تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
برایم از عشق بگو/قسمت9

برای اینکه چشمش به چشم ماکان نیافتاد رفت سمت آشپزخانه و در حالی که خودش را مشغول چای دم کردن نشان می داد گفت:
حقیقتش بابای من اهلش هست ولی به من گفته اگه بفهمه طرف این چیزا رفتم گردنمو میشکنه خونه رو هم ازم می گیره. زیاد دیدم دست بابا. برای همین می گم جنسش خوبه. از بوش و رنگش معلومه.
ماکان از حرف های تازه ای که می شنید توی شوک بود. باورش نمی شد ان برج ساز شیک و تر و تمیزی که ماکان دیده اهل منقل و بساط باشد. چیزی به روی محسن نیاورد و در عوض گفت:
این بخواد اینطوری ادامه بده بدبخت میشه. این دفعه اومد اینجا منو خبر کن.
باشه.
حالا خودت بگو این رفیقای عجیب غریب و از کجا آوردی.
محسن برگشت پیش ماکان و گفت:
بی خیال بابا.
نه جون من. اخه اینا اصلا به تو نمی خورن.
محسن دست هایش را روی لبه مبل گذاشت و گفت:
تو یکی از این مهمونایی بچه ها با هم آشنا شدیم.
ماکان بقیه شیرینی اش را توی دهانش گذاشت و گفت:
خدایا شانس ما رو باش که گیر کیا افتادیم. اون از رفیق بی معرفتومون اینم از این دوتا.
محسن با بدجنسی گفت:
رفیقت چکار کرده که اینقدر دلخوری؟
ماکان هم تکیه داد و گفت:
حالا. بماند.
چه لزومی داشت جار بزند که ارشیا با خواهرش نامزد شده.
کنترل را برداشت و تلویزیون فلت بزرگی را که مقابل کاناپه بود روشن کرد و گفت:
بازی جدید چی داری.
محسن به سمت کنسول شیرجه زد و گفت:
این و هفته قبل که رفته بودم تهرون آوردم توپه.
ماکان دسته پلی استیشن را برداشت و گفت بذار ببینم این دفعه چی اوردی؟
آخرشه جون ماکان.
خودش هم کنار ماکان روی کاناپه ولو شد و دسته بعدی را برداشت. با آغاز بازی اهنگ تندی توی فضا پیچید. بازی شروع شد و هر دو رامین و بقیه مسائل را به فراموشی سپردند.
شب کشان کشان خودش را رساند خانه. ابرها رفته بودند و حالا باد سردی که می آمد باعث شده بود. همه جا تقریبا یخ بزند. تا ماشین را توی پارکینگ آورد و رسید دم در ورودی انگار قندیل بسته بود حتی با وجود آن پالتوی کت و کلفت ضد آبش.
با سرعت خودش را پرت کرد توی سالن.
وای خدا. امشب از اون شبای یخ بندونه. سوری خانم کنار شومینه نشسته بود و کتاب می خواند. مسعود هم سرش توی روزنامه اش بود. وقتی دید کسی به او توجه نکرد بلند تر گفت:
نه واقعا لازم نبود اینقدر تحویل بگیرین.
مسعود سرش را بالا آورد و گفت:
اینقدر سر و صدا نکن بچه نمی بینی داریم مطالعه می کنیم؟
جاااااان؟ خوبی مسعود خان. به قول ترنج بابایی منم ها ماکان.
سوری خانم سر بلند کرد و نگاهی به ساعتش انداخت و بعد عینک مطالعه اش را برداشت و گفت:
آقا کجا تشریف داشتند تا حالا؟
ماکان پالتویش را مرتب روی مبل گذاشت و رفت سمت شومینه و کنارش نشست. بعد پاهایش را به شعله های شومینه نزدیک کرد و گفت:
آها این بی اعتنایی برای اینه که دیر اومدم.
بعد برگشت و نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
ساعت که تازه یازدهه
سوری خانم کتابشش را هم بست و گفت:
پسرم توی پائیز ساعت پنج غروب میشه. الان شیش ساعت از شب گذشته. پس دیره.
مامان واقعا که شما که اهل شب نشینی هستین دیگه چرا؟
مسعود هم روزنامه اش را کنار گذاشت و گفت:
شما هم تشریف بیارین با ما بریم شب نشینی. اون شب نشینی هایی که ما می ریم هیچ مشکلی نداره ولی تو خدا می دونه کجا می ری.
بابا!!!؟؟؟
چیه؟فکر نکن نمی دونم چکارا می کنی.
ماکان آب دهانش را قورت داد و گفت:
یا علی! مسعود خان نگو اینطوری یکی ندونه فکر میکنه ما اهل چه فرقه ای هستیم حالا.
خلاصه گفتم بدونی.
سوری خانم نگران نگاهی به همسرش انداخت و گفت:
مسعود به من نگفته بودی.
ماکان دستی روی سرش گذاشت و از جا بلند شد:
خدایا ما بریم تا ترور نشدیم.
پالتویش را برداشت و رفت سمت پله بعد چرخید و گفت:
بد نیست یکی دو بار در هفته اون شناسنامه منو چک کنین متوجه می شین من داره بیست و نه سالم میشه. بچه دبیرستانی نیستم
مسعود خیلی جدی گفت:
بس کن ماکان.

سوری خانم دوباره چشم هایش اشکی شده بود. ماکان دست به کمر ایستاد و به پدرش گفت:
بفرما تحویل بگیر همین و می خواستی آقای اقبال.
سوری خانم با انگشت اشکش را گرفت و گفت:
مسعود باید به منم بگی کجا می ره.
مسعود با دیدن حال همسرش روزنامه را کنار گذاشت و بلند شد و رفت سمت سوری خانم و او را از روی صندلی بلند کرد و کنار گوشش گفت:
عزیزم میگم بهت. تازه چیز بدی نیست.
ماکان با ابرو هایی بالا رفته مادر و پدرش را نگاه می کرد.مسعود دستش را دور کمر سوری خانم حلقه کرد و گفت:
اصلا بریم بخوابیم. از بس حرص این تحفه رو خوردی خسته شدی.
وقتی از کنار ماکان رد می شدند ماکان با پروئی تمام گفت:
لااقل یه بهونه بهتری جور کنین واسه رفتن.
مسعود کمر سوری خانم را ول کرد و به طرف ماکان حرکت کرد و او هم که دید اوضاع خراب است از پله بالا دوید. صدای پدرش را شنید که گفت:
بی شعور بی حیا.
ماکان از بالای پله داد زد.
واقعیت تلخه پدر عزیزم.
مسعود پا روی پله گذاشت و سوری خانم گفت:
مگه ترنج خواب نیست دیوانه اش کردین.
مسعود برگشت و گفت:
چشم عزیزم بیا بریم. پسره چشم سفید.
ماکان زیر لب گفت:
به خدا اگه زنا این کارا رو بلد نبودن چکار می کردن. با دو تا قطره اشک نریخته باباهه رو خرش کرد.
بعد زیر لب خندید و سرکی توی اتاق ترنج کشید.
چراغ خاموش بود. ولی صدای زمزمه ترنج می آمد. ماکان متعجب وارد اتاق شد. ترنج خواب که نبود هیچ خیلی هم بیدار و سرحال بود و داشت با موبایلش حرف می زد. اصلا انگار توی این دنیا نبود. متوجه ورود ماکان به اتاقش نشد.
لازم نبود حدس بزد کاملا معلوم بود که پشت تلفن کی هست. ناگهان چراغ را روشن کرد که ترنج از جا پرید و گفت:
وای.
ارشیا از آن طرف خط گفت:
چی شده ترنج.
ترنج نگاه پر غضبی به ماکان انداخت که دست به سینه وبا ابروهای بالا رفته یک وری به کف بند تکیه داده بود و پالتویش را هم در آغوش گرفته بود. ترنج با حرص گفت:
یکی پریده تو اتاقم چراغم روشن کرده.الانم عین آدم خورا به من زل زده.
ماکان بی شعور.
خودشه.
بعد رو به ماکان گفت:
واقعا چه فکری می کنی یهو می آی تو اتاق من. اصلا تو به چه اجازه ای تو اتاق منو نگاه میکنی شاید من تو شرایط خوبی نباشم.
ارشیا از آن طرف خط داشت حرص می خورد. خوب ترنج راست می گفت واقعا که این ماکان بی شعور بود. برادر و خواهر تا یک حدی به هم نزدیک هستند وگر نه انها هم باید حریمی را رعایت کنند.
ماکان خیلی پرو گفت:
رفیق ما پشت خط مرد. جواب اونو بده.
ارشیا همانطور عصبی گفت:
ترنج گوشی رو بده به ماکان.
ترنج گوشی را به طرفش گرفت و گفت:
ارشیا باهات کار داره.
اوخ صاحبش اومد.
بعد با خنده گوشی را از دست او گرفت و گفت:
به مخلص داش ارشیا.
ببر. مسخره تو اتاق زن من چه غلطی می کنی؟
ماکان قدم زنان رفت سمت تخت ترنج و کنارش نشست و گفت:
زن جناب عالی قبل از اینکه زن تو الدنگ باشه لیمو شیرین خودم بوده.
ماکان اصلا خوشم نمی اد با ترنجم اینجوی حرف بزنی.
اوهو. نچایی ترنجت؟؟؟؟ بعدم آبجیمه دلم خواسته. به تو چه.
بعد دستش را انداخت روی شانه ترنج و به ترنج چشمک زد و گفت:
خوبی آبجی کوچولو.
و پیشانی ترنج را بوسید. صدای ارشیا از آن طرف پر حرص توی گوشش پیچید:
ماکان به خدا می کشمت. داری چه غلطی می کنی.
ماکان به جای جواب دادن به ارشیا رو به ترنج گفت:
چه شوهر فضولی داری من خوشم نمی اد هی تو مسائل خواهر برادری ما دخالت می کنه.
ترنج خندید و گفت:
ماکان اذیتش نکن.
ارشیا که با شنیدن این حرف خوش خوشانش شده بود گفت:
خر فهم شدی حالا پاشو برو لا لا کن. تو مسائل زن و شوهری ما هم دخالت نکن.
اتفاقا امشب می خوام تو اتاق ترنج بخوابم. به یاد قدیما.
ترنج آرام می خندید می دانست ارشیا ممکن است ناراحت شود.
تو غلط کردی مرتیکه. برو گمشو تو اتاقت.
نچ نمی خوام دلم برا آبجی کوچولم تنگ شده می خوام امشب تو اتاقش بخوابم کلی با هم یاد بچگی هامون کنیم بخندیم مخصوصا اون بلاهایی که سر تو می آورد.
ارشیا که خنده اش گرفته بود گفت:
ماکان کاری نکن همین الان پاشم بیام اونجا.
ماکان نیم خیز و شد و گفت:
نامرده هر کی نیاد.
آقا نامرده هر کی نیاد.
پس اومدی دیگه.
پس چی فکر کردی قپی اومدم.
باشه منتظریم.
گوشی رو بده به ترنج.
به جون من می خوای بیای؟
مرگ تو میام.
بابا بی خیال.
نه دیگه خودت حیصیتیش کردی.
آقا من رات نمیدم به چه حقی می خوای بیای اینجا.
ترنج با نگرانی به ماکان نگاه کرد و گوشی را از دستش گرفت:
ارشیا راس راسی می خوای بیای؟
ماکان با دقت به ترنج زل زده بود. حرفهای ارشیا را نمی شنید.
این وقت شب؟
.....
به مامان اینا چی بگم؟
.....
ارشیا!
....
باشه.
....
خداحافظ

ترنج گوشی را قطع کرد و گفت:
مریضی مجبورش کردی این وقت شب تو این هوا الکی این همه راهو بیاد اینجا و برگرده.
برگرده؟
خوب نمی تونه اینجا بمونه که.
بعد کلافه گفت:
ببین حالا چکار کردی.
بی خیال بابا نمی اد. الکی گفته.
ترنج با تردید به ماکان نگاه کرد وگفت:
فکر نکنم.
ماکان بی خیال بلند شد و رفت سمت اتاقش. توی دلش خندید.
دلم خنک شد. باشه پای این مدت که اینقدر منو چزونده.
پالتویش را مرتب به چوب رختی توی کمد آویزان کرد. بعد هم کت و شلوارش را توی کاورش برگرداند و توی کمد آویزان کرد. لباس راحتی پوشید یک شلوار گرم کن مشکی که چهار نوار سفید در طرفینش داشت با یک تی شرت سفید. مسواک زد و توی تختش خزید ولی هنوز چراغ خوابش را خاموش نکرده بود ترنج با شدت در اتاق را باز کرد:
که نمی آد؟ ها؟
موبایلش توی دستش بود.
ماکان از روی تخت بلند شد و گفت:
اومد؟
آره زنگ زد پشت دره.
ماکان با خنده از روی تخت بلند شد و گفت:
چیه ناراحتی مردونگی شوهرت ثابت شد؟

 

ترنج دلش می خواست موبایلش را توی سر ماکان خرد کند. ماکان گرمکنش را از روی چوب لباسی کنار اتاق برداشت و گفت:
خوب حالا مثل زامبی ها به من نگاه نکن.
ترنج محکم ترین مشتی که می توانست حواله ماکان کرد که برای او در حد یک نوازش محکم بود.ماکان با خنده دست روی شانه او انداخت و گفت:
برو درشو باز کن می خوای مجسمه یخی شوهرتو تحویل بگیری؟
ترنج دست ماکان را از روی شانه اش پائین انداخت و دوان دوان از پله پائین رفت.
وای اگه مامان اینا بفهمن چه آبرو ریزی میشه.
ارشیا پشت در ایستاده بود. ترنج آیفون را برداشت و به چهره ارشیا نگاه کرد:
بیا تو یخ زدی. فقط آروم.
در باز شد و ارشیا وارد شد. ماکان آستین های گرمکنش را تا نیمه ساعد بالا زده بود و روی اولین پله دست به سینه به نرده ها تکیه داده بود.
ارشیا به آرامی در را باز کرد و وارد شد. ترنج پشت در ایستاده بود. ارشیا با دیدنش لبخند زد و سلام کرد:
سلام.
ترنج دستش را روی بینی اش گذاشت و دست او را گرفت و کشید و به سمت پله برد. ماکان با ابروهای بالا رفته آرام گفت:
کجا؟
ترنج بدون اینکه حرفی بزند دست آزادش را روی سرش گذاشت و بعد در اتاق مادر و پدرش اشاره کرد. ارشیا آرام می خندید و خنده پشت لب های ماکان در حال بیرون پریدن بود. ترنج دست ارشیا را کشید و با خودش بالا برد. ماکان هم به دنبالشان از پله بالا رفت.
انگار فقط ترنج بود که داشت حرص می خورد. اول ارشیا را توی اتاق هل داد بعد هم ماکان را و خوش وارد اتاق شد و در را بست.تازه توانست ارشیا را خوب ببیند. شلوار پارچه ای سفید راسته با یک پالتو خاکستری با چهار خانه های ریز تنش بود. زیر پالتو فقط یک تی شرت مشکی یقه گرد تنش بود. موهایش توی پیشانی اش ریخته بود انگار که دوش گرفته باشد و موهایش همانطور خشک شده باشد. معلوم بود که می خواسته بخوابد ولی با این خل بازی ماکان بلند شده امده آنجا.دستی به پیشانی اش زد و گفت:
شما دو تا خل شدین نصفه شبی؟
ماکان خودش را انداخت روی تخت و گفت:
به من چه این بی حیا نصف شبی پا شده اومده اینجا.
بعد آستین دست چپش را که پائین خزیده بود دوباره بالا کشید و دستهایش را پشت سرش قرار داد و تمام وزنش را انداخت روی دست هایش و گفت:
ولی نه خوشم اومد مردونگی تو ثابت کردی.
ارشیا پالتویش را در آورد و روی صندلی ترنج انداخت و کنار او نشست و گفت:
زر نزن خودتم می دونستی میام.
خیلی سعی میکرد به ترنج زل نزد که جلویش ایستاده بود ان هم با یک تاپ دخترانه رکابی مشکی چسبان که رویش می شد عکس دوتا قلب نقره ای که توی هم تاب خورده بودند را دید و یک شلوار سفید گشاد موهایش را با یک گیره بزرگ پشت سرش جمع کرده بود ولی دسته ای از موهای جلویش که کوتاهتر بودند از یک طرف صورتش سر خورده بودند و تقریبا کمی از چمشش را هم پوشانده بودند.
ترنج بی توجه به لباسی که جلوی ارشیا پوشیده با اخم رو به آنها گفت:
اخه نمی گین اگه مامان اینا بیدار بشن چقدر بد میشه.
ارشیا بالاخره نگاه خیره اش را به او دوخت. البته سعی می کرد خیلی هم خیره نباشد.
چرا حرص می خوری. اونا که خوابن بعدم من الان می رم.
ترنج همانجور دست به کمر و طلب کار ایستاده بود. دست دیگرش را به پیشانی اش زد و بعد هم موهایش را که روی صورتش ریخته بود. بالای سرش برد و وقتی رهایشان کرد دوباره سر جایشان برگشتند.
ارشیا به این حرکت او لبخند زد و گفت:
بیا یه دقیقه بشین من الان می رم. خودتو کشتی.
ماکان با سر خوشی به ان دوتا نگاه می کرد. از دهنش پرید:
لباستو با ترنج ست کردی؟
تازه ان موقع بود که ترنج به لباسش نگاه کرد.آهی از سر خجالت کشید و لبش را گزید. تا حالا ارشیا او را با تاپ ندیده بود که ان هم به لطف ماکان دیده بود. ارشیا بلند شد و به سمت ترنج رفت و دستش را دور شانه برهنه او انداخت. با اینکه ارشیا از بیرون آمده بود ولی دست هایش گرم گرم بود. در عوض بدن ترنج یخ کرده بود و با این حرکت ارشیا به وضوح لرزید. ارشیا لرزش او را حس کرد و کمی بیشتر او را به خود فشرد و گفت:
این اوج همفکری و هم دلی مارو می رسونه.
ماکان با لب و لوچه ای آویزان داشت این صحنه را نگاه می کرد. از جا بلند شد و دست ارشیا را گرفت و پالتویش را توی دستش گذاشت:
خوب شب بخیر برو خونتون.
ارشیا نگاه مظلومی به ترنج انداخت و گفت:
ساعت یک و نیمه ها. دلت می اد.
ماکان او را به طرف در هل داد و گفت:
با کمال میل و فراغ بال می اندازمت بیرون.
ترنج به بازوی ماکان زد و گفت:
یواش به خدا بیدارشون می کنی.چرا عربده می کشی.
ماکان دست ارشیا را رها کرد و گفت:
یعنی منظورت اینه این امشب اینجا بمونه.
ترنج به چشمان ارشیا که داشتند التماس می کردند جوابش مثبت باشد نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد و گفت:
دیگه صبح شد کجا بره.
ماکان با اعتراض گفت:
ترنج واقعا بمونه؟
ترنج دست پاچه و خجالت زده شده بود. از اینکه ماکان و ارشیا چه تصوری درباره حرف او ممکن است داشته باشند می خواست سکته کند برای درست کردن اوضاع سریع گفت:

من که نگفتم پیش من بخوابه.بیاد اتاق تو.
با گفتن این حرف سریع جلوی دهانش را گرفت. تازه فهمید باز چه گندی زده. در واقع می خواست بگوید منظورش این نیست که توی اتاق من بخوابد ولی خودش هم نفهمید چرا گفت پیش من.
دو دستش را جلوی صورتش گرفت و رویش را از آنها برگرداند. چه آبرو ریزی کزده بود. خدایا می خواست از خجالت بمیرد.
دهان ماکان باز شد و با دست به بیرون اشاره کرد و گفت:
من می رم بخوابم
و به سمت در رفت و به ارشیا گفت:
پنج دقیقه دیگه اتاق منی. از الان شروع شد.
و در اتاق را بست. اشک های خجالت ترنج روی گونه هایش جاری شده بود. ارشیا به طرف او رفت. ترنج را آرام به سمت خودش برگرداند.
ترنج. دختر دیوونه شدی؟ گریه برا چی می کنی؟
بعد او را نرم در آغوش گرفت.
اگه ناراحتی می رم.
ترنج خیلی سریع تر از چیزی که فکر می کرد گفت:
نرو.
ارشیا با لبخند او را به خود فشرد و گفت:
پنج دقیقه بیشتر وقت ندارم ها. می خوای همشو گریه کنی؟
ترنج بینی اش را بالاکشید و چشم های اشک آلودش را به ارشیا دوخت.
خیلی بد گفتم؟ نه؟
ارشیا با بدجنسی خندید و گفت:
من که یک لحظه نزدیک بود از خوشی بمیرم.
ترنج به سینه او کوبید و گفت:
لوس.
ارشیا خندید و گفت:
پنج دقیقه ام تمام شد. تا ماکان نپریده وسط اتاق برم.
بعد هم دسته موهای ترنج را که روی چشمش افتاده بود را کنار زد و روی چشمش را بوسید و گفت:
حالا آخرش برای چی گریه می کردی؟
خوب از ماکان خجالت کشیدم.
ارشیا باز خندید و گفت:
ولی خوب به نفع من شد. هم ماکان و پر دادی و هم من امشب اینجا می مونم.
ترنج از آغوش او بیرون امد و گفت:
بیا یک شلوار راحتی برات از ماکان بگیرم.
خودم می گیرم.
نه من میام باهات.
ارشیا مثلا با تعجب گفت:
کجا میای؟
ا ارشیا اذیت نکن دیگه. منظورم اینه که...اینه که...اصلا من نمی ام.
ارشیا به شدت او را در آغوش گرفت و گفت:
شوخی کردم عزیزم بیا.
و دست او را گرفت و از اتاق بیرون رفتند. ماکان توی اتاقش یک رختخواب برای ارشیا پهن کرده بود. وقتی ان دو تا را دید نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
دو ثانیه دیگه دیر کرده بودی خودم اومده بودم کت بسته اورده بودمت.
ترنج که بازوی ارشیا توی دستش بود به ماکان گفت:
یک شلوار راحتی بده ارشیا بپوشه.
ای شلوار نیاوردی؟
ارشیا شکلکی در آورد و گفت:
نه نمکدون قرارم نبود بمونم. وگر حتما می آوردم. ان شاا... شب های آینده.
ماکان روی تختش نشست و گفت:
بفرما می گن رو بدی آسترم می خوان همین جاست آبجی خانم. از فردا چترشو باز می کنه اینجا.
ترنج به ماکان اخم کرد و گفت:
ماکان به خدا ول کن نصفه شبی من صبح هشت کلاس دارم. ساعت دو شد من هنوز بیدارم.
ارشیا دستش را گرفت و گفت:
غصه نخور خودم می رسونمت.
مرسی. حالا بخوابین دیگه.
بعد رفت طرف در و درحالی که ان را می بست گفت:
پسرای خوبی باشین. دعوا نکنین زودم بخوابین شب بخیر.
ماکان و ارشیا خندیدند و در بسته شد.
ماکان از کمدش یک شلوار گرم کن سورمه ای داد به ارشیا و گفت:
بیا داداش راحت کن.
اینجا.
برو بابا. فکر کرده چه لعبتی هست من نگاش کنم. بعد روی تخت دراز کشید و ساعدش را روی چشمهایش گذاشت. ارشیا مشغول تعویض لباسش شد و با خنده به ماکان گفت:
زیر چشمی نگاه نکنی.
گمشو ارشیا بیا بکپ. نصفه شبی خواب به سرمون کردی.
ارشیا شلوارش را زد سر چوب رختی. چراغ را خاموش کرد و توی رختخوابش دراز کشید و گفت:
تقصیر خودته. گفتم حیصیتیش نکن.
بعد توی رختخوابش دراز کشید و هر دو دست را زیر سرش گذاشت. ماکان در حالی که ساعدش روی چشمش بود گفت:
ارشیا؟
هوم؟
حس خوبیه نه؟
چی؟
اینکه یکی و اینقدر دوست داشته باشی.
ارشیا نفس عمیقی کشید و با یاد اوری ترنج گفت:
اصلا نمی شه گفت چه جوریه. ولی ادم احساس بودن می کنه. اینکه یکی تو این دنیا هست که تمام و کمال مال خودته. اصلا انگار تا قبل از این زندگی نمی کردی. نمی دونم همه چیز یه جور دیگه میشه.
ماکان اه کشید و ارشیا که انگار گوش شنوایی پیدا کرده بود ادامه داد:
می دونی آدم از خواهر و مادرشم حمایت می کنه ولی واقعا تحت حمایت گرفتن کسی که تمام هستیت به او بستگی داره یه جور دیگه اس . اصلا همش دلت می خواد مواظبش باشی که طوریش نشه.دلت نمی خواد یک خار به پای طرف بره. سخته گفتنش سخته باید خودت تجریه کنی تا بفهمی.
ارشیا سکوت کرد و ماکان توی فکر فرو رفت. در واقع هیچ کدام از این حس ها را به هیچ کدام از دخترهایی که دیده بود نداشت. این حس حمایت و علاقه. یعنی او تا حالا عاشق نشده بود. اخه مگر ممکن بود. اطرافش پر بود از پسرانی که تا حالا ده بار عاشق شده بودند و او حتی یک بار هم این حس را تجربه نکرده بود.
بی انصافی بود. یعنی توی این دنیای بزرگ کسی نبود که از او حمایت کند که این حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه کند. به همه زوج های اطرافش حسادت می کرد. پدر و مادرش. ترنج و ارشیا. اتنا و عماد حتی مهرناز خانم و مرتضی خان هم نگاهشان به هم رنگ خاصی داشت.
به پهلو چرخید و چشم هایش را بست. حتما کسی بوده که ماکان از او حمایت کند. یکی که او هم ماکان را مثل ترنج دوست داشته باشد. اینقدر به این موضوع فکر کرد تا کم کم به خواب رفت. داشت خواب می دید. یک خواب متفاوت.
با صدای نماز خواندن ارشیا از خواب بیدار شد. صدای حمد و توحیدش به بلندی شنیده می شد. برای چند لحظه خوابش را فراموش کرد. یعنی خودش را مجبور کرد که ان تصاویر را فراموش کند. الان نمی خواست به ان خواب فکر کند. به صدای نماز خواندن ارشیا گوش داد تا به خوابش فکر نکند. تا حالا دقت نکرده بود. صدای ارشیا موقع نماز خواندن گرم بود.
ارشیا به قنوت رفت و ماکان زیر لب ناخودآگاه او را همراه ذکر قنوتش همراهی می کرد.
ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و.....
روی تخت نیم خیز شد و به او که حالا داشت سجده می کرد نگاه کرد. آخرین باری که نماز خوانده بود یادش نمی امد کی بود. ارشیا موقع خواندن تشهد و سلام سرش پائین بود. انگار در برابر کسی از شرم سرت را پائین بیاندازی.
ماکان به این حالت ارشیا هم حسادت کرد. چرا او نباید یک پدربزرگ مثل مال ارشیا داشته باشد که او را جور دیگری پرورش بدهد که حالا مجبور نباشد این همه سختی به خودش بدهد برای کاری که از نوجوانی عادت به انجامش نداشته.
ارشیا بعد از نماز به سجده رفت. این بار ماکان صدایش را نمی شنید. ذکر می گفت یا دعا می کرد نمی دانست. فقط صدای زمزمه وارش را می شنید. دست هایش را دور زانو هایش حلقه کرد و به او خیره شد. سر از سجده که برداشت ماکان به آرامی گفت:
قبول باشه.
ارشیا مهر را بوسید و گفت:
قبول حق.
مهر از کجا آوردی؟
ارشیا رختخوابش را جمع کرد و گفت:
از خانمم گرفتم.
بعد اضافه کرد:
غیر اون مگه کسی نمازم می خونه تو این خونه.
ماکان به ارشیا خیره شد حالا که چیزی نبود که به آن فکر کند دوباره تصاویر خوابش جلوی چشمش آمد. درست بود. خوابش درست بود. خودش بود.
چرا بعد از این همه مدت. حالا باید بفهمد. این خواب را چرا درست همین شب دیده بود که حرفهای ارشیا را شنیده بود. این خواب از ضمیر ناخودآگاهش امده بود یا واقعا به این معنی بود که او به کمک و حمایت نیاز دارد.
شاید بهتر بود آن روز به خودش زحمت می داد و نمازش را می خواند. از جا بلند شد. هوا روشن شده بود ولی می شد نماز خواند. از جلوی ارشیا رد شد و به طرف دستشوئی رفت. وضو گرفت. خوب بود که این چیز ها یادیش نرفته بود.
مهری که ارشیا کنار میز گذاشته بود برداشت ارشیا نبود. لابد رفته بود پیش ترنج. در اتاق را بست و قامت بست. دلش نمی خواست توی نمازش به خوابی که دیده بود فکر کند ولی تا زمانی که سلام نماز را داد تصاویر توی ذهنش مثل روشن شدن یک اتاق تاریک با یک فلاش ناگهانی برق می زدند.

اولین تصویر یک میز خالی بود. خودش پشتش نشسته بود. یک جایی مثل یک اتاق شیشه ای.
تصویر بعدی ناگهان ظاهر شد. دختری مقابلش نشسته بود. دست های دختر توی دست ماکان بود. چهره اش را نمی دید فقط لباهای قلوه ای معلوم بود. سرخ و خواستنی.
تصویر بعدی. مردی که اخم کرده بود و دنبال چیزی می گشت.
آخرین تصویر واضح بود خیلی واضح.
دختری با کلاه قرمز در حالی که سرشانه های سوئی شرت سورمه ای اش از باران خیس شده بود. مقابلش نشسته بود. دست هایش توی دست ماکان بود و نگاهش نگران. ماکان خم شده بود که ان لب های خواستنی را ببوسد که ناگهان فضا عوض شده بود.
صدای نماز خواندن امد خودش را دید که روی روزنامه ای توی اتاق ترنج توی شرکت نماز می خواند. صدای حمد و سوره را بلند می شنید. ولی صدا صدای خودش نبود.همان موقع چشم باز کرد و نماز خواندن ارشیا را دید صدایی که توی خواب شنیده بود صدای نماز خواندن ارشیا بود.
ماکان به مهرش خیره شد. دستی توی موهایش کشید.حالا مطمئن بود. مهتاب همان دختر بود. همان که شبی که با مهسا به هم زد توی کافی شاپ جلویش نشست و ماکان دست هایش را گرفت.
هنوز هم سفت شدن دستهایش را زیر دست خودش احساس می کرد. کلافه بود. این چه بازی مسخره ای بود. این دختر چرا سر راه او قرار گرفته بود. به مهتاب فکر کرد. فکر کردن به مهتاب فقط گیج ترش می کرد.
مهرش را برداشت و از اتاق خارج شد. در اتاق ترنج باز بود و ارشیا و ترنج روی تخت کنار هم نشسته بودند. ماکان برایش مهم نبود. رو به ترنج پرسید.
امرزو تا کی کلاس داری؟
تا عصر. برای چی؟
هیچی.
چرخید و برگشت توی اتاقش. ان روز مهتاب نمی آمد.
لعنتی چه مرگم شده؟
سه روز بعد هم مهتاب نیامد. کلاس داشت. تمام ان سه روز ماکان با خودش کلنجار می رفت و توی درک خودش و احساسش گیج بود. اصلا با مهتاب برخورد خاصی نداشت که بخواهد فکرش را مشغول کند.
با اینکه ان یکی دو روزی که مهتاب توی شرکت بود برخورد زیادی با هم نداشتند ولی خودش هم نمی فهمید چرا حالا نبودنش را اینقدر احساس می کند.
بالاخره چهارشنبه شد و باز هم مهتاب آمد. معلوم بود حسابی هم خسته است. ساعت های بی کاری اش را حالا می امد شرکت و در عوض مجبور بود شب ها تا دیر وقت بیدار بماند و کارهای دانشگاهش را راه بیاندازد امتحانات پایان ترم هم نزدیک بود. ولی مهتاب تصمیم نداشت برای فرجه ها به خانه برگردد. تصمیم داشت بماند و صبح ها بیاید شرکت و عصر ها به کارهایش بپردازد. اغلب اینقدر کار برای تحویل داشتند و تازه ژوژمان آخر ترمشان هم بود که دیگر خانه رفتن معنی پیدا نمی کرد.
نگاهی به پله انداخت و غر زد:
چرا همه شرکت ها پله دارن؟ اه.
و سلانه سلانه از پله بالا رفت. همان لباس های اول هفته تنش بود. کلا تیپش را هفتگی عوض می کرد نه روزانه. دست هایش توی جیبش بود. وارد که شد طبق معمول خانم دیبا پشت میزش بود. سلام کرد:
سلام خانم دیبا.
سلام. صبحت بخیر.
ممنون.
رفت سمت اتاقش و نگاهی توی آشپزخانه انداخت.
وای باز آقای حیدری چای دم نکرده که؟
خانم دیبا با لبخند گفت:
اینجا معمولا نه و نه و نیم چای میاره آقای حیدری. خود رئیس هم گاهی نسکافه می خوره.
مهتاب همان جور دست به جیب گفت:
پس فقط من این موقع صبح چایی می خورم؟
آره.
مهتاب سری تکان داد و جای رفتن به آشپزخانه رفت توی اتاقش. یک لحظه از کارش خجالت کشید.
فکر کردی اینجا خونه خاله است سر تو انداختی پائین رفتی واسه خودت چایی درست کردی.
چقدر بد شد. حالا نگن چه پروه. تازم اونم لیوانی. یعنی اونی که من دم می کنم می ریزین دور دوباره دم می دن.
کوله اش را زد سر چوب رختی و ولو شد روی صندلی اش. خسته که بود کسل هم شد. احساس می کرد کار بچه گانه و احمقانه ای انجام داده.
سیستم را روشن کرد و سعی کرد سرش را با کارش گرم کند. ولی نگاهش را به مانیتور که می دوخت ناخودآگاه خوابش می گرفت.
وای خدا نه. کار دارم. نباید بخوابم. مهتاب تو نباید بخوابی. نخواب نخواب خواهش مبکنم
ولی با این حال سرش را روی میز گذاشت و چشم هایش را بست.
بعد صدایش را حالت ناله کرد و گفت:
نمی تونم نخوابم بفهمم. درکم کن خوابم میاد.
و بعد با لبخندی که به خودش زد چشم هایش را بست. خیلی دلش می خواست بداند کی حقوقش را می گیرد. شدیدا دچار کمبود پول شده بود. دلش هم نمی خواست از پدرش بگیرد. مگر به خودش قول نداده بود. پدرش این همه سال خرج کرده بود بدون هیچ حرفی و چشم داشتی. وقتش بود که جبران که نه باری از روی دوشش بردارد.
برای پراندن خوابش کیف پولش را برداشت و نگاهی داخلش انداخت. اسکناسهای رنگارنگ را بیرون کشید و شمرد. چهارده هزار و هفصد تومن از پولش باقی مانده بود. تازه برای شام هم چیزی برای خوردن نداشت . چهار تا تخم مرغ هم که می خرید کلی پولش می شد.
زیر لب غر زد:
دلمون به تخم مرغ خوش بود که اینم شد هم قیمت طلا.
پول ها را برگرداند توی کیفش. باید سرفه جویی می کرد. صبحانه که سه روزی که شرکت بود نمی خورد. فعلا شام را هم می توانست یک شب درمیان بخورد. معلوم نبود کی حقوقش را می گیرد. تازه دو هفته بود داشت کار می کرد. بعد فکر کرد:
یعنی دو هفته دیگه باید با این چهارده هزار و هفتصد تومن بگذره. یعنی میشه؟ خدا کنه وسیله جدید برای کارام نخوام که بیچاره میشم. باید اصلا تاکسی سوار نشم. فقط اتوبوس. آره میشه . اوه چهار هزار تومن کلی پوله. تازه با هفتصد شم می شه دو تا و نصفی نون خرید که خودش میشه نون یک هفته من.
از این حرف خودش خندید.
خل شدم. آره بابا بی خیال خدا بزرگه. درست خرج کنم کم نمی اد.
کیفش را برگرداند توی کوله اش و ابن بار با دقت و با حوصله مشغول کارش شد:
پول به این راحتی به دست نمی اد خانم محترم. باید زحمت بکشی. توقع داری مثل قبل بخوابی و بخوری اونوقت یه پول قلنبه هم بیافته تو کاسه ات؟ نچ از قدیم گفتن از تو حرکت از خدا برکت. تو یه تکونی بخور خدا می رسونه.
داشت همین جور برای خودش حرف می زد که ترنج هم رسید.
سلام بر خانم اقبال.
سلام. مهتاب تو کی میای که اینقدر زود می رسی؟
ساعت خواب. بعد دو هفته می پرسی.
ترنج کیف لپ تاپش را گذاشت روی میزش و چادرش را برداشت و گفت:
آخه اون روز فکر کردم اتفاقی شده.
مهتاب بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بگیرد گفت:
نه برای اینکه به موقع برسم باید با اتوبوس شیش و نیم بیام اگه با هفت بیام هشت و نیم این طورا می رسم. دیر میشه دیگه.
ترنج نشست پشت میزش و روی میز مهتاب را کاوید و با خنده گفت:
لیوان چایت کو؟
مهتاب نیم نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
گفتم صبر کنم خود آقای حیدری بیاد دم بده. چیه من هی عین قاشق نشسته می پرم وسط کار و زندگیش.
ترنج خنده ای کرد و او هم مشغول کارش شد.
ساعت نزدیک ده بود ولی از چای خبری نبود. تازه مهتاب هم حسابی گرسنه اش بود. دیشب نان تمام کرده بود و در حد دو سه لقمه شام خورده بود. حالا هم منتظر چای مانده بود تا با بیسکوئیتش بخورد. ولی خبری نشد. بالاخره مجبور شد بدون چایی بخورد.
با خنده توی دلش گفت:
خدا رو شکر یه قدری ذخیره دارم که فورا غش و ضعف نکنم. بیا اینم از محاسن اضافه وزن.
بسته بیسکوئیت نیم خورده ای از کیفش بیرون آورد. چهارتا تویش بود. دوتا روی میز ترنج گذاشت و دوتا برای خودش برداشت:
ترنج با دیدن بیسکوئیت ها با ذوق گفت:
ای دستت درد نکنه. من از اینا خیلی دوست دارم.
خواهش بزن صفا کن. اینا الان حلیمه تلقین کن و بخور.
ترنج یکی از بیسکوئیت ها را برداشت و گفت:
کلا چیزای چرب دوست داری نه؟
ایییی نه.
حلیم چربه ها.
می دونم. ولی من از این حلیمای بیرونی هیچ خودشم نمی اد. چیه این. یه مایع سفید کش دار. نه مزه داره نه هیچی. تازه اون چیز شیرین چیه می ریزن روش می خورن. اه اه اه.
درست صحبت کن.
خوب راست می گم. یه بار بیا حلیم های خونگی که عموی بابام شب تولد امام حسین می پزه بخور تازه می فهمی حلیم یعنی چی. در ضمن ما به حلیم نمک و فلفل می زنیم نه شکر.
می دونم. اینجاها هم بعضیا دیدم می زنن.
وای دلم حلیم خواست. الان فصل حلیم پذونه تو محل ما. سرد که میشه مردم می پذن می دن در خونه ها. آی حال میده صبح سرد حلیم گرم. کنار بخاری. بیرون داره برف میاد. بارون میاد. تو نشستی تو اون گرما داری حلیم داغ می خوری و به ریش سرما می خندی.
ترنج خندید و گفت:
همین چیزا رو خوردی دیگه که اینجوری قلمبه شدی.
مهتاب به سرعت از جا پرید نگاهی به خودش انداخت و گفت:
وای راست می گی؟ خیلی تابلوه؟
ترنج از خنده مرده بود.
مرض مسخره می کنی؟
نگران نباش همش رفته تو لپات.

 

مهتاب روی صندلی اش ولو شد و گفت:
بی مزه.
ترنج همچنان می خندید.
بردار حلیم تو بخور از دهن افتاد.
مهتاب بیسکوئیتش را برداشت و گفت:
خدا رو چه دیدی شاید در آینده حلیم به صورت بسته بندی خشک ارائه شد. وقتی کنسرو کله پاچه هم اومده بعید نیست حلیم بیسکوئییتی هم بسازن.
بعد گازی از بسکوئیتش زد و به آرامی مشغول خوردن شد. درحالی که با دست راست موس را حرکت می داد با دست چپ هم بیسکوئیتش را می خورد.
نه واقعا این شیوه تلقین جواب میده. آخرش مزه حلیم داد.
ای بمیری مهتاب به خدا بسه همش دارم می خندم دو تا خط نکشیدم.
مهتاب بی خیال گفت خوب نخند مجبوری.
تو چرت نگو من نمی خندم.
من کی چرت گفتم. باشه من اصلا دیگه حرف نمی زنم.
بعد دوباره نگاهی به ساعت انداخت نخیر خبری از چایی نبود.
چکار کنم می رم خوابگاه می خورم.
نزدیک ظهر دوباره ارشیا سراغ ترنج آمد. موقع رفتن مهتاب ترنج را صدا زدو فلشش را گرفت و قول داد تا فردا پسش بدهد.
وقتی انها رفتند مهتاب حساب کرد اگر بخواهد به نهار دانشگاه برسد و تا عصر از گرسنگی واقعا نمیرد الان باید برود.
سریع کارهایش را تمام کرد و بلند شد. از طرح هایش یکی هنوز مانده بود که تمام نشده بود. کار نیمه تمام را ریخت روی فلش ترنج و طرح های تمام شده را ریخت روی مال خودش. کوله اش را برداشت و رفت سمت میز خانم دیبا.
خانم دیبا من دارم می رم.
کاراتون تمام شد؟
نه یکی دیگه مونده. فردا تحویل میدم.
باشه عیب نداره.
لازم نیست که خودم ببرم بدم؟
نه عزیزم بذار باشه خودم بهشون میدم.
ممنون خداحافظ.
و از پله پائین دوید. شماره هم اتاقی اش را گرفت:
الو مینا.
سلام
علیک سلام.
قربونت برم من برا من چای دم کن تا برسم دیگه وقت ندارم می خوام بخورم برم کلاس.
باشه.
مرسی قربون دستت.
موبایل را توی جیب کیفش گذاشت و دوید سمت اتوبوس از روی جدول پرید و باز بقیه راه را دوید. خدا را شکر به موقع رسید. اتوبوس با سوار شدن او حرکت کرد. دیگر واقعا احساس ضعف می کرد.
مهتاب خانم زیاد نگران نباش نهار خوشمزه دانشگاه در انتظارته. خدایا فقط امروز قیمه نباشه از فردا دیگه همش قیمه باشه. جون مهتاب. خوب گشنمه.
**
خانم دیبا پشت در اتاق ماکان ایستاده بود. ماکان از صبح احساس کلافگی می کرد چند بار خواست که برود و به بهانه ای به مهتاب و ترنج سر بزند ولی نرفت. یعنی تا ان روز اصلا این اتفاق نیافتاده بود که حالا بخواهد دوباره تکرارش کند.
چیزی که مدام توی ذهنش وول می خورد این بود که آیا مهتاب هم او را شناخته بود. رفتار این روز هایش که چیزی نشان نمی داد اصلا آشنایی نداده بود از همان برخورد اول.
ولی وقت رفتاری های روز اولش را توی ذهنش مرور می کرد. احساس می کرد مهتاب از همان اول او را شناخته. نگاه نگرانش اضطرابش و اینکه از او دوری می کرد. تمام این ها را که کنار هم می گذاشت تنها به یک نتیجه می رسید. مهتاب او را شناخته بود.
حالا می خواست مطمئن شود. ولی چه جوری اش را نمی دانست. تا ظهر خودش را سرگرم کرد.
ظهر که بالاخره می امد کارش را تحویل بدهد. خوب وقتی می امد چه باید می گفت. دستی به صورتش کشید و فکر کرد:
حالا چه اصراری دارم بگم من بودم. اگه اون منو شناخته باشه که خودش فهمیده. بعدم که چی...اه لعنتی اصلا ولش کن.
صدای در اتاقش بلند شد.
مهتابه.
ناخودآگاه دستش سمت موهایش رفت.
من الان دقیقا دارم چه غلطی می کنم؟
صدایش را صاف کرد و گفت:
بفرمائید.
با تمام وجود به در چشم دوخته بود که در باز شد و خانم دیبا امد تو.
ماکان مثل بادکنکی بادش خالی شود وا رفت.
خانم دیبا؟
ببخشید خانم سبحانی کاراشو تحویل داد.
چرا خودش نیامد؟
خانم دیبا به اخم ماکان نگاه کرد و گفت:
می خواست بیاد من گفتم لازم نیست.
نخیر خیلی هم لازمه. دفعه بعد بگین خودشون بیان.
چشم.
کی رفتن؟
همین الان.
خیلی خوب بفرما.

خانم دیبا فلش را روی میز گذاشت و رفت.در را که بست ماکان با سرعت خودش را به پنجره رساند. مهتاب را دید. از جدول پرید و دوید سمت اتوبوس. ماکان دلش می خواست اتوبوس حرکت کند و مهتاب نرسد. شاید بهانه ای میشد که بتواند او را برساند.
برو دیگه. اه رسید. گندت بزنن.
مهتاب توی اتوبوس پرید و بعد راه افتاد.
لعنتی.
برگشت پشت میزش و فلش را زد به سیستم. کارهای مهتاب واقعا پیش رفت خیلی خوبی داشت احساس می کرد این دختر آینده روشنی دارد.
کارهایش را وارسی کرد. سوال های بعدی داشتند توی ذهنش بالا و پائین می پریدند.
اون پسره کی بود اون شب؟
نمی تونست فقط یک مزاحم باشه. اون سهیل کیه. اونشب از چی داشت در می رفت؟ خواهرش با کی هم دستی کرده بود. بابا بزرگ کی بود که مهتاب چند بار اسمش را برده بود؟ این همه سوال از کجا توی ذهنش آمده بودند اصلا؟؟
طرح ها را زیر و رو کرد و یک لحظه فکری به ذهنش رسید. تلفن را برداشت.
خانم دیبا!
بله؟
شماره خانم سبحانی رو دارید.
بله فکر کنم.
برای من بیارید.
مشکلی پیش اومده؟
ماکان طلب کار گفت:
برای همین گفتم خودشون کارارو تحویل بدن.
بله. الان میارم.
خانم دیبا شماره مهتاب را داد به ماکان و او سیوش کرد.به اسم مهتاب نه خانم سبحانی.
مهتاب که رسید به دانشگاه دیگر تقریبا مرده بود. یک راست رفت سمت سلف.
خدایا قیمه نباشه. قیمه نباشه.
از نزدیکی سلف شروع کرد به بو کشیدن. نه هر چه بود قیمه نبود. با امیدواری در را باز کرد.
خدایا دمت گرم قرمه سبزیه.
دوید توی صف و کلاهش را برداشت. درست توی ساعت شلوغی رسیده بود. شاید پنجاه نفری توی صف بودند. به نرده ها تکیه داد و گفت:
خدا کنه برسم چایی بخورم. وای مامان چایی. وای قرمه سبزی.
مدام نگاهش را به ته صف می انداخت که انگار از جایش تکان نمی خورد. لگدی به میله محافظ زد و گفت:
زود باشین دیگه.
بالاخره بعد از ربع ساعت نوبتش شد. برعکس بویش ظاهرش اصلا اشتها برانگیز نبود ولی مهتاب دوباره از همان شیوه تلقین استفاده کرد و فکر کرد دارد قرمه سبزی های مادرش را می خورد.
هنوز قاشق سوم را نخورده بود که موبایلش زنگ زد.شماره های ناآشنا را جواب نمی داد.ولی این شماره هم آشنا بود و هم غریبه. یادش می امد یک بار این شماره را دیده بود چون چهار رقم آخرش خیلی رند بود.
دو رقم دو طرف پنج بود و دو رقم وسط دو. همچین شماره رندی را آدم دیر فراموش می کرد. ولی نمی فهمید کی این شماره به او زنگ زده . برای همین جواب داد. لقمه اش را فرو داد و جواب داد:
بله؟
توی شلوغی سلف و برخورد قاشق و چنگال ها به سینی های غذا مهتاب به سختی صدای طرف دیگر را شنید:
خانم سبحانی؟
مهتاب داشت دنبال صاحب صدا توی آشناها و اطرافیان می گشت ولی کسی را پیدا نمی کرد. اصلا صدا را درست نمی شنید که بخواهد بشناسد.
بله خودم هستم.
شناختین؟
نه تنها نشناخته بود که اصلا صدای طرف را هم نمی شنید. کیفش را روی شانه اش انداخت نگاهش را به سینی غذایش انداخت به کناریش گفت من الان میام. دختر سری تکان داد و مشغول حرف زدن با بغل دستی اش شد. مهتاب از سلف بیرون آمد و همان دم در ایستاد:
ببخشید صداتون نمی آد.
اقبال هستم.
مغز مهتاب برای چند لحظه ایست کرد و بعد دوباره فعال شد. دوتا اقبال بیشتر نمی شناخت یکی ترنج بود که او نمی توانست باشد چون صدا مردانه بود و آن یکی هم برادرش بود.ماکان. پس گزینه دوم درست بود. آب دهنش را قورت داد و آرام پرسید:
آقا ماکان؟
ماکان ته دلش ضف رفت. چقدر قشنگ اسمش را گفته بود. تا حالا دقت نکرده بود که مهتاب چه صدای گرم و آرامی دارد خصوصا از پشت تلفن. انگار با شرمی دخترانه هم مخلوط شده بود.
بله خودم هستم.
مهتاببه پیشانی اش زد و با خودش گفت:

خنگ غیر برادر ترنج مگه دیگه اقبال تو می شناسی بز غاله.
لبش را گزید و ادامه داد:
بله. حالتون خوبه؟ 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان