد گیر را زد و گفت:
نخیر ما بعد از نهار دیگه نمی آیم شرکت. مامانم اتنا اینا رو پا گشا کرده باید بریم.
مهتاب با شنیدن این حرف به این فکر افتاد که چه جوری برگردد شرکت. تازه معلوم نیست کی برگردیم و خانم و دیبا آمده باشد یا نه.
مهتاب همراه ترنج به سمت ماشین ارشیا رفت و آرام گفت:
من با شما بیام که مزاحم نیستم؟
نه این چه حرفیه. من به ماکان هر چی می گم تو به خودت نگیر. اون حقشه. یک کنه ای هست که نگو روش بدی می خواد همه جا همراه ما باشه.
مهتاب زیر لبی خندید و در عقب را باز کرد. ماکان از عقب تر داد زد:
بی معرفتا بازم منو دور زدین.
مهتاب سریع نشست توی ماشین. از فکر اینکه ماکان توقع داشته باشد او را همراهی کند هم ترس برش می داشت. ترنج با خنده گفت:
نهار خواستی می خوری. دیگه ما نگفتیم با همراهی جمعی از دوستداران.
ارشیا ابرویی برای ماکان بالا انداخت و هر سه او را با چهر ای بق کرده کنار خیابان تنها گذاشتند. مهتاب حسابی معذب بود و هنوز نیامده پشیمان شده بود.
احساس اضافه بودن به او دست داده بود. توی این جمع خانوادگی تقریبا زیادی بود. ارشیا کنار رستوران سنتی نگه داشت و هر سه پیاده شدند. ماکان هم با فاصله پشت سرشان رسید.
عینک آفتابی خوش فرمی به چشمانش زده بود و توی آن نیم پالتوی مشکی واقعا جذاب شده بود. مهتاب با دیدن ماکان توی دلش گفت:
بنده خدا تقصیر نداره. حتما دخترا ولش می کنن. نامرد چه خوشتیپ شده.
بعد وقنی چهره شهرزاد را کنارش مجسم کرد توی ذهنش تائید کرد که چنین مردی همچین زنی هم باید کنارش باشد. هر چیز غیر از این وصله ناجوری می شود. نگاهش را از ماکان گرفت و به ترنج نگاه کرد.
ارشیا گفت:
اینجا غذاهاش عالیه.
ماکان هم هومی کرد و گفت:
عجیب هوس کوبیده کردم. مردیم بس که خرچنگ قورباغه های خارجی خوردیم. هر کی می خواد ما رو دعوت کنه می برتمون از این رستورانای مزخرف خارجی. دلمون لک زده برای یک کوبیده اساسی.
مهتاب فکر کرد او هم مدت زیادیست که یک کوبیده عالی نخورده. کباب های دانشگاه هم که به همه چیز شباهت داشتند الا کباب.
ارشیا دست پشت کمر ترنج گذاشت و گفت:
شما با مهتاب خانم جلو برین. ما پشت سرتون میام.
مهتاب توی دلش به شعور ارشیا احسنت گفت که دست زنش را نگرفت و راهش را نکشید و نرفت تا او مجبور شود با ماکان همراه شود. هر چه باشد مهتاب بخاطر ترنج دعوت شده بود نه ماکان.
مهتاب نفس عمیقی کشید و کوله اش را روی شانه اش جابه جا کرد و وارد شدند.
جای بامزه ای بود. مثل اینکه اینجا قبلا حمام بوده. حوض های وسط را دوباره آب کرد بودند و دورشان هم گلدان های طبیعی چیده بودند. دور و اطراف هم پر بود از میز و صندلی. دیوار ها آجری بودند و با تابلو هایی از تصاویر زنان با لباس های سنتی تزئین شده بودند.
مهتاب یادش امد از چند وقت پیش که پدرش او و خانواده ماهرخ را بخاطر قبول شدنش به رستوران دعوت کرده بود. آنها هم توی شهرشان یکی از همین رستوران ها داشتند. دقیقا شکل سنتی حمام حفظ شده بود با این تفاوت که انجا فقط یک قسمتش میز و صندلی داشت و بقیه جاها سکوها را فرش کرده بودند و با پشتی و متکا تزئین کرده بودند.
مهتاب از یاداوری حرف خواهر زاده اش خنده اش گرفته بود. بچه اولین بار بود که به رستوان سنتی می رفت رستوانی که تمام دیوارهایش کاشی بود.
ترنج که متوجه خنده مهتاب شده بود زد به شانه اش و گفت:
چرا می خندی؟
مهتاب خنده اش بیشتر شد و سرش را پائین انداخت.
یاد خواهر زاده ام افتادم. یه بار که رفته بودیم رستوران سنتی یه حرف با مزه زد.
خوب چی گفته که تو اینجوری غش کردی از خنده.
مهتاب خنده اش را جمع کرد و به ترج گفت:
به نظرت این میز خوبه؟
آره بریم بشینیم.
هر دو پشت میز نشستند و ارشیا و ماکان هم کنارشان قرار گرفتند.ماکان درست کنار مهتاب نشسته بود و مهتاب کمی معذب بود. ترنج به مهتاب گفت:
نگفتی؟
ارشیا پرسید:
جریان چیه؟
ترنج دستش را زیر چانه اش زد و به مهتاب اشاره کرد.
مهتاب کمی دست پاچه شد و به ترنج نگاه کرد که منتظر بود.انگار بقیه هم منتظر بودند او حرفی بزند. نفس عمیقی کشید و در حالی که لبخند می زد دست هایش را روی میز به هم گره کرد و گفت:
چند وقت پیش تر رفته بودیم یه رستوران سنتی شبیه این ولی اونجا دیواراش کاشی بود. خواهر زاده من برگشته به من می گه خاله ما اومدم تو دسشوئی نهار بخوریم.
بعد از این حرف خودش و بقیه خندیدند. مهتاب توضیح داد:
اخه حمام و تازه باز سازی کردن و کردنش رستوران. بچه هم دفعه اولش بود که همچین جایی می رفت.
ارشیا گفت:
باید دیدنی باشه. فکر کنم با فرش و پشتی جالب تر میشه.
مهتاب تعارف کرد:
استاد یک بار با خانم تشریف بیارین اون ورا خودم می برمتون.
ماکان خودش را انداخت وسط و گفت:
منم بیام یا باز آویزون و مزاحمم.
مهتاب خنده کوچکی کرد و گفت:
خواهش می کنم با خانواده همگی بیاید خوشحال میشیم.
ماکان دست زیر چانه اش زده بود و چهره شرم زده مهتاب را زیر نظر گرفته بود. برایش جالب بود که مهتاب به او زل نمی زد. موقع صحبت کردن بیشتر نگاهش پائین بود و این باعث می شد تا مژه های بلندش روی چشمهایش سایه بیاندازد و چهره اش بیشتر کودکانه و خواستنی شود.
با صدای ارشیا که گفت:
خوب کی چی می خوره؟
ماکان سرش را به سمت ارشیا چرخاند و وسط راه با چشم غره ترنج هم رو به رو شد که از خیره نگاه کردن او به مهتاب زیاد خوشش نیامده بود. ماکان بی توجه به حرکت ترنج گفت:
من که کوبیده.
ترنج هم تائید کرد:
منم همینطور
و رو به مهتاب پرسید:
تو چی؟
منم مثل شما.
دلش از بوی غذا به قار و قور افتاده بود. صبحانه هم که نخورده بود. ارشیا خودش هم نظرش روی کوبیده بود.
با دوغ یا نوشابه.
ماکان دوباره وسط حرف ارشیا پرید:
کوبیده با نوشابه؟ مرد حسابی حرف هایی می زنی ها. با دوغ. دوغ محلی.
ارشیا با اخم نگاهش کرد و گفت:
شاید بقیه دوغ نخوان.
مهتاب که داشت ارشیا را نگاه می کرد ناگهان گفت:
ولی منم میگم دوغ.
ماکان با خنده گفت:
مرسی مهتاب خانم!
و رو به ارشیا گفت:
بفرما. من و مهتاب خانم که دوغ. تو هم می دونی با خانمت.
ترنج بدون اینکه به ارشیا و ماکان نگاه کند گفت:
من نوشابه می خورم.
بعد رو به مهتاب گفت:
بیا بریم دستامونو بشوریم.
و دست مهتاب را گرفت و قبل از اینکه او بتواند شکایتی بکند با خودش بردش.
مهتاب گیج به ترنج نگاه کرد و گفت:
جریان چیه؟ چرا یهو رم کردی؟
آخه منم همش دوغ می خورم. ولی امروز نمی تونم.
مهتاب فورا گرفت:
اها.
بعد فکری کرد و گفت:
اوه اوه خیلی ضایع میشد جلوی داداشت و شوهرت همه چی لو می رفت.
ترنج نیم نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:
ما هنوز نامردیم ها مثل اینکه. اگه شوهرم بود و اینقدر روم تو روش باز شده بود که مشکلی نبود. تازه حالا ماکان نبود یک کاریش میشد کرد.
دست هایشان راشستند و برگشتند. ارشیا هنوز غذا را سفارش نداده بود. با دیدن ترنج گفت:
تو که همیشه دوغ می خوردی؟ چی شده حاالا؟ اگه می خوای داداشت و ضایع کنی بی خیال بابا.
ترنج نزدیک بود غش کند. حال مهتاب هم بهتر از او نبود. چه اوضاعی شده بود. ترنج آرام گفت:
نه امروز هوس نوشابه کردم.
ارشیا ول کن نبود:
ترنج جدی می گی؟
ماکان مشکوکانه به ترنج نگاه کرد که سرش را پائین انداخته بود. وضع مهتاب از او هم بدتر بود. انگار یک حدس هایی زد. رو به ارشیا گفت:
بابا بی خیال دوغ نمی خواد دیگه.
ارشیا طلب کار گفت:
نخیر همش تقصر توه.
ترنج تقریبا گریه اش گرفته بود. ماکان که با دیدن حال ترنج مطمئن شده بود. توی دلش گفت:
عجب بی شعوره پرتیه این ارشیا خوبه این زن گرفته نه من. ای خاک تو سر الاغت
بعد دست ارشیا را گرفت و با حرص گفت:
بیا حالا ما بریم دستامونو بشوریم.
واو را تقریبا از روی صندلی کند و با خودش برد.
مهتاب نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
نظرت چیه بریم خودمونو کلا گم وگور کنیم.
موافقم.
بعد نگاهی به مسیری که آنها رفته بودند انداخت و گفت:
ولی داداشت فهمید و شوهرت نفهمید.
ترنج با بدبختی گفت:
آره اون جوری که اون ارشیا رو برد هر خنگی هم بود می فهمید.
بعد لحنش را عوض کرد و گفت:
می بینی ارشیا چقدر ساده است اصلا تواین باغا نیست.
مهتاب با خنده گفت:
خیلی چشم و گوش بسته اس کلا. فکر کنم تو هیچ باغی نیست. این چه جوری زن گرفته.
ترنج به دست مهتاب کوبید و گفت:
برو شوهر خودتو مسخره کن. ارشیای من خیلی هم ماهه
مهتاب مثلا اخم کرد و گفت:
هوی درباره نامزد خوشکل من درست صحبت کن من روش تعصب دارم ها
ترنج خندید و با چشم دنبال ارشیا و ماکان گشت.
چرا نیامدن؟
فکر کنم داداشت داره توجیهش می کنه.
وای فکرشو بکن.
اصالا دلم نمی خواد در این باره فکرکنم. بعد دستش را زیر چانه اش زد و در حالی که نیم نگاهی به میز کناری می انداخت گفت:
چقدر زیاد پلو می ریزن من اینقدر نمی خورم.
منم. همش نصف غذام می مونه.
خوب بگو سه تا پرس بگیرن. من و تو نصف می کنیم.
ترنج به مهتاب با تعجب نگاه کرد و گفت:
بد نیست؟
مهتاب به صندلی تکیه داد و گفت:
نه چرا بد باشه. خوشت میاد شوهرت پول بده بریزن تو سطل آشغال. وقتی من و تو اندازه یک پرس می خوریم چرا بی خودی اینقدر زیاد بگیرن خوب؟
فکر نکنم ارشیا قبول کنه.
مهتاب دیگر اصراری نکرد. شاید برای ترنج مهم نبود. پول یک پرس نهار برایش خیلی هم نبود. برای او که چهار ده هزار و هفتصد تومن داشت و الان سیزده هزار و هشتصد تومن دارد پول یک پرس چلو کباب خیلی پول بود.
ماکان و ارشیا بعد از چند دقیقه برگشتند. ارشیا حسابی سرخ شده بود ولی ماکان کاملا ریلکس بود. مهتاب قبل از رسیدن آنها به ترنج گفت:
نگفتم؟ از قیافه استاد معلومه که حسابی توجیه شده.
ترنج دستی به پیشانی اش کشید و گفت:
تو رو خدا من و باش مثلا می خواستم ماکان نفهمه. بدتر شد.
تقصیر خودته وقتشه این بچه رو بیاریش تو راه یه کم چشم و گوشش و باز کنی.
مهتاب می زنم تو سرت ها.
مهتاب که دید انها دارند نزدیک می شودند سریع گفت:
تو رو خدا تا اومدن یه بحثی راه بنداز اون موضوع منتفی شه.
ترنج که خودش بد تر هول کرده بود گفت:
وای حالا چی بگم؟
چه می دونم. همون قضیه سه پرس و بگو
باشه باشه. اومدن عادی باش. در مورد یه چیز دیگه فعلا حرف بزنیم.
مهتاب دستش را زیر چانه اش زد و سعی کرد عادی ترین فیگوری که می تواند به خودش بگیرد و رو به ترنج گفت:
بالاخره کارت و تمام کردی؟
ترنج ادامه داد:
نه هنوز مونده. باید بیشتر روش کار کنم. منصوری رو که می شناسی گیر الکی میده.
ماکان و ارشیا همان موقع کنار میز رسیدند و مهتاب با چشم به ترنج حالی کرد که موضوع را عوض کند.
ماکان با خونسردی به ان دوتا نگاه کرد و گفت:
خوب پس همه کوبیده. من و مهتاب خانم و ارشیا هم دوغ ترنج نوشابه.
ارشیا در حالی که نگاهش روی میز بود گفت:
منم نوشابه می خورم.
مهتاب نزدیک بود بزند زیر خنده:
داره با خانمش هم دردی می کنه مثلا الان.
ماکان هم که تقریبا خنده اش گرفته بود نگاهی به ترنج که داشت می رفت زیر میز انداخت و گفت:
باشه.
برای چند لحظه سکوت شد و مهتاب با پا ضربه ای به پای ترنج زد. ترنج هم به یاد حرف مهتاب سریع گفت:
داداش نمیشه سه پرس بگیرین؟
ارشیا با تعجب سرش را بالا اورد و گفت:
چرا؟ مگه کوبیده هم برات خوب نیست.
ترنج تقریبا مرده بود. ماکان دستی به پیشانی اش کوبید و سری تکان داد. مهتاب نزدیک بود بلند شود و فرار کند که ترنج خودش تقریبا این جمله ارشیا را نشنیده گرفت و گفت:
نه من و مهتاب یک پرس کامل نمی خوریم. یکی بگیرین تقسیم می کنیم. بقیه غذامون می مونه.
انگار این حرف ترنج بالاخره جواب داد چون ماکان اخم کرد و گفت:
نه این چه کاریه؟ زشته بابا. چیه این گدا بازیا.
مهتاب با شنیدن این حرف سرش را پائین انداخت. چه تفکر والایی داشت این ماکان. مهتاب یاد مواقعی افتاد که همیشه غذایش را با نگار خواهر زاده اش تقسیم می کردند. با این حال باز هم مقداری می ماند. چون نگار همیشه خیلی کم غذا می خورد.
یعنی با این کار انها گدا صفت بودند؟ اینکه اصراف نکنی یعنی گدا صفتی.
چه نهار مزخرفی می شد نهار آن روز.ترنج در حالی که لبش را می گزید به مهتاب که سرش را پائین انداخته بود نگاه می کرد. ماکان بی خبر از همه جا داشت درباره پرستیژ رستوران و شخصیت خودشان سخن رانی میکرد.
ارشیا بود که با صدا کردن گارسون فک ماکان را بست. مهتاب باز هم از امدنش پشیمان شده بود. اگر حرکتش بی ادبانه نبود حتما آن جمع را با ان افکار بچه گانه ترک می کرد.
ترنج از زیر میز آرام به پای مهتاب ضربه زد و وقتی مهتاب سرش را بالا آورد. ترنج با چشم هایش از او عذر خواهی کرد. مهتاب لبخند کم رنگی زد و نگاهش را به میز دوخت. باز داشت راهی پیدا می کرد که رفتار ماکان را توجیه کند چون نمی توانست این حرف ماکان را با چیزی که توی ذهنش ساخته بود تطبیق دهد:
امثال ماکان تقصیر نداره. خوب اینجوری بزرگ شدن. دست خودشون نیست. از عمد که این حرف ها رو نمی زنه.
ولی باز هم ته دلش دلخور بود. ماکان که سکوت ناگهانی مهتاب را به خجالتش از جمعشان ربط داده بود و او را صدا زد:
مهتاب خانم؟

مهتاب سرش را بالا آورد ولی به ماکان نگاه نکرد:
بله؟
راستش من کاراتون و که دیدم یه تصمیمانی درباره تون گرفتم.
مهتاب نگران به ماکان نگاه انداخت و بعد نگاهش به جایی روی سینه او تغییر داد و گفت:
باز مشکلی پیش اومده؟
ترنج و ارشیا هم به حرف های آنها گوش می دادند.
نه مشکلی نیست من دیدم شما کارتون خیلی عالیه برای همین می خوام یک کار خاص انجام بدین.
مهتاب نردیک بود ذوق مرگ بشود.
چه کاری؟
ترنج با کنجکاوی به ماکان نگاه می کرد.
می خوام یک بروشور برای یک فروشگاه صنایع چوب طراحی کنین.
ترنج چشم هایش را ریز کرد و گفت:
احیانا همون خانم معینی نیست؟
ماکان خیلی خونسرد جواب داد:
چرا. بعد از اون روز تماس گرفت چند تا کار سفارش داد. تازه تابلو سر میدون و هم برای یک ماه رزرو کرد.
ارشیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
می بینم که خیلی قرار های کاریتو گسترش دادی.
ماکان گلویی صاف کرد و بدون توجه به ارشیا ادامه داد:
می خوام کارتون خاص و عالی باشه.
مهتاب با ذوق گفت:
چشم حتما. وای آقا ماکان خیلی ممنون. باورم نمیشه به کار من اینقدر اعتماد کنین.
ماکان به چشمان براق مهتاب که به او خیره شده بود نگاه کرد و لبخند زد. ناخودآگاه همان جریان گرمای مطبوع از نگاه مهتاب داشت تمام وجودش را گرم می کرد. چه سری داشتند این چشم ها.
ظرف غذایی که روی میز قرار گرفت باز هم این رشته را پاره کرد. ماکان با خودش گفت:
یه چیزی هست که به کسی مستقیم نگاه نمی کنه. می دونه نگاهش چه بلایی سر طرف میاره.
چرا چشم های زیبای شهرزاد این گرما و برق را نداشت. چه چیزی توی وجود مهتاب سرچشمه این گرمای خواستنی بود.
برای اینکه به این موضوع فکر نکند. خودش را سریع مشغول غذایش کرد. ولی مدام از خودش می پرسید چرا هر بار شهرزاد را با مهتاب مقایسه می کنند. این دو نفر از دو عالم متفاوت بودند اصلا هیچ اشتراکی بین آنها نبود که بخواهد با هم مقایسه شان کند.
مهتاب آرام آرام مشغول صرف غذایش شد. و ماکان زیر چشمی به خوردن او نگاه می کرد. دهانش موقع غذا خوردن بسته بود و لب هایش به طرز زیبایی تکان می خورد.
باز توی ذهنش لب های مهتاب و شهرزاد را مقایسه کرد. شهرزاد زیبا تر بود بی شک لبهای مهتاب از شهرزاد سر تر بود.
چقدر غذا خوردنش تمیز و آرام بود. از یک گوشه بشقابش شروع کرده بود و از همان قسمت خورده بود. هر بار کمی از برنجش را با چنگال جلو می کشید و بعد از خوردن آن مقدار دوباره.
برای ماکان تمام این کارها ظریف و خواستنی بود.مهتاب خیلی زود دست از خوردن کشید. ماکان که حواسش به او بود با تعجب گفت:
همین؟
مهتاب با خجالت و کمی دلخوری گفت:
من به ترنج گفته بودم یک پرس کامل نمی خورم.
ماکان لقمه اش را فرو داد و توی دلش گفت:
پس چی می خوری که لپات اینقدر تپله؟
ارشیا وسط فکر ماکان پرید و در حالی که به بشقاب ترنج اشاره می کرد گفت:
خواهرت هم همین جوره. من وخون به جگر میکنه تا غذاشو می خوره.
ترنج اعتراض کنان گفت:
ای بابا. خوب چه توقعی دارین شما. این شکم یک ظرفیت محدود داره که وقتی پر شد دیگه چیزی توش جا نمیشه. اینو درک می کنید؟
ماکان نگاه بی تفاوتی به ترنج انداخت و یک کوبیده سر چنگال زد و گفت:
ولی من فکر می کنم مهتاب خانم دارن تعارف می کنن.
و کوبیده را به طرف بشقاب مهتاب برد که مهتاب با دست جلوی بشقابش را گرفت و گفت:
نه باور کنین سیر شدم. من دیگه نمی خورم.
ماکان به انگشت های کشیده مهتاب نگاه کرد. ناخن هایش کوتاه نبود ولی بلند هم نبود. مثل بقیه نبود که اینقدر بلند بودند که او گاهی از نگاه کردن به انها چندشش می شد.
کباب را توی بشقاب خودش گذاشت و گفت:
بالاخره اگه تعارف کنین دلخور میشم.
مهتاب نگاهی به ارشیا انداخت و گفت:
ولی من فکر کردم مهمون استاد هستم.
لقمه به گلوی ماکان پرید و این باعث شد ارشیا و ترنج زیر خنده بزنند. مهتاب در حالی که با بدجنسی ماکان را نگاه می کرد شیشه دوغش را داد دستش او هم نصفش را یک نفس خورد.
ارشیا در میان خنده گفت:
مهتاب خانم دستت در نکنه. خوب اومدی.
مهتاب فقط لبخند زد. ماکان سینه اش را صاف کرد و گفت:
واقعا من امروز مظلوم واقع شدم. هیچ کس منو دوست نداره.
مهتاب به این حرف ماکان هم فقط لبخند زد. ماکان به لبهای خوش فرم او نگاه کرد و باز با خودش گفت:
وقتی می خنده واقعا خواستنی میشه

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان