close
دانلود آهنگ جدید
برایم از عشق بگو/قسمت18
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
برایم از عشق بگو/قسمت18
مهتاب با عجله خودش را به سی سی یو رساند. دکتر تازه آمده بود و مادرش هنوز به بخش منتقل نشده بود. مهتاب اینقدر همانجا ایستاد تا بالاخره پوران خانم به بخش منتقل شد. مهتاب با هیجان در حالی که نمی دانست گریه کند یا بخندد دست های مادرش را گرفت و بوسید.
اولین چیزی که مادرش پرسید حال پدرش بود:
بابات خوبه؟
مهتاب قطره اشکش را گرفت و گفت:
آره پائینه. اجازه ندادن بیاد بالا.
پوران خانم نفس راحتی کشید و گفت:
ماهرخ کجاست؟
مهتاب لبش را جوید و گفت:
سهیل یک کم کار داشت نتونستن بیان فکر کنم تا عصر بیان دیگه.
پوران خانم بی رمق سری تکان داد. و مهتاب باز هم دست مادرش را بوسید.
کلاس های آن روزش هم پرید. بالاخره ساعت ملاقات رسید. خدا را شکر مهتاب دروغ گو نشد و ماهرخ و سهیل عصر رسیدند. محمد آقا کنار تخت همسرش ایستاده بود و با سهیل سر سنگین بود.
مهتاب هم جز یک سلام خشک و خالی چیزی تحویلش نداد.کمی به او برخورده بود ولی به روی خودش نیاورد. خانواده اقبال به اتفاق ارشیا هم برای ملاقات آمدند و کلی همه را خوشحال کردند.
مهتاب احساس خوبی داشت. انگار که همه مشکلات عالم حل شده بود. با لبخند از همه پذیرائی می کرد و ماکان هم با خوشحالی او را تماشا می کرد.هنوز خانواده اقبال نرفته بودند که شاهین هم با یک دسته گل سر و کله اش پیدا شد. اخم پررنگی چهره محمد آقا را پوشانده بود. ولی سهیل به استقبال او رفت و حسابی تحویلش گرفت. مهتاب خودش را با ترنج سرگرم کرد و جوری ایستاد که شاهین نتواند او را ببیند. هنوز قولش را با ماکان فراموش نکرده بود. از حرف های نصفه و نیمه پدرش و ان تلفن ماکان حدس زده بود که نقطه سیاهی در مورد شاهین وجود دارد که هر دو انها را اینطور به هم ریخته.فقط هر چند دقیقه یک بار زیر چشمی ماکان را می پائید که اخم هایش حسابی توی هم بود و خصمانه به شاهین نگاه می کرد و شاهین هم با همان نوع نگاه پاسخش را می داد. انگار که با چشم هایشان با هم دوئل می کردند. سهیل مدام کنار گوش شاهین وراجی میکرد و اعصابش را به هم ریخته بود.
شاهین که خبر نداشت ماکان پته او را روی آب ریخته هر چه فکر میکرد علت ناراحتی محمد آقا را نمی فهمید و مدام ان را به ماکان ربط می داد برای همین نتوانست خیلی آنجا بماند و از همه خداحافظی کرد و زمانی که خواست از اتاق خارج شود کنار گوش ماکان که درست نزدیک در ایستاده بود گفت:
پاتو از کفش من بکش بیرون.
ماکان فرصت نکرد جوابش را بدهد فقط دندان هایش را روی هم سائید و یکی از همان نگاه های خصمانه اش را به او دوخت. شاهین پوزخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با رفتن او انگار اکسیژن بیشتری وارد اتاق شده باشد. باعث شد مهتاب و ماکان نفس راحتی بکشند.اینطور که دکتر گفته بود یک شب دیگر فقط لازم بود تا پوران خانم بستری باشد. هر چه آقای اقبال اصرار کرد محمدآقا قبول نکرد که شب را خانه آنها بگذرانند و خیلی محترمانه رد کرد.
بعد از رفتن شاهین خانواده اقبال هم راهی شدند. ماکان از همه پکر تر بود. سهیل که از برخورد پدر زنش با شاهین هیچ راضی نبود با لحنی دلخور و در عین حال طلب کار گفت:
آقا جون حقش نبود با شاهین اینجوری برخورد کنین.
محمد آقا زیر لب لا اله الا ا..ی گفت و با اخم های در هم رو به سهیل گفت:
درباره ایشون من بعدا مفصل باید با شما صحبت کنم. از این به بعد هم نه می خوام باهاش رفت و آمد کنم و نه اسمش و بشنوم. متوجه شدی سهیل.
سهیل حسابی کفری بود ولی بخاطر احترامی که برای پدر زنش قائل بود حرفی نزد. ماهرخ به مهتاب اصرار کرد که امشب او می ماند و لازم نیست مهتاب بماند. فقط باید ستاره را نگه می داشت. مهتاب هم قبول کرد. سهیل می خواست با ستاره سراغ شاهین برود که محمد آقا نگذاشت و گفت:
بچه پیش خاله اش باشه بهتره. در ضمن یادت رفت چی گفتم؟
سهیل سری تکان داد و با اخم گفت:
من نمی دونم جریان چیه؟ ولی شاهین در حق من مردونگی کرده.
محمد اقا نخواست جلوی پوران خانم حرفی بزند.و فقط سری از روی تاسف تکان داد.
مهتاب به اتفاق ستاره و پدرش شب را توی یک مسافرخانه گذراندند و صبح سهیل دنبالشان امد و آنها برگشتند. پوران خانم نگران نذرش بود ولی ماهرخ قول داده بود خودش نذرش را ادا کند.آن روز روز تاسوعا بود
درست روز بعد از عاشورا پوران خانم از بیمارستان مرخص شد و همراه محمد آقا ومهتاب برگشتند خانه.مهتاب تصمیم داشت همان یکی دو روز هم پیش مادرش باشد. کار و شرکت را می توانست فعلا به حالت تعلیق دربیاورد.پدرش از خریدار خانه یک ماه مهلت گرفته بود تا بهترشدن حال همسرش صبر کند بعد از آنجا اسباب کشی کنند.
شنبه صبح مهتاب سرحال تر از همیشه راهی شرکت شد. چقدر دنیا بدون غم ها قشنگ تر و رنگی تر بود. راس هشت جلوی شرکت از اتوبوس پیاده شد.
نفس عمیقی کشید. هوای اخر پائیز حسابی زمستانی شده بود. عرض خیابان را با دقت رد کرد و با سر خوشی از جدول کنار خیابان پرید. هنوز به سمت شرکت نرفته بود که ماشین ماکان هم متوقف شد. مهتاب توی دلش گفت:
چه سحر خیز شده؟
بعد حیران ماند برود یا منتظر او بماند. ماکان هم او را دیده بود پس خیلی جالب نبود که بدود طرف شرکت و خودش را از دید او پنهان کند. برای همین قدم هایش را آرام کرد تا ماکان هم پیاده شد و در حینی که به طرف او می آمد دزدگیر را هم زد.
مهتاب در سلام پیش دستی کرد:
سلام صبحتون بخیر.
لبخند پر رنگی چهره ماکان را پوشانده بود.فکر نمی کرد اینقدر دلتنگ ندیدن مهتاب باشد فقط سه روز بود که او را ندیده بود.
سلام. ممنون.
مهتاب در کنار او به راه افتاد و ماکان که داشت حسابی سعی می کرد شوق و ذوقش را از دیدن او پنهان کند گفت:
حال مامان خوبه؟
بله. شکر خدا عالیه. دیگه مشکلی نیست.
خوب خدا رو شکر.
جلوی در شرکت توقف کردند که ماکان با دست اشاره کرد.
بفرما.
مهتاب خجالت زده گفت:
نه خواهش می کنم.
ماکان هنوز دهانش را باز نکرده بود که صدای شاهین هر دو را از جا پراند.
مگه نگفتم پاتو از کفش من بکش بیرون.
مهتاب چشم هایش را بست و لبش را گاز گرفت. اخم های ماکان هم ناخودآگاه توی هم رفت. برگشت. شاهین درست پشت سرش ایستاده بود. دست هایش را دو طرفش مشت کرده بود و انگار داشت جلوی خودش را می گرفت که یکی از انها را حواله صورت ماکان نکند.مهتاب هم نیم چرخی زد و نگاه کوتاهی به شاهین انداخت. همان نگاه هم برای فرو ریختن قلبش کافی بود:
این مرد چرا اینقدر ترسناکه؟
ماکان با همان اخم گفت:
بهتره خودت رات و بگیری و بری تا پلیس خبر نکردم.
شاهین با پوزخند گفت:
الان مثلا داری منو می ترسونی؟
ماکان کیفش را دست به دست کرد و توی چشم های شاهین خیره شد و گفت:
نخیر دارم مستقیم بهت می گم بری رد کارت.
شاهین از این پرویی ماکان خونش به جوش امد و یک قدم به او نزدیک شد و شمرده شمرده گفت:
پاتو....از....زندگی...من....بکش بیرون. بچه قرتی فهمیدی؟
ماکان کوتاه نیامد:
زندگی تو؟
مهتاب بند کوله اش را توی مشت می فشرد و با وحشت به ان دوتا خیره شده بود. از نگاه های شاهین می ترسید:
نکنه بلایی سر ماکان بیاره.
شاهین یقه او را گرفت و گفت:
فکر کردی همین جور الکیه از راه برسی و نامزد یکی و قر بزنی.
مهتاب نفسش بند آمد این مردک چه می گفت. کدام نامزد؟ مهتاب دلش می خواست شاهین را خفه کند.چقدر قشنگ صبح زیبا و حال خوبش را به لجن کشیده بود.ماکان با حرص دست او را پس زد و با لحنی که تمسخر توی ان موج می زد گفت:
نامزد؟
بعد رو به مهتاب گفت:
مهتاب خانم این آقا نامزد شماست؟
مهتاب که حسابی از حرف شاهین کفری شده بود با لحنی عصبی گفت:
نخیر. ایشون خیلی زیادی رویایی هستن.
خنده ماکان خنده نمایشی برای تمسخر بیشتر شاهین بود. بعد خنده اش را تمام کرد و با جدیت گفت:
حالا تو گوش کن.
انگشتش را به طرف شاهین نشانه رفت و گفت:
دیگه دور بر اینجا.. بعد به مهتاب اشاره کرد و ادامه داد و این دختر نبینمت. فهمیدی؟
شاهین کوتاه بیا نبود. با تمسخر گفت:
چیه مثلا خیلی خاطرشو می خوای بچه سوسول؟
ماکان صدایش را بالا برد:
آره. خاطرشو خیلی می خوام و نمی ذارم دست تو عوضی مواد فروش بهش برسه.
مهتاب و شاهین شوکه به ماکان نگاه می کردند. مهتاب برای شنیدن نیمه اول جمله او و شاهین برای شنیدن نیمه دوم.
شاهین یک قدم جلوتر آمد و گفت:
چه زری زدی؟
ماکان پیروزمندانه لبخند زد و گفت:
چیه فکر کردی گند کاریت رو نمی شه آره؟

شاهین دهانش بسته شده بود. او مواد نمی فروخت. قاچاقچی نبود. فقط با یکی دو نفر از این افراد مراوده داشت و برای فک و فامیل مواد می آورد ولی خودش اهل خرید و فروش این چیز ها نبود.
شاهین می خواست از خودش دفاع کند:
هر کی این غلط و کرده گوه زیادی خورده.
ماکان با همان حالت قبلی گفت:
رامین و می شناسی؟ رامین محبی؟ پسر دائی گرامیتون؟
شاهین واقعا شوکه شده بود. زیر لب زمزمه کرد:
رامین؟
بله همون که در حقش فامیلی رو تمام کردی و به خاک سیاه نشوندیش. از رفقای منه.
شاهین عقب نشست. زیر چشمی نگاهی به مهتاب انداخت که با اخم ظریفی چهره اش با نمک تر و خواستنی تر هم شده بود. سرش را بالا آورد و به مهتاب گفت:
من مواد فروش نیستم.
بعد برگشت و با سرعت از آنجا دور شد. در مقابل مهتاب کم آورده بود حسابی هم کم آورده بود.ولی نمی گذاشت آن پسرک از راه نرسیده مهتاب را راحت صاحب شود. باید کاری می کرد که تا ابد یادش نرود.
ماکان و مهتاب به رفتن او خیره مانده بودند. تازه زمانی که شاهین رفت. ماکان احساس کرد حالا عکس العمل مهتاب چه خواهد بود.مهتاب سر به زیر ایستاده بود و نمی دانست الان چکار کند. ماکان کلافه دستی توی موهایش کشید و با دست به در اشاره کرد و گفت:
بفرمائید.
بهتر دید فعلا سکوت کند. حرفی بود که زده بود. البته هیج فکرش را نمی کرد که علاقه اش اینجوری به گوش مهتاب برسد. مهتاب این بار تعارف نکرد و سریع وارد شد. ماکان هم پشت سرش وارد شد و به مهتاب که با عجله پله را طی می کرد خیره شد.
یعنی از دستش دادم؟
بعد سرخورده و غمگین وارد شرکت شد. خبری از مهتاب نبود. نگاهی به در اتاق او و ترنج انداخت. خانم دیبا سلام کرد و باعث شد ماکان نگاهش را از در اتاق بگیرد و جواب او را بدهد.بعد هم سلانه سلانه رفت سمت اتاقش.
مهتاب پشت میزش نشسته بود و به مانتور خاموش زل زده بود. داشت به جمله ماکان فکر می کرد. جمله ای که کاملا معلوم بود از ته دل به زبان امده.سرش را روی میز گذاشت. این اتفاق با هیچ منطقی جور در نمی امد. ماکان اقبال رئیس یک شرکت تبلیغاتی با ان تیپ و قیافه دخترکش از بین این همه دختر رنگ و وارنگ که اطرافش ریخته بود مثلا همین خانم معینی.از بین همه اینها دست روی او گذاشته بود. اصلا امکان نداشت. خیلی احمقانه و دور از ذهن بود. او اصلا راضی به این اتفاق نبود. انها هیچ تناسبی با هم نداشتند.
چیزی در درونش نهیب می زد که باید برود. باید هر چه سریع تر اینجا را ترک کند تا کار از این خراب تر نشده. شاید هنوز می توانست جلوی این ماجرا را بگیرد.بلند شد و کوله اش را برداشت باید می رفت و به او می گفت که می خواهد برود. به در نگاه کرد. پاهایش از او فرمان نمی بردند. به خودش نهیب زد:
برو مهتاب این علاقه غلطه این رابطه اشتباهه. شما هیچ سنخیتی با هم ندارین. باید بری.
ولی پاهایش نمی رفتند. حالا قلبش هم داشت نافرمانی می کرد. نگاه مهربان و نگران ماکان وقتی از او قول گرفته بود به شاهین نزدیک نشود توی ذهنش پررنگ شد. قلبش تند تر می زد.
دوباره نشست. کوله اش را کنار صندلی روی زمین رها کرد و باز سرش را روی میز گذاشت. نمی توانست برود. پس کارش چه میشد. کلی برنامه برای آینده اش داشت. نمی توانست برود.باید می ماند و مقاومت می کرد ماکان و او زمین تا آسمان با هم فرق داشتند انها هرگز با هم جمع نمی شدند. سوری خانم را با مادرش مقایسه کرد. اصلا امکان نداشت این دو گروه با هم کنار بیایند هر کس مدل زندگی خودش را داشت.
خانه هایشان را هم مقایسه کرد. درآمد ماهیانه و خرج و ریخت و پاش ها را. همه را در ان واحد توی ذهنش مقایسه کرد. دستش را روی سینه اش گذاشت و نفس عمیق کشید:
آروم باش! آروم دختر تو مال اون جا نیستی. آروم باش.
اینقدر با خودش حرف زد و از تفاوت ها و مشکلات گفت تا بالاخره به آرامش رسید. باخودش کنار امد. نباید خودش را درگیر احساس ماکان می کرد. اگر ماکان هم به او علاقه ای داشت باید کاری می کرد که او را فراموش کند.
اصلا از کجا که این حرف را جدی زده باشد؟
آره همینه. تو اون موقعیت می خواست شاهین و دک کنه. والا این حرف اصلا با هیچ منطقی جور در نمی اد. آره همینه
با این فکرها. سیستمش را روشن کرد. او برای زندگیش برنامه های زیادی داشت. باید به انها فکر می کرد. نه به یک رویای بچه گانه دل خوش کند و اینده اش را به هم بریزد.
شاید یک ساعت گذشته بود که ماکان بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش پاکتی را از کشوی میزش برداشت و به سمت اتاق مهتاب رفت. توی چهار چوب ایستاد و برای چند لحظه به او خیره شد. مهتاب سرش را بالا اورد و با دیدن او بلند شد و سلام کرد. ماکان می خواست چیزی بگوید ولی می ترسید هر حرفی اوضاع را خراب تر کند. با سر جواب مهتاب را داد و به سمت میزش رفت.
پاکت را روی میز گذاشت و گفت:
حقوق این ماهتون.
چشمهای مهتاب برق زد و ماکان لبخند زد.
اگر یه شماره حساب بهم بدین مثل بقیه ماه به ماه می ریزم به حسابتون.
مهتاب درحالی که به پاکت زیر دست ماکان خیره شده بود گفت:
یه حساب از اینایی که کارت دارن دارم.
ماکان به لحن مهتاب لبخند زد و در حالی که نگاهش روی پاکت بود گفت:
همون خوبه.
بعد پاکت را کمی با دستش جلو و عقب کرد و آب دهاش را قورت داد و گفت:
دلم نمی خواست...اینطوری بفهمی...مهتاب...
بعد با سرعت پاکت را روی میز به سمت او سر داد و با عجله از اتاق بیرون رفت. مهتاب نفهمید برای چه مدت به آن پاکت سفید رنگ خیره مانده است. ولی می دانست تمام تلاشی که برای فراموش کردن این موضوع کرده بود با این حرف ماکان دود شد و به هوا رفت.صدای ترنج بالاخره باعث شد نگاهش را از پاکت سفید بگیرد:
مهتاب روی چی اینجوری تمرکز کردی؟
مهتاب سرش را بالا اورد و با دیدن ترنج سعی کرد لبخند بزند.
سلام.
بعد پاکت را برداشت و گفت:
اولین حقوقم گرفتم.
ترنج کیف لپ تاپش را روی میز گذاشت و با هیجان گفت:
وای حالا چقدر هست؟
مهتاب که تازه یادش افتاده بود اصلا توی پاکت را نگاه نکرده با عجله ان را باز کرد و چند چک پول پنجاه تومنی را از ان بیرون کشید.
با چشم هایی گرد شده گفت:
دویست و پنجاه تومن.
ترنج لب هایش را جمع کرد و گفت:
همش؟
مهتاب به شانه او کوبید و گفت:
همش؟؟؟
برای ماه اول یک طراح نیمه وقت. یک دانشجوی کاردانی گرافیک دویست و پنجاه تومن همش نیست عزیزم.
ترنج بی تفاوت رفت سمت میزش و گفت:
بعضی از طراح های اینجا تا هشصدم درآمد دارن. درصدیه دیگه هر چی بیشتر کار کنی بیشتر پول می گیری.
بعد چادرش را تا زد و لپ تاپش را روشن کرد. مهتاب با چنان شوقی به ان پنج چک پول نگاه می کرد که انگار گنج عالم را صاحب شده است. اصلا فکرش را هم نمی کرد که یک ماه اینقدر درامد داشته باشد.
حرف ماکان فراموش شد. توی ذهنش داشت بررسی می کرد اگر در ماه چند کار انجام بدهد می تواند دوبرابر این درامد داشته باشد. باید هر چه سریعتر لپ تاپ می خرید.
پول ها را توی کیفش گذاشت و با شوق مشغول کار شد. باید هر چه زودتر بروشور خانم معینی را تمام می کرد. تا ظهر یک سره پشت سیستمش نشسته بود.بعد هم زودتر از ترنج خداحافظی کرد و کارهایش را به دست او سپرد تا به ماکان برساند و خودش هم از شرکت خارج شد. دلش نمی خواست فعلا با او رو به رو شود. ترنج لپ تاپش را جمع کرد و رفت سراغ ماکان.
خانم دیبا می تونم برم داخل؟
برو عزیزم.
ترنج در زد و وارد شد. ماکان کسل پشت میزش نشسته بود و یک لیوان خالی نسکافه توی دستش بود. با دیدن ترنج ان را توی کشوی میزش برگرداند و لبخند بی حالی به او زد:
خسته نباشی.
ممنون.
فلش مهتاب را روی میز گذاشت و گفت:
این و مهتاب داد.
ماکان با دلخوری به فلش نگاه کرد انگار که خود مهتاب باشد و او را دور زده باشد و با همان لحن گفت:
رفت؟
ترنج روی مبل مقابل او نشست و گفت:
آره.
ماکان فلش را برداشت و بی هیچ حرفی به سیستم زد. ترنج چهره ماکان را بررسی کرد و گفت:
چی شده؟
ماکان بدون اینکه نگاهش را بردارد گفت:
فهمید.
ترنج به جلو خم شد و گفت:
چیو؟
ماکان برای چند ثانیه نگاهش را از مانیتور گرفت و به ترنج دوخت بعد در حالی که اه می کشید دوباره به مانیتور خیره شد و گفت:
شاهین صبح اومد جلوی شرکت و برام شاخ و شونه کشید.

 

ترنج مشتاق به او نگاه می کرد. ماکان ادامه داد:
مهتابم بود. منم از زبونم در رفت برای این شاهین دک کنم گفتم خاطر مهتاب و می خوام.
بعد از این حرف موس را رها کرد و به پشتی صندلی اش تکیه داد و با کلافگی گفت:
فکر کنم همه چیز و خراب کردم.
ترنج بلند شد و مقابل او ایستاد و گفت:
چرا مگه چیزی گفت؟
ماکان سری تکان داد و گفت:
نه مشکل اینجاست که هیچی نگفت. احساس کردم بیشتر جا خورد.
ترنج تقویم رو میزی را ورق زد و گفت:
خوب توقع داشتی چی بگه وقتی اونجوری فهمیده.
ماکان به جلو خم شد و آرنج هایش را روی میز گذاشت و گفت:
ولی من واقعا از ته دل گفتم.
ترنج نگاهش به تقویم رو میزی بود.
خوب اون از کجا بدونه شاید فکر کنه واسه دک کردن شاهین این حرف و زدی.
ماکان پوفی کرد و دست به سینه نشست و گفت:
به تو چیزی نگفت؟
ترنج سر تکان داد:
توقع نداری که راست همه چیو بذاره کف دست من؟ خوب من به تو نزدیک ترم تا اون. ناسلامتی خواهرتم ها.
ماکان دستش را به پیشانی اش زد و با نگرانی گفت:
نکنه دیگه نیاد.
ترنج بالاخره از تقویم رو میزی دل کند و به او نگاه کرد و گفت:
چرا نیاد؟
نمی دونم. خوب شاید فکر بد بکنه درباره من. اصولا نگاه مثبتی راجع به من نمی تونه داشته باشه.
ترنج با تعجب گفت:
چرا؟
ماکان به او خیره نگاه کرد و ماند چه جوابی بدهد. بعد کلافه دستی توی موهایش کشید و گفت:
هیچی چند باری که شهرزاد اومد اینجا ما رو با هم دید.
شهرزاد؟
ماکان نفس عمیقی کشید و گفت:
خانم معینی.
ترنج با بددلی نگاهی به ماکان انداخت و گفت:
با اون چکار داشتی؟
ماکان بلند شد و به سمت پنجره رفت و گفت:
من هیچی..اون خیلی زود خودمونی شد.
ترنج برگشت و به میز تکیه داد. ماکان پشت به او رو به پنجره ایستاده بود. ترنج قانع نشده بود. چند باری حرفش را مزه مزه کرد و گفت:
تو چه وضعیتی بودین مگه؟
ماکان متعجب و با چشم های گرد شده برگشت سمت ترنج و گفت:
ترنج من و کی فرض کردی؟
ترنج دستش را توی هوا تکان داد و سریع گفت:
منظوری نداشتم.
ماکان نفس عمیقی کشید و نشست روی مبل و آرنج هایش را به زانوهایش تکیه داد و گفت:
حالا ببین اون چه فکری می کنه.
و صورتش را با دست پوشاند و بعد هم دست هایش را توی موهایش سر داد و با یک حرکت سریع بلند شد. پالتویش را برداشت و به ترنج گفت:
تو با کی می ری؟
ترنج به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت و گفت:
ارشیا میاد دنبالم.
ماکان پالتویش را پوشید و کیفش را برداشت و گفت:
من حوصله ندارم دارم می رم خونه و بعد سمت در رفت و در حالی که ان را باز می کرد گفت:
سیستم من و خاموش کن.
و از در خارج شد.
ترنج سلانه سلانه رفت سمت میز او سیستم را خاموش کرد. باید فکری می کرد. چه کمکی از دست او بر می امد؟
باید اول از مهتاب مطمئن می شد. باید می فهمید تا چه حد ماکان را دوست دارد.اصلا او را دوست دارد یا نه؟
از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد. وسایلش را که جمع کرد ارشیا هم رسید. ارشیا با دیدن چهره توی فکر او گفت:
جریان چیه خانمم؟
ترنج کیف لپ تاپش را به طرف ارشیا دراز کرد و گفت:
این و برام میاری؟
ارشیا اول با دست راست دست ترنج را گرفت و بعد با دست چپ کیفش را گرفت و گفت:
چرا که نه.
بعد شانه به شانه از پله پائین امدند. ارشیا آرام دست او را فشرد و گفت:
نگفتی؟
ترنج هومی کرد و به ارشیا نگاه کرد.
از کجا بفهمم مهتاب ماکان و دوست داره یا نه؟
ارشیا ایستاد بعد دست ترنج را رها کرد و مقابلش قرار گرفت و گفت:
تو چرا می خوای بفهمی؟
ترنج ماجرا را برای ارشیا گفت.ارشیا هم فکری کرد و گفت:
تو نباید سعی کنی چیزی رو به مهتاب یا ماکان برسونی من که فکر می کنم ماکان باید خودش به مهتاب ثابت کنه دوستش داره و همه جوره اونو قبول داره.
ترنج با دقت به ارشیا گوش داد و بعد هم گفت:
ارشیا یه کاری برای من میکنی؟
ارشیا با لبخند به چهره جدی ترنج خیره شد و گفت:
چکار؟
به ماکان زنگ بزن برو پیشش. من خودم می رم دانشگاه. بالاخره فکر کنم با تو راحت تر باشه.
ارشیا با خنده گفت:
چقدر این ژست خوهرانه بهت میاد.
ترنج زد به بازوی او گفت:
اذیت نکن. گناه داره ماکان.
ارشیا لپ تاپ ترنچ را دست به دست کرد و گفت:
این و چکارش کنم؟
ببر خونه دیگه.
باشه. خوب پس تو ماشن و ببر من می رم خونه شما.
ترنج نگاه پر تردیدی به ماشین ارشیا انداخت و گفت:
من با این گنده بک نمی تونم رانندگی کنم. آدم اعتماد به نفسش میاد پائین.
ارشیا او را به سمت ماشین هل داد و سوئیچ را هم توی دستش گذاشت و گفت:
برو ببینم این حرفا چیه. ماشین ماشینه.
ترنج نگاهی به ماشین انداخت و رفت سمت در راننده.
**
ماکان روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. هیچ وقت توی عمرش این همه احساس کسالت نکرده بود. با بی حالی غلطی زد و به تابلو مهتاب خیره شد و ناخودآگاه آه کشید.سردرگم بود نمی دانست چطور با مهتاب رفتار کند. مهتاب مثل بقیه دخترانی که دیده بود نبود. برای همین حدس زدن رفتارش برای ماکان سخت بود.
توی فکر بود که موبایلش زنگ خورد. اول نمی خواست جواب بدهد ولی بعد دست دراز کرد و به شماره نگاهی انداخت ارشیا بود. زیر لب با پوزخند زمزمه کرد:
چه عجب!
بعد دکمه سبز را زد و گفت:
سلام رفیق قدیمی. راه گم کردی.
سلام. کجایی؟
ماکان دوباره به پشت روی تخت غلطید و دست چپش را زیر سرش گذاشت و گفت:
خونه؟ چطور؟
هیچی می خواستم ببینمت.
ابروهای ماکان بالا پرید و گفت:
با ترنج قهر کردی؟
ارشیا خنده آرامی کرد و گفت:
نخیر. برا چی؟
اخه تا اون باشه که من به چشم نمی ام. بعدم تو هر وقت تو رابطه ات با ترنج گند می زنی یاد من می افتی.
ترنج کلاس داره داره می ره دانشگاه. منم گفتم یه سر بیام پیش تو.
اها بگو چی شد یاد من کردی.
حالا هر چی دارم میام اونجا.

ماکان مچ پای راستش را روی پای چپ انداخت و گفت:
من حوصله اتو ندارم. بی خودی نیا.
خونه پدر زنمه دلم خواست میام.
هر غلطی دلت خواست بکن.
معلومه که می کنم. اومدم.
و تماس قطع شد. ماکان موبایلش را روی میز پرت کرد و دوباره به سقف خیره شد. چند دقیقه بعد هم سر و کله ارشیا پیدا شد.
ماکان روی تخت نشست و گفت:
از پشت در زنگ زدی؟
ارشیا کاپشنش را در آورد و گفت:
نه از سر کوچه.
بعد روی تخت نشست و گفت:
خوب چه خبرا؟
ماکان به چهره او خیره شد و گفت:
ترنج که همه چیز و بهت گفته.
ارشیا با خنده گفت:
از کجا فهمیدی؟
ماکان لبخند کم رنگی زد و گفت:
مگه می شه خانم یه چیزی بشنوه و به تو اطلاع نده.
بعد آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و سرش را پائین انداخت. ارشیا سکوت را شکست و گفت:
برای همین اینجا غمبرک زدی؟
ماکان همان جور که به جلو خم شده بود سرش را به سمت او چرخاند و گفت:
چکار کنم؟ خوبه برات بندری برقصم؟
ا رقص بندری هم بلدی رو نکرده بودی.
ماکان اصلا نخندید و دوباره نگاهش را به زمین دوخت. ارشیا نفس عمیقی کشید و گفت:
نمی خوای بگی چی تو فکرته؟
ماکان همانجور سر پائین گفت:
نمی دونم چکار کنم. مهتاب با همه اونایی که دیدم فرق داره. می ترسم کاری کنم ازم بیشتر دور بشه.دیدی که چه عقاید عجیب غریبی داره.
ارشیا با لحن دلخوری گفت:
عجیب غریب دیگه چه صیغه ای؟
ماکان کلافه بلند شد و به سمت کتابخانه اش رفت. نگاهی به کتاب ها انداخت و بعد برگشت و به ان تکیه داد و به ارشیا نگاه کرد و گفت:
نمی دونم حالا هر چی.
ارشیا کمی اخم کرد و گفت:
اگر بخوای به عقاید اون اینجوری نگاه کنی به هیچ جا نمی رسی. اون دختر با این چیزا بزرگ شده توشون حل شده و بهشون اعتقاد داره. اگر به نظر تو این چیزا مسخره است همین اول کارخودتو بکش کنار.
ماکان کنار کتاب خانه روی زمین نشست و زانو هایش را بغل کرد و گفت:
دیگه خیلی دیر شده نمی تونم.
ببین ماکان تو نمی تونی مهتاب و از عقایدش جدا کنی اگر اون و دوست داری باید به فکرشم احترام بذاری.
ماکان چنگی توی موهایش زد و گفت:
لعنتی. نمی بینی تمام سعیمو دارم می کنم.
بعد با دست به خودش اشاره کرد و گفت:
به نظرت من همون ماکان یک ماه پیشم؟
ارشیا برای چند ثانیه نگاهش کرد و گفت:
نه ماکان یک ماه پیش نیستی ولی ترس من از اینه که همه این رفتارت تظاهر باشه برای به دست آوردن مهتاب.
ماکان نگاه دلخوری به او انداخت و گفت:
واقعا این جور فکر می کنی؟
دلم نمی خواد ولی حرفای تو مجبورم می کنه این جوری فکر کنم.
ماکان نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت:
نمی تونم بگم مهتاب توی این تغییرات تاثیر نداشته شاید مهم ترین علت مهتاب بوده....ولی ارشیا باور تظاهر نیست.
ارشیا لبخند کم رنگی زد و گفت:
خوب پس مشکلت با مهتاب چیه؟
ماکان آهی کشید و گفت:
اصلا نمی ذاره بهش نزدیک بشم.
لازم نیست خیلی هم نزدیکش بشی. فقط کافیه نشون بدی دوستش داری.
ماکان فقط ارشیا را نگاه کرد.
می دونم سخته. لازم نیست بری بهش بگی. با رفتارت نشون بده. انسان بنده محبته ماکان. بهش نشون بده برات مهمه. نشون بده برای خودش و اعتقاداتش ارزش قائلی. وقتی بهت اعتماد کنه همه چی خود به خود درست می شه.
ماکان با چشم هایی امیدوار به او نگاه کرد. یعنی امکان داشت؟ لحن ارشیا خیلی مطمئن بود. او خودش این راه را رفته بود. پس راه بلد بود. پس درست می گفت.
ماکان نگاهش را روی تابلو چرخاند. ته دلش نور امیدی روشن شده بود. حالا می دانست باید چکار کند. به لب های تابلو لبخند زد و با خودش گفت:
کاری می کنم که هیچ وقت نتونی فراموشم کنی.
***
ترنج ماشین را جلوی نگهبانی متوقف کرد و پیاده شد. نمی توانست ماشین ارشیا را توی خیابان بگذارد.آن هم این ماشین را.نگاهی به بی ام دبلیو ارشیا انداخت و سری تکان داد و با خودش گفت:
چه جوری با این تا اینجا اومدم خدا داند.
بعد سرش را نزدیک پنجره برد و سلام کرد:
سلام. می تونم ماشین و بیارم داخل؟
نگهبان نگاهی به ماشین ارشیا که به اندازه کافی تابلو بود که هیچ کس یادش نرود انداخت و گفت:
این ماشین آقای مهرابی نیست؟
بله.
بعد نگاهش را روی ترنج چرخاند و گفت:
شما خانمشون هستین؟
ترنج ناخودآگاه یک تای ابرویش را بالا انداخت. خبر ها خیلی زود پخش شده بود حتی به نگهبان هم رسیده بود. ترنج سری تکان داد و گفت:
بله.
نگهبان میله محافظ را بالا داد و گفت:
از این به بعد هر وقت خواستین می تونین ماشین و ببرین داخل پارکینگ.
ترنج تشکری کرد و دوباره به طرف ایکس تری ارشیا برگشت.در را باز کرد و خودش را بالا کشید.
زن استاد دانشگاه بودن هم برا خودش عالمی داره ها.
بعد لبخند زنان ماشین را توی پارکینگ برد و با دقت پارک کرد. وقتی خیالش راحت شد نفس عمیقی کشد و دزدگیر را زد و رفت سمت کلاس.
مهتاب اینقدر توی فکر بود که اصلا متوجه ورود ترنج نشد. داشت برای پولش برنامه می ریخت که چقدرش را خرج کند و چقدرش را کنار بگذارد.ترنج که او را این همه ساکت دید محکم روی شانه اش کوبید و گفت:
هوی کجایی؟
مهتاب از جا پرید و گفت:
بی مزه قلبم اومد تو حلقم.
ترنج با خنده روی صندلی کناری ولو شد و گفت:
این روزا زیادی تو فکری ببینم خبریه؟
و با بدجنسی به او نگاه کرد. مهتاب نگاه بی تفاوتی به او انداخت و گفت:
نه چه خبری؟
ترنج چهره حونسرد او را بررسی کرد و زیر لب گفت:
بیچاره داداشم.
مهتاب غرغر کنان گفت:
چی میگی واسه خودت؟
ها هیچی. حالا چیه این همه تو فکر بودی؟
مهتاب دست به سینه به صندلی اش تکیه داد و گفت:
داشتم برا پولم نقشه می کشیدم.
بعد چرخید سمت ترنج و گفت:
وای خیلی حس خوبیه. اینکه ادم خودش مستقل باشه.
ترنج لب و لوچه را کج و کوله کرد و گفت:
حالا اینقدارم که تو می گی مهم نیست.
مهتاب نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت:
برای تو شاید ولی برای من خیلی مهمه.
و ساکت شد. ترنج لبش را جوید و فکر کرد حرف زیاد خوبی نزده. برای اینکه مهتاب را از حال در بیاورد گفت:
حالا چه برنامه ای براش داری؟
مهتاب آرنجش را روی میز گذاشت و دستش را زیر چانه اش زد و به تخته خیره شده و گفت:
فعلا هیچی. ولی به بابا قول دادم برم یه لباس گرم واسه زمستون بگیرم. خودش بهم پول داد.
پس می تونی با اینهمه پول کلی چیز بخری.
اوهوم. ولی فعلا قصد ندارم چیزی بخرم. با همون پولی که بابا داده می ریم یه پالتویی چیزی می گیرم.
ترنج با تعجب گفت:
پس پول خودت چی؟
مهتاب در حالی که برای استاد که وارد شده بود بلند مشید آهسته گفت:
چیزی به اسم پس انداز به گوشت خورده؟

ترنج دیگر جواب نداد و او هم همراه مهتاب بلند شد. مهتاب تصمیم داشت بعد از کلاس برود بازار ارگ و خرید کند. فکر خرید از آزادی و هر پاساژ دیگری را توی سرش هم راه نمی داد. اصولا دانشجو جماعت توی هر شهری که باشد اول از همه مراکز خرید اجناس ارزان را پیدا می کند.
مهتاب و دوستانش هم از این قاعده مستثنی نبودند. توی بازار قدیم و توی مغازه ها وحجره ها ی کوچک و بزرگ هم می توانست چیز هایی را که می خواست پیدا کند بدون اینکه پول ویترین و سرامیک و نور پردازی مغازه را هم به اسم خرید از پاساژ بپردازد.
بعد از کلاس درحالی که وسایلش را جمع می کرد گفت:
من می خوام برم خرید امروز.
ترنج چادرش را توی آینه کوچکش مرتب کرد و گفت:
کجا می ری؟
می رم ارگ.
این موقع؟
مهتاب آینه او را از دستش کشید و توی ان مقنعه اش را نگاه کرد و در همان حال گفت:
آره. چرا؟
ترنج آینه اش را از دست او قاپید و توی کیفش برگرداند و گفت:
الان دیگه خیلی دیره تا برسی مغازه ها بستن باید طرف صبح بری یا لااقل عصر. الان که دیگه داره شب میشه.
مهتاب داشت به دست ترنج که زیپ کیفش را می کشید نگاه می کرد.
آخه صبح همیشه کلاس داریم. تا ارگم این همه راهه.
خوب بذار پنجشنبه.
نه نمی تونم نمی خوام از شرکت بزنم.
خوب مجبوری بری ارگ؟ همین آزادی خرید کن.
مهتاب کوله اش را انداخت و کاغذ هایش را زیر بغلش زد و گفت:
اونجوری مجبورم هم پول بابا و کل حقوقم و بالای یک لباس بدم.
ترنج فکری کرد و گفت:
من فردا می تونم ماشین ارشیا رو بگیرم بعد کلاس هشت با هم بریم. ده که کلاس نداریم.
مهتاب انگشتش را چند بار گاز زد و گفت:
می تونی؟
آره. با هم می ریم. منم خیلی وقته اون وار نرفتم.
مهتاب به طرف در راه افتاد و گفت:
من مدتی بود به اسم این بازار حساسیت پیدا کرده بودم. اسم حموم گنج علی خان میاد می خوام خودمو دار بزنم.
ترنج هم پشت سرش راه افتاد و گفت:
چرا؟
بس که از دبستان هر وقت خواستن مارو بیارن اردو آوردن اینجا.
ترنج خندید و گفت:
آره باور کن مارم ده باری بازدید بردن. ولی یک بارم نبردنمون بستنی سنتنی بخورم. دیدی رو به روی حموم گنج علی خان یه حمام دیگه هست کردن قهوه خونه.
آره یک بار اون اولا با بچه ها رفتیم بستنی هاش تعریفی نداشت پول الکی گرفتن ازمون.ولی فالوده هاش مشتی بود. هنوز بوی گلابش و حس می کنم. اوف با تیکه های شناور یخ. باور کن تا مغز استخونمون یخ زد.
ترنج با خوشحالی گفت:
وای با هم فردا بریم اونجا بستنی بخوریم. وای نه منم هزار ساله فالوده نخوردم.
مهتاب در حالی که کاغذهایش را دست به دست می کرد و از پله پائین می رفت گفت:
تو این سرما؟
ترنج که از فکری که به ذهنش رسیده بود دلش می خواست بالا و پائین بپرد با خوشحالی گفت:
بستنی تو سرما مزه میده. تازه می تونیم بگیم خیلی یخ نندازن تو فالوده ها.
خل و چل.
ترنج خندید و گفت:
خودتی. وای من فالوده.
مهتاب خندید و گفت:
باشه بابا می خرم برات.
ترنج که داشت از ذوق می مرد گفت:
من برم دیگه.
و پائین پله از هم جدا شدند. مهتاب به سمت خوابگاه رفت و ترنج هم سرخوش به سمت ایکس تری ارشیا رفت که توی پارکینگ از همه درخشان تر به نظر می رسید. برای فردا کلی برنامه توی ذهنش قطار کرده بود.باید با ماکان و ارشیا هماهنگ می کرد.تا به خانه برسد کلی نقشه توی ذهنش کشید. چه گشت و گذاری میشد فردا. پشت چراغ قرمز که ایستاد تازه یاد ارشیا افتاد. موبایلش را برداشت و با او تماس گرفت:
جانم؟
سلام آقایی خوبی؟
الان که صداتو شنیدم توپ توپم.
ترنج به چراغ قرمز که شماره هایش داشتند معکوس به صفر نزدیک میشدند نگاه کرد و گفت:
کجایی الان؟
من خونه شما.در حال اجرای اوامر جناب عالی.
چه خوب. پس لازم نیست ماشین و ببرم در خونه تون.
یه لحظه فکر کردم خوشحال شدی من اینجا موندم.
ترنج موبایلش را دست به دست کرد و اماده حرکت شد.
اون که بله. کلی باهاتون کار دارم.
صدای ارشیا بدجنس شد:
واقعا؟
ترنج داد زد:
ارشیا؟
ارشیا با خنده گفت:
جانم چرا داد می زنی.
ترنج هم خندید و گفت:
سبز شد. فعلا خداحافظ
به سلامت ترنجم.
ترنج راهنما زد و به به چپ پیچید و راهش را به سمت خانه ادامه داد. باید یک نقشه اساسی می ریخت که مهتاب خیلی جا نخورد. بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:
حالا خوردم خورد. من باید این دوتا رو به هم برسونم. من در برابر جامعه مسئولم.
بعد با خنده برای خودش سر تکان داد و کمی بیشتر پایش را روی گاز فشرد.
با سر خوشی از ماشین پیاده شد و دزد گیر را زد و رفت سمت در خانه. خودش هم حیران مانده بود چطور این همه هیجانش را کنترل کرده و بلایی سر ماشین ارشسیا نیاورده است.تا مقابل ساختمان دوید و در را باز کرد. کسی پائین نبود کفش هایش را در آورد و بدون اینکه آنها را توی جا کفشی بگذارد دوان دوان از پله بالا رفت و یک راست سراغ اتاق ماکان رفت.در را با شدت باز کرد و در حالی که نفس نفس می زد سلام کرد.
سلام.
ارشیا نگران نیم خیز شد و گفت:
ترنج چی شده؟
ترنج چادرش را برداشت و روی کاناپه ولو شد و گفت:
صبر کن نفسم بیاد سر جاش.
ماکان ابرویی بالا انداخت و گفت:
نکنه ماشین ارشیا رو زدی له کردی؟
ترنج چشم غره ای به او رفت و یکی دو نفس عمیق کشید و گفت:
نخیر اصلانم اینجوری نیست.
ارشیا کلافه گفت:
اتفاق بدی که نیافتاده؟
ترنج دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت:
نه اتفاقا خیلی هم برای بعضی ها خوبه
و به ماکان نگاه کرد و سرخوشانه خندید. ماکان و ارشیا هر دو با کنجکاوی به او نگاه کردند بالاخره نفس ترنج سرجایش برگشت و گفت:
من و مهتاب فردا می خوایم بریم ارگ خرید.
ارشیا با تعجب گفت:
ارگ؟
ترنج مقنعه اش را هم از سر کشید و گفت:
می خواد بره لباس زمستونی بخره.
ماکان تمام حواسش را به ترنج داده بود و کلمات را از دهانش می بلعید.
حالا چرا ارگ؟
مهتاب خودش گفت.
بعد ترنج با هیجان از جا بلند شد و گفت:
ماکان قراره بریم بستنی سنتی بخوریم یا فالوده. تو هم باید بیای؟
من؟
ترنج دستی به پیشانی اش زد و گفت:
عین شفته می خوای تو اتاقت وا بری خوب باید یه خودی نشون بدی دیگه.
بعد رو به ارشیا کرد و در حالی که لبش را می جوید گفت:
بد می گم؟
ارشیا دست به سینه و با لذت به او نگاه کرد و گفت:
نه اتفاقا خیلی هم خوب می گی.
بعد رو با ماکان اضافه کرد:
واقعا صفت شفته بهت خیلی میاد.
ماکان به هر دو نگاه دلخوری انداخت و گفت:
واقعا خجالتم می دین از این همه محبت.

ترنج مشغول باز کردن دکمه هایش شد و در همان حال گفت:
خوب جای اینکه پاشی یه فکری بکنی اینجا غمبرک زدی.
بابا بذارین من ببینمش چشم خودم می دونم چکار کنم. توقع دارین برم زیر پنجره خوابگاهش گیتار بزنم شعر عاشقانه بخونم.
ترنج و ارشیا از لحن او زیر خنده زدند. ماکان فقط نگاهشان کرد و سر تکان داد ترنج دوباره روی مبل ولو شد و گفت:
نخیر لازم نیست بری براش آواز بخونی باید یه نقشه اساسی بکشیم.
ارشیا به ژست ترنج خندید و گفت:
اینو انگار می خواد گاو صندوق بانگ مرکزی و بزنه.
ماکان محکم توی پشت ارشیا کوبید که باعث شد چند سانتی متری به جلو بپرد و گفت:
این از اونم مهتره.
ارشیا از روی شانه دستش را رد کرد و روی کتفش گذاشت و گفت:
خیلی خوب بابا. ندید بدید.
خیلی زود یادت رفته خودتو گم و گور کرده بودی بعدم اومدی پیش من گریه می کردی من ترنج و می خوام.
ارشیا با نگاه شیفیته ای ترنج را نگاه کرد و گفت:
اصلانم یادنم نرفته گریه که سهله حاضر بودم هر کار دیگه ام بکنم که ترنج بله و بده.
ترنج لبخند گرمی به ارشیا زد و خیره اش شد. ماکان اول نگاهی به ارشیا و بعد هم به ترنج انداخت و بعد در حالی که ارشیا را هل می داد گفت:
مثل اینکه قرار بود برای فردا برنامه بریزیم.
ترنج نگاهی به ماکان انداخت و گفت:
من فقط می تونم با هم رو به روتون کنم دیگه خودت میدونی با بقیه اش.
ماکان با خوشحالی گفت:
تو من و ببر پیش مهتاب دیگه نمی خواد کاری بکنی.
ارشیا هم دست هایش را به هم کوبید و گفت:
خوب برنامه چیه؟
**
ترنج زیر چشمی به مهتاب نگاه کرد مدام نگران بود که همین اول کار نقشه شان لو برود. قرار بود بعد از کلاس سراغ ارشیا بروند و ماشین را بگیرند.
مهتاب تمام حواسش به استاد بود که داشت برای ژوژمان پایان ترم برای بچه ها خط و نشان می کشید. مهتاب کلافه تکیه داد و آرام گفت:
من کلی کار نیمه تموم دارم. فکر کنم این ترمی بد جور گند بزنم.
ترنج دستش را زیر چانه اش زد و به ا ونگاه کرد:
بخاطر شرکته؟
مهتاب سری تکان داد و گفت:
همه چی قاطی شد این ترم.
ترنج دوباره به ساعتش نگاه کرد. چیزی به پایان ساعت کلاس نمانده بود. زیر چشمی به مهتاب نگاه کرد فعلا همه چیز عادی بود. وقتی استاد بالاخره با نق زدن های بچه ها پایان کلاس را اعلام کرد ترنج با سرعت از جا پرید:
پاشو بریم.
مهتاب وسایلش را زیر بغلش زد و گفت:
با استاد هماهنگ کردی نکنه ماشین شو لازم داشته باشه.
ترنج چادرش را سرش کرد و گفت:
لازم داشته باشه بالاخره یک روز سهم خانمش از ماشینش نمی شه؟
بعد از این حرف هر دو از کلاس خارج شدند. ارشیا توی اتاقش منتظر ترنج بود. مهتاب با سلام وارد شد وارشیا هم به گرمی جوابش را داد. ترنج رفت کنار ارشیا و گفت:
سوئیچ و بده ما بریم دیگه.
ارشیا سوئیچ را از جیب کتش در آورد و به او داد و گفت:
دیگه تنها تنها می خوای بری بستنی بخوری.
ترنج خنده بدجنسی کرد و گفت:
تنها نیستم مهتاب هم باهامه.
مهتاب لبخندی زد و گفت:
ببخشید استاد بینتون جدایی انداختم.
ارشیا سری تکان داد و گفت:
شوخی کردم برین خوش بگذره.
ترنج و مهتاب بعد از خداحافظی از اتاق ارشیا خارج شدند. ترنج با دقت ماشین را از پارک در اورد و به مهتاب که در کنارش نشسته بود و داشت کمربندش را می بست گفت:
اخرش من یه بلایی سر این ماشین می آرم. با این دست فرمون وحشتناکم.
مهتاب با تاسف به ترنج گفت:
خوبه لااقل رانندگی بلدی. من و چی میگی که هیچی به هیچی.
ترنج در حالی که تمام حواسش به جلو بود گفت:
خوب چرا نمی ری دنبال گواهینامه کلاس هاشو که بری یاد میگری.
مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:
گوهینامه بگیرم که چی و برونم. ما که ماشین نداریم.
ترنج خیلی خونسرد گفت:
بالاخره رانندگی بلد باشی یه جایی به دردت می خوره. لازم نیست حتماخودت ماشین داشته باشی.
مهتاب لبش را چند بار جوید و فقط اه کشید و به بیرون خیره شد.
ترنج برای اینکه از جای پارک خیالش راحت باشد نرسیده به بازار توی اولین جای پارکی که دید ماشین را پارک کرد. مهتاب اعتراض کنان گفت:
هنوز یه خورده مونده ها.
ترنج ترمز دستی را کشید و گفت:
می دونم ولی اونجا یه فسقل جای پارک به زور گیر میاد. منم این گنده بک و چه جوری پارک کنم توقع نداری که پارک دوبل برم. همین پارک معمولی هم کج و کوله در میاد چه برسه به پارک دوبل اونم با این اسکانیا.
مهتاب پیاده شد و گفت:
واقعا که ترنج تو باید الان دست فرمونت حرف نداشته باشه.
ترنج هم پیاده شد و دزد گیر را زد و گفت:
چرا؟ چه ربطی داره؟
مهتاب کوله اش را انداخت و گفت:
تو الان یک ساله گواهینامه داری قبلشم که ماشین داشتین دیگه باید خوب بلد باشی.
ترنج رفت سمت مهتاب و در حالی که چادرش را درست می کرد گفت:
من درسته یک سال گواهینامه دارم ولی خیلی نمی شینم. کو ماشین باید اینقدر التماس بابا و ماکان بکنم تا یه بار ماشینشون و بدن. ولی ارشیا قربونش برم فقط کافیه لب تر کنم.
و خندید. مهتاب در حالی که دست هایش توی جیب سوئی شرتش بود با آرنج ضربه ای به ترنج زد و گفت:
نمیری از خوشی.
وای دلم براش تنگ شد. کاش گفته بودم اونم بیاد با هم بستنی بخوریم.
مهتاب با اعتراض گفت:
ترنج!
خوب چیه؟ تو حال منو نمی فهمی باید یکی مثل ارشیا تو زندگیت پیدا بشه تا بفهمی من چی می گم. یکی که همه فکرش تو باشی. بخاطر اخمت اخم کنه برای لبخندت بخنده کسی که باهاش احساس بودن کنی.
لحن ترنج مهتاب را هم به خلسه خوبی برده بود.
می دونی ترنج وقتی یکی پیدا میشه که تو میشی همه دنیاش احساس می کنی تمام دنیا مال توه. احساس مهم بودن می کنی . احساس یه امنیت شیرین. یه نوع آرامش که هیچ جا تا حالا تجربه اش نکردی.
مهتاب توی فکر بود. چقدر لحن ترنج پر احساس بود به قدری که مهتاب هم همان لحظه آرزو کرد هر چه زودتر طعم عشق را بچشد.
وارد ورودی بازار شدند حمام گنج علی خان همان ابتدای ورودی بود ترنج با خنده گفت:
بریم بازدید؟
آره من خودم و توی همون خزینه اش غرق می کنم راحت شم.
بعد هر دو خندید و با هم داخل ورودی سرک کشیدند. سربازی روی صندلی نشسته بود و چهره اش حسابی کسل بود. ولی با دیدن ترنج و مهتاب نیشش تا بنا گوش باز شد. شاید به ذهنش زده بود که با آن ریخت و قیافه و لباس مورد توجه دو دختر قرار گرفته.
ترنج دست مهتاب را گرفت و کشید و گفت:
طرف چه ذوقی کرد فکر کنم خیال کرده عاشقش شدیم.
مهتاب با بی خیالی گفت:
چکارش داری بچه رو تو شهر غربت بذار دلش خوش باشه.
ترنج خندید و پشت سر مهتاب وارد اولین مغازه که دیده بودند شد. تا ظهر توی مغازه ها این طرف و آن طرف رفتند و مهتاب چیزی را که می خواست پیدا نکرد. در عوض ترنج ده مورد را نشان کرد که در اولین فرصت با پول کافی بیاید و بخرد.
آخر سر هم ترنج کلافه به مهتاب گفت:
من خسته شدم. دیگه بریم بستنی بخوریم.
مهتاب دستی به کمر زد و گفت:
ولی من که هنوز چیزی نخریدم.
وای بذار بریم یه بستنی بخوریم دوباره میایم.
مهتاب بالاخره قبول کرد و ترنج با خوشحالی دور از چشم مهتاب به ارشیا تک زد. بالاخره رسیده بودند به مرحله اجرای نقشه شان.
داشتند یکی از مغازه ها را ترک می کردند که موبایل ترنج زنگ خورد. ترنج که می دانست ارشیاست ولی با این حال با بی خیالی موبایلش را بیرون کشید و بعد از دیدن نام ارشیا با هیجانی بیش از حد که مقداری از ان ناشی از کاری بود که قرار بود انجام دهند گفت:
وای ارشیاست.
مهتاب با ابرویی بالا رفته او را نگاه کرد و ترنج هم بعد از اینکه برای او زبان در اورد موبایلش را جواب داد:
سلام عزیزم.
ارشیا با خنده جواب داد:
سلام. فدای اون عزیزم گفتنت. همه چی مرتبه؟
ترنج نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:
آره. چطور؟
پس ما هم بیایم دیگه؟
ترنج برای اینکه سرنخ را دست مهتاب بدهد در جواب ارشیا گفت:
حالا حتما می خوای بیای؟
ارشیا با خنده گفت:
خودت گفتی؟ نیایم.

ترنج با حرص گفت:
ارشیا.
آها بله فهمیدم داری فیلم میای.
از دست تو.
بعد اضافه کرد:
پس زود بیا ما داریم می ریم بستنی بخوریم بلدی که.
باشه اومدیم.
خداخافظ.
خداحافظ عزیز.
ترنج موبایلش را توی کیفش برگرداند وبدون اینکه به مهتاب نگاه کند گفت:
ارشیا بود. گفت اونم میاد. یعنی چی من بدون اون بستنی بخورم.
مهتاب سری تکان داد و گفت:
بستنی بهونه اس می خواد ور دل جناب عالی باشه.
ترنج نیشش باز شد و گفت:
آره. ولی منم بدون اون مزه ام نمی داد.
مهتاب برگشت و با تعجب گفت:
ترنج!
خوب چیه به دلم نمی چسبه چکار کنم.
مهتاب دست او را گرفت و کشید:
بریم بابا.
ترنج نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
فکر کنم خیلی اومدیم. حالا باید یه ربع ساعتی برگردیم.
مهتاب در حالی که جاخالی می داد تا پسری که از رو به رو می آمد به او تنه نزند گفت:
آره. این ارگ بدیش همینه که خیلی درازه. ما با بچه ها که میام اول می ریم بستنی می خوریم بعد تا تهش می ریم. بعد از سر مشتاق با تاکسی می ریم خوابگاه.
پس چرا من گفتم بریم اول بستنی بخوریم گفتی نه.
خوب فکر نمی کردم این همه بیایم جلو. می خواستم زود برگردیم که به کلاس عصر هم برسیم.
خیلی خوب دیگه نمی خواد غر بزنی؟
من کی غر زدم؟ترنج خانم شما به عشق نامزدتون انرژی گرفتین و دارین چهار نعل می تازین ولی من از خستگی در حال مردنم.
الان داری همین کارو می کنی.
و همانجور بی خیال ادامه داد:
این یه نوع غر زدنه.
مهتاب تنه ای به او زد و گفت:
مسخره.
بالاخره رسیدند ترنج جلوی در قهوه خانه سنتی که بستنی و فالوده هم داشت ایستاد و گفت:
صبر کن ببینم ارشیا کجاست.
مهتاب هم دست هایش را توی جیبش کرد و کنار دیوار ایستاد که توی راه جمعیتی که در حال رفت و آمد بودند نباشد.
بوی زیره و دارو های گیاهی که از عطاری نزدیک به مشام می رسید فضا را پر کرده بود. یک زن کمی آن طرف تر بساط پهن کرده بود و داشت کیسه و سنجاق و سنگ پا و از این دست خرت و پرت ها می فروخت.مهتاب نگاهش را دور چرخاند و توی مغازها را نگاه کرد حواسش به ترنج نبود که داشت با تلفن صحبت می کرد. داشت با خودش فکر می کرد همان پالتو مشکی چهار خانه را بخرد قیمتش کمی بالا بود ولی جنس خوبی داشت.یکی دو تا نیم تنه قشنگ هم دیده بود که مردد بود کدام را انتخاب کند ولی باز هم از بین همه ذهنش همان پالتوی مشکی را علامت می داد. سرش را پائین انداخت و با پایش مقداری از خاک های روی زمین را این طرف و آن طرف کرد.
اگر یکی از آن نیم تنه ها رامی خرید می توانست با پولی که پدرش داده یک شوار کتان ارتشی هم برای خودش بگیرد.از همان هایی که چهار تا جیب دارند. چقدر دلش از ان شلوار ها می خواست.توی فکر بود که با صدای سلام آشنایی سرش را بلند کرد. چشم هایش ناخودآگاه رنگ تعجب گرفت. ماکان دست به جیب درست مقابلش ایستاده بود. ماکان توی بازار ارگ چکار می کرد؟
نگاهش را به سمت ارشیا چرخاند. ترنج و ارشیا دست به دست کنار هم ایستاده بودند و بدون توجه به او با هم خوش و بش می کردند. ماکان وقتی نگاه متعجب او را دید همانطور که از قبل همانگ کرده بودند گفت:
ببخشید مزاحم شدم تقصیر ارشیا بود.
مهتاب دوباره نگاهش را روی ماکان برگرداند. هول شده بود و تازه یادش آمد سلام نکرده:
ببخشید سلام.
ماکان لبخند زد و مهتاب نمی دانست چرا اینقدر از حضور ماکان دارد دمای بدنش بالا می رود. ماکان در حالی که به او خیره شده بود ادامه داد:
ارشیا از وقتی ترنج اومده هی به من نق زده که می خواد بره پیش ترنج برای همین به من پیله کرد برسونمش منم دیدم حالا که اون جمع دوستانه شما رو خراب کرده خوب منم بیام بستنی بخورم. اشکال نداره که؟
مهتاب صاف ایستاد و مقنعه اش را که کاملا مرتب بود دوباره ناخوداگاه مرتب کرد و درحالی که داشت سعی می کرد صدایش هیچ لرزشی نداشته باشد گفت:
نه خواهش می کنم چه اشکالی.
ماکان باز هم لبخند زد.مهتاب یک بار دیگر به چهره بی خیال ترنج نگاه کرد. نمی دانست چرا آمدن ماکان را نمی توانست برای خودش توجیه کند. لبش را گاز گرفت. می ترسید ماکان جلوی ارشیا و ترنج حرفی بزند و یا کاری بکند که انها چیزی بفهمند.دست هایش را توی جیبش مشت کرد. مانده بود چکار کند حرفی بزند یا نه که ترنج به طرفش امد و گفت:
ببخشید دیگه این دو تا الان یه ده سالی هست به هم وصلن هر جا می رن با همن.
ارشیا با خنده اضافه کرد:
من که دیگه به این وصل نیستم ولی ماکان من و ول نمی کنه.
مهتاب در حالی که سرش پائین بود لبخند زد و گفت:
فکر کنم صبح روتون نشد بگین خانمتون و نبرم.
ارشیا دست ترنج را فشرد و گفت:
نه دیگه من که حوصله بازار رفتن ندارم شما خانما هی می خواین مغازه ها رو بالا و پائین کنین. من همون موقع برنامه ریزی کردم بیام باهاتون یه بستنی بخورم. اما بعد خرید.
پس خوب شد من نذاشتم چون ترنج اول می خواست بستنی بخوره.
ارشیا به ترنج نگاه کرد و او هم چشمکی به ارشیا زد. ماکان هم دید و لبخند زد. ترنج هر کار کرده بود که مهتاب به حضور ناگهانی آنها شک نکند.
ماکان همانجور که دست هایش توی جیبش بود گفت:
خوب نمی خواین بریم تو.
ارشیا دست ترنج را کشید و گفت:
چرا بریم.
و بدون اینکه منتظر ماکان و مهتاب بماند از در ورودی چوبی وارد شد. ماکان نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:
بی ادب یه تعارف هم نزد.
بعد با دست به در اشاره کرد و گفت:
بفرما مهتاب خانم.
مهتاب هم با خجالت سری تکان داد و گفت:
نه خواهش می کنم.
که ترنج سرش را بیرون کرد و گفت:
بیاین دیگه یک ساعت دارین به هم تعارف می کنین.
ماکان هم به مهتاب گفت:
خانما مقدمن.
مهتاب دوباره دستی به مقنعه اش کشید و در حالی که ببخشید آرامی می گفت وارد شد. ماکان هم که توی دلش از شوق پر شده بود پشت سرش وارد شد و هزار بار به جان ترنج دعا کرد با این نقشه اش خواهری را در حق او تمام کرده بود.وقتی از راهروی ورودی وارد سالن اصلی شد ترنج و ارشیا بالای یکی از سکوها روی یک تخت نشسته بودند. ولی مهتاب مردد مانده بود که برود یا بماند ماکان با دیدن او گفت:
چرا نمی رین؟
مهتاب نگاهی به تخت انداخت و گفت:
ترسیدم مزاحمشون بشم. تازه پیش هم نشستن.
ماکان با خنده گفت:
خوب عیب نداره حالا جفتمون می ریم مزاحمشون می شم.
مهتاب لبخند زد و سری تکان داد. ماکان با دست اشاره کرد:
پس بریم.
مهتاب راه افتاد و ماکان هم در کنارش از روی شانه نگاهی به مهتاب انداخت. از اینکه در کنارش بود احساس خوبی داشت. ارشیا با دیدن انها گفت:
بفرما اینم مهتاب خانم و ماکان خان.
ماکان نگاهی به ان دو انداخت که کفش هایشان را در اورده بودند و چهار زانو روی تخت نشسته بودند و یک طرف تخت را کامل اشغال کرده بودند.با کنایه گفت:
بد نگذره.
ارشیا که دست ترنج توی دست هایش بود با سر خوشی گفت:
برعکس خیلی هم خوش می گذره.
مهتاب هم نگاهی به ترنج انداخت مثل اینکه اصلا تصمیم نداشت از جایش تکان بخورد. ناچار مهتاب گوشه دیگر تخت نشست و ماکان هم بدون اینکه کفش هایش را در بیاورد با رعایت فاصله کنارش جا گرفت.این کارش باعث شد که مهتاب نفس راحتی بکشد ولی از این همه نزدیکی به ماکان تقریبا به حال سکته بود.مهتاب کمی بیشتربه سمت ترنج خزید تا کمی بیشتر جا برای ماکان باز شود. و با همان لحن آرام گفت:
آقا ماکان راحت باشین.
ماکان به مهتاب که دو زانو نشسته بود تا برای او جای بیشتری باز کند نگاه کرد و گفت:
ممنون من اینجوری راحت ترم شما راحت بشینین اینجوری پاهاتون خسته می شه.
مهتاب در یک لحظه خودش را لعنت کرد که چرا به راحتی ماکان فکر کرده که او هم این حرف را بزند. ترنج و ارشیا که ظاهرا بی خیال بودند ولی مهتاب باز هم خجالت زده شده بود. او هم چهار زانو نشست.ترنج برای انکه فضا را از ان حالت خارج کند گفت:
خوب خوب...من که فالوده می خوام با کلی یخ.
ارشیا با تعجب گفت:
ترنج تو این هوا. من فکر کردم یه بستنی کوچولو می خوای بخوری.
اصلا حرفشم نزن. اینجا فقط فالوده می چسبه مگه نه مهتاب؟
مهتاب مردد به ارشیا نگاه کرد و بالاخره او هم حرف دلش را زد:
منم فالوده رو ترجیح می دم. چون یک بار بستنی خوردم چیز خاصی نیست بستنی شون ولی فالوده اش عالیه.
ترنج با خوشحالی گفت:
خوب دو به....
و به ماکان نگاه کرد و گفت:
تو هم که فالوده نه؟
ماکان گفت:
تا وقتی فالوده باشه کی بستنی می خوره.
می دونستم.
و رو به ارشیا گفت:
پس سه به...
ارشیا با حالت خاصی گفت:
خوب حقیقتش منم فالوده رو ترجیح میدم.
با این حرفش هر چهار نفر خندیدند. و ماکان رفت تا سفارش فالوده ها را بدهد. ترنج رو به مهتاب گفت:
ماکان عاشق فالوده کرمانیه. باور نمی کنی تو تابسون هر روز توی خونه ما داریم فالوده می خورم. می ره دو سه کیلو می خره. مامان خودش شربتشو درست می کنه. ولی مثل بیرون نمی شه بازم.
ماکان بعد از چند دقیقه برگشت. ارشیا رو به او گفت:
بیام کمک؟
ماکان یک وری روی تخت نشست و گفت:
نه شما زحمت نکش خسته می شی.
خوب باشه حالا که اصرار می کنی نمی کشم.
بچه پرو.
مهتاب به حرف های انها لبخند زد و ماکان غرق تماشای چهره اش شد.گارسون که با سینی فالوده ها رسید ماکان مجبور شد نگاهش را از مهتاب بگیرد. کاسه های چینی گل سرخی که تویشان دانه های سفید فالوده با یخ لب پر می زد. و بوی گلابشان حسابی اشتها برانگیز بود. ماکان کاسه ها را یکی یکی از توی سینی برداشت و اولینش را جلوی مهتاب گذاشت.
بفرما.
بعدی را به ترنج داد و بعد هم ارشیا آخرین را هم برای خودش برداشت و گفت:
گفتم برا من دوبل بریزه فالوده شو.
ودر حالی که ان را با قاشقش به آرامی به هم می زد گفت:
فالوده باید ملاتش زیاد باشه والا آب و شکرش که مزه نداره. و قاشق را از دانه های فالوده پر کرد و به دهان برد. مهتاب کاسه اش را به دست گرفت و با قاشق ان راکمی هم زد. از اینکه ماکان جلوی ترنج و ارشیا حرفی نزده بود احساس راحتی می کرد.قلبش با ریتم آرام تری می زد. نوعی هیجان خاص را توی خودش تجربه می کرد. هیجانی که حضور ماکان تنها دلیلش می توانست باشد.مهتاب با لبخند به کاسه اش خیره شده بود و هنوز داشت آن را به هم می زد که ترنج زد به پایش و گفت:
بخور دیگه. چکار می کنی؟ چیز خنده داری اون تو دیدی؟
مهتاب لبش را گاز گرفت. نفهمید کی خنده روی لبش آمده. باید چیزی می گفت و خنده اش را توجیه می کرد.سرش را بالا اورد و گفت:
یاد مامانم افتادم.
بعد خندید و مقداری از فالوده اش را خورد. ترنج با تعجب گفت:
خوب کجاش خنده داره؟
مهتاب دوباره یک قاشق پر کرد و سر کشید و گفت:
اخه مامانم خودش درست می کنه از این فالوده ها.
ماکان دست از خوردن کشید و با تعجب گفت:
واقعا؟
مهتاب نیم نگاهی به او انداخت و لبخند زدو سر تکان داد:
بله.
ماکان با حسرت گفت:
ای ول حتما طول سال فالوده می خورین.
مهتاب با تعجب گفت:
نه چرا اینجوری فکر می کنین.
خوب تو زمستون زیاد پیدا نمیشه فالوده که بخوای بخری.
ترنج پرید وسط حرفشان:
حالا این کجاش خنده داره.
لبخند مهتاب پر رنگ تر شد خدا را شکر خاطره ان روز توی ذهنش آمده بود وگر نه چیزی برای گفتن نداشت:
نه اون که خنده نداره. یاد روزی افتادم که می خواست به من یاد بده چه جوری فالوده درست کنم.
ماکان با دقت به او گوش می داد.
وقتی داری نشاسته رو با اب می جوشونی باید بالای سرش وایسی و مدام همش بزنی. وگر نه خراب میشه.
مهتاب با خنده اضافه کرد. خوب دیگه منم نمی دونستم تا مامان رفت من پشت سرش رفتم بیرون و وقتی برگشتم دیدم نشاسته ها داغون شدن. همین دیگه مامان به بابا قول داده بود فالوده درست کنه که اونجوری شد و نشد. بعد از اون روز هر بار مامان به بابا قولشو می داد بابا می گفت باز می خوای بدی دست مهتاب و دل و ما رو بسوزونی.
ماکان با شوق پرسید:
الان یعنی بلدی..ن؟
مهتاب مقداری از فالوده اش را خورد و گفت:
آره خیلی آسونه. فقط حوصله می خواد.
ترنج با بدجنسی تمام گفت:
خوش به حال آفاتون اون از آشپزی اینم از فالوده دیگه چی بلدی؟
مهتاب لبش را گاز گرفت و سرش را پائین انداخت. توی دلش برای ترنج خط و نشان کشید که مثل لاکپشت قصه مرغابی و لاکپشت دهانش را بی موقع باز کرده ولی عوض خودش او را به دردسر انداخته.در عوض حرکت مهتاب ماکان با ذوق خندید که باعث شد ارشیا برایش چشم غره برود و او هم خنده اش را جمع کند. بعد هم کنار گوش ترنج گفت:
جلوی من از این حرفا نزن خجالت می کشه بنده خدا.
ترنج لبش را گاز گرفت و سر تکان داد. ارشیا برای عوض کردن بحث گفت:
مگه عصر کلاس ندارین؟
ترنج جواب داد چرا.
ارشیا به ساعتش نگاه کرد و گفت:
خوب الان که نزدیکه دوازدهه. کارتون تمام شده؟
باز هم ترنج جواب داد:
نه هنوز مهتاب هیچی نخریده.
مهتاب با شرم نگاهی به ارشیا انداخت و گفت:
ببخشید اگر برنامه ای دارین من مزاحمتون نمی شم. خودم تنها می رم.
نه خواهش می کنم. فقط نهار و چکار می کنین. خیلی وقت ندارین.
ترنج به مهتاب نگاه کرد:
نظرت چیه؟
مهتاب گفت:
من می رم همون نیم تنه مشکی رو می خرم. به نظرم خوبه.
پس اون پالتوه چی؟
نه اونو نمی خوام فعلا همون نیم تنه قشنگه با بقیه پولم می خوام شلوار بخرم.
یادته کجا بود؟
آره.
پس خیلی کارمون طول نمی کشه.
ارشیا گفت:
خوب می تونیم بیایم اینجا نهار بخوریم. مهمون من.
ماکان ته فالوده اش را هم سر کشید و گفت:
نه امروز چون من آویزونتون شدم دنگم نرم خودم نهارم بهتون میدم.
ارشیا اصرار نکرد و گفت:
باشه مهمون ماکان. خوب اگه فالوده تون و خوردین بریم سراغ خرید.
ترنج ته کاسه اش را به سمت ارشیا گرفت و گفت:
من سیر شدم.
ارشیا با یک حرکت باقی مانده فالوده ترنج را سرکشید و گفت:
اینم از این.
مهتاب هم با عجله بقیه فالوده اش را خورد و و منتظر به بقیه نگاه کرد. ترنج با خوشحالی به ارشیا گفت:
وای ارشیا من یه لباس خوشکلی دیدم بریم با هم ببینیمش.
ارشیا بلند شد و مشغول پوشیدن کفش هایش شد و در همان حال گفت:
بریم.
مهتاب دلش نمی خواست مزاحم انها شود. برای همین چیزی به ترنج نگفت. ماکان بلند شد و اجازه داد مهتاب از تخت پائین بیاید و کفش هایش را بپوشد. ترنج بازوی ارشیا را گرفت و گفت:
مهتاب بیا بریم.
مهتاب کوله اش را هم انداخت و گفت:
نه شما برین من باید برم جلو تر شما بخاطر من حیرون میشین.
ترنج دست او را گرفت و کشید و گفت:
بیا بریم خودتو لوس نکن.
در تمام مدت ماکان در سکوت به حرف های ان ها گوش می داد. هنوز وقتش نرسیده بود که او حرفی بزند. مهتاب همراه انها راه افتاد و ماکان هم پشت سرشان. بازار خلوت تر شده بود و بعضی مغازه ها در حال تعطیل کردن بودند.
مهتاب کمی عقب تر از ترنج و ارشیا راه می رفت و ماکان خودش را با او هم قدم کرده بود و بدون هیچ حرفی فقط کنارش قدم بر می داشت.
ترنج جلوتر ایستاد. بعد برگشت و گفت:
من اینجا کار دارم.
و با دست یکی از مغازه ها را نشان داد. مهتاب با عجله گفت:
باشه شما برو من خودم تنها می رم.
قبل از اینکه ترنج دهان باز کند. ماکان با جدیت گفت:
من باهاتون میام.
ترنج نیم نگاهی به مهتاب انداخت و دست ارشیا را گرفت و گفت:
پس قرار توی قهوه خونه برا نهار.
و فرصت هیچ مخالفتی به مهتاب نداد و با ارشیا وارد مغازه شد.مهتاب چند لحظه ای همانجا ماند و بعد گفت:
می تونم خودم برم. مزاحم شما نمی شم.
مزاحم نیستی. خودت که می دونی.
لحن ماکان تغییر کرده بود و خودمانی تر شده بود. و با این جمله اش به او حرف های آن روزش را یادآوری کرده بود.
مهتاب بندهای کوله اش را توی مشت فشرد و با سکوت راه افتاد. ماکان نفس راحتی کشید و همراهیش کرد. مهتاب کلا حواسش پرت شده بود.اینکه ماکان در سکوت کنارش راه می رفت حس خوبی داشت. نگرانی های اولیه اش از بین رفته بود. ماکان هیچ مرزی را نشکسته بود. پس جایی برای مخالفت نبود.به مغازه مورد نظرش که رسید ایستاد:
اینجاست.
ماکان کنار در ایستاد تا مهتاب وارد شود. مهتاب مستقیم به سمت قسمتی از مغازه رفت و یک پالتونیم تنه مشکی را از بین لباس های روی رگال بیرون کشید.
یک نیم تنه مشکی ساده بود که یقه انگلیسی دو دکمه داشت. روی سینه تنگ بود از روی کمر گشاده شده بود. ماکان به سمت او رفت و گفت:
انتخاب کردی؟
بله.همینه.
ماکان به لباس توی دست مهتاب نگاه کرد و گفت:
ترنج که گفت پالتو.
نه همین خوبه.
و با نگرانی به سمت پیشخوان رفت و لباس را روی ویترین گذاشت. ماکان خودش را میان لباس ها سرگردم کرد. دلش نمی خواست موقعی که مهتاب دارد پول پالتو را حساب می کند دور و برش باشد.خیلی افتضاح بود که او کنارش باشد و مهتاب خودش پول لباسش را حساب کند. البته مطمئن بود که مهتاب از این کار هیچ خوشش نمی آید.برای همین به او نزدیک نشد و خودش را با کلاه های مردانه ای که به دیوار برای نمونه زده بودند سرگردم کرد در حالی که تمام حواسش به مهتاب و حرف هایی بود که با فروشند رد و بدل می کردند.
مهتاب که دید ماکان کاری به کارش ندارد با خیال راحت پول لباسش را داد و طبق معمول اصلا چانه نزد. اصلا از این کار خوشش نمی آمد. دوستانش را دیده بود که چقدرسر پانصد تومن بالا و پائین با مغازه دار کل کل می کنند.
بعضی از آنها که انگار از خدا خواسته این وسط هر چه دل تنگشان می خواست می گفتند و دو طرف با خنده ادامه می دادند. گاهی یادشان می رفت دارند سر قیمت چانه می زنند نه این که درد و دل کنند.
مهتاب پاکت لباس را با تشکر آرامی از مرد فروشنده گرفت و به ماکان نگاه کرد. ماکان به سمت او رفت و گفت:
تمام شد؟
مهتاب ناخودآگاه لبخند گرمی به او زد. خوشش آمده بود که ماکان اصرار نکرده که پول لباسش را بپردازد.هیچ خوشش نمی امد بی خودی به کسی ان هم یک پسر غریبه مدیون باشد.
ماکان از لبخند مهتاب گرم شد. اگر مهتاب نگاهش را نگرفته بود خودش هم نمی دانست تا کی خیره اش میشد. مهتاب آرام گفت:
بریم دیگه.
ماکان دست دراز کرد و گفت:
بده من میارمش.
نه ممنون خودم می تونم.
و بعد به سمت در رفت و ماکان نفس عمیقی کشید و پشت سرش خارج شد.
دیگه چی می خواستی؟
یه شلوارم بود ولی دیگه بریم یه روز دیگه میام.
نه بریم. دوباره یه روز دیگه این همه راه کجا بیای.
اخه یه خورده جلو تره.
چقدر تعارف می کنی دختر.
بعد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
کجا بریم؟
مهتاب که اصرار او را دید گفت:
از این طرف.
مهتاب از بین جمعیت که عبور می کرد حواسش بود که کسی به او تنه نزد. مخصوصا پسرهایی که دسته دسته آنجا می چرخیدند و اصلا معلوم نبود چکار دارند. اینقدر بی خیال و بی فکر از کنار افراد عبور می کردند که از هر ده نفر به هشت نفر تنه می زدند.
ماکان حواسش به مهتاب بود برای همین در حالی که سمت راستش را نشان می داد گفت:
شما برو اون سمت من این ور باشم بهتره. کسی از رو به رو میاد به شما تنه نزنه.
مهتاب نگاهی به ماکان انداخت و جایش را با او عوض کرد. ماکان تمام حواسش به مهتاب بود دلش می خواست حمایت و علاقه اش را همه جوره به او نشان دهد. همانجور که به خودش قول داده بود. مهتاب را مال خودش می کرد.
مهتاب با دست یکی از مغازه ها را نشان داد و گفت:
اینجاست.
ماکان هم سری تکان داد و همراه او وارد شد. مهتاب به سمت فروشنده که این بار یک زن میانسال بود رفت و مشخصات شلوار مورد نظرش را گفت.زن با شلوار برگشت و مهتاب به سمت ماکان برگشت و گفت:
ببخشید من اینو امتحان کنم. ممکنه یه کم طول بکشه. وقت که دارین؟
ماکان درحالی که سعی میکرد به او نگاه نکند گفت:
برای تو من همیشه وقت دارم.
مهتاب با شنیدن این جمله دلش هری ریخت. بدون اینکه حرفی بزند به سمت اتاق پرو رفت و خودش را داخل ان انداخت. به دیوار تکیه داد و کوله اش را روی زمین انداخت.
حتی رویش نمی شد که توی آینه به خودش نگاه کند. ماکان داشت با او چکار میکرد؟
دستش را روی سینه اش گذاشت و چند نفس عمیق کشید. شلوار را امتحان کرد و توی آینه به خودش نگاه کرد. قشنگ بود. فقط مانتویش کمی بلند بود و نصف جیب های روی زانو معلوم نبود.
بالاخره وقتش بود که ان مانتوی مشکی جلو بسته را بپوشد. مانتو را مدتی بود که خریده بود از مدلش خوشش امده بود و خریده بودش. ساده بود. یک مانتو مشکی جلو بسته ساده که یقه شل و افتاده ای داشت. دو دکمه بزرگ مشکی رنگ هم جلویش کار شده بود مهتاب دوستش داشت ولی کوتاهیش باعث شده بود تا آن روز نتواند آن را بپوشد. خصوصا با ان شلوار های لی تنگ.
ولی این شلوار به اندازه کافی گشاد بود که پوشیدن ان مانتو زیاد هم بد نباشد.
از اتاق پرو که بیرون امد ماکان را دید که دست به سینه منتظرش ایستاده. با لبخند از او پرسید:
خوب بود؟
مهتاب با یادآوری حرف ماکان با خجالت گفت:
بله همین خوبه.
بعد به سمت فروشنده رفت و گفت:
اینو می برم.
زن لبخندی زد و گفت:
مبارک باشه.
بعد شلوار را تا زد و توی پاکت گذاشت. مهتاب کیف پولش را از کوله اش بیرون اورد وگفت:
چقدر شد؟

زن نگاهی به ماکان انداخت که کمی دور تر ایستاده بود و دست هایش توی جیبش بود بعد به مهتاب قیمت را گفت. مهتاب هم پول را شمرد و روی میز گذاشت. زن پول ها را برداشت و با لحن دلخوری گفت:
چه مردایی پیدا میشن.
مهتاب لبش را گاز گرفت و از گوشه چشم به ماکان نگاه کرد. فک ماکان منقبض شده بود و معلوم بود این حرف برایش گران تمام شده. مهتاب خودش را مقصر می دانست. دلش نمی خواست ان زن درباره ماکان فکر بدی بکند.
مغزش شروع به پردازش کرد باید چیزی می گفت. نباید اجازه می داد ماکان دلخور شود. برای همین با لبخند پاکت را برداشت و گفت:
نه ایشون از اون مردا که شما فکر می کنین نیست. بخاطر یک سری شیطنت کیفشو امروز توقیف کردم جریمه اش هم این بود که همراه من بیاد خرید اونم بدون پول.
ماکان از لحن گرم و خودمانی مهتاب شوکه شده بود و خیره خیره مهتاب را نگاه می کرد.زن از توضیح مهتاب انگار حالش بهتر شد و اخمش کم کم باز شد. او هم به مهتاب لبخندی زد و گفت:
حالا زیاد بش سخت نگیر. مردا رو این چیزا خیلی حساسن. خودت می دونی که.
مهتاب سرتکان داد و تشکر کرد. زن با همان لبخند گفت:
ان شاا...به شادی بپوشی.
و به ماکان که مثل مجسمه همانجا خشک شده بود اشاره کرد و گفت:
من این بار ضمانتش و می کنم کیقشو بده.
مهتاب داشت قلبش می امد توی دهنش. حالا کیف از کجا می اورد. بهتر بود زودتر بروند تا گند دروغش بالا نیامده. به سمت ماکان رفت و با همان لبخند گفت:
چشم بخاطر شما.
و بدون اینکه به چشم های ماکان نگاه کند گفت:
این بارم بخاطر خانم کیفت از توقیف در میاد.
بعد دست دراز کرد و پاک های خرید را به سمت او گرفت و گفت:
زحمت اینارم بکش.
ماکان مثل ربات دست دراز کرد و پاکت های خرید را گرفت. مهتاب لبخند زد و گفت:
بریم دیگه.
ولی ماکان از جایش تکان نخورد زن با کنجکاوی و لبخند خاصی که روی لبش بود ان دوتا را تماشا می کرد. مهتاب که دید ماکان از جایش تکان نمی خورد. به او نزدیک شد و گفت:
گفتم که کبفتو می دم. دیگه قهر نکن دیگه.
بعد دست دراز کرد و دسته یکی از پاکت ها را گرفت و ماکان را به سمت در کشید. از زاویه که زن نگه می کرد انگار که دست ماکان را گرفته بود.ماکان با این حرکت مهتاب بالاخره از آن حالت مجسمه وار در امد و به سمت در رفت. مهتاب به زن لبخند زد و دستش را توی کوله اش برد و همان موقع از مغازه خارج شد.بعد از چند قدم که از دید زن خارج شدند مهتاب دسته پاکت خرید را رها کرد و ایستاد. تمام پشتش از عرق خیس شده بود. ماکان به چهره سرخ او نگاه کرد. باور نمی کرد مهتاب هم بتواند این همه با محبت و مهربان حرف بزند.با اینکه می دانست حرف هایش واقعیت نداشته ولی حال خوشی داشت. از اینکه مهتاب به فکر او بود و از او دفاع کرده بود در پوست خودش نمی گنجید. در آن لحظه آروز کرد کاش حرف های مهتاب واقعیت داشت.
مهتاب دستی به پیشانی اش کشید و گفت:
شرمنده فکر دیگه ای به ذهنم نرسید.
ماکان به این جمله مهتاب لبخند زد. چقدر این جمله برایش آشنا بود. با همان لبخند گفت:
حالا بی حساب شدیم.
مهتاب با تعجب سرش را بالا گرفت و ماکان را نگاه کرد. نمی دانست او درباره چی صحبت می کند. ماکان متوجه گیجی او شد و با نگاهی که شیطنت تویش موج می زد گفت:
کافی شاپ اون شب یادته؟
مهتاب رنگ به رنگ شد و ناخودآگاه به دست هایش نگاه کرد.
ماکان سوال بعدی را پرسید احساس می کرد حالا وقتش است.
اون شب چرا از دست دامادتون فرار می کردی؟ من سهیل و دم شرکت دیدم. شوهر خواهرت بود اون شب نه؟
مهتاب نفس عمیقی کشید و دستش را دراز کرد تا پاکت های خرید را بگیرد.
زحمت شد بدین خودم میارم.
ماکان هیچ عکس العملی در برابر این حرکت مهتاب نشان نداد و در عوض گفت:
اگر نمی خوای نگو. عیب نداره.
مهتاب دستش را انداخت و گفت:
نه چیز مهمی نیست. اون شب بهم زنگ زدم برم ببینمش منم نمی دونستم شاهینم همراهشه. قبلا چند بار خواسته بود منو ببینه منم به هر ترتیبی بود جاخالی داده بودم. وقتی اون شب رفتم از دور دیدم شاهینم همراهشه. اخرین لحظه زدم به چاک ولی فکر کنم سهیل منو دید. منم نمی خواستم باهاش رو به رو بشم که اون کارو کردم. وقتی رفتم بیرون بهش زنگ زدم گفتم نمی تونم بیام. جوری وانمود کردم که اصلا نرفتم. باورش نشد ولی خوب من بعدا هم انکار کردم اون شب رفتم ببینمش.
بعد نگاهش را بالا اورد و گفت:
همین بود.
ماکان لبخند زد. خیالش راحت شده بود. یکی از گره های ذهنی اش باز شده بود. برای آن روز فعلا بس بود.
خوب بریم نهار. فکر کنم ارشیا و ترنجم دیگه کارشون تمام شده.
مهتاب گردنش را به نشانه باشه خم کرد. ولی قبل از اینکه بچرخد و راه بیافتد پسری که از کنارش رد می شد محکم به او تنه زد. مهتاب اصلا او را ندیده بود. ماکان ولی با یک حرکت بازوی پسر را گرفت و با عصبانیت او را به سمت خودش کشید و در حالی که سعی می کرد زیاد جلب توجه نکند گفت:
مگه کوری؟
پسر نگاه وحشت زده ای به ماکان و بعد هم به مهتاب انداخت و گفت:
ببخشید عمدی نبود.
ماکان با اخم های توی هم رفته گفت:
عمدی نبود؟ این ادا هایی که تو داری واسه من میای من پاس کردم مدرکشم گرفتم.
پسر تقلایی کرد تا بازویش را از دست ماکان خارج کند. سنش شاید بیست سال هم نبود. در برابر ماکان هم جثه ظریفی داشت.
آقا گفتم عمدی نبود.
مهتاب که دید مردم کم کم دارند متوجه موضوع می شوند به آرامی ماکان را صدا زد:
آقا ماکان. بسه مردم دارن نگاه می کنن.
ماکان به سمت مهتاب برگشت و وقتی نگاه نگران او را دید بازوی پسر را رها کرد و به مهتاب گفت:
بریم.
و بدون هیچ حرف دیگری در کنار او به راه افتاد. توی دل هر دویشان غوغایی بود. مهتاب از خوشی اینکه ماکان این همه حواسش به او هست و ماکان از اینکه چرا یکی زیر چانه ان پسرک نزده و دلش را خنک نکرده.
مهتاب نیم نگاهی به ماکان انداخت اخم هایش توی هم بود. لبش را گزید. چرا برایش مهم بود که ماکان اخم نکند. آرام صدایش زد:
آقا ماکان!
ماکان از روی شانه او را نگاه کرد.
فراموش کنید. چیزی نشده که.
ماکان نفس عمیقی کشید و گفت:
متاسفام اعصابم به هم ریخت.
مهتاب می خواست فکر او را منحرف کند دنبال موضوعی می گشت تا حرفی بزند.
بدین من دیگه بقیه راهو می خودم میارم. خسته شدین.
ماکان نگاهش کرد و بعد از چند لحظه که خیره نگاهش کرد و آرام گفت:
نه... وقتی با تو باشم خسته نمی شم.
دل مهتاب دوباره پائین ریخت. حالا چه حرفی را هم برای عوض کردن موضوع انتخاب کرده بود. ماکان با لحنی خاص خودش بحث را عوش کرد و گفت:
چرا اون حرف و جلو فروشنده زدی؟
مهتاب دست راستش را روی مقنعه اش کشید و گفت:
خوب نمی خواستم درباره شما فکر بدی بکنه.
مثلا چه فکری.
نمی دونم. هر فکری که داشت اون موقع می کرد.
ماکان لبخندی زد و گفت:
تو هم که فکر نمی کنی من مرد خسیسی هستم؟
مهتاب با چشم هایی گرد شده او را نگاه کرد و گفت:
وای نه این چه حرفیه.
ماکان نگاهش را از چشمان مهتاب گرفت و گفت:
من می دونستم تو اینجوری دوست داری برای همین اصرار نکردم که پول لباستو بدم.
مهتاب آرام جواب داد:
می دونم. ممنونم ازتون.
جلوی در قهوه خانه توقف کردند. ماکان خرید ها را به دست مهتاب داد و با لبخند خاصی گفت:
امیدورام بتونم در آینده عملا هم نشون بدم که خسیس نیستم.
و تا مهتاب بیاید جمله ماکان را توی ذهنش حلاجی کند در را به او نشان داد و گفت:
بفرما که بریم نهار دیرتون میشه.
مهتاب دوباره از در چوبی گذشت و پشت سرش ماکان هم وارد شد. ترنج و ارشیا آمده بودند. ارشیا با دست به انها اشاره کرد. ماکان و مهتاب هم به سمت تختی که آنها اشغال کرده بودند رفتند.
جلویشان سفره کوچکی پهن بود و چهار شیشه دوغ و یک سبد کوچک نان و چند ظرف ماست موسیر و به همراه قاشق و چگنال توی ان دیده می شد..
دوباره به همان ترتیب نشستند ولی این بار ماکان هم روی تخت چهار زانو نشست. فاصله شان از دفعه قبل خیلی نزدیک تر بود. ولی مهتاب حالا خیالش از جانب ماکان راحت بود

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت