تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
برایم از عشق بگو/قسمت14

مهتاب نای خندیدن نداشت تمام انرژی اش را برای ناله نکردن صرف کرده بود. احساس می کرد. پایش به سنگینی یک کوه شده. دردش هر لحظه بیشتر می شد. تکانش که می داد هم که بیشتر. دست به دامن خدا شده بود:
خدایا پام طوری نشده باشه. باید مراقب مامان باشم. باید بیمارستان پیشش باشم. خدایا خواهش می کنم.
ترنج زمزمه آرام مهتاب را می شنید سرش را کمی خم کرد. صورت مهتاب دوباره از اشک پر شده بود.
درد داری مهتاب جان؟
مهتاب لبش را گاز گرفت. ارشیا به عقب برگشت و گفت:
درد داره؟
آره فکر کنم.
بعد رو به ماکان گفت:
چرا اینقدر دور کری راهو بیمارستان نزدیک ترم که بود.ترنج جواب داد:
می خواد برای عمل مامانش هم سوال کنه.
ماکان تمام توجهش را داده بود به رانندگی و سعی می کرد زودتر برسد. به غیر از ترنج و مادرش تا حالا گریه زن یا دختری منقلبش نکرده بود. حالا چه اتفاقی برایش افتاده بود که گریه مهتاب هم این همه بی قرارش کرده بود.
ماشین را جلوی اورژانس نگه داشت و ترنج به مهتاب کمک کرد تا پیاده شود. با بدبختی و درد خودش را به بخش رساند. ماکان کلافه از این حرکت دلش می خواست مهتاب را بغل کند و سریع به بخش برساند ولی می دانست مهتابی که از برخورد انگشتانش با او خودداری می کند حتما از این کار حسابی دلخور می شود.
وقتی می خواستند مهتاب را برای عکس گرفتن ببرند. مهتاب آرام به ترنج گفت:
من پول زیاد همرام نیست.
ترنج خودش هم می دانست مهتاب رویش نشده که بگوید به اندازه کافی پول ندارد. فقط هفت تومن برایش مانده بود. ترنج اخمی کرد و گفت:
یعنی این داداش و شوهر لند هور من به اندازه یه پای چلاق پول تو جیبشون ندارن؟
مهتاب سعی کرد لبخند بزند که زیاد هم موفق نبود.
مهتاب را برای گرفتن عکس بردند و ان سه نفر همانجا در سکوت منتظر ماندند تا اینکه ترنج گفت:
یکی تون بره سوال کنه ببینین دکتر عزتی کی اومده سوال کنین برای عمل کی وقت میده چه می دونم از این حرفها.
بعد کمی از وضعیت مادر مهتاب را توضیح داد و گفت:
بگین اورژانسیه. مدارکش هم پیش مهتابه فردا می یاریم.
ماکان خودش داوطلب شد تا برود و سوال کند. مهتاب برگشت و دکتر عکسش را دید و تشخیص کوفتگی داد ولی به علت درد زیادی که داشت یک مسکن به او تزریق کردند. ترنج کنار تخت مهتاب نشست و گفت:
خدا رو شکر مشکلی نیست. فقط کوفتگیه
مهتاب در حالی که مسکن کم کم داشت اثر می کرد و باعث شده بود که صدایش کش دار شود گفت:
دم خدا گرم رومو زمین ننداخت.
و چشم هایش بسته شد. ترنج با لبخند به چهره رنگ پریده مهتاب نگاه کرد و توی دلش اعتراف کرد اگر خواهری داشت غیر ممکن بود که اندازه مهتاب دوستش داشته باشد.
ارشیا از کنار در او را آرام صدا زد. ترنج نگاهی به مهتاب انداخت و سمت در رفت:
چیه ارشیا جان؟
کلاس عصر و چکار می کنی؟
من که نمی تونم مهتاب و تنها بذارم. اونم که فکر نمیکنم بتونه بیاد.
ارشیا به ساعتش نگاه کرد و گفت:
پس من باید برم خودمو برسونم به کلاس.
باشه.
کاری با من نداری؟
نه فقط ارشیا...
جانم؟
سرکلاس به این لیلا اینقدر رو نده. امروز منم نیستم دست از پا خطا نکنی ها.
ارشیا خندید و گفت:
ترنجی دیگه.
بعد او را توی اتاق مهتاب هل داد و در را نیمه بسته گذاشت و بوسه ای روی لب های او کاشت و گفت:
این برای اینکه یادت نره دل من پیش کیه.
ترنج خنده بی صدایی کرد و روی پنجه پا بلند شد و گونه ارشیا را بوسید:
خیلی آقایی.
شک نکن.
ترنج او را به سمت در هل داد و گفت:
برو دیگه.
ارشیا آرام خندید و گفت:
چشم چرا می زنی.
و از در خارج شد.

 

ماکان چند دقیقه بعد رسید. توی اتاق سرک کشید. مهتاب خوابیده بود و مژه های بلندش دوباره روی چهره اش سایه انداخته بود. چقدر وقتی می خوابید خواستنی و معصوم می شد.
ماکان آرام به ترنج گفت:
خوابه؟
آره.رفتی پیش دکتر عزتی؟
آره. گفت مدارکشو بیارین برای پذیرش.
خدا رو شکر. مهتاب خیلی نگران مامانشه.
ماکان احتیاجی به توضیح نمی دید. عملا دیده بود که او بخاطر مادرش داشت خودش را به کشتن می داد. کنار ترنج نشست.
داداش برو خونه. من پیشش هستم.
نمی خوای من بمونم تو بری به کلاست برسی؟
نه داداش مهتاب پیش تو معذبه. من پیشش باشم بهتره. تو نه می تونی کمکش نه چیزی. پاشو یه زنگ به مامان بزن بگو دیر میام نگران نشه.
بعد که بیدار شد کجا می بریش؟
ترنج بدون معطلی گفت:
خونه خودمون.
می اد؟
باید بیاد. تو خوابگاه هیچ کس حواسش به این نیست هر کی به هر کیه. نمی تونم تنهاش بذارم.
ماکان سر تکان داد و بلند شد تا با مادرش تماس بگیرد. حالا چطوری به سوری خانم نازک نارنجی می گفت که پس نیافتد. تصمیم گرفت حرفی از تصادف و مشکل نزند. به مادرش تنها گفت که دیر می ایند و ترنج هم با اوست.
توی اتاق که برگشت مهتاب بیدار شده بود. کمی دردش بهتر شده بود ولی هنوز درد داشت. با دیدن ترنج و ماکان خجالت زده گفت:
شرمنده امروز از کار و زندگی انداختمتون.
ماکان که دست به سینه کنار در ایستاده بود گفت:
مهتاب خانم شما خیلی تعارفی هستین ها.
ترنج هم گفت:
چی چی و مارو از کار و زندگی انداختی تازه باعث شدی بدون عذاب وجدان کلاس استاد مهرابی رو بپیچونیم.
مهتاب خنده آرامی کرد و گفت:
خدا از دلت خبر بده. راستی من تا کی اینجام؟
دیگه می تونیم بریم. مشکلی نداری.
مهتاب روی تخت نیم خیز شد و گفت:
پس من برم پیش دکتر عزتی.
ترنج در بلند شدن به او کمک کرد و گفت:
نمی خواد ماکان رفته. باید فردا مدارک مامانت و بیاری و کاراشو بکنی برای پذیرش.
مهتاب ناگهان روی پا ایستاد و آخش به هوا رفت. ماکان ناخواسته یک قدم به طرف او برداشت ولی وسط راه خودش را کنترل کرد. ترنج غر زد:
می خوای خودتو به کشتن بدی عزیزم بگو خودم راحتت کنم.
مهتاب دستش را به تخت گرفت و بی توجه به حرف ترنج مستقیم به ماکان زل زد و گفت:
دکتر چیز دیگه ای نگفت؟
نه گفت تا مدارکشو نبینه نمی تونه چیزی بگه.
مهتاب با کمک ترنج راه افتاد و گفت:
باید برم خوابگاه همین الان مدارکشو بیارم.
ترنج ایستاد و دست او را گرفت و گفت:
مهتاب خل شدی. الان؟
هر چه زودتر بهتر. ترنج تو که وضعیت مامانم و می دونی.
ماکان پرید وسط حرف انها و گفت:
الان فکر نکنم فایده داشته باشه چون دکتر تا نیم ساعت دیگه عمل داشت پس به این زودی نمی تونین ببینینش.
مهتاب وا رفت.
فردا خیلی دیره.
مهتاب بس کن تو دو هفته صبر کردی اینم روش.
مهتاب خودش هم می دانست که دو هفته را صبر کرده.ان موقع می توانست صبر کند چون می دانست دکتر نیست ولی الان نمی توانست دست روی دست بگذارد و کاری نکند.ترنج زیر بازویش را گرفت و آرام آرام با او همراه شد. ماکان گفت:
تا برسین پیش ماشین منم کارای تسویه حساب و انجام دادم.
باشه داداش.
مهتاب حسابی خجالت زده و شرمنده بود.
به خدا ببخشید آقا ماکان حساب بیمارستان و بگید بابا اومد می گم باهاتون حساب کنه.
ماکان اخمی کرد و گفت:
خانم خرج عمل پیوند که ندادم. یک کوچولو همش شده. بعدم این حرفا چیه. بذارین از در اینجا بریم بیرون بعد از این حرفا بزنین.
ترنج هم او را هل داد و گفت:
راست میگه راه بیافت.
مهتاب با شرمندگی همراه ترنج رفت. او هم برای اینکه فکرش را از پول بیمارستان دور کند گفت:
تو الان باید خودت استراحت کنی تا زمانی که مامانت میاد حالت خوب باشه که اول هول نکنه دوم بتونی از مامانت پرستاری کنی.
باشه. چشم. پس من و برسونین خوابگاه. می دونم پروئیه ولی با این حالم نمی تونم سوار اتوبوس شم.
ترنج برگشت و به او چشم غره رفت و گفت:
مثل اینکه هوس کردی اون یکی پاتم خودم چلاق کنم نه.
ترنج اذیتم نکن.
من دارم اذیتت می کنم یا خود خلت. امروز میای خونه ما شبم اونجا می مونی.
داد مهتاب بالا رفت:
چیییییی؟
همین که گفتم. می دونی که می برمت. کاری نکن بگم ماکان بغلت کنه بذارت تو ماشین.
خیلی بی شعوری ترنج.
ترنج ریز ریز خندید و گفت:
دلتم بخواد. مگه قبلا نگفتی به داداشم بگم بیاد بگیرت شام عروسی هم پای خودت.
مهتاب از یادآوری چرندیاتی که گفته بود رنگ به رنگ شد. و از اینکه می دانست ماکان هم این چرندیات را خوانده بیشتر عصبی می شد.
چیه خجالت کشیدی؟
مهتاب سعی می کرد بی خیال باشد:
فکر کن اگه داداشت این مزخرفات و بفهمه چی درباره من که فکر نمی کنه.
ترنج دست او را رها کرد تا به ماشین تکیه بدهد و بعد گفت:
این حرفارو هم که شنیده باشه. الان که تو رو دیده حتما فهمیده چه خانمی هستی. خیلی دلشم بخواد یکی مثل تو زنش بشه.
مهتاب اصلا دلش نمی خواست درباره این موضوع صحبت کند. برای همین به شوخی گفت:
دلت میاد. قلب شاهین با این حرفت می شکنه.
ترنج خندید و گفت:
نه مثل اینکه خوب شدی.
من دارم می گم به تو. پس منو ببر خوابگاه.
این بار ترنج بود که داد کشید:
مهتااااااب.
ماکان همان موقع رسید و از دور دزدگیر را زد و گفت:
سوار شین.
ترنج به مهتاب در سوار شدن کمک کرد و خودش هم کنارش نشست. وقتی ماکان ماشین را راه انداخت مهتاب گفت:
آقا ماکان منو ببرین خوابگاه می خوام فردا اول وقت مدارک مامان و ببرم بیمارستان.
ترنج پوفی کرد و گفت:
مرغت یه پا داره دیگه نه؟
ترنج به خدا خوبم. امشب بیام اونجا باز فردا باید برم خوابگاه لطفا بذار برم اونجوری راحت ترم.
ماکان نگاهی از توی آینه به ترنج و مهتاب انداخت و گفت:
مهتاب خانم تعارف که نمی کنین؟
نه به خدا. من که کسی و ندارم اینجا تو این شهر. همه امیدم به شماست. قول می دم هر کار داشتم مزاحمتون می شم.
ماکان از این جمله مهتاب خیلی خوشش آمد. اینکه تنها امید کسی باشد حس خوبی داشت.
ترنج وقتی اصرار مهتاب را دید رضایت داد و او را به خوابگاه برسانند. ماکان وسط راه هم بدون اینکه به ترنج و مهتاب چیزی بگوید خودش پیاده شد و برای مهتاب چند مدل میوه خرید و سوار شد.
مهتاب خانم اینار و ببرین خوابگاه براتون خوبه. امروز خیلی فشار آمده بهتون.
مهتاب با دیدن میوه ها شرمنده گفت:
آقا ماکان این کارها چیه به خدا راضی نبودم.
ترنج زد روی باوزی او گفت:
مهتاب بدم میاد اینقدر تو تعارف می کنی. بابا نترس جبران می کنی.
مهتاب ناخوداگاه و پاسخ داد:
وای خدا نکنه اتفاقی برای آقا ماکان بیافته.
مهتاب این حرف را بی منظور زد. یعنی اصلا منظورش این بود که حادثه و درد را برای هیچ کسی نمی خواهد.
ولی لحن نگرانش اینقدر روی ماکان تاثیر گذاشت که خودش هم نفهمید چرا همین جمله کوتاه تپش قلبش را بالا برد.
جلوی خوابگاه مهتاب باز هم کلی تشکر و عذر خواهی کرد و ترنج در عوض اینکه او امشب را پیش انها نمانده بود از او قول گرفت فردا منتظر بماند تا خودش برود دنبالش.
ماکان تا رفتن او خیره نگاهش کرد. جمله و لحن مهتاب مثل اکو شدن صدا توی یک سالن بزرگ مدام توی ذهنش تکرار می شد. و هر بار که به این جمله فکر می کرد . احساس می کرد قلبش از لحظه قبل تند تند می زند.
درک این حس برایش سخت بود. حس ناشناخته ای بود که تا حالا تجریه نکرده بود. و چه حس شیرینی بود.
مهتاب لنگ لنگان خودش را به اتاقش رساند. بچه ها با دیدن حال او حسابی هول کرده بودندو مهتاب توضیح داد که خوب است. و پاکت میوه ها را به دست مینا داد و گفت:
پام چلاق شد عوضش یه خورده میوه گیر شما دانشجوهای مفلس اومد.
مینا خندید و میوه ها را برداشت و گفت:
این همه. کلک بگو طرف کی بود که اینقدر هواتو داره.
مهتاب در حالی که پای درناکش را کاملا دراز کرده بود دکمه های مانتوش را باز کرد و گفت:
من یه دوست بیشتر دارم. کار ترنجه.
خدا بده از این دوستای مایه دار.
مهتاب به این حرف مینا لبخند زد. تنها خصوصیتی که توی ترنج برای مهتاب مهم نبود ثروت پدرش بود.
**
صبح پنجشنبه ی ماکان با حضور ناگهانی شهرزاد کاملا به هم ریخت. مهتاب تمام فکر او را پر کرده بود. شب قبل تا مدت ها به او و حرفش و حال خودش فکر کرده بود و حالا اصلا دلش نمی خواست ان حال خوب با حضور شهرزاد خراب شود.شهرزاد توی اتاقش منتظر بود. ماکان نگاهی به ساعتش انداخت نزدیک نه بود. ماشین را به ترنج داده بود تا با مهتاب دنبال کارهای بیمارستان باشند و خودش دیرتر رسیده بود.
شهرزاد با دیدن ماکان لبخندی زد و سلام کرد:
سلام آقای فراری.
ماکان نیم نگاهی به شهرزاد انداخت که روی مبل لم داده بود و پاهای خوش تراشش را روی هم انداخته بود.آرایشش مثل همیشه زیبایی اش را دو چندان کرده بود. ماکان سعی کرد اخم ظریفی به چهره اش بدهد تا شهرزاد خیلی هم یکته تازی نکند.
سلام. اینجا چکار میکنی؟
شهرزاد چشم هایش را خمار کرد و گفت:
چرا اینقدر عوض شدی ماکان؟
لحن صدایش کش دار و وسوسه آمیز بود. ماکان چشم هایش را بست و سعی کرد روی چیز دیگری تمرکز کند. برای اینکه شهرزاد فکرش را به کار نگیرد خم شد و سیستمش را روشن کرد.
نگفتی اول صبحی اینجا چکار داری؟
شهرزاد هم متوجه بود که لحن ماکان مثل سابق گرم و مودبانه نیست. لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت:
عکس ها رو واسم سند کردی...
ماکان پرید وسط حرفش.
خانم سبحانی برات فرستاد.
شهرزاد با حرص گفت:
حالا چرا اینقدر سبحانی سبحانی می کنی؟
ماکان تا می توانسنت از نگاه کردن به شهرزاد خودداری می کرد. مانتو تنگش اندامش را قاب گرفته بود. یقه مانتو انگلیسی باز بود و زیر مانتو یک تاپ قرمز رنگ پوشیده بود. شالش اینقدر باز بود که قسمتی از گردن و لاله های گوشش معلوم بود.
ماکان که داشت بی خودی توی فایل هایش می چرخید بدون نگاه کردن به او گفت:
برای اینکه طراح شما ایشون هستند. تا حالا فکر کنم ده باری اینو گفتم.
شهرزاد بلند شد و به طرف میز ماکان امد میز را دور زد و کنار ماکان ایستاد یک دستش را روی میز گذاشت و کمی خم شد و گفت:
عکسارو بیار بگم کدوم ومی خوام انتخاب کنم.
ماکان نفس عمیقی کشد که اوضاع را بدتر کرد. عطر تن شهرزاد مشامش را پر کرد. خدایا چه مرگش شده بود. باید فکرش را منحرف می کرد. فولدر عکس ها را باز کرد و کمی صندلی اش را عقب کشید تا فاصله اش را با او بیشتر کند.
ولی شهرزاد بیشتر روی میز خم شد و با این کار ماکان به راحتی می توانست از یقیه باز لباسش قسمتی از بدنش را بیند. نگاهش را به سختی گرفت. دستش ناخوداگاه به سمت کشو میز رفت.
می خواست خودش را مشغول گشتن اگر شده چیزی مجهول کند تا فکر و نگاهش را از شهرزاد دور کند. شهرزاد به ظاهر بی خیال داشت عکس ها را نگاه می کرد ولی توی دلش داشت به حال خراب ماکان قهقه می زد.
ماکان کمی وسایل توی کشو را با شتاب عقب و جلو کرد که همان موقع دستش به چیزی خورد. لیوان مقوایی کرم رنگی که رویش با رنگ قهوه ای به انگلیسی نوشته بود کافی.
ماکان لیوان را بیرون و کشید و به ان نگاه کرد. از یاد آوری ان روز و ان نسکافه خوشمزه خنده ای روی لبش آمد. با یک حرکت از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره رفت. شهرزاد متعجب به حرکت ناگهانی ماکان نگاه کرد.
لیوان را دور نیانداخته بود. ان روز خودش هم نفهمید چرا این کار را کرده ولی الان خوشحال بود که لیوان را نگه داشته است.
ماکان پشت به شهرزاد و رو به پنجره ایستاده بود. لیوان نسکافه توی دستش بود. لبخندی هم پهنای صورتش را پوشانده بود. ناخودآگاه لیوان را به لب برد و ان را میان لب هایش گرفت.
صحنه های خوردن نسکافه ان شب مقابل چشمانش می رقصیدند. نگاه نگران مهتاب که داشت دنبال لیوان واقعی ماکان می گشت و او با بدجنسی لیوان ها را جابجا کرده بود.
چهره مهتاب وقتی آرام جرعه ای از نسکافه اش می خورد و لب هایش خواستنی تر و زیبا تر میشد.
صدای شهرزاد او را از فکر بیرون کشید.
ماکان من این عکس ها رو انتخاب کردم.
ماکان برگشت. مچ دست راستش را توی دست چپش از پشت قفل کرد و لیوان را توی دست راستش چرخاند و گفت:
یادم نمی آد گفته باشم تو حق انتخاب داری. توگفتی می خوای عکس ها رو ببینی. منم گفتم خانم سبحانی برات سند کنه.
شهرزاد اخم کرد میز را دور زد و رفت سمت ماکان درست در بیست سانتی متری او ایستاد.
ماکان دوباره لیوان را توی دستش چرخاند و به شهرزاد مستقیم خیره شد. دیگر به نظرش این چشم های مثل یک شکلات گرم و داغ نبود. یک قالب قهوه ای خشک بود. قالبی که هیچ حسی به ماکان نمی داد.
حرف های ارشیا توی گوشش زنگ می زد:
اگر می خوای به شهرزاد فکر نکنی باید چیز با ارزش تری برای فکر کردن داشته باشی.
این لیوان که توی دست های ماکان بود الان ارزشی بیشتر از شهرزاد برای او داشت. شهرزاد کمی به ماکان نزدیک تر شد ولی هیچ تغییری در چهره ماکان ایجاد نشد. همان حالت سخت و نفوذ ناپذیر.
ماکان پوزخندی زد و آرام از کنار شهرزاد گذشت. شهرزاد گیج به حرکات ماکان نگاه کرد. این همان ماکان چند دقیقه قبل نبود که دست و پایش را گم کرده بود. شهرزاد گیج شده بود باید فکرش را متمرکز می کرد اما نه اینجا. کیفش را با حرص برداشت و از اتاق بیرون رفت.
ماکان با سرخوشی روی صندلی اش ولو شد و کمی به پائین سر خورد و لیوان را بالا نگه داشت و نگاهی به ان انداخت و بعد هم با خنده بوسه ای روی آن گذاشت و گفت:
حقته که همیشه توی این کشو بمونی. امروز شاهکار کردی.
لیوان را توی کشو برگرداند و با خوشی صندلی اش را تاب داد. آن روز و آن لحظه هم داشت حسی را تجربه می کرد که تا حالا تجربه نکرده بود. شادی که بعد از انجام ندادن گناه به دل آدم راه میابد.
**
مهتاب و ترنج نزدیک ظهر از بیمارستان برگشتند کارها به خوبی پیش رفته بود. مهتاب با پدرش تماس گرفته بود و گفته بود همه چیز برای آمدن مادرش اماده است. او هم گفته بود شنبه صبح خواهند آمد.
مهتاب با انرژی از ماشین پیاده شد و همراه ترنج به سمت شرکت رفت که با دیدن سهیل عین بستنی توی آفتاب وا رفت. ترنج به چهره مات مهتاب نگاهی انداخت و گفت:
چی شد مهتاب؟
مهتاب به سختی نگاهش را از ترنج گرفت و گفت:
سهیل!
ترنج با چشم هایی گرد شده گفت:
کی؟
مهتاب به بازوی او چنگ زد و گفت:
سهیل لعنتی با او شاهین عوضی اینجان. ولی آدرس اینجا رو از کجا آوردن؟
ترنج دست مهتاب را محکم فشرد وگفت:
نگران نباش کاریت ندارن. شاید بخاطر کارای مامانت اومده باشن. برو چیزی نمی شه.
و مهتاب را به سمت او هل داد.مهتاب اول با قدم هایی لرزان و بعد هم با استواری به سمت انها رفت. ترنج هم وارد شرکت شد. ولی روی پله منتظر مهتاب ماند.
سهیل با دیدن مهتاب سیگارش را زیر پایش له کرد و به سمت او رفت. مهتاب بدون نگاه کردن به شاهین گفت:
اینجا چکار می کنی؟
سلام مهتاب خانم.
گیرم که علیک گفتم اینجا چکار می کنی؟ آدرس اینجا رو از کجا اوردی؟
مهتاب چته تو. از بابات گرفتم. گفتم دارم میام اینجا کارای مامانت و راست و ریست کنم. اونم آدرس داد یه سر به تو هم بزنم
با حرص به شاهین که به ماشینش تکیه داده بود اشاره کرد و گفت:
این و چرا دنبالت راه انداختی؟
من راه ننداختم. خودش وقتی فهمید قراره مامانت و عمل کنیم اومد. اینجا فامیل داره. این مدت که مامانت تو بیمارستانه بابات کجا می مونه. بالاخره که نمی تونه بیست و چهار ساعت تو بیمارستان باشه. پیش تو هم که توی خوابگاه نمی تونه بیاد.
مهتاب دلش می خواست سهیل را حفه کند. همین مانده بود که محتاج این مردک شود.
سهیل من نمی ذارم بابا اینا رو ببری خونه فک و فامیل این یارو که مدیون بشن و حرفات و قبول کنن.
سهیل اخم کرد و گفت:
مهتاب خیلی دور برداشتی ها.
مهتاب به سمت سهیل براق شد و گفت:
حواست باشه اولا من ماهرخ نیستم. دوم کارت گیره بله منه پس تو هم برای من قیافه نگیر که می تونم راحت حالت و بگیرم. حالا هم دست این عوضی رو بگیر و برو رد کارت خودم همه کارای مامان وانجام دادم.
سهیل در حالی که با حرص سبیلش را می جوید به سمت شاهین رفت و گفت:
صبر کن مهتاب خانم گذر پوست به دباغ خونه هم می افته.
شاهین که بحث انها را دید بالاخره از ماشینش دل کند و به سمت انها آمد. مهتاب با دیدن او مقنعه اش را بیشتر جلو کشید و سرش را پائین انداخت.
سلام مهتاب خانم.
مهتاب زیر لبی جواب داد. شاهین رو به سهیل گفت:
برو تو ماشین من الان می ام.
سهیل غر غر کنان به سمت ماشین رفت. مهتاب بند کوله اش را توی دست فشرد و منتظر ایستاد. شاهین چهره او را برانداز کرد و با لبخند گفت:
دلم برات تنگ شده بود.
مهتاب اگر می توانست کوله اش را توی سر او له می کرد. از این حرف ها عقش می گرفت نگذاشت بیشتر ادامه بدهد:
ببخشید من کار دارم باید برم.
شاهین می فهمید که مهتاب می خواهد از دست او فرار کند. با اینکه خون خونش را می خورد ولی سعی می کرد عصبانیتش را نشان ندهد:
فقط یه حرفی بود که باید بهت می زدم.
بفرما گوش می دم.
لحن مهتاب اصلا دوستانه نبود. شاهین دست هایش را مشت کرد تا عصبانیتش را کنترل کند:
اگر بخواین همین جا همه چک های سهیل و پاره می کنم تا باورت بشه من فقط خودتو می خوام.
مهتاب با اخم های در هم رفته سرش را بالا آورد و به چشم های شاهین خیره شد. چشم هایش ترسناک بود. تا به حال اینقدر از نزدیک به او نگاه نکرده بود. خشم پنهانی توی چشم هایش حل شده بود. مهتاب سعی کرد با محکم ترین لحنی که می تواند با او صحبت کند:
ولی من شما رو نمی خوام. حتی اگه سهیل و بندازین زندان.
چشم های شاهین برای یک لحظه برق زد و دوباره خاموش شد. مهتاب نگاهش را از چشمان ترسناک او گرفت و به سمت شرکت چرخید:
روزتون بخیر.
صدای شاهین برای یک لحظه تمام وجودش را لرزاند.
این حرفات و می ذارم پای ناز دخترونه. ولی بدون آخرش مال خودمی.
مهتاب با تمام وجودش سعی کرد روی زمین سقوط نکند. این مرد هر روز یک چهره اش را به او نشان می داد.
ماکان پشت پنجره ایستاده بود و داشت خیابان را نگاه می کرد. مدتی بود که مهتاب با دو مرد صحبت می کرد از چهره اش معلوم بود که هر دو را می شناسد. یکی شان را ماکان به وضوح به خاطر می اورد.
همان مردی بود که ان شب مهتاب از شرش به او پناه اورده بود.عجیب بود که مرد را به خاطر اورده بود ولی مهتاب را نه.
پس هر کس بود مهتاب او را می شناخت ولی دلش نمی خواست با او هم کلام شود. از پشت شیشه داشت حرص می خورد. صلاح نمی دید که دخالتی توی کار او بکند.در ضمن اگر ان مرد ماکان را به خاطر می اورد خیلی بد می شد. زیاد جالب هم نبود که برود و مستقیم از خود مهتاب بپرسد.با بدبختی به ان سه نفر زل زده بود و بعد مهتاب از انها دور شد و وارد شرکت شد.ترنج روی پله منتظرش بود و با دیدن چهره رنگ پریده او سریع به سمتش رفت.
مهتاب خوبی؟
مهتاب روی دومین پله نشست.
خدایا کی راحت میشم.
ترنج نگران با چشم هایی که از غصه اشک آلود شده بود کنار مهتاب نشست. مهتاب آرنجش را به زانویش زده بود و پیشنانی اش را به دستش تکیه داده بود.
خدایا چکار کنم؟
مهتاب چی شده؟
مهتاب سرش را از روی دستش برداشت و گفت:
سهیل میگه شاهین اینجا آشنا داره بابا اینا رو می بره اونجا. ترنج من نمی تونم.
ترنج سر او را در آغوش گرفت و گفت:
تو هم آشنا داری. مامانت اینا رو میاری خونه ما فهمیدی؟
مهتاب سرش را از شانه او جدا کرد و گفت:
چی میگی ترنج یکی دو روز نیست. شاید یک هفته ده روز طول بشه.
ترنج دست هایش را دو طرف صورت مهتاب گذاشت و گفت:
من و نگاه کن به خدا به جون ارشیا اگر بخوای این ادها رو در بیاری دیگه اسمت و نمی ارم. حاضری بری خونه فک و فامیل اون مرتیکه خونه دوستت نیای؟
اشک های مهتاب بی صدا روی صورتش سر می خوردند.
من کجا دلم می خواد برم خونه اونا. سهیل برا خودش بریده و دوخته.
ترنج دست او را گرفت و گفت:
پاشو همین الان بریم خونه ما.
الان؟
آره. من با مامانم صحبت می کنم. تو هم اگه حرف زیادی زدی نزدی. فهمیدی؟
ترنج شاید مامانت تو رودر بایستی قبول کنه.
تو اصلا برو تو اتاق من. من خودم تنها باهاش صحبت می کنم. صبر کن برم به ماکان بگم میام.
مهتاب سر تکان داد و روی پله نشست و سرش را توی دست هایش گرفت. ترنج از پله بالا دوید و رفت سمت اتاق ماکان بدون در زدن وارد شد.
سلام داداش.
ماکان با دیدن چهره ترنج نگران گفت:
چی شده ترنج؟
ترنج به میز ماکان نزدیک شد و گفت:
ببین داداش الان نمی تونم بهت کل جریان و بگم ولی مهتاب اساسی به کمک احتیاج داره وگر نه خودش و زندگیش نابود میشه.
قلب ماکان با شنیدن این حرف فرو ریخت.
چی شده ترنج؟
ببین من با مهتاب دارم می رم خونه. حالش زیاد خوش نیست.
چش شده؟
ماکان بذار حرفم و بزنم. تو زنگ بزن به مامان بگو منو مهتاب داریم می ریم خونه بگو قراره مامان مهتاب عمل شه تو این یک هفته ده روز خانواده اش قراره مهمون ما باشن.
ماکان با تعجب و نگرانی گفت:
ترنج جریان چیه؟
ماکان خواهش می کنم مامان زود راضی میشه. مهتاب اینا اینجا کسی رو ندارن. اگر خونه ما نیان یکی دیگه می برشون که مهتاب دلش نمی خواد بره اونجا.
سوال توی ذهن ماکان نوک زبانش می امد و بر می گشت. ترنج رفت سمت در و گفت:
پس من رفتم به مامان زنگ بزن من خودم خونه جریان و برای مامان توضیح می دم.
ترنج در را باز کرد.
ترنج!
بله؟
اون مردا کی بودن؟ اون که کت چرمی تنش بود.
ترنج آهی کشید و گفت:
شوهر خواهرش
اون یکی؟
خواستگارش.
دهان ماکان باز ماند.موهای جوگندمی مرد از ان فاصله هم معلوم بود. صدای ماکان مثل ناله بود:
اون که سنش زیاد بود خیلی.
ترنج توی چشم های ماکان یک جور نگرانی می دید از نوعی که تا حالا ندیده بود. فعلا وقت نداشت به آن فکر کند الان مهتاب مهم تر بود.
پس به مامان زنگ می زنی؟
ماکان تلفن را برداشت و گفت:
برو الان می زنم.
ترنج در را بست و ماکان شماره خانه راگرفت. داشت فکر می کرد شوهر خواهرش با او چرا دعوا می کرد. خواستگارش با شوهر خواهرش دم شرکت با او چکار داشتند. چرا اصلا همچین مردی باید به خودش اجازه بدهد از دختری مثل مهتاب خواستگاری کند.
مغزش از هجوم سوالات داشت منفجر می شد. صدای مادرش دوباره پرتش کرد به اتاقش و سلام کرد.
مهتاب ساکت و توی فکر نشسته بود و حرفی نمی زد. ترنج هم با اینکه تمام حواسش به رانندگی بود ولی داشت درباره مهتاب و مشکلش فکر میکرد. وقتی نزدیک خانه شان رسیدند مهتاب گفت:
دست خالی بیام. زشت نیست؟
مهتاب ول کن تو رو خدا.
نه خیلی بده دارم میام اونجا همین جوری دست خالی. یه گوشه نگه دار یه چیزی بگیرم.
مهتاب...
ترنج خواهش می کنم من به حرفت گوش دادم تو هم لطف کن نگه دار. بذار منم راحت تر بیام اونجا.
ترنج چیزی نگفت فقط توی آینه نگاهی انداخت و راهنما زد و ماشین را نگه داشت. مهتاب که در را باز و قبل از انکه ترنج هم بخواهد پیاده شود گفت:
تو کجا؟ بگیر بشین من خودم میرم. می خوای بیای اونجا به سرم نق بزنی.
اینقدر این حرف را جدی زد که ترنج ناخوداگاه سر جایش نشست. مهتاب پیاده شد و نگاهی به چند فروشگاه اطراف انداخت و وارد یکی شان شد. فقط هفت تومن برایش باقش مانده بود.
نگاه پر تردیدی به قفسه ها انداخت و یک بسته شکلات فرمند با بستنه بندی فانتزی را انتخاب کرد. بالاخره از دست خالی بودن خیلی بهتر بود. این عادت را از مادرش داشت. غیر ممکن بود برای اولین بار دست خالی خانه کسی برود.
ریخت و پاش نمی کرد. ولی سعی می کرد چیزی در حد قابل قبول برای صاحب خانه ببرد. بسته شکلات شش تومن برایش تمام شد. مجبور بود. البته فقط تا شنبه باید صبر می کرد. هزار تومن تا ان موقع برایش کافی بود. پدرش می آمد و لازم نبود مهتاب نگران باشد.
برگشت و سوار ماشین شد. ترنج به بسته شکلات یاسی رنگ که روی جعبه اش ربان پهنی به رنگ بنفش پاپیون خورده بود نگاه کرد و سری تکان داد و گفت:
کله شق.
مهتاب چیزی نگفت. مدام توی فکر مادر ترنج بود. تا حالا او را ندیده بود و نمی دانست با او چه برخوردی می کند. ولی ته دلش روشن بود. اگر مادرش هم حتی ده درصد مثل خود ترنج بود برای مهتاب زیاد هم ناامید کننده نبود.
ترنج کلید را توی در انداخت و با دست به مهتاب تعارف کرد. مهتاب او را هل داد و گفت:
برو تو دیگه کجا منو جلو جلو می فرستی.
ترنج دست پشت کمر او انداخت و وارد شد. در سالن را باز کرد و صدا زد:
سوری جون مهمون آوردم برات.
مهتاب خجالت زده وارد شد. نگاه گذارایی به اطراف انداخت. نشانه های ثروت به وضوح دیده می شد. سوری خانم با یک لبخند از اتاق بیرون امد:
سلام عزیزم خوش اومدی.
مهتاب با دیدن مادر ترنج کمی تعجب کرد. خیلی جوان تر از چیزی بود که تصور میکرد. چند قدم باقی مانده را به طرف او رفت و سلام کرد:
سلام سوری خانم.
سلام عزیزم. مهتاب تویی. وای چه نازه دوستت ترنج.
بعد خم شد و گونه او را بوسید.
خوش اومدی عزیزم.
مهتاب با لبخند جعبه شکلات را به سوری داد و گفت:
چیز قابل داری نیست. ببخشید ناگهانی شد.
سوری خانم جعبه شکلات را گرفت و گفت:
این کارا چیه عزیزم.
بعد او را به طرف پذیرائی هدایت کرد و گفت:
بعد از دو سال دوستی با ترنج تازه باید بیای خونه ما. ما مشتاق دیدار این خانمی بودیم که ترنج اینقدر ازش تعریف می کرد.
مهتاب نفس راحتی کشید. سوری خانم مهربان و دوست داشتنی بود و هیچ برخورد نامعقولی در راه نبود. ترنج چادر و مقنعه اش را برداشت و به مهتاب چشمک زد.
سوری خانم جعبه را روی میز پذیرائی گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
راحت باش مهتاب جان. مرد خونه نیست.
مهتاب تشکری کرد و کلاه و شالش را برداشت. سوئی شرتش را از تنش در اورد و با همان مانتو و مقنعه نشست. هنوز برای احساس راحتی کردن زود بود.
ترنج چادر و لباس هایش را روی پله گذاشت و برگشت پیش مهتاب.
مامانم چطوره؟
مثل خودت مهربونه. و التبه اصلا بهش نمی اد مامان تو و آقا ماکان باشه.
جدی می گی؟
اوهوم
ترنج با خنده گفت:
به خودش بگی حض می کنه.

سوری خانم با سه فنجان نسکافه برگشت. ترنج بلند شد و سینی را از دست مادرش گرفت. مهتاب دوباره به احترام سوری خانم نیم خیز شد و گفت:
زحمت نکشین.
سوری خانم مقابل مهتاب نشست و گفت:
این چه حرفیه عزیزم. خونه خودته.
ترنج سینی را مقابل مهتاب و بعد هم مادرش گرفت و فنجان خودش را هم برداشت و کنار مهتاب نشست. و در حالی که کمی از نسکافه اش را می خورد گفت:
مامان می دونی مهتاب چی میگه؟
نه عزیزم.
مهتاب لبخند زد و فنجانش را به لب برد.
ترنج نگاهی به مهتاب انداخت و به صدایی که ته خنده تویش موج می زد گفت:
میگه اصلا به شما نمی خوره مامان ما دو تا باشین.
سوری خانم لبخند پهنی زد و نگاه محبت امیزی به مهتاب انداخت و گفت:
مهتاب جان لطف داره عزیزم.
مهتاب هم به سوری خانم لبخند زد و گفت:
حقیقت و گقتم. شاید اگر نمی دونستم ترنج خواهر نداره فکر میکردم شما خواهرشون باشین.
سوری خانم خنده آرامی کرد و گفت:
لطف داری عزیزم.
مهتاب جرعه دیگری از نسکافه اش را خورد و توی فنجان نگاهی انداخت وبا خودش گفت:
سلیقه ماکان تو نوشیدنی حتما به مامانش رفته.
و از یادآوری جمله آن شب ماکان لبخند زد:
با من که کافی شاپ نیامدین منم کافی شاپ و اوردم اینجا.
ترنج به شانه اش زد و گفت:
داری دنبال چی میگری اون تو بخورش دیگه.
مهتاب خنده ای کرد و بقیه نسکافه اش را هم خورد. سوری خانم خیلی مودبانه رفت سر اصل مطلب:
شنیدم مامان عمل دارن؟
بله.
مشکلشون چی هست؟
آریتمی. قلبشون کند کار می کنه. باید پیس میکر بذارن
آها همین که مثل باطری عمل میکنه؟
بله.
خوب اینکه عمل سختی نیست. یکی از دوستان من هم همسرش همین مشکل و داشت. عملش ساده است. الان هم داره عین بقیه طبیعی زندگی می کنه.
مهتاب خوشحال از این حرف با اشتیاق پرسید:
یعنی عملش ممکن نیست مشکلی پیش بیاره؟
نه عزیزم فکر کنم گفت همش دو ساعت تو اتاق عمل بوده. شوهرش الان همه کار می کنه ورزشم می کنه حتی.
مهتاب اینقدر خوشحال شده بود که دلش می خواست گریه کند.
فقط هر چند وقت یک بار باید بره چک بشه زمانش هم طولانیه.
مهتاب زمزمه کرد:
خدایا شکرت.
ترنج دستی به شانه اش زد و گفت:
دیدی ضرر نکردی اومدی. کاش قبلا به زور آورده بودمت.
مهتاب لبخندی از ته دل زد. از اینکه دوستی مثل ترنج داشت خدا را هزار بار شکر می کرد. سوری خانم اجازه نداد مهتاب برود و برای نهار نگه اش داشت او هم ماند به شرط اینکه اجازه بدهند او هم در درست کردن نهار کمک کند.
ترنج لباس هایش را عوض کرد و برگشت پائین ولی هر کار کرد مهتاب گفت با لباس هاس خودش راحت تر است.
خوب نهار چی درست کنیم؟
مهتاب گفت:
فقط تو رو خدا به خاطر من خودتون و به زحمت نندازین. هرچی می خواستین برای خودتون درست کنین همون.
سوری خانم نگاهی به ترنج انداخت که روی صندلی نشسته و لم داده بود و گفت:
نظرتون با یک رلت گوشت اساسی چیه؟ آخه مسعود دیروز داشت می گفت هوس رلت های مهربان و کرده.
ترنج غر زد. مامان کلی کار داره. من فقط می تونم تخم مرغشو آب پز کنم.
مهتاب وسط حرف او پرید و گفت:
چی میگی ترنج رلت فقط پیچیدنش مهمه والا چه کار اضافه ای داره؟
سوری خانم با تعجب به مهتاب نگاه کرد و گفت:
تو بلدی؟
مهتاب که از این سوال سوری خانم تعجب کرده بود گفت:
خوب بله.
بعد گیج به ترنج نگاه کرد. ترنج هم با چشمانی باریک شده به او نگاه کرد و گفت:
تو آشپزی بلدی؟
مهتاب با چشمای گرد شده گفت:
معلومه که بلدم. از وقتی مامان مریض شد. کارای خونه افتاد گردن من. خوب آشپزی هم یاد گرفتم.
ترنج با هیجان روی میز خم شد و گفت:
یعنی همیشه تو غذا درست می کنی؟
خوب آره.
حتی وقتی مهمون دارین؟
خوب معلومه این چه سوالیه.
سوری خانم با دقت به مهتاب نگاه کرد.باورش سخت بود. مهتاب هم سن ترنج بود.
ترنج روی صندلی ولو شد و گفت:
مامان من هیچی بلد نیستم.
سوری خانم به طرف فریزر رفت و گفت:
بس که تنبلی عزیزم. و در حالی که توی فریزر به دنبال بسته های گوشت می گشت ادامه داد:
بیچاره ارشیا. چه بلاهایی قراره سرش بیاد.
مهتاب ریز ریز خندید و ترنج گفت:
ا مامان مهتاب به من می خنده.
سوری خانم سرش را از فریزر بیرون اورد و گفت:
خوب حق داره مامان جون.
ا مامان.
با اعتراض ترنج سوری خانم و مهتاب هر دو بلند خندیدند.

نهار با کمک مهتاب اماده شد. خودش رلت ها را پیچید و ده بار به ترنج توضیح داد تا توانست بالاخره یکی را کج و کوله و درب و داغان تحویل بدهد.
ولی وقتی نوبت سالاد شد با غرور سالاد را درست کرد و به مهتاب که با دقت به او نگاه می کرد دهن کجی کرد.مهتاب احساس خوبی داشت. فقط دعا می کرد پدرش هم قبول کند که این چند روز را خانه آقای اقبال بماند.
نزدیک ظهر بود که موبایل ماکان زنگ خورد. محسن بود. با تعجب جواب داد:
الو محسن خبری شده؟
سلام.
سلام.
مگه خودت نگفتی هر وقت این رامین تن لش این ورا پیداش شد خبرت کنم.
ماکان دستی توی موهایش کشید و زیر لب غر زد حالا چرا امروز.
الان اونجاست؟
آره حالشم خرابه.
یعنی چی؟
یعنی تو نمی فهمی.
ماکان دستی به پیشانی اش زد و گفت:
بهش گفتم الاغ نکن این کارو با خودت.
اگه نمی ای بندازمش بیرون من حوصله نعش جمع کردن ندارم.
نه نگهش دار اومدم.
باشه.
ماکان تلفن را قطع کرد و کتش را برداشت و از شرکت بیرون زد. دلش می خواست زودتر برود خانه و بفهمد بالاخره مهتاب و خانواده اش آنجا می مانند یا نه.
ولی حالا این رامین سر خر شده بود.
لعنتی.
به خانم دیبا گفت تا عصر بر نمی گردد و سریع از شرکت بیرون زد و یک دربست گرفت و به سمت اپارتمان محسن رفت.
پسره الاغ زندگی شو به گند کشید. اخه بگو تو چی کم داری بی شعور.
تمام طول راه را تا اپارتمان محسن برای رامین خط و نشان کشید. باید او را از کسانی که برایش مواد می اوردند دور می کرد. تا زمانی که با انها رفت و امد داشت زندگی اش رو به روز گند تر می شد.
به محض رسیدن زنگ را زد. محسن بدون پرسیدن در را باز کرد و او هم پله ها را دو تا یکی بالا دوید. در آپارتمان هم باز بود. ماکان به آرامی وارد خانه شد. محسن روی کاناپه دست به سینه نشسته بود و با اخم به جلو خیره شده بود.
ماکان سلام کرد:
سلام.
رامین روی زمین ولو شده بود و معلوم بود حالش خراب است. محسن برای ماکان بلند شد و با او دست داد. بعد نگاهی به رامین انداخت و گفت:
نگاهش کن تو رو خدا.
ماکان به سمت رامین رفت و کنارش سر پا نشست.
این بود می گفتی مواظبم؟ این چه بلایه سر خودت اوردی پسر؟
صدایش از عصبانیت و حرص می لرزید. رامین به سختی نشست و پوزخندی زد و گفت:
آقا زندگی خودمه دوس دارم آتیشش بزنم.
ماکان با یک حرکت سریع بلند شد و چند قدم از او فاصله گرفت تا با مشت زیر چانه اش نزند. محسن بی حوصله رفت سمت آشپزخانه و گفت:
چی می خوری ماکان.
یک لیوان آب یخ.
رامین با همان لحن کش دار گفت:
جوش اوری مهندس.
محسن از توی آشپزخانه داد زد:
خفه شو رامین. می فهمی چه گهی داری می خوری.
رامین به سختی بلند شد و گفت:
خوب می خوای راه ندی نده. فکر کردی دیگه کسی و ندارم برم پیشش.
و به طرف در خانه راه افتاد که ماکان خودش را به او رساند و دستش را گرفت و پرتش کرد روی مبل.رامین نتوانست مقاومتی بکند و روی مبل ولو شد:
بگیر بتمرگ. اره می خوای بری پیش اونایی که به این روز انداختنت؟
رامین سرش را به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
محسن حالم خوب نیست. همین یه بار و بذار دیگه اینجا نمی آم. بعد دست کرد توی جیبش و چیزی را بیرون کشید. و با لبخندی کج و کوله گفت:
جنس رسیده برام توپ. ماکان جون من یه بار بیا امتحان کن.
ماکان دست به سینه به رامین نگاه کرد.چشم هایش انگار که صد سال نخوابیده باشد و هی بخواهد بخوایدروی هم می افتاد و دوباره باز میشد.
محسن اتیش کن. همین یه بار و دور هم باشیم. بعد من گورم و گم میکنم.
ماکان دوباره خیره رامین را نگاه کرد و بد کتش را در اورد و روی مبل پرت کرد و گفت:
راست میگه. بذار دور هم باشیم. بعد رو به محسن که هاج و اج توی آشپزخانه ایستاده بود گفت:
محسن اتیش کن.
رامین با خوشی گفت. ای ول مهندس.
محسن از توی آشپزخانه بیرون امد و گفت:
دیوونه شدی ماکان. اینجوری می خوای جلو اینو بگیری.
ماکان بدون نگاه کردن به محسن گفت:
نه می خوام ببینم چیه که این اینقدر خودشو ذلیلش کرده. اگه چیز خوبیه ما هم بریم تو کارش.
محسن دستی به شانه ماکان کوبید و گفت:
ماکان چه مرگت شده؟
ماکان به محسن نگاه کرد و گفت:
کاری که گفتم بکن.
رامین با سرخوشی بحث ان دو را نگاه می کرد. محسن رفت طرف آشپزخانه و غر زد:
مرده شور این زندگی رو ببرن فردا می رم این آپارتمان و پس می دم به بابام می رم خونه خودمون. مغز خر خوردم برای خودم دردسر درست کنم. کافیه یه بار بوی این کوفتی به همسایه ها برسه و به پلیس خبر بدن. نمی ان این الاغ و که بگیرن. خونه مال من بدبخته.
ماکان روی زمین چهار زانو نشست و به رامین که هنوز روی کاناپه ولو بود گفت:
پاشو بیا دیگه.
رامین روی زمین سر خورد و گفت:
می دونستم خیلی آقایی.
ماکان توی دلش گفت:
کاش الان خونه بودم.

نگاهش که به نیش باز رامین افتاد پوزخند زد.دلش می خواست دندان های رامین را توی دهنش خرد کند تا دیگر نتواند حرف بزند. رامین خوشحال و سرخوش گفت:
مسن چاییت و هم را بنداز که اساسی می چسبه.
محسن که داشت ذغال ها را روی گاز آتش می زد . نگاه نفرت باری به رامین و نگاه ناامیدی به ماکان انداخت و سری تکان داد. ذغال ها را زیر و رو کرد و رفت سمت کتری.
خدایا ببین کارمون به کجا رسیده شدیم ساقی.
ماکان سکوت کرده بود. روزش را رامین خراب کرده بود. نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز یک نشده بود. دلش می خواست نهار خانه باشد. مادرش را می شناخت. مهتاب را حتما برای نهار نگه می داشت دستی توی موهایش کشید و رو به رامین گفت:
بده او جنستو ما هم یک بار از نزدیک ببینیم.
رامین با تردید نگاهی به ماکان انداخت و گفت:
دیدن که نداره صفا کردن داره.
اخه من تا حالا از نزدیک ندیدم.
رامین خندید و گفت:
بس که سوسولی.
بعد دستش را جلو برد و گفت:
فقط نگاش کنی ها.
و دستش را باز کرد. چیزی شبیه قره قورت کف دستش بود که ان را توی یک تیکه مشما پیچیده بود. رامین به ماکان زل زده بود. ماکان زیر چشمی او را پائید و با یک حرکت ان را از کف دست رامین برداشت.
رامین از جا پرید.
ماکان بدش من.
ماکان بدون توجه به او نگاهی به آن ماده منحوس انداخت و گفت:
بخاطر این داری خودتو بدبخت می کنی رامین؟
و از جا بلند شد. محسن با تعجب ماکان را نگاه کرد. رامین با ترس نیم خیز شد.
ماکان تو را خدا بدش کلی پول بالاش دادم.
ماکان بی خیال چند قدم از او دور شد و گفت:
رامین اینا رو از کی می گیری؟
رامین عصبی گفت:
به توچه. بدش به من.
ماکان مقابل در دستشوئی ایستاد و گفت:
به من چه؟ راست می گی.
بعد در را باز کرد.رامین به سختی بلند شد.
ماکان بلایی سر اون بیاری می کشمت. به خدا می کشمت.
حرف مفت نزن. اینا رو از کی می گیری. محسن میگه جنسش خیلی خوبه. کیه که اینقدر راحت بهت جنس درجه یک میده.
به تو چه مرتیکه....
چشم های ماکان سرخ شد. وارد دستشوئی شد و گفت:
یعنی اون دوستای عوضیت اینقدر برات مهمن حتی از خودت و رفیقای چند ساله ات؟
رامین تقریبا گریه اش گرفته بود.
نمی تونم بگم. بدش به من اون لعنتی رو.
متاسفم برات رامین.
دستش را جلو برد که ان را داخل چاه بیاندازد که رامین روی مبل ولو شد و گفت:
ننداز لعنتی
ماکان برگشت.
اینا رو از کی می گیری؟
رامین فرو ریخته و داغان گفت:
از پسر عمه ام.
ماکان و محسن هر دو خشکشان زد. این دیگر چه فامیلی بود که به قوم و خویش خودش هم رحم نمی کرد. ماکان از دستشوئی خارج شد و رو به روی رامین نشست و با تردید گفت:
یعنی قاچاق چیه؟
نمی دونم. گه گاه برای فک و فامیل میاره. میگه دوستش اشنا داره. از اون می گیره.
خودشم معتاده؟
نه بابا.
ماکان نگاه نگرانی به محسن انداخت. یعنی انها باید سکوت می کردند. یعنی نباید دنبال ان کسی که داشت زندگی دوستشان را به هم می ریخت بگردند.
محسن بدون حرف به اپن تکیه داده بود و منتظر عکس العمل بعدی ماکان بود. ماکان بلند شد کلافه قدم زد.
رامین یعنی می خوای به همین وضع ادامه بدی؟
رامین بلند داد زد.
نمی خواستم ولی شد.
ماکان دوباره برگشت و گفت:
رامین هنوزم دیر نشده تو تازه شروع کردی. می تونی بزاریش کنار.
رامین فقط سر تکان می داد.ماکان مواد را به او برگرداند و گفت:
رامین هر وقت خواستی من خودم کمکت می کنم. تو هم دور و بر این پسر عمه عوضیت نگرد.
رامین به چشمان نگران ماکان نگاه کرد و زیر گریه زد. با همان لحن کش دار گفت:
خیلی آقایی ماکان.
ماکان دستی به شانه او زد و بلند شد.چقدر رامین رقت انگیز شده بود. به سمت محسن رفت و گفت:
چکارش کنیم محسن؟
محسن نگاه کلافه ای به رامین انداخت و گفت:
نباید اینجوری ولش کنیم. بذار امروز خودشو بسازه.وقتی سر حال اومد من رو مخش کار می کنم. اگه شده به زور باید ببریمش.
ماکان سری تکان داد و به ساعتش نگاه کرد. چیزی به یک و نیم نمانده بود.
پس من می رم. کارم داشتی خبرم کن.
باشه.
بعد با او دست داد کتش را برداشت و به سمت در رفت و در حالی که در را باز می کرد به رامین گفت:
یادت نره چی گفتم بهت رامین.

 

ماکان کلید انداخت توی در و وارد خانه شد یک جور اضطراب و دلنگرانی داشت که نکند مهتاب نمانده باشد. از دختر یک دنده و کله شقی که او دیده بود بعید نبود. کسی که با ان حالش مجبورشان کرد برساندش خوابگاه بعید نبود الان هم نمانده باشد.
تا وسط حیاط رفت و تازه یادش امد ممکن است مهتاب حجاب نداشته باشد. ته دلش ضف می رفت که او را بدون حجاب ببیند. به خودش می گفت:
من الان اگه یهو برم تو که تقصیر من نیست. من از بیرون اومدم اون باید حواسش باشه.
تا پشت در رفت و وقتی می خواست وارد شود یک لحظه مکث کرد.
ولی من که می دونم اون اینجاست. حتما خیلی ناراحت میشه. چقدر هم خجالت می کشه.
کمی پشت در این پا و آن پا کرد:
فقط یک کوچولو.
خوب خنگ کوچیک و بزرگ نداره.
اصلا مگه نمی گن یه نظر حلاله.
اونو برای مواقعی می گن که بی خبر اتفاق می افته ولی تو می دونی اون اینجاست.
یکی دو قدم برگشت.
چه بدبختی گیر افتادیم. بابا خونه مونه به من چه.
دوباره به طرف در رفت.
بی خیال ماکان به عذاب وجدان بعدش نمی ارزه. تا عمر داری باید سرزنش ترنج و ارشیا رو هم بشنوی. خود مهتاب که دیگه جای خود داره.
ماکان از پله سرازیر شد و برگشت سمت در خانه در را باز کرد و زنگ را زد. صدای ترنج از آیفون شنیده شد:
ا ماکان تویی چرا نمی آی تو؟
خوب الان دارم میام. گفته خبر بدم.
آها از اون لحاظ بیا تو امنه.
ماکان به لحن ترنج خندید و وارد شد.حالا حال بهتری داشت.موقع وارد شدن به سالن هم چند ضربه به در چوبی ورودی زد و بعد وارد شد. یادش می امد ارشیا وقتی می خواست وارد جایی بشود که ممکن است نامحرم باشد اول در می زد و بعد یا ا... می گفت بعد از مکث وارد می شد.
حالا داشت دلیل کارهای او را می فهمید. این کار احترام گذاشتن به حریم دیگران بود. به اینکه به دیگران این فرصت را بدهی که اگر می خواهند خوشان را از چشم نامحرم دور کنند.
از تصور اینکه یک روزی خودش هم این کار را بکند خنده اش گرفت. همان زنگ زدن را به این کار ترجیح می داد.
کفش هایش را توی جاکفشی گذاشت و به دنبال نشانه ای از مهتاب گشت. نکند منظور ترنج از امن بودن یعنی نبودن مهتاب. صدایش را بلند کرد و گفت:
سلام کسی نیست مارو تحویل بگیره؟
سوری خانم از توی آشپزخانه سرک کشید و گفت:
سلام مامان جان. خوش اومدی عزیزم.
ماکان رفت سمت آشپزخانه و به مادرش که داشت وسایل نهار را اماده می کرد نگاه کرد:
خسته نباشین. بوهای خوبی میاد.
دست مهتاب جان درد نکنه من که یه پلو دم گذاشتم فقط.
ابروهای ماکان بالا پرید و گفت:
مهتاب خانم نهار پختن؟
سوری خانم برگشت و گفت:
آره رلت درست کرده باید کارشو می دیدی. یک کدبانو تمام عیاره.
بعد با خنده اضافه کرد. بالاخره یکی پیدا شد ترنج و وادار کنه آشپزی یاد بگیره. داشت می ترکید که بلد نیست.
ماکان با بدجنسی خندید و گفت:
حقشه. بیچاره ارشیا.
بعد مقابل گاز ایستاد و در ظرف رلت را برداشت. هومی کرد و توی دلش گفت:
هر دم از این باغ بری می رسد.
بعد رو به مادرش گفت:
حالا کجان؟
رفتن بالا نماز بخونن.
ماکان ناخنکی به سالاد زد و گفت:
مامان می بایست بذاری بنده خدا برسه بعد بگیریش به کار.
سوری خانم نگاه ناراحتی به ماکان انداخت و گفت:
تو منو نمی شناسی یعنی. خودش اینقدر خانمه که هر چی گفتم قبول نکرد. گفت یا بذارین کمک بدم یا نهار نمی مونم.
ماکان خیار دیگری برداشت که باعث شد سوری خانم بگوید:
داری دست می کنی تو سالاد ترنج خودت باید جوابش و بدی.
دست ماکان که رفته بود توی ظرف برگشت بیرون و گفت:
من حوصله لیمو ترش بازی ندارم.
سوری خانم خنددید و گفت:
برو لباست و عوض کن الان بابات میاد. ماکان کتش را در اورد و روی دستش انداخت و پله ها را به حالا دویدن بالا رفت. پشت در اتاق ترنج توقف کرد. صدای خنده های مهتاب و ترنج می آمد:
چه نمازی می خونن این دوتا.
دلش نمی خواست گوش بایستد ولی کنجکاوی نمی گذاشت برود توی اتاقش. کمی به در نزدیک تر شد. و بیشتر گوش داد. صدای ترنج به وضوح شنیده می شد:
ولی قیافه شاهین دیدنیه.
مهتاب با لحن لوده ای گفت:
اون قیافه همیشه دیدنیه. فکر کن برگشته به من می گنه دلم برات تنگ شده.
ترنچ از خنده ریسه رفته بود.
مهتاب به خدا قیافه الان خودتم دیدنیه انگار داری درباره یک حشره چندش حرف می زنی.
به خدا چندشم شد. مریکه خجالت نمی کشه. جای بابامه ها.
صدای مهتاب دیگر شوخ نبود.
ترنج یعنی چی میشه؟ اصلا دلم نمی خواد بهش فکر کنم.
صدای ترنج آرام شده بود و ماکان درست نشنید. البته از جمله آخر مهتاب هم حالش خراب شده بود. آرام آرام به سمت اتاقش رفت.
در اتاق را بست و همان جا به در تکیه داد. چیزهای زیادی این وسط بود که او نمی دانست. این مرد چه چیزی داشت که خودش را لایق مهتاب می دید.
ماکان لبش را جوید. ان مرد به مهتاب گفته بود دلش برای او تنگ شده. ماکان احساس نفرت شدیدی نسبت به آن مرد در خودش احساس کرد. او حق نداشت که این حرف را به مهتاب بزند. هیچ حقی نداشت. اصلا هیچ مردی این حق را نداشت.
کلافه دستی توی موهایش کشید. توی دلش اتفاقاتی افتاده بود. این حس ها و این حالت ها چه معنی می توانست داشته باشد.
کتش را روی چوب رختی انداخت و روی تخت نشست. سوال مهتاب ذهن او را هم مشغول کرده بود:
یعنی چی میشه؟
کلافه بلند شد و لباس عوض کرد. شلوار گرم کن سفیدش را با راه های نارنجی به همراه تی شرت سفید یقه گردش را پوشید. به سمت دستشوئی رفت و چند بار به صورتش آب زد. نگاهی توی آینه به خودش انداخت. بعد مشغول وضو گرفتن شد. ته دلش می خواست مهتاب بفهمد که او هم نماز می خواند.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام