close
چت روم
رمان پناهم باش
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پناهم باش/قسمت11(پایان) پناهم باش/قسمت11(پایان)

چشم تو چشم بهش زل زدم. از عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم ولی قرار نبود کوتاه بیام. باید یه جا … یعنی همینجا دُم این آقا رو کوتاه میکردم. اگه قرار بود همیشه دستم بندازه پس گور بابای عاشقی. من دختری نبودم که بخاطر عشقش کم بیاره!

اما …. اما کم آوردم . کمتر از یه دقیقه!

وقتی نگاهش با نگاهم قرین شده بود کم آوردم.اونقدری که آروم آروم نگاهم رو از نگاهش گرفتم و سرم رو پایین انداختم.

سکوت بدی محاط شده بود. کاش حداقل اون موقع ظهر یکی رد میشد تا این سکوت رو میشکست…………………………………………………………

نفسم رو آروم بیرون دادم. نگاهش هنوز هم روم سنگینی میکرد. شاید بهتر بود میرفتم. قبل از اینکه پاهام حرکت کنه گفت

همیشه این اخلاق رو داشتی . قبل از اینکه ببینی چی به چیه برای خودت فکرایی میکنی و جوابش رو هم همون موقع خودت به طرف میدی. وقتی هم که جواب میدی دست بردار نیستی .مدام میگی و میگی. درست مثل این بچه های نُنُر .

سرم رو بلند کردم خواستم جوابش رو بدم ولی لبم رو گاز گرفتم.

حق داشت . هر وقت باهاش بحثم میشد این من بودم که مسمسل بار حرف بارش میکردم و در نهایت اون یا عصبانی میشد و یا با یه جواب درست و حسابی کیش و ماتم میکرد.

دوباره نگاهم رو ازش گرفتم. لامصب وقتی اخم میکرد جذابتر میشد.

سرم رو پایین انداختم که گفت

چه عجب اینبار جوابی ندادی!

کمی مکث کرد . شاید منتظر جوابی از من بود. ولی من دیگه جرات بالا آوردن نگاهم رو نداشتم. دلم میخواست هرچه زودتر از اونجا برم.

وقتی دید حرفی نمیزنم گفت

از همون روزای اولی که توی ماموریت دیدمت فهمیدم با یه دختر چموش سرکار دارم که قرار نیست به راحتی رام بشه. میترسیدم از این که مستقیم بهت بگم من جز این خلافکارها نیستم و بخاطر ماموریتی که درگیرش هستم باید اینطوری رفتار کنم.میدونی چرا؟ از این میترسیدم که حرفم رو باور نکنی و با زبونِ درازی که داشتی سر هر دومون رو به باد بدی.
زیر چشمی نگاهش کردم. باز داشت بخاطر گذشته منت میذاشت سرم. اخم کردم و نگاهم رو به سمت دیگه کشوندم که گفت

اخم بکنی یا نکنی اینبار حرفم رو میزنم . حرفام رو که شنیدی هر جا خواستی میری…. خانم نیاز رضایی بنده این همه راه رو از اونور شهر نکوبیدم بیام اینجا جلوی شما وایسم و جوک تعریف کنم یا سر به سر شما بذارم . وقتی میگم ماموریت دارم یعنی بخاطر ماموریتم اینجام. اما اینبار این ماموریتم با همه ماموریتهام فرق داره. اینبار از اینجا دستور گرفتم . …..

با محکم کوبیده شدن دستش روی قفسه سینه اش سرم رو بلند کردم. دوباره روی قفسه سینه اش کوبید و گفت

آره ..درست از اینجا… قلبم بهم ماموریت داد تا با مجرمی که جلوم ایستاده رو در رو بشم .

هاج و واج انگشت اشاره ام رو به سمت خودم نشونه گرفتم که گفت

آره تو.. تویی که فکر میکردم با این بچه بازی ها و زبون درازیات هیچوقت نمیتونی توی قلبم ساکن بشی. تو همون مجرمی هستی که بی اجازه اما کم کم صاحب این قلب شدی.

چقدر با خودم کلنجار رفتم که فکر تو رو از سرم بیارم بیرون.اما شدنی نشد. هر بار که بخاطر کارات و خرابکاریهات عصبانی میشدم قسم میخوردم که یه جوری یه جایی به موقعش حالت رو درست و حسابی بگیرم ولی غافل از اینکه حال خودم حسابی گرفته شد.اونم درست وقتی که از خانم پویان شنیدم قراره عروس بشی.

نفسش رو به آرومی بیرون داد و اینبار آرومتر گفت

. …هیچوقت …هیچوقت احساسم رو نسبت به تو جدی نمیگرفتم. هر بار سر خودم شیره میمالیدم که همینطوری .. سرسری ازت خوشم میاد…. اما… اشتباه میکردم.

اونشب هر چقدر خواستم خودم رو به بی خیالی بزنم نشد… یعنی شد ولی در ظاهر … وجودم پر بود از اسم تو…

دیگه دیروز کم آوردم… آره به واقع کم آوردم. دیگه نتونستم به خودم دروغ بگم. دیروز به جناب رضایی زنگ زدم و ازش خواستم یه جایی ملاقاتش کنم. فکر میکردم خیلی سخت باشه تا چشم تو چشم عموت به کسی که مدتهاس مافوقم بوده بگم ، خیلی وقته دل به دختر برادرت باختم و خبر ندارم. اما وقتی تمام حرفام رو زدم وقتی سبک شدم. وقتی دستش رو روی شونه ام گذاشت فهمیدم سختترین جای کار با خودت تو حرف زدن بود.
نگاهش رو توی چشمای مسخ شده ام قفل کرد و گفت

نیاز…. شاید اینجا جای مناسبی برای خواستگاری ازت نباشه… از عموت اجازه گرفته بودم تا بیام دنبالت و یه جای مناسب بهت پیشنهاد ازدواج کنم… ولی خب ….نشد.یعنی …

لبخند زد و ادامه داد

زبونِ درازی شما نذاشت درست و حسابی مثل بقیه پیشنهادم رو بگم. اما خب

خوشحالم که بالاخره پیشنهام رو دادم.حالا هم شما اگه لطف کنی از این حالت مجسمه ای بیای بیرون خیلی خوب میشه .

با زل زد بهم.

واقعا مجسمه شده بودم از موقعی که شروع کرد به حرف زدن. از وقتی که داشت در مورد علاقه اش حرف میزد هنگ کرده بودم.

هوشیار بودم که توی بیداریه ولی انگار یکی میگفت نیاز خوابی… هیچکس هم نه آراد بیاد و اینطوری اعتراف کنه !

نگاهم به چشمای خوش حالت و جذابش میخ شده بود.من… آراد… حسی که هر دو توش مشترک بودیم ! درست مثل خواب بود!

دستاش رو جلوی چشمام آورد و بشکن زد. به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم.خندید و گفت
هنگ کردی؟…

بعد با لودگی گفت
میدونم ..میدونم.اصلا انتظار این رو نداشتی که یه روزی ازت خواستگاری کنم مگه نه؟ چکار کنم دیگه.. این قلبم ساده اس .ساده دل باخت.

با این حرفش به خودم اومدم. اخمام رفت تو هم و گفتم
خیلی به خودت امیدواری؟

چشمکی زد و گفت چرا نباشم؟ الان که فکرش رو میکنم میبینم چه ساده جواب گرفتم. به جون خودم فکر نمیکردم یه این آسونیا باشه.

ابروهام رو دادم بالا و گفتم

مگه جواب بله گرفتی؟

یقه اش رو گرفت توی دستش و بالاکشید و گفت

شما که جوابت از همون هنگ شدنت مشخص شد .. ولی خب قبل از هنگِ مبارک ، عموی بزرگوارتون دیروز بهم گفت، خوشحالم که هر دو به موقع به حرف دلتون گوش دادین.

بعد چشمکی زد و گفت

اونموقع بود که فهمیدم دل تو هم در گروئه دل من بوده.

صاف ایستادم و گفتم

عموی من برای خودشون گفتن. من در حال حاضر جوابی برای پیشنهاد شما ندارم. شاید اگه وقت کردم در موردش فکر میکنم.

حالا این آراد بود که هنگ کرده بود. همچین ته دلم قیلی ویلی میرفت که نگو و نپرس.

کیفم رو روی دوشم جابجا کردم و از کنار مجسمه هنگ شده اش عبور کردم. صدا زد:

نیاز .. شوخی نکن که اصلا شوخی جالبی نیست.

یه لبخند بدجنس اومد روی لبم.همونطوری که به راهم ادامه میدادم گفتم

من با هیچکس در مورد آینده ام شوخی ندارم آقای حسینی.

خودش رو بهم رسوند. سعی کردم لبخندم رو جمع کنم.

سد راهم شد و گفت

یعنی چی نیاز؟منظورت رو نمیفهمم؟

جدی نگاهش کردم و گفتم
منظورم واضح نبود؟

پریشون گفت رمان

ببین نیاز من از علاقه ام به تو گفتم. از علاقه ای ار روی هوس نیست و از روی عشقِ . من واقعا دوستت دارم. من به امید اینکه با تو زندگی جدیدی شروع کنم اعتراف به اسرار قلبم کردم.

وسط حرفش اومدم و گفتم
خب حالا پشیمونی؟

سرش رو تکون داد و گفت نه…اما اونطور که عموت گفت …مطمئن شدم که تو هم به من علاقه داری!تازه یه وقتایی هم از نگاهت میتونستم حدس بزنم تو هم به من علاقه داری . .. بیشتر وقتا کارات باعث میشد بیشتر به این فکر کنم که تو هم بهم بی میل نیستی …اما اصلا فکر نمیکردم جوابت منفی باشه!!!

شونه ام رو بالا انداختم و گفتم

جوابم منفی نیست.

قبل از اینکه چشماش از خوشحالی برقی بزنه ادامه دادم.
یعنی در واقع هنوز نمیدونم جوابم منفیه یا مثبت. گفتم که باید در موردش فکر کنم. تا روز خواستگاری سعی میکنم فکرام رو بکنم. سعی میکنم که جواب قطعی رو هم روز خواستگاری بدم.
بعد هم با دستم تاکید کردم. سعی میکنم ولی قول نمیدم.

بعد یکی از چشمام رو ریز کردم و گفتم

ببینم با عموم چه روزی رو برای روی خواستگاری تعیین کردین؟

هاج و واج با دهن باز گفت

روز خواستگاری؟!

پوفی کردم و در حالیکه یه ابروم داده بودم بالا گفتم

بله روز خواستگاری؟ اگه هم شما جوابی میخواین بهتره به خانوادتون بگین که با عمو تماس بگیرن و اجازه بخوان که بیایین خواستگاری.

راه افتادم و در حالیکه دستم رو تکون میدادم ب حالت غر غر گفتم

چه دوره و زمونه ای شده ولله. یعنی بعضیا چه فکر میکنن که خواستگاری نیومده میتونن جواب مثبت بگیرن ؟! اصلا بعضیا چه فکری پیش خودشون کردن؟ هیچ فکر نمیکردم خانواده زن عموم از این دسته آدما باشن.

اونقدر غر غر کردم تا ازش دور شدم و به سر کوچه رسیدم. درست وقتی میخواستم از کوچه بیام بیرون نگاهی بهش انداختم. دستش رو پشت گردنش گذاشته بود و به آسمون نگاه میکرد.

دلم براش ضعف رفت. نباید اینقدر اذیتش میکردم ولی خب حقش بود. هنوز نه به دار بود نه به بار اونطوری دور برداشته بود. هنوز از خود من جواب مثبت نشنیده بود اونطوری به خودش مغرور شده بود . باید همین اول بهش میفهموندم زن گرفتن همینطوری الکی هم نیست که این خیال میکرد. همه که مثل عمه اش نبودن ، هول کنن همون شب خواستگاربشون عقدشون کنن!!! چه غلطا !

به سر خیابون رسیدم. دستم رو برای یه تاکسی که میومد بلند کردم و صدای بلند گفتم
در بست.

ماشین که ایستاد با انرژی خاصی سوار ماشین شدم. خیلی خوشحال بودم. اونقدر که انگار روی ابرها پرواز میکردم. دیگه از خدا چی میخواستم؟!

دنیا چقدر عجیبه و ما آدما چقدر بیشتر عجیبش میکنیم. تا همین چند ساعت پیش من به کل ناامید از همه چیز شده بودم و یه اعتراف ساده چقدر حال و روزم رو عوض کرد. حالا انگار یه جون تازه ای گرفته بودم. همه چیز به چشمم قشنگ بود و همه چیز دوست داشتنی بود حتی بوی عرقی که توی تاکسی پیچیده شده !

*

به محض اینکه از تاکسی پیاده شدم چشمم به عمو و زن عموی تازه ام خورد که داشتن داخل خونه میشدن.

عجب! این عموی ما هم آب ندیده بود وگرنه شناگر ماهری بود !

به خیال اینکه آراد میاد به دنبال من تا با هم در مورد آیندمون صحبت کنیم دست زن عمو رو گرفته بود و آورده بودش خونه خالی !

هنوز در بسته نشده بود که پام رو لای در گذاشتم. در باز شد و قیافه عمو و البته زن عمو جانم در اون لحظه واقعا دیدن داشت.

سلام کردم و با مهوش روبوسی کردم و گفتم

چه عجب زن عمو جون یادی از ما کردین؟
آروم در حالیکه متعجب بود جواب داد
فدات شم عزیزم.

نگاهش به سمت عمو رفت که عمو گفت

آراد رو ندیدی؟

سرم رو تکون دادم و گفتم
دیدم.

مهوش گفت
خب؟

لبخند گله گشادی زدم و گفتم

خب چی زن عمو جان؟

عمو گفت

منظورش اینکه قرار بود در موردی با شما صحبت کنه.

وارد شدم و در حالیکه از بینشون رد میشدم گفتم
بله .. صحبت کرد ولی قرار شد جواب قطعی رو وقتی بدم که با خانواده تشریف میارن.

بعد در حالیکه از پله ها بالا میرفتم نگاهی به عمو و مهوش که هنوز اونجا ایستاده بود کردم و گفتم

شما چرا هنوز اونجایین. تشریف نمیارین بالا؟

عمو که حسرت توی چشماش بیداد میکرد گفت

نه عمو… میرم مهوش رو میرسونم خونه.

ایستادم و گفتم

چرا؟ شما که داشتین میومدین بالا!

عمو در رو نیمه باز کرد و با من من گفت

راستش ..راستش فکر میکردیم منتظر بمونیم تا تو و آراد بیاین بعد.. بعد با هم بریم بیرون که …که گفتی جریان یه چیز دیگه شده… بعد… من فکر کردم الان مهوش رو ببرم خونه. در یه موقعیت مناسب… بعدا همگی با هم میریم بیرون.

چشم غره مهوش بخاطر دروغی که عمو سر هم کرده بود بد جور من رو به خنده انداخته بود. ولی به زور خودم رو کنترل کردم و در حالیکه از پله ها میومدم پایین گفتم
وای خوب شد یادم افتاد… قرار بود برم عاطفه رو ببینم. فردا داره میره شهرستان.

بعد هم در حالیکه روی گونه عمو و مهوش یه بوسه نشوندم از خونه زدم بیرون و گفتم

عمو با اجازتون من غروب بر میگردم.. عاطفه اس دیگه.. نمیشه این روز آخر رو باهاش نباشم.

عمو هم از خدا خواسته گفت

برو عزیزم . کار خوبی میکنی… خوش بگذره عمو.

دستم رو به حالت بای بای تکون دادم و به راهم ادامه دادم.
لحظه ای بعد صدای در که سریع و ناشیانه توسط عمو بسته شد لبخند به لبم آورد .
زیر لب گفتم

مطمئنا به شما بیشتر خوش میگذره.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام