تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پناهم باش/قسمت5

اگه بلایی سرش میومد نمیتونستم خودم رو ببخشم. با دستای لرزونم پیشونیش رو پاک کردم.رنگ صورتش سفید سفید شده بود.کاملا مشخص بود که خیلی خون ازش رفته.لبهاش خشک شده بود و پوست پوست شده بود.
نگاهی به فردی که کنار دستم بود و فهمیده بودم پلیس هست کردم.مدام سرش رو اینطرف و اونطرف میکرد و حواسش به همه جا بود.
گهگداری تیر اندازی میشد ولی مثل چند دقیقه قبل نبود.دوباره سرم رو پایین کردم و به آراد نگاه کردم.دستاش بی جون کنارش افتاده بود.یه دلشوره ای اومد سراغم.دستم رو زیر بینیش گرفتم تا بفهمم نفس میکشه یا نه.وقتی هیچی احساس نکردم سریع دستش رو توی دستم گرفت.سرد سرد بود…………………………………………………

وحشت زده به صورت بی رنگش نگاه کردم.
خدای من نه…نه ..

بی ارده تقریبا فریاد زدم.مُرده.. مُرده.

شخص متقابلم سریع به طرفم نگاه کرد .همرا با اشکهایی که بی محابا از صوردتم میچکد داد زدم :مُرده.من باعث شدم بمیره..مُردش ..مُرد .من کشتمش ..

سریع به طرفم اومد و مچ دست آراد رو توی دستش گرفت ونبضش رو امتحان کرد.
بی اختیار آستین طرف مقابلم رو گرفتم و در حالی که میکشیدمش با نگرانی پرسیدم:

مُرده ؟آره ..شاهین..آراد مُرده ؟

کلافه سرش رو تکون داد و گفت:

اینقدر داد و بیداد راه ننداز دختر .

بدون توجه به حرفش دوباره آستینش رو کشیدم و گفتم:
نبضش کار میکنه؟تو رو خدا زنده اس یا نه؟

با عصبانیت به طرفم برگشت.قبل از این که حرفی بزنه یه تیر از جلوی صورتم رد شد که باعث شد جیغ بلندی بزنم و نیمه تنه ام رو که نشسته بودم پایین بکشم که محکم روی صورت آراد فرود اومدم.

وقتی طرف مقابلم اسلحه به دست طرف دیوار رفت و تیر اندازی به سمت متقابل میکرد فهمیدم اوضاع خیلی خطری شده.
صورتم خیلی نزدیک و متقابل صورت آراد بود که حس کردم نفس بی جونش به صورتم میخوره.
سرم رو سریع بلند کردم و از روی شعف داد زدم.
زنده اس….زنده اس
مرد به حالت عصبی داد زد :
صدات رو ببر ..نمیفهمی در چه موقعی هستیم؟ همین داد بیداد تو نزدیک بود سرت رو به باد بده.
تیری که گوشه دیوار خورد باعث شد سرش رو بدزده و ساکت بشه .

با تیری که بغل پام خورد جیغ خفیفی کشیدمکه یارو داد زد:

مثل مجسمه نشین اونجا ..پاشو پناه بگیر تو تیر راس دیدشونی

خواستم سریع بلند شم که نگاهم به هیکل بی جون آراد افتاد که سرش روی پاهام بود.گفتم:
پس این چی؟
-تو برو من خودم میام میکشمش کنار..بدو …

آشوبی شده بود.مدام تیر از کنارم رد میشد و خدا رو شکر اونقدر کور و چپول بودن که هدفگیریشون درست نبود و تیر ها از کنارم رد میشد.

سر آراد رو از روی پام برداشتم و نیم خیز بلند شدم.چون اگر صاف میایستادم کارم تموم بود و بغل آراد دراز کش میشدم.

همونطور که دولا بودم سعی کردم بدوئم اما یه چیز باعث شد که بی حرکت بشم.
به اون مرد که با اسلحه اش به جای نامعلومی تیر اندازی میکرد نگاه کردم.معلوم بود که ممکن نیست دست از کارش بکشه تا بتونه آراد رو از این مخمصه گوشه ای ببره.خودم باید کاری میکردم.
یک دستش که زخمی بود پس باید از طرف پاهاش میگرفتم و میکشیدمش.
همچنان که خم شده بودم سریع به طرف پایین پاش رفتم و مچ پاهاش رو گرفتم.
اون مرد داد زد:
چکار میکنی؟اونو ولش کن .من میبرمش.

بدون توجه به حرفش یه یا علی گفتم و با تمام زوری که داشتم پاهای آراد رو کشیدم.
فکر نمیکردم مثل کرگدن سنگین باشه!

همچنان در حال زور زدن بودم که تکونی به این هیکل بی مصرف آراد بدم که دوباره طرف مقابم داد زد:
مگه با تونیستم..میگم آراد رو ول کن برو پناه بگیر.آراد بدبخت راست میگفت که خودسری….سرتو بدزد…

یه تیر چنان از بغل گوشم رد شد که حس کردم به روسریم کشیده شد و شدت صداش اونقدر زیاد بود که یه لحظه سوت ممتدِ بلندی توی گوشم پیچیده شد .

چند ثانیه که گذشت از صدای گوشم کمتر شد ولی گوشم بد جور درد گرفته بود.
دوباره داد زد:
با توام چرا حرف حالیت نمشه تو؟

اینبار عصبانیم به اوج رسید و این دفعه من داد زدم:
من حالیم نمیشه ؟ آراد داره جون میده.در تیر راس اوناس.اونوقت میخوای ولش کنم برم خودم پناه بگیرم؟!

بعد هم با همون حالت عصبی پای آراد رو کشیدم و سعی کردم حرکتش بدم.خسته بودم .تشنه بودم.روحیه ام ضعیف شده بود و همین باعث میشد حس کنم حتی جون ندارم خودم رو تکون بدم چه برسه به هیکل بی جون و سنگین آراد !

با این که میدونستم هر لحظه ممکنه یکی از تیرها به من اصابت کنه دست از تلاشم نکشیدم.ولی هر چی بیشتر تلاش میکردم بیشتر نیروی بدنیم به تحلیل میرفت.اما نباید کم میاوردم .باید آراد رو هر طور شده به جای امن تری میکشیدم.
سرم رو بالا گرفتم.
بلند فریاد زدم
خــــــــــــــــــــــــ ـــــدا
چشمام پر از اشک شده بود .خیلی دلم هوای گریه کردن کرده بود .ولی نباید گریه میکردم.الان وقت گریه نبود.

پاهای آراد رو محکمتر کشیدم.کمی که از جام تکون خوردم .حس کردم آراد سبکتر شده.
سرم رو بلند کردم دیدم اون شخص ناشناس دستهای آراد رو گرفته و از زمین بلندش کرده.
-چرا زل زدی به من .زود باش برو سمت دیوار.
به حرفش گوش دادم و همون کار رو کردم.
آراد رو طوری خوابوندیم که توی سایه باشه.گرما شدیدا بی داد میکرد و این مبارزه معلوم نبود کی میخواد به پایان برسه.هر چی بود صدای تیر و تفنگ و گهگداری داد و فریاد بود.

کنار آراد زانو زدم و سعی کردم پارچه ای که روی بازوش رو بسته بودم رو محکمتر ببندم.
اما همین که دستم به سمت پارچه رفت صدای آه فرد ناشناس بلند شد و بعد مثل یه گوشت بی جون به زمین افتاد.

ترسیدم.وحشت کردم.لال شدم.دست و پام فلج شد و تنها چشمام شاهد جون دادن شخص مقابلم شد.

یه نگاه به اون و یه نگاه به آراد کردم.هر دو ساکت.آروم و بیجون روی زمین افتاده بودن.
بی اراده روی زانوهام که میلرزید ایستادم.با پاهایی که روی زمین به زور میکشیدمشون تا قدم از قدم بردارم و با کمک دیوار کاهگلی خرابه به سمت شخص رفتم.اما همین که بالای سرش ایستادم.پهلوم به شدت سوخت و بعد روی زمین افتادم .
حس کردم دارم سبک میشم.سردم شده بود ولی هنوز پهلوم داغ بود و میسوخت.چشمام تار میدید.قبل از این که چشمام بسته بشه نگاهم رو به سوی آراد که بی حرکت روی زمین افتاده بود سوق دادم و چشمام بسته شد.

پست وستا دخت

با مامان و بابام کنار دریا وایساده بودیم . مامان به طرف ماشین رفت و یه سیب برداشت و مشغول پوست کندنش شد. من دستام رو توی دستای بابا گذاشتم و به طرف ماشین رفتیم. بابا اول تیکه سیب رو گرفت و بهم نگاه کرد.
نگاهم به تیکه سیبی که به سر چاقو بود افتاد. قبل از اینکه برش دارم متوجه شدم بابا به طرف دریا میره.
مامان چاقو رو که هنوز سیب به سرش بود توی بشقاب گذاشت و همونطور که به سمت بابام میرفت دستش رو دراز کرد و گفت :
بریم دنبال بابا عزیزم.

از خوشحالی جیغ کشیدم و به سمتش رفتم . اما قبل اینکه دستام رو توی دستای مامان بذارم نگاهم به سمت سیب سر چاقو رفت .

دو دل شدم همراه مامان برم یا سیب رو بردارم و گاز بزنم.
بابا برامون دست تکون داد و گفت
-بیاین دیر میشه.

نگاهم دوباره به سمت سیب رفت. دلم طاقت نیاورد و قبل اینکه با مامان برم دستم رو به سمت سیب بردم تا برش دارم. اما دستم لغزید و توسط چاقو بریده شد و از سوزش دستم رومو برگردوندم و ه آرومی چشمام رو باز کردم.

نور چشمام رو بد جور میزد.خواستم دستم رو بالا بیارم تا مانع از نور مستقیم به چشمم بشه.اما دستم سنگین بود و سوزش بدی داشت.

به اطرافم دقیق شدم. نور چراغ مهتابی با پرده سفیدی که دور تا دورم بود باعث میشد سرد ترم بشه.

با صدای تق در سرم رو به طرف درچرخوندم… بوی یه عطر شیرین وآ شنا اومد… توی اون لحظه انگار تموم دنیا رو بهم داده بودن.
با دیدن عمو محمدم همه تلخی های ذهنم از یادم رفت و تقزیبا جیغه ای کشیدم و گفتم:

عمو محمد

عموم با لبخندی به لب و با صدایی که توش آسودگی موج میزد گفت:
-جونم عمو جان؟
با دیدن صورت مهربون اما خسته عمو اشک تو چشمام جمع شد.. میخواستم همزمان جیغ بزنم… گریه کنم… بخندم… میخواستم ازته دل برم تو آغوش گرمش تا دوباره حسش کنم

ناخودآگاه ازجام نیمخیز شدم که بپرم بغلش اما سوزش دردناک پهلوم باعث شد آخ بلندی بگم و روی تختم دراز بکشم.

عمو با اون ته ریش چند روزه اش که جذاب ترش کرده بود دست روی شونه ام گذاشت وبا مهربونی گفت:
-بچه یه دقیقه بشین سر جاتو آروم بگیر، عبرت نگرفتی؟!

اشک شوق توی چشمام جمع شد . با صدای بغض آلود گفتم:
دلم براتون تنگ شده بود
چشماش خندید ولی بعد از چند لحظه شد همون عموی جدی اخماش رو توی هم کرد و گفت:
ممکن بود هیچوقت دیگه همدیگر رو نبینیم.

سرمو انداختم پایین. هیچی نداشتم بگم. سعی کردم خودمو با گوشه روسری سرم مشغول کنم، از طرفی هم درد پهلوم و سوزشی که توی پهلوم بود بد جور آزارم میداد .ولی نه بیشتر از خجالتی که از عمو میکشیدم.

عمو با انگشت اشارش چونمو گرفتو کشید بالا:
– الان وقت خجالت نیس نیاز خانوم! مگه تو فقط بلدی سرک بکشی اونم تو کارایی که اصلا به تو مربوط نیس! پس این خجالت چیه؟

بعد سرمو بوسیدو منو آروم کشید تو بغلش… چقدر دلتنگ این مرد بودم، مردی که سخاوتمندانه تموم چاله چوله های زندگی درهم منو پر کرده بود و در اِزاش فقط ازم میخواست مراقب خودم باشم اما من جز دردسر براش هیچی نبودم…
با صدایی که کمی خش دار بود گفتم:
-دلم خیلی واست تنگ شده بود عمو، خیلی بد بود این مدت .خیلی ترسناک بود ….خیلی عمو…

نفسم بالا نمیومد. بغض گلومو چارچنگولی گرفته بود اما نمیخواستم جلوی عمو اشکم در بیاد. عمو سرمو آروم نوازش میکرد وهیچی نمیگفت…هزار تا سوال توی ذهنم بود…نمی دونستم اول کدوم رو بپرسم…آراد چی شد؟من چطوری اومدم اینجا؟اون وقتی که من از حال رفتم چی شد؟پهلوم چرا درد میکنه و میسوزه ؟…
اومدم سوالی بپرسم که عموم گفت:
-دکترت گفته انشا الله چند روز دیگه می تونی مرخص بشی.. بعد از این دو روز…که مدام بیدار و به هوش بودی
-دو روز ؟!…
-بله . دو روز پیش توی درگیری به پهلوی چپت تیر خورد. خدا رو شکر که به خیر گذشت و عمیق نبود.

– وای عمو چقدر حرف دارم براتون.اگه بدونین تاکجاها رفتم، تامرزترکیه،بین یه سری قاچاقچی و قاتل،چه بلاهایی که سرم نیومد ….
یه دفعه خودشو ازم جدا کرد گفت:
– یعنی چه؟ چه بلایی؟
از تصور اینکه الان عموم چه فکری داره میکنه لب گزیدمو آروم گفتم:

این مدت دست هیشکی به دستم نخورد

تو دلم گفتم البته به غیراز اون اردلان نامرد، تازه دروغی هم نگفتم… آهان…آراد هم دستش بهم خورد. تازه لبم ازم گرفت!وای خدا از زمین ورشون داره الهی .

عمو که خیالش راحت شده بود نفسشو بیرون داد و دوباره بغلم کرد: میدونستم؛به خوب کسی سپرده بودمت…
باتعجب نگاش کردم، گفتم:
-به کی؟
خندیدو با دستش آروم دماغمو گرفت:
– به خدا…
خندیدم وگفتم:
-وای اره! طبق معمول شانس یار بود باهام عمو جون!
عمو اخمی کرد و گفت:
-ولی نیازخانوم همه مثل شما خوش شانس نبودن… میدونی تو همین عملیات چند نفر از بهترینهامون تیر خوردن و شهید شدن ؟علی هم وقتی داشت تو و تن بیجون آراد رو از اون جهنم میکشید بیرون چندتا تیر خورده که هنوز هم توی کماس.
با نگرانی گفتم:
تن بی جونِ…..
و اسم آراد رو زمزمه کردم. گیج و منگ بودم.

عمو با همون ناراحتی که توی صداش موج میزد زمزمه وار گفت:

-تازه قرار بود ماه دیگه بره خواستگاریه دختر عموش. خیلی سال بود که منتظر بود دختر عموش درسش تموم بشه و …

قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد …آخرین بار که اشک عمو رودیده بودم موقع مرگ مامان و بابا بود…

بدون توجه به سُرمم دستام رو روی صورتم گذاشتم و با گریه گفتم

من یه احمقم. من باعث مرگش شدم. من باعث شدم …

عمو دستمالی جلوم گرفت و گفت
عمو زبونت رو گاز بگیر. هنوز که نمرده. انشالله بهوش میاد.

دستما رو گرفتم و در حالیکه بینی ام رو میگرفتم گفتم:
نه…من اونو که نمیگم..اون انشالله خوب میشه
با تعجب گفت
پس کی؟
با چشمای عمو نگاه کردم و گفتم
آراد
عمو دستامو گرفت تو دستشو با مهربونی گفت:
-گریه نکن حالا…

همون لحظه در اتاق باز شد و دکتر با پرستار وارد اتاق شدن.
بعد از معاینه که البته جونم رو به لبم رسوندن و اصلا هم به روی خودشون نیاوردن که باید آرومتر زخمم رو چک کنن از اتاق رفتن بیرون.
تا خواستم لب باز کنم و به عمو ازشون شکایت کنم دوباره در باز شد و یه صدای آشنا میخکوبم کرد:
-دخترخانوم ،مهمون نمی خوای؟
سرم رو بر گردوندم. استاد پویان با یکی از اون لبخندهایی که به ندرت روی لبش بود همرا همسرش مریم وارد اتاق شد.

چقدر ابن استادِ به دور از اخم و تَخم رو دوست داشتم. اخلاقش توی دانشگاه و محل کارش اصلا قابل قیاس با وقتی که با مریم خانم بود نبود!! معلوم بود مریم خانوم بد جور گریه رو دم حجله کشته!

فریاد خفه ای کشیدمو گفتم:
-واااای سلام استاد، چقد خوشحالم کردین که اومدین.
استاد پویان در حالیکه سرشوتکون میداد گفت:

مگه میشه به دیدن دانشجوی یکدنده ولجبازم که همه رو با کاراش عاصی کرده نیام؟؟
حرف استاد رو قطع کردموگفتم:
– استاد در مورد پرونده قتل سامان نامی من تونستم…
که این بار مریم خانوم با لبخند گفت:
عزیزم تو همیشه عجولی! الان وقت اینحرفا نیس که. ما فقط اومدیم ببینیم حال نیاز خانوم گل ما خوبه یا نه؟
نیشم باز شد و گفتم :
– نمیدونستم انقدر همه دوستم دارن؛ وگرنه زودتر یه بلایی سر خودم می آوردم!
عمو تشر زد :
– نیاز! ازدست تو!

اومدم خودمو لوس کنم که یه پرستار عین اجل معلق اومد تو اتاق و گفت:
– بفرمایید بیرون مریض باید استراحت کنه.

همچین وار رفتم. به استاد و مریم جون نگاه کردم و گفتم:
شما که همین الان اومدین !

پرستار در حالیکه با دست اشاره میکرد بقیه برن بیرون جواب داد
اصلا قرار نبود ملاقاتی داشته باشی . هنوز تحت مراقبت ویژه هستی.

عمو اومد جلو و سرمو بوسید، مریم خانومم در حالی که بالش پشتمو مرتب میکرد گفت :
-مراقب خودت باش عزیز دلم. حتما باز هم بهت سر میزنیم .الان فقط استراحت کن.
استاد دوباره همون استاد جدی قبل شد و گفت
به موقعش با هم حرفا داریم.
به ناچار تکیه به بالشتم دادم و گفتم
حتما..خیلی حرف در مورد این پرونده دارم.
عمو سرش رو تکون داد و گفت
به اندازه کافی مدرک گیرمون اومده.پس شما لازم نیست کاری بکنین.
اخمام تو هم رفت . خیلی بهم بر خورد! مخصوصا که هر سه تاشون دنباله حرف رو نگرفتن و با یه خداحافظی سر و ته قضیه رو هم آوردن.

***

دو هفته ای میشه که برگشتم خونه،اینقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود که تا چند ساعت فقط این طرف و اون طرف خونه رو سرک می کشیدم…با وجود دردی که هنوز هم داشتم ولی دلتنگی که این چیزا سرش نمی شه…همه جا رو کمی خاک گرفته بود…باید از خجالت خونه حسابی در می اومدم . معلوم بود مدتی که من نبودم عمو هم از مرجان خانم نخواسته بود که این مدت رو اینجا باشه و به کارهای خونه برسه.

از همون روز دوم افتاده بودم به جون خونه . هر چند که زیاد نمیتونستم سریع کار کنم ولی بالاخره بعد از چند روز این خونه مجردی و بهم ریخته باز تبدیل شده بود به یه خونه که میشد اسمش رو خونه گذاشت !

از عاطفه تنها دوستم هم خبر چندانی نداشتم. فقط میدونستم که برای ارشد شهرستان قبول شده و اجازه هم نداشتم بیرون از خونه برم. اونطور که بوش میومد هنوز هم آبا از آسیاب نیافتاده بود! عمو هم ازم قول گرفته بود که با هیچکس حتی عاطفه هم فعلا تماسی نگیرم تا خودش خبرم کنه !
هر چند که این اوضاع برام خفقان آور بود ولی دیگه هم حاضر نیستم ریسک بکنم و مجبور بودم توی خونه بمونم .حداقل تا وقتی که اردلان رو گیر بیارن …اون طور که عمو تعریف کرد برام آخرین لحظه گروههای کمکی رسیده بودن .حتی گروه شیر خان از جمله اردلان بالای سر من و آراد هم اومده بودن و میخواستن تیر خلاصی رو هم روی سر بدبخت من خالی کنن ولی با دیدن گروههای کمکی فرار رو بر قرار ترجیح میدن . اردلان با این که زخمی هم شده بود با چند تای دیگه از معرکه نجات پیدا میکنه .ولی شیر خان و بقیه اعضای باندشون دستگیر میشن.

هر چند از اون پرونده چیز زیادی دستگیرم نشد ولی هنوز هم عمو خیلی چیزها رو بهم نمیگه.حتی وقتی راجع به آراد ازش می پرسم یه جوری منو می پیچونه.
رمان
وای خدا از بس روزا و شبا به این موضوع فکر میکنم سرم داره میترکه.

از توی یخچال پاکت آب پرتقال رو در آوردم وهمون طور سر کشیدم…برگشتم توی اتاقم دوباره دراز کشیدم توی تختم وچشمام رو بستم.

آخرش چی میشه؟تاکی قراره من همین طوری توی خونه زندونی باشم؟عمو هم که این روزا خیلی مشغول بود از مراسم بزرگداشت شهید های عملیات تا در به در گشتن دنبال اردلان.
باز خدا رو شکر این عذاب وجدانم رو کمی کم میکرد وقتی فهمیدم علی از کُما دراومده. ولی هنوز خبر نداشتم چه بلایی سر آراد اومده . فقط دلم بد جور شور میزد . اگه حالش خوب بود که عمو دلش نمیسوخت و نمیگفت از کی منتظر بوده خواستگاریه دختر عموش بره!
از اردلان متنفر بودم بخاطر اون عوضی مشغول بودم توی خونه زندونی باشم.اون طور که عمو سربسته بهم گفت. اردلان قصد داشته از طریق مرز های شمال غرب به ترکیه فرار کنه ولی توی اون در گیری ها زخمی میشه و به خاطر همین هنوز تا بهبودیش نزدیک مرز مخفی هستش .
-نیاز جان عمو…کجایی؟خوابی عمو؟
از تو هپروت اومدم بیرون،عمو خونه رو گذاشته بود رو سرش
خوب شاید خواب باشم…باید اینجوری صدات رو بزاری رو سرت ؟
از اتاقم اومدم بیرون.اگر هم میخواستم بخوابم مطمئنا عمو نمیذاشت.
از اتاقم اومدم بیرون.اگر هم میخواستم بخوابم مطمئنا عمو نمیذاشت!

– سلام عمو جان خسته نباشی
-سلام دخترم .مونده نباشی…خب خانوم خانوما شام چی داریم؟

تا شما برین دستتون رو بشورین من شام رو کشیدم.

میز رو قبلا آماده کرده بودم .برنج رو توی دیس کشیدم و روی میز گذاشتم .موقعی که داشتم خورش رو توی بشقاب میریختم نمیدونم چرا ذهنم به سمت آراد کشیده شد.
قلبم یه جوری فشرده شد و نمیدونم چرا اشک توی چشمام جمع شد!

قبل اینکه اشکم روی صورتم بغلطه با انگشت پاکش کردم و بقیه خورش رو توی بشقاب ریختم.
باصدای عمو که گفت :
به به.. چه بوهای خوبی میاد
به طرفش برگشتم و خورش رو گذاشتم روی میز و گفتم:
نوش جونتون .
هر دو سر میز نشستیم. من اصلا اشتهایی نداشتم ولی میدونستم اگه بخوام نخورم عمو پاپیچم میشه .برای همین یه کفگیر برای خودم توی بشقاب ریختم و نشستم.عمو در حالیکه غذا برای خودش میکشید گفت:
نیاز چرا اینقدر کم کشیدی؟
با یه لبخند بی جون نگاهش کردم و گفتم:
رژیم دارم عمو
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
رژیم؟ یه نگاه به خودت بکن .توی این مدت که گیر اون آشغالا بودی شدی پوست و استخون .اونوقت تو از رژیم حرف میزنی؟!

-اینطوری بهتره عمو.یه مدت زیادی چاق شده بودم.
کفگیر رو توی دیس برنج گذاشت و گفت:
عمو…چیزی شده؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم : نه عمو جان ..مگه باید چیزی شده باشه؟
-چشمای نیاز من دروغ نمیگه ….
در حالیکه قاشقم رو از غذا پر میکردم گفتم:
فقط یه کم حوصلم سر رفته.تو خونه موندن خیلی سخته عمو .دوست دارم هر چه زودتر از این چهار دیواری خلاص شم.
نفس بلندی کشید و گفت:
میدونم عموم…..انشالله درست میشه.
سرم رو بلند کردم و گفتم:
عمو… یه سوال کنم این بار راستش رو بهم میگین.
-من کی بهت دروغ گفتم نیاز جان.
-هیچوقت ولی دلم میخواد این بار ازحقیقت طفره نرین.
-بگو ببینم چی میخوای بگی
-آراد…….

-خب..

چرا از آراد هیچ حرفی نمیزنین عمو؟
-چی باید بگم.
-عمو من حق دارم از آراد بدونم یا نه؟

قاشقش رو توی بشقابش گذاشت و بهم نگاه کرد.
فکر کنم خیلی ستم این حرف رو زدم.
زود گفتم:
خب منظورم اینه که شما اصلا هیچ حرفی در موردش نمیزنین.من هنوز نمیدونم مرده یا زنده اس.
از سر میز بلند شد
_عمو شامتون؟

بدون هیچ حرفی آشپزخونه رو ترک کرد.من هم از سر میز بلند شدم
-عمو ..
به طرفم برگشت و گفت:
ببین نیاز هر دفعه در این مورد پرسیدی و هر دفعه هم جوابی نگرفتی .چرا نمیخوای متوجه بشی که من هیچ دوست ندارم در این مورد چیزی بدونی ؟

اخمام تو هم رفت و گفتم:
ولی این حق نیست عمو.توی اون مدتی که دست اونا افتاده بودم آراد به عنوان مامور مخفی نقش بازی میکرد و من اصلا نمیدوستم که این چکاره اس .در صورتیکه میتونست به من بگه که من جز این آشغالا نیستم.اونطوری من دیگه هرروز تا یه چیزی میشد مرگ خودم رو جلوی چشمام نمیدیدم.اینطوری شاید یه قوت قلبی داشتم که یه کم در امانم.شاید اونمقع که من به مرگ خودم و هزار درد و زهرمار دیگه که هر دختر اسیر و گروگان شده بهش فکر میکنه ، میتونستم فکر کنم من یه روزی نجات پیدا میکنم.اما …تا آخرین لحظه نفهمیدم که آراد هم پلیسه و تمام کارهایی که من به ذهنم عجیب و غریب میومد و فکر میکردم که این دنبال یه فرصت مناسب برای خودشه تمام برای نجات منه.
حالا من دارم ازتون میپرسم که اون پلیسی که میگین پسر بهترین دوستمه و محافظ من توی اون موقعیت بوده کجاس و چه بلایی به سرش اومده ،طفره میرین……این برای من قابل درک نیس عمو.
عمو دستی به موهای جوگندمی خوش حالتش کشید و گفت:
میشه بس کنی نیاز.
دیگه مصمم شده بودم که هر طور که شده از آراد بپرسم و خبری ازش بگیرم برای همین خیلی محکم گفتم :
نه نمیشه.من فکر میکنم که این حق منه بودنم مرده یا زنده اس.

عمو با صورت به آتیش نشسته به طرفم برگشت و درحالیکه سعی میکرد صداش بالا نره گفت:
میخوای بدونی که چی بشه.اونموقع هم اگه تو بچه بازی در نمیاوردی و لو نمیدادی که اون هم جز پلیس بوده شاید الان من هم میدونستم کجاس.
همینطر وا رفتم.با حیرت پرسیدم :
یعنی چی عمو.
در حالیکه کتش رو تنش میکرد و از خونه بیرون میرفت گفت:

من دیر وقت بر میگردم. راحت بخواب . جلوی در همکارا مواظب خونه هستن.

صدای بسته شدن محکم در هم نتونست من رو از شوکه ای که بهم وارد شده بود خارج کنه.
این یعنی آراد مفقودالاثر بود. جز این چه معنی میتونست داشته باشه؟!

با فریاد چشمام رو باز کردم. گیج بودم و نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده. توی تاریکی به هر نوری که ممکن بود من رو از سر درگمی در بیاره اکتفا کردم.
کمی که چشام به روشنایی عادت کرد فهمیدم از تخت افتادم پایین. درد کمرم هم برای همین بود.

یهو در اتاق باز شد و برق اتاق روشن شد. نور چشمم رو زد .عمو اومد کنارم نشست و گفت
خوبی نیاز؟
به جایی اینکه پاسخی بهش بدم چونه ام لرزید و اشکم فرو ریخت . عمو دستش رو روی سرم کشید و گفت
دختر داری با خودت چکار میکنی..ببین خودت رو به چه روزی انداختی

بینی ام رو بالا کشیدم و گفتم و با حالت طلبکار گفتم
من یا شما؟
دستش بی حرکت موند . بعد از چند لحظه مکث گفت:
من؟
-بله شما.چرا بهم نمیگین واقعا چه اتفاقی برای آراد افتاده..

نفسش رو با صدا بیرون داد و مثل خودم روی زمین نشست و کمرش رو به تخت تکیه داد و گفت
یه هفته پیش این سوال رو سر میز غذا پرسیدی بهت گفتم : خبری ازش نیست. از همون یه هفته پیش هم حواست رو درست جمع نمیکنی.این از امروز که هر چی استادت و مریم خانوم ازت سوال میکردن بر و بر نگاهشون میکردی این هم از الان که با کابوس و داد و بیدا از خواب پا شدی
اشکم رو پاک کردم و گفتم
اگه ….اگه …. کشته … شده …بهم بگین

دوباره نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم دوباره از فکر اینکه کشته شده باشه و عمو ازم داره قایم میکنه به وحشت افتادم
عمو در حالیکه زیر لب لا اله لله میگفت از جاش بلند شد و گفت
دختر اینقدر به چیزی گیر نده و کلید نکن.

-خب بگین ..بخدا هر شب دارم میبینم که دارم میکشمش
نچی کرد و گفت
واسه چی داری با خودت این کار رو میکنی.. گیریم هم که کشته شده باشه تو باید اینکار رو با خودت کنی؟
با عصبانیت زل زدم تو چشمای عمو محمد و گفتم
دارین چی رو ازم قایم میکنین؟
پوفی کرد و گفت
نیاز چرا داری بچه بازی در میاری؟
زیر لب گفت
توی پادگان اون همه آدم دولا راست میشن برام نمیتونم از پس این دختر بر بیام !!

از روی زمین بلند شدم و با التماس گفتم
فقط یه کلام..خوبه یا….یا…
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت
فقط میدونم زنده اس
چشمام برقی زد و گفتم
پس دیدینش؟ کجاس عمو؟ تو رو خدا بهم بگین
عمو سرش رو تکون داد و گفت
من نگفتم دیدمش .گفتم فقط میدونم زنده اس .این هم برای اینکه هیچ گردانی خبری از مرگش نگرفته
اخمام رو کردم توی هم.چه بی رحم از مرگ آراد حرف میزد!
روی تخت مشستم و گفتم
شما ازش خبر دارین فقط نمیخواین به من بگین که اون رو هم من اصلا درک نمیکنم
در حالیکه از اتاق میرفت بیرون گفت
تا همینجا هم زیاد بهت گفتم. تو زیادی کنجکاوی . میترسم باز کار دست خودت بدی
نگاهم رو با ادا ازش گرفتم که گفت
فردا تکلیفت رو روشن میکنم
و از اتاق خارج شد.
روی تختم دراز کشیدم و متکام رو بغل کردم. پس هنوز زنده بود! خود عمو گفت.عمو تا از چیزی مطمئن نباشه حرفی نمیزنه..ولی شایدم برای اینکه من رو از سرش باز کنه این حرف رو زده. پاهام رو جمع کردم توی خودم.
اگه عمو برای دست به سر کردنم اینو گفته باشه چی؟ اه چرا نمیشه از این عمو حرف کشید؟!

به پهلو چرخیدم. تصویر خونیه آراد جلوی چشمم اومد..چشما رو محکم بهم فشار دادم. من طاقت شنیدن مرگش رو نداشتم.
روی تخت نشستم واز روی عسلی کنار تختم دوتا مسکن برداشتم و بدون آب خوردم و تا وقتیکه خوابم بره هزار فکر و خیال پریشون کردم.

***

با بدنی خسته و کوفته از روی تخت بلند شدم .به ساعت که ۹ صبح رو نشون میداد نگاه کردم.
چقدر از این نگاه کردن ساعت و بی خبری متنفر بودم.
از اتاقم رفتم بیرون و به سمت دستشویی رفتم.. حوله به دست از دستشویی اومدم بیرون . حتی خودم هممثل عمو شده بودم. هر وقت حوله به دست میومد بیرون سرش غر میزدم که چرا همونجا صورتتون رو خشک نمیکنین.
بدون اینکه صورتم رو خشک کنم به سمت دستشویی رفتم که حوله رو بذارم سر جاش. هنوز وارد دستشویی نشده بودم که صدای پچ پچ عمو که از اتاقش میومد من رو به سمت اتاقش کشید
با این که هیچوقت این کار رو نکرده بودم ولی یه چیزی باعث شد سرم رو به در بذارم و گوشام رو تیز کنم ببینم عمو از چی داره صحبت میکنه.

– چی میگی تو افسرده چیه ؟ من اینو میشناسم عذاب وجدان گرفته . به روی خودش نمیاره ولی میدونم از غیبت اون خیلی در عذابه..موندم چکار کنم.حقیقت رو بهش بگم یا فعلا سکوت کنم.
-……………
– چی؟ حالا کجا بفرسمش وسط ماموریت .می گی ماموریت رو ول کنم. تلاش همه بچه ها از بین میره
-………………….
– آخه با کی بفرسمش ؟ کجا بفرستمش که خیالم ازش راحت باشه
-………………..
– چی جدی که نمیگی؟..منو دست انداختی؟ ببرشم اونجا!
…………..
– اصلا حرفش رو نزن. ریسک بزرگه..
-……………….

– ………….
– سر خود نمیتونم این کار رو بکنم.
-…….
-نمیتونم به این آسونی تصمیم بگیرم.

-………………
– درسته ولی این نیاز خیلی کنجکاوره.باز ممکنه کار دستمون بده.

با عصبانیت فوتی کردم. معلوم نیست برای کی داره اینقدر ازم تعریف میکنه

– نمیدونم..واقعا دیگه کم آوردم.
– حالا ببینم چی میشه. با خودش هم باید صحبت کنم… به قول تو جایی رو هم سراغ ندارم که بفرستمش ….باشه …خبرش رو میدم … فعلا در این مورد به کسی نگو. اگه قرار باشه اینکار رو بکنم فقط خود گروه باید بفهمه…یاحق

قبل از اینکه عمو در و باز کنه مثل یه مامور حرفه ای پریدم تو اشپز خونه و وانمود کردم دارم اب می خورم

– بیدار شدی؟

خودمو زدم به کوچه علی چپ و فوضولی رو کشتم و بی تفاوت زل زدم به عمو

روی صندلی آشپزخونه نشست و گفت:

به نظرم باید یه مدت از این محیط دور باشی.

فقط نگاهش کردم.
نگاهش رو ازم گرفت و گفت:
این مدت خیلی از نظر روحی ضربه دیدی. باید به محیطی بری که از فکر و خیال دورت کنه.
لیوان آب رو روی میز گذاشتم و گفتم:
دارین دست به سرم میکنین؟
یا تای ابروش بالا رفت.
سرم رو سمت دیگه گرفتم و گفتم:
من جایی نمیرم
از روی صندلیش بلند شد و با جدیت خاصی که بیشتر مواقع موقع حرف نشنوی ازش برام رو میکرد گفت:
نظرم عوض شد. میخواستم در مورد این مسافرت بیشتر فکر کنم . اما همین الان میری و چمدونت رو برای یه مسافرت طولانی آماده میکنی.

خواستم اعتراض کنم. ولی از سگرمه هاش که بد جور توهم بود ترسیدم.فقط به خودم جرات دادم و گفتم:
کجا؟
در حالیکه از آشپزخونه میرفت بیرون گفت:
جنوب.
با تعجب به رفتنش خیره شدم.ما که جنوب کسی رو نداشتیم.خودش هم که میگفت وسط ماموریتشه..غیر ممکنه که من رو تنها بفرسته ! قرار بود کجا برم؟

***

خسته از راه بودم . از تهران به یزد پرواز داشتیم و بعد از یه روز اقامت دوباره یه پرواز به بندرعباس و از اونجا هم با یه لنج که مسافر بری هم بود به قشم اومده بودیم…این پلیس بازی ها و رد گم کردنا کلافم کرده بود. مخصوصا که توی این مدت عمو همچنان اخماش تو هم بود و من رو نادیده میگرفت! من هم خودم رو به بی خیالی زده بودم و هیچی ازش نپرسیده بودم کجا میرم و چرا تنها میرم .اونم درست موقعیتی که به قول خودش تنها بودن برام خطرناک بود!

شایدم اونجا باز محافظ داشتم که خیالش راحت بود ازم !

جایی که من الان پیش روی خودم میدیم به شهر شباهتی نداشت. یعنی از شهر خارج شده بودیم . آخ که چقدر دلم میخواست وقتی داخل شهر بودیم از ماشین میپریدم پایین و با اون همه بازار و مغازه عقده چند وقته ام رو باز میکردم!

کلی که مسافت خاکی رو رد کرده بودیم ، رسیدیم به محله ای که خونه هاش به طرز خیلی ساده ای ساخته شده بود و از شهر نشینی آنچنانی خبری نبود. یه محله به دور از تراکم شهر !
یه نگاه به عمو کردم . از نگاهم خوند که منظورم اینکه مثلا من رو آوردی هوا خوری؟!

قیافه اش زیبا و لون بود . خیلی قیافش برام آشنا میزد ولی مطمئن بودم که اولین باره که میبنمش.

قبل از اینکه من جوابی بدم عمو برای احوال پرسی جلو رفت. به دنبالش کشیده شدم.
با اینکه حس کردم عمو به این زن ارادت خاصی داره ولی از زن بدم نیومد و اصلا بهش حسودیم نشد ! از اونجایی هم که عمو باز هم اخماش توی هم بود لج کردم و نپرسیدم با این زن چه آشنایی داره و من رو به چه امیدی میخواد بزاره و بره؟!!!با چه تضمینی من رو به دست این زن غریبه که فهمیدم اسمش مهوشِ میسپره ؟!

با تعارف مهوش وارد یه حیاط بزرگ شدیم . حیاطی که اتاقهایی رو دور تا دور خودش در بر داشت و مشخص بود هر کدوم از این اتاقها متعلق به یک خانواده اس .وارد یه ایوون بزرگ شدیم و تعارف کرد که وارد اتاق بشیم .
اتاق به طرز اده و فرشپوش شده بود.
از مبل خبری نبود ولی پشتیهایی که با تور و ساتن دستباف تزیین شده بود جلوه خاصی به اتاق داده بود و بسیار مرتب و تمیز بود .

از اونجایی که وقتی وارد شدیم همه نگاهم رو به اطراف دوخته بودم فهمیدم همه اهالیِ این حیاط یه آشپزخونه مشترک و یه دستشویی مشترک بیشتر نداره !
یعنی آخر تعطیلات بود !

از دست عمو خیلی دلخور بودم. کل این دو روز که خیلی باهام سرسنگین بود . برای رسیدن به این آبادی!! هم که پشت یه نیسان وانت قراضه سوار شده بودیم و بدنم حسابی کوفته شده بود. الان هم که چاییش رو خورده بود داشت به مهوش سفارش میکرد که مثل دختر خودش مراقبت کنه ازم. انگار بچه بودم!
به سمتم اومد . بدون اینکه رقبتی نشون بدم پیشونیم رو بوسید و گفت:

اینجا برات امنه. به شرطی که کارگاه بازیت گل نکنه.
اخم کردم. خیلی آروم در گوشم گفت:
از آراد هم هیچ حرفی نزن و نپرس .بذار همه چی به موقعش درست میشه.

به چشماش نگاه کردم. باز مهربون شده بود .قبل از هر حرفی دستش رو روی شونه ام گذاشت و فشار داد و با یه خداحافظی از اتاق خارج شد.
وقتی ازم جدا شد یه لحظه دلم برای عمو پر کشید . ولی از اونجایی که برادر زاده خودش بودم به روی خودم نیاوردم و با یه خداحافظی دلتنگیم رو پشت صدام قایم کردم.

اصلا احساس راحتی نداشتم ،نه میدونستم مهوش کیه نه اینجا کجاست ،فقط میدونستم یه محله تو قشمه ،این عمو هم که هیچی بهم نگفت!

اون از قضیه آراد اینم از ماجرای سفر یهویی !

اصلا حس خوبی نداشتم به این که هیچی نمیدونم ،اونم منِ نیاز .منی که نمیتونستم حس کنجکاویم رو توی خودم خفه کنم و خودم رو به بیخیالی بزنم که مثلا همه چی آرومِ !…………………………………..

 

صدای در من رو از افکارم کشید بیرون.مهوش وارد اتاق شد و با مهربونی گفت :
نیاز جان چرا نمیشینی ،ببخش دیگه اینجا یکم امکانات کمه

با قضیه آراد دیگه حوصله برام نمونده بود ،چیزی به ذهنم نرسید که بگم واسه همین نشستم و یه لبخندم چاشنی صورتم کردم.

راستش نمیدونستم اصلا چیکار کنم ،محیط جدید بود و از همه مهم تر من نمیدونستم مهوش کیه؟اصلا عمو که اینقدر نگران بود چطور من رو سپرد دست مهوش ،مثلا اگه اردلان و دار و دستش پیدا بشه و بخواد کاری کنه مهوش که جسته اش ریزه و میزه اس میتونه جلوشو بگیره ؟!

واقعا بعضی جاها تو کارای عمو میموندم!!

دوباره صدای مهوش بود که من و از تو افکار درهم برهمم کشید بیرون

-غریبی نکن ،
سرش رو از تو یخچال که گوشه ای از اتاق بود کشید بیرون .

-راستی پشت این پرده یه رختکن کوچیک هست میتونی لباساتو اونجا عوض کنی
به سمتی که مهوش گفت نگاه کردم ،فاصله ای بین یخچال و رخت خوابا بود
خودمم از این لباسا خسته شده بودم
بلند شدم که لباسامو عوض کنم ،پرده رو زدم کنار. پشتش یه جای تقریبا ۳،۴متری و یه جالباسی بود .
یه لباسِ پوشیده از توی چمدونم در آوردم و پوشیدم ،لباسایی که تنم بود و آویزون کردم یه گوشه تا بعد تکلیفشون و روشن کنم .ساکمو یه گوشه گذاشتم ،شالمو انداختم دور گردنم و از اون پشت اومدم بیرون
مهوش برگشت سمتم یه لبخند پر از آرامش رو لباش بود .
-ماشالله نیاز جان چه خوشگلی
-چشماتون خوشگل میبینه

سینی کنارش رو برداشت و رفت سمت در اتاق

-نیاز جان من میرم برای ناهار یه چیزی درست کنم ،اگه حوصلت سر رفت بیا تو حیاط .آشپزخونه درست آخر حیاط هستش.

-باشه مهوش خانوم

وقتی رفت دوباره به اطرافم دقت کردم
خطاطی های قشنگی که همشون قاب شده بود به دیوار نصب بود . بلند شدم و تمام خطاطی ها رو که همشون شعرهایی از شعارای بزرگ بود رو دوره کردم.

تموم که شد دوباره با نگاهم اتاق رو جستجو کردم .چیز قابل توجهی نظرم رو جلب نکرد. کل اتاق بیست متری احاطه میشد به وسایل مورد نیاز و ساره زندگی.

نگاه این عموی ما هم مارو کجا فرستاده سیزده به در .
کلافه از این که چیزی برای کنجکاوی کشف نکردم دستم رو زدم زیر چونه ام که صدای زنگ گوشیم اومد .
بشمار سه پریدم اون سمت ،موبایلم تو جیب مانتوم بود . برش داشتم و جواب دادم

-الو سلام نیاز
کلی ذوق کردم که صدای آشنای عمو رو شنیدم.
-سلام عمو
-چقدر دیر جواب دادی ،نگران شدم
تو جیب مانتوم بود دیر شد
-چه طوری ؟راحتی اونجا ؟
عقده ام سر باز کرد و با ناراحتی گفتم:

-از دست شما ! هیچی که به آدم نمیگین ،بعدم که برم داشتین آوردین این سر دنیا ،تازه میپرسین راحتی؟
-نیاز باز شروع نکن ،خودت که میدونی فایده ای نداره
-حداقل بگین مهوش کیه
-حالا بعدا بت میگم فعلا وقتش نیست …کار دارم
-عمو …برای همین تا وقتیکه اینجا برسیم باهام حرف نزدین؟ که نخواین پاسخگوی سوالام باشین؟
-عزیز من بس کن ،فقط خوب مراقب خودت باش،آرتیست بازی در نیار ،تنهایی بیرون نرو ،گوشیتم همیشه پیشت باشه ،به حرف مهوش خانوم هم گوش میدی.. باشه؟
پوفی کردم
-چشم قربان امر دیگه
مکثی که کرد متوجه ام کرد خندید ولی خیلی جدی گفت:

-من دیگه باید برم خوب مراقب خودت باش و سلام برسون .. من برای مسائل امنیتی زیاد نمیتونم باهات تماس بگیرم…. خیلی مواظب خودت باش و سفارشام رو آویزه گوشت کن…
نفسم رو بیرون دادم. خداحافظی کرد .گوشی و اینقدر سریع قطع کرد که اصلا نشد جوابشو بدم. بدتر دلم گرفت.
یه آه بلند مثل تموم آه های این چند وقت کشیدم و اومدم از پشت پرده بیرون.
روز چهارمیه که از اقامتم به اینجا میگذره. تعطیلات و استراحت بهتر از این نمیشه! صبح که میشه بعد از ساعت ۷ یه نفر هم توی حیاط پیداش نمیشه. همه اهل حیاط با مهوش خانوم ۵ خانوار میشن. ۲ تا از این خانواده غرفه دارن توی بازار قشم و هر کدوم دختر و پسراشون رو عروس دوماد کردن و یه زوج سن بالا هستن که هر صبح زن و شوهر با هم میرن بازار و دیر وقت بر میگردن که بنده فقط توی آشپزخونه خانوماشون رو زیارت کردم که این دیدار به یک ربع هم نکشیده.
یکی از خانواده ها زمین دار هستش که یه زن بار دار داره اون هم از شانس من خانومش بد ویارِ و خونه مادرش سیر میکنه. مهوش خانوم هم که توی آموزش و پرورش کار میکنه و صبح میره و تا چهار و پنج بعد ار ظهر خبری ازش نیست
میمونه یه خانواده که به حق و قوه الهی رفتن مسافرت و حالا حالا ها هم معلوم نیست کی پیداشون بشه.
میمونم من و من با یه حیاط که توش هفت هشتا اتاق هستش با یه آشپزخونه و یه دستشویی!
در حیاط هم که معمولا بازِ ولی دریغ از یه هم محلی که بیاد به حیاط سر بزنه. خب حق هم دارن وقتی کسی نیست واسه چی بیان سر بزنن!
.
آنتن موبایل هم که خدا رو شکر عالی کار میکنه.یه وقتا از سر بیکاری میشینم خطهای آنتنش رو میشمارم. فعلا بیشترین آنتن روی همون یک و نیم مونده . هنوز جای مناسبی گیر نیاوردم که بکنمش ُ دو !!!!

یه وقتا دیگه از بی حوصلگی مجبورم بشینم پای رادیو یا تلوزیون و مثل این پیر زنها روزم رو سپری کنم. فقط من موندم کدوم خیر دیده ای این پیشنهاد مسافرت رو به عموم محمد داد که من رو بیاره اینجا بلکه اعصاب بهم ریخته ام بهتر بشه ! من به کدوم گناه آلوده شده بودم که مستحق همچین جایی بودم رو خدا داند!!
باز تهران خودمون چهارتا بوق و داد و بی داد از توی آپارتمانمون میشندم و دوتا فحش از این ملت که بهم میدادن یاد میگرفتم و امیدوار به زندگی میشدم !

 

آه پر صدایی کشیدم و با حسرت زل زدم به دنیای رنگارنگ تلوزیون!

 

همونطور که جلوی تلوزیون دراز کشیده بودم و از روی ناچاری سریال تکراری نگاه میکردم ، صدایی از بیرون اتاق شنیدم . درست مثل این آدمهایی که توی جزیره ناشناخته گیر افتاده باشه و روزنه امیدی پیدا کرده باشه از جام پریدم و رفتم دم در . طبق معمول به سفارش مهوش خانوم در رو قفل کرده بودم. تا بیام به خودم بجنبم و در رو باز کنم.مرغ از قفس پریده بود و فقط تونستم حدس بزنم که در یکی از اتاقهای روبرویِ اونور حیاط بهم خورد !

 

چشمام رو ریز کردم. یه نفر به غیر از من توی این حیاط بود. یه نفر درست توی یکی از اتاقهای روبرویی !
دستی به دماغم کشیدم. پریشب که از روی ناچاری مجبور شده بودم نصف شب جای گرم و نرمم رو ترک کنم و برم دستشویی ، چراغ خیلی کم نور یکی از همون اتاقهای روبرویی روشن کرده بود و نظرم رو جلب کرده بود. الان هم یه چیزی بهم میگفت یه نفر توی همون اتاقی که چراغش روشن بوده ، هست.
عزمم رو جزم کردم تا سر در بیارم کی میتونه باشه. از اونجایی که آمار همه رو یه جورایی به دست آورده بودم ساکن این اتاق جز لیستام نبود. یعنی فکر میکردم این اتاق به همون خانواده ای که مسافرت هستن تعلق داره.
به امید اینکه همون همسایه غایب برگشته و یه هم صحبت پیدا کردم از اتاق رفتم بیرون.
کمی روی ایوون ایستادم و به اتاق در بسته روبروم که اونور حیاط بود زل زدم.شاید درست نبود یه کاره منی که غریبه هستم سر ظهر برم و در اتاقش رو بزنم و خودم رو معرفی کنم. پس کمی دست به دست کردم بلکه خودش بیاد بیرون.
روی ایوون نشستم و سعی کردم حواسم رو به چیز دیگه ای معطوف کنم. به هر صورت اگه صاحب اون اتاق میومد بیرون میدید یه دختر غریبه زل زده به اتاقش زیاد هم خوشایند نبود.

 

یه شاخه شکسته که روی زمین بود رو برداشتم و خطهایی رو روی زمین ترسیم کردم.
فقط خدا خدا میکردم هر چی زودتر این همسایه جدید بیرون بیاد وگرنه من توی این گرما حتما کباب میشدم!

 

بیشتز از یه ربعی نگذشته بود که از گرما کلافه شدم.با کلافگی سرم رو بالا کردم و دوباره زل زدم به اتاق روبرو .حس کردم حصیر پنجره اش یه تکونی خورد.
دیگه شک نداشتم که کسی اونجاس و داشته من رو نگاه میکرده؟!

 

نچی گفتم و ایستادم.صدای غار و غور شکمم که بلند شد یاد آشپزخونه افتادم.
بدون شک اون هم برای گرم کردن غذاش میومد آشپزخونه. شاید هم الان غذاش روی اجاق گازش باشه.
با امید از روی ایوون پریدم و رفتم به آشپزخونه .
همیشه در آشپزخونه باز بود. و هر کس اجاق گازش رو اونجا گذاشته بود .اما همگی یخچالهاشون یا توی اتاقشون بود یا توی ایوونشون.
معلوم بود اینجا امنیت زیادی داره و مثل تهران نیست که کسی جرات نداشته باشه حتی کفشش رو بیرون بذاره!!

 

وارد آشپزخونه شدم. با دیدن اجاقهای خالی از غذا آه از نهادم بلند شد.

 

ساعت تقریبا یک بود .مطمئنا این همسایه نهایتا تا نیم ساعت دیگه شکمش به غار و غور میفتاد!
برای همین بی خیال ایستادن اونجا شدم و به سمت اتاق مهوش خانوم رفتم.
غذای دیشب سالاد الویه بود و احتیاجی به گرم کردن نداشت. وارد اتاق شدم.بی خیال قفل کردن در شدم و به سمت یخچال رفتم و ظرف سالاد الویه رو کشیدم بیرون و جلوی پنجره اتاق که یه تاقچه خیلی بزرگ توش داشت ایستادم و همونطور که به سالا الویه انگشت ! میزدم زل زدم به اتاق روبرویی.

 

شاید بیشتر از یک ساعت بود که من زل زده بودم به اونور حیاط ! اونقدر هم که از سالا الویه خورده بودم حس میکردم دیگه دارم بالا میارم.
با عصبانیت ظرف رو گذاشتم توی یخچال و درش رو محکم بستم.
مطمئن بودم خیالاتی نشدم. ولی مثل اینکه این همسایه خیال نداشت خودش رو نشون بده !

 

به سمت گوشیم رفتم. سعی کردم طوری وایسم که آنتنش به یک برسه. برای عمو محمد یه پیام نوشتم به این مضمون

 

_دستتون درد نکنه واسه تعطیلات آلکاترا عمو محمد . تعطیلات از این بی تنهایی و بی سر صدایی بهتر نمیتونه وجود داشته باشه !……

بعد هم سند کردم و گوشی رو پرت کردم روی تاقچه پنجره.
چه معنی داشت… بذار بفهمه چی میکشم من !

بعد از خوردن اون همه سالاد الویه در حال ترکیدن بودم .آخه یکی نیست بگه نیاز مجبوری اون همه بخوری ؟!
تا وقتی که مهوش بیاد فک کنم ۴،۵باری مسافت بین اتاق و دستشویی و طی کردم
از دستشویی تازه اومده بودم بیرون که چشمم به مهوش خورد داشت میرفات توی اتاق.

-سلام مهوش خانم

سرش و بلند کرد ،بنده خدا خستگی از صورتش می بارید ولی با این حال مثل همیشه با لبخند جوابم و داد
-سلام نیاز خانوم گل ،خوبی؟
-مرسی ،خسته نباشی
-سلامت باشی
اول مهوش داخل اتاق شد ،منم پشت سرش،مهوش رفت لباساشو عوض کنه ،منم خودشیرین ،سفره براش پهن کردم
بعد اینکه دست و صورتش و شست نشست پا سفره
-پس خودت چی نیاز
با فکر به اون همه سالاد الویه هایی که خوردم حالم بهم خورد
-وای مرسی ،من خوردم دیگه جا ندارم.

یه لبخند زد انگار اینم دیگه دستش اومده بود برنامه ی شکم منو!

سعی کردم حواسم و بدم به صفحه ی تلویزیون تا بعد از تموم کردن غذا با مهوش صحبت کنم ،یه جورایی رفع فضولیم بشه!

با اینکه زیاد اهل سریال نگاه کردن نبودم اما مجبور بودم دیگه نمیشد که بشینم بر و بر مهوش و نگاه کنم.
نا خودآگاه غرق یه صحنه ی اکشن فیلم شدم ،که پلیسه تو تیراندازی نقش زمین شد.بی اختیار صورتم کشیده شد تو هم و دوباره فکر آراد و اما و اگرها تو ذهنم جون گرفتن
صدای بهم خوردن ظرف و لیوان از اون حال و هوا کشیدم بیرون.
مهوش داشت سفره رو جمع می کرد
-مهوش جون بشین من می برم
-خودم میبرم ۴ تا تیکه که بیشتر نیست
-نه حوصلم سر میره یکم سرگرم شم
دروغ که حناق نیست تو گلوم گیر کنه ،در واقع به جای حوصله ،فضولیم سرازیر شده بود که شاید ساکن اتاق روبرویی رو کشف کنم

-نه دیگه نشد اینجوری بعد از رفتن تو که بد عادت میشم ،اگه حوصلت سر رفته بیا پیشم تا ظرفارو میشورم تو هم یکم هوا بخور

دیگه حوصله تعارف نداشتم ،اینجوری بهتر بود ،میتونستم وقتی داره ظرف میشوره درمورد همسایه ی ناشناس هم اطلاعات کسب کنم!

بی حرف دنبال مهوش را افتادم ،حیاط مثل همیشه خلوت بود .
قربونت برم شانس ،نه به اون تهران که از شلوغیش آدم کلافه میشه نه به اینجا که از بی صدایی دوست دارم سرم و بکوبم تو همین دیوار روبرو!

پشت سر مهوش وارد آشپزخونه شدم ،تکیه امو دادم به کابینتا
-مهوش جون؟
-جانم ؟
-میگم همسایتون که رفتن مسافرت برگشتن؟

قیافه ی جا خورده ی مهوش برام عجیب بود
-چطور؟
آخه امروز حس کردم یکی رفت تو اتاق روبرویی
قیافه ی گرفته ی مهوش جلو توضیحای اضافمو گرفت
-حتما اشتباه دیدی هنوز برنگشتن
مهوش دستش و شست و خشک کرد قبل اینکه از آشپزخونه بره سریع گفتم

-اما حصیر پشت پنجره هم تکون خورد
-حتما باد زده تکون خورده
بعد هم سریع رفت سمت اتاق
ولی من مطمئنم اشتباه نکردم
دوباره رفتم تو حیاط نشستم ،زل زدم به پنجره ی اتاق
قسمت مهرنوش

چند دقیقه بعد مهوش کنارم نشست و گفت

چرا نمیای تو؟ هوا گرمه.گرما زده میشیا

نگاهش کردم و گفتم
وقتی شما نیستین من واقعا حوصلم سر میره. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت میدونم. ولی باور کن من نمیتونم پیشت بمونم.
-میدونم. …راستی …نگفتین شما عمو رو از کجا میشناسین؟ راستش…راستش برام عجیبه که عمو به راحتی بی خیال من شده.
لبخند زد و گفت
مطمئن باش عمو محمدت خیلی دوستت داره و ممکن نیست همینطوری به حال خودت ولت کرده باشه. حتم داشته باش میدونسته اینجا برات امن هستش.

چشمام رو ریز کردم پس این هم یه چیزایی میدونست که این حرف رو زد.
خواست از کنارم بلند بشه که پرسیدم
نگفتین عمو رو از کجا میشناسین؟
آرامشی که توی نگاهش بود آرومم کرد.فقط گفت
یه آشنای قدیمی هستیم.

بلند شد و رفت. حس کردم زیاد دوست نداره در موردش سوال کنم . ولی من که نمیتونستم بیخیال بشم. با این حرکاتش بیشتر به فکر رفته بودم که حتما یه چیزی بوده و هست.
دوباره نگاهم به سمت پنجزه روبرو کشیده شد. بیخیال کارگاه بازی شدم و رفتم تو.

وارد اتاق که شدم مهوش به روم لبخند زد . منم هم همونطوری لبخند زدم و رفتم سراغ تنها تکنولوژی توی اتاق که همون تلوزیون بود!

***

صبح با صدای مهوش بلند شدم.
-عزیزم پاشو نمازت رو بخون تا قضا نشده.
کفری شده بودم بد جور. آخه من چطوری به این میتونستم بگم بنده الان معافم؟
روی تشکم نشستم و گفتم
من..بعدا میخونم.
لبخند زد و گفت
قضا میشه عزیزم.پاشو.
لبم رو گاز گرفتم و گفتم
چیزه…راستش ….راستش من الان نمیتونم بخونم.
لبخندش پر رنگ تر شد و گفت
آهان …ببخش پس بی خودی بیدارت کردم.

از خجالت سرم رو پایین انداختم. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت

چیزی لازم نداری؟
سرم رو به علامت نه بالا انداختم. بلند شد و گفت
پس بخواب عزیزم.

باشه ای گفتم و دراز کشیدم.

اما دیگه نتونستم بخوابم. از یه طرفی کمی دلم درد میکرد از طرف دیگه روم هم نمیشد به مهوش حرفی بزنم. خلاصه اونقدر پهلو به پهلو شدم تا هوا روشن شد. به محض اینکه مهوش از خواب بلند شد و از اتاق رفت بیرون دوییدم سر چمدونم که توی پَستو بود.
دوتا قرص بدون آب دادم بالا و رفتم زیر پتو. میدونستم نهایتا مهوش یه بیست دقیقه دیگه میره بیرون از خونه. چشمام رو روی هم گذاشتم و سعی کردم با یه کم دل دردم کنار بیام تا قرصا اثر کنن و خوابم ببره.

شاید یک ساعتی گذشته بود . میدونستم تمام اهل حیاط هم پیِ کارشون رفتن. از زور دل درد روی تشک نشستم. داشتم به تمام معنا از درد به خودم میپیچیدم.
میدونستمم که چون چیزی نخورده بودم و اون دوتا قرص رو خوردم درد دلم رو نه تنها کاهش نداده بود بلکه افزایش هم داده بود.

به صورت دولا از روی تشک بلند شدم.به پَستو رفتم و وسیله مورد نیازم رو برداشتم و رفتم دستشویی.
خدا میدونست که من چقدر از این دستشویی عمومی متنفر بود.
کارم که تموم شد برگشتم به سمت اتاق . اما هنوز به اتاق نرسیده بودم که بدجور دلم تیر کشید. اونقدری که دولا شدم و با ناله گفتم
مامان…
به ندرت این درد وحشتناک به سراغم میومد . ولی اگر هم به سراغم میومد ول کنم نبود. میدونستم یه آب گرم و نبات یا جوشونده مخصوص کمی دل دردم رو آروم میکنه ولی اینقدر این درد وحشتناک بود که یه لحظه فکر کردم پس درد زایمان چطور خواهد بود وقتی به تمام معنا داشتم از درد این جون میدادم !

روی ایوون نشستم و دولا شدم و دلم رو فشار دادم.
هر لحظه فکر میکردم دیگه نفسم بالا نمیا . دست و پام یخ زده بود و بی حس شده بود. دردش یه لحظه آروم میشد ولی دوباره به نهایت میرسید.سرم رو بلند کردم و با کمک دیوار سعی کردم بلند شم.
ولی واقعا برام سخت بود. یه قدم میرفتم و یه چند ثانیه صبر میکردم. از درد اشک توی چشمام جمع شده بود. میدونستم سالاد الویه دیروز که طبعش سرد بوده تاثیرگذار به این حال و روزم هم بوده.

به هر جون کندنی که بود به آشپزخونه رفتم.کتری مهوش روی گاز بود و هنوز کمی گرم بود. به سمت سینی که میدونستم مهوش برای صبحانه ام آماده کرده رفتم و لیوان رو برداشتم تا توش آبگرم بریزم. اما یهو زیر دلم چنان دردی گرفت که لیوان از دستم افتاد و روی زمین و چند تکه شد. روی زمین چمپاته زدم و با حالت نزار از روی درد به خودم مچاله شدم و زیر لب مامانم رو صدا کردم……
دیگه نمیدونستم چیکارکنم داشتم مرگ و جلو چشمام میدیدم
یه دفعه یکی پرید تو آشپزخونه
از چیزی که جلوم میدیدم یه لحظه دردم یادم رفت
آراد جلوی در آشپزخونه با قیافه ای جدی و اسلحه به دست وایساده بود!

چشمام داشت از حدقه میزد بیرون. چیزی رو که میدیم باورم نمیشد .

با صدای متعجب گفتم:
تو… که یهو زیر دلم دوباره تیر کشید.
دیگه بیبشتر از این طاقت نیوردم دوباره خم شدم و به خودم پیچیدم.
آشفته اومد بالای سرم و پرسید:
-نیاز چت شده؟
سریع نشست کنارم ،اونم دستپاچه شده بود از حال من. خب حقم داشت مطمئنم رنگم سفید شده بود . درست مثل یه مرده. خیلی وقتا از این حالم زیر سرم هم میرفتم!
چشمام رو باز کردم و به اسلحش نگاه کردم. اسلحش رو گذاشت کنارش و گفت
حالت خوبه؟

فقط تونستم بگم دلم .

صدای کلافه اش به گوشم خیلی گنگ رسید
-دلت چی نیاز ؟حرف بزن
فشارم به شدت افت کرده بود …سرمو به کابینت چسبوندم و بزور به کتری رو گاز اشاره کردم.
دیگه جلوی چشمام جز سیاهی چیزی نمیدیم و صداها انگار از یه غار به گوشم میرسید….فقط بعد از مدتی لیوان چایی نباتی که به لبام چسبیده بود و حس کردم
-دهنت و باز کن نیاز
بزور تونستم لای دهنم و باز کنم و بعدش هجوم چایی نبات ولرم

نگاهم با نگاهش تلاقی شد. ،هنوز حضورش برام گیج کننده بود برا اینکه از چیزی که جلوم میدیدم مطمئن شم ،چشمام و آهسته باز و بسته کردم
نه انگار واقعا خودش بود
انگار چایی نبات کاره خودش و کرد چون کم کم حالم بهتر میشد
وقتی چایی نبات و کامل خوردم …آراد لیوان و گرفت و گذاشت رو کابینت ،بعدم با فاصله نشست جفتم و نگاهش و داد به روبروش
کمی که گذشت دیگه طاقت این همه سکوت و نداشتم
برگشتم سمتش
-تو مگه مفقود نشده بودی؟
همونجور که به رو بروش نگاه میکرد جواب داد
-هم آره هم نه
صدام کمی بالا رفت
-یعنی چی که هم آره هم نه،این همه مدت داشتی مارو بازی میدادی؟

با همون قیافه شاکی بهم نگاه کرد که با عصبانیت گفتم
با توام. یه جواب قانع کننده میخوام که این همه مدت کجا غیبت زده بود که یه ملت رو نگران کرده بودی . اصلا الان اینجا چکار میکنی؟ چطوری یهو اینچا سبز شدی؟

چه خبرته .بهتره صدات و نبری بالا
بلند شد سر پا ایستاد و خوسات به طرف در بره که گفتم

-وایسا ببینم.کجا داره غیبت میزنه.
منم بلند شدم
-فکر نمیکنی یه توضیح باید به من بدی؟
-میخوام برم دستم و ببندم ،اگه جوابتو خواستی بدونی بیا تو اتاق
نگام به دستش که افتاد فهمیدم بدبخت دستش بریده .
از بس که فضولی. آخه چکار به خرده شیشه های شکسته داشتی

پشت سرش منم راه افتادم
رفت تو اتاقی که اون روز حس کردم که یکی رفت داخلش
وارد اتاقشدم …حالا میتونستم کنجکاویمو بلاخره درمورد این اتاق مرموز برطرف کنم
اتاقش هم اندازه اتاق مهوش بود با این تفاوت که اینجا یکم پر زرق و برق تر بود
،بیشتر وسایل حالت محلی داشت
آراد رو زمین نشست و یه جعبه گذاشت جلوش وسایل ضد عفونی رو در اورد ….دیگه توجهی به کاراش نداشتم با اون لباس تو خونه ای سفید و کرم خیلی تو چشمم بود ،خجالت بکش نیاز نشستی باز پسر مردم و دید میزنی
با صدای آراد از درگیری های ذهنیم کشیده شدم بیرون
-به جایی که زل زدی به من بشین و سوالات و بپرس تا جواب بدم
هنوزم لحنش نیش داشت ….این همه تیر خورد یکم آدم نشد

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان