X
پناهم باش/قسمت2
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پناهم باش/قسمت2

چرا هر چی اتفاق بده سر من میاد روی تخت دراز کشیدم و بامشت به بالشت کوبیدم
لعنتیها حالا من چکار کنم اگه عمو واقعا دیگه نذاره با استاد پویان کار کنم
تمام آرزوهام نابود میشن …..دیگه هیچ وقت نمی تونم یه وکیل درست و حسابی بشم
خندیدم خنده ای که تلختر از گریه بود
نیاز تو چی خیال می کنی فکر می کنی عمو محمد بذاره دیگه ادامه بدی…عمرا بذاره ادامه بدی
اما من عاشق این کارم ……..آخه مگه تقصیر منه که شاهد یه قتل شدم……………………………….

اگه نمیرفتی دنبال صدا که شاهد قتل نمی شدی
چه فرقی می کرد اون مرد که آخرش کشته می شد
سرم رو توی بالشت فشار دادم و گفتم چرا من توی اون لحظه به فکرم نرسید که به پلیس زنگ بزنم
خوب معلومه از بس کله شقی دوست داری خودت همه کارا رو بکنی ..فکر کردی الان تونستی به اون مرد کمک کنی…..نه فقط خودت رو هم توی هچل انداختی
چشام از بس گریه کرده بودنم دیگه داشتن می سوختن ……..چشمام رو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد
***************
سه روز از اون شب می گذره توی این سه روز عمو بهم اجازه نداد که از خونه بیرون برم
منم مجبور بودم توی خونه بمونم………
عمو دیشب می گفت که هم شماره و هم گوشیم رو دارن ردیابی می کنن
اما هم شماره خاموشه و هم از گوشی هیچ تماسی برقرار نشده
به نظرم که عمو چون پلیسه زیادی قضیه رو بزرگ می کنه
والا اون قاتلا اینقدر بیکار نیستن که بیان منو بکشن
خب نیاز از بس خلی این حرف رو میزنی مثل اینکه یادت رفته که تو شاهد قتلی
پس کجان چرا نمیان منو بکشن راحتم کنن
همونجور که روی مبل نشسته بودم دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و به تلویزیون خیره شدم
با صدای تلفن به خودم اومدم
به طرف تلفن رفتم ….اول نمی خواستم جواب بدم چون شماره رو نمی شناختم بعد گفتم شاید با عمو کار دارن بهتره جواب بدم
-الو
…..
-الو
-سلام
صدای یه مرد بود به نظر جوون میومد
-سلام بفرمایید
-ببخشید خانم من یه گوشی پیدا کردم که یکی از شماره هایی که توش بود این شماره است می خواستم ببینم مال شماست
پس دست قاتلا نیفتاده…..خدا رو شکر …با خوشحالی گفتم بله آقا مال خودمه
-پس من آدرس میدم که امروز بیاین بگیرینش
-بفرمایید یاداشت می کنم
آدرسی بهم داد که اصلا تا حالا من اونجا نرفته بودم……..خداحافظی که کرد
با تعجب گفتم این از کجا مطمئن بود مال منه …….چرا نشونیهاش رو ازم نخواست……….تازه فقط شماره اینجا که توی گوشی نبود چرا به اینجا زنگ زد
نیاز چقدر فوضولی می کنی تو ….خوب حتما می خواسته از دست گوشی راحت بشه
به آدرس نگاه کردم بهتره قبل از اینکه عمو بیاد برم گوشی رو بگیرم و برگردم
اما عمو گفت خطرناکه نباید برم بیرون…….نیاز تو چقدر خنگی ….خطرناک مال زمانی بود که عمو فکر می کرد گوشی
دست قاتلاست نه الان که دست یکی دیگه است و دست اونا نیافتاده
ما با این حال باید به عمو خبر بدم….برای همین گوشی رو برداشتم و شماره عمو رو گرفتم گوشیش خاموش بود
چکار کنم الان….براش یاداشت میذارم
روی برگه ای یاداشت رو نوشتم و تو ادامه اش اضافه کردم که من برای گرفتن گوشیم به این آدرس میرم
خوب الان می تونستم با خیال راحت برم چون من که به عمو زنگ زدم اما گوشیش خاموش بود
**************
به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود باید هر چه زودتر گوشیم رو بگیرم و برگردم خونه
به آدرس که نگاه کردم دیدم همینجاست جایی که من تا به حال نیومده بودم و بعد از دو ساعت تونستم اینجا رو پیدا کنم
به کوچه های تنگ و کثیف روبروم نگاه کردم
کوچه های وسط شهر ……….چقدر اینجا شلوغه.. .معمولا اینجور جاها شلوغ اند
وارد کوچه شدم از وسط جویی که وسط کوچه بود پریدم
به دو نفری که داشتن از روبرو میومدم نگاه کردم
به من که رسیدن با چشمای هیز به من زل زدن
از قیافه اشون که تابلو بود معتاد اند
بدون اینکه بهشون نگاه کنم از کنارشون رد شدم
ای کاش پارکی جایی بهش می گفتم قرار بذاره
چون هنوز صبح بود و به ظهر نرسیدیم همه مغازه ها باز بودند و مردم در حالا رفت و آمد بودند
چند قدم جلوتر چندتا پسر بچه داشتن وسط کوچه فوتبال بازی می کردند و مسلما راه رو بند آورده بودند
به برگه آدرس نگاه کردم
به یکی از پسر بچه ها که توپ رو دستش گرفته بود تا من رد شم نگاه کردم و گفتم آقا پسر میشه یه لحظه بیای
پسرک اول به دوستاش نگاهی کرد بعد به سمتم اومد
-چیه آبجی چی می خوایی
-از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت
-چیز خنده داری گفتم آبجی
خنده ام رو جمع کردم و گفتم نه می خواستم بپرسم میدونی این آدرس میشه کدوم خونه
-چکارش داری
-تو بگو خونه اش کجاست
نگاهی با شک نگاهم کرد و گفت بریم نشونت بدم
دستی روی سرش کشیدم که خودش روعقب کشید و گفت آبجی من بچه نیستم که سرم رو ناز می کنی
ای وای این چقدر گیر بودااا
-حالا میشه بگی خونه اشون کجاست
-بریم نشونت بدم بعد به سمت دوستاش برگشت و گفت بچه ها من الان میام….بریم آبجی
با هم به سمت یکی از خونه ها ی همون کوچه رفتیم به در کوچیکی اشاره کرد و گفت اونجاست تو دیگه خودت برو من می خوام برم الان
نیمه دوم بازی شروع میشه
سرم رو تکون دادم و گفتم مرسی بعد دستم رو توی کیفم گذاشتم و اسکناسی جلوش گرفتم که گفت آبجی این کارا چیه پولت رو بذار توی جیبت
این لحن حرف زدنش واقعا بامزه بود برای همین دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم
-باز که خندیدی
چون هنوز لبخند روی لبم بود اخمی کرد و به سمت دوستاش برگشت
نگاهی به در کردم ….
نمیدونم چذا الان مردد بودم که برم تو یا نه
نیاز تو چرا اینقدر احمقی …..این چکاریه کردی ….برای چی اومدی اینجا
باید برگردم ….آره ….باید برگردم
سرم رو برگردوندم که از چیزی که میدیم خشکم زد….
خودشه مطمئنم خودشه من میشناسمش….همونه ….با این که اون شب تاریک بود اما مطمئنم خودشه….
به سه نره غولی که چند متری من ایستاده بودم نگاه کردم….من فقط بهشون زل زده بودم و اونا هم بدون اینکه از جاشون تکون بخورن نگاهم می کردند
باید یه کاری بکنی نیاز نباید گیر بیفتی
اگه اینبار گیر بیفتی کارت تمومه……….تمام قدرتم رو توی پاهام جمع کردم و پا به فرار گذاشتم
مردمی که توی کوچه بودن با تعجب به من نگاه می کردن…آخه اونا چه میدونستن من شاهد
یه قتل بودمو الان قاتلا دنبالمن
هر چی جلوتر میرفتم کوچه خلوتتر و باریکتر می شد
دیگه داشتم از نفس می افتادم اما هی به خودم می گفتم نیاز نباید کم بیاری والا کارت تمومه
سرم رو برگردوندم که ببینم بهم رسیدن یا نه که دیدم کسی دنبالم نیست
خدا رو شکر پس گمم کردن….به ته کوچه رسیدم کوچه بن بست بود …….کنار یکی از خونه ها نشستم تا حالم جا بیاد
نفسم بزور بالا میومد و قلبم به تندی خودش رو به قفسه سینه ام می کوبید ..
سرم پایین بود و نگاهم به کف کوچه بعد از چند دقیقه که حالم جا اومد بلند شدم که برم…..اما با اون چیزی که دیدم چهار ستون بدنم لرزید تو دلم گفتم نیاز فاتحه ات خونده است…تو این موقعیت هم هنوز داشتم چرت و پرت می گفتم…
پس میدونست کوچه بن بسته که دنبالمو ندوییدن
هر سه تاشون با یه لبخند چندش آور که روی لبهاشون بود به من نگاه می کردن…از نگاهشون مور مور شدم مثل نگاه یه گرگ به بره ای بود که به چنگال گرفته بود ….انگار داشتن به یه غذا نگاه می کردند
اونی که اونشب دیده بودمش فاصله اش رو با من کم کرد و آروم آروم شروع کرد به نزدیک شدن به من کرد
***************
با هر قدمی که به جلو برمی داشت من یه قدم به عقب برمی داشتم صدای قهقه هاشون به گوشم می رسید
فریاد زدم : خدایا به دادم برس
صدای خنده های وحشتناکشون .صدایی که انگار زنگ تلفن یا ساعت بود ..صدای خفه من که هر چی سعی میکردم نمیتونستم از گلوم خارج کنم .
همه همه توی گوشم میپیچید
احساس کردم چیز تیزی تو دستم فرو رفت صدای جیغ خودم دوباره تو گوشم پیچید ………

انگاری از یه پرتگاه به پایین پرت شدم و بعد …..
با گنگی به اطرافم نگاه کردم .این جا که اتاق خودمه !!!
به دستم نگاه کردم .خراش افتاده بود!! نگاهم رو به سمت میز کوچک شیشه ای که کنار تختم بود امتداد دادم
.حتما دستم به گوشه شیشه اش که لب پر شده بود کشیده شده بود .
خدایا خواب میدیدم ..کابوس …خدایا شکرت شکرت
موهایم رو که بخاطر عرقی که کرده بودم و به پیشونیم چسبیده بود رو کنار زدم و نفس حبس شده ام رو با شدت بیرون دادم .
صدای ممتد تلفن سبب شد که موقعیت فعلیم رو به دست بیارم
دوباره روی تخت دراز کشیدم و قلت زدم تا تا به تلفن رسیدم .
تلفن رو برداشتم و گذاشتم در گوشم و گفتم : بفرمایید
ولی صدایی جز بوق ممتد توی گوشم پیچید ..
اگه یه موقعیت دیگه بود و یه مزاحم تلفنی من رو از خواب بیدار میکرد به باد فحش میکشیدمش اما الان ازش متشکر هم شدم
روی تخت دراز کشیدم به خوابم فکر کردم به اون مرد
– آه ه ه ه … خداااا … ای کاش هیچ وقت اون اتفاق نیفتاده بود و زندگی من روال همیشگی خودش رو داشت .. خدایا یعنی میشه همه چیز مثل اولش بشه

از روی تخت که بلند شدم
لبا سهام رو در آوردم و به حمام رفتم شاید یه دوش آب گرم میتونست اعصابم رو سر جاش بیاره

***

همین جور که حوله رو دور موهام می پیچیدم به ساعت دیواری نگاهی انداختم .
– اگه عمو به استاد پویان حرفی زده باشه چی ؟ نباید این همه زحمتی رو که کشیدم به این راحتی به حدر بره .
همین جوری که تلفن بی سیم رو توی دستم نگه داشته بودم شماره ی دفتر استاد پویان رو گرفتم
به سمت آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم و توش سرکی کشیدم
منشی استاد جواب داد :
– دفتر حقوقی بفرمایید ؟!
– سلام خانم کیانی خسته نباشید
یه دونی سیب از یخچال برداشتم و درش روبستم و روی اوپن نشستم
– سلام ممنون … شما ؟
– نیازم
– آه سلام نیاز جان .. ببخشید به جا نیوردم
– خواهش می کنم .. استاد هست ؟
– از بودنش که بله .. ولی الان با یکی از موکلینش جلسه داره
نفسم رو با شدت بیرون فرستادم و با ناامیدی بهش گفتم :
– حالا بهش بگووو … آخه کارم واجبه !
– باشه .. گوشی دستت
.
.
.
– الو .. یفرمایید
– سلام استاد
– به به به نیاز خانم … پارسال دوست امسال آشنا
با خنده عذر خواهی کردم و گفتم :
– می دونم که کار دارید خیلی مزاحم نمی شم
– بگو گوش می دم
– استاد قرض از مزاحمت این بود که قراره بعدی رو برای ملاقات با قاتل برای …
استاد وسط حرفم پرید و گفت :
– نه نیاز جاان تا همین جاش هم واسه خاطر بابات کوتاه اومدم
– آخه چراااا ؟
– سردار باهام تماس گرفته بود
آهی کشیدم و گفتم :
– عمو داره شلوغش می کنه
– من شرمندم نیاز. کاری از دستم بر نمیاد !
– آخه استاد من نمی خوام از پرونده کنار برم .. !
با التماس اضافه کردم :
– خواااااهش !
با تحکم گفت :
– تمومش کن نیاز !
– پس لااقل اجازه بدید من توی جلسه ی دادگاه حضور داشته باشم
استاد با کمی مکث گفت :
– خوب دیر یا زود خودت می فهمی .. جلسه ی دادگاه علنیه پس تو هم می تونی اونجا باشی … با سردار حرف می زنم اگه از نظر اون مشکلی نبود من حرفی ندارم و خودم میام دنبالت.
باخوشحالی جیغی کشیدم و با صدای بلند گفتم :
– استاد من عااااشقتم … میمیرم برات !
استاد با صدایی که رگه هایی از خنده داشت گفت :
– خیلی خوب دیگه ، یکم یواشتر .. تازه من یه بار ازدواج کردم ..خیال اینکه دوباره تجدید فرش کنم رو هم ندارم .
– اا ا.. استاد .
– شوخی کردم دخترم .میخواستم یه کم از حال و هوای فعلی در بیایی .
با سرخوشی خندیدم و گفتم :
– میدونم استاد
– به سردار سلام برسون … خدانگه دارت
– باااای

***

ساعت از ۱۰ شب گذشته بود که صدای ماشین عموو اومد … صدای تلویزیون رو کم کردم و به سمت درب حال رفتم
در و باز کردم … عمو داشت بند کفشاش رو باز می کرد
با سرخوشی لبخندی زدم و گفتم :
– سلام بر سردار رشید و عموی عزیزم
عمو با لبخند نگام کرد و گفت :
– سلام عمو جوون … چی شده کپکت خروس می خونه ؟
درحالی که می خندیدم کت و پلاستیکی که توی دستش بود رو گرفتم
پریدم توی بغلش و لپش رو بوسیدم … از بغلش اومدم بیرون و به صورت خندونش نگاه کردم .. دستش رو کشیدم داخل
عمو با خنده گفت :
– یواش دختر جان !!
نشوندمش روی مبل و رفتم کتش رو روی چوب لباشی آویزون کنم که گفت :
– نیاز کتم رو بده که یه چیز جالب برات دارم

– عمو جون ..من چند بار باید بگم که هر وقت میاید اول دستتون رو بشورید .بعد هم پاهاتون رو که بوش داره کلافه ام میکنه .و بعد من هم میرم یه چایی تازه دم میارم که خستگی رو از تنتون به در کنه و بعد مشتاقانه منتظر اون چیز جالب هستم
عمو همونطور که به طرف دستشویی میرفت خندید و گفت: من از پس این زبون تو هیچ وقت بر نمیام

***

سینی چای رو جلوی عمو گذاشتم و روی زمین کنار میز وسط سالن نشستم و مشتاقانه به عمو نگاه کردم
عمو با لبخند از توی پلاستیک یه جعبه در اورد و گرف طرف :
– بیا عمو جان فضولی شما راه به راه واسه من خرج می تراشه … این گوشی جای اونی که نیست و نابودش کردی
با خنده ازش تشکر کردم و در حالی که جعبه رو با ذوق باز می کردم عمو یه پلاستیک کوچیک از توی جیب کتش در اورد و گذاشت روی میز .
جعبه ی گوشی رو گذاشتم روی پام و پلاستیک رو برداشتم و چیزایی که توش بود رو روی میز خالی کردم …. با گیجی به صورت عمو نگاه کردم که توضیح داد :
– بچه ها وقتی داشتن خرابه رو می گشتن گوشی خورد شدت رو پیدا می کنن از قراره معلوم خودت موقعی که داشتی فرار می کردی پات رفته روش …. در هر صورت به درد ما که نمی خورد اوردم برای خودت
عمو از جاش بلند شد و گفت :
– پس تا من میرم لباسام رو عوض می کنم و دست و روم رو بشورم تو هم میز شام رو بچین .

یعنی به دست اونها نیوفتاده .با خوشهالی که بیشتر شبیه جیغ بود گفتم : باورم نمیشه .!
یه دفعه یاد فیلم اون شب افتادم
-عمو جون از فیلم چیزی دستگیرتون شد
سرش رو تکون داد و گفت : متاسفانه این گوشی دیگه قابل استفاده نیست ..
آه از نهادم بر خواست یعنی همه چیز از بین رفته ..یعنی دیگه مدرکی برای اثبات جرم اونها نیست ..لعنتی ها
صدای بسته شدن در اتاق عمو من رو از تو فکر دراورد.
لاشه ی متلاشی شده ی گوشیم رو توی دستام گرفتم به سمت اتاق رفتم تا خودم کامل نگاش نمی کردم خیالم راحت نمی شد
******
(( دادگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران ))
نگاهی به سر در دادگاه کردم و پشت سر استاد وارد شدم. همهمه و شلوغی اونجا بیداد می کرد.
استاد اسم شعبه ی مربوط رو از روی کاغذ خوند وبه سمت درهای باز شعبه رفت.
ردیف های زیادی از صندلی، میز بزرگتر از همه بود مربوط به قاضی ، میز سمت راست و چپش مربوط به دادستان و شخصی که صورت جلسه ی دادگاه رو می نوشت.!
من و استاد به ردیف اول سمت چپ رفتیم و نشستیم استاد داشت با شاکی پرونده (( همون خانواده ی مقتول )) حرف می زد.
صندلی ها کم کم پر می شد از خانواده های درجه ۱ و۲ مقتول، مردمی که مشتاق بودن تا اخر این ماجرا را بدونن و تعداد کمی خبرنگار …..
زمان شروع دادگاه داشت می رسید.
همهمه ای توی دادگاه برپا شد . قاتل با دست های دستبند زده شده همراه ۲تا سرباز و چندتا پلیس درجه دار وارد دادگاه شد .
از جام بلند شدم داشتم با دقت به ا۵فرادی که تازه وارد دادگاه می شدن نگاه می کردم پشت سر پلیس اه وکیل قاتل و ۴ تا مرد قوی هیکل وارد شدن صورتاشون و با عینک افتابی پوشونده بودن استاد اشاره کرد که بنشینم.
درهای باز دادگاه پر شد از خبرنگارهایی که با دوربین هاشون درحال عکس گرفتن بودن . نورل فلش دوربین هاشون همه جای دادگاه بود. همه ی مردهایی که اخرین لحضه همراه پلیس ها وارد شدن ردیف اول نشستن.
قاضی ، دادستان و شخصی که صورت جلسه ی دادگاه رو می نوشت نیز وارد دادگاه شدن بعد از جند دقیقه جلسه ی دادگاه رسمی شد .
سکوت کاملی که اونجا بود تنها با صدای فلش زدن های خبرنگارا شکسته می شد.
قاضی شروع کرد به صحبت کردن و بعد از اون از وکیل شاکی خواست عرایض خودش رو به سمع و نظر دادگاه برسونه بعد از استاد پویان نوبت به شهود رسید که بعد از دست گذاشتن روی قرآن و قسم به صداقت گفته هاشون شروع کردن به شهادت دادن ، نوبت به وکیل متهم رسید که دفاعیه ی خودش رو به سمع و نظر دادگاه برسونه .
بعد از اون متهم به جایگاه میره تا اگر حرفی داره بزنه .
بعد از ۵۰ دقیقه قاضی ۱۰ دقیقه تنفس اعلام کرد … داشتم با استاد در باره ی روند دادگاه حرف می زدم و استاد برام داشت بعضی چیزا رو توضیح می داد که یک دفعه چشمم خورد به ردیف اول سمت راست .. یکی از مردایی که وارد دادگاه شده بود زل زده بود بهم … نفسم بند اومد و فکر می کنم رنگم پرید … عینکش رو از روی چشماش برداشت
خودش بود اشتباه نمی کنم
یه دفه عینکش رو روی چشماش گذاشت و سرش و برگردوند و بین جمعیت که وسط دادگاه ایستاده بودن گم شد.
نگاهم رو برگردوندم سمت استاد و گفتم :
– ببخشید استاد من الان میام
– باشه … ولی زود بیا
کولم رو از رو صندلی برداشتم و رفتم تو راهرو از وسط جمعیت رد می شدم تا شاید بتونم پیداش کنم
ولی هیچ خبری نبود.

کولم رو روی شونم جا به جا کردم وای چقدر خسته شدم پس کجاست این غول بیابونی .! فکر کنم توهم زدم !
صدای زنگ گوشیم منو از تو فکر دراورد شروع کردم به گشتن توی کولم دنبال گوشیم.
– اه پس این گوشیم کجاست ؟! ….. ایناهاش
– بله ؟
– نیاز کجایی تو؟ بیا دیگه.
– چشم استاد الان میام.
– زود باش منتظرم.
و گوشی رو قطع کرد. گوشیم رو گذاشتم تو کولم و رفتم سمت شعبه دادگاه.

بعد از ۲۰ دقیقه که از جلسه دادگاه گذشت قاضی رأی نهایی رو به جلسه ی بعد موکول کرد .

استاد چند دقیقه ای با موکلینش صحبت کرد . از اونا خدافظی کرد و با هم رفتیم بیرون .
سوار ماشین شدیم … اصلا حوصله ی حونه رفتن و نداشتم چرخیدم سمت استاد.
استاد یه نگاهی بهم کرد و گفت :
– چیه ؟
– خیلی وقته با تو و مریم نرفتم بیرون …. دوست داری بریم ؟
با لبخند گفتم :
– بله .. البته. کیه که از نهار مجانی بگذره !

استاد با صدای بلند خندید و گفت :
– زبون دراز
****
از رستوران که اومدیم بیرون مریم جون ( زن استاد ) چادرش رو جمع کرد و گفت :
– علیزضا بهتر نیست نیاز رو برسونیم خونه ؟! … ساعت ۱۱ شبه … سردار نگران می شه
استاد نگاهی بهم کردوگفت :
– مریم راست میگه واسه امروز گردش و تفریح بسه
****
استاد ماشین رو دم در خونه نگه داشت
– مرسی استاد امروز خیلی خوش گذشت … خدافظ
دستم رو گذاشتم روی شونه ی مریم جون و گفتم :
– خداحافظ مریم جون
– خداحافظت عزیزم
از ماشین که پیاده شدم براشون دست تکون دادم.
استاد با دستش اشاره کرد که بیام نزدیک ماشین
– راستی سردار کجاس ؟ رفتی خونه بهش بگو فردا با من تماس بگیره کارم واجبه
– عمو که الان نیست رفته مأموریت … ولی فکر کنم فردا پس فردا بیاد بهش می گم
– باشه … پس تو برو تو خونه ، ما اینجا هستیم تا تو بری
– نه بابا چه کاریه … شما برو من میرم دیگه
– نمی ترسی که ؟
– استاد ؟ ! من و ترس ؟!
– باشه … پس مراقب خودت باش
استاد یه بوق زد و رفت … برگشتم سمت در خونه و شروع کردم گشتن توی کولم دنبال کلیدا
– زپرشک … پس این کلیدا کجان ؟!
یه دفعه یادم اومد مرجان خانم امروز قرار بود بیاد خونه رو جمع و جور کنه شبم چون عمو خونه نیست پیشم بمونه !
ریپ کولیم رو بستم و گذاشتمش رو شونم … دستم رو بردم سمت زنگ در خونه که یه دفعه یه نفر مچ دستم رو محکم گرفت و دستم و چرخوندم سمت کمرم تا اومدم جیغ بزنم و کمک بخوام یه دستمال گذاشت روی بینی و دهنم … بوی تندی پیچید توی بینیم و یه دفعه چشمم سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
بوی نم میومد .صدای چک چک آب ..صدای قدم زدن کسی که دور میشد .سر درد و حالت گیجی داشتم .تمام بدنم کوفته بود و درد میکرد .به نظرم صورتم روی زمین سرد بود.
صدای باز و بسته شدن در اومد .سعی کردم چشمهام رو باز کنم .
آهسته چشمم رو باز کردم .همه جا تاریک بود .چند بار پلکهام رو باز و بسته کردم .یه کم چشمام به تاریکی عادت کرد .اما هنوز هم چیزی معلوم نبود .
خواستم بلند بشم اما دستم ار پشت بسته شده بود .هنوز هم بوی داروئی توی بینیم پیچیده بود که حالم رو دگرگون میکرد.
کمی تقلا کردم اما بیفایده بود .نمیدونم چقدر اونجا بی حرکت افتاده بودم که در باز شد.اول یه نور کمرنگ به خاطر باز شدن در به چشمم افتاد و بعد کلید برق زده شد که باعث شد چشمام بسته بشه .اما بعد هم سعی نکردم بازشون کنم .
نمی دونم شاید به خاطر اینکه ترسیده بودم جرات باز کردن چشمهام رو نداشتم .
صدای مردی گفت:این که هنوز بهوش نیومده .
صدای قدمهایی که به من نزدیک میشد و ناگهان درد شدیدی که به شکمم وارد شد .از درد فریادی کشیدم که اون شخص بالای سرم گفت :
دیدی فیلمش بود.
با همون حالت ناتوانی چشمم رو باز کردم .دو مرد درشت اندام و قوی هیکل بالای سرم بودن .
یکی از اونها خم شد و یقه من رو گرفت و بلندم کرد .صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت:همیشه یادت بمونه که حرف گوش کن باشی و سعی نکنی سر ما رو کلاه بذاری .
از بوی تعفن سیگاری که دهنش میداد سرم رو عقب بردم .

انگاری خیلی بهش بر خورد یقه ام رو به طرف خودش کشید و گفت : خانوم کوچولو بدت اومد ؟
بعد هم یه خنده بلند کرد که رعشه به تنم انداخت.
سعی کردم نشون ندم که چقدر ترسیدم .برای همین بلند گفتم :شما ها کی هستید؟چی از جونم میخواین کثافتا .
یقه ام رو ول کرد و من رو محکم به عقب هول داد .که محکم به دیوار پشت سرم خوردم .یه درد وحشتناک توی دستم پیچید .اونقدر بد که نفسم بند اومد .
اون یکی گفت : چکار میکنی ؟مگه رائیس نگفت هیچ آسیبی بهش نرسونید
-آخه زبونش درازه
اون یکی به طرفم اومد وگفت : بلند شو دختر .به نفع خودته زبون به دهن بگیری .
دستش رو به طرفم دراز کرد و بلندم کرد .اما درد شدیدی که توی مچ دستم پیچید سبب شد که لبم رو محکم گاز بگیرم .

مرد با صدای بلندی گفت: خودت رو به موش مردگی نزن ..همکاری کنی کاریت نداریم
داد زدم : چی از جونم میخواین شما ها کی هستید ؟
-ما اون فیلم رو میخوایم
باید حدس میزدم . اینها باید کی باشن
-من هیچ فیلمی ندا ..
هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی خوابند تو گوشم .لامصب دست سنگینی هم داشت .
جیغ زدم :
چرا میزنی زورت به یه زن که دستاش بسته اس میرسه
دستم و کشید پرتم کرد اونطرف که اون یکی از افتادن احتمالیم جولگیری کرد و رو به اون گفت:احمد چه خبرته ..؟آروم تر
-ببین قاسم من حوصله ندارم ..یا درست جواب بده یا بد میبینه .دختره زبون نفهم

سعی کردم روی پاهام باستم .قاسم گفت:دختر …بهتره راستش رو بگی این احمد عصبانی بشه رحم و این چیزها حالیش نیستا
-من که گفتم من فیلمی ندارم .. اگرم داشتم حتم داشته باش که به شما ها نمی دادمش
ناگهان موهام از پشت به شدت کشیده شد و احمد سرش رو به من از پشت نزدیک کرد و گفت: جوجو نانازی فکر کردی من با تو بازی دارم ..زود میگی با اون فیلم چه کار کردی وگرنه ایقدر میزنمت که به گه خوردن بیوفتی ..
دوباره موهام رو محکمتر کشید و گفت : حالیت شد
از درد جیغ نشیدم وگفتم : آآآییی ..ولم کن …نامرد ..
از عقب با موهام کشیده شدم و روی زمین پخش شدم ..
داد زدم :حیون عوضیه کثافت …
آخ…آخ..
با پاهاش چند بار به شکمم ضربه های پی در پی زد و بلند بلند ناسزا مگفت.ضربه هاش نفسم رو گرفته بود احساس میکردم تک تک استخونهام خرد میشه و میشکنه
قاسم اون رو از پشت گرفت و گفت : احمد ولش کن ..اگه آقا بفهمه …
به میون حرفش اومد و گفت:اگه یه کلمه به آقا بگی با من طرفی
-آقا که کور نیست .صورتش رو نگاه کن ..تازه….
با صدای سرفه شدید من حرفش رو قطع کرد ..حتی سرفه باعث میشد دردم به اوج برسه .احساس کردم توی گلوم چیزی گیر کرد .تنفس برام غیر ممکن شده بود و من سعی در بلعیدن هوا بودم .
قاسم به طرفم اومد و من رو دمر کرد و محکم چندین بار به پشتم زد ..در لحظه آخر احساس کردم راه تنفسم باز شد و بعد طعم شور خون توی دهنم رو مزه کردم.و بعد صدای نامفهوم قاسم وبعد سیاهی محض وبعد خاموشی و سکوت …..

**************

یه بوی خوبی می اومد .بوی تازگی .دیگه از اون بوی نم و متفعن خبری نبود .دیگه سردم نبود .به آهستگی چشمهام رو باز کردم .
این جا کجاس؟!
یه اتاق بزرگ که جز یه تخت یه نفره که من روش خوابیده بودم و یه صندلی چیز قابل توجه ای نداشت .مانتو و روسریم تنم نبود .به اطراف نگاه کردم .نگاهم به پنجره افتاد سریع از روی تخت بلند شدم .اما دردی توی شکمم پیچید که باعث شد برای لحظه ای متوقف بشم .چند بار نفس کوتاه کشیدم و به طرف پنجره رفتم .
خدای من چقدر از سطح زمین فاصله داره ! این ساختمون چند طبقه اس ؟
انگاری ساختمون وسط یه باغ بزرگ بود اما درختها از ساختمون دور بودن .
باید یه کاری کنم .باید بفهمم اینجا کجاس
با احتیاط به طرف در رفتم و گوشم رو روی اون گذاشتم تا بتونم بشنوم بیرون چه خبره
اما هیچ صدایی نمی اومد .دولا شدم .با اینکه شکمم و بقیه اجزای بدنم درد میکردن اما به کارم ادامه دادم .از سوراخ در نگاه کردم .انتظار داشتم کلید روی در باشه و یا سوراخ در گرفته باشه .اما اینطور نبود!
خدا یا چکار کنم ؟دارم دیوونه میشم .
به در تکیه دادم .بغضی توی گلوم بود اما از اونجا که سرتق بودم نمی خواستم گریه کنم .
کلافه دستم رو به دستگیره در بردم و خیلی آهسته چرخوندمش
با کمال تعجب در باز شد .
در رو به آهستگی باز کردم و اومدم بیرون
یه راهرو طویل که چند تا در رو در خود جا داده بود !..
یواش یواش قدم بر داشتم تا به پله ها ی مارپیچ رسیدم .یکی یکی اومدم پایین و همینطور به اطراف و دکور خونه ویا بهتر بگم اون قصر نگا میکردم که نگاهم به یه زن مسن افتا که سینی غذا دستش بود و پشت به من به سمت دری میرفت .
خودم رو به پایین رسوندم که از صدای پای من برگشت .گفتم : اینجا کجاس؟ شما کی هستید ؟من اینجا چه میکنم ؟
خیلی خونسرد گفت: من چیزی نمیدونم .
به طرفش رفتم و گفتم : یعنی چی؟ ..رئیست کجاس ؟ .چرا من رو زندانی کردین ؟
-زندانی؟اگه زندانی بودی که الان باید دست و پات بسته باشه و توی همون دخمه باشی.

به طرف صدا برگشتم .مردی حدود ۲۹ ساله بسیار شیک با موهای مشکی و صورت جذاب پشت سرم بود.
ناخودآگاه دستم رو روی سرم گذاشتم .قهقه ا ی زد و گفت : راحت باش اینجا همه یه جورائی به هم محرمن .
گفتم: تو کی هستی ؟
به سمتم اومد و گفت : فعلا” من اینجا رئیسم
-رئیس ؟ .. ..خب ..خب..چی از جونم میخوای ؟
همونطور که وقیحانه هیکل من رو برانداز میکرد گفت : خیلی چیزها …

از نگاهش چندشم شد و کمی خودم رو جمع کردم. نگاهش رو به چشمهام معطوف کرد و گفت: اما اول اون فیلم رو می خوام

خواستم حرفی بزنم که گفت:آ آ آ …من از دروغ خیلی بدم میاد خانوم کوچولو ..اما اهل خوشونت هم نیستم .الان اون قاسم و احمدِ پدر سوخته هم برای اینکه دست رویه همچین عروسکی بلند کردن جریمه شدن ..اونهم یه جریمه سخت که دیگه یادشون نره از فرمان من سریچی کنن.حالا هم برای اینکه به تو ثابت کنم چقدر برام عزیزی و بهت اطمینان دارم آزادت گذاشتم که هر جا دوست داری توی این خونه بچرخی ..فقط یادت باشه شیطونی نکنی و جای اون فیلم رو هم بگی.

با عجز نیشخندی زدم و گفتم : مطمئن باش هیچ وقت دستت به اون فیلم نمی رسه !
به صدای آهسته تری ادامه دادم: چون فیلمی وجود نداره
ابروهاش رفت بالا : چرا ؟
– چون دیگه فیلمی دست من نیست …لبخندی زدم و گفتم : می تونی از عموم پسش بگیری
یه لبخند زد و سرش رو تکون داد .
– آوردمت اینجا که تو این کارو بکنی !..به غیر از اون یه کار دیگه ای هم باید انجام بدی … پسر عموی اون بالاییا دست عموت و زیر دستاش اسیرِ .
-اونا دیگه کین ؟

– کم کم با همشون آشنا میشی … و اما راجع به پسر عموش چطور ممکنه نشناسیش عزیزم . اون استاد بی همه چیزت داره رو پرونده اش کار میکنه که بفرستتش بالای دار .. عزیزم ما حالا حالا ها با هم کار داریم ملوسک
و باز نگاه حریصش رو به من دوخت
دستام رو جلوی خودم جمع کردم و گفتم:کثافت
قیافه اش جدی شد و رو به اون زن که هنوز اونجا ایستاده بود گفت:
اون غذا رو عوض کن و برای عروسکمم ببر .
زن چشمی گفت و دور شد .
مرد به من گفت : بهتره فکر فرار به سرت نزنه . چون اگه فرار کنی مطمئن باش چیزِ خوبی در انتظارت نیست کوچولو .هر چند که راه فراری هم وجود نداره .پس اون مخ کوچولوت رو بی خود خسته نکن ..
بعد همونطور که میخندید از پله ها بالا رفت .
قطره اشکی که از گوشه صورتم سر خورد و به لبم رسید نشون از بیچارگی و درموندگی و بی پناهی من بود ………

رمان

چشام رو آروم باز کردم روی تخت دراز کشیده بودم دوباره چشام رو بستم و به این فکر کردم که الان عمو داره چکار می کنه
یعنی فهمیده منو دزدیدن یا نه؟
فکر کنم دو روزیه که اینجا هستم ….حتی نمیدونم چند روز که اینجام …خب از بس خنگی دیگه…اه
یعنی ممکنه من از دست اینا خلاص بشم …من حتی نمیدونم اینا کی اند….فقط میدونم که دنبال فیلم اون شب اند….نباید بفهمن فیلمی وجود نداره چون مطمئنم اگه بفهمن فیلم از بین رفته منو زنده نمیذارن….چون مطمئنا دیگه به دردشون نمی خورم
آروم از روی تخت بلند شدم به سمت در رفتم …دستم رو روی دستگیره گذاشتم و اونو پایین آوردم پس چرا باز نشد………………………………….

مگه اون نگفت که من می تونم توی خونه آزاد باشم….دوباره دستم رو روی دستگیره گذاشتم و اونو پایین آوردم ….اه پس چرا قفلش کردند یکی دوبار دیگه هم امتحان کردم اما باز نشد مثل اینکه واقعا قفل شده
بهتره برم از پنجره بیرون رو نگاه کنم ببینم چه خبره
یکی دوقدم که جلو رفتم درد شدیدی توی شکمم پیچید که باعث شد خم شم و دستم رو روی شکمم فشار بدم تا شاید دردش آرومتر شه
کثافتای احمق اینقدر محکم زدن که معلوم نیست چه بلایی سرم اومده….دوباره راست ایستادم و شکمم رو فشار دادم
بعد از چند دقیقه درد شکمم ارومتر شد اروم آروم به سمت پنجره قدم برداشتم
به کنار پنجره که رسیدم چشام رو به بیرون دوختم
اینجا شبیه یه باغ بود که ساختمونی توش بنا کردند…البته ساختمون از درختا یک مقدار دورتر بود به ارتفاع ساختمون نگاه کردم ……..وای چقدر هم ارتفاع اینجا زمین زیاده یعنی میشه یه جوری از اینجا خلاص شم
دوباره به زمین نگاه کردم دستم رو به چونه ام کشیدم باید یه چیزی پیدا کنم که بتونم باهاش این ارتفاع رو پایین برم ارتفاع اینجا تا زمین یه چند متری بود الان من توی طبقه دوم قرار داشتم ….خب هر کسی هم از ارتفاع می ترسه من هم از این قاعده مستثنی نیستم ….اما برای فرار می تونم بر ترسم غلبه کنم چون اونقدر ها هم ترسو نیستم
همونجور که داشتم نقشه ای برای فرار خودم می کشیدم چشمم به چهار مرد افتاد خودم رو به کنار پنجره کشیدم و دوباره بهشون نگاه کردم
اگه نمیدونستم خلافکاراند فکر می کردم اینا یگان ویژه اند
چهار تاشون لباسهایی یه شکل و رنگ پوشیده بودند مثل لباسایی پلیسای رزمی و دست هر کدومشون هم یه کلاشینکف بود …هر چهارتاشون هم صورتشون رو با کلاهایی مشکی پوشونده بودند
دو تا دو تا با هم حر کت می کردند و هر دو تا در جهت مخالف همدیگه دور ساختمون رژه میرفتن
یعنی اینا برای این اینجان که من فرار نکنم
نه حتما باید اینجا خبرایی باشه که اینا اینجان و الا هیچ عاقلی به خاطر یه دختر اینجور آدمایی رو نمیذاره که نگهبانی کنن
باید سر از کار اینا دربیارم
آروم از کنار پنجره کنار میرم که صدایی از پشت در میاد ….به سمت در رفتم سرم رو به در چسبوندم تا بتونم بهتر صداها رو بشنوم صداها زیاد واضح نیست ولی انگار دو نفر در حال مشاجره اند
یکی از صداها یه جوری به گوشم آشنا اومد انگار قبلا یه جایی شنیده بودمش با اینکه توی این چند روز اولین بار بود که این صدا رو می شنیدم
حالا صداها یکم واضحتر شدن
صدای همون مردی که چند روزه توی این خونه با اونم به گوشم رسید که می گفت این دختره اصلا” حرف نمی زنه … یا واقعا” چیزی نمی دونه یاخیلی سرسخته … تنها راه باقی مونده اعتراف از راه برخورده فیزیکیه
نامرد زورت به یه دختر رسیده …چقدر عوضیه این
دوباره همون صدای آشنا رو شنیدم که گفت حق نداری دست روش بلند کنی فهمیدی
-اگه بخوایم اینجوری پیش بریم و باهاش مدارا کنیم هیچی دستمون نمیاد
چقدر دروغ میگی اگه مدار کردن اینه پس کتک زدنتون چه جورین ….خدایا منو از دست اینا خلاص کن
-به موقعش من میدونم چه جوری به حرفش بیارم تو کاریت نباشه
دوباره صداها نامفهموم شد فکر کنم صدای رفت و آمدی که توی اون حوالی بود باعث می شد صداها نامفهم شن
دوباره همون صدای آشنا گفت قراره تا چند روز دیگه یه محموله رو جا به جا کنیم برای این که یکم رفت و آمد ها کم بشه باید این دختر رو همراه با محموله منتقل کنیم … خودم به دستور بالایی ها تمام مدت باهاشم و برای این که کسی بهمون شک نکنه باید چند هفته ای رو با یه گریم متفاوت با من باشه هم مراقبشم که فرار نکنه و هم تا زمانی که معاوضه صورت بگیره جاش تغییر کرده
یه دفعه سکوت شد یا شاید هم من چیزی نشنیدم
اما نه صدای پایی داشت میومد که هر لحظه بیشتر و بیشتر داشت به اتاق نزدیک می شد
ترسی توی دلم نشست سریع به طرف تخت دویدم و خودم و زیر پتو پنهان کردم
در اتاق آروم باز شد و بعد هم صدای قدمهایی که آروم داشتن به تخت نزدیک می شدند
از ترس داشت قلبم تو دهنم میومد….دیگه واقعا حوصله کتک خوردن رو نداشتم….
صدای قدمها قطع شد حس می کردم که بالایی سرم ایستاده….
چند دقیقه ای به سکوت گذشت ….انگار بالای سرم در حال فکر کردن بود البته من اینجوری فکر می کردم
توی افکار خودم بودم که یکدفعه پتو با شدت از روم کشیده شد

 

توی افکار خودم بودم که یکدفعه پتو با شدت از روم کشیده شد

 

پشتم به کسی بود که پتو رو از روم کشیده بود برای همین چشمام رو بستم و تکون نخوردم … دست شخصی رو روی بازوم حس کردم یه دفعه دست دور بازوم حلقه شد و به شدت کشیده شدم بالا.
چشمام رو باز کردم و بلند گفتم : هووووی دیوانه … مگه مریضی ؟ … وحشی .
چرخیدم سمتش و بازوم رو از توی دستش کشیدم بیرون و ماساژش دادم .
یکی از اون مردایی که لباسای یه شکل و یه رنگ پوشیده بودن بود. خیلی درشت اندام بود و همین بود که وحشتناکش کرده بود حداقل دو ، سه برابر من طول و عرض داشت. !
روی شون سمت راستش یه کلاشینکف بود . با صدای بم و خشنی گفت : زود باش راه بیفت.
از روی تخت پا شدم و رفتم سمت در … یه لحظه برگشتم سمتش .. اسلحه رو از روی شونش برداشته بود و به حالت آماده باش گرفته بود سمتم .
با لوله ی اسلحه زد به پهلوم و گفت : برو دیگه .
در رو باز کردم و رفتم بیرون که اون مرده با فشار اسلحش به کمرم بهم فهموند که از کدوم طرف برم از پله ها پایین رفتم . رفتم سمت پذیرایی .
دو تا مرد که کت و شلوار پوشیده بودن نشسته بودن روی مبل . یکیشوش صاحب این خونه بود و اون یکی رو نمی شناختم . احتمال می دادم همونی باشه که صداش برام آشنا بود. دوتاییشون گیلاس مشروب دستشون بود.
پشت سر مردی که واسه اولین بار میدیدمش دوتا مرد وایساده بودن که هر دوتاشون پیراهن سفید و شلوار لی پوشیده بودن و به حالت آماده باش یکی از پاهاشون جلوتر بود و یکی از دستاشون پشت سرش و اون یکی دستشون هم روی کلت کمری که به پهلوشون بود گذاشته بودن.
پشت سر مردی هم که صاحب خونه بود یه بادیگارد بود عین همونایی که توی حیاط دیدم. مرد صاحب خونه رو به اون یکی مرد کرد و گفت : شاهین خودشه.
شاهین تکیه داد به مبل پاشو انداخت روی اون یکی پاش و با تمسخر گفت : منظورت این جوجس ؟
. آروم زیر لب گفتم : جوجه عمته
با تنفر صورتم رو بر گردوندم
گیلاس رو توی دستش تکون داد و ادامه داد : میدم قیافه ای براش بسازن که تو هم نشناسیش.
سپس رو به همون مرده که پشت سرم وایساده بود کرد و گفت : ببرش تو اون اتاق .
با اشاره یکی از اون مردای مسلح به طرف اتاق مورد نظر رفتم
من وارد یه اتاقی شدم که روبه روی در اتاق یه میز تولت بود و یه خانم هم کنارش ایستاده بود منو روی صندلی جلوی اینه نشوندن که شاهین بود وارد شد و به اون خانمه گفت : همون جوری که بهت گفتم درسش کن یادت نره که فقط ۲ ساعت وقت داری اگه اشتباه کنی می دونی که چی میشه پس به خاطر خودت هم که شده درست کارت و انجام بده.
خانمه : خیله خوب من کارمو بلدم در ضمن مگه بار اولمه ؟

شاهین یه نگاه به من انداخت نگاهش برام آشنا بود چشمام رو ریز کردم تا بیشتر بهش دقت کنم که سریع نگاهش رو از من گرفت و بیرون رفت .

اون زن به من نزدیک شد و گفت چشمات رو ببند و تا موقعی که نگفتم چشمات رو باز نکن.
با خشم بهش نگاه کردم و گفتم : چه غلطی میخوای بکنی
انتظار داشتم عصبانی بشه اما خیلی ریلکس در کیف وسایلش رو باز کرد و گفت : میخوام از تو یه نفر دیگه بسازم..لطفا همکاری کن چون من وقت زیادی ندارم.
چاره ای نبود ..خودمم میدونستم مقاومت کردنم بی فایده اس
سرم رو تکیه دادم به صندلی و چشمام رو بستم .. حس بدی داشتم
یه دفعه یه قطره اشک از گوشه ی چشمم اومد پایین .. حس کردم دست خانم آرایشگر از کار وایساده.
صداش رو نزدیک گوشم شنیدم که گفت : نترس ..
با تعجب چشمام رو باز کردم و زل زدم بهش و گفتم : چی ؟
لبخند زد و گفت : چشمات رو ببند.

دستش رو اورد جلوی صورتم .. با شدت دستش رو پس زدم و گفتم : به من دست نزن .

خواستم از روی صندلی بلند شم که در باز شد و یکی از اون مردای مسلح وارد اتق شد ..یه دفعه اون زن شونه های من رو محکم گرفت و فشار داد و گفت : سر جات بشین ..هنوز کارم تموم نشده
چشم غره مرد مسلح وادارم کرد که بی حرکت روی صندلی بشینم و تا موقعی که اون زن کارش تموم نشه چشمام رو باز نکنم .هرچند که بعضی وقتا اذیت میشدم مخصوصا وقتی که موهایم رو رنگ میکرد ..حتی موقع شستن سرم هم چشمام رو باز نکردم ..دلم نمیخواست چشمم به هیچ کدوم از اونا بخوره ویا شایدم از این که تو آینه خودم رو ببینم که نیاز رو چگونه تغییر میدن متنفر بودم .
نمی دونم چقدر گذشته بود که اون زن گفت : چشمات رو باز کن
انگاری دلم نمیخواست چشمام هیچوقت باز بشه …از رویارویی با نیازی دیگر میترسیدم .با تلنگری که بهم زد آهسته چشمام رو باز کردم
وای خدای من چی میدیدم … پوست گندمیه روشنم برنزه شده … موهای صاف و مشکیم تبدیل شده بود به موهای فر دار درشت که و به رنگ بلوند زیتونی تبدیل شده بود… به لبام حجم دهنده زده بود … صورتم رو تمیز کرده بود و ابروهام رو برداشته بود و یه آرایش متناسب با رنگ برنزه روی صورتم انجام داده بود.
با این که از تغییر خودم شوکه شده بودم اما این تغییر زیبا به نظرم اومد . زن با لبخند نگاهم کرد
دستم رو گرفت و گفت : بلند شو باید لباستم عوض کنی .
نگاهم رو از آینه گرفتم و مثل مسخ شده ها از روی صندلی بلند شدم و با او به طرف رختکن که یه اتاق کوچک با چندین دست لباس و کفشهای جورواجور بود حرکت کردم .
اون زن هر چی که خودش میخواست انتخاب میکرد و از من میخواست که اونها رو بپوشم من هم همون کار رو میکردم ..دیگه باورم شده بود باید خودم رو به دست سرنوشت بسپارم ..چاره ای هم جز این نبود .خودم رو توی آیینه ی قدیه اتاق نگاه کردم … یه شلوار برمودای توسی تیره ، یه چکمه ی بلند مشکی رنگ به پاشنه های ۵ سانتی ، یه مانتوی توشی ، مشکی که یه بند انگشت بالاتر از زانو … با یه شال سفید که موهای فر دارم توش معلوم بود.

اون زن من از اتاق بیرون رفت و لحظه ای بعد شاهین و مرد صاحب خونه وارد اتاق شدن .
از نگاه اونها روی خودم معذب شدم شاهین فقط نگاهم میکرد.اما نگاه صاحبخانه همراه با یه لبخند معنی دار و مسخره بود .نگاهم رو از اونها باحرص گرفتم و به گوشه اتاق نگاه کردم .
صدای خنده صاحبخانه به هوا رفت و گفت : شاهین این زنت خوشگله ها فقط خیلی بداخلاقه .
منظورش چی بود ؟!!!!
شاهین خیلی بی تفاوت گفت:غصه نخور اردلان به راهش میارم .
اون زن در حالیکه وسایلش رو جمع میکرد گفت : من کارم رو تموم کردم پول رو بریزید به حسابم ..باید برم جایی دیگه وقت دارم .
شاهین به طرفم اومد و گفت : دستت طلا هنگامه .مثل همیشه بازم گل کاشتی.اما خدایش این یکی کارت از همه بهتر در اومد
هنگامه: چون این یکی مشتریمم بهتر از همه بود.فقط یه کم رنگ و لعاب میخواست تا خودی نشون بده مثل طلای زیر خاکی
با عصبانیت به طرفشون برگشتم و گفتم : معلوم هست اینجا چه خبره نمیخواین توضیح بدین این مسخره بازیها یعنی چی ؟!
شاهین به طرفم اومد وگفت : فقط این رو بدون که از حالا به بعد باید نقش همسر من رو بازی کنی .
و بعد بازوی من رو گرفت . به شدت دستم رو از بین انگشتاش بیرون کشیدم و گفتم:
فکر میکردم من رو دزدید و به گروگان گرفتید .
شاهین :همینطوره
-پس این مسخره بازی چیه که میخوای من نقش همسرت رو داشته باشم .دستام و چشمام و دهنم رو ببندید خلاص .من اهل فیلم بازی کردن نیستم حالا میخواد به هر دلیلی باشه .
اردلان بلند خندید و در حالیکه به ما نزدیک میشد گفت : شاهین اگه تونستی این رو رام کنی مُشتلُق خوبی پیش من داری .

شاهین پوزخندی زد و گفت : رامش میکنم …سر چی شرط ببندیم؟

دیگه داشتم کلافه میشدم

اردلان از سر تا پای من رو نگاه کرد و گفت :
اگه را م شد که هیچ …هر چی بخوای میدم ..اما اگه رام تو نشد و جای اون فیلم رو لو نداد ….
دوباره به من نگاه کرد .منتظر چشم به دهنش دوختم .
شاهین گفت: خب
اردلان : اونوقت یه شب باید به من قرضش بدی .اونوقت ببین چطوری رامش کنم.

چنان بدنم از از این حرفش و طرز نگاهش لرزید که احساس کردم توان ایستادنم نیست .
شاهین قهقه ای زد و گفت : پس از حالا بگم که شرط رو باختی …به من میگن شاهین .اینو هیچ وقت یادت نره اردلان که همیشه من بردم .

بعد به طرفم اومد و خیلی محکم بازوم رو گرفت و به جلو هدایتم کرد .
سعی در این داشتم که بازوم رو از دستش رها کنم اما خیلی محکم تر اون رو فشار داد و گفت : چموش بازی در نیار… مطمئن باش با من باشی بیشتر بهت خوش میگذره تا اون اردلان که هیچی حالیش نیست .
اردلان قهقه ای زد و گفت : شاهین هنوز نفهمیدی که زنا دوست دارن هیچی حالیت نباشه چون …

هنوز حرفش تموم نشده بود که شاهین گفت : اردلان میشه اون دهن گالتو ببندی؟

همونطور که هنوز صدای خنده کریح اردلان تو گوشم میپیجید از اتاق مورد نظر بیرون اومدیم
دونفر مسلحی که کنار در ایستاده بودن پشت سر ما حرکت کردن تا موقعی که به بیرون رفتیم .بعد از چند روز زندانی بودن این اولین بار بود که بیرون میومدم .

هوا کاملا سرد بود و ابری ..صدای چندتا کلاغ که روی شاخه های درختا نشسته بودن احساس بدی به آدم دست میداد. برای لحظه ای حس کردم چقدر تنها و بی پناهم .چقدر درمونده وبیچاره ام .
این بازی مسخره به کجا ختم میشد؟؟؟

هنوز به دنبال شاهین که بازوی من رو محکم گرفته بود کشیده میشدم ..برگشتم و به نیم رخ صورتش نگاه کردم.همون لحظه برگشت و نگاهم کرد. دوباره همون چشمهای آشنا !

شاهین:به چی خیره شدی .؟
به خودم جرات دادم و گفتم : تو کی هستی ؟
خیلی خشک و جدی گفت : شاهین
-اما من ….
هنوز حرفم تموم نشده بود که فشار محکم دستاش دور بازوم باعث شد چهره ا م توهم بره .

دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم : اوی ..چته ؟..دستم شکست .
ایستاد .اما فشار دستش کم نشد فقط خیلی جدی نگاهم کرد .من که دلم از درد ضعف رفته بود چشمام رو ریز کردمو لبم رو گاز گرفتم
خیلی دلم میخواست منم زور بازو داشتم و حالش رو جا میآوردم
وقتی دیدم هنوز داره منو نگاه میکنه و فشار دستش رو کم نمیکنه گفتم :
اگه دستم رو ول نکنی کاری میکنم از کرده خودت پشیمون بشی.
دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه که سه تا ماشین بنز سیاه رنگ جلوی پامون نگه داشتن . یکی از اون مردهای مسلح که همراه ما بود در رو باز کرد تا ما سوار بشیم
اگر توی اون موقعیت نبودم حتما از سوار شدن همچین ماشین مدل بالا و شیکی ذوق میکردم .اما در اون لحظه تنها به این فکر کردم که عاقبت من چه خواهد شد ؟!!!
شاهین فشار دستش رو کمتر کرد و دوباره من رو با خودش کشید و اشاره کرد که سوار بشم .
دوباره به اون اتومبیل سیاه نگاه کردم و گفتم:
منو کجا میبرین؟!!
دوباره چرخش اون نگاه من رو به یاد یک نفر انداخت .
اون چشمها فقط اشاره کرد که سوار بشم و من نمیدونم چرا رام نگاهش شدم و بدون هیچ اعتراضی سوار شدم.
وقتی شاهین هم سوار شد راننده به راه افتاد.

با کنجکاوی زیاد اطراف رو نگاه میکردم .هیچ کدوم از مسیر برایم آشنا نبود .این اولین باری بود که اون جاده رو که فقط هر دو طرفش رو باغهای بزرگ در بر گرفته بود میدیدم.
اون دوتا اتومبیل هم به دنبال ما می اومدن که مطمئنا اردلان هم با یکی از اونها همراه ما میومد.
نمی دونم چرا از اردلان واهمه داشتم و برعکس از شاهین نمیترسیدم .هر چند که شاهین جدی تر بود و مرموز !

نگاهم رو به آینه جلو سوق دادم .چشمان خوش حالت شاهین توی قاب آینه نقش بسته بود ..دوباره این چشمها من رو به یاد کسی انداخت.
چشمهای که یک بار بیشتر ندیده بودم اما توی ذهنم خوب نقش بسته بود .
خدای من خودشه ..باورم نمیشه یعنی اون هم جز ایناس ..وای ..نه !

چطور عمو محمد به این اعتماد کرد؟چطورعمو محمد پی به وجود کثیفش نبرده ؟

نگاهش که با نگاهم توی آینه جلو ماشین منطبق شد کنترل اعصابم رو از دست دادم و به طرفش چرخیدم . با اعصبانیت گفتم :
کثافته پست فطرت . چطور تونستی همچین کاری بکنی ..خیا نتکا…
در یک آن به شدت من رو به طرف خودش کشید و لبهام رو کامل توی دهنش گرفت و محکم لبهام رو فشار داد.برای لحظه ای از این حرکت کثیفش شوکه شدم و بیحرکت موندم !
هرگز تصور همچین حرکت قبیحی رو ازش نداشتم .با کف دستام به شدت به قفسه سینه اش فشار آوردم اما هیچ نتیجه ای نداد …هنوز هم به شدت لبهام رو میفشرد انگاری که میخواست اونها قفل بمونن.
سعی کردم خودم روعقب بکشم که دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت .بعد از چند ثانیه فشار لبهاش رو کمتر کرد.اما لبهاش رو از روی لبهام بر نداشت .
با دستاش سرم رو محکم گرفته بود و من قادر به هیچ حرکتی نبودم .توی اون لحظه اون نفرت انگیز ترین فرد برای من بود .لبهاش آهسته روی لبهام تکون خورد و من رو مشمئز کرد.
خواستم هر طوری که شده خودم رو ازش جدا کنم که احساس کردم لبهام رو نمیبوسه بلکه حرکت لبهاش با من سخن میگه!
از حرکت باز ایستادم و سعی کردم تمرکز کنم
…. همه …چیز ..رو ..بعد..میفهمی….عموت …در جریانه…..
و بعد لبهاش از حرکت ایستاد.

وقتی دید حرکتی نمیکنم آهسته لبهاش رو از روی لبم برداشت وبه فاصله چند سانتیمتر صورتش رو عقب برد و به چشمای من خیره شد ..
نمیدونم چرا باید حرفاش رو باور میکردم ؟چرا باید بهش اعتماد میکردم ؟ اما عمق نگاهش من رو وادار کرد که باورش کنم و به آراد که حالا خودش رو شاهین خطاب میکرد اعتماد کنم!
هنوز هم توی شوک این اتفاقات که پشت سر هم پیش میومدند بودم اما این آخری دیگه خارج از توانم بود
یعنی شاهین چکاره است …..اگه اون با عموم دوسته پس با این خلافکارا چکار می کنه
نگاهش کردم نگاهش به سمت جلو بود
خدای من چه اتفاقاتی داره می افته اینجا چه خبره ….ای خدا کمک کن
آروم صداش کردم
اما اون هیچ حرکتی نکرد
اینبار بلندتر از قبل گفتم: شاهین
به طرفم نگاه کرد و با جدیت گفت :حرف نباشه هر وقت لازم بود من حرف میزنم تو حرفی نمیزنی فهمیدی
این چرا اینجوری شد دوباره؟
و دوباره به جلو خیره شد..بی شعور اصلا اینگار نه اینگار که یه لب مفتی ازم گرفت
وای تازه یاد اون صحنه افتادم و از خجالت تمام بدنم گر گرفت
سرم رو به شیشه ماشین چسبوندم و به مسیر ناشناخته ای که ماشین در حال حرکت در اون بود خیره شدم
مسیری که معلوم نبود آخرش چی میشه؟اگه واقعا عموم هم در جریانه پس این بازیا برای چیه؟نکنه این هم یه نقشه است تا باهاشون راه بیام و کاری نکنم این حرف رو زده
آره از کجا معلوم که اون عموم رو هم گول نزده ….شاید عموم هم نمیدونه این خلافکاره
آره نیاز نباید اینقدر زود باور باشی
چند ساعتی بود که توی مسیر بودیم دیگه داشتم خسته می شدم و چشمهام بدون اراده داشتن بسته می شدن
توی این چند روزه نتونسته بودم درست استراحت کنم برای همین چشمام رو بستم و به خواب رفتم
با احساس دستی که داشت تکونم میداد بیدار شدم
چشمام رو باز کردم دیدم سرم روی شونه شاهینه و او داشت آروم بازوم رو تکون میداد تا بیدارم کنه
چشمام رو مالیدمو نگاهش کردم اما هنوز سرم روی شونه اش بود
خندید و گفت خانم خوشخواب نمی خوای بلند شی شونه ام خسته شد ….در ضمن باید پیاده بیشم ..قراره چند روزی چند روز رو اینجا باشیم
یکدفعه به خودم اومدم و سرم رو از روی شونه اش بلند کردم .
و اصلا به روی خودم نیوردم که سرم روی شونه اش بوده ..به ساختمون ویلالی که جلومون بود نگاه کردم
– نمی خوای پیاده شی
به شاهین که در حال پیاده شدن بود نگاهی کردمو در ماشین رو باز کردمو پیاده شدم
با تعجب نگاهی به اطراف کردم پس اون دوتا ماشین کوشن؟….مگه سه تا بنز نبودند پس چرا فقط ماشینی که ما توش بودیم اینجاست
به شاهین که داشت اروم با راننده صحبت می کرد نگاه کردم بعد از چند دقیقه راننده سرش رو تکون داد و گفت چشم آقا و ماشین رو روشن کرد و از ویلا خارج شد
می خواستم چیز بگم که دیدم یه پیرمرد و پیرزن دارن به سمت ما میان
شاهین با لبخندی مصنوعی کنارم ایستاد و گفت ما زن و شوهریم و برای ماه عسل اومدیم فهمیدی در ضمن این دونفر منو می شناسن
نزدیک شدن اون دوتا به ما باعث شد که دیگه شاهین چیزی نگه
پیرمرد که قبل از پیرزن رسید با خوشرویی گفت سلام شاهین خان خوب هستین
شاهین سرش رو تکون داد
-راستش وقتی آقا خبر ازدواجتون رو دادن خیلی خوشحال شدیم امیدوارم خوشبخت شین بعد به من نگاه کرد و گفت دخترم خوبی
سرم رو آروم تکون دادمو گفتم بله ممنون
پیرزن به محض اینکه به ما رسید گفت سلام آقا مبارک باشه چرا هنوز اینجا ایستادین بفرماین تو
شاهین لبخندی زد و گفت سلام بی بی خوبین
بعد دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت بریم تو عزیزم
و من هم بی هیچ حرفی مثل یه عروسک کوکی به همراهش رفتم
وارد ساختمون که شدیم شاهین گفت برو استراحت کن اگه برای شام بیدارت می کنم در ضمن فکر فرا ربه سرت نزنه که اینجا داره مراقبت میشه فهمیدی
-من نمیتونم حرفات رو باور کنم شاهین خان ..ویا بهتز بگم آراد خان ..بهتره بگی اینجاخبره؟
-باور کردن یا نکردنش پای خودت ..اما بهتره باور کنی چون چاره ای نداری ..در ضمن بهتره زیاد فضولی نکنی و سرت به کار خودن باشه ..چون اونجوری بازم به نفع خودته ..بعد هم خیلی جدی اما آرومتر گفت : دیگه هم نمبینم اسم من رو صدا بزنی ..من شاهین خان هستم فهمیدی ….حالا هم برو استراحت کن عزیزدلم
با عصبانیت بهش پریدمو گفتم من عزیزت نیستم
با لبخند بهم نزدیک شد و گفت فعلا که مجبوری باشی
-تو خواب ببینی آرا…
هنوز حرفم تموم نشده بود که بهم نزدیک تر شدو در حالی که نگاهش به لبهام بود گفت:
بهتره بری تو اتاق چون طمع اون لبا بد جور بهم مزه کرده ..دیگه کم کم دارم وسوسه میشم با زنم باشم..اونم زن خوشگل و دست نیافتنی مثل تو
با نفرت توی چشماش زل زدمو گفتم خیلی رذلی من نمیدونم چه جوری عموم بهت اعتماد داشت
لبخندی زد و گفت اولا تو از کجا میدونی عموت به من اعتماد داشته در ضمن خانم عزیز برای رسیدن به اهدافم هر کاری می کنم دوستی با عموت و دزدیدن تو که سهله پس بهتره مثل یه دختر خوب هر چی میگم رو گوش کنی فهمیدی
بعد بازوم رو گرفت و من رو به سمت یکی از اتاق سمت چپ که تو همون طبقه همکف بود هدایت کردو یا بهتر بگم هول داد
در رو که باز کرد با یه اتاق بسیار شیک مواجه شدم اما چشمم که به تخت دو نفره افتاد به سمت شاهین برگشتم و گفتم این برای چیه؟
-چقدر کم حافظه ای عزیزم مثل اینکه یادت رفته من و تو زن شوهریم
خواستم یه چیزی بگم که گفت حالا هم بهتره بری استراحت کنی چون دیگه صبرم داره تموم میشه
و در رو بست و بیرون رفت
روی تخت نشستم و به زوایای اتاق خیره شدم
به سمت کمد لباس رفتم درش رو که باز کردم چشام چهار تا شدن پر از لباسهایی زیبا و به نظر گرونقیمت بود اما یکم راحت بودند..

اما با این مانتو شلوار هم که دیگه خسته شده بودم
بلند شدم و یکی یکی لباسهارو کنار زمو شروع به گشتن بین لباسها کردم
یه تونیک استین مینی پیدا کردم بد نبود بهتر از بقیه بود
مانتوم رو در آوردم و تونیک رو پوشیدم اما هر چی دنبال شلوار گشتم پیدا نکردم
بی خیال شدمو دوباره توی کمد رو گشتم به به چشام به یه دامن و بلوز آستین کوتاه افتاد خواستم بپوشموشون که با خودم گفتم من چقدر احمقم مگه من اومدم مهمونی
تونیک رو هم درآوردم و مانتوم رو پوشیدمو اون لباسا رو هم دوباره توی کمد پرت کردم و روی تخت دراز کشیدم
************
با احساس دست نوازشی که بین موهام کشیده می شد سریع از خواب پریدم
همون پیرزن بود که با چشمایی مهربون داشت نگاهم می کرد
وحشت من رو که دید گفت ببخشید خانم نمی خواستم بترسونمت شاهین خان گفت بیام برای شام بیدارت کنم من هم هر چی صدات کردم بیدار نشدی این بود که….
دستم رو بلند کردمو گفتم اشکالی نداره……روسریم رو که روی تخت افتاده بود برداشتم که بی بی گفت خانم نمی خواین لباساتون رو عوض کنید
-لباسام……
نگاهم که به شاهین افتاد که توی چارچوب در ایستاده بود و به من زل زده بود افتاد
-بی بی شما برو الان ما میایم
و به داخل اومد
بی بی هم بلند شد و به سمت بیرون رفت

 

– بی بی شما برو الان ما میایم
و به داخل اومد
بی بی هم بلند شد و به سمت بیرون رفت … شاهین رفت سمت پنجره ی ته اتاق و همین جوری که دستاش رو توی جیب شلوارش گذاشته بود و به سمت پنجره می رفت گفت :
– هنوز که نشستی … زودباش بلند شو لباست رو عوض کن
تکیه دادم به تخت و گفتم : این بازیا چیه راه انداختی ؟ ما این جا چیکار می کنیم ؟
شاهین رو پاشنه ی پاش چرخید سمتم و با صدای خشنی گفت :
– این فضولیا به تو نیومده جوجه … بلندشو
با صدای بلندی گفتم :
– تا من نفهمم این جا چه خبره از جام جم نمی خورم
– سعی نکن منو عصبانی کنی … این آخرین باریه که بهت می گم .. پاشو لباست رو عوض کن یالا
با پوزخند مسخره ای زل زدم بهش و گفتم : مثلا” اگه عصبانی بشی چی میشه ؟
با چند گام بلند اومد سمتم و گفت :
_ ببین دختر کوچولو مثل این که هنوز باورت نشده تو این جا اسیری نه مهمون … پس به نفع خودته که هر کاری رو که می گم بکنی والا بلایی سرت میاد که به غلط کردن بیوفتی
دوباره روش رو برگردوند سمت پنجره و به سمتش به راه افتاد … وقتی کنار پنجره رسید در حالی که به بیرون زل زده بود گفت :
_ بهتره یادت بمونه اگه با من راه نیای مجبوری با بدتر از من کنار بیای
دوباره به سمتم چرخید و گفت :
_ می فهمی که منظورم چیه هان ؟؟
احمق کثافت .. می دونستم منظورش چیه اما هنوز نفهمیدم که چرا اینجام
درحالی که سعی می کردم صدام نلرزه گفتم : اما من هنوز نفهمیدم چرا اینجام ؟! فکر کنم خوب بدونی من وکیلم خودت هم که خوب می دونی عموم چیکارس .. مطمئن باش بفهمم دروغ تحویل من دادی که عموم در جریانه .. کاری می کنم که پشیمون بشی !
با چندگام بلند خودش رو رسوند به من و بازوم رو محکم توی دستش گرفت و درحالی که فشار می داد گفت :
_دختره ی احمق فکر کردی چهار کلاس درس خوندی خیلی می فهمی که جلوم وایسادی و داری زر زر می کنی ؟ اینقدر هم منو از عموت نترسون فهمیدی …در ضمن من مجبور نبدم در این مورد به تو حزفی بزنم ..یعنی اگه میدونستم که تو حالیت نیست که اصلا نمیگفتم ..حالام هم بدون که دروغ گفتم و فقط میخواستم طعم اون لبات رو بچشم !
_ کثافت … .
فشار دستش رو بیشتر کرد و با صدای بلندتری گفت : بگیر بشین
طوری که می خواستم نشون بدم نترسیدم گفتم :
_ اگه نشینم چی می … .
هنوز جمله ام تموم نشده بود که روی تخت پرت شدم .
با اینکه مطمئن بودم چهره ام تابلو نشون میداد که ترسیدم اما باز کم نیاوردم و با آرنج خودم رو روی تخت کشیدم بالا و گفتم : هوووی روانی فکر کردی کی هستی که با من این جور برخورد می کنی ؟
نشستم روی تخت و گفنم :
_ مطمئنم عموم تو و داردستت رو پیدا می کنه و می فرستتون پای میز محاکمه .
شاهین روی مبل گوشه ی دیوار نشست و با آرنجش به زانوهاش تکیه داد و زل زد بهم و گفت :
_ خیلی عمو جونت رو دست بالا گرفتی … اون اگه این قدر باهوش بود که نه من الان این جا بودم نه عزیز دردونش که جنابالی باشی !
بهتره که یادت باشه عموت هم یه فریب خوردس … به سختی میشد ازش حرف کشید ولی شد .
از این جا به بعد دیگه هیچ کاری از دست سردار بر نمیاد. پس بهتره خیلی بهش امیدوار نباشی جوجه
با یه خنده ی بلند تکیه داد به پشتی مبل و گفت :
_ وای قیافه ی سردار دیدنیه وقتی که بفهمه رودست خورده .
وقتی خندش تموم شد دوباره زل زد بهم و گفت :
_ حالا مثل بچه ی آدم بلند شو و لباست رو عوض کن باید بریم پایین برای شام… اون گریم مسخره ات رو هم پاک کن وقتی خونه هستیم دلیلی نمیبینم من و تو گریم داشته باشیم
با خشم بهش نگاه کردمو گفتم :
_ بیا برو بینیم بابا … من شام نمی خورم .. خوش اومدی
شاهین بلند شد از جاش و گفت :
_ به درک که شام نمی خوری .. کوفت بخوری …در ضمن مواظب باش که این زبون درازت کار دستت نده
از اتاق رفت بیرون و در رو به شدت به هم کوبید … از صدای در ترسیم توی دلم چندتا فحش آبدار نثارش کردم.
از تخت بلند شدم و گفتم : لعنتی .. حالا من تنهایی چیکار کنم حوصلم سر میره که !!!
واقعا که کله خرابی نیاز حالا نه اینکه اگه شاهین اینجا بود می نشستم باهاش یه دست شطرنج میزنم که میگم الان تنهایی حوصله ام سر میره … حالا اون بماند گرسنگیم رو چکار کنم
نفسم رو با شدت بیرون فرستادم و رفتم کنار پنجره … توی این اتاق حس وحشت توم تقویت می شد و ترسم رو بیشتر می کرد ….حالا چرا نمی دونم ….یعنی چیزی تو این اتاق هست که باعث ترسم میشه….وای از این فکر به خودم لرزیدم …
همین جوری که به سیاهی روبه روم زل زده بودم صدای پارس سگی رو شنیدم.
واااای اینجا سگم داره.سرم یه جورایی درد میکرد تنها راهش یا مسکن بود یا خواب
رفتم سمت در تا درو قفل کنم ولی کلیدی روی در نبود
اه ه ه به خشکی شانس
دستم رو کوبیدم به دیوار … حالا تا صبح چیکار کنم ؟
اگه شاهین دوباره برگرده توی اتاق چی ؟ اگه بلایی سرم بیاره چی ؟
چاره نبود نباید میخوابیدم باید تا صبح بیدار می موندم رفتم زیر پتو چمپاته زدم .
به ساعت مچی نگاه کردم تازه ساعت ۱۲ شب بود.
دوباره دستم رو بردم زیر پتو و زل زدم به رو به روم

 

***
چند ساعتی بود که روی تخت بی حرکت نشسته بودم و زل زده بودم به روبه روم .
دست و پاهام خشک شده بود و این حالت اذیتم می کرد … درحالی که پتو رو از دورم باز می کردم گفتم : خدایا پس کی صبح میشه ؟!
شروع کردم به راه رفتن که پاهام به حالت عادی برگرده … همین جوری که طول و عرض اتاق رو متر می کردم نگاهی هم به ساعت مچی انداختم
ساعت ۳۰ : ۲ دقیقه ی بامداد
دوست دارم برم طبقه ی پایین هم یه نگاهی بندازم .. نه نباید برم .. حالا فقط یکم تا دم پله ها میرم اگه کسی بود جلوتر نمی رم … ولی اگه شاهین پایین بود چی ؟
اه … شاهین لعنتی
آروم به سمت در حرکت کردم .. بالای پله ها بودم … چراغ روشن سالن جلب توجه می کرد … صدای پچ پچ خیلی آ رومی هم میومد
یعنی این شاهین داره با کی حرف میزنه … خوشبختانه اگه کسی توی حال بود دیدی به پله ها نداشت .
دونه دونه پله ها رو که پایین می رفتم صدا ها هم واضح تر می شد .
به پله ی آخری که رسیدم پشت میزبزرگی که یه گلدون روش بود و رومیزی بلندی اون رو میپوشوند قایم شدم
صدای شاهین رو تشخیص دادم
_ نقشه چیه ؟
_یه محموله ی عظیم که از مرز ترکیه وارد میشه ولی نمی تونه از گمرک رد بشه … تو باید محموله رو از گمرک تحویل بگیری .. شیر خان منتظر این محموله اس
_ بر فرض که من محموله رو تحویل بگیرم به من چی می رسه ؟
_اونو من دیگه نمی تونم بگم … شیر خان تعیین می کنه
_ محموله کی به گمرک می رسه ؟
_فردا تریلی ها راه میوفتن … به خاطر سنگینیه بار احتمالا” تا یه هفته ی دیگه از مرز ترکیه عبور می کنن
_ با این دختره چیکار کنم ؟
_اون رو هم باید با خودتت ببری تا زمان معاوضه … قرار گاه قبلی چند ساعت بعد از حرکت شما منهدم شد.
_ پلیسا ؟
_آره .. .
_بچه ها چی شدن ؟
_یکی از بچه ها زخمی شد ولی بازم تونست فرار کنه و خبر رو برسونه … ولی بقیه یا توی درگیری کشته شدن یا بازداشت
_
_معاوضه کیه ؟
_ فعلا” داریم با سردار صحبت می کنیم شاید تا … .
منو میخوان معاوضه کنن ..وای هر دفعه اوضاع داره وخیم تر میشه خدا
خواستم جابجا بشم وکمی خودم رو نزدیکتر صدا ها کنم که پام به رو میزی که آویزون شده بود گیر کردو گلدون افتاد و شکست
معطل نکردمو تا اونجا که میتونستم با سرعت دویدم به طرف پله ها و دوتا یکیشون کردم و رفتم بالا
بالای پله ها به نفس نفس افتاده بودم دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم بلند نفس کشیدم … خودم رو کنار کشیدم و از بالای پله ها به پایین نگاه کردم
_جز تو و این دختره کی توی خونس ؟
_ کسی نیست … احتمالا” گربه بوده
_ دختره نباشه ؟
_ نه فکر نمی کنم
از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم دوتاییشون کنار گلدون شکسته بودن
یه دفعه شاهین سرش رو بلند کرد و سمت پله ها .. سرم رو می دزدم که نبینتم
_ پس این کار کیه شاهین ؟
_ دیوانه نشو در باز بوده حتما” گربه اومده توی خونه
دوباره دزدکی طوری که نفهمه نگاه کردم نگاه شاهین هنوز سمت پله ها بود
اگه فهمیده باشه من چه خاکی به سرم کنم
مگه چکار کردم من ……اونا خلاف می کنن بعد من باید بترسم
خب احمق برای همینه که باید بترسی چون اونا خلافکاراند و هر کاری می کنن که گیر نیفتن و کارشون خراب نشه

احساس کردم هر دوشون رفتن به طرف در اصلی من هم آروم به طرف اتاقم برگشتم و دعا کردم از حضور من بویی نبرده باشن

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان