تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
برایم از عشق بگو/قسمت6

ترنج پشت به در ایستاده بود و چشم هایش را بسته بود.نیمی از کمرش بخاطر بسته نشدن زیپ لباس پیدا بود. موهایش را باز کرده بود از یک طرف روی شانه اش ریخته بود.ارشیا توی آینه داشت چهره خجالت زده او را می دید. یک قدم به جلو برداشت. و زیپ را بست و از پشت بازو های ترنج را گرفت وبوسه ای پشت گردن او گذاشت.
ترنج چشم هایش را بیشتر به هم فشرد. احساس می کرد. ممکن است هر لحظه سکته کند. ارشیا بازوی او را فشرد و در حالی که سعی می کرد لحنش عادی باشد گفت:
نمی خوای خودتو بببینی؟ تازه قرار بود من چشمام و ببندم نه تو.
ترنج با خجالت چشم هایش را باز کرد و به خودش توی اینه نگاه کرد. تصویر ارشیا را پشت سرش می دید ولی سعی می کرد نگاهش به او نیافتد. لباسش خیلی قشنگ بود رنگ تیره او را بیشتر از قبل ظریف و کوچک نشان می داد. بعد از اینکه خودش را وارسی کرد نگاه کوتاهی به ارشیا که غرق تماشای او شده بود انداخت و گفت:
به نظرت خوبه؟
ارشیا متوجه حرف ترنج نشد. هیچ وقت ترنج را توی یک لباس رسمی ندیده بود. ترنج همه جا و همیشه شلوار می پوشید. همیشه اسپرت و دخترانه بود. ولی حالا توی این لباس داشت باورش می شد که ترنج کوچک خودش هست. زن زیبای خودش.
ترنج برگشت و رو به ارشیا باز پرسید:
ارشیا با توام می گم نظرت چیه؟ خوبه.
ارشیا نگاهش روی صورت ترنج قفل شده بود. ترنج آرام به بازوی او زد.
ارشیا؟
ولی قبل از اینکه دستش را بردارد. داغی لبهای ارشیا را روی لبهایش احساس کرد.
**
ترنج هنوز همان جا توی اتاق پرو ایستاده بود. در اتاق بسته بود. ارشیا بیرون رفته بود و خودش در را بسته بود و به ان تکیه داده بود. سرش پائین بود و فکر می کرد. بهترین احساس زندگی اش را تجربه کرده بود ولی چهره بهت زده ترنج که جلوی چشمش می امد کی عذاب وجدان می گرفت.
ترنج توی آینه به لبهایش خیره شده بود. باورش نمی شد. کاری را که ارشیا کرده بود را باور نمی کرد. تصوری از اولین بوسه زندگی اش نداشت. یعنی هیچ جا و موقعیتی را برای ان تصور نکرده بود. حالا اینجا توی اتاق پرو یک مغازه. به نظرش زیاد هم رمانتیک نیامد. ولی یک سوال مدام توی ذهنش وول می خورد؟ از این کار ارشیا ناراحت بود؟ اولین بار جواب مثبت بود. بعد دوباره که با لحن متفاوتی ازخودش پرسید با تردید جواب داد: نمی دونم. و دفعه سوم که از خودش با تاکید پرسید جوابش نه بود.
لباس را از تنش درآورد و چادرش را سر کرد. خواست در را باز کند ولی هر کار کرد نتوانست. به زد:
ارشیا. این در باز نمی شه.
ارشیا به خودش امد و تکیه اش را از در گرفت. ترنج در را باز کرد و سعی کرد ان حرکت ارشیا را فعلا فراموش کند. برای همین با تعجب به ارشیا نگاه کرد و گفت:
در چرا باز نمی شد؟
ارشیا کلافه دستش را به صورتش کشید و گفت:
من بهش تکیه داده بودم.
ترنج خنده اش گرفته بود و به چهره ارشیا که به او نگاه نمی کرد خیره شده بود. با بدجنسی گفت:
حالا چرا اینقدر سر به زیر شدی؟
ارشیا لبش را جوید و کلافه به او نگاه کرد وقتی خنده را روی لب ترنج دید او هم لبخند کم رنگی زد و نگاهش رنگ خجالت گرفت.
صدای فروشنده انها را از ان حال و هوا خارج کرد:
آقا پسند شد؟
ارشیا به مرد فروشنده نگاه کرد و بعد هم یک نگاه به ترنج و گفت:
بله همین و می بریم.
بعد از حساب کردن از مغازه خارج شدند. ارشیا همانطور که ارام کنار ترنج گام بر می داشت گفت:
چیز دیگه ای نمی خوای؟
نه دیگه همه چیز دارم.
مطمئن؟ با من تعارف نمی کنی که؟
نه باور کن کفش تازه خریدم . یک شالم دارم که به این لباس میاد. چیزی نمی خوام.
ارشیا به ساعتش نگاه کرد و گفت:
فکر کنم وقت هم نداشته باشیم. مگه نباید بریم خونه استادت؟
ترنج سری تکان داد و گفت:
چرا. بریم دیگه.
بعد هر دو به طرف ماشین ارشیا رفتند.
بهتر نیست یک دسته گلم بگیریم؟
ترنج به ارشیا لبخند زد و گفت:
چرا اتفاقا می خواستم بگم دست خالی نیریم.
ارشیا جلوی یک گل فروشی متوقف شد و هر دو برای انتخاب دسته گل وارد مغازه شدند. ترنج یکی دو شاخه میخک از رنگ های مختلف برداشت و گفت:
استاد گل میخک دوست داره.
ابرو های ارشیا بالا رفت. ولی حرفی نزد. هر دو در سکوت داشتند فروشنده را که با سرعت گل ها ر ا می یچید نگاه می کردند. بعد هم ارشیا پول دسته گل را حساب کرد و از مغازه خارج شدند.
هنوز راه نیافتاده بودند که ارشیا باز پرسید. ترنج یه چیزی بپرسم؟
بپرس.
صاحب اون دفی که روی دیوار اتاقت بود اونم هست؟

ترنج نمی رفت. هنوز داشت سعی می کرد بازویش را از دست او خارج کند. همانجور هم اشک می ریخت. کلمات را گم کرده بود. حرفی هم نداشت که بزند. از میان هق هقش کلمات بیرون پریدند:
بذار...بذار.... برم.... ارشیا.
ارشیا با یک حرکت او را در آغوش گرفت. برایش مهم نبود توی خیابان ایستاده اند. مهم نبود که ممکن است هر لحظه عابری از آن جا رد شود و درباره انها هزار فکر بکند مهم نبود که ممکن بود در یکی از خانه ها باز بشود و یکی آنها را توی این وضع ببیند...مهم ترنج بود که باید آرام میشد.
او را سفت تردر آغوشش فشرد. ترنج مثل کودکی توی آغوش ارشیا می لرزید. ارشیا آرام روی سر او را بوسید و گفت:
ترنج دست خودم نبود. دلم می خواد تمام و کمال مال من باشی. همه فکرت. تمام زوایای ذهنت می فهمی؟ من حسود نبودم ولی درباره تو نمی دونم چرا اینجوری شدم. ترنج گوش می دی؟
ترنج دست هایش را روی سینه ارشیا مشت کرده بود. خودش را محکم تر در آغوش او فشرد وکلمات از میان هق هقش نصفه و نیمه شنیده می شدند:
مهدی از وقتی نامزد کرده دیگه نمی اد. دفشو دادم به نامزدش.
بعد سرش را بالا اورد و به ارشیا نگاه کرد:
برای من همیشه مثل ماکان بود. باور کن به خودشم گفتم.
بعد دوباره سرش را توی سینه ارشیا پنهان کرد. ارشیا دوباره روی سر او را بوسید و با تمام وجود او را در آغوشش فشرد. قلبش با تمام سرعت می زد و ترنج به وضوح صدایش را می شنید. صدای ارشیا هم بغض داشت:
ترنج دوستت دارم. نمی دونم چقدر نمی دونم چه جوری ولی دوستت دارم. همچین حسی هیچ وقت هیج زمانی نداشتم.ترنج ترنجم....منو ببخش.
ترنج توی دلش گرم شده بود. با این حرف های ارشیا. با صدای قلبش که فاصله ای با آن نداشت. به سادگی خودش هم خندید چقدر زود همه چیز را فراموش می کرد. واقعا بچه بود؟ گریه اش تمام شده بود. ولی ارشیا هنوز او را رها نکرده بود. نگاه خیسش را بالا آرود و گفت:
ارشیا تو رو خدا دیگه به عشق من شک نکن.
ارشیا به چشمان خیس ترنج خیره شد و بعد هم خم شد و برای دومین بار در ان روز لب های ترنج را بوسید. بعد هم به سرعت دست او را گرفت و در حالی که به سمت ماشین می برد گفت:
واقعا که امروز شاهکار کردیم بدو تا کسی ندیده تمون.
و ترنج هم خندید و به دنبالش تا کنار ماشین دوید.
ارشیا مقابل یک آبمیوره فروشی نگه داشت و زود پیاده شد. ترنج به رفتن او نگاه کرد و آه کشید. تا کی این بحث ها قرار بود ادامه داشته باشد. شاید بهتر بود خودش ذهن او را کاملا روشن می کرد. آفتاب گیر را پایئن آورد و خودش را توی آینه نگاه کرد. چشم هایش سرخ بود. با این وضع نمی توانستند به خانه استاد برودند.
آفتاب گیر را بالا داد و سرش را به شیشه تکیه داد. خنکی شیشه حالش را بهتر می کرد. در ماشین توسط ارشیا باز شد و ترنج را از افکارش خارج کرد کرد. لیوان شیر موز را به طرف او گرفت و گفت:
فکر کردم یه چیز خنک حالت و بهتر کنه.
توی نگاهش نوعی ندامت کودکانه موج می زد. اینجوری که می شد ترنج نمی توانست به اتفاق های بد فکر کند. دلش می خواست غرق این نگاه دوست داشتنی شود. ارشیا که نگاه خیره ترنج را روی خودش دید خجالت زده سرش را پائین انداخت و گفت:
حتما فکر میکنی من چه ادم بد اخلاق گند دماغی هستم نه؟
ترنج به اصطلاحی که ارشیا درباره خودش به کار برده بود لبخند زد و با بدجنسی گفت:
نه تا این حد.
بعد رویش را به سمت رو به رو چرخاند و یک کم از شیر موزش خورد. ارشیا با شنیدن این حرف سرش را بالا آورد و به چهره ترنج با که با لبخند بدجنسی پوشیده شده بود نگاه کرد. ترنج از گوشه چشم داشت او را نگاه می کرد. ارشیا بعد از مدتی لبخند زد و گفت:
نه شایدم بیشتر.
و دوباره به لیوانش نگاه گرد. ترنج با تعجب رویش را برگرداند لیوانش را روی داشبورد گذاشت و دست ارشیا را که روی فرمان جا خوش کرده بود گرفت:
ارشیا؟
ارشیا نگاهش را از لیوانش گرفت و به چشمان نگران ترنج دوخت. ترنج حرفی برای گفتن نداشت ولی هر چه عشق داشت توی نگاهش ریخت و به چشم های او خیره شد. ارشیا با دیدن نگاه گرم ترنج لبخند زد و دست او را محکم فشرد. بعد هم لاجرعه شیر موزش را سر کشید و گفت:
دیگه بریم خیلی دیر شد. ترنج هم سر تکان داد و دست او را رها کرد به مزه مزه کردن شیر موزش پرداخت. هنوز راه نیافتاده بودند که موبایل ترنج زنگ خورد.
اوه الهه اس.
بعد دکمه اتصال را زد و با خنده گفت:
الو؟
الو و مرض. معلوم هست کدوم جهنمی هستین؟
معلوم میشه توپت پره.
هر هر. یک ملت منتظر شما دوتا تحفه ان.
اومدیم بابا.
فکر کرده حالا ما خیلی مشتاقیم اصلا.
می دونم از صدات معلومه.
الهه خندید و گفت:
مرض زود بیاین دیگه.
اومدیم بابا اومدیم. نزدیکیم.
با یک خداحافظی تماس را قطع کرد. و رو به ارشیا گفت:
حسابی شاکی بود. ارشیا هم لبخند زد و گفت:
پس خدا به من رحم کنه.
دسته گل را برداشت و زنگ را زد. ارشیا هم دزدگیر را زد و ماشین را دور زد و کنار او ایستاد. صدای استاد از آیفون امد:
بفرما ترنج خانم.
و بعد در با صدای تیکی باز شد. ارشیا نگاهش را توی حیاط چرخاند فضای سنتی و زیبایی بود. در سالن باز شد و استاد توی چهارچوب نمایان شد. استاد ترنج از آنچه ارشیا فکر می کرد جوان تر بود. ترنج با لبخند از همان دور سلام کرد:
سلام استاد.
سلام دختر خانم. دیر کریدن.
ارشیا خم شد و گفت:
نگفتی استادت اینقدر جوونه.
ترنج یک لحظه ایستاد. ارشیا سریع گفت:
به خدا منظوری نداشتم.
ترنج با شک نگاهش کرد. ارشیا دوباره تاکید کرد:
بابا ببخشید من فکر می کردم مسنه . بعد لبش را جوید و گفت:
من دیگه اصلا حرف نمی زنم.
همسر استاد پشت سرش نمایان شد. یک منقل کوچک هم دستش بود و بوی اسفند که فضا را پر کرد. به روی ترنج لبخند زد و ترنج هم سلام کرد:
سلام. خانم مهران.
سلام عزیزم خوش اومدی.
استاد به ارشیا نزدیک شد و دستش را دراز کرد:
مهران هستم.
ارشیا هم با لبخد دست او را فشرد. خوشبختم.
استاد بدون اینکه دست ارشیا را رها کند او را به طرف در برد. همه مشتاقن ببین کی تونسته دل گل سر سبد جمع مارو ببره.
همسر استاد هم در حالی که با یک دست چادرش را نگه داشته بود و با دست دیگرش منتقل اسفند را نگه داشته بود به ارشیا سلام کرد:
خوب خوش امدین. آقا ارشیا. درست می گم؟
ارشیا نگاهش را دوخت مقابل پاهای خانم مهران و گفت:
بله. مزاحم شدیم.
جای خانم مهران همسرش جواب داد:
این حرفا چیه؟ بفرما تو که دل توی دل بچه ها نیست.
با این حرف استاد همگی خندیدند. استاد رو به ترنج گفت:
بیا کنار نامزدت برین تو. من و خانمم و هم از هم جدا نکنین.
ارشیا از صممیت استاد خوشش آمد. استاد دست ارشیا را رها کرد و به طرف در اشاره کرد. ارشیا با یک تعارف همراه ترنج وارد شد. ورودشان با صدای دست و سوت و ترکیدن بادکنک همراه شد. ارشیا و ترنج انتظار این استقبال را نداشتند. الهه اولین نفر بود که به طرف آنها دوید:
سلام...سلام..خوش اومدین. مردیم بابا.
بعد رو به ارشیا کرد و گفت:
خیلی خوشحال شدم از نزدیک دیدمتون.
یکی از وسط جمع پراند:
سامان برو زنت و جمع کن والا همون دم در بنده های خدا رو نگه می داره.
سامان چشم غره ای به طرف رفت و رفت سمت الهه. دست او را گرفت و گفت:
الهه جان مهلت بده.
بعد دستش را به طرف ارشیا دراز کرد و گفت:
سلام خوش اومدین.
ارشیا هم با او بعد هم با آقایان جمع دست داد و وقتی به همه معرفی شدند کنار ترنج روی مبلی دو نفره نشست. جمع خیلی صمیمی و خودمانی بود. بچه ها کمک کردند و پذیرائی کردند و این بار به ترنج اجازه ندادند تا از جایش تکان بخورد.
همسر استاد برایشان به افتخارشان شام هم تدارک دیده بود. ترنج مدام داشت بقیه را بررسی می کرد تا ببیند کسی متوجه شباهت استاد با ارشیا می شود که البته کسی حرفی نزد. بعد از شام هم سامان همه را به اهنگی مهمان کرد و بعد هم یکی یکی راهی خانه هایشان شدند.
استاد آنها را تا دم در همراهی کرد و رو به ارشیا گفت:
به خاطر انتخابت بهت تبریک می گم. از این بهتر نمی تونستی کسی و پیدا کنی.
ارشیا دست ترنج را توی دستش بود فشرد و گفت:
می دونم.
استاد به همسرش اشاره کرد و او هم رفت و با یک قاب برگشت. استاد قاب را به دست ارشیا داد و گفت:
برگ سبزیست. ناقابله.
چشم های ترنج از خوشحالی گرد شده بود استاد یکی از کارهایش را به او هدیه کرده بود.
وای استاد شرمنده کردین.
استاد فقط لبخند زد:
خجالتم نده ترنج جان. اصلا چیز قابل داری نیست.
ارشیا هم به گرمی بابت هدیه تشکر کرد.
همسر استاداز انها خداحافظی کرد و داخل رفت. ولی استاد اینقدر ایستاد تا انها از کوچه خارج شدند. ترنج با ذوق به تابلو خیره شد و بلند خواند:
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند.
وای ارشیا می دونی کارای استاد چقدر قیمتشونه.
ارشیا به شوق او لبخند زد وگفت:
شب خوبی بود. فکر نمیکردم این استادت اینقدر ساده و خودمونی باشه.
ترنج سر تکان داد و گفت:
می دونی استاد بچه نداره. یعنی نمی تونن بچه دار شن. برای همین اینقدر با بچه ها جوره.
ارشیا با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
نگفته بودی.
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
برای خودشون که مهم نیست. استاد میگه ما ها مثل بچه هاشیم.
ارشیا پراند:
حتما تو هم عزیز بابایی؟
ترنج چشمهایش را باریک کرد و به ارشیا خیره شد.ارشیا پوفی کرد و گفت:
چرا اینجوری نگاه می کنی؟ منظوری نداشتم. استاد آدم متشخصیه. همین یک جلسه برای شناختنش کافی بود. بعد برای اینکه خیال او را راحت کند گفت:
من مشکلی با اومدنت به این جلسه ها ندارم.
ترنج ذوق زده گفت:
وای ارشیا مرسی.
بعد هم خم شد و گونه او را بوسید. ارشیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
اگر می دونستم اینجوری تشکر می کنی زود تر گفته بودم.
ترنج خندید و به بازوی او کوبید. ارشیا هم دست ترنج را گرفت و بوسید. ان روز بهترین روز زندگی بیست و هشت ساله اش بود.
**
مهتاب سر از پا نمی شناخت. اولین روز کاری اش بود. کلی ذوق داشت و با خودش قرار گذاشته بود بهترین استفاده را از این فرصت ببرد. اگر قرار بود در آینده هم بتواند رشته اش را دنبال کند باید هر چه می توانست تجربه کسب می کرد.برای اینکه به خودش روحیه بدهد مانتوی کرمش را پوشیده بود که دکمه های چوبی قهوه ای رنگ داشت. به جای مقنعه هم از یک روسری کرم قهوه ای استفاده کرده بود که زمینه قهوه ای با موجهای کرم رنگ باریکی داشت. شلوار لی مشکی و کفش هایش هم مشکی بود. ژاکت بافت درشت پرتقالی رنگی هم داشت که عجیب به مانتویش می امد. آن را هم برای جلو گیری از سردی هوا پوشیده بود. کوله مشکی اش را هم انداخته بود. در کل تیپ دخترانه و اسپرتی داشت.
البته کلا سه تا مانتو بیشتر نداشت که به نوبت انها را می پوشید. ولی سعی کرده بود همان سه مانتو را هم با سلیقه و قشنگ انتخاب کند. دو تا شلوار هم داشت یکی لی آبی و آن یکی مشکی. دو جفت کتانی سفید و سورمه ای و تمام.
صبح چهارشنبه مثل ترنج کلاس نداشت. ساعت هشت پشت در شرکت بود. ترنج به او خبر داده بود که اتاقش آماده است و سیستم هم رسیده بود. در شرکت باز بود. بسم الهی زیر لب گفت و سر خوش از پله بالا رفت. خانم دیبا هنوز پشت میزش ننشسته بود.
با دیدن مهتاب نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:
خیلی زود اومدین.
مهتاب همان جا جلوی در خشک شد:
مگه ساعت کار هشت نیست؟
خانم دیبا لبخند زد ودر حالی که کامپیوترش را روشن می کرد گفت:
چرا. ولی معمولا همه هشت و ربع به بعد میان.
مهتاب نفس راحتی کشید و گفت:
من با اتوبوس میام برای اینکه به موقع برسم با سرویس شیش و نیم میام برای همین زود می رسم. خانم دیبا کمی روی میز را مرتب کرد و گفت:
ترنج براتون چند تا کار سفارش گرفته. بعد از بین کاغذهای روی میزش کاغذی بیرون کشید و به دست او داد. مهتاب با هیجانی که نمی توانست کنترلش کند گفت:
وای مرسی.
بعد هم در حالی که نوشته های کاغذ را بالا و پائین می کرد رفت سمت اتاقش.قبل از اینکه وارد اتاق شود سرکی توی آشپزخانه کشید
آبدارچی شونم که نیامده.
برگشت سمت خانم دیبا و گفت:
آبدارچی تون کی می اد؟
آقای حیدری؟
بله فکر کنم.
خانم دیبا دوباره نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
اونم دیگه پیداش میشه.
مهتاب لبش را جوید و گفت:
می تونم چای دم کنم؟
بعد با حالت مظلومی به خانم دیبا نگاه کرد. خانم دیبا با تعجب نگاهش کرد و گفت:
آقای حیدری الان میاد.
می دونم. ولی من عادت دارم صبح حتما چایی بخورم. چون خیلی زود اومدم نتونستم تو خوابگاه چایی بخورم. میشه؟
خانم دیبا خنده ای کرد و گفت:
پس از اون چای خوراشی؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:
دانشجو جماعت جز چایی که چیزی نداره بخوره.
بعد توی دلش ادامه داد خصوصا دانشجوی بی پولی مثل من. بعد هم چرخید و رفت سمت آشپزخانه. کتری را گذاشت و همانجا کنارش ایستاد و به بررسی کاغذی که دستش بود پرداخت. چای را که دم کرد. رفت سمت اتاق. از همان راه رو هم نگاهی به ساعت انداخت.
به هه هشت و ربع هم که گذشت. نه رئیس اومده نه کارمندا. این شرکت چه جوری می چرخه پس؟
بعد هم شانه ای بالا انداخت و رفت سمت اتاق. بخاطر پنجره کوچکی که داشت اتاق خیلی روشن نبود. مهتاب هم همچنان سرش توی کاغذ دستش بود. دستش روی دیوار لغزید و چراغ را روشن کرد. سرش را که بالا اورد. میز جدید توی اتاق بود و از همه مهم تر سیستم تمام مشکی زیبایی روی میزش با مونیتور فلت 17 اینچ خودنمایی می کرد. برای مهتاب که کامپیوتر خانه شان مال عهد بوق بود کار کردن با این سیستم نو خیلی رویایی بود. دلش می خواست از خوشحالی بالا و پائین بپرد.
کاغذ را روی میز گذاشت و یک دور کامل سیستم را وارسی کرد. حتی دلش نمی آمد به آن دست بزند.
ای عقده ای ندید بدید.
دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و با خوشحالی بالا و پائین پرید.
خوب ندید بدیدم دیگه.
بعد دستی روی صفحه کلید کشید و بالاخره رضایت داد و با سلام صلوات دکمه استارت را فشار داد. با چشمانی از حدقه در آمده به مونیتور چشم دوخت با بالا امدن ویندوز با خوشی صندلی را کنار کشید و نشست. چقدر تمام مدت برای انجام دادن کار هایش منت این آن را کشیده بود تا برای یک ساعت هم که شده لپ تاپشان را به او قرض بدهند یا با بدبختی پول کافی نت داده بود برای انجام کارهایش.
لبخند تلخی برای خودش زد و به خودش قول داد هر جور شده برای خودش یک لپ تاپ بخرد حتی اگر قرار شده از خورد و خوراکش بزند باید این کار را می کرد. اگر لپ تاپ می خرید می توانست توی خوابگاه هم کارهایش را انجام بدهد و این کلی به نفعش بود.
برنامه های مورد نیازش قبلا نصب شده بود. فتو شاپ را باز کرد و کاغذ را جلو کشید. ولی قبل از شروع کردن به خودش گفت:
اول چایی.
بعد بلند شد و کاغذش را برداشت و رفت سمت آشپزخانه خوبی اتاقشان این بود که مستقیم رو به روی آشپزخانه بود و مهتاب باخودش گفت:
می تونم راه به راه برای خودم چایی ببرم.
ساعت هشت و نیم بود که ماکان از پله های شرکت بالا رفت. آن روز کت و شلوار خاکستری سیری با پیراهن سفید با راه های نازک خاکستری پوشیده بود کیف تمام چرم مشکی اش توی دستش برق می زد. موهایش را به یک طرف زده و کمی بالا داده بود. خانم دیبا با دیدنش طبق معمول ایستاد و سلام کرد:
سلام. صبح بخیر.
س..
هنوز جواب خانم دیبا را نداده بود که مهتاب با یک لیوان چایی از آشپزخانه خارج شد و در حالی که لپش از قندی که توی دهانش نگه داشته بود کمی باد کرده بود مستقیم رفت توی اتاقشان. اصلا ماکان را هم ندید که با چشم های گرد شده دارد او را برانداز می کند.
خطاب به خانم دیبا در حالی که نگاهش هنوز به جای خالی مهتاب خیره بود پرسید:
این کی بود؟
خانم دیبا توی راهرو خم شد و گفت:
غیر از خانم سبحانی هنوز هیچ کس نیامده.
ماکان نگاه متعجبش را دوخت به خانم دیبا و گفت:
حیدری اومده؟
نه هنوز؟
پس این چایی از کجا اورده؟
خانم دیبا خنده اش را خورد و گفت:
خودش دم کرده. گفت صبح ها باید حتما چایی بخوره.
ماکان ابرویی بالا انداخت و با خودش گفت:
چه احساس راحتی می کنه هنوز نیامده.
بعد رفت سمت اتاق ترنج. توی اتاق سرک کشید ولی مهتاب را ندید. صدای او را از جایی می شنید که داشت با خودش حرف می زد:
لعنتی این که سیمش نمی رسه. اه
ماکان صدایش زد:
خانم سبحانی؟
مهتاب با شنیدن صدای ماکان هول شد و خواست زود بلند شود که سرش به زیر میز خورد. و اخش را به هوا برد. بی خیال سر دردش شد و راست ایستاد ولی دستش به صفحه کلید خورد و لیوان چایی روی میز برگشت. به طرف لیوان خیز برداشت که از روی میز نیافتد لیوان را گرفت ولی چایی که روی میز روان شده بود روی دستش ریخت و تا مغز استخوانش سوخت.
ماکان همانجا خشکش زده یود. نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. مهتاب لیوان را پشت سرش پنهان کرد. و به سرعت سلام کرد. ماکان به جای جواب گفت:
حالتون خوبه؟
خوبم.
ولی دروغ می گفت. دستش بیچاره اش کرده بود. چه شروع رویایی داشت. دلش می خواست بزند زیر گریه. با خودش گفت:
این یهو از کجا پیداش شد؟
ماکان حالا داشت صحنه ای که اتفاق افتاده بود را توی ذهنش دوباره بررسی می کرد و عجیب خنده اش گرفته بود. مهتاب برای اینکه وضع را کمی راست و ریست کند سریع گفت:
داشتم سیسم تلفن و وصل می کردم به پریز. اینترنتش وصل نبود. ولی سیمش نمی رسه کوتاهه.
ماکان بالاخره به خودش تکانی داد و وارد اتاق شد. مهتاب نمی دانست همانجا بایستد یا جایش را تغییر دهد تکان که خورد مانتویش به جای سوختگی سائیده شد و توی دلش آشوب شد. ولی لبش را گاز گرفت تا صدایی از دهانش خارج نشود.
ماکان کتش را در آورد و نگاهی به دریاچه کوچک چایی که روی میز درست شده بود و بعد هم به طرف پائین جاری شده بود انداخت و گفت:
بذارین ببینم مشکلش چیه.
بعد رفت سمت میز مهتاب خواست از پشت میز بیرون بیاید ولی ماکان تمام عرض بین میز و دیوار را اشغال کرده بود. یکی دوبار جلو عقب شد و بعد هم لپ هایش را با حرص باد کرد و برگشت و از پشت میز ترنج دور زد و بیرون آمد. کت ماکان هنوز دستش بود و مهتاب می ترسید چایی های ریخته روی میز کتش را لکه کند. برای همین جلو رفت و گفت:
کتتون و بدین به من .
ماکان بدون حرف کتش را به مهتاب داد. مهتاب کت را روی دستش انداخت و همانجا دست به سینه ایستاد کت ماکان درست زیر بینی اش قرار داشت و بوی ادکلن مرغوبش فضا را پر کرده بود. ولی برای مهتاب زیاد هم مهم نبود چون داشت به گندی که زده بود فکر می کرد برای همین اصلا متوجه نشد که ماکان برای گرفتن کتش دست دراز کرده. صدای بلند ماکان که گفت:
خانم سبحانی!
مهتاب را بالاخره از جا پراند. و گیج به او نگاه کرد:
گفتم کتم و بدین.
بله.
بعد کت را به طرف او دارز کرد. نگاه ماکان به دست سرخ شده او افتاد. روی شصتش از انتهای بند دوم تا روی دست یک لکه قرمز بزرگ دیده می شد. ماکان دستش به کت بود ولی نگاهش روی دست مهتاب:
دستتون چی شده؟
مهتاب سریع کت را ول کرد و دستش را پشتش قایم کرد.
هیچی؟ درست شد؟
ماکان کت را روی دستش انداخت و گفت:
آره. میز و یه کم جابجا کردم فعلا درست شد. ولی بازم کوتاست می گم حیدری یه کابل دیگه براتون بگیره.
دستتون درد نکنه.
ماکان بعد از گفتن این حرف اتاق را ترک کرد و لبخند پهنی صورتش را پوشانده بود. مهتاب بعد از اینکه مطمئن شد ماکان رفته توی آشپزخانه دوید و با یک دستمال برگشت. روی میز را خشک کرد و بعد تازه رفت سراغ دستش. دستش را زیر آب سرد گرفت تا بلکه از دردش کم شود. ولی زیاد هم فرق نکرد.
لیوان را شست و برای خودش یک چایی دیگر ریخت. پشت میزش که نشست سر و کله چند نفر دیگر هم پیدا شد. ساعت هشت و نیم بود. مهتاب از اینکه روز اول این همه خراب کاری کرده بود از دست خودش شاکی بود. به میز خالی ترنج نگاه کرد و به خودش گفت:
سالی که نکوست از بهارش پیداست مهتاب خانم روز اول و که خراب کردی خدا بقیه شو به خیر کنه.
بعد چایش را به دهان برد و وارد اینترنت شد.
حالا چرا این ترنج گور به گوری نیامده.
چایش را تمام کرد و بعد هم شروع به کار کرد. نفهمید چقدر گذشته که موبایلش زنگ خورد. ترنج بود:
سلام
سلام و مرض معلوم هست کجایی؟
مهتاب به خدا می خواستم بیام ولی نشد. یعنی امروز یک کار واجب تر داشتم هی امروز و فردا می کردم دیگه امروز رفتم دنبال اون کار.
حالا چی بود این کار مهمت؟
بعدا می گم.
باشه.
فعلا.
بای.
دوباره کله اش را توی مانیتور کرد.اصلا نفهمید کی ظهر شد. سه تا کارش را تمام کرده بود. سه تا کارت ویزیت بود که طرحشان را زده بود و آماده کرده بود. طرح را ریخت روی فلش و از جا بلند شد. اگر می خواست به کلاسش برسد باید حتما زودتر می رفت. صبحانه که نخورده بود مطمئنا به نهار دانشگاه هم نمی رسید. بعد با خودش فکر کرد:
بلکه این پنج شیش کیلو اضافه رو هم آب کنیم بره.
وسایلش را جمع کرد و کوله اش را انداخت. رفت سمت میز خانم دیبا و با لبخند دوباره سلام کرد:
سلام خسته نباشید.
سلام. ممنون.
من کارم تمام شد. باید به کی اینا رو تحویل بدم؟
خانم دیبا با تعجب گفت:
همه شو انجام دادی؟
مهتاب باز هم فکر کرد:
شاید نباید اینقدر زود تمام میشد یعنی اشتباهی کردم یا کارامو سر سری انجام دادم؟
با تردید نگاهی به خانم دیبا انداخت و گفت:
بله. نباید تمام میشد؟
خانم دیبا شانه ای بالا انداخت:
نمی دونم. بستگی به کارش داره.
باز مهتاب توی فکر رفت:
یعنی کاری که من انجام می داد در سطح پائین و پیش پا افتاده تریه.
بعد این فکر را از سرش دور کرد و با خودش گفت:
خوب توقع داری به توه دانشجوی کاردانی چی بدن روز اولی. برو خدا رو برای همینم شکر کن.
دوباره رو به خانم دیبا گفت:
خوب حالا اینارو به کی بدم؟
باید آقای اقبال تائید کنن.
مهتاب سری تکان داد و فلش را به طرف او گرفت. خانم دیبا بدون اینکه نگاهش را از توی منیتور بردارد گفت:
چرا می دی به من ببر بده به خودشون.
مهتاب به در بسته اتاق ماکان نگاه کرد و باز یاد خراب کاری صبحش افتاد.
الان برم؟
برو کسی تو اتاقشون نیست.
ترنج کوله اش را روی شانه مرتب کرد و پشت در ایستاد. نفس عمیقی کشد و در زد:
صدای حرف زدن ماکان را می شنید ولی صداها گنگ بود. تعجب کرد برگشت و به خانم دیبا گفت:
مگه نگفتین کسی نیست تو اتاقشون؟
چرا.
پس با کی حرف می زنن؟
خانم دیبا نگاهی به تلفن انداخت و گفت:
شاید با موبایل دارن با کسی صحبت می کنن.
یعنی نرم تو؟
خانم دیبا کلافه گفت:
خوب در بزن بازم.
مهتاب پوفی کرد و دوباره در زد. ولی باز هم جوابی نیامد. نگاهی به ساعتش انداخت خیلی نمی توانست معطل شود. نمی دانست وقتی فلشش را تحویل داد باید بماند یا برود برای همین دلشوره گرفته بود که نکند دیر برسد. عصر با ارشیا کلاس داشت و اصلا دلش نمی خواست دیر برسد.چند دقیقه صبر کرد و وقتی باز هم جوابی نشنید این بار محکم تر در زد.بعد از چند ثانیه در به شدت باز شد. ماکان موبایل به دست پشت در ایستاده بود:
یک لحظه گوشی.
بعد به چشمان مهتاب خیره شد و با جدیت و اخم گفت:
وقتی جواب نمی دم یعنی مزاحم نشید یعنی کار دارم.
مهتاب نمی دانست چه بگوید. خانم دیبا هم که انگار نه انگار داشت همچنان به کارش ادامه می داد. ماکان با دیدن چشمان مهتاب که با ترس و تردید به او خیره شده بود گفت:
حالا چکار داری؟
مهتاب نگاهش را از او گرفت و گفت:
خانم دیبا گفتن باید کارامو شما تائید کنین.
ماکان ابروی بالا انداخت و گفت:
تمام شدن؟
مهتاب هم سر تکان داد و هم گفت:
بله و توی دلش پرسید چرا همه تعجب می کنند از اینکه او کارش را تمام کرده.
ماکان با دست به داخل اتاق اشاره کرد و دوباره موبایل را کنار گوشش گرفت:
عذر می خوام شهرزاد جان یکی از بچه هاست. بعدا خودم تماس می گیرم.
و زیر چشمی به مهتاب که کنار در ایستاده بود نگاه کرد. اصلا چه لزومی داشت که اسم شهرازد را به زبان بیاورد. حالا که گفته بود و مهتاب هم شنیده بود. ولی چهره بی تفاوت مهتاب نشان می داد که اصلا برایش مهم نیست مخاطب ماکان چه کسی می تواند باشد.ماکان روی صندلی اش ولو شد و موبایلش را روی میز انداخت و گفت:
کاراتون و ببینم.
مهتاب با دو سه قدم خودش را به میز رساند و فلش را به دست او داد. نگاهش برای چند لحظه روی سرخی دست مهتاب ثابت ماند. بعد نگاهش بالا آمد و به چشمان مهتاب که به میزش خیره شده بودند نیم نگاهی انداخت. با خودش گفت:
دستشو سوزونده. چه بی خیاله.
بعد سری تکان داد و فلش را به سیستم وصل کردو مشغول ارزیابی کار های مهتاب شد. مهتاب این بار واقعا دیرش شده بود. نمی توانست بیشتر بماند:
ببخشید من دو کلاس دارم اگه کاری با من ندارین برم؟
ماکان نگاهش را از مانیتور گرفت و به مهتاب خیره شد. باورش سخت بود که مهتاب اولین کارهایش را با این سرعت و تا این حد قابل قبول ارائه داده باشد. برای او که با نگرانی دوباره یه ساعتش نکاه کرد سری تکان داد و گفت:
می تونین برین من بعدا نتیجه کارو بهتون می گم.

مهتاب با اجازه ای گفت و سریع از اتاق خارج شد بعد هم با سرعت از خانم دیبا خداحافظی کرد و از پله پائین دوید. ماکان دست به جیب مقابل پنجره ایستاد و از بالا به دویدن مهتاب که سعی داشت خودش را به اتوبوس برساند نگاه کرد. اتوبوس رفت و مهتاب جا ماند.
ماکان همچنان داشت از بالا نگاهش می کرد. مهتاب دستی به پیشانی اش کشید و کیف پولش را در آورد. برای دربست گرفتن به اندازه کافی پول نداشت. ماکان از همان بالا هم می توانست ناامیدی اش را بفهمد. کیفش را دوباره توی کوله اش انداخت ولگد محکمی به چیزی توی هوا زد. تصمیم گرفت با عوض کردن تاکسی خودش را به کلاس برساند. ولی مطمئنا دیر می رسید.چاره ای نداشت. سمت خیابان رفت و برای یک ماشین دست تکان داد. ماکان با خودش گفت:
برم برسونمش؟
بعد به خودش جواب داد:
برای چی باید این کارو بکنم؟
بعد به ساعت اتاقش نگاه کرد:
حتما دیر می رسه. ارشیا راهش نمی ده.
بالاخره سوار شد. ماکان با بی خیالی برگشت پشت میزش و سعی کرد اصلا به مهتاب و دیر رسیدنش فکر نکند. خودش را برای مدتی سرگرم کرد ولی بعد به پشتی صندلی اش تکیه داد و به موبایلش خیره شد در یک تصمیم آنی موبایلش را برداشت و با ارشیا تماس گرفت:
الو؟
به برادر زن عزیز. کجایی کم پیدایی. قرارای کارت زیاد شده یادی از دوستای قدیمی نمی کنی.
مزه نریز.
حالا چی شده بنده رو مفتخر کردین؟
الان کجایی؟
دارم می رم دانشگاه.
ترنجم هست؟
آره.
ببین این دوست ترنج فکر کنم دیر برسه. تقصیر من شد گفت دو کلاس داره من یک معطلش کردم.
آها اینم جز قرارای کاری جدیده؟
ارشیا حرف مفت نزن.
آخه تو از این لطف ها به هر کسی نمی کنی.
ماکان توی دلش حرف ارشیا را تائید کرد. خودش هم نمی دانست چرا این کارها را می کند پوفی کرد و گفت:
بی خودی برای این بنده خدا حرف در نیار. تازه اصلا خودشم خبر نداره من زنگ زدم. چیزی نگی بهش.
باشه حواسم هست.
به ترنجم سلام برسون.
باشه یا علی
خداحافظ.
ماکان دوباره موبایل را روی میز پرت کرد و از خودش پرسید:
واقعا چرا این کار رو کردم؟
بعد به خودش جواب داد:
خوب بنده خدا دیر می رسید از درس و زندگی می افتاد. با هیمن حرف خودش را راضی کرد و سرش به کارش گرم شد.
**
قلب مهتاب داشت می امد توی حلقش. تمام مسیر تا کلاس را دویده بود. پشت در نفس زنان ایستاد. تمام امیدش به ترنج بود که جوری اجازه اش را از ارشیا بگیرد.
ارشیا درس را شروع کرده بود . مهتاب آرام به در ضربه زد. ارشیا به همراه بقیه کلاس رویش را برگرداند و اخمی به مهتاب کرد.
خانم سبحانی بیست دقیقه از کلاس گذشته.
مهتاب سر به زیر انداخت و منتظر شد که ارشیا بگوید بفرمائید بیرون. بچه ها هر کدام با چهره هایی مختلف داشتند نگاهش می کردند. خودش را آماده کرده بود که بچرخد و از کلاس خارج شود که صدای ارشیا را شنید:
بفرما بشیند.
مهتاب که با شنیدن بفرما می خواست بچرخد با شنیدن بقیه حرف ارشیا میخکوب شد. بعضی بچه ها با شوک به ارشیا نگاه کردند کسی را که دو دقیقه تاخیر داشت راه نداده بود چه برسد به بیست دقیقه.مهتاب با گیجی پرسید:
بیام تو کلاس؟
ارشیا خنده اش گرفته بود ولی برای اینکه نخندد اخم هایش را بیشتر توی هم کشید و گفت:
بله نشنیدید؟
مهتاب با عجله خودش را روی صندلی کنار ترنج پرت کرد و گفت:
چرا...چرا...
ارشیا به طرف تخته برگشت و اجازه داد لبخند پنهی توی صورتش شکل بگیرد زیر لب گفت:
ای تو روحت ماکان.
فکرش را متمرکز کرد و به ادامه درس مشغول شد. ترنج زیر لب پرسید:
کجا بودی؟
مهتاب که دلش نمی خواست بهانه دیگری دست استادش بدهد کتابش را بیرون کشید و آرام گفت:
بعد از کلاس می گم.
ارشیا با صدای بچه ها که مدام وسط حرفش خسته نباشید می پراندند دست از تدریس کشید و کلاس را تمام کرد. بچه ها دوباره او را دوره کرده بودند. ترنج با حرص به مهتاب گفت:
اگه من حال این دوتا رو نگیرم ترنج نیستم.
مهتاب خنده ای کرد و وسایلش را جمع کرد و گفت:
بی خیال بابا.

ترنج چشم غره ای به او رفت که باعث شد ناگهان زیر خنده بزند. ارشیا و دو سه تا از بچه ها به طرف انها برگشتند. مهتاب جلوی دهانش را گرفت و ارشیا به چهره اخم کرده ترنج و چهره سرخ شده از خنده مهتاب نگاه کردو از خودش پریسد مهتاب برای چه می خندد و ترنج برای چی اخم هایش توی هم است.
ترنج کیفش را برداشت و نگه خصمانه ای به هدیه و لیلا انداخت و در حالی که دست مهتاب را می کشید به طرف در کلاس رفت که ارشیا صدایش زد:
خانم اقبال؟
ترنج ایستاد و با کنجکاوی برگشت.
بله استاد؟
وقتی رفتم اتاقم چند لحظه بیاید اونجا کارتون دارم.
لبخند ترنج ناخودآگاه پهن شد روی صورتش. ارشیا هم ناخواسته به لبخندش پاسخ داد. لیلا موشکافانه چهره هر دو را بررسی کرد و احساس کرد از این لبخندی که بین این دو رد و بدل شده زیاد خوشش نیامده.ترنج سر خوش از کلاس بیرون رفت که مهتاب گفت:
چیه خر کیف شدی. شوهر ندیده.
ترنج محکم به ساق پای او کوبید. مهتاب آخی گفت و دستش را روی ساق پایش گذاشت ترنج شکلکی در آورد و گفت:
حسود.
ای چلاق شی. چرا لگد می پرونی.
تا تو باشی منو مسخره نکنی؟
حالا بگو ببینم چرا دیر کردی؟
ارشیا راجع به تلفن ماکان چیزی به ترنج نگفته بود. مهتاب در حالی که لنگ لنگان پشت سر او می رفت گفت:
تقصیر داداش جناب عالی کلی منو حیرون کرد. از اتوبوس که جا موندم. تازه کلی هم پول تاکسی سلفیدم. جیبم خالی شد. بعدم با اون قیافه که نمی تونستم بیام کلاس تا خوابگاه دویدم مقنعه مو سر کردم وبرگشتم. تا من باشم دیگه با روسری سر کار نرم.
بعد هر دو روی نیمکتی توی آفتاب ولو شدند و مهتاب پرسید:
جناب عالی کجا تشریف داشتین؟ حالا مجبور بودی روز اولی منو دور بزنی.
ترنج پاهایش را روی لبه سیمانی گلکار مقابلش گذاشت و گفت:
با ارشیا رفته بودیم دیدن مهربان. بعد از عملش خیلی ازش خبر نداشتم. رفتیم خونه اش. کلی ذوق کرد. نزدیک بود بزنه زیر گریه.
مهتاب هم تکیه داد و گفت:
نمی خوای بری پیش شوهرت.
ترنج از جا پرید و گفت وای دیدی یادم رفت. بعد میام تعریف کن چکار کردی؟
ترنج رفت و مهتاب به دست سوخته اش خیره شد و گفت:
چکار کردم؟ هیچی. گند زدم.
**
ترنج نفس زنان خودش را به اتاق ارشیا رساند سرکی کشد کسی غیر از ارشیا داخل نبود. چند ضربه به در زد و گفت:
اجازه هست.
ارشیا سرش را بالا آورد و آرام گفت:
اجازه مام دست شماست خانم اقبال.
ترنج خنده ملیحی کرد که چال گونه اش معلوم شد و دل ارشیا را برد. بعد رفت سمت میز ارشیا و گفت:
چکارم داشتی؟
ارشیا تکیه داد و گفت:
اخمات چرا تو هم بود بعد کلاس.
ترنج نگاهی به در اتاق انداخت و روی صندلی کنار میز ارشیا نشست و گفت:
یکی دو تا از بچه ها هستند...
حرفش را خورد لازم بود به ارشیا چیزی بگوید؟ شاید بیشتر حساس می شد. نه ارشیا اهل این جور چیزها نبود. ارشیا دست به سینه با لبخند او را نگاه می کرد:
خوب؟
ترنج مشغول بازی با دست هایش شد و گفت:
خوب...زیادی دور و بر تو می پلکن.
ارشیا از خوشی می خواست غش کند. فکر نمی کرد از این صفات زنانه بتواند توی ترنج پیدا کند ولی حالا. روی میز خم شد و دستش را زیر چانه اش زد و با خوشی به او خیره شد:
خوب من استادشونم.
ترنج سر بلندکرد و با چشمانی باریک شده او را نگاه کرد.
مثل اینکه خیلی هم بدت نمی آد ها.
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان