تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
برایم از عشق بگو/قسمت23(پایان) برایم از عشق بگو/قسمت23(پایان)

ماکان شال را روی گردنش انداخت. مهتاب نگاهش را روی زخم لبش نگه داشت قدمی به او نزدیک شد. ماکان نفسش توی سینه حبس شد. دست مهتاب بالا امد و انگشت سبابه اش را آرام روی زخم لب او گذاشت.ماکان چشم هایش را بست و به هم فشرد. مهتاب نرم زخم لبش را لمس کرد.
برای زخم هایی که برات یادگار گذاشتم منو ببخش.
بعد دستش را برداشت و ساکش را روی دوشش انداخت. چشم های ماکان هنوز بسته بود. مهتاب لبخند زد و انگشتش را بوسید.بعد عقب عقب رفت و سمت اتوبوس دوید. وقتی ماکان چشم هایش را باز کرد مهتاب رفته بود.
به همین سادگی مهتاب رفته بود.نه این یک کابوس بود الان از خواب می پرید.
بالاخره اشک روی صورتش راه باز کرد. سلانه سلانه به سمت ماشینش رفت و سوار شد. ماشین را روشن کرد و حرکت کرد. باید جایی خودش را خالی می کرد واگر نه می مرد.حتما می مرد. باورش نمی شد. مهتاب رفته بود. برای همیشه رفته بود. پخش روشن بود صدایش را بلند کزد. و با سرعت به سمت بیرون شهر راند.
تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم
تو این ترانه هایی که برای تو می خونم
تو یه شیرینی تلخی تو خاطرات دورم
تو تمام لحظه های دل ساکت و صبورم
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه اه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی من و از دلبستگی هام
کجایی عزیز من بی تو من یه لحظه خوشی ندارم
کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخه روزگارم
تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم
بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی و دارم

ماشین را توی خاکی انداخت و پیاده شد. اینقدر داد کشید که احساس کرد گلویش زخم شده. همان جا روی زمین نشست و اینقدر به خورشید خیره شد تا غروب کرد.
شب کویر که لرز به تنش انداخت شال مهتاب را توی مشت فشرد. دستش بالا آورد و روی زخم لبش کشید. تنها جایی که مهتاب به او دست زده بود. نشانی که فقط متعلق به خود مهتاب بود و تا ابد قرار بود برای او بماند.
از فردا او دیگر ماکان سابق نبود. ماکان سابق مرده بود.

********

از اتوبوس که پیاده شد باد سر پائیزی لرز به تنش انداخت. دست هایش را توی جیبش کرد و به کتانی های سفیدش خیره شد.بعد سرش را بالا آورد و دستی به مقنعه اش کشید. هنوز تصاویر جلوی چشمانش شکل نگرفته بودند که یکی از پشت هلش داد. برگشت و عقب را نگاه کرد.
وای ببخشید خانم.
مهتاب خنده ای کرد و گفت:
بیا پائین که می دونم رو صندلی تا حالا جون دادی.
دخترک با هیجان پائین پرید و پشت سرش سیل دخترهای مانتو سورمه ای از توی اتوبوس سرازیر شدند. خانم حیدری چادرش را مرتب کرد و با صدای بلندی که تا ته بازار هم می رسید گفت:
سرتون نندازین پائین برین.
معصومی مقنعه ات بکش جلو.
آهای شما سه تا این همه هر و کر نکنین.
به خدا این بار اخر من اردو می ذارم برا شما.
فرح زد به شانه مهتاب و گفت:
این همه حنجره شو جر میده هیچ کس برا حرفش تره خرد نمی کنه.
مهتاب خنده آرامی کرد و گفت:
اگر جرات داری جلو خودش بگو.
اوه مگه از جونم سیر شدم. خانم حیدری دوباره چادرش را مرتب کرد و به سمت مهتاب و فرح چرخید و گفت:
خانما شما چرا وایسادین راه بیافتین حواستون به اینا باشه خودشون و گم و گور نکن.
فرح برای مهتاب چشمکی زد و گفت:
من که رفتم سر پستم.
مهتاب خنده ای کرد و سر تکان داد. دو سه تا از بچه ها دور مهتاب را گرفتند شیما گفت:
خانم سبحانی شما واقعا اینجا دانشجو بودین؟
مهتاب کوله اش را درست کرد و گفت:
آره
وای خوش به حالتون میشه ما هم قبول شیم.
معلمومه که میشه. باید یه کم زحمت بکشین فقط.
نادیا نگاهی به سر در بازار ارگ کرد و گفت:
حالم بد شد بس که ما رو اوردن حموم گنج علی خان.
مهتاب مقابل در توقف کرد. حدود سه سال پیش با ترنج از همین جا رد شده بودند و همین حرف را به هم زده بودند. الان ترنج کجا بود؟ ماکان چی؟
با یاد آوری اسم ماکان انگار که زخم کهنه ای سر باز کند درد توی سینه اش پیچید. نزدیک سه سال از ان روزها گذشته بود.سرش را تکان داد و رو به دخترهای دبیرستانی که عقب مانده بودند گفت:
آهای شما دوتا زود باشین این جا گم بشین دفتر مخصوص اشیا گمشده نداره ها.
دخترها خندید و مهتاب هم همراهشان خندید و از سردر حمام وارد شد. حوصله تماشا کردن نداشت واقعا مدرسه چه فکری کرده بود که برای بار هزرام بچه ها را برای بازدید اینجا آورده بود.
اگر بچه ها اصرار نکرده بودند اصلا نمی آمد. بخاطر سن کمی که داشت بین بچه ها محبوب بود. خیلی سریع تر از آنکه فکر میکرد کارش برای تدریس در هنرستان دخترانه درست شده بود. آن درس خواندن ها و تست زدن ها بالاخره فایده ای داشت و مهتاب تهران قبول شده بود. با مدرک لیسانس از دانشگاه تهران برایش خیلی سریع کار پیدا شد.
معلم های بچه های گرافیک اغلب رشته نقاشی بودند و یکی دو نفر بقیه کاردانی خوانده بودند. صبح ها توی مدرسه تدریس می کرد و عصر ها توی یک شرکت خصوصی طراحی می کرد.
دو تا از دختر ها داشتند به سر کچل یکی از مجسمه ها دست می کشیدند و مهتاب به این حرکت آنها می خندید.
مامور آنجا بهشان تذکر داد که به مجسمه ها دست نزند. دو دختر با خنده از مجسمه دور شدند و مهتاب با خودش فکر کرد بهتر است این باز دید تکراری را با یک چیزی برای بچه ها به یاد ماندنی کند. از حمام خارج شد و مقابل در ایستاد.
نمی دانست جرئتش را دارد یا نه که دوباره پا به آن قهوه خانه سنتی بگذارد. ولی دلش می خواست دوباره روی تخت های آن جا فالوده های خوش مزه اش را امتحان کند.باید خانم حیدری را راضی می کرد. بچه خیلی زود دست از بازدید کشیدند. مهتاب به گروهی از بچه ها نگاهی انداخت و گفت:
فالوده خوراش دستاشون بالا.
چند نفر با سر و صدا دستشان را بالا بردند و یک عده هم گفتند زیاد دوست ندارند. بچه هایی که از راه می رسیدند می پرسیدند جریان چی است و خلاصه در عرض یک دقیقه همهمه افتاد بین بچه ها بروند و فالوده بخوردند.
خانم حیدری وسط جمعیت ایستاده بود و رو به مهتاب داشت نق می زد:
خانم سبحانی اینقدر بودجه نداریم بریم اینجا فالوده بخوریم.
مهتاب دست روی شانه خانم حیدری گذاشت و گفت:
دنگیش می کنیم هر کی پول خودشو می ده.
بعد چرخید طرف بچه ها و گفت:
نظرتون چیه؟
همه با دادو قال تائید کردند یک عده نق زدند که توی سرما فالوده نمی چسبد و مهتاب برای راضی کردن کل جمع گفت:
اینجا نوشیدنی گرم هم داره نگران نباشین.
بعد صدایش را آهسته کرد و گفت:
قلیون هم هست.
بچه ها از خنده ریسه رفته بودند و خانم حیدری مشکوکانه آنها را نگاه می کرد. مهتاب به همراه فرح بچه ها را به سمت قهوه خانه هدایت کرد.
فرح کنار گوش مهتاب گفت:
ای شورش گر.
مهتاب چشمکی به او زد و گفت:
جون مهتاب فالوده هاشو بخوری مشتری میشی.
زمان دانشجویی زیاد می آمدی اینجا؟
مهتاب مقابل سر در ایستاد. خاطراتی که از این قهوه خانه داشت جلوی چشمش بالا و پائین پرید. آه کشید و با یک لبخند کم رنگ سر تکان داد.
فرح جلو تر از او رفت و گفت:
بیا دیگه.
مهتاب وارد شد. انگار که وارد ماشین زمان شده بود پرت شد به خاطرات گذشته اش. طاقتش را نداشت. بغض گلویش را گرفت و غم آن روزها جانش را پر کرد.فرح با تعجب نگاهش می کرد. چشم های مهتاب خیس شده بود.
**
محسن لگدی زیر ماکان زد و گفت:
این موبایلت خودشو خفه کرد.
ماکان غلطی زد و گفت:
باز عین گاو میش از رو من رد شدی.
پاشو جوابشو بده تا نشونت ندادم گاو میش کیه.
ماکان با موهای آشفته و چشمانی خواب آلود از توی رختخوابش بیرون آمد. به محسن که به تابلو مهتاب خیره شده بود نگاهی انداخت و تازه خواب از سرش پرید.
با یک حرکت از روی تخت بلند شد و یکی زد تخت سینه محسن.
هوی مگه نگفتم تو اتاق من چشات و درویش کن.
محسن نیش خندی زد و گفت:
آدم خرتر از تو ندیدم. سه سال با یه نقاشی دل خودتو خوش کردی.
ماکان محسن را از اتاقش بیرون هل داد و گفت:
حالا تو که هنوز همونم نداری خوبی؟ گمشو بیرون.
پایش را مثل خط کشید توی چهارچوب و گفت:
از این به بعد از این جلوتر اومدی کلا باید بری رو ویلچر بشینی فهمیدی؟
برو بابا. هر کی ندونه فکر می کنه خوده دختره نشسته تو اتاقش.
ماکان دوباره او را هل داد و گفت:
محسن اول صبحی پا رو دم من نداز جون عزیزت. من نزده می رقصم تو دیگه برا من روضه نخون.
محسن یک قدم عقب رفت و گفت:
تو شهر شما با روضه می رقصن ؟
ماکان خیره او را نگاه کرد و با یک حرکت در اتاقش را بست. دستی توی موهایش کشید و رو به تابلو گفت:
زیاد جدی نگیر این محسن یه بی شعوریه که دومیش خودشه.
بعد خمیازه ای کشید و موبایلش را برداشت که اینقدر زنگ زده بود که قطع شده بود. نگاهی به موبایلش انداخت و گفت:
اوه اوه فکر میکنی کی بود؟ اگه گفتی؟ خودشه سوری جون بود.
روی تخت ولو شد و شماره سوری خانم را گرفت:
جونم سوری جون؟
کجا بودی این همه زنگ زدم.
خواب بودم سوری جون شما که عادت به این سحر خیزی ها نداشتی.
و دوباره خمیازه بلندی کشید و به تابلو خیره شد.
دائیت اینا اومدن.
ا خوش اومدن.
نمی خوای بیای دیدنشون.
چرا میام؟
صدای سوری خانم با هیجان گفت:
جدی میای؟
ماکان دوباره خمیازه کشید و گفت:
کجا؟
ماکان منو مسخره کردی؟
نه به جون سوری جون. دعوتشون می کنم شام بیرون.
صدای سوری خانم پر بغض شد:
یعنی من به تو چی بگم. کی می خوای این اداها رو بس کنی.
ماکان بسته سیگارش را از روی میز کنار تختش برداشت و یکی بیرون کشید و روشنش کرد. به دیوار بالای تختش خیره شد. دو کاغذ کوچک با دست خط مهتاب روی دیوار جا خوش کرده بود.
لیوان نسکافه ای هم که در طول این چند سال کهنه و رنگ پریده شده بود کنار بسته سیگارش خود نمایی می کرد. چند پک کوچک و پشت هم به سیگارش زد و گفت:
کدوم اداها؟
سوری خانم با همان صدای لرزان گفت:
اول اون سیگار کوفتی رو خاموش کن اول صبح معده خالی زخم معده می گیری. بعد اینکه الان دو سال و نیمه پاتو توی این خونه نذاشتی.
ماکان اخم کرد و پک محکمی به سیگارش زد و گفت:
قسم خوردم سوری جون نمی تونم قسمم و بشکنم.
تو اون موقع تو عصبانیت یه حرفی زدی.
ماکان دستش را روی شعری که مهتاب برایش نوشته بود کشید و گفت:
نه یه حرفی نبود. جدی بود ولی شما جدیش نگرفتین. گفتین مهتاب نه منم گفتم چشم. مهتاب نه باشه منم می رم.
سوری خانم به هق هق افتاده بود.
ماکان دل مادرتو نشکن.
ماکان ته سیگارش را توی جاسیگاری خاموش کرد و گفت:
شما بد دل مارو شکستی سوری خانم. من چکار به دل تو دارم. دارم زندگیمو می کنم.
تو به این میگی زندگی؟
آره. زندگی من اینه. اصلا فرض کن من زن گرفتم.
زن گرفته بودی هفته ای یه بار یه سر به مادرت می زدی لااقل.
الان نمی زنم.
تو به این می گی سر زدن. میای دم در ده دقیقه وامیستی می ری. آرزو به دلم موند یه نهار با ترنج و ارشیا دور هم بخوریم. گفتم ترنج عروس میشه تنها می شیم. حالا اون صبح و شب اینجاست و تو نیستی.
ماکان موبایلش را از کنار گوشش برداشت به پیشانی اش تکیه داد و چشم هایش را بست. دوباره آن را کنار گوشش گذاشت و گفت:
من دیگه باید برم شرکت کار دارم.
پس نمی آی؟
نه فکر نکنم.
باشه. هر جور راحتی.
تماس قطع شد. ماکان بغض کرده سرش را به دیوار تکیه داد و چند بار پس سرش را به دیوار کوبید. و نگاه خیره اش را از روی تابلو مهتاب برنداشت.تا کی این مکالمه های تکراری می توانست ادامه داشته باشد. سوری خانم باورش نمی شد ماکان واقعا از ان خانه برود. ولی وقتی یک هفته یک ماه شد سوری خانم فهمید که این بار ماجرا جدی است.
برای به دست آوردن دل ماکان رنگ و وارنگ دختر به او معرفی می کرد و ماکان فقط گوش می داد. دو سه باری هم بدون خبر دادن به او قرار خواستگاری گذاشت و وقتی ماکان شب خواستگاری اصلا نیامد این کار را هم تعطیل کرد.
تازه داشت می فهمید چه بلایی سر ماکان آمده. ماکان سر قسمش ماند و دیگر پایش را توی آن خانه نگذاشت ولی هر چند وقت یک بار می رفت و جلوی در او را می دید و می رفت.
بیشترین جایی که می رفت خانه ترنج بود. با محسن هم خانه شده بود. محسنی که به قول خودش هنوز برای مخملی شدن گوش هایش زود بود. زندگی با محسن سخت بود.
ولی ماکان خودش را عادت داد. به همه چیز. به نبودن مهتاب به تنهایی به کار کردن شبانه روزی و به حرف زدن با عکس مهتاب. از روی تخت بلند شد و کنار تابلو مهتاب ایستاد و گفت:
یه روز گند دیگه شروع شد. کی تموم می شن این روزا؟
و از اتاق خارج شد.
توی ماشینش سیگار دیگری روشن کرد که دوباره موبایلش زنگ خورد. این بار ترنج بود.
سیگار را با لبش نگه داشت و موبایلش را با دست راست روی گوشش گرفت و با دست چپ شیشه را پائین داد.
جانم را از بین لب های بسته گفت و بعد سیگارش را با دست چپ گرفت.
سلام داداش.
سلام چطوری؟
بد نیستم.
اون زنگوله ات چطوره؟
وای ماکان به خدا خل شدم. این ارشیا همش ول می کنه می ره یه ذره کمکم نمی کنه تا می گم نگهش داره هزار تا بهونه میاره.
ماکان با لذت دود سیگارش را بیرون داد و گفت:
می خوای برم حالشو بگیرم؟
آره یه گوشمالی اساسی بهش بده.
ای ای واقعا که ترنج خجالت نمی کشی. شوهرته ها. برم بش بگم؟
صدای خنده ترنج توی گوشی پیچید:
نمی خواد خودش اینجاست داره با به قول تو زنگوله اش بازی می کنه.داره حرفامونو می شنوه.
ماکان ته سیگارش را از شیشه بیرون پرت کرد و گفت:
خوب مامان گفت چی بگی بهم؟
ترنج متعجب گفت:
مامان؟
نگو مامان بهت زنگ نزده و نگفته برو رو مخ ماکان.
ترنج خنده ای کرد و گفت:
اینقدر تابلوه؟
خراب تابلوه.
هیچی دیگه لو رفت.
ماکان هم خندید و گفت:
تازه خودش هم کله سحر زنگ زده و کلی اه ناله کرده.
صدای نق زدن های کودکی توی گوشش پیچید.
چی میگه؟
هیچی ارشیا داره می ره اینم داره نق می زنه.
می ری خونه مامان اینا؟
آره میرم اونجا. به مامان چی بگم.

ماکان با خنده گفت:
بگو ماکان گفت خیلی مخلصیم سوری جون.
صدای نق نق بچه بیشتر شد.
برو به بچه برس.
باشه ولی ماکان مامان بسشه دیگه. تمومش کن.
ماکان زمزمه کرد:
نمی تونم ترنج. نمی تونم. مامان در حق من بد کرد.
مامان خیلی وقته پشیمونه.
پشیمونی مامان به درد من نمی خوره. مهتاب رفته. نمی دونم اون موقع چه مرگم شده بود یه آدرس ازش نگرفتم یه شماره داشتم که سه ساله خاموشه.رفتم بیمارستانی که مادرش بستری شده بود هر چقدر التماس کردم آدرسی ندادن پیش ارشیا التماس کردم تا از دانشگاه برام آدرس بگیره رفتم می گن سه ساله خونه رو فروختن و رفتن. دستم به کجا بند بود. پاشم برم تو شهرشون خیابون ها شو بگردم یا برم دست به دامن رامین بشم بگم از اون شاهین نامرد برام آدرس بگیره. ها ترنج کدومش؟ کجا برم؟ تو یه راهی پیش پام بذار.
ماکان کلافه صحبتش را قطع کرد:
برو خوش بگذره.
ترنج داشت گریه می کرد.
ترنج بس کن بی خیال بابا من سه ساله دارم این جوری زندگی می کنم به خدا من ازهمین زندگی راضیم هی دم به دقیقه زنگ نزنین یادم نیارین چه بلایی سرم اومده. بذارین با همین روش زندگی کنم.
باشه داداش به مامان می گم دیگه چیزی نگه.
خیلی خانمی. حالا جلو بچه گریه نکن.
بق کرده داره منو نگاه می کنه.
خوب معلومه نشستی جلو بچه اشک می ریزی اونم بق می کنه.
کاری نداری داداش.
نه سلام برسون.
خداحافظ.
ماکان ماشینش شاسی بلندش را جلوی شرکتش پارک کرد و عینکش را از چشم برداشت و به سمت شرکت رفت. ساختمان شرکت را بعد از رفتن مهتاب عوض کرده بود. نمی توانست هر روز از کنار ان اتاق خالی رد شود که همیشه هم چراغش خاموش بود.
منشی جدیدش خانم رفیعی با دیدنش بلند شد و سلام کرد. ماکان سری تکان داد و به سمت اتاقش رفت. کیفش را روی میز گذاشت و کتش را در آورد.بعد از رفتن مهتاب دیگر مثل سابق سر و وضعش برایش مهم نبود. بیشتر اسپورت می پوشید. شال گردنی که مهتاب به او داده بود را از دور گردنش برداشت و روی کتش انداخت.
پشت سیستمش نشست و روشنش کرد. سیستم که بالا امد به عکس دسکتاپ خیره شد. عکس چهره مهتاب بود. همان که با ترنج شب عروسی گرفته بود.
لبخندی زد و به چهره مهتاب خیره شد. غم توی چشم هایش از توی عکس هم معلوم بود.
کجایی مهتابم؟
**
ماکان دست توی جیب کنار ماشینش ایستاده بود. و به جدول کنار خیابان ضربه می زد. ترنج درحالی که پسرش توب بغلش بود از خانه بیرون امد. مینو هم پست سرش بود.
ماکان سرش را بالا آورد و او را نگاه کرد. چند وقت پیش یکی از کاندیدا های زن گرفتن او بود که مادرش برایش قطار کرده بود.پوزخندی زد و لگد محکمی به جدول زد.مینو به سمت ماکان امد و سلام کرد.
سلام ماکان خان تحویل نمی گیری؟
سلام. مینو خانم.
ببخشید مزاحم شما شدم.
نه بابا خواهش می کنم.
ماکان به سمت ترنج چرخید و گفت:
بده ببینم این زنگوله رو.
ترنج با خوشحالی گفت:
خدا خیرتم بده. بس که آویزون من شد حالت تهوع گرفتم.
ماکان گونه او را بوسید و گفت:
چرا اینقدر مامانت و اذیت می کنی پسر؟
امیر علی پسر ترنج خنده بامزه ای کرد و گفت:
دادی.
ماکان دوباره گونه اش را بوسید و گفت:
ای جان دادی. چی می گی گل پسر.
به دائی می گفت دادی. هنوز دو سالش نشده بود. ترنج با خنده گفت:
از بس خونه مایی بچه جای مامان و بابا هم میگه دادی.
ماکان در را باز کرد و با امیر علی پشت فرمان نشست و گفت:
حسادت نکن خواهر من.
ترنج و مینو هم سوار شدند. ترنج امیر علی را از او گرفت و گفت:
من دیدم مینو داره می ره منم همراهش شدم. خیلی وقته ارگ نرفتم.
ماکان سری تکان داد و ماشین را راه انداخت و گفت:
اون شوهر تن پروت کجاست؟
وا ارشیا بیچاره کجا تن پروره. دانشگاه یه طرف شرکتم یه طرف وقت سر خاروندن نداره.
ماکان خنده بدجنسی کرد و گفت:
نمی ترسی ولش می کنی تو دانشگاه که همه دخترن؟
ماکان!
ماکان خنده ای کرد و گفت:
مگه دروغ می گم؟
من به ارشیا مثل چشمام اعتماد دارم.
از من بشنو به این مردا اصلا اعتماد نکن خواهر.
مینو به لحن شوخ ماکان خندید و ترنج با حرص گفت:
کوفت کجاش خنده داره؟
ماکان سری تکان داد و گفت:
واقعا چه راحت میشه حال شما خانما رو با دو کلمه حرف گرفت.
ترنج نیشکونی از بازوی ماکان گرفت و گفت:
نوبت حال گیری منم می رسه.
ماکان بازویش را مالید و گفت:
اونا چیه ناخون یا قیچی. داغونم کردی.
ترنج جعبه دستمال کاغذی را از دست امیر علی کشید که ده تایی دستمال بیرون کشیده بود و دوباره داشت برای درآوردن دستمال بعدی تلاش می کرد.
ای خدا این چرا آروم نمی گیره.
مینو دستش را دراز کرد و گفت:
بدش به من.
ترنج امیر علی شیطان را داد عقب و چادرش را که حسابی به هم ریخته بود مرتب کرد. ماکان سری تکان داد و دستگاه پخش را روشن کرد.
وقتی حالت بده روحت بی پناهه
می بینی هر کاری کردی اشتباهه
وقتی کم کم به کسی وابسته می شی
چون از شب بی نوازش خسته می شی
وقتی اروم شدنت خیلی بعیده
اینجا یکی هست که به حرفات گوش میده
برگرد به من مثل پرده ای که درخت و شو پیدا کنه
مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه
وقتی به جز شب هیچ رنگی تونگات
وقتی کسی اندازه تنهایات نیست
وقتی گم میشی و می ترسی دوباره
مفهمی هیچی کی مثل من دوست نداره
وقتی دلت به صد در بسته رسیده
اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده.
ماکان زیر لب با اهنگ همراهی می کرد. مخصوصا برگرد به من را از ته دل می گفت. بالاخره رسیدند. ماکان به زور جایی برای پارک پیدا کرد و پیاده شد.ترنج رو به ماکان گفت:
داداشی؟
ها باز من باید بچه نگه دارم؟
جون من؟
من نمی تونم من میرم تو اون قهوه خونه ستنتیه می شینم. این میاد همه جا رو به هم می ریزه.
ماکان!
به خدا اذیت نکن ترنج من نمی تونم.
باشه. خسیس.
ماکان خندید و مینو و ترنج راه افتادند سمت بازار ماکان هم رفت توی قهوه خانه و روی تخت همیشگی نشست و فالوده سفارش داد. این وقت سال معمولا اینجا کمی خلوت بود.فقط یکی دوتا از تخت ها اشغال بود. نگاهش را توی قهوه خانه خلوت چرخاند و پایش را روی تخت دراز کرد و به کنارش نگاه کرد درست جایی که مهتاب همیشه می نشست.آه کشید کی این آه کشیدن ها تمام می شد.

دست هایش را روی پشتی پشت سرش گذاشت و به طرفین باز کرد. نگاهش را به آجرهای سقف دوخت بعد چشم هایش را بست. همیشه سکوت خاص اینجا را دوست داشت.
آرامش غریبی به او می داد از وقتی مهتاب رفته بود. زیاد می آمد اینجا. می امد و خاطرات مشترکشان را مرور می کرد. داشت توی آرامش آنجا غرق می شد که صدای خنده و هیاهیوی عده ای باعث شد چشم هایش را باز کند.
گروهی از دختران دبیرستانی با مانتو های یک دست سورمه ای داشتند دسته دسته وارد قهوه خانه می شدند. ماکان برگشت و یک نگاه کوتاه به آنها انداخت و دوباره به رو به رو خیره شد.
حوصله شلوغی این جمع را نداشت که هنوز نرسیده قهوه خانه را روی سرشان گذاشته بودند. تخت به تعداد نبود و همه داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند تا تخت ها را اشغال کنند.
ماکان پوفی کرد و سرش را تکان داد مثل اینکه آن روز از آرامش خبری نبود. فرح در حالی که دستان لرزان مهتاب را توی دستش گرفته بود او را کشان کشان داخل برد.
مهتاب حتی جرئت نداشت سرش را بالا بیارود و به تخت همیشگی نگاه کند. چیزی عوض نشده بود. همه چیز مثل همان موقع ها بود. انگار زمان توی این قهوه خانه متوقف شده بود.خانم حیدری به سمت بچه ها که حسابی شلوغ کرده بودند رفت و با یک تشر ساکتشان کرد بعد رو به فرح گفت:
خانم طوبی ببین هر کدوم بچه ها چی می خوان براشون سفارش بدین.
فرح رو به مهتاب گفت:
خوبی؟
مهتاب فقط سر تکان داد. خوب نبود. انگار هوا کم آورده بود. از جا بلند شد و که برود بیرون که توی راهرو سینه به سینه زنی شد که یک پسر بچه یکی دو ساله بغلش بود.
مهتاب با لبخند کم رنگی عذرخواهی کرد و خواست از کنارش بگذرد که فرح دستش را از پشت گرفت. زن با یک لبخند عذارخواهی اش را پذیرفت و وارد شد.
کجا می ری مهتاب؟
مهتاب با دست به بیرون اشاره کرد و گفت:
می رم بیرون.
فرح اخم کرد و گفت:
یعنی چی خودت همه رو کشوندی آوردی اینجا حالا می خوای بری بیرون.
مهتاب نگاه مستاصلی به فرح انداخت و با بدبختی برگشت. دستش هنوز توی دست فرح بود و سرش پائین. فرح او را به سمت بچه ها هل داد و گفت:
برو بشین من خودم سفارش می دم.
مهتاب سری تکان داد و به سمت گروه دانش آموزان رفت. عده ای از دخترا روی یک پسر بچه زوم کرده بودند و از دور برایش شکلک در می آوردند. مهتاب سرش پائین بود و مدام جمله هایشان را می شنید که می گفتد:
وای چقدر نازه.
مهتاب کنجکاو سرش را بالا آورد و با چشم دنبال پسر بچه گشت. ولی از چیزی که دید خون توی رگ هایش منجمد شد. انگار برای یک لحظه ریه هایش یادشان رفت هوا را بیرون بفرستند. شوکه شده بود. چشم هایش از این گرد تر نمی شد. یک لحظه احساس کرد خواب می بیند.
امکان نداشت. با دقت نگاه کرد. خود خودش بود. ماکان بود. مهتاب روی صندلی خشک شده بود. انگار مرده بود. باور نمی کرد بعد از این همه مدت جدایی بعد از این همه مدت دوری ماکان درست رو به رویش ایستاده باشد.
پسرک با مزه ای توی آغوشش بود و با خنده نرمی با دختری که مقابلش بود صحبت می کرد. لب هایش خشک شده بود. صدای توی ذهنش گفت:
ازدواج کرده. ماکان ازدواج کرده.
مثل مجسمه ای خشک شده از روی صندلی بلند شد. تمام این سال ها را با این امید گذرانده بود که ماکان هم هر لحظه با یاد او است ولی حالا که می دید او فراموشش کرده انگار که قلبش برای همیشه مرده بود.
با گام های سست از بین بچه ها بیرون امد. آخرین نگاهش را به ماکان انداخت می خواست برای همیشه از این شهر لعنتی برود. ولی در آخرین لحظه ماکان به سمت او چرخید و یک لحظه نگاهش با نگاه مهتاب تلاقی کرد.
بعد انگار او هم خشکش زد. چشم های مهتاب تر شد و لبخند نیم بندی از دور به او زد. حالا این ماکان بود که انگارباورش نمی شد این خود مهتاب است. صدای مینو را که مدام اسمش را صدا می زد نمی شنید.
مهتاب اینجا بود. مهتاب برگشته بود. مهتاب نگاهش را از او گرفت و رفت سمت در ماکان به خودش آمد و امیر علی را توی بغل مینو گذاشت و دنبال او دوید.
حتی اگر یک رویا بود رویای شیرینی بود. اصلا شاید یکی شبیه مهتاب بود. نه خودش بود. لبخندش را می شناخت همان لبخند گرم و صمیمی همیشگی.مهتاب به در رسیده بود که یکی از پشت آستینش را گرفت. تمام تنش می لرزید عطرش را حس کرده بود. احتیاج به برگشتن نبود می دانست چه کسی پشت سرش ایستاده. این حرکت فقط مخصوص ماکان بود.
مهتاب برنگشت. دلش نمی خواست گریه کند ولی داشت می کرد ماکان دیگر مال او نبود. صدای زمزمه وار ماکان انگار که خودش هم باورش نمی شد کسی که مقابلش ایستاده مهتاب باشد به گوشش رسید:
مهتابم؟ مهتاب! خودتی؟
مهتاب راهی برای فرار نداشت تمام سلول های بدنش به او فرمان می دادند برگردد و به چشمان ماکان نگاه کند.
مهتاب به چه جرمی نگاهت و ازم می گیری.
صدای خودش هم می لرزید. آستین مانتوی مهتاب هنوز توی دستش بود و احساس می کرد اگر آن را رها کند مهتاب را دوباره گم می کند.مهتاب بالاخره چرخید و برگشت. ماکان با یک آه به چشمان او خیره شد. خودش مهتاب بود. خودش بود. تنها چهره اش از آن فرم کودکانه خارج شده بود. ابروهایش را کمی نازک کرده بود و این سنش را بالاتر نشان می داد.
ماکان با نگاهش مهتاب را می بلعید. مهتاب هم خیره چشم های او شده بود بعد یکی یکی اجزای صورتش را از نظر گذراند روی زخم ها که حالا رد کهنه ای ازشان باقی مانده بود توقف کرد.
مهتاب کجا بودی این همه وقت؟ می دونی چه بلایی سر من اومد.
اشک های مهتاب دانه دانه روی صورتش می چکید. سینه اش درد می کرد دست خودش نبود چون آرام گفت:
برای همین منو فراموش کردی؟
ماکان با دست به سینه اش اشاره کرد و گفت:
من؟ من فراموشت کردم؟
مهتاب سرتکان داد و گفت:
ازدواج کردی.
ماکان با چشم هایی گرد شده گفت:
من نه مهتاب باور کن.
مهتاب اشکش را با دست گرفت و گفت:
پس اون زن و بچه کی بودن؟
گریه اش به هق هق سوزناکی تبدیل شده بود. ماکان سراسیمه به او قدمی نزیک تر شد:
اون اون پسر ترنجه باور کن. خودش الان میاد اون دختر دائیمه. با ما اومده اینجا مهتاب من ازدواج نکردم بعد از تو مگر می تونستم.
دوباره با شوق به تمام اجزای چهره اش زل زد:
مهتاب باور نمی کنم خودت باشی. فکر میکنم خوابم. یعنی دعاهام مستجاب شدن. یعنی اون معجزه که از خدا همیشه می خواستم اتفاق افتاده؟
مهتاب نمی توانست جلوی اشکش را بگیرد. ماکان با همان حالت ادامه داد:
دیگه نمی ذارم بری. دیگه نمی ذارم ازم دور شی.
به او مهلت فکر کردن نداد. او را کشان کشان همراه خودش برد. مهتاب سعی کرد دستش را آزاد کند:
منو کجا می بری؟
بیا باید با من بیای.
ماکان من نمی تونم.
صدای ماکان حرص داشت:
چرا می تونی باید بتونی.
مهتاب همانجور دنبال ماکان کشیده میشد.کنار ماشین که رسید در را باز کرد و او را بالا فرستاد. خودش هم دور زد و سوار شد. مهتاب با همان چشم های اشک آلود نگاهش می کرد.ماکان ماشین را به سرعت راه انداخت:
دیگه نمی ذارم بری مهتاب. این بار نمی ذارم.
مهتاب با ناله گفت:
من همراه بچه ها اومدم اردو نمی تونم ولشون کنم.
چرا می تونی.
بعد نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
می دونی تو این مدت چه به روز من اومده. تو کجا بودی؟ من یه آدرس ازت نداشتم تو چرا سراغی ازم نگرفتی. خیلی بی انصافی مهتاب خیلی.
مهتاب دستی به مقنعه اش کشید که باعث شد ماکان لبخند بزند.
دلم برای همه حرکاتت تنگ شده بود. کجا بودی دختر. زندگیمو داغون کردی می بینی من همون ماکانم همونم؟ به خدا نیستم. وقتی رفتی شدم یه جنازه. از خونه مامان اینا رفتم دیگه به مامان نمی گم مامان می گم سوری تو تنهایی سوختم مهتاب بدون تو سوختم.هر روز منتظر بودم برگردی. من آدرسی ازت نداشتم تو چی تو که می تونستی منو خبر کنی.
مهتاب با حرف های ماکان دوباره اشکش جاری شده بود. دو قطره اشک هم روی صورت ماکان سر خورده بود. مهتاب لب هایش را تر کرد و وسط گریه گفت:
من نمی تونستم.
ماکان پرسوال نگاهش کرد.
چرا؟ چرا نمی تونستی؟
مهتاب توی خودش جمع شد و گفت:
تو فکر می کنی به من چی گذشت این چند سال. فکر می کنی خیلی خوب بود برام. به خدا نه هر لحظه اش برام مثل یک شکنجه بود. تو از هیچی خبر نداری.
ماکان نگران گفت:
چی شده مهتاب؟
ماجرای خودمون و به ماهرخ گفته بودم. اونم به مامان گفته بود ولی یه جوری گفته بود انگار خانواده ات همچین خواسته ای دارن و فکر می کردن شما میان خواستگاری....ولی وقتی برگشتم بابا همش می پرسید پس اینا کی میان و من...من آخرش مجبور شدم بگم جریان چی بوده.
مهتاب دستش را جلوی صورتش گذاشت و با صدای بلند گریه را سر داد. ماکان ماشین را کناری نگه داشت و با نگرانی او را صدا زد:
مهتاب تو رو خدا گریه نکن.

مهتاب سری تکان داد و گفت:
تو نمی فهمی من چی می گم بابام بهم گفت از اعتمادش سو استفاده کردم تا مدت ها باهام حرف نمی زد. تهران که قبول شدم کارشناسی می خواست نذاره برم ولی اینقدر التماس کردم و قول و قرار گذاشتیم که قبول کرد. کلی شرط و شروط برام گذاشت گفت دیگه حق ندارم با شما در ارتباط باشم.

بعد نگاهش گریانش را دوخت به او و گفت:
میبینی شرایط من بدتر بود.
ماکان آه کشید و گفت:
حالا چی مهتاب؟ نکنه دوباره می خوای بری ها؟ مهتاب دیگه نمی زارم بری حتی اگر شده بدزدمت این کار و می کنم ولی نمی ذارم دیگه بری.
مهتاب اشکش را گرفت و گفت:
ترنج خوبه؟
ماکان به چهره او خیره شد و گفت:
خوبه. بعد از ازدواجش دیگه دنبال درس نرفت. ارشیا خودش یه شرکت زده ترنج تو اون طراحی می کرد. بعدم که پسرش به دنیا اومد. اسمش امیر علیه.
دلم تنگ شده براش.
دلم منم تنگ شده برای تو. مهتاب می مونی؟
نمی تونم .
ماکان کلافه در داشبور را باز کرد و کاغذ و خودکاری بیرون کشید و رو به مهتاب گرفت و گفت:
بنویس
چیو؟
آدرس خونتون و شماره بابات.
ماکان!
بنویس مهتاب. من این بار نمی ذارم تو بری و گم بشی. بنویس.
مهتاب با دستانی لرزان کاغذ را از دست ماکان گرفت. ماکان بدون اینکه نگاهش را از چشمان مهتاب بردارد سیگاری از جیب کتش بیرون کشید و آتش زد. مهتاب حین نوشتن آدرس نیم نگاهی به ماکان انداخت و نوشتنش را متوقف کرد.
وقتی رفتم سیگاری نبودی؟
ماکان سیگارش را برداشت و نگاهی به ان انداخت و گفت:
بعد از رفتنت همدم تنهایی هام شد.
مهتاب دست دراز کرد و سیگار را از دستش کشید و از شیشه بیرون انداخت.
دیگه لازمش نداری.
ماکان دست دراز کرد و کاغذ را از دست مهتاب گرفت و در حالی که آدرس را می خواند بسته سیگارش را از جیبش بیرون کشید و در حالی که مچاله اش می کرد از شیشه بیرون انداخت.
***
ماکان اینقدر در را با شدت باز کرد که همه از جا پریدند.
سلام.
سوری خانم شوک زده از جا پرید. ماکان برگشته بود خانه ان هم بعد از این همه مدت. سوری خانم خودش را با عجله به ماکان رساند و او را در آغوش گرفت:
ماکان بالاخره برگشتی.
ماکان خودش را از اغوش مادرش بیرون کشید و با شوقی کودکانه گفت:
مامان مهتاب و پیدا کردم.
سوری خانم گیج گفت:
مهتاب و پیدا کردی؟
آره مامان پیداش کردم. بعد سراسیمه کاغذی را از جیب پیراهنش بیرون کشید و گفت:
بیا مامان نگاه کن اینم آدرس خونه شون. شماره باباشم گرفتم.
چشم های سوری خانم را لایه ای از اشک پوشانده بود. دستش را بالا اورد و روی صورت ماکان گذاشت. ماکان دستش را روی دستش مادرش گذاشت و با صدای پر خواهشی گفت:
مامان برام می ری خواستگاری؟
سوری خانم در حالی که نگاهش را از روی صورت ماکان بر نمی داشت سرش را به نشانه بله تکان داد. ماکان با هیجانی که نمی توانست کنترلش کند ادامه داد:
مامان باید ببینیش. چه خانمی شده. خانم معلم شده. با بچه های مدرسه اومده بودن اردو. مامان می دونی رفته تهران لیسانس گرفته. الان برای خودش کلی طراح شده. مامان کی می ریم خواستگاری.
با این حرفش خنده جمع توی سالن بلند شد. دائی اش از جا بلند شد و گفت:
خدا رو شکر مهتاب خانم پیدا شد ما شما رو زیارت کردیم و به سمت او رفت. ماکان خجالت زده به او و زن دائی اش سلام کرد. بعد دوباره رو به مادرش گفت:
مامان کی بریم؟
سوری خانم هم وسط گریه خندید و گفت:
بذار برسه خونشون.
میشه شما الان زنگ بزنین با خانواده اش صحبت کنین؟
الان؟
خوب آره هماهنگ کنین تا رسید ما هم بریم دیگه.
سوری بازوی پسرش را گرفت و گفت:
ماکان جان هر کاری یه اصولی داره اینجوری درست نیست.
ماکان با اعتراض گفت:
مامان به خدا می خواین دوباره طولش بدین.
نه عزیزم. من می گم بذار دختره برسه خونه شون یه صحبتی با خانواده اش بکنه.
نمی خواد. شما زنگ بزنین.
یعنی همین الان؟
آره همین الان.
دوباره دائی اش وسط حرفشان پرید و گفت:
من اینجام از مامانت قول می گیرم این بار طولش نده.
بعد رو به خواهرش گفت:
سوری قول می دی؟
داداش من از خدامه ماکان زن بگیره.
و با عشق به ماکان نگاه کرد. دیگر اشتباه سه سال پیش را تکرار نمی کرد.
همین موقع در باز شد و ترنج در حالی که امیر علی توی آغوشش بود با چهره ای عصبی وارد شد.
ماکان حقته خفت کنم.
ماکان برگشت و با تعجب گفت:
چی شده؟
مینو دست به کمر ایستاد و گفت:
چی شده؟ عین دیوونه ها وسط قهوه خونه من و ول کردی و رفتی دیگه هم پیدات نشد می گی چی شده؟
ماکان نگاهی به ان دوتا کرد و تازه یادش آمد او با ترنج ومینو رفته بود آنجا. دستی به پیشانی اش زد و گفت:
ای وای اصلا یادم رفت شمام هستین.
با این حرفش دوباره صدای خنده بالا رفت.
ترنج امیر علی را روی زمین گذاشت و او هم مستقیم به سمت گلدان کنار سالن رفت و چنگی توی برگ هایش زد ترنج فریاد زنان به سمتش دوید و او را از گلدان جدا کرد و گفت:
اره دیگه عشق قدیمی تون و دیدین عقل از سرتون پرید.
ماکان با تعجب گفت:
مهتاب و دیدی؟
بله که دیدم. چه خانمی شده. مامان اگر بدونی تهران لیسانس گرفته من می دونستم اون همه درس خوندن یه جایی جواب میده.
بعد دوباره امیر علی را کمی دور تر از گلدان رها کرد و گفت:
خوش به حالش من که این بلا نذاشت درسم و ادامه بدم. بعد به جایی جلوی پایش اشاره کرد و با چشم دنبال پسرش گشت ولی نبود داشت دوباره به سمت گلدان می دوید.ترنج دستی به پیشانی اش زد و گفت:
مامان این بچه به کی رفته؟
سوری خانم با خنده گفت:
خودت مامان جان یادت رفته چه بلایی بودی.
ترنج دست به سینه به امیر علی که داشت گلدان را شخم می زد نگاه کرد و گفت:
مامان میشه اون گلدون و ببرم یه جای دیگه اینجوری چیزی تهش نمی مونه.
سوری خانم با خنده گفت ببر. تو که هر چی من داشتم جمع کردی این گلدونم ببر.
***
ماکان دوباره نگاهی توی آینه به خودش انداخت و رو به ارشیا گفت خوبم؟
ارشیا درحالی که داشت با امیر علی سر و کله می زد تا کتش را تنش کند گفت:
ماکان به خدا خوبی. آقا خوبی. داداش خوبی. ولمون کل هر دو دقیقه یه بار می پرسه خوبم؟
بعد با حرص کت امیر علی را به گوشه ای پرت کرد و یکی زد روی باسن او گفت:
بچه آروم بگیر.
امیر علی از این حرکت او خندید و خوشحال از این که پدرش دست از سرش برداشته به سمت میز کنار تخت ماکان رفت.
ارشیا هم صدایش را بلند کرد و گفت:
ترنج بیا لباس اینو تنش کن من نمی تونم.
ترنج سر و کله اش توی اتاق پیدا شد و گفت:
حالا ببین یه کت گفتم تن این کن. نگفتم کوه بکن که.
ارشیا دست به سینه او را نگاه کرد و گفت:
بابا جان نمی ذاره هی وول می خوره تا می ام اون یکی استین و بکنم تنش اولی رو در میاره.
ترنج به سمت امیر علی رفت و او را زیر بغلش زد و به سمت در رفت و گفت:
استاد دانشگاه ما رو باش یه کت نمی تونه تن بچه اش کنه.
اخه چه ربطی داره ترنج؟
ماکان عصبی به سمت ان دو تا چرخید و گفت:
بابا بسه دیگه شما دوتا که نمی تونستین بچه نگه دارین غلط کردین بچه دار شدین.
بعد به سمت ترنج رفت و امیر علی را که زیر بغل او دست و پا می زد از او گرفت و گفت:
بده به من این بچه رو خفه اش کردی؟ خدایا ببین به چه روزی افتادیم شب خواستگاریمون باید پوشک بچه عوض کنیم.
بعد گونه امیر علی را بوسید و کتش را برداشت و درحالی که سر به سرش می گذاشت کت را تنش کرد.

ارشیا دستش را روی شانه ترنج انداخت. ترنج هم دستش را دور کمر او حلقه کرد و دوتایی او را که با امیر علی با چه مهربانی برخورد می کرد نگاه می کردند. ترنج با لبخند گفت:
بابا شدن خیلی بهت می اد ماکان.
ارشیا هم با سر تائید کرد. ماکان امیر علی را توی بغل ارشیا گذاشت و گفت:
دائی جون بابات اینه فهمیدی یه بار قاطی نکنی ها.
بعد رو به ترنج گفت:
بذار اول مامان بچه رو راضی کنم بعد درباره بچه حرف بزن.
قربون داداشم برم نگران نباش عروس خانم راضیه. فقط منتظر آقا داماده.
بعد با ذوق گفت:
وای ارشیا فکر کردم عقده دامادی ماکان به دلم می مونه.
ارشیا گونه او را بوسید و گفت:
مگه می ذاشتم به زور هم شده براش زن می گرفتم تا خانم خوشکلم عقده نداشته باشه.
ماکان نگاهی به ان دوتا انداخت و گفت:
میشه این مکالمه عاشقانه رو کوتاه کنین و بریم. دیر شد.
ارشیا و ترنج خندید و ارشیا امیر علی را زمین گذاشت. ماکان برای باز هزرام خودش را توی آینه نگاه کرد و قبل از انکه بگوید خوبم؟
ارشیا با تمسخر گفت:
خوبی داداش!
سوری خانم از توی راهرو داد زد:
چرا نمی آین دیر شدها. دو ساعت تا اونجا راهه تا برسیم دیر میشه.
ماکان با عجله از اتاق بیرون دوید و گفت:
به خدا من حاضرم این دو تا با این زنگوله اشون دارن بی خودی حیرون می کنن.
سوری خانم رو به ارشیا گفت:
ارشیا جان زود باشین دیر میشه.
ما حاضرم.
بعد رو ترنج گفت:
ترنج تو حاضری؟
ترنج که داشت با امیر علی سرو کله می زد تا سیم شارژر ماکان را از دهنش خارج کند گفت:
آره.
بعد با حرص رو به ارشیا گفت:
اینو چرا ولش کردی.
دوباره ان را توی بغل ارشیا گذاشت و گفت:
تا توی ماشین روی زمین نمی ذاریش.
بعد درحالی که نفس نفس می زد گفت:
این وروجک امشب مراسم و به هم می زنه.
ارشیا با خنده گفت:
اگر اینجور بشه ماکان بدبختمون می کنه.
ترنج چادرش را برداشت و گفت:
بذاریمش پیش مامانت اینا.
ارشیا نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
بچه تا اون وقت شب دق می کنه که.
ترنج لبش را گزید و گفت:
چکار کنم. هر چی شد شد.
ارشیا لبخندی به ترنج زد و گونه اش را نرم بوسید و گفت:
نگران نباش خودم مواظبشم.
ترنج آهی کشید و گفت:
مثل اینکه چاره ای نیست.
بعد در حالی که پله را پائین می رفت گفت:
ارشیا؟
جانم؟
منم می خوام درسم و ادامه بدم.
ارشیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
بوی حسادت داره میاد.
ترنج به بازوی او کوبید و گفت:
اصلانم این جور نیست. یه لحظه مهتاب که گفت تهران لیسانس گرفته خوب آره راستش حسودیم شد بهش.
ارشیا دستش را روی شانه او انداخت و گفت:
بذار این وروجک بزرگ تر شه. باشه بعد برو ادامه بده.
ترنج با ذوق گفت:
راس می گی؟
آره چرا که نه.
ترنج با خوشحالی بوسه کوچکی به لب های ارشیا زد و گفت:
خیلی آقایی!
ماکان مضطرب کنار ماشین ایستاده بود و هی به ساعتش نگاه می کرد و مدام نق می زد:
به خدا دیر می رسیم. من اینقدر التماس آقای سبحانی کردم میگه این بود وقت شناسیت.
مسعود خان خنده ای کرد و گفت:
بابا جون ساعت هنوز چهار و نیمه قراره ما هشته. کجا مگه می خوای بریم.
ماکان به پدرش کلافه نگاه کرد و گفت:
هنوز گل و شیرینی هم باید بگیریم.
سوری خانم هم اضافه کرد.
راست میگه چرا اذیتش می کنین.
ماکان دوباره با حرص گفت:
کجا موندن این سه تا. آقا بی خیال نمی خواد ترنج باشه.
ارشیا و ترنج خنده کنان از در بیرون امدند و ارشیا گفت:
بی خود ما هم باید باشیم تازه می خوایم کلی بخندیم. مگه نه ترنج.
ترنج هم خنده آرامی کرد و گفت:
دقیقا. وای نگاهش کن از همین الان داره عرق می ریزه.
ماکان رو به مادرش گفت:
مامان تو رو خدا یه چیزی به اینا بگو.
ترنج اذیت نکن سوار شین. ارشیا جان خیلی تند نری ها.
چشم رو چشمم.
مهتاب مدام داشت ناخن هایش را می جوید. اینقدر اضطراب داشت که تاحالا ده تا لیوان آب قند خورده بود. پس چرا نمی امدند. دیر کرده بودند.
نکند نیایند. اگر این بار این اتفاق می افتاد پدرش دیگر نگاه هم توی صورتش نمی کرد. وای که چقدر ماکان به پدرش زنگ زده بود. شاید هزار بار. یک روز درمیان یا یکی از خانواده اش زنگ می زد یا خود ماکان. ده بار هم خودش بیشتر امده بود در خانه اینقدر رفته بود و امده بود تا بالاخره پدرش رضایت داده بود.
ولی حالا که مهتاب توی اتاقش نشسته بود و ناخن هایش را می جوید. هنوز خبری از آنها نبود. رابطه ترنج و مهتاب دوباره برقرار شده بود. ترنج خبرها را یواشکی برای مهتاب می گفت.
مهتاب برای بار هزارم طول و عرض اتاق را طی کرد و نگاهی به ساعت انداخت. خانه در سکوت فرو رفته بود. مهتاب بی قرار گوشه اتاق کز کرد.دلش آشوب بود.
اگر نیان؟ نکنه نیان؟ ماکان کجایی تو؟
رویش نمی شد خودش تماس بگیرد اگر پدرش هم می فهمید کلی ناراحت می شد باید صبر می کرد. گوشه اتاق توی تاریکی کز کرده بود و دست هایش را روی گوش هایش گذاشته بود و تند تند آیه الکرسی می خواند.
دستی روی شانه اش خورد و او را از جا پراند.ماهرخ بود.
مهتاب حالت خوبه؟
مهتاب نگاه نگرانش را به ماهرخ دوخت و گفت:
خوبم.
چرا تو تاریکی نشستی پاشو اومدن.
مهتاب مثل فنر از جا پرید.
اومدن؟
ماهرخ خنده ای کرد و گفت:
آره بدو الان می رسن تو.
مهتاب گیج دور خودش چرخید.
چی می خوای؟
چادرم کو؟
ماهرخ چادرش را از روی چوب لباسی کشید و دستش داد و گفت:
بیا چرا هولی تو.
بعد در حالی که چراغ را روشن میکرد گفت:
زود بیاد.
مهتاب مقابل آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد.یک سارافون سورمه ای کوتاه تنش بود که زیرش یک بلوز آستین بلند سفید پوشیده بود. با یک شلوار لی سورمه ای موهایش را جمع کرده بود و شال سفیدی روی سرش انداخته بود. چادر سفید نازکش را که گل های صورتی کم رنگی داشت روی سرش انداخت و دوباره با اضطراب خودش را نگاه کرد.وقتی ماهرخ دوباره در را باز کرد بالاخره از آینه دل کند. زیر لب بسم الهی گفت و در را باز کرد و خارج شد. تازه تمام بدنش به لرزه افتاده بود و روی صدایش هم تاثیر گذاشته بود.صدای احوال پرسی از پذیرائی می امد. مهتاب پشت در نفس عمیقی کشد و وارد شد و بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد سلام کرد.برای یک لحظه سکوت توی اتاق را پر کرد.بعد صدای مسعود خان که جواب داد:
سلام دخترم.
مهتاب با تعلل سرش را بالا آورد و به سمتی که صدای مسعود خان را شنیده بود نگاه کرد. لبخند گرمی چهره اش را پوشانده بود. پدرش تعارف کرد:
خواهش می کنم بفرمائید.
مهتاب دلش می خواست ماکان را ببیند. قبل از اینکه سر بچرخاند دسته گلی به سمتش گرفته شد. مهتاب بالاخره نگاهش را بالا اورد. ماکان شرم زده و لبخند به لب به او خیره شده بود.کت و شلوار مشکی و پیراهن نوک مدادی تنش بود. موهایش را مثل همیشه به یک طرف شانه کرده بود.
قابل شما رو نداره.
مهتاب به پدرش نگاه کرد و او هم با لبخند اجازه داد. مهتاب دسته گل را گرفت و تشکر کرد:
ممنون. زحمت کشیدین.
بعد با بقیه سلام و احوال پرسی کرد و با اشاره مادرش از اتاق بیرون رفت. داغ کرده بود. دامای بدنش مثل کوره ذوب مواد بالا رفته بود. خودش را به آشپزخانه رساند و یک لیوان آب سرد برای خودش ریخت.
ماکان اینجا بود. با خانواده اش برای خواستگاری او امده بودند.ماهرخ دوباره آمد توی آشپزخانه و گفت:
چای بیار.
مهتاب بلند شد و گفت:
اینا هزار باز منو دیدن دیگه این کارا یعنی چی؟ چرا نباید بیام بیرون بشینم.
ماهرخ خنده زیر لبی کرد و گفت:
شازده دومادم چشاش به در سفید شد تا توی بیای. خدایی جفتتون خیلی تابلوین.
مهتاب لبش را گزید و با نگرانی گفت:
راست می گی؟
ماهرخ با همان خنده گفت:
آره به خدا. من که داشتم می ترکیدم از خنده. فکر کنم امشب از خواستگاری هم رد کینم چون آقای اقبال داشت یه حرفایی می زد.مهتاب چادرش را روی سرش انداخت و سینی را برداشت و گفت:
چی می گفت؟
چه می دونم ولی به نظرم همه چی تموم شده باشه.
بعد او را به سمت بیرون هل داد و گفت:
برو دیگه.
سوری خانم با نیم نگاهی داشت زندگی آنها را بالا و پائین می کرد. مجبور بود تمام این تفاوت ها را بپذیرد. اینکه خودش اینجا با مانتوی دویست هزار تومنی و شال کرم روی مبل پا روی پا انداخته و مادر مهتاب با یک چادر سفید گلدار ان طرف.
سعی کرد به این چیزها فکر نکند. اگر ماکان با مهتاب خوشبخت می شد چرا که نه.انها توی یک شهر دیگر زندگی می کردند مگر قرار بود چقدر با هم رفت و امد کنند. فقط دلش شور مراسم عروسی را می زد. این همه تفاوت فرهنگی عجیب به چشم می آمد.
مهتاب با سینی چای وارد شد. ماکان از دیدن دوباره مهتاب دل توی دلش نبود. طاقتش تمام شده بود. باید امشب همه حرفها را می زدند.مهتاب چای را چرخاند و آخر سر جلوی ماکان رسید. ماکان نیم نگاهی به چهره شرم زده مهتاب انداخت و آرام زمزمه کرد:
دست خانمم درد نکنه.
مهتاب هم نگاهش کرد و لبخند کوچکی به او زد و رد شد و کنار مادرش نشست. مسعود خان نگاهی به مهتاب و ماکان انداخت و گفت:
با اجازه آقای سبحانی بنده شروع کنم. همین جور که گفتم این ماجرا می بایست همون دو سه سال پیش تمام می شد که بین این دو تا جوون این همه وقت جدایی نمی افتاد. حالا هم که شما منت گذاشتین سر ما و رضایت دادین اجازه می خوام امشب کارو تمام کنیم. نظر شما چی هست؟
آقای سبحانی نگاهی به ماکان که عرق کرده به او خیره شده بود انداخت و گفت:
همون موقع هم من از آقا ماکان واقعا خوشم امده بود. معلوم بود جوون با جربزه ای هست. مهتاب نور چشم منه. شاید منم مقصر بودم توی این فاصله انداختن. مهتاب با قبول کردن حرف من نشون داد که حرف من براش حرمت داره برای همین توی این مدت حرفی نزد. حقیقت من هم فکر کردم همه چیز تمام شده و فراموش شده تا اینکه شما تماس گرفتین.
بعد آه کشید و گفت:
خواست خدا بود که دل این دوتا جوون و دوباره به هم نزدیک کرد. اگر دخترم راضی باشه بنده و مادرش هم حرفی نداریم.
بعد رو به همسرش کرد و گفت:
خانم شما حرفی ندارین؟
مادر مهتاب نگاهی به سوری خانم انداخت و گفت:
گفتنی ها رو که شما گفتین. فقط دخترم میاد شهر غریب هواشو داشته باشن. نشه خدایی نکرده دل تنگ بشه.
سوری خانم لبخندی زد و گفت:
مهتاب جان هم از این به بعد میشه مثل ترنج برای ما.
مادر مهتاب با صدای لرزانی گفت:
خدا خیرتون بده. منم پسر ندارم آقا ماکان میشه پسرم.
کم کم صحبت ها گرم شد و مهریه و تاریخ خرید و عقد و عروسی هم معلوم شد. ماکان و مهتاب ملتهب نشسته بودند و به حرف های بقیه گوش می دادند سوری خانم و مادر مهتاب هم حسابی گرم گرفته بودند. ترنج و ماهرخ درباره بچه داری تبادل اطلاعات می کردند و ارشیا چهار چشمی مواظب امیر علی بود که چیزی را به هم نریزد. خلاصه تقریبا همه مهتاب و ماکان را فراموش کرده بودند که ماکان دیگر طاقتش تمام شد و رو به پدرش گفت:
بابا ببخشید چیزی یادتوون نرفته؟
مسعود خان و محمدآقا نگاهی به ماکان و مهتاب انداختند و با خنده سر تکان دادند. محمد آقا چیزی به مسعود خان گفت او هم سر تکان داد و بعد بلند شد و گفت:
آقا ماکان مهتاب جان بابا یه دقیقه بیاین.
ماکان و مهتاب با تعجب بلند شدند و پشت سر محمد آقا از اتاق خارج شدند.محمد آقا انها را به سمت اتاق مهتاب هدایت کرد و گفت:
همین جا باشین من الان میام.
بعد خودش رفت و با یک کتاب در دست برگشت. ماکان و مهتاب هنوز وسط اتاق ایستاده بودند. محمد آقا با خنده گفت:
بشینین دیگه.
مهتاب روی تخت نشست و ماکان هم روی صندلی. محمد آقا به او اشاره کرد و گفت:
شما هم بشین کنار مهتاب.
چشم های مهتاب گرد شده بود. ماکان ولی با سرخوشی کنار مهتاب نشست. محمد آقا کتاب را داد دست مهتاب و گفت:
این و بخون.
مهتاب جمله روی کتاب را خواند و ماکان قبول کرد. محمدآقا کتاب را از دست مهتاب گرفت و رو به ماکان گفت:
آقا ماکان نور چشمم و از این لحظه به تو سپردم.
ماکان بلند شد و خواست دست محمد آقا را ببوسد که نگذاشت:
به خدا تا عمر دارم رو چشمم نگهش می دارم.
محمد آقا زد روی شانه ماکان و گفت:
می دونم.
و قبل از اینکه اشک چشم هایش را پر کند اتاق را ترک کرد و در را بست. مهتاب سر به زیر نشسته بود. ماکان نگاهش را از بالا به او دوخت و بعد آرام کنارش نشست.
مهتاب!
مهتاب سرش را بالا آورد. خجالت زده بود. ماکان به چهره او خیره شد و گفت:
مهتابم! یعنی باور کنم همه چی تمام شد.
مهتاب لبخند زد. ماکان دیگر طاقت نداشت حالا مهتاب تمام وکمال مال خودش بود.نگاه خیره اش را به چشمان شرم زده مهتاب دوخت و گفت:
توی همه این سال ها می دونی چی بیشتر از همه زجرم می داد؟
مهتاب نگاه پر از سوالش را به او دوخت:
به اینکه جسمی که من در برابرش این همه مقاومت کردم..
چادر مهتاب را از سرش برداشت
دست هایی که من آرزوی لمسشون و داشتم...
آرام شال مهتاب را باز کرد.
لب هایی که من با طرحشون زندگی کردم...
گل سر مهتاب را باز کرد. موهایش مثل آبشار روی شانه هایش ریخت.
این فرشته با این روح دست نخورده و پاک...
با یک حرکت نرم مهتاب را در آغوش کشید.
مال یکی دیگه بشه.
انگار دنیا ایستاد. صداها خاموش شد. فقط صدای قلب ماکان بود که توی گوش مهتاب می تپید. دست هایش ناخودآگاه دور کمر او حلقه شد. دست ماکان روی موهای مهتاب سر خورد و آرام کنار گوشش زمزمه کرد:
تا ابد دوستت دارم.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان