تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
برایم از عشق بگو/قسمت20

صدای گرم ماکان باعث شد نگاهش را به چشم های او بدوزد.
سلام.
ماکان آستین مانتویش را گرفت و به سمت مبل هدایتش کرد. مهتاب بدون اعتراض دنبالش رفت و روی مبل دو نفره کنارش نشست.ماکان نیم چرخی زد و خیره مهتاب شد:
دلم برات خیلی تنگ شده بود.
مهتاب گل را توی دست فشرد و زیر لب زمزمه کرد:
منم همینطور.
ماکان خنده آرامی کرد. مهتاب نگاه خسته اش را به چهره ماکان دوخت و گفت:
دو سه روز دیگه امتحانام شروع میشه...بعدش چکار کنم؟
چشمانش را پرده ای از اشک پوشاند. ماکان در آن لحظه دلش می خواست مهتاب را در آغوش بگبرد و با همان یک دست به خودش بفشارد.مهتاب که پلک زد اشک ها هم روی صورتش جاری شدند. صدایش هم خسته بود. وقتی این همه از هم دور میشیم احساس ترس می کنم.

ماکان تمام محمبتش را توی صدایش ریخت و در حالی که خیره به چشمان او نگاه می کرد گفت:
مهتاب من هیچوقت تنهات نمی زام می فهمی هیچ وقت.
مهتاب لب هایش را تر کرد و زمزمه کرد:
ماکان!
جان ماکان!
مهتاب دوباره به چشم های او نگاه کرد و گفت:
آخر قصه ما چی میشه؟
ماکان اخم کوچکی کرد.
آخر قصه ما مثل همه قصه های خوب دنیا قشنگ میشه.
ولی من...از روزی که فهمیدم...فهمیدم
آب دهانش را فرو داد و ادامه داد:
فهمیدم دوستت دارم. همش می ترسم...با کار شاهین هم ترسم بیشتر شده....
مهتاب منو ببین....
مهتاب امیدوارانه توی چشم های ماکان نگاه کرد:
چیزی برای ترسیدن وجود نداره.
ماکان هم لبخند زد و گفت:
راستی بهت گفته بود؟
مهتاب اشکش را گرفت و گفت:
چیو؟
ماکان با بدجنسی خندید و گفت:
اینکه خیلی دوستت دارم.
مهتاب خنده ای کرد که خنده ماکان را بیشتر کرد.
پاشو بریم کلی کار داریم. من از درس و زندگی افتادم.
بعد بلند شد و پشت سرش هم ماکان بلند شد و با هم به سمت میزش رفتند. مهتاب روی مانیتور خم شد و برای او توضیح داد که کار ها را به کدام مرحله رسانده است.ماکان بعد از اینکه با دقت گوش داد گفت:
من که با این دست فعلا نمی تونم کار کنم می تونی بیای تو اتاق من و کارا رو با هم راست و ریست کنیم؟
مهتاب سری تکان داد و با خنده گفت:
کور از خدا چی می خواد..
ماکان به پشتی صندلی اش تکیه داد و در حالی که ابروهایش را بالا می انداخت گفت:
یادم نبود چقدر دوست داری پیش من باشی.
مهتاب سرش را پائین انداخت و خنده آرامی کرد. ماکان با لذت به چهره او نگاه کرد و لبخندش گرم شد. همان موقع صدای در بلند شد. ماکان کمی صاف نشست و مهتاب از میز فاصله گرفت.
بفرمائید.
در باز شد و شهرزاد وارد اتاق شد. ماکان با دیدن او واقعا جا خورد. نیم نگاهی به مهتاب انداخت که آرام کنار میزش ایستاده بود. شهرزاد در را بست و به سمت میز او امد ولی با دیدن دست ماکان با چشمانی گرد شده گفت:
وای ماکان دستت چی شده؟ وای خدا جون صورتت چی شده؟
لحن خودمانی او باعث شد مهتاب سرش را بالا بیاورد و به شهرزاد نگاه کند. این دختر واقعا زیبا بود. ماکان اخم کوچکی کرد و گفت:
امرتون خانم معینی؟
شهرزاد چشمانش را ریز کرد و نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:
مزاحمتون که نشدم؟
مهتاب لبش را گزید و کمی بیشتر از میز فاصله گرفت.ماکان نگاه نگرانی به مهتاب انداخت اما با لحنی جدی گفت:
امرتون ما امرزو خیلی کار داریم. وضعیت منو هم که می بینید.
شهرزاد دو قدم دیگر به میز ماکان نزدیک شد و با همان لحن اغوا کننده اش گفت:
چرا خبرم نکردی عزیزم که دستت شکسته؟
مهتاب دست هایش را توی هم چفت کرد. داشت دیوانه میشد این دختر چرا این همه به ماکان احساس نزدیکی می کرد. خودش هم صدایش را نشاخت:
آفای اقبال من می رم اتاقم مهمونتون رفت منو خبر کنین.
صدای خسته و خش دار مهتاب دل ماکان را لرزاند. نمی دانست کدامش بهتر است این که برود و حرف های او و شهرزاد را نفهمد و یا ابنکه بماند و خودش همه چیز راببیند دیر یا زود ماکان باید درباره گذشته اش به مهتاب توضیح می داد.جای ماکان شهرزاد جواب داد:
آره عزیرم بیرون باش. من با ایشون کار دارم.
مهتاب نتوانست حتی به ماکان نگاه کند می ترسید حرفی بزند و اشکش سرازیر شود. به سمت در رفت که ماکان صدایش زد:
خانم سبحانی!
مهتاب ایستاد ولی برنگشت.
لطفا بمونید ایشون الان می رن.
شهرزاد از اینکه ماکان او را رسما داشت بیرون می کرد خونش به جوش امد ولی با همان لحن گفت:
عزیزم...
ماکان با خشم بلند شد و گفت:
خانم مثل اینکه شما حرف حالیتون نیست. این همه هم به من نگو عزیزم.
شهرزاد وجود مهتاب را از یاد برد روی میز ماکان خم شد و گفت:
جناب اقبال خیلی زود همه چی و فراموش کردی اون شب که مست توی بغل من می رقصیدی یه چیز دیگه می گفتی.
ماکان یخ کرد. سرش را که بالا آورد فقط بسته شدن در را دید. مهتاب رفته بود. ماکان روی صندلی ولو شد و چنگی توی موهایش زد. بعد نگاهش را بالا اورد و گفت:
شهرزاد از جون من چی می خوای؟
شهرزاد که فکر کرد ماکان کوتاه امده با لبخندی خاص گفت:
من هنوز سر حرفم هستم. من دوست دارم ماکان.
ماکان با سرعت بلند شد و به سمت در رفت بعد توی چشم های او خیره شد و گفت:
برای آخرین بار بهت می گم دفعه دیگه جور دیگه باهات برخورد می کنم. حالا با زبون خوش برو پی کارت و دیگه هم این دور بر نبینمت.
شهرزاد با حرص به سمت او امد وگفت:
ولی ما با هم قرارداد داریم.
ماکان کلافه گفت:
من خودم یک طرفه فسخش می کنم خسارتت و هم می دم.
شهرزاد ناباورانه به او نگاه کرد:
ماکان!
ماکان به سمت او براق شد:
تو نمفهی یا خودت و زدی به نفهمی من یکی دیگه رو دوست دارم به تو هیچ حسی ندارم هر چی هم که قبلا بود یک هوس زودگذر بود می فهمی.
شهرزاد انگار هوا کم اورده بود. با اخم های در هم و صدایی که از شدت ناراحتی تیز دشه بود گفت:
تو فکر کردی کی هستی که اینجوری با من حرف می زنی؟
ماکان به چشم های او نگاه کرد و گفت:
شهرزاد من نمی دونم تو چی می خوای تو همه چی داری پول زیبایی شهرت..
شهرزاد اخمش باز شد و کنجکاو به ماکان نگاه کرد. ماکان ادامه داد:
ولی یه ذره عزت نفس نداری. چرا این همه خودتو می یاری پائین.
شهرزاد احساس کرد خون توی رنگ های از حرکت ایستاد. با خشم دست به در برد و در را باز کرد.
ماکان به او پوزخندی زد:
من خودم به شخصه از دخترایی که آویزون ادم میشن خوشم نمی اد.

شهرزاد دیگر ناایستاد با قدم هایی تند انجا را ترک کرد. خانم دیبا سر درگم به رفتن او نگاه کرد و ماکان کنار در حیران ماند حالا به مهتاب چه بگوید.بعد با سری افتاده به سمت اتاق مهتاب رفت. مهتاب هر چه به او می گفت حق داشت.
مهتاب بغض کرده پشت میزش نشسته بود و به دست هایش خیره شده بود. حال خوبی نداشت. شنیدن ان حرف ها انگار برایش شوک خیلی بدی بود. درباره ماکان حدس هایی زده بود ولی اینکه او قبلا تا این حد جلو رفته باشد پذیرفتنش برایش سخت بود. احساس می کرد اکسیژن برای نفس کشیدنش کم آورده.کیفش را برداشت و روی شانه اش انداخت. در حالی که چانه اش از بغض می لرزید از اتاق بیرون رفت و به با قدم هایی تند به سمت راه پله رفت. حتی خانم دیبا را هم که صدایش کرد نادیده گرفت. و با تمام سرعت از پله پائین دوید.
دست هایش را توی جیب پالتویش کرد و قدم زنان به سمت انتهای خیابان رفت. صدایی توی ذهنش به سرزنش او مشغول شده بود.
چقدر بهت گفتم این کار اشتباهه. دیدی حالا.
سرش را تکان داد و نفس عمیقی کشید تا بغضی که مثل یک گردوی بزرگ توی گلویش جا خوش کرده بود فرو بدهد.
دلش نمی خواست توی خیابان گریه کند. جمله شهرزاد وسط تمام فکرهایی که می کرد مدام تکرار میشد. او این چهره از ماکان را تا حالا ندیده بود و پذیرفتنش برای او سخت بود.
مهتاب خانم گند زدی به شخصیت خودت و خانواده ات. همین و می خواستی.
به صمیمیت خودش و ماکان فکر کرد و چشم هایش را روی هم فشرد. باورش نمیشد چقدر راحت همه چیز را زیر پا گذاشته بود. او این همه شخصیت خودش را پائین آورده بود. او همان مهتاب بود؟ همان که برای هر کارش اول خدا و شرع را در نظر می گرفت؟
نه این مهتاب دختری که او می شناخت نبود. او همه چیز را زیر پا گذاشته بود. با ناامیدی سری برای خودش تکان داد.
قلبش با قدرت ناله می کرد ولی مهتاب اینقدر از حرف شهرزاد رنجیده بود که در ان لحظه صدای قلبش را هم سرکوب می کرد. الان او با بقیه دخترانی که به راحتی با جنس مخالف ارتباط برقرار می کردند چه فرقی داشت؟ خدایا چرا حالا داشت به این چیزها فکر می کرد.
تا حالا انگار مسخ شده بود و این خودش نبود که برای دیدن ماکان این همه دست و پا می زند. اینقدر از دست خودش شاکی بود که دلش می خواست سرش را به دیوار بکوبد. خستگی و غصه به روحش فشار آورده بود. باید خودش را جایی گم و گور می کرد. آرزو کرد کاش هیچ وقت چشمش به خودش هم نیافتد. پیش خودش بیشتر شرمنده بود.
موبایلش وسط افکارش خط انداخت. ماکان بود. با حالتی عصبی به نام ماکان نگاه کرد و رد تماس داد و موبایلش را خاموش کرد.
**
ماکان به سمت اتاق مهتاب رفت و قبل از وارد شدن مکث کرد هنوز پایش را توی اتاق نگذاشته بود که خانم دیبا با لحن خاصی گفت:
رفت.
ماکان با گیجی برگشت و به او نگاه کرد:
کی؟
خانم دیبا سرش را توی مانیتور کرد و گفت:
خانم سبحانی.
ماکان برای لحظه ای به خانم دیبا نگاه کرد. انگار که ذهنش تازه داشت درک میکرد او چه گفته. بعد از مکثی کوتاه زمزمه کرد:
رفت؟
و بعد با عجله خودش را توی اتاق انداخت به این امید که خانم دیبا اشتباه گفته باشد ولی جای خالی مهتاب شوکه اش کرد. کشان کشان به سمت صندلی او رفت و پشت میز او نشست. حتی سیستم را هم خاموش نکرده بود. ماکان دست سالمش را به پیشانی اش زد و نالید:
رفت. مهتاب رفت.
دستش را مشت کرد روی میز کوبید.
لعنت به تو شهرزاد. لعنت.
سرش را روی میز گذاشت.
نه آقا ماکان اون و سرزنش نکن. خودت مقصری خودت.
چهره دختران رنگ و وارنگی که برای مدتی با آنها گذرانده بود جلوی چمش رژه می رفتند. تمام عمر فکر می کرد هر وقت دلش می خواهد می تواند رابطه اش را با هر دختری قطع کند و به زندگی خودش برسد. فکر می کرد همه چیز دست خودش است. هر وقت می خواست زندگی تشکیل بدهد می تواند تمام ان کارها را کنار بگذارد. ولی هرگز این را نفهمیده بود که نتیجه کارهای انسان هرگز او را رها نمی کنند. شهرزاد نتیجه اشتباه خودش بود. کسی که باید سرزنش می شد خودش بود نه شهرزاد.
سرش را از روی میز برداشت و موبایلش را از جیبش بیرون کشید. باید با مهتاب حرف می زد. باید همه چیز را می گفت.شماره مهتاب را گرفت و و امیدوارنه به صدای بوق های ان گوش داد:
بردار دختر. برش دار مهتاب خواهش می کنم.
تماس قبل از پاسخ گویی رد شد. ماکان با بدبختی به گوشی اش نگاه کرد. و دوباره شماره را گرفت:
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.
ماکان آرنجش را روی میز گذاشت و پیشانی اش را به موبایلش تکیه داد.لبش را با حرص جوید و ناله کرد:
همه چیز خراب شد.
حالا باید چکار می کرد. چطور می توانست به مهتاب دست رسی پیدا کند؟ از ترنج نمی توانست کمک بخواهد چون او هم از ماجرای شهرزاد و گند کاری ان شبش خبر نداشت.
ارشیا هم که...
نه ارشیا هم کاری نمی توانست بکند. سیستم مهتاب را خاموش کرد و با خودش گفت:
کاری که شاهین نتونست با اون همه مشت و لگد بکنه شهرزاد با یک جمله کرد.
دوباره شماره مهتاب را گرفت. باز هم خاموش بود. کاش مهتاب به او اجازه داده بود تا توضیح بدهد.
چه توضیحی می خواستی بدی؟ چی می خواستی بگی؟
با کلافه گی بلند شد و از اتاق مهتاب بیرون رفت. خانم دیبا زیر چشمی او را نگاه کرد و دوباره مشغول کارش شد. زیر لبی لبخند زد. هر کس دیگری هم جای او بود می فهمید بین این دو تا یک اتفاقی افتاده. ماکان آویزان توی اتاقش برگشت و پشت پنجره ایستاد و خیابان را نگاه کرد.
**
مهتاب تازه رسیده بود خوابگاه. مینا با تعجب گفت:
مگه شرکت نبودی؟
مهتاب فقط سر تکان داد:
کارم تمام شد اومدم سراغ کارای خودم خیلی عقبم.
لباس هایش را عوض کرد و وسایلش را بیرون کشید و مشغول کار شد. از چهره اش معلوم بود که دارد از حال می رود.
خستگی و نگرانی از تمام اعضای بدنش می بارید. ولی با این حال می خواست خودش را عادی جلوه بدهد و نشان بدهد که نه خسته است و نه ناراحت. چه کار سختی هم بود. نگاهش روی کاغذ جلویش بود و دستش ناخوداگاه رنگ ها را با هم مخلوط می کرد ولی فقط چهره ماکان مقابلش بود. با آن زخم بالای لب و شکاف روی پیشانی.
پالت و قلم مو را رها کرد و پیشانی اش را به دستش تکیه داد. نمی توانست. نمی توانست بی خیال باشد.
با یک حرکت بلند شد و از اتاق بیرون زد. هم اتاقی هایش با حالتی سوالی به هم نگاه کردند.
بازوهایش را در آغوش گرفت و خودش را به نمازخانه رساند. گوشه ی خلوتی نشست و زانوهایش را بغل کرد. چقدر احساس بدبختی می کرد. از آن سرزنش ها اثری نبود. حالا دوباره قبلش داشت فرمانروایی می کرد. چقدر زود دلش برای ماکان تنگ شده بود. وقتی به نگاه نگران ماکان فکر می کرد دوباره جمله شهرزاد توی ذهنش با پوزخند تکرار میشد.
پیشانی اش را روی زانوهایش گذاشت. کاش با این سرعت از شرکت بیرون نیامده بود. الان ماکان داشت چکار میکرد؟ نگرانش بود. چانه اش لرزید و اشک روی صورتش سر خورد. شاید هم با شهرزاد رفته باشد و او را فراموش کرده باشد.لبش را گاز گرفت.نه امکان نداشت. این یکی اصلا امکان نداشت.
ذهنش داشت تمام تصاویری که از شهرزاد کنار ماکان توی ذهن داشت کنار هم می چید. روزی که برای اولین بار او را توی شرکت دیده بود. با همان لیوان چای بزرگ. به او خندیده بودند هر دو.
آن شب که شهرزاد و او جلوی شرکت سوار ماشین شده بودند. و شهرزاد دست ماکان را گرفته بود. دستش را مشت کرد. کاری که او هرگز انجام نداده بود. یعنی ماکان شهرزاد را به او ترجیح می داد. یعنی امکانش بود. یعنی او کسی را می خواست که با او راحت باشد؟
بعد آن روز توی فروشگاه یادش آمد. لحن خودمانی شهرزاد و اینکه ماکان برای عکاسی نیامده بود. ولی توضیح ماکان را هم بعدش به یاد آورد ان موقع که ماکان علاقه اش به او نشان نداده بود که بخواهد شهرزاد را از او پنهان کند.
کاش ماکان می امد و به او می گفت تمام این حرف ها و فکر ها دروغ است.
وقتی حسابی گریه کرد برگشت توی اتاقش. بدون اینکه نگاهی به دوستانش بیاندازد که با کنجکاوی نگاهش می کردند وسایل و مویالش را برداشت و دوباره خودش را به نماز خانه رساند.
نگاهی به موبایل خاموشش انداخت:
کاش خاموشش نکرده بودم.
دست برد و روشنش کرد.
به محض روشن کردن گوشی اش سیل پیام ها جاری شد:
مهتاب من باید باهات صحبت کنم.
مهتاب باور کن من هیچ رابطه ای با اون دختر ندارم.
مهتابم...با من اینجور نکن به خدا داغون شدم همین یک ساعته.
مهتاب خواهش می کنم موبایلت و روشن کن. باید باهات صحبت کنم.
صفحه گوشی کم کم توی موج اشک ها پنهان شد. با خواندن هر پیام ضربان قلبش هم بالاتر می رفت. دستش را روی سینه اش گذاشت. و تند تند نفس کشید.
زیر لب زمزمه کرد:
ماکان.
هنوز لب هایش بسته نشده بود که آخرین پیام هم رسید.
ماکان کلافه روی تخت نشسته بود و داشت تند تند پیام می داد. هیچ کدام از پیام ها هنوز نرسیده بودند. آخرین پیام را نوشت:
مهتاب باور کن دوستت دارم.
و با ناامیدی آن را فرستاد و به صفحه گوشی اش خیره شد. بلافاصله. پیام تحویل ها شروع به امدن کردند. ماکان برای یک لحظه شوکه به صفحه موبایلش خیره شد.
خدایا روشنش کرده.
هول شده بود و ضربان قلبش بالا رفته بود. شماره مهتاب را اورد و بعد از مکث کوتاهی چشم هایش را بست و دکمه اتصال را زد.زنگ می خورد ولی کسی جواب نمی داد.اینقدر زنگ خورد تا قطع شد. دوباره گرفت. این بار هم کسی جواب نداد. بار سوم با ناامیدی تمام شماره گرفت. صدای بوق های پشت سر هم اعصابش را به هم ریخته بود.هشت بار نه بار چیزی به قطع شدن تماس نمانده بود که صدای آرام مهتاب توی گوشش پیچید:
سلام.
ماکان اهی از سر آسودگی کشید و با لحنی شرمنده جوابش را داد:
سلام مهتابم خوبی؟
صدای مهتاب می لرزید:
نه.
ماکان از روی تخت بلند شد و در حالی که از سنگینی دستش روی گردنش کلافه شده بود توی اتاق شروع به قدم زدن کرد:
از من دلخوری؟
صدای لرزان مهتاب حالش را خراب تر می کرد:
نباید باشم؟
ماکان زیر تابلو مهتاب ایستاد و به لب های اناری تابلو خیره شد.
چرا.
صدای بغض دار مهتاب باعث شد که ماکان بیشتر کلافه شود:
ماکان!
جانم مهتابم بگو هر چی دوست داری بگو. ولی بذار منم حرف بزنم.
ماکان اون دختره چی می گفت؟
من باید برات همه چیو بگم.
راست می گفت؟
مهتاب می تونی بیای بیرون. باید ببینمت همه چیو می گم.
ماکان تو...تو مشروب می خوری؟
صدای ماکان توی گلو شکست.
نه دیگه نمی خورم.
صدای مهتاب آرام شنیده شد که تکراز کرد:
دیگه؟
ماکان پیشانی اش را به دیوار تکیه داد و زمزمه کرد:
مهتاب بذار ببینمت. خواهش می کنم.
مهتاب سکوت کرده بود. صدای نفس های تندش نشان می داد که دارد گریه می کند. ماکان هر چی خواهش داشت توی صدایش ریخت:
مهتاب میای؟
جواب مهتاب باز هم سکوت بود. ماکان دوباره با لحنی ملتمس گفت:
میای؟
ولی تماس بعد از این جمله قطع شد. ماکان گوشی را از گوشش دور کرد و سرش را از دیوار جدا کرد و آرام دوباره به دیوار کوبید. درد خفیفی توی پیشانی و قسمت شکسته ابرویش پیچید. ناآخودآگاه اخم هایش توی هم کشیده شد و با همان حال زمزمه کرد:
نمی اد.
**
مهتاب سرش را به زانویش تکیه داده بود و به صفحه موبایلش نگاه می کرد. باید می رفت؟
شاید ده بار این را از خودش پرسیده بود. هر بار دستش به سمت موبایلش رفت و باز برگشت. چشم هایش را بست و چهره ماکان را مجسم کرد. زخم های روی صورتش توی ذهنش عمیق تر به چشم می امدند. مهتاب چشم هایش را باز کرد.
مهتاب خانم بخاطر این زجری که باعثش تو بودی یه فرصت بهش بده. بذار از خودش دفاع کنه.
یعنی حرفی برای گفتن داره؟
حتما داره. یه فرصت بهش بده.
از ته دلش از خدا خواست:
خدایا حرفاش راضیم کنه. بدون ماکان نمی تونم.
با این فکر سریع از جایش بلند شد:
اون بخاطر تو اینجوری شده. اصلا هر متهمی حق داره از خودش دفاع کنه نداره؟
تو اصلا حرفای اونو شنیدی که قضاوت می کنی؟
به سمت اتاقش دوید و مشغول لباس پوشیدن شد. دوستانش این بار با چشم هایی گرد شده نگاهش می کردند. بالاخره پرستو طاقت نیاورد و با تعجب گفت:
مهتاب چیزی شده؟
مهتاب دکمه های مانتویش را انداخت و یک لبخند نمایشی به او و بقیه زد و بعد هم کوله اش را برداشت و از اتاق بیرون دوید.
**
ماکان به تختش تکیه داد و بود و دست سالمش را روی زانوهایش گذاشته بود.چانه اش را به آن تکیه داده بود. نگاهش غم داشت و به تابلوی مهتاب خیره شده بود.مستاصل مانده بود. تا مهتاب را نمی دید نمی توانست هیچ کاری بکند. پیشانی اش را روی دستش گذاشت و زیر لب با حرص گفت:
باید برم اون دختره هرجایی رو تکیه تیکه کنم. دختره اویزون عوضی
زنگ پیام موبایلش باعث شد سرش را از روی دستش بردارد و به صفحه موبایل نگاه بی حالی بیاندازد. حال هیچ کسی را نداشت. موبایل را برداشت تا روی تختش بیاندازد که نیرویی وادارش کرد پیام را باز کند. با دیدن نام مهتاب مثل فنر از جا پرید. پیام کوتاه بود ولی حس خوبی تویش بود.
بیا کافی شاپی که برای اولین بار دیدمت.
ماکان موبایلش را روی تخت پرت کرد و یک دور دور خودش چرخید. اصلا به اینکه بخواهد چی بچوشد فکر نکرد. اولین چیزی که دم دستش رسید پوشید.پالتویش را روی شانه اش انداخت و از اتاق بیرون دوید. قبل از رسیدن به ماشین دزد گیر را زد و با عجله سوار شد. یک دستی رانندگی خیلی سخت بود ولی باید می رفت.
مهتاب دست هایش را توی هم قلاب کرده بود و نگاهش روی میز خیره بود. زودتر از ماکان رسیده بود و دل توی دلش نبود. گارسون دو بار به سراغش امده بود و او گفته بود منتظر کسی است. نگاه بی قرارش را دوباره به در دوخت. درست جایی نشسته بود که ماکان ان شب نشسته بود. پیاده رو را چند بار نگاه کرد. خبری از ماکان نبود.
چرا دیر کرده؟
لبش را گاز گرفت. ماکان دیر کرده بود. مهتاب دوباره به ساعتش نگاه کرد. عقربه هنوز خیلی هم از جایش تکان نخورده بود.پس چرا به نظر او این همه گذشته بود. خستگی این مدت وحالا این فشار های عصبی اینقدر به او فشار آورده بود که تمام سلول های بدنش درد می کرد. دلش یک خواب راحت می خواست. ولی با این همه فکر و خیال مگر خوابش هم می برد. با دست چشم های سرخش را مالید و دوباره به در نگاه کرد. خبری نبود. سرش روی گردنش سنگینی می کرد. ان را بین دست هایش گرفت و به میز خیره شد:
نکنه نیاد؟
چشم هایش را روی هم فشرد و وقتی باز کرد ماکان مقابلش نشسته بود و یک شاخه گل سرخ هم توی دستش بود. مهتاب به آرامی سرش را رها کرد و به او خیره شد. لبخند خسته ای زد. موهایش روی پیشانی اش ریخته بود و پالتویش تقریبا داشت از شانه اش می افتاد. گل را به سمت مهتاب گرفت و گفت:
سلام
مهتاب دستان لرزانش را جلو برد و گل را گرفت. و جواب سلامش را داد. ماکان با یک اه گل را رها کرد. و تمام اجزای چهره او را از نظر گذراند. خستگی و غم از تمام چهره اش می بارید. مهتاب نگاهش را به گل دوخت و سکوت کرد.ماکان بود که سکوت را شکست:
خوبی؟
مهتاب فقط سر تکان داد. صدای ملتمس ماکان را شنید:
مهتاب میشه نگام کنی؟
مهتاب با یک مکث نگاهش را از شاخه گل گرفت و به چشمان نگران ماکان نگاه کرد. قلبش با تمام قوا می تپید. دلش برای این نگاه تنگ شده بود. مگر از صبح چقدر گذشته بود که او این همه دلتنگ بود.
ماکان لبخند کم رنگی زد و او هم انگار حرف دل مهتاب را زد:
دلم تنگ شده بود برای نگاهت.
چانه مهتاب لرزید و دوباره نگاهش را از چشمان ماکان گرفت.
اگر حرف های شهرزاد راست بود چی؟ اگر ماکان پسری که او فکر می کرد نبود چی؟
ماکان دست شکسته اش را روی میز گذاشت و گفت:
باید از اولش بگم. قبل از اینکه شهرزاد و ببینم.
بعد نگاهش را دوخت روی میز و از خودش گفت. از اینکه با چند نفر دوست بوده از اینکه شهرزاد از کجا پیدا شده از اتفاق ان شب از قولش به ارشیا و از تاثیر مهتاب روی خودش. مهتاب در سکوت فقط گوش می داد. وقتی ماکان حرفش تمام شد به او نگاه کرد و گفت:
مهتاب اگر تو نبودی شاید من خیلی جلوتر رفته بودم. ولی تو منو نجات دادی. باور کن کششی که الان نسبت به تو دارم نسبت به هیچ دختری توی عمرم نداشتم.
حرفش را مزه مزه کرد و ادامه داد:
اینکه اینکه دست یکی و بگیری و اینقدر باهاش راحت باشی اصلا دلیل دوست داشتن نیست.
بعد کلافه دست سالمش را توی موهایش کشید و بدون اینکه به مهتاب نگاه کند گفت:
فکر می کنی دلم نمی خواد دستت و بگیرم؟ دلم لک زده برای لمس یک ثانیه تنت. وسوسه بوسیدنت دست از سرم بر نمی داره.
مهتاب از خجالت در حال مردن بود. ولی ماکان دلش می خواست مهتاب بداند که او برایش با همه دختران دنیا فرق می کند برای همین ادامه داد:
ولی حاضر نیستم هیچ کدوم از این کارارو بکنم. چون تو برام پاک ترینی دلم نمی خواد با یک اشتباه کوچیک این پاکی رو خدشه دار کنم. سخته خیلی هم سخته که این همه به کسی نزدیک باشی که همه زندگیته ولی حتی نتونی لمسش کنی.
بعد نگاهش را بالا اورد و دوباره او را صدا زد:
مهتاب!
مهتاب با گونه های سرخ شده سرش را بالا اورد.
تو که حرفام و باور کردی نه؟
مگر می توانست باور نکند. همین که ماکان اسمش را صدا می زد او همه دنیا را فراموش می کرد چه برسد با این همه حرف های قشنگ.
مهتاب لبخند کوچکی زد و گل را بو کرد:
باور کردم.
ماکان نفس راحتی کشید و رو به او گفت:
باید کمکم کنی از شر این دختر خلاص شم. شهرزاد اشتباه بزرگه منه دلم نمی خواد زندگی مو و عشقم و ازم بگیره. کمکم می کنی مهتاب؟
مهتاب خیره چشم های ماکان شد. و سر تکان داد:
کمکت می کنم.
ماکان هم لبخند زد. مهتاب دوباره دستش را به چشمانش که حالا از خستگی به سوزش افتاده بودند کشید و آرام گفت:
میشه منو برسونی خیلی خسته ام.
ماکان با لحنی خاص گفت:
ما که هنوز چیزی نخوردیم.
مهتاب کوله اش را انداخت و بلند شد و گفت:
الان فقط دلم می خواد بخوابم.
ماکان هم همراهش بلند شد و با دلخوری گفت:
بالاخره آرزو به دلم موند یه نسکافه با هم بخوریم.
مهتاب خنده آرامی کرد و گفت:
می خوریم. ولی من دو دقیقه دیگه اینجا بشینم خوابم برده.
ماکان در را برای او باز کرد و پشت سر مهتاب از انجا خارج شد و در حالی که پالتویش را روی شانه اش مرتب می کرد گفت:
حق داری این مدت همه کاری من ریخته بود سرت.
مهتاب نیم نگاهی به ماکان انداخت و با لحن غمگینی گفت:
دربرابر بلایی که شاهین سر تو آورد این کارای من اصلا به حساب نمی اد.
ماکان دزدگیر را زد و گفت:
مهتاب ازت یه خواهش داشتم.
مهتاب مقابل در ایستاد و منتظر به ماکان نگاه کرد. ماکان در را باز کرد و گفت:
بیا فراموش کنم شخصی به اسم شاهین و شهرزاد اصلا وجود داره.
بعد در را باز کرد و به مهتاب گفت:
بانو افتخار می دن؟
مهتاب خنده ای کرد و گفت:
باشه.
و سوار شد.
ماکان در را بست و با خوشحالی به سمت در راننده رفت. در را باز کرد و نشست. بعد رو به مهتاب گفت:
یه دستی یک کم سخته ممکنه یه خورده طول بکشه عیب نداره که؟
مهتاب نگاهش کرد و گفت:
اگه سختته خودم می رم؟
ماکان ماشین را روشن کرد و گفت:
داشتیم مهتاب خانم؟
مهتاب لبخند گرمی به او زد و گل را بو کرد و سرش را به صندلی تکیه داد. ماکان لحظه ای به نیم رخ زیبای او نگاه کرد و بعد هم ماشین را راه انداخت. ماکان دستگاه پخش را روشن کرد. موسیقی لایت انگلیسی در حال پخش بود. مهتاب نگاهش را به پیاده رو داد. تکان های ماشین و موسقی ملایم و خستگی همه دست به دست هم دادند و کم کم چشم هایش روی هم افتاد. ماکان نگاهش به جلویش بود در همان حال گفت:
اونجا که نذاشتی چیزی بخوریم لااقل بذار برات یه نسکافه بگیرم خستگیتم در میره.
بعد منتظر جواب مهتاب شد. وقتی جوابی نشنید. نیم نگاهی به او انداخت و دوباره گفت:
داریم می رسیم به همون نسکافه ای همیشگی بگیرم؟
باز هم سکوت.
مهتاب خانم وکیلم؟
وقتی باز هم جوابی نشنید با تعجب کاملا به سمت مهتاب چرخید و به او نگاه کرد. با دیدن چشم های بسته اش اهی کشید.
خوابه.
راهنما زد و ماشین را به سمت گوشه خیایان برد و توقف کرد. به در تکیه داد و به نیم رخ او خیره شد. لب های سرخش عجیب وسوسه اش می کردند.چند نفس عمیق کشید و نگاهش را از او گرفت.
همین الان داشتی چه زری می زدی براش تو پاک ترینی و از این چرندیات. به همین زودی یادت رفت.
دوباره نگاهش را به نیم رخ مهتاب دوخت. چقدر خسته بود که به این سرعت به خواب رفت. دوباره سر جایش نشست و ماشین را به راه انداخت. باید اجازه می داد بخوابد. اصلا متوجه نبود که این همه به خودش فشار اورده. تازه خودش هم امتحان داشت. چقدر این دختر صبور بود. چقدر به او آرامش میداد اگر آسمان هم به زمین می رسید باید مهتاب مال او میشد. به آرامی حرکت کرد و نیم نگاهی به مهتاب انداخت.واقعا مهتاب برایش پاک ترین بود.
**
مهتاب چشم هایش را باز کرد و خواست گردنش را تکان بدهد که دردی توی ان پیچید و اخش را در آورد. با پشت دست چشمانش را مالاند و به اطراف نگاه کرد. توی ماشین بود و تاریک شده بود. با یک حرکت صاف نشست و به سمت راننده نگاه کرد.
سر ماکان روی فرمان بود و انگار خواب بود. مهتاب مضطرب نگاهی به ساعتش انداخت. نزدیک شش بود. با دهان باز دوباره به ساعتش نگاه کرد. یعنی از ظهر خوابیده بود ان هم توی ماشین ماکان و درست کنارش. لبش را گاز گرفت و دوباره به ماکان نگاه کرد. نه ماکان قابل اعتماد بود. اگر هر کاری کرده بود او حتما می فهمید. خوابش اینقدر ها هم سنگین نبود. ولی با آن خستگی. دستی به پیشانی اش زد و دوباره به ماکان نگاه کرد. نیم رخش را می توانست ببیند چقدر توی خواب دوست داشتنی تر می شد.
با خیال راحت براندازش کرد. و با هر بار نگاه کردنش دل زیر و رو می شد. یعنی امکان داشت؟ یعنی میشد که او و ماکان برای همیشه مال هم باشند؟ نگاهش را از او گرفت و به بیرون دوخت. خیابان خلوتی بود. معلوم بود ماکان مخصوصا اینجا را انتخاب کرده تا او به راحتی بخوابد. دلش نمی امد حالا که او به خواب رفته بیدارش کند. نگاهی به اطراف انداخت دلش از گرسنگی مالش می رفت. از صبح چیزی نخورده بود. درواقع از دیشب چیزی نخورده بود. چون صبحانه یکی دو لقمه توی دهانش گذاشته بود و راهی شرکت شده بود.
چند دقیقه صبر کرد و وقتی دید ماکان بیدار بشو نیست کوله اش را برداشت و به آرامی در را باز کرد و پیاده شد.
به سمت انتهاب خیابان رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند. نگاهی به اطراف انداخت. و به سمت یکی از مغازه ها رفت.
ماکان با سختی چشم هایش را باز کرد و سرش را از روی فرمان برداشت. گردنش را در حالی که اخم کرده بود مالید و برای دیدن مهتاب نگاهش را چرخاند. از دیدن جای خالی او شوکه شد. با عجله در را باز کرد و پیاده شد:
کجا رفته اونم تنهایی؟
دستش سالمش را روی سقف ماشین گذاشت و نگران ابتدا و انتهای خیابان را نگاه کرد. خبری نبود.
کجا برم دنبالش حالا؟
در را بست و دزدگیر را زد. دوباره کلافه نگاهش را به انتهای خیابان انداخت که یاد موبایلش افتاد:
انگار مغزم هنوز خوابه.
دستش را برای پیدا کردن موبایلش توی جیبهایش کرد. ولی اثری از گوشی اش نبود.
لعنتی کجاست پس؟
با به یاد آوردن اضطراب و دست پاچگی ظهرش لگد محکمی نثار لاستیک ماشین کرد که پای خودش هم بیشتر درد گرفت.
حالا وقت جا گذاشتن گوشی بود؟
ظهر موبایلش را روی تختش پرت کرده بود و فراموش کرده بود برش دارد. نمی دانست باید منتظر بماند یا برود.
یعنی ممکن بود بدون اینکه به او خبر بدهد رفته باشد؟

کلافه دزدگیر را زد و دوباره توی ماشین نشست. چرا هر وقت می خواست با مهتاب باشد همه چیز قاطی میشد.
ماشین را روشن کرد و به سمت انتهای خیابان رفت. نگاه نگرانش داشت دنبال مهتاب می گشت که چشمش به او افتاد که با پاکتی توی دست توی خودش جمع شده بود با عجله راه می رفت. فورا ماشین را به کناری هدایت کرد و برای او بوق زد. نگاه مهتاب بالا امد و ماکان را دید. با عجله به سمت ماشین رفت و در را باز کرد و سوار شد:
سلام. وای چه سرده.
ماکان برای چند لحظه نگاهش کرد و گفت:
کجا بودی؟ فکر کردم ول کردی و رفتی.
مهتاب پاکت را بالا اورد و گفت:
من داشتم از گشنگی می مردم. هر چی صبر کردم دیدم بیدار نمی شی دلم نمی امد بیدارت کنم.
بعد توی پاکت را جستجو کرد و گفت:
برات همبرگر مخصوص گرفتم دوست داری که؟ قارچم گفتم بذاره.
ماکان به حرکات او چشم دوخته بود که داشت از توی پاکت ساندویچ گردی که توی پوشش براق نقره ای پیچیده شده بود بیرون می کشید. دستش را به طرف ماکان دراز کرد و گفت:
بیا.
ماکان به دست مهتاب نگاه کرد. مهتاب کمی دستش را پس کشید و چند ثانیه ماکان را نگاه کرد و با تردید گفت:
چی شده؟
ماکان نفس عمیقی کشید و گفت:
هیچی. ترسیدی با من بیای شام بخوری؟
و ساندویچ را از دست او گرفت.
مهتاب برای چند لحظه نگاهش کرد و بعد دستی به مقنعه اش کشید و سرش را پائین انداخت.
نه به خدا گشنه ام بود. از دیشب چیزی نخوردم.
ماکان با تعجب برگشت و گفت:
از دیشب؟
مهتاب سر تکان داد. ماکان به در تکیه داد و گفت:
پس بگو چرا طاقت نیاوردی من بیدار شم.
مهتاب لبخند کم رنگی زد و چیزی نگفت. ماکان نمی خواست شام را زهر خودش و مهتاب کند. انگار قسمت ان دوتا این بود که این مدلی با هم باشند. ساندویچش را داد دست مهتاب و گفت:
بیا شروع کن.
و پاکت را از روی پای او برداشت. و تویش را نگاه کرد.
از کجا می دونستی من با قارچ دوست دارم.
مهتاب ساندویچش را بیرون کشید و نگاهی به ان انداخت و گفت:
نمی دونستم چون خودم دوست داشتم گرفتم.
بعد گاز آرامی از ساندویچش زد. ماکان ساندیچ خودش را بیرون کشید و گفت:
مارو باش که چه فکرائی کردیم.
دوباره توی پاکت نگاهی انداخت و گفت:
واسه خودت دوتا گرفتی؟
مهتاب پاکت را از روی پای ماکان برداشت و یک سس مایونز بیرون کشید و با دندانش بازش کرد و گفت:
نه برای تو. با یکی سیر نمی شی می شی؟
ماکان ساندویچش را به طرف او گرفت و گفت:
واسه منم سس بریز یه دستی نمی تونم.
بعد ادامه داد:
معلومه که سیر نمی شم.
مهتاب ساندویچش را روی پایش گذاشت و سس را سرتاسر ساندویچ ماکان خالی کرد.
اوی خیلی ریختی.
مهتاب سس دیگری از توی پاکت بیرون کشید و گفت:
من مایونز خیلی دوست دارم.
و به سختی سس را باز کرد و ادامه داد:
مامانم همیشه دعوام میکنه این همه سس می خورم.
ماکان گاز بزرگی از ساندویچش زد و سرش را تکان داد و با دوبار جویدن لقمه اش را پائین داد و گفت:
خوب راست میگه چربه زیاد خوب نیست.
مهتاب گاز کوچکی از ساندویچش زد وبه ماکان نگاه کرد و خنده آرامی کرد. ماکان گاز بزرگ دیگری از ساندویچش زد و با تعجب او را نگاه کرد. لقمه اش را فرو داد و گفت:
برا چی می خندی؟
مهتاب با انگشت به لب خودش اشاره کرد و گفت:
اینجات سسی شده.
ماکان دسش را به لبش کشید.
پاک شد؟
مهتاب درحالی که لقمه اش را می جوید با بالا انداختن ابرویش نشان داد که نه.
ماکان دوباره دستش به لبش کشید. مهتاب دوباره خندید و گفت:
نشد.
ای بابا کجاست؟
مهتاب دستش را به صورت ماکان نزدیک کرد و گفت:
اینجا کنار زخم لبت.
ناخودآگاه به زخم لب او خیره شد. چقدر دلش می خواست به ان زخم دست بکشد. نگاه ماکان هم توی چشم های مهتاب گیر کرده بود که هنوز داشت زخم لبش را نگاه میکرد.از همان فاصله هم می توانست گرمای دست مهتاب را حس کند. کافی بود یکی میلیمتر جلو تر برود تا سرانگشت او را ببوسد.
مهتاب هم نفس های گرم ماکان را روی دستش احساس می کرد ولی نمی توانست دستش را پس بکشد.
برای یک ثانیه چشمش بالا امد و نگاه مشتاق ماکان را به خودش دید. یاد حرفش توی کافی شاپ افتاد. گفته بود برای بوسیدن او همیشه وسوسه می شود و حالا او دقیقا با این کارش او را به این کار ترغیب می کرد. قبل از اینکه وسوسه این کار بر ماکان غلبه کند مهتاب دستش را پس کشید و صاف نشست و باعث شد ماکان نفس عمیقی بکشد. خوب بود که مهتاب این همه مراقب بود وگر نه ماکان زیاد هم به خودش اطمینان نداشت.
مهتاب دستی به مقنعه اش کشید و ماکان سعی کرد جو به وجود امده را از بین ببرد. برای همین صدایش را صاف کرد و گفت:
دستمال داری؟
مهتاب ساندویچش را روی پایش گذاشت و کوله اش را برداشت و از توی جیبش یک بسته دستمال کاغذی جیبی بیرون کشید و بدون اینکه به او نگاه کند به سمتش گرفت.
ماکان لبخندی به چهره شرمگین مهتاب زد و ساندویچش را روی پایش گذاشت و دستمال را از دست او گرفت و گفت:
بازم برام سس می ریزی. با سس زیاد خوشمزه تر بود.
بعد دستمال را روی دهانش کشید و گفت:
حالا تمیز شد؟
مهتاب این بار فقط نیم نگاهی به لبش انداخت و گفت:
اره.
بعد از توی پاکت سس دیگری برداشت و به ساندویچ ماکان نگاه کرد که نصفه شده بود. ماکان دوباره ساندویچش را به سمت او گرفت و او هم سس را البته کمتر از قبل روی ساندویچش ریخت.مهتاب دوباره سر خوردن خودش برگشت. ماکان از گوشه چشم نگاهش کرد انگار هنوز خجالت زده بود. لبحندی برای خودش زد و گاز بزرگی از ساندویچش زد و به رو به رو خیره شد.لقمه اش را قورت داد و با ته خنده ای گفت:
حالا که فکرشو می کنم می بینم زیادم بد نیست کافی شاپ و رستوران و بیاریم تو ماشین. رسما که اتاق خواب هم شده امروز.
لقمه به گلوی مهتاب پرید و به سرفه افتاد. ماکان دستپاچه به مهتاب نگاه کرد. دستش را ناخوداگاه جلو برد تا به پشت او بزند ولی دستش وسط را گیر کرد چون به گردنش آویزان شده بود.مهتاب خودش در را باز کرد و پیاده شد. توی ان جای تنگ انگار هوا برای نفس کشیدن هم کم اورده بود. ماکان خودش را روی صندلی او پرت کرد و پاک را بیرون کشید و یک نوشابه از تویش برداشت.به سختی بازش کرد و خودش هم پیاده شد. و ماشین را دور زد. مهتاب اینقدر سرفه زده بود که از چشم هانش اشک می امد ماکان با نگاهی نادم نوشابه را به دست مهتاب داد.
مهتاب درحالی که هم خنده اش گرفته بود و هم خجالت کشیده بود نوشابه را از دست او گرفت و جرعه کوتاهی نوشید.
سرفه اش بهتر شده بود ماکان همانجور ایستاده بود و نگاهش می کرد. وقتی حال مهتاب جا امد ماکان لبخند شیطانی زد و گفت:
مثل اینکه اومدم ابروشو درست کنم زدم چشمشو هم کور کردم.
مهتاب سرش را پائین انداخت و سرفه ارامی کرد و بعد هم به ماشین تکیه داد و ناخودآگاه خندید. ماکان هم با فاصله به ماشین تکیه داد و به خنده او لبخند زد.مهتاب سرش را بالا اورد و به او نگاه کرد. ماکان برق تازه ای توی نگاهش دید. برقی که تاحالا ندیده بود. ولی هر چه فکر می کرد نمی توانست معنی آن نگاه را بفهمد. مهتاب نگاهش را دزید و گفت:
سوار شو. سرده.
بعد خودش در را باز کرد و سوار شد.ماکان چند لحظه ای از شیشه جلو نگاهش کرد و بعد هم متفکر ماشین را دور زد و سر جایش نشست. مهتاب باقی مانده ساندویچش دستش بود. رو به ماکان گفت:
بذار ببینم آخرش این شام و به سلامتی تمام میکنیم یا نه.

ماکان ساندویچ دومش را بیرون کشید و بعد از اینکه از پوشش بیرونش کشید ان را به سمت مهتاب گرفت. مهتاب هم بدون حرف سس را روی ان ریخت.
بقیه شام تقریبا در سکوت خورده شد. مهتاب خودش نوشابه ماکان را هم باز کرد و به دستش داد.یعد هم پاکت ها و لفاف ساندویچ ها را توی پاک اصلی گذاشت و بعد از تکاندن مقنعه اش رو به ماکان گفت:
دیگه بهتره من و برسونی خیلی داره دیر میشه.
ماکان که هنوز نگاه مهتاب برایش سوال بود. سری تکان داد و به راه افتاد. مهتاب نگاهش را به بیرون دوخت و در سکوت به تماشای خیابان پرداخت. ماکان سکوت را شکست و گفت:
برای یه نسکافه جا داری؟
مهتاب خندید و گفت:
نه جا که ندارم ولی داشتم هم نمی خوردم اخه نمی دونم این بار قرار بود چه بلایی سرمون بیاد.ماکان هم خندید و با خنده سر تکان داد. کمی مانده به نگهبانی ماشین را نگه داشت تاریک هم بود و چیزی از این فاصله دیده نمی شد.
مهتاب کوله اش را برداشت و گفت:
ممنون شب خوبی بود.
ماکان هم نگاهش کرد و گفت:
شام به این خوشمزه گی تو عمرم نخورده بودم.
مهتاب لبخند زد و دوباره نگاهش همان رنگ را گرفت. ماکان دوباره گیج به نگاه او نگاه کرد و مهتاب زود خداحافظی کرد و پیاده شد.ماکان سریع گفت:
فردا شرکت که می آیی؟
جواب مهتاب یک آره و یک حرکت سر بود. و بعد هم در را بست و به سمت نگهبانی رفت. چند نفس عمیق کشد. دست خودش نبود.تا حالا این حس را نداشت. ولی امشب دوبار اینجور شده بود. دوبار بود که دلش خواسته بود بوسه ماکان را تجربه کند. سرش را تکان داد و زیر لب گفت:
خدا جون ببخشید. غلط کردم. دیگه از این فکرا نمی کنم.
و برای اینکه هیجان ناشی از این فکر را تخلیه کند تا جلوی خوابگاه دوید.
**
تمام فرجه ها مهتاب صبح ها شرکت می امد و عصر ها به درس هایش می رسید. هر روز صبح توی اتاق ماکان کنارش می نشست و با راهنمایی ماکان کارهای نیمه تمام او را انجام می داد.ماکان هم از این فرصت استفاده کرد و کار با نرم افزار کورل را به او کامل یاد داد. هر چه کارها پیش می رفت صمیمیت بین ان ها هم بیشتر میشد. شاخه های گل هر روز توی اتاق ماکان انتظار مهتاب را می کشید. حالا نه تنها خانم دیبا که بقیه هم بو برده بودند که رابطه مهتاب و ماکان چیزی بالا تر از رئیس و کارمند است.مهتاب هم که کلا بی خیال همه این چیز ها شده بود.
پنجشبه روز آخر فرجه ها بود و مهتاب سعی داشت کارها را تمام کند تا توی مدتی که امتحان داشت کاری روی دست ماکان نماند.نزدیک ظهر بود و هر دو خسته بودند. ماکان به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
مهتاب برای امروز دیگه بسه.
مهتاب در حالی که با یک دست کنترل را نگه داشته بود و با دست دیگر موس را تکان می داد گفت:
نه این دوتا هم تمام شه دیگه کاری نمی مونه. تا دستت خوب شه سفارش قبول نکن خوب؟
و یک نیم نگاهی به ماکان انداخت که دست شکسته اش را روی میز گذاشته به او با لذت نگاه می کرد.
چشم امر دیگه؟
مهتاب دست از کار کشید و به او خیره نگاه کرد و گفت:
خوب وقتی اذیت می شی مگه مجبوری؟
ماکان آرنجش سالمش را روی دسته صندلی گذاشت و سرش را به او تکیه داد و گفت:
خوب قبول کردم دیگه حالا چرا جوش میاری؟
مهتاب فورا عقب نشست.
من کی جوش آوردم؟
دقیقا الان می خواستی منو و بزنی.
مهتاب با اعتراض گفت:
ماکان!
ماکان با خنده گفت:
بیا الانم که دیگه بدتر.
مهتاب چشم هایش را تنگ کرد و در حالی که سرش را تکان می داد دوباره مشغول کار شد.
**
شهرزاد با حرص پله های شرکت ماکان را بالا رفت. چقدر سعی کرده بود بی خیال ماکان شود ولی آخر هم نتوانسته بود. اگر ان حرف ها را ان روز از زبان کارمند های شرکتش نشنیده بود شاید بی خیال شده بود.
ولی حرف هایی که درباره کتک خوردن ماکان از سه مرد شنیده بود باعث شده بود نتواند کنجکاوی نکند. بالاخره اینقدر فضولی کرده بود تا فهمیده بود پای مهتاب هم وسط این ماجرا گیر است.همین بود که اذیتش می کرد. ان دخترک چه رابطه ای با ماکان داشت که او حاضر شده بود برایش کتک بخورد و این همه بلا سرش بیاید.
بدون توجه به خانم دیبا از جلوی میز او رد شد و به سمت اتاق ماکان رفت. خانم دیبا از جا پرید و گفت:
خانم کجا؟
ولی شهرزاد فقط به او پوزخند زد و در را باز کرد. ماکان همانجور به دسته صندلی تکیه داده بود و به مهتاب خیره شده بود که در باز شد و شهرزاد و پشت سرش هم خانم دیبا وارد شدند.ماکان اخم هایش را توی هم کشید و از جا بلند شد و با عصبانیت گفت:
این شرکت صاحب نداره که هر کی از راه می رسه سرش و می اندازه پائین و می اد تو.
شهرزاد بی توجه به داد و قال ماکان به میز او نزدیک شد و نگاه مشکوکی به مهتاب انداخت که پشت میز ماکان روی صندلی دیگری نشسته بود.
مهتاب کمی خودش را جمع جور کرد و نگاه خصمانه ای به او انداخت. اجازه نمی داد این دختر ماکان را از او بگیرد.
ماکان میز را دور زد و به سمت خانم دیبا رفت و گفت:
خانم دیبا معلوم هست شما اینجا چکار می کنین؟
خانم دیبا دست پاچه گفت:
به خدا ده بار بهشون گفتم. ولی هر بار که می ان اینجا سرشون می اندازن پائین و می ان تو.
شهرزاد با شنیدن این حرف چرخی زد و به رو به خانم دیبا گفت:
حرف دهنت و بفهم غربتی.
چشم های خانم دیبا گرد شد و بعد هم با ناراحتی اتاق را ترک کرد. ماکان چشم هایش را روی هم فشرد و گفت:
خدایا کی از دست این خلاص می شم.
بعد رو به شهرزاد گفت:
این شو های مسخره هفتگی تو کی قراره تمام شه؟
مهتاب هم از روی صندلی بلند شده بود و با اخم شهرزاد را نگاه می کرد. شهرزاد با اعتماد به نفس چرخی زد و گفت:
عزیزم میشه بیرون باشی من با ماکان کار دارم؟
مهتاب از پشت میز بیرون و امد به سمت در رفت. ماکان با نگرانی به مهتاب نگاه می کرد. ناله کرد:
خدایا دوباره نه.
مهتاب وقتی کنار در رسید چرخی زد و رو به شهرزاد و کنار ماکان ایستاد و رو به شهرزاد با لحن جدی گفت:
اولا من عزیز شما نیستم. دوم ماکان نه و آقای اقبال و سوم هر چی که به ایشون ربط داشته باشه به منم ربط داره.
شهرزاد یک لحظه از این لحن حق به جانب حرف زدن مهتاب جا خورد. حدسش داشت به یقین تبدیل میشد. ولی دوباره خودش را پیدا کرد و گفت:
تو فکر کردی کی هستی که برای من تعیین تکلیف می کنی تو می دونی من کی هستم..تو...
مهتاب یک قدم جلو آمد و گفت:
ببخشید...یک لحظه ترمز کن..
من کی هستم؟ تو کی هستی که از راه می رسی بدون اجازه وارد اتاق رئیس یه شرکت می شی و بعد هم چایی نخورده پسر خاله می شی؟
ماکان با شوق به مهتاب که داشت از او دفاع می کرد نگاه می کرد .گاهی بهتر بود زن ها را به زن ها واگذار کرد تا نتیجه دلخواه را به دست اورد.
صدای شهرزاد بخاطر حرص زیاد شبیه جیغ جیغ خروس شده بود:
دختره پاپتی تو چکاره ماکانی که به خودت اجازه می دی با من اینجوری حرف بزنی؟
مهتاب که از کلمه پاپتی حسابی به هم ریخته بود جوابی برای سوال او پیدا نمی کرد که ماکان با اعتماد به نفس گفت:
مهتاب نامزدمه مشکلی داری؟
مهتاب و شهرزاد هر دو جا خوردند. ولی مهتاب سرش را پائین انداخت تا شهرزاد حال خرابش را متوجه نشود. شهرزاد از شوک در امد و با دو گام به سمت ماکان امد و گفت:
اینه اونی که می گی دوستش داری؟ باخطر این من و رد کردی؟ بخاطر این؟
و با دست به مهتاب اشاره کرد و نگاه پر از اکراهی به او انداخت. بعد هم پوزخندی زد و گفت:
البته بهت حق می دم. لباش خیلی وسوسه کننده اس.
بعد رو کرد به مهتاب و گفت:
زیاد به حرفاش دل خوش نکن. به منم زیاد زده از این حرفها.
مهتاب مشت هایش را گره کرد. شهرزاد جوری می گفت این انگار که او یک حیوان یا یک شی بی ارزش بود. چقدر بی حیا بود این دختر. چه فکرایی که درباره انها نمی کرد.قبل از اینکه ماکان حرفی بزند خودش رو به شهرزاد گفت:
فکر کردی خودت کی هستی. به چیت می نازی؟ به پول بابات اگر فردا همین پول و ازت بگیرن چی داری برای خودت؟ ها چی داری؟ اون وقت می خوای سرت و بگیری بالا و بگی کی هستی؟ تو هیچی نیستی خانم شهرزاد معینی فقط یک دختر پولدار لوس و ننری که پشتت به پول بابات گرمه و فکر می کنی همه دنیا باید برات خم راست شن.

مهتاب داشت گریه اش می گرفت. ولی خیلی خودش را کنترل می کرد که این اتفاق نیافند. رنگ شهرزاد عین گچ سفید شده بود. مهتاب با همان لحنی که سعی می کرد محکم نگهش دارد تا نلرزد ادامه داد:
آره من پول ندارم ولی اینقدر شعور دارم که درباره آدما از روی لباسشون قضاوت نکنم خانم معینی.
و سرش را پائین انداخت.
شهرزاد داشت منفجر می شد ولی با تمام قوا سعی می کرد خونسردی خودش را حفظ کند.یک قدم به او نزدیک شد که باعث شد ماکان هم از جایش تکان بخورد و به مهتاب نزدیک تر شود. شهرزاد به حرکت ماکان پوزخندی زد و گفت:
میبنی کوچولو؟
مهتاب که انگار انرژی اش تمام شده بود با سستی سرش را بالا اودر و به او نگاه کرد. شهرزاد به او با پوزخند خیره شد و گفت:
آره منم یه بچه پولدار ننرم. ولی این شازده ای هم که کنارت واساده یکیه عین من.
بعد به ماکان اشاره کرد و گفت:
میبینی حتی جرئت نمی کنه به تو دست بزنه.
دوباره پوزخند زد. مهتاب داشت کم می اورد.
تو که این همه شعور داری باید بدونی وقتی دوران عشق و عاشقی این آقا تمام شد تازه می فهمه تو در شانش نیستی.
صدای فریاد ماکان حرف او را قطع کرد:
شهرزاد خفه شو از اینجا گم شو بیرون.
شهرزاد برگشت و ماکان را نگاه کرد که از خشم چشم هایش سرخ شده بود. مهتاب دوباره سرش را پائین انداخت. انگار صدای شکستن قلبش را هم شنیده بود. با تمام این حرفها حرف آخر شهرزاد برایش انگار یک زنگ خطر بود.
شهرزاد به ماکان هم پوزخندی زد و گفت:
حقیقت تلخه آقای عاشق.
و درحالی که در را باز می کرد گفت:
اومده بودم بگم اون بروشور آشغال رو هم نمی خوام. به جای دیگه سفارش دادم.
بعد به چشم های مهتاب که لایه ای از اشک ترشان کرده بود خیره شد وگفت:
نترس دست مزد تو رو می دم. می دونم خیلی روی پولش حساب باز کردی.
و در را باز کرد و قبل ازخارج شدن رو به ماکان گفت:
فکر نکن اون مزخرفی که درباره نامزدی گفتی باور کردم.
و با یک حرکت از در خارج شد و در را به هم کوبید. مهتاب انگار همانجا تمام شد. زانو هایش لرزید و همانجا دوزانو روی زمین نشست.صورتش را توی دست هایش پنهان کرد و بلند زیر گریه زد.
هیچ وقت توی عمرش این همه تحقیر نشده بود. ماکان سراسیمه کنارش زانو زد:
مهتاب. مهتابم. تو رو خدا گریه نکن...مهتاب.
مهتاب فقط گریه می کرد یادش نمی امد آخرین بار کی اینجور اشک ریخته بود. چقدر این عشق دردناک بود. چقدر تلخی با خودش داشت.ماکان چنگی توی موهایش زد و گفت:
مهتاب همه این حرفا رو از دق دلش زد. مهتاب تو رو خدا نگام کن.
مهتاب بی توجه به صدای او فقط گریه می کرد. ماکان دلش می خواست شهرزاد را خفه کند. بلند شد و لگد محکمی به میز شیشه ای وسط اتاق شد. صدای خرد شدن شیشه مهتاب را از جا پراند. ماکان کلافه پشت به او ایستاه بود. مهتاب دست هایش را از جلوی صورتش برداشت و به او نگاه کرد که دست سالمش را مشت کرده بود و معلوم بود حسابی به هم ریخته است. از جا بلند شد و او را دور زد و مقابلش ایستاد و به چشم های نگران ماکان نگاه کرد. ماکان چند لحظه بی قرار به اشک های روی صورت او خیره شد و بعد آرام گفت:
مهتاب تو نباید بخاطر حرف های یک ادم احمق گریه کنی اون شکستن تو رو میخواد. مهتاب باید ثایت کنی ازش سر تری.
مهتاب به دهان ماکان خیره شده بود. همیشه حرف های ماکان باعث میشد همه چیز را فراموش کند. آب دهانش را قورت داد و آرام گفت:
ماکان
جانم؟
من...من در شان تو نیستم؟
ماکان اخم کرد:
مهتاب من تو رو جور دیگه ای شناختم این چه حرفیه.
بعد دست دراز کرد و گوشه استینش را گرفت. چقدر از این کار متنفر بود. تمام سلول های بدنش برای لمس یک لحظه او فریاد می زدند.مهتاب به سختی از جایش تکان خورد. صورتش هنوز از اشک خیس بود. ماکان به گرمی نگاهش کرد و گفت:
چرا اینجوری نگاه نمی کنی که من در شان تو و خانواده ات نیستم. شما کجا و من کجا.
جواب مهتاب فقط یک لبخند بود.ولی نگاهش هنوز رنگ غم داشت.ماکان او را روی مبل نشاند و به سمت در رفت. با باز کردن در خانم دیبا از جا پرید:
یک لیوان آب قند درست کنین بیارین اتاق من لطفا.
بعد هم برگشت و رو به روی مهتاب نشست که حالا داشت آرام آرام اشک می ریخت. ماکان کلافه دستی توی موهایش کشید و به او خیره شد.خانم دیبا با لیوان آب قند رسید و نیم نگاهی به میز شکسته انداخت و لیوان را به سمت ماکان گرفت او لیوان را گرفت و تشکر کرد:
بفرما ممنون.
مهتاب سرش را خم کرده بود تا خانم دیبا صورتش خیسش را نبیند. ماکان لیوان را به سمتش گرفت و گفت:
بیا بخور. رنگت پریده.
مهتاب حرکتی نکرد.
مهتاب بگریش لطفا.
مهتاب لیوان را از دستش گرفت و کمی از ان را مزه کرد. ماکان با یک اه بلند شد و جعبه دستمال کاغذی را که بخاطر شکستن میز به گوشه ای افتاده بود برداشت و به سمت او گرفت.مهتاب دوتا دستمال برداشت .
مهتاب بس کن. خواهش می کنم.
مهتاب اشکش را گرفت و به ماکان نگاه کرد. ماکان کلافه گفت:
اصلا تقصیر منه احمقه.
و پیشانی اش را به دستش تکیه داد:
نمی دونم چرا دست از سرم بر نمی داره.
مهتاب نفس عمیقی کشید و سعی کرد گریه اش را کنترل کند چون زجر ماکان را به چشم می دید. چند دقیقه ای توی سکوت گذشت مهتاب بالاخره موفق شد جلوی اشکش را بگیرد. ماکان نفس عمیقی کشید و برای عوض کردن جو گفت:
فردا شب یلداست باید بیای خونه ما.
مهتاب باقی مانده اشکش را هم گرفت و گفت:
نمی تونم دارم می رم خونه.خیلی وقته نرفتم.
ماکان با وحشت گفت:
مهتاب! پس من چی؟
مهتاب صورتش را هم با دستمال خشک کرد و با صدایی که بخاطر گریه تو دماغی شده بود گفت:
باید برم. امتحانات که شروع بشه دیگه نمی تونم برم خونه اونوقت تا اخر دی مامانم و نمی بینم.
ماکان پکر ساکت شد. مهتاب بدون اینکه نگاهش را از چشمان او بردارد گفت:
دو هفته اس دارم بهونه میارم نمی رم. دیگه بابام برا یلدا ازم قول گرفته.
ماکان چانه اش را به مشتش تکیه داد و گفت:
کی می ری؟
امروز عصر.
چی؟؟؟ چرا زودتر نگفتی؟
گفتم اینجوری بهتره.
ماکان بق کرده عقب نشست و به مبل تیکه داد.
من دلم تنگ میشه برات. حالا کی میای؟
سه شنبه امتحانام شروع میشه. دوشنبه میام.
ماکان ساکت شد و به او نگاه کرد. گریه نمی کرد ولی کاملا معلوم بود هنوز از حرف های شهرزاد ناراحت است.
مهتاب بلند شد و گفت:
بیا این دوتا کارم تمام کنیم که من با خیال راحت برم خونه.
و خودش پشت سیتسم نشست. ماکان هم بعد از یک اه کوتاه به سمت میزش رفت و بعد از سفارش دوتا نسکافه روی صندلی خودش نشست.
**
تا امتحانات تمام شود ماکان مرد و زنده شد. مهتاب را اصلا نتوانست ببیند. این قدر که سرش شلوغ بود فقط می رسیدند با هم کمی تلفنی صحبت کنند.ماکان دلش به دادن پیام های وقت و بی وقت خوش بود و برای مهتاب همان ها دنیایی ارزش داشت. تازه غصه بزرگتر این بود که بعد از امتحانات تعطیلات میان ترم شروع میشد و مهتاب برمی گشت خانه.
ماکان از حالا عزا گرفته بود و توی تمام پیام هایش به مهتاب مدام این را گوش زد میکرد که باید فکری بکنند.
مهتاب هم حیران مانده بود که چکار کند تا ماکان این همه بی قراری نکنند. روز به روز به هم بیشتر وابسته می شدند. به صورتی که حتما باید در روز یک بار صدای هم را می شنیدند. مهتاب کمی از عاقبت این رابطه می ترسید.
ولی هر بار که صدای گرم ماکان را می شنید همه چیز را فراموش می کرد و فکر کردن به این موضوع را به آینده موکول می کرد.
بالاخره روز آخر امتحانات رسید. ترنج و مهتاب جلوی سالن کنار هم ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند . ترنج با خنده به مهتاب گفت:
ماکان این چند وقته عین مرغ سر کنده شده اینقدر تابلو شده که مامان اینا هم مشکوک شدن بهش.
مهتاب سرش را از توی کتابش بیرون اورد نگاهی به ترنج انداخت و توی دلش گفت:
من از اون بدترم.

ولی به ترنج خیره نگاه کرد. ترنج چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
تو هیچ احسابی نسبت به این موضوع نداری؟
مهتاب لبش را گاز گرفت و به ترنج نگاه کرد. دوباره سرش را توی کتابش کرد که باعث شد ترنج محکم روی بازوی او کوبید.
با توام ها؟
مهتاب اخی گفت و دستش را به بازویش کشید و گفت:
چته دیوونه؟
نشنیدی بی احساس چی گفتم؟
مهتاب نفس عمیقی کشید و این بار زمزمه کرد:
فکر میکنی حال من خیلی خوبه؟
ترنج نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت:
می دونستم.
مهتاب نگاه طلب کاری به او انداخت و گفت:
پس مریض بودی این همه گیر دادی به من بگو بگو.
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
مزه اش اینه که تو بگی منم برم به ماکان بگم مهتاب هلاک شده بود از ندیدنت.
مهتاب خنده زیر لبی کرد و این بار با بدجنسی تمام گفت:
حرفی هم که تو زدی اخه تکراری بود هر شب خودش بهم پیام میده میگه داره از دوری من هلاک میشه.
ترنج دوباره مشتی روی بازوی او کویبد و گفت:
هوی جنبه داشته باش.
مهتاب ترنج را هل داد و گفت:
چکار می کنی کبود شد دستم.
حقته.
مهتاب دوباره می خواست سرش را توی کتاب بکند که ترنج ان را از دستش کشید و گفت:
این پنج دقیقه چی می ره تو مخت آخه.
مهتاب با بی خیالی گفت:
هیچی.
پس چرا بی خودی می خونی؟
دست خودم نیست استرس دارم
ترنج خنده آرامی کرد و گفت:
اون از یه چیز دیگه اس.
بعد هر دوبا هم خندیدند و به سمت سالن رفتند.
ترنج زد به بازوی مهتاب و گفت:
قراره بعد از امتحانات بریم دنبال کارای آزمایش و این چیزا که صفر تمام شد عقد کنیم.
و هیجان زده به مهتاب نگاه کرد. مهتاب به خوشحالی او لبخند زد و گفت:
به سلامتی. نری یه وقتی مراسم بگیری ما نباشیم بیایم ها.
نه خیالت راحت. تازه شما خانوادگی دعوتین.
از طرف خودت می گی؟
ترنج مکثی کرد و گفت:
خوب آره چیه مگه.
هیچی. ولی فکر نکنم مامانم اینا بیان.
حالا ما دعوت می کنیم اومدین قدم رنجه کردین نیامدین هم که خوب هر جور راحتین.
مهتاب او را هل داد و گفت:
چه لفظ قلمم حرف می زنه.
خوب باید تمرین کنم ناسلامتی دارم عروس می شم.
مهتاب صورتش را توی هم کشید و گفت:
اه اه بی جنبه.
ترنج خندید و گفت:
صبر کن داداشم اقدام کنه انوقت تو رو هم می بینم چکار می کنی؟
مهتاب متعجب گفت:
داداشت اقدام کنه؟
ترنج عشوه ای امد و گفت:
بله یعنی خواست تو خل و چل و بگیره.
مهتاب چشم هایش گرد شد و داد زد:
ترنج!
و ترنج با خنده توی سالن دوید و خودش را گم و گور کرد.
**
مهتاب زودتر برگه اش را داده بود و داشت دوباره توی کتاب کنکاش می کرد. ترنج از پشت آویزان گردنش شد و گفت:
هورا تمام شد.
مهتاب دستش را پس زد و گفت:
خفه ام کردی دیوونه چکار می کنی؟
ترنج نگاهی به کتاب دست مهتاب انداخت و گفت:
باز داری تو این دنبال چی میگری؟
جواب سوال سه رو ننوشتم. هر چی فکر کردم یادم نیامد.
می فهممت.
مهتاب سرش را بالا آورد و گفت:
مگه تو هم ننوشتی؟
چرا. نوشتم.
چی چی زر الکی میزنی پس؟
از اون لحاظ که فکرت مشغوله گفتم.
مهتاب پشت چشمی نازک کرد و گفت:
باز می خوای چرت بگی؟
خوب مگه دورغ میگم داداشم عقل از سرت برده دیگه. قربونش برم الهی.
مهتاب خنده ای کرد و با خجالت او را هل داد و گفت:
گمشو.
ترنج کتاب را از دست او قاپید و گفت:
خوب به افتحار پایان امتحانات بیا بریم بیرون یه چیزی کوفت کنیم.
مهتاب کتابش را توی کوله اش برگرداند و گفت:
کوفت کردن و هستم.
ترنج چادرش را از کیفش بیرون کشید و گفت:
خوب کجا بریم؟
مهتاب کوله اش را انداخت و گفت:
من فالوده می خوام از اونایی که توی ارگ خوردیم.
ترنج چادرش را مرتب کرد و گفت:
حالا ارشیا به من میگه خل شدی. تو که بدتری.
مهتاب مقنعه اش را مرتب کرد و گفت:
من فردا دارم می رم خونه. بعدم این چند وقت بخاطر امتحانات داغ کردم.
ترنج پرید وسط حرفش و گفت:
البته داغ کردنت مال یه چیز دیگه اس.
ترنج می زدم تو مخت ها.
ترنج عقب عقب رفت و کمی از او فاصله گرفت و گفت:
همین که داغ می کنی یعنی راست می گم دیگه.
مهتاب خنده ای کرد و او هم به طرف ترنج رفت. ترنج موبایلش را بیرون کشید و مشغول پیام دادن شد.
مهتاب محکم هلش داد و گفت:
چیه ندید بدید دلت برای شوهر جونت تنگ شده؟
اهوم. دارم بش می گم دارم می رم بیرون.
ولی اصلا عادت خوبی نیست عین خبر گذاری هی بهش راپورت خودت و می دی.
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
من که چیزی برای پنهون کردن ندارم بذار اونم خیالش راحت باشه. حالا بدونه من کجام چیزی از من کم میشه؟
خوب شاید یه بار بهت گفت حق نداری بری فلان جا.
نه بابا اینجوری نیست خیلی ماهه. باور کن الان بگم با مهتاب دارم می رم مریخ میگه خوش بگذره مواظب خودت باش کپسول هوا به اندازه کافی بردارین.
مهتاب زد زیر خنده و گفت:
واقعا؟
ترنج هم با خنده گفت:
اره. فقط باید بدونه من کجام.
مهتاب سری تکان داد و گفت:
این استاد هم از موارد نادره ها.
درمورد آقای ما درست صحبت کنم.
باشه بابا بریم سراغ فالوده.

 

مهتاب خیلی دلش می خواست این فالوده را با ماکان می خورد ولی حالا که ترنج همراهش بود و ارشیا را هم نگفته بود بیاید او هم رویش نشد به ماکان خبر بدهد.تا آزادی به اتوبوس رفتند و بقیه اش را هم تاکسی گرفتند. اینقدر سرد بود که وسط راه داشتند پشیمان می شدند که بروند و فالوده بخوردند. آخر سر هم تصمیم گرفتند اگر دیدند خیلی سرد است از خیر فالوده بگذرند و یک چیز گرم بخورند.جلوی ارگ از تاکسی پیاده شدند و خودشان را به قهوه خانه سنتی رساندند. گرمای مطبوعی توی صورتشان خورد. ترنج درحالی که توی هم جمع شده بود گفت:
ای تو روحت مهتاب با این پیشنهادای خرکیت.
مهتاب بی خیال نگاهی به او انداخت و گفت:
روز آخر امتحانات این همه غر نزن. بذار با نیش باز بریم یه چیزی کوفت کنیم بعد هم بریم منزل.
ترنج تنه ای به او زد و زودتر وارد شد و گفت:
برای باز شدن نیش خودم یه پروژه در دست تهیه دارم.
مهتاب با خنده ترنج راه نگاه کرد و او هم وارد شد:
چی هست حالا؟
ترنج منتظرش جلوی راهرو ایستاده تا مهتاب برسد بعد لبخندی زد و گفت:
بریم رو تخت دیگه؟
مهتاب به نیش باز او نگاه کرد و گفت:
آره. حالا چرا نیشت بازه؟ پروژه ات این بود؟
ترنج شانه ای بالا انداخت و به تختی گوشه سالن اشاره کرد.
مهتاب با بی حالی برگشت و آنجا را نگاه کرد. چشم هایش از ذوق و شوک و هیجان عین درخشش ستاره ها برق زد.
ماکان و ارشیا روی یکی از تخت ها نشسته بودند و با لبخند آنها را نگاه می کردند. ترنج زد به شانه مهتاب و گفت:
نمیری حالا!
مهتاب خودش را جمع و جور کرد و سرش را پائین انداخت. جلوی ارشیا و ترنج خجالت می کشید با ماکان راحت باشد.ترنج به شانه او فشار آورد و گفت:
راه بیافت تا ماکان بلند نشده و نپریده بغلت نکرده.
مهتاب خنده اش را پنهان کرد و به سمت تخت رفت. انگار نفس کم آورده بود. خودش هم باورش نمی شد این همه دلش برای ماکان تنگ شده باشد.ترنج کنار گوشش گفت:
دیدی حالا ارشیا بدونه من کجام چه مزیت هایی داره.
بله دارم می بینم.
پس چی. ارشیا بدونه ماکان می دونه. ماکان هم بدونه شما دوتا کفتر عاشق همو می بینین.
مهتاب نیم نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
وای نه اینکه خودت سی ساله شوهر کردی. عقده ای تو که داشتی برا ارشیا جونت له له می زدی.
ترنج بدون اینکه جواب او را بدهد رو به ماکان و ارشیا کرد و با خوشحالی سلام کرد.
سلام سلام می بینم که مثل فشنگ خودتون و رسوندین.
مهتاب درحالی که سرش را با خجالت پائین انداخته بود سلام کرد. ارشیا در حالی که دست ترنج را گرفته بود و او را کنار خودش می نشاند گفت:
سلام مهتاب خانم خدا رو شکر که بالاخره امدین.
و در حالی که ابروهایش را بالا می انداخت به ماکان نگاه کرد. ماکان نگاه خجالت زده ای به مهتاب انداخت و گفت:
چرا وایسادی بیا بالا.
مهتاب کفش هایش را در اورد و کنار ماکان نشست. ماکان نگاهی به او انداخت و آرام گفت:
مردیم از دلتنگی که خانم.
مهتاب دست هایش را توی هم چفت کرد و در حالی که سرش پائین بود گفت:
جلوی استاد تو رو خدا چیزی نگو.
ارشیا سینه ای صاف کرد و گفت:
خوب چی می خورین؟
ترنج به مهتاب اشاره ای کرد و گفت:
ایشون که گفتن فالوده.
ماکان هم بالافاصله گفت:
منم فالوده.
ارشیا پخی زیر خنده زد و گفت:
نگفته معلوم بودی.
بعد رو به ترنج کرد و گفت:
خانم من چی می خوره؟
اگه فالوده باشه منم می خوام.
ارشیا سری تکان داد و گفت:
خوب پس چهارتا فالوده.
بعد بلند شد. ماکان هم خواست بلند شود که ارشیا گفت:
شما بشین. من می رم.
ترنج هم پشت سر او راه افتاد که ارشیا گفت:
تو دیگه کجا؟
می رم دستامو بشورم.
و چشمکی به ماکان زد. ماکان خندید و به رفتن ان دوتا نگاه کرد. بعد آرام مهتاب را صدا زد و گفت:
حالا سرتو بگیر بالا رفتن.
مهتاب سرش با بالا اورد و به ماکان نگاه کرد. ماکان با اشتیاق تمام اجزای صورت او را نگاه کرد و گفت:
دلمون ترکید بابا. من تو این همه سال تحصیل هیچ وقت این همه از اسم امتحان بدم نیامده بود.
مهتاب هم با دقت به ماکان نگاه کرد و لبخند زد.
مهتاب!
بله؟
حالا می خوای بری خونه تون؟
مهتاب نگاهش غمگین شد:
چاره ای ندارم.
پس من چی؟
مهتاب سعی کرد لبخند بزند:
همش ده روزه؟
یه جوری می گی ده روز انگار ده دقیقه اس.
بعد بق کرده عقب نشست و گفت:
یعنی دلت برا من تنگ نمی شه؟
مهتاب با سرعت گفت:
چرا به خدا ولی چکار کنم. هر کار تو می گی بکنم.
نمی شه بگی تو شرکت کار داری می مونی؟
خوب بعد شبا کجا بمونم؟
خوب خونه ما.
مهتاب با چشم های گرد شده گفت:
خونه شما؟
ماکان زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
خوب آره.
مهتاب دست به سینه نشست و گفت:
اونوقت به مامانت اینا چی می گی؟ می گی ایشون کی باشن؟
ماکان هم سعی کرد مثل او دست به سینه بنشیند که با ان دست گچ گرفته موفق نبود. بجایش ابرویی بالا انداخت و گفت:
می گم ایشون خانم بنده هستن.
حرف توی دهان مهتاب ماسید. سرش را پائین انداخت و سکوت کرد. ماکان خودش را به مهتاب نزدیک کرد و با نگرانی گفت:
مهتاب من کلی برای آینده ام با تو رویا پردازی کردم.
مهتاب دست هایش را توی هم چفت کرد. تصور در کنار ماکان بودن گرم و شرم زده اش کرده بود. ماکان به چهره سرخ او خیره شده و گفت:
بذار این لیمو شیرین و ردش کنیم بره بعد با مامان اینا صحبت می کنم.
مهتاب به پدرش فکر میکرد. اگر یک روز می فهمید که او بدون مشورت با آنها کسی را برای زندگی اش انتخاب کرده چه عکس العملی نشان می داد. ماکان که اسمش را صدا زد او را از فکر بیرون کشید:
مهتاب! توی این مدتی که تو رو ندیدم تازه فهمیدم بدون تو نمی تونم زندگی کنم. تو باید همش کنارم باشی. شاید فکر کنی برای این حرفا زود باشه ولی من تصمیمم و گرفتم.
مهتاب به ماکان که برای خودش می برید و می دوخت نگاه کرد. ماکان نگرانی را توی چشم های او دید:
نگران چی هستی دختر؟
مهتاب بدون مکث گفت:
بابام
ماکان لبخند زد و گفت:
نگران نباش خودم راضیشون می کنم. فکر نکن اگر بهم نه بگن من کوتاه میام.

ارشیا و ترنج داشتند برمی گشتند ماکان نگاهی به ان دوتا انداخت و گفت:
هر کار کردم این دوتا رو بییچونم خودم تنها بیام نشد. این ارشیا همش به ترنج چسبیده.
مهتاب هم برگشت و ان دوتا را که با لبخند با هم حرف می زدند و به سمت انها می امدند نگاه کرد که ماکان ادامه داد:
ارشیا هم که اصلا ملاحظه نداره. هی دست ترنج و می گیره جلو من نمی گه منم دلم می خواد.
و نگاه شیطانش را به مهتاب انداخت. مهتاب فرصت نکرد جواب او را بدهد چون ارشیا و ترنج رسیده بودند.
ارشیا روی تخت نشست و گفت:
خوب خوب امتحانات هم که تمام شد. دیگه نوبتی هم که باشه نوبت من و ترنجه که بریم تو فکر برنامه هامون.
ترنج از بازوی ارشیا اویزان شد و با لذت به او نگاه کرد:
کی می ریم برای آزمایش؟
من این هفته باید برای کاری برم تهران برگشتم می ریم.
خوب نمی شه اول بریم بعد بری تهران.
بذار خیالم راحت بشه دیگه.
ترنج سری تکان داد و ماکان با حسرت به آنها نگاه کرد. یعنی روزی می رسید که مهتاب و او این مکالمه را داشته باشند.فالوده ها رسید و بالاخره هر کدام مشغول خوردن شدند. مهتاب می خواست بعد از فالوده خوردن چرخی هم توی بازار بزند و برای خانواده اش کمی خرید کند.ماکان خودش به او گفت نگران نباشد خودش همراهیش می کند. مهتاب هم نیم نگاهی به ترنج و ارشیا که با یک لبخند پهن ان دوتا را نگاه می کردند انداخت و با شرمندگی سر تکان داد.
**
مهتاب ساک به دست کنار اتوبوس ایستاده بود و ماکان با بدبختی به او زل زده بود. مهتاب ساکش را دست به دست کرد و گفت:
من دیگه برم.
ماکان لگدی به یک شی خیالی زد و گفت:
دلم تنگ میشه.
مهتاب لبخند کم رنگی زد و ماند حرفش را چطور بزند.
ماکان!
جانم.
مهتاب ساکش را روی زمین گذاشت و مقنعه اش را مرتب کرد. ماکان بعد از این همه مدت فهمیده بود که مهتاب وقتی کمی معذب یا خجالت زده باشد مدام به مقنعه اش دست می کشد.
چی شده مهتاب!
مهتاب نگاهش را دوخت روی زمین و گفت:
خواهش می کنم ناراحت نشی ها؟باشه؟
ماکان قدمی به او نزدیک تر شد و گفت:
چی شده؟
ببین من دوستی غیر از ترنج ندارم که باهام تماس می گرفت یا گه گاه اس می داد.
مهتاب مکثی کرد و ماکان با کنجکاوی منتظر بقیه حرف مهتاب شد. مهتاب دوباره دستی به مقنعه اش کشید و با من من ادامه داد:
یعنی منظورم اینه موبایل من خیلی زنگ نمی خوره وقتی خونه ام.
ماکان داشت نگران می شد. مهتاب چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید و گفت:
برای همین اگر هر روز با من تماس بگیری یا مدام پیام بدی مامانم مشکوک میشه آخه مامانم خیلی تیزه تو این جور موارد.
و لبش را گاز گرفت و ساکت منتظر حرف او شد. ماکان گیج و دلخور به او نگاه کرد و گفت:
یعنی منظورت اینه که نمی بینمت زنگم نمی تونم بزنم آره؟
مهتاب نگاه شرمنده ای به او انداخت و سر تکان داد. ماکان کلافه دستی توی موهایش کشید و گفت:
مهتاب خیلی بی انصافی. اصلا می فهمی از من چی می خوای؟
مهتاب دلخور نگاهش را از او گرفت و ساکش را برداشت.
فکر...می کنی برای خودم سخت نیست...
بعد سرش را بالا آورد و ماکان را که انگار با او قهر کرده بود نگاه کرد:
نمی خوام خانواده ام فکر بدی درباره ام بکنن.
ماکان اخم کرده و سکوت کرده بود.مهتاب به مسافران که داشتند سوار می شدند نگاه کرد و گفت:
من دیگه دارم می رم. ماکان!
ماکان اینقدر ناراحت بود که نتوانست سرش را بالا بگیرد. مهتاب آه کوتاهی کشید و گفت:
فکر میکردم موقعیت منو درک کنی. خداحافظ
وقتی ماکان سرش را بالا آورد مهتاب رفته بود. چند دقیقه همانجا ایستاد و به اتوبوس خیره شد. زیر لب با پوزخند گفت:
چه خداحافظی گرمی!
مهتاب از شیشه اتوبوس نگاهش کرد و وقتی دید او با شانه های افتاده دور می شود چانه اش لرزید و چشمانش پر از اشک شد.
ماکان به ماشین نرسیده پشیمان شد. اگر نمی توانست با او صحبت کند چرا با دلخوری از او جدا شود. با سرعت برگشت چهره غمگین مهتاب موقع رفتن توی ذهنش امد و کلافه اش کرد.
ماکان گند زدی که پسر.
تا کنار اتوبوس را دوید ولی وقتی رسید اتوبوس رفته بود. ماکان به جای خالی ان با نگرانی نگاه کرد. با این کارش دل مهتاب را شکسته بود.
**
سه روز بود که مهتاب به خانه آمده بود ولی از ماکان خبری نبود. دل توی دلش نبود. مدام ته دلش می لرزید و فکر میکرد ماکان او را فراموش کرده. اینقدر گرفته بود که خانواده اش هم متوجه شده بودند که او مهتاب همیشگی نیست.احساس می کرد دلش در حال ترکیدن است. یعنی امکان داشت ماکان او را فراموش کرده باشد. او گفته بود تماس نگیرد نگفته بود که حتی یک پیام هم ندهد.
موهای بلندش را با یک گل سر جمع کرده بود و داشت نهار درست می کرد از وقتی به خانه برگشته بود اجازه نداده بود مادرش دست به سیاه و سفید بزند.دلش می خواست با کسی حرف بزند. روی مادر و پدرش که نمی توانست حساب کند. تنها امیدش ماهرخ بود. باید با او حرف میزد وگرنه می مرد. نهار را که گذاشت به سالن برگشت مادرش داشت می رفت مسجد. مهتاب لبخندی به او زد و گفت:
مامان این دختر بدتون و هم فراموش نکنین.
مادرش هم با لبخند گرم تری جوابش را داد و گفت:
کاش همه بچه های بد مثل تو بودن.
و از در خارج شد. مهتاب به سمت تلفن شیرجه زد. باید با ماهرخ تماس می گرفت. با دلهره شماره ماهرخ را گرفت. طبق معمول ستاره بود که جواب داد:
بله؟
سلام عسل خاله.
سلام.
خوبی؟
آره.
چکار می کردی خاله؟
داشتم نقاشی می کردم.
یکی هم باید برا من بکشی ها.
باشه.
مامان کجاست؟
نهار می پزه.
بدو صداش کن بگو خاله کارت داره.
صدای باشه تند ستاره را شنید و بعد هم فریادش را که می گفت:
مامان خاله مهتاب کارت داره.
مهتاب داشت پوست لبش را می کند و منتظر ماهرخ بود. بعد از چند دقیقه ماهرخ از راه رسید و نفس زنان گوشی را برداشت.
الو سلام.
سلام. خوبی؟
شکر خدا!
سهیل چطوره؟
ماهرخ آه کشید.
اونم بد نیست. ولی روبه راهم نیست. می دونی که زندگی مون رو هواست.
خودش هم نفهمید چرا پرسید:
چه خبر از شاهین؟
ماهرخ مکثی کرد و گفت:
خبری ندارم.
دیگه نیامده این ورا؟
اگرم اومده که سهیل به من چیزی نگفته.
چی شده سهیل از اصرار دست برداشته؟
ماهرخ بازم هم آه کشید و گفت:
نمی دونم یه روز آقا جون اومد اینجا و سهیل و برد تو اتاق و یک ساعت با هم حرف زدن. بعدم رفت. دیگه از اون روز سهیل چیزی نگفت از شاهین.
مهتاب لبش را گزید.
می گم ماهرخ عصری می تونی بیای اینجا؟
آره فکر کنم بتونم چی شده؟
مهتاب سیم را دور انگشتش پیچید و گفت:
می خوام باهات صحبت کنم.
ماهرخ مشکوک گفت:
درباره چی؟
حالا تو بیا.
ماهرخ دوباره آه کشید و گفت:
باشه نهار سهیل و می دم و میام.
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان