تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پناهم باش/قسمت6

اخمام رو بدجور توی هم کردم از دستش بد جور عصبانی بودم.حیف اون همه اشکی که من برای این ریختم. کاش حداقل یه طوریش میشد اساسی، که گریه های من به حدر نمیرف!

سریع زبونم رو گاز گرفتم. واقعا من عجب موجودی بودم ؟

نفسم رو تازه کردم و گفتم
من اصلا با تو کاری ندارم. ولی وقتی عمو اومد حسابی از خجالتش در میام که این همه مدت بهم دروغ گفته که مفقودالاثر بودی.

همینطور که داشت دستش رو باند میبست گفت

بهت دروغ نگفت. من واقعا مفقودالاثر بودم………………………….

به سمتش با خشم برگشتم و گفتم
پس الان هیکل مبارکت اینجا چکار میکنه؟
یه ابروش رو داد بالا و گفت
صدات رو بیار پایین . کسی خبر نداره من اینجام.ممکنه یکی از اهالی توی حیاط بیاد.

بعد هم بلند شد و گفت
توی اون درگیری من بد جور زخمی شدم.
چینی به دماغم داد و گفتم
غیب میگی؟ خودم اونجا بودم و دیدم که…
وسط حرفم اومد و با کلافگی گفت
میخوای بفهمی چی شده یا اینکه هنوز هم نمیتونی جلوی اون زبونت رو بگیری؟

نفسم رو از حرص بیرون دادم و دست به سینه نگاهش کردم. خیلی دلم میخواست تلافی این همه مدت رو یه جوری سرش در بیارم. مخصوصا که دلمم بدجور درد میکرد و اون آب قند فقط تونسته بود یه کم فشارم رو بیاره بالا . ولی ترجیح دادم ساکت بمونم. حوصله کل کل کردن باهاش رو نداشتم.

وسایل رو روی تاقچه گذاشت و در حالیکه از توی پلاستیکی که رو تاقچه بود یه بسته قرص در میاورد گفت
توی آخرین درگیری خیلی ازم خون رفته بود.
باز پوفی کردم که برگشت به طرفم. با همون قیافه شاکی گفتم
خب بقیه اش؟
زیر لب حرفی زد . درد دلمم من رو بی حوصله تر کرده بود . ولی ترجیح دادم ساکت بمونم تا آقا دهن باز کنن و حرف بزنن .

همونطور که با حوصله کارهاش رو میکرد گفت

کلا این رو بگم که توی آخرین درگیری که تویِ دست و پا گیر هم تیر خورده بودی هممون یه جوری معجزه آسا نجات پیدا کردیم
خنده عصبی کردم و گفتم
اِ… راست میگی؟

پوفی کرد و گفت
میخوای اصلا بدونی که چی بشه
-مگه نمیگی مفقوالاثر بودی؟ خب توضیح بده!

روی زمین نشست و گفت
وقتی نیروهای ما توی درگیری رسیدن و فکر میکردیم همه چی تموم شده موقعی که تو رو از معرکه بیرون میبردن باز چندتا از افراد شیر خان توی محل اومدن که باز درگیری ایجاد شد. من که از حال رفته بودم توسط یکی از افراد اونا ربوده شدم چون من رو زنده میخواستن. به هر صورت من از جانب اونا خائن به حساب میومدم.
وقتی درگیری تموم شد .پلیس چند ساعتی به دنبالم بودن و در اصل من از نظر اونها مفقودالاثر بودم. اما خوشبختانه بخاطر اشتباه همون افراد که من رو با ماشینشون برده بودن و بدون نقشه قبلی میخواستن از شهر خارج بشن ، شناسایی شدن . خیلی شانس باهام بود. اگه اونا چند روزی صبر میکردن که من رو جابجا نکنن این اتفاق نمیفتاد.
البته من از این چیزها خبری نداشتم.همه رو بچه های گروه بهم گفتن.

اخمام رو توی هم کردم و گفتم
یعنی هنوز شیر خان دنبالتِ؟
سرش رو تکون داد
با تعجب پرسیدم
یعنی چی؟
_یعنی شیرخانی دیگه وجود نداره. توی درگیری کشته شد. ولی خیلی های دیگه که توی دار و دسته شیر خان بودن خواهان من هستن

پاهام رو توی شکمم جمع کردم و با ناراحتی گفتم
پس برای همین اینجایی.

زیر چشمی نگاهم کرد و جوابی نداد.
نفسم رو بیرون دادم و بهش نگاه کردم. کمی لاغر تر شده بود ولی نه اونقدری که خیلی تغییر کرده باشه و دلم براش بسوزه. هنوز بدنش رو فورم بود. ته ریشش جذابترش کرده بود. یهو از دهنم پرید و گفتم
با این که لاغر شدی ولی هنوزم همون آرادی.

سریع سرش رو بلند کرد و با تعجب بهم نگاه کرد. تازه فهمیدم چه حرفی زدم.سریع گفتم
منظورم اینکه….. توی دار و دسته شیر خان بیشتر بهت میرسیدن. خب پول یا مفت بود دیگه .

دیدم هنوز داره نگاهم میکنه که گفتم
-چیه؟ دروغ میگم مگه؟
لبخندی زد و حرفی نزد.
زبونم رو محکم گاز گرفتم. آخه به من چه که پسر مردم لاغر شده یا نه.باز دلم پیچ بدی خورد ولی نمیتونستم جلوی آراد کوله بازی در بیارم. حتی سعی میکردم صورتم از درد جمع نشه.فقط طوری که دست به سینه نشسته بودم شکمم رو فشار میدادم. اینطوری یه کم آروم میشد.

گوشیش رو از توی جیبش در آورد . اخمی روی پیشونیش اومد. زیر چشمی داشتم نگاهش میکردم که سرش رو بلند کرد و گفت
بهتره از توی این حیاط بیرون نری. هنوز اینجا لو نرفته. علت آوردنت به اینجا هم همین بوده. با این که خونه خودتون تحت کنترل نیروها بود ولی جای امنی هم برات نبوده. برای همین عموت آوردت اینجا. … البته امیدوارم که باز با شیرین کاریهات دست گل به آب ندی. چون افراد شیر خان الخصوص اردلان به دنبال تو هم هستن.

با اسم اردلان یه حس نفرت توی وجودم گُر گرفتم. دستام رو مشت کردم و گفتم

تا کی باید سایه شوم اینا بالاسرم باشه؟

بلند شد و گفت:

الان خبر بهم رسید که توی یه عملیات که همین تازگی بوده همشون گیر افتادن به جز اردلان. الان در حال حاضر طرف ما فقط اردلانِ که بعید میدونم دیگه توی ایران بمونه. الان هم زیاد جای نگرانی نیست. بالاخره بچه ها توی همین محل دورا دور مراقبمون هستن. ولی هر چا که دوست هست دشمن هم هست.

بسته قرصی که دستش بود رو به سمتم گرفت . به بسته قرص نگاه کردم و گفتم
-این چیه؟
-مگه نمیبینی؟
نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم
خودم میبینم قرصِ . منظورم اینه که چرا داری به من میدیش؟

لباش رو روی هم فشار داد و گفت
تا تلف نشدی بخورش. حوصله دردسر دیگه ای ندارم.

با حرص رومو اونور کردم که قرص رو کنارم انداخت و در حالیکه از به سمت گوشیش میرفت گفت
به عمه مهوش حرفی نزن. دوست ندارم بدونه اینجا بودی و خبر دار شدی که چی به چی بوده.
روم رو به سمتش کردم و گفتم
عمه مهوش؟!!
گوشیش رو نگاه کرد و گفت

یعنی نمیدونی مهمونِ عمه من هستی؟

ابروهام رو با تعجب بالا بردم که بی خیال گفت:

خب عموت حق داره بهت چیزی نگه. به تو نمیشه اصلا حرفی زد. الان هم از این چیزایی که بهت گفتم سخت پشیمونم.

دستام رو مشت کردم و گفتم
میتونستی نگی…. الان هم این تویی که دردسری وگرنه اینجا قایمت نمیکردن.

با حرص از جام بلند شدم که اون درد لعنتی دوباره توی دلم پیچید که باعث شد یه لحظه نفسم بند بیاد. سعی کردم به روی خودم نیارم.به سمت در اتاق رفتم که با عصبانیت گفت:

اگه من اینجام فقط بخاطر اینه که تحت نظر پزشک هستم و از بالا دستور دارم که همینجا بمونم و خودم رو نشون ندم . وگرنه مطمئن باش نمیشستم اینجا که توئه نُنُر بهم این حرف رو بزنی.

دندونام رو به شدت روی هم فشار دادم و از اتاق اومدم بیرون که باز صداش اومد.

_اگه لطف کنی و جلوی زبونت هم نگه داری که اهل حیاط ، بعدش هم اهل محله خبردار نشن خیلی لطف کردی.چون ممکنه با دهن لقیت تلاش گروه رو باز به باد بدی.

دیگه داشت خیلی تند میرفت
زیر لب چیزی نثارش کردم که شک داشتم نشنیده باشه ولی حرفی نزد ! در رو محکم بهم بستم که هر لحظه فکر کردم شیشه هاش خرد شد.
با عصبانیت همینطوری که دستم روی شکمم بود به سمت اتاق مهوش که حالا میدونستم عمه آراد میشه رفتم و در اتاق اونجا رو هم محکتر بهم کوبیدم.
ه پنج دقیقه نکشید که دووم نیوردم،رفتم دم پنجره،اما تنها چیزی که عایدم شد حیاط خالی بود ،حتی پشت پنجره هم نبود

اصلا نیاز تو چرا داری اینقدر جز و وز میکنی ؟!بشین مثل هر روز پای این جعبه ی جادویی زل بزن به برنامه های خانواده ….شاید در آینده بدردت خورد…..اول یکم موبایلمو گرفتم دستم ببینم این خط های لامصب چند تاش پره که در کمال بد شانسی امروز حتی همون یه خط هم پر نبود پس گزینه ی عمو حذف شد.

از سر ناچاری نشستم پای تی وی ،امروز در مورد رفتار صحیح با کودک صحبت میکردن ،آخه من فرزندم کجا بود
دیگه تا ۱۲ ،۱۲ و نیم پای تلویزیون خودمو سرگرم کردم ولی از هر ده کلمه یک کلمه متوجه میشدم ،همه ی حواسم پیش اون آراد از خود راضی بود.
حالا اون هیچ عمو دیگه چرا ؟!
هر چقدر هم که این عملیاتشون سری بوده باید به من میگفت. ناسلامتی قرار بود سر این عملیاتشون جونم رو بدم.

اخمام رو توی هم کردم و دستم رو روی شکمم گذاشتم. از صبح حالم خیلی بهتر بود ولی باز هم تعریفی نداشت.
با یادآوری اون لحظه که آراد برام آب نبات درست کرده بود و مسکن رو به سمتم گرفته بود غرق خجالت شدم.
این پسر کلا مایه عذاب بود.

بلند شدم ظرف غذارو از یخچال دراوردم ،دره قابلمه رو که برداشتم کتلت ها بم چشمک میزدن ،این بهترین اتفاق امروز بود
یه نگاه دیگه هم تو یخچال کردم ،یکم خیارشور و گو جه هم برداشتم و رفتم سمت در…در اتاق و باز کردم ،رفتم تو حیاط سعی کردم تمام توانمو جمع کنم تا بیشترین صدایی که میشه تولید کرد و دربیارم….دره اتاقو محکم بهو کوبیدم …پاهامو تا میتونستم رو زمین کشیدم ولی دریغ از یه سایه پشت پنجره
به خودم نهیب زدم نیاز بسه حالا فک میکنه چه تحفه ای هست …مثل همیشه عادی باش.

غذامو که گرم کردم برگشتم تو اتاق. یه قرص مسکن دیگه که از مهوش به علت سر درد گرفته بودم دادم بالا و مشغول غذا خوردن شدم. حتی اینبار به این واقعیت رسیدم که اشتهام خیلی بیشتر شده ….انگار دیگه وجدانم راحت شده بود،راه معده ام هم بازتر!

هیچ اتفاق خاصه دیگه ای نیوفتاد جز خود خوری های من! خیلی سعی کردم که کاری نکنم که عمه ی آراد خان نفهمه ….با اینکه مهوش هم ازم قایم کرده بود اما بازم حسه بدی بش پیدا نکردم…..فقط یه چیز مجهول برام این بود که عمهی آراد اینجا چیکار میکنه ؟

تا آخر شب اینقدر تلویزیون دیدم که به خودم قول دادم وقتی رفتم تهران تا ۲هفته سایمم سمت تلویزیون نیفته.

شب هم که رفتم مسواک بزنم باز خبری از آراد خان نبود.شب نمیدونم از ضعفم بود یا از کنجاوی زیاد که بدنم تحلیل رفته بود که تا سرم رسید به بالشت خوابه هفت آسمون و دیدم

**************

دو روز از روزی که فهمیده بودم آراد اینجاست گذشته بود ،دیگه داشت باورم میشد آراد آدم نیست و موجود ماوراء الخلقه اس که نه شام میخوره نه ناهار ه حتی روم به دیوار دست شویی میره
.یه نگاه به ساعت کردم ،ده بود….۲ساعت ونیمی میشد که مهوش رفته بود سره کارش اما من هنوز تو رختخوابم بودم ،بعد از کلی کلنجار رفتن ،بلاخره خودمو متقاعد کردم که شاید گرسنه اش باشه …تو یه صبحونه ای براش ببر هم صواب داره هم تو هم از فضولی نمیمیری

بعد از اینکه جامو جمع کردم و جامو جمع کردم سریع بساط صبحونه رو مهیا کردم،
سینی رو گذاشتم رو کابینتا ،شالمو درست کردم و یه دستی به لباسم کشیدم،سینی و دوباره برداشتم و رفتم سمت اتاق آراد
پشت درش که رسیدم یه لحظه تردید کردم ،ولی برا اینکه دوباره تصمیمم عوض نشه بودن فکر دره اتاق و باز کردم و رفتم داخل

هردومون انگار جا خوردیم آخه آقا با چشمای اندازه ی گاو شده توی رخت خوابش با یه رکابی ،با یه لپ تاب رو پاهاش زل زده بود به من منم که مهوه اون همه عضله …یه لحظه به خودم اومدم و سرمو انداختم پایین …پشیمون شدم از اینکه بی اجازه وارده اتاقش شدم

با صدای بلندش منم سه متر پریدم هوا
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-من ….. سینی صبحونه رو اوردم بالاتر و گفتم
-اومدم صبحونه بخوریم

از حرفی که زدم پشیمون شدم
پوفی کشید و سعی کرد آرومتر بشه….پیرهنش و که جفتش بود برداشت و پوشید
منم از فرصت استفاده کردم و پوست تخمه های رو زمین و کنار زدم و نزدیک جای آراد با کمی فاصله نشستم و سینی و گذاشتم جلوم
آراد با صدای کنترل شده ای گفت:
هنوز یاد نگرفتی وقتی وارد حریم خصوصی کسی میشی اول در بزنی؟

همینطور که سعی میکردم بی خیال خودم رو نشون بدم و یه لقمه نون از توی سینی بر داشتم و گفتم

من از کجا باید میدونستم در اتاقت بازِ فکر کردم باید قفل باشه.

چشماش رو درشت کرد و گفت
گیریم که قفل باشه بازم نباید در بزنی؟

واقعیتش خودم هم مونده بودم که چرا یهویی پریده بودم توی اتاقش . جواب قانع کننده ای هم نداشتم که دست از سرم برداره.
کره رو روی تیکه نون مالیدم و گفتم
خب..خب …
مونده بودم که چی حواب بدم که یهو یاد حرکت اونروزش افتادم که پریده بود توی آشپزخونه. برای همین خیلی حق به جانب سرم رو بالا گرفتم و گفتم
ببین کی داره از ادب حرف میزنه.مثل اینکه یادت رفته چند روز پیش خودت هم بدون اینکه در بزنی مثل روح یهو پریدی تو آشپزخونه !

در حالیکه چشماش رنگ شیطنت گرفته بود گفت

نگو که رنگ پریدگیت واسه همین بوده که من یهویی پریده بودم تو آشپزخونه.

از این حرفش تا بنا گوشم سرخ شدم.
آخه یکی به من نبود بگه دختره خیره این حرف چی بود که تو زدی؟

یهو کارد رو از دستم بیرون کشید و گفت

مگه داری ماله کشی میکنی ؟

نفسم رو با حرص بیرون دادم و سرم رو بالا گرفتم.

با خونسردی خم شد و یه تیکه نون برداشت.مونده بودم این چرا از زیر ملحفه بیرون نمیاد. شاید هم شلوار پاش نبود که اینطوری ملحفه رو دور خودش پیچیده بود!

با این فکر یه لبخند اومد گوشه لبم.باید خیلی دیدنی باشه توی اون وضعیت

– به چی میخندی؟

با اخمش که بد جوری هم نگاهم میکرد لبخندم خود به خود جمع شد. از اونجایی هم که قرار نبود ساکت بمونم بی فکر گفتم
به این که چطوری این مدت بدون آب و غذا بودی و هنوزم زنده ای؟

سرش رو با تاسف تکون داد.اخم کردم و گفتم
برای خودت تاسف بخور

لقمه رو گذاشت دهنش و گفت
خدایی تو توی دانشگاه وکالت میخونی؟
حق به جانب گفتم
مشکلیه؟
همینطور که خونسرد لقمه رو میجوئید گفت
نه .. ولی متعجبم چطوری با این هوشت اصلا کنکور رو رد کردی چه برسه که این رشته رو هم قبول شده باشی. مطمئنی ورقت با کسی جابجا نشده؟

بعد هم با لبخندی که حرصم رو بیش از حد در میاورد یه لقمه دیگه واسه خودش درست کرد.
دندونام رو بیشتر روی هم فشار دادم . دلم میخواست سینی صبحونه رو بکوبم رو سرش.
آخ دلم خنک میشد.
بدون اینکه به من نگاه کنه ادامه داد:

عمه مهوش قبل از اینکه بره همیشه شام و نهارم رو برام تهیه میکنه صبح موقع نماز هم غذام رو میاره و هم زخمام رو چک میکنه.. برای اینه که تا حالا از گشنگی تلف نشدم خانوم وکیل.
یه ابروم رفت بالا و گفتم
تا جایی که خبر دارم ایشون توی آموزش و پرورش کار میکنن. اونوقت چطوری نقش دکتر رو دارن؟

نفسش رو داد بیرون و گفت
وقتی میگم چطوری وکالت میخونی با این هوشت، بهت بر میخوره. خب خانوم باهوش حتما یه چیزی حالیش میشه که اینکار رو میکنه.

اخمام بی نهایت توی هم بود. از این که چپ و راست بهم توهین میکرد خون خونم رو میخورد.

لقمه ای که دستم بود رو گذاشتم دهنم ولی به جای این لقمه خیلی دوست داشتم گوش این رو میجوئیدم.

یه چند لحظه بینمون سکوت بود که خودش دهن باز کرد.
-ایشون دوره امداد گری خونده. برای همین اینجا بهترین جا برای مخفی شدن من بود. هم کسی شک نمیکرد و هم اینکه از نظر کمکهای پرستاری مشکلی نبود.
البته چند روز اول بخاطر تیری که خورده بودم و خون زیادی ازم رفته بود ،تحت مراقبتهای ویژه بودم.که بعد از چند روز اینجا انتقالم دادن.
تا حالا که هیچکس حتی اهالی حیاط چیزی از موضوع با خبر نشده .البته اگه جناب عالی…
وسط حرفش پریدم و با حرص بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
من حتی به مهوش خانوم هم حرفی نزدم.
سرش رو تکون داد و گفت:
خوبه
لقمه دیگه ای گرفتم و گفتم
فقط برای حفظ جون خودم وگرنه اصلا فکر تو نبودم که بخوام این موضوع رو مطرح کنم.

لقمه رو گذاشتم دهنم و چشم تو چشمش لقمه رو جوئیدم.
روش خیلی زیاد بود. اونقدر زیاد که من کم آوردم و سرم رو انداختم پایین و به پوست تخمه های روی زمین نگاه کردم و برای اینکه جو عوض بشه گفتم

چقدر اینجا کثیفه.
و با حالت چندش به دور و بر اتاق نگاه کردم که گفت

من که راحتم.
چینی به دماغم دادم و گفتم
کاملا معلومه.
یهو نگاهم به لب تاب که کنارش گذاشته بود افتاد
با ذوق به سمت لب تاب چرخیدم و گفتم
وای اینترنت داری؟
به سمت لب تاب چهار دست و پا امدم که در لب تاب رو بست .
از حرکتش جا خوردم.نگاهم به سمتش رفت که بی خیال در حالی که از روی تشکش بلند میشد گفت
شخصیه
دستام رو مشت کردم و گفتم
مطمئنا مسائل شخصی شما به درد من نمیخوره. من فقط از اینکه دیدم اینترنت داری تعجب کردم همین.
به سمت تاقچه دم پنجره رفت و در حالیکه بیرون رو نگاه میکرد گفت
بق نکن. اینترنت ندارم. فقط برای اینکه از کار گروه عقب نمونم با سی دی هایی که به دستم میرسه در جریانم میذارن.

به سمتم برگشت که با اخم شونه ام رو انداختم بالا و به سمت سینی رفتم و یه لقمه دیگه گرفتم
هر چند که پشیمون بودم که چرا با اومدن اینجا صبحونم رو به خودم زهر کردم.

به سمتم اومد. متوجه شدم کمی توی راه رفتن لنگ میزنه.

ناخودآگاه پرسیدم
تو این جریان پات صدمه دیده؟
دستش رو روی رون پاش گذاشت و با احتیاط نشست کنار سینی و گفت
آره . ولی تا چند وقت دیگه زخمش خوب میشه.اونوقت دیگه مجبور نیستی نگرانم باشی.

با یه لبخند موزی بهم نگاه کرد.

کلا من خیلی شاهکار بودم. از حرص و عصبانیت مطمئنا سرخ شده بودم. دستش رو برد که یه لقمه برای خودش بگیره که سینی رو برداشتم و بلند شدم .
دستش همینطور روی هوا موند و با تعجب بهم نگاه کرد.
سعی کردم عادی رفتار کنم.. خونسرد گفتم

کی گفته من نگرانتم؟ الان هم که میبینی با یه سینی صبحونه اومدم اینجا برای اینکه بر عکس جناب عالی از تنها بودن و تو خودم بودن بیزارم. الان هم که به اندازه کافی وقتم رو از اوقات فراقات پر کردم.
به سمت در رفتم و گفتم
با اجازه

هنوز دستم به دستگیره در نرفته بود که گفت

چه زود هم به خانوم بر میخوره.خودت میخوای بری برو دیگه اون سینی رو کجا میبری میخوام صبحونه بخورم
در رو باز کردم و بدو اینکه بهش نگاه کنم گفتم
تا حالا چطوری میخوردی؟ حالا هم همونطوری صبحونتو بخور.

از اتاقش خارج شدم

صدای آرومش رو شنیدم که گفت ، بچه !
محلش ندادم و بدون اینکه در رو ببندم به سمت آشپزخونه رفتم
از اول هم اشتباه کردم. کلا خیلی ول شده بودم و کارام دست خودم نبود.
سینی رو با حرص توی ظرفشویی گذاشتم و گفتم
به جهنم. اونقدر توی دخمه خودت بمون تا بپوسی.من رو بگو که به فکرت بودم از تنهایی درت بیارم.
با حرص شیر آب رو باز کردم و مشغول شستن ظرفا شدم.
دوباره بیکاری و تنهایی ….واقعا به اندازه ی تمام عمرم خودمو لعنت کردم که سر تو کاره این پرونده کردم ،حالا میفهمم عمو چرا اینقدر نگران بود .

رو ایون نشسته بودم همینطور که داشتم فکر میکردم صدای درِحیاط اومد ،مهوش بود ،نگاهِ خسته و بی حال از دور داد میزد. سعی در درست کردن قیافم نداشتم ،این یه دفعه رو واقعا گرفته بودم !
با بی حوصلگی به مهوش سلام کردم

-سلام مهوش جون

عوضش اون با مثل خوش رویی جوابمو داد

-سلام به روی ماهت .چی شده اینقدر بی حالی؟

میخواستم بش بگم تو هم اگه صبح تا عصر از تنهایی مجبور میشدی با یه آدم دیوونه سر و کله بزنی حال و روزت بهتر از این نبود که البته دیدم زبون به دهن بگیرم سنگینرم. برای همین تکونی به خودم دادم و گفتم

-هیچی مهوش جون یکم حوصلم سر رفته حال ندارم
-حالا چرا تو گرما نشستی ؟
-حوصلم از تو اتاق موندن سر رفت
-همونطور که چادرشو جمع میکرد و میخواست بره تو گفت:حالا صبر کن لباسامو عوض کنم یه خبری دارم برات شاید خوشحال شی
در رو باز کرد و وارد اتاق شد.

انگار تو یه لحظه هرچی خوشی بود افتاد تو دلم ،شاید عمو قراره بیاد ،اما نه اگه اینطوری بود که اون آراد خیر ندیده میگفت صبح ،دوباره فکر اینکه شاید نگفته که اذیتت کنه یه خوشی زود گذر انداخت تو دلم که مهوش اومد با حرفش کل هیجانم یه جا فروکش کرد

-زیادی فکر نکن نیاز جان ،امشب همسایه ها دعوتمون کردن برا شام البته فقط بخاطر تو که اینجا مهمونی

پوفی کردم و سعی کردم قیافه ی کجمو درست کنم . یه لبخند زورکی چاشنی صورتم کردم و گفتم

-جدی….چه خوب !

– سرش رو تکون داد و به سمت دستشویی رفت. من هم دیدم برم تو اتاق بشینم خیلی سنگین ترم .

***

در چمدونم و باز کردم تنها چیزای رسمی که کمی میشد پوشید تونیک خردلی وشال مشکیم بود .

لباسامو که پوشیدم،گوشیمم انداختم تو جیبم و رفتم تو حیاط

ببین چیکار کردن!یه زیر انداز بزرگ انداخته بودن تو حیاط .آقاها دور هم نشسته بودن .خانوما هم که نبودن احتمالا تو آشپزخونه بودن …یه سلام احوال پرسی کردم باهاشون و رفتم سمت آشپزخونه ،آخی بدبخت آراد باید بوی غذا رو تحمل کنه و خودش غذا مونده بخوره ،یه خنده نا خواسته نشست رو لبم ،این آراد هم باید تقاص رفتارشو بده دیگه.
به اتاقش که برقاش خاموش بود نگاه کردم.
خدا صبرش بده چطوری توی این مدت فقط توی اون اتاق دوم آورده! بیچاره که حتی نمیتونست چراغای اتاقش هم روشن کنه!
لبهام رو جمع کردم و وارد آشپزخونه شدم.

وقتی وارد شدم یه بوی خوب به مشامم رسید اما متاسفانه ناشناخته بود !

– اومدی نیاز جان
-سلام مهوش جون .
به بقیه هم سلام کردم و یه گوشه ایستادم

یکی از خانومها که سن و سالش نسبت به بقیه بیشتر بود بالا سر قابلمه های غذا ایستاده بود و با مهوش حرف میزدن اون یکی خانوم هم رو صندلی فلزی گوشه ی آشپزخونه نشسته بود و به حرفاشون گوش میداد .
ولله خوبه مهوش گفت برای من مهمونی گرفتن ! اینا که منو پشه هم حساب نمیکنن!

چاره ای نبود باید وایمیسادم همونجا ،نه میشد برم تو حیاط نه برم تو اتاق.

ای کاش میشد با اون آراد خیر ندیده حرف میزدم .اما زود خودم و نهیب زدم که یعنی خفه نیاز باز هوای ضایع شدن کردی؟!

-نیاز خانوم گفتی چند سالته؟

میخواستم بگم من که هنوز چیزی نگفتم ولی به جاش گفتم

-چند ماه دیگه ۲۳ سالم میشه

-ماشالله ،دختر منم همین حدوداست ،امشب شاید با شوهرش و بچه اش بیاد.

یکمی خوشحال شدم حداقل اون تفاوت سنیش باهام کمتر بود شاید یه هم صحبت خوب میشد برام. احساسی که از اومدن به اینجا داشتم درست ممثل آدمهایی بود که تو جزیره ناشناخه گیر افتادن . آراد هم اون دزد دریاییه بود که به هیچ عنوان آبم تو یه جوب باهاش نمیرفت.

یکم که گذشت بلاخره منم نذاشتن بیکار بمونم و ظرف سالاد و انداختن جلوم.

حدود یه ساعت بعد داشتیم سفره رو پهن میکردیم

بلاخره فهمیدم غذاشون چی بوده ،اسمش قلیه ماهی بود ،بوش که خوب بود
به نظر میرسید طعمش هم خوب باشه
.
آخرین طرف خورشتی که گذاشتم توی سفره سرم رو بلند کردم و همونجور میخ
اتاقش آراد شدم . حس کردم خیلی نامحسوس حصیر پنجره اش تکون خورد.
یه لحظه از تنهایش دلم گرفت.
_نیاز ،کجایی دختر

برگشتم سمت مهوش . یکم هول شده بودم
با لحن مشکوکی پرسید چیزی شده نیاز؟

-..ن..نه نه چطور مگه ….؟

کمی چشماش رو تنگ کرد و وراندازم کرد و گفت

-هیچی بشین همه چی و اوردیم دیگه

سریع همونجا که ایستاده بودم نشستم و دیگه سرم رو بلند نکردم.

دخترِ اون خانومه هم اومد ولی نمیومد بهتر بود . بس که دنبال بچه و غذا کشیدن برا شوهرش بود که جز سلام و احوال پرسی چیزی نصیب ما نشد!

قاشق اول و که گذاشتم دهنم دیدم نه علاوه بر بوش انگار مزشم خیلی خوبه

بلند تر از صدای بقیه که آروم آروم با هم حرف میزدن گفتم :
-وای دستتون درد نکنه معرکه اس حرف نداره

سعی کردم لبخندم رو جمع کنم ،بیشتر اینطوری گفتم تا صدام به آقا آراد برسه

-ناقابله نیاز خانوم ،بیشتر بکشید
_چرا اینقد کم،بیشتر بخور عزیزم

خلاصه یه عالمه تعارف تیکه پاره کردن به من که بسی موجب رضایت بنده شد!

***

بعد اینکه یه ساعت دیگه هم دور هم بودیم و گفتیم و خندیدیم همه رفتن سمت اتاقاشون .

شیر آب و بستم و از دستشویی اومدم بیرون …..از دم درِ اتاق آراد که رد میشدم با شیطنت سرم رو انداختم پایین و به آهستگی گفتم

وای که چه شبی بود امشب .چقدر غذاها خوشمزه بود.

اما ای کاش این دهن و گل میگرفتم ،سرم رو که بلند کردم مهوش خانوم و دیدم که دم در اتاق ایستاده و داره با اخم نگام میکنه ،سعی کردم یه چیزی شبیه لبخند تحویلش بدم که نمیدونم چقدر موفق بودم!

وقتی رسیدم به اتاق کمی با مکث از جلوی در رفت کنار
سعی کردم عادی رفتار کنم .
شالم رو از روی سرم برداشتم که گفت

_نیاز

برگشتم سمتش

_چی داشتی میگفتی؟

-هیچی داشتم یه شعری زمزه میکردم

چشماش رو ریز کرد و گفت

-نیاز یه سوال ازت میپرسم ،دوست دارم راستشو بهم بگی؟
سرمو انداختم پایین

-باشه ؟حالا چی شده ؟

-اول سرتو بلند کن بعد
عجب گیری کرده بودیما اینم چقد شبیه عمو محمد بودا ،بازپرس میشد بهتر بود

سرمو بلند کردم

-تو میدونی کی تو اون اتاقه نه؟

چقد یهویی این سوال و پرسیده بود ،حتی نتونستم سرم و که ناگهان اومد بالا و با اضطراب نگاش کردم رو کنترل کنم

آب دهنمو قورت دادم و گفتم
نه
مطمئنا حتی اگه خودمم جای مهوش بودم باور نمیکردم

مهوش سرجاش دراز کشید

-باید میفهمیدم که دیگه بی قرار نیستی دلیلش چیه.فقط یه کاری نکن بقیه بفهمن ،برا خودتون و اون دردسر درست نکن .
برق رو خاموش کردم و توی جام نشستم.
چقدر ضایع گفتم نه ! خب مسلمه که یه چیزایی بو برده که اونطوری سوال کرد.
آه بی صدایی کشیدم و به سمت پنجره نگاه کردم
همیشه این آراد دردسر بوده الان هم بخاطر دل سوزندن اون باعث شد اینطوری لو برم.
توی جام دراز کشیدم و ملحفه رو روی خودم انداختم.

کاش دروغ نگفته بودم به مهوش . یا حداقل اینکه فقط مثل بچه آدم سرم رو مینداختم پایین.
ملحفه رو روی سرم کشیدم. فردا یه جوری درستش میکردم.

***

لای چشمام رو باز کردم. مهوش داشت مقنعه اش رو سر میکرد.
از جلوی آینه کنار رفت و من سریع چشمام رو بستم.هر چی که دیشب به خودم گفته بودم یه جوری حرف رو پیش میکشم و بخاطر دروغم ازش معذرت خواهی میکنم کشک بود. من حتی روم نشد چشمام رو باز کنم که بگم بیدارم!
وقتی که در اتاق بسته شد نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم و چشمام رو باز کردم و توی جام نشستم.
از دست خودم عصبانی بودم. خیلی تابلو دروغ گفته بودم و من اصلا دوست نداشتم مهوش یه جور دیگه روم حساب کنه.
ملحفه رو با کلافگی کنار زدم و روسریم رو برداشتم و بلند شدم.
یه نگاه به ساعت انداختم. این موقع همه سرکارشون رفته بودن و باز من و آراد ناخواسته تنها شده بودیم.
از اتاق اومدم بیرون و دمپایی هام رو پام کردم. قبل اینکه از ایوون بیام پایین نگاهم به سمت پنجره کشیده شد.
گندت بزنن که همیشه گند زدی به روزگارم !
به سمت دستشویی رفتم.
خب راستش آراد هم تقصیری نداشت. تقصیر خود چاخانم بود.

نمیدونم چه حسی باعث میشد من با این آراد اینقدر لجبازی کنم و مثل بچه ها بشم !
در دستشویی رو کشیدم که با تعجب برای اولین بار بعد از اون ساعت صبح دیدم که درش بسته اس. یه کمی گوش دادم دیدم صدای آب میاد.
یعنی مهوش هنوز نرفته بود؟!
میخواستم برگردم توی اتاق که فکر کردم الان بهترین موقعیت برای اینکه از کارم اظهار پشیمونی کنم.
به دیوار تکیه دادم و منتظر شدم. سرم رو انداختم پایین و سعی کردم تمرین کنم که چه چیزایی رو باید بگم.
در با صدای قریجی باز شد. نفسم رو محکم بیرون دادم. ترجیح دادم سرم رو بالا نکنم. نه اینکه خجالتی باشم نه. اینطوری فقط شاید میتونستم مظلوم تر نشون بدم و مهوش دلش بحالم میسوخت و بی خیال اون اخمای تو همش میشد. نمیدونم چرا برام مهم بود که اخماش برام گره نخورده باشه.

قدم برداشت. قبل از اینکه از جلوم رد بشه گفتم
بخاطر دیشب متاسفم . راستش وقتی اونطوری ازم پرسیدید دستپاچه شدم.
کمی دست به دست کردم. نفسم و رو باز بیرون دادم و گفتم
فقط چند روزه که خبر دارم اینجاس.اون هم خیلی اتفاقی بود. میدونم که در این باره بهتون حرفی نزده ، نمیدونم چرا خواست که من بهتون در این باره حرفی نزنم .ولی خب کارم باعث شد که لو برم.

ساکت بود. کاش یه حرفی میزد یا از جلو رد میشد و میرفت . اونطوری کمتر از نگاه خیره اش که حدس میزنم سرزنش بار هستش خلاص میشدم.یه قدم برداشت .ایندفعه دیدم سرم رو بالا کنم بهتره. بالاخره زیاد سر به زیری هم به من نمیومد.
سرم رو بلند کردم تا عکس العملش از حرفام رو بفهمم اما همین که نگاهم به نگاه بی تفاوت آراد گره خورد اخمام تو هم رفت.با تعجب گفتم
تویی؟
-علیک سلام
اخمام بیشتر شد. گفت:

میبینم که عذاب وجدان گرفتی.
تکیه ام رو از دیوار گرفتم و گفتم
برای چی باید اینطور باشه؟

بعد به دستشویی نگاه کردم و گفتم
پیشرفت کردی در ملاعام دستشویی میری؟

سرش رو تکون داد و گفت
یه روزی اون زبونت رو خودم کوتاه میکنم
چهره ام رو در هم کشیدم و گفتم:

پرهیزگار تر از تو کسی نبود اینکار رو بکنه.

باز هم سرش رو تکون داد و از جلوم رد شد. چینی به بینی ام دادم و به سمت دستشویی رفتم. اما قبل اینکه وارد بشم برگشتم به پشت سرم نگاه کردم و گفتم
میدونی لو رفتیم؟!

با این حرفم سریع گردنش رو به پشت سر چرخوند که گفتم رگ به رگ شد رفت پی کارش.
ادامه دادم
مهوش خانوم همه چی رو فهمید.

به محض اینکه این حرف رو زدم پوفی کرد و به پیشونیش کوبید و گفت
دختر اول حرفت رو بسنج بعد بده بیرون. من فکر کردم دار و دسته اونا پیدامون کردن.
با این حرفش لبخند اومد روی لبم که باعث شد اخمش بیشتر بشه. برگشت به سمتم و اومد طرفم و گفت
به چی میخندی؟
شونه ام رو بالا دادم و گفتم:

به این که آقا پلیسه از سایه خودش هم دیگه میترسه.

مثل اینکه این حرفم خیلی براش گرون تموم شد چون با یه حرف ناگهانی به سمتم اومدم که سریع رفتم توی دستشویی و در رو به روم بستم.واقعا ازش ترسیدم !
یه تقه محکم زد به در و گفت
دفعه آخرت باشه از این شوخیا با من میکنی نیاز خانوم. من اگه دست خودم بود و میتونستم اینجا نمی موندم.
زبونم رو نصفه در آوردم و زیر لب گفتم
آره جون خودت
که دوباره تقه ای محکم تر به در خودر که باعث شد یه جیغ خفیف بکشم و دستم رو روی قلبم بذارم.
-ببین اگه بخوای روی اعصابم بری با عموت تماس میگیرم که بیاد ببرتت. همینطوری هم با کارت تمام نقشه هام رو بهم ریختی پس بالا غیرتا با حرفات اینقدر اعصابم رو تحریک نکن….بچه بازی هم در نیار… یه نگاه به قد بکن …. خواهشا بزرگ شو.

صدای قدمهاش رو شنیدم که از دستشویی دور شد اما همین که خواستم نفس راحتی از دستش بکشم دوباره برگشت به سمت دستشویی و گفت
عمه مهوش هم صبح بخاطر بچه بازیت کلی نصیحتم کرد. مگه نگفته بودم جلوی خودت رو نگه دار که چیزی رو لو ندی؟
بدون اینکه در دستشویی رو باز کنم گفتم
من لو ندادم خودش فهمید.
با تمسخر گفت
آهان اونوقت چطوری؟
– نمیدونم!
نمیدونی؟
-نه
-پس بذار من بهت بگم. دیشب که خانوم مثل این بچه ها میخواستی دلِ من رو از غذا های رنگارنگی که خورده بودی آب کنی صداتون رو شنیده بودن و البته نگاههای تابلوت به اتاق من. با این کارت هم من رو پیشش خراب کردی که چیزی بهش نگفته بودم هم بدتر حساسش کردی که مبادا بقیه هم با کارای تابلوِ تو بویی ببرن.
در دستشویی رو سریع باز کردم و حق به جانب گفتم
من تابلو بازی در نیاوردم . مهوش خانوم زیادی آدم رو زیر ذره بین داره.

خیلی جدی چند ثانیه بهم زل زد که مجبور شدم نگاهم رو از چشمای پر نفوذش بگیرم و به یه جای نامعلوم خیره بشم.
نفسش رو داد بیرون گفت
خواهشا این چند روز رو مواظب حرکاتت باش . بذار این چند روز هم بدون هیچ دردسری تموم شه .
نگاهم رو به سمتش معطوف کردم و با تعجب گفتم:

منظورت از چند روز چیه؟

در حالیکه به سمت اتاقش میرفت گفت
به عمه مهوش خبر دادن که به امید خدا تا چند روز دیگه همه این جریانا تموم میشه . مثل اینکه همه دستگسر شدن . فقط اردلان متواری شده که خبرش رسیده از مرز رد شده.
با خوشحالی و ذوق گفتم
وای…واقعا؟
سرش رو تکون داد و گفت
فعلا همه چی صد در صد نیست . تا دو سه روز دیگه همه چی مشخص میشه .پس لطفا این چند روز رو خرابکاری نکن.

اونقدر ذوق کرده بودم و خوشحال بودم از این خبر که بی خیال جواب دادن بهش شدم.بذار اینم واسه خودش خوش باشه !

وارد دستشویی شدم . واقعا از این حیاط بیرون رفتن حکم آزادی داشت . من توی این مدت فقط برای حمام کردن به خونه یکی از اهالی رفته بودم که اونم شب بود و هیچ جای محله رو ندیده بودم. صاحبخونه هم اونقدر پیر بود که حال نکردم باش گپ بزنم. بعد از حمام کردنم که منتظر مهوش شده بودم تا حمومش تموم بشه هیچ حرفی بین من و اون پیر زن رد و بدل نشد . انگاری که اون پیرزن فقط بلد بود به بافتن گلیمش مشغول باشه و برای خودش شعر محلی رو زمزمه کنه. مسلما آراد هم همونجا حمام میرفت .برای همین هم مهوش ، خونه اون پیر زن رو برای استحمام انتخاب کرده بود . چه کسی بهتر از پیر زنی که فقط سرش به کار خودش گرم بود و نه حرفی میزد و نه چیزی میپرسید !

یه لبخند اومد گوشه لبم و زمزمه کردم:

آزادی ،دلم برات تنگ شده ای واژه غریب روزگارم !!!

با این حرفم هم خودم خندم گرفت . پس بیچاره این آراد چی باید میگفت که خیلی وقته تو اینجا حبس !
شونه هام رو بالا انداختم و بلند گفتم حقشه.

بعد هم با طمنینه رفتم که به کارم برسم !!!

 

-یکی…..دوتا…یک،باز ۲
از تو اتاق تا داخل حیاط داشتم میگشتم تا ببینم آنتن موبایلم کی میشه ۴تا ،که زنگ بزنم به عمو

نزدیک دستشویی آنتن شد ۴تا حسابی ذوق کردم
بدون معتلی دستم و گذاشتم رو دکمه ی سبز و به عمو زنگ زدم
بوق اول و که خورد با خیال راحت تکیه امو دادم به دیوار و منتظر شدم تا عمو برداره
چهارمین بوق و که خورد عمو گوشی و جواب داد……………………………………

-سلام عموی بی وفا
-سلام نیاز چطوری عمو
صداش خوابالو بود ،تعجب کردم مگه میشه عمو ساعت ۱۰ صبح خواب باشه…..امکان نداره.با شک پرسیدم
_عمو خواب بودی؟
-آره با صدای زنگ گوشی بیدار شدم ،خوب چه خبر عمو؟خوش میگذره؟

اگه زمانه دیگه ای بود میگفتم آؤه اینقدر بم خوش میگذره که از خوشی میخوام دق مرگ بشم از تنهایی،ولی الان موضوع مهم تری فکرمو مشغول کرده بود

-خوبم عمو ؟شما خوبی؟
-آره نیاز خوبم…
-چیزی شده عمو؟
مگه قراره چیزی بشه؟
-آخه این موقع صبح شما تو خونه ؟اونم خواب؟
صدای قهقه ی عمو از اونور خط اومد
-نگاه بسکی سرکار بودم دیگه خوابیدنم هم برات عجیب شده
بعد ادامه داد:
میخوام یه خبر بدم که مطمئنم خوشحال میشی
_اگه میخواین بگین همه باند و گرفتین و اردلان هم رفته خارج،خودم میدونم
ولی درست یک ثانیه بعد فهمیدم باز گند زدم و هین بلندی کشیدم

صدای عمو سرزنش بار اومد
-حالا نمیخواد بترسی ….مهوش خانوم بهم گفته …فقط خدارو شکر تا حالا خراب کاری نکردی،ولی خبرم این نیست.
پوفی کردم . چقدر مهوش ذهن لق بود!

عمو یکم مکث کرد
-فردا با پرواز ساعت ۵بعداز ظهر میام بوشهر
یه لحظه کپ کردم
یعنی بلاخره تموم شد …دیگه میتونم تو اتاق خودم تو تختم بخوابم،کلید ماشین و بی اجازه بردارم و برم بیرون،برم دانشگاه. برم دفتر استار باز شروع به کار کنم؟

انگار دنیا رو داده بودن بهم .یهو ازخوشحالی یه جبغ بلند کشیدم . عمو سرزنش بار گفت
-نیاز کر شدم. باز تو جیغ جیغات شروع شد؟
داشتم جواب عمو رو میدادم که دیدم
آراد با گارد از اتاقش پرید بیرون. به تیپ و قیافه اش که یه شلوارک پاش بود با یه تی شرت نگاه کردم. وفتی دید خبری نیست با خیال آسوده تکیه اش رو داد به دیوار. رومو کردم اون سمت تا راحت با عمو حرف بزنم.

-وای عمو بهترین خبری بود که میتونستی بدی ….مهوش خانوم میدونه قراره بیای؟
-آروم باش دختر …نه هنوز نگفتم دیگه زحمتش گردن خودت
-باشه عمو ……فعلا کاری نداری؟من برم وسایلم رو جمع کنم.
عمو خندید و گفت
چقدر عجلی ؟ حالا تا فردا وقت داری
– وای نه عمو از الان برم چمدونم رو ببندم که بدونم راهیم

-برو به سلامت مواظب خودتم باش خدافظ
– شما هم همینطور.خدافظ عمو

تماس و که قطع کردم برگشتم که آراد و دست به سینه دیدم
اصلا حواسم نبود که اومده از سنگرش بیرون

-نیاز خانم از این به بعد آروم تر اظهار خوشحالی کنید.

بدون اینکه جوابشو بدم رفتم سمت اتاق . بی نهایت خوشحال بودم. دیگه مجبور نبودم این رو تحمل کنم.

***

ساعت شش بود ،تو آشپزخونه داشتم کمک مهوش میکردم که صدای یالله گفتن عمو توی حیاط پیچیده شد.با خوشحالی برگشتم سمت مهوش
-عمو اومد
بعدم سمت در پرواز کردم
در حیاط که همیشه باز بود واسه همین عمو تو درگاه در وایساده بود ،پریدم بغلش
-وای دلم برات خیلی تنگ شده بود عمو
-سلامتو موش خورده وکیل آینده
-ببخشید عمو اصلا اینقدر خوشحال شدم که حواسم نبود ….خوبید؟بیاین بریم داخل
-برو یه خبر بده
دست عمو رو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش
-بیا عمو اینجا همه تو حیاط حجاب دارن

مهوش تو حیاط ایستاده بود
-سلام آقا محمد خوش اومدین
عمو سرشو انداخت پایین:سلام از ماست ،باز زحمت دادیم
-این حرفا چیه،بفرمایید
با نگاه مشکوک زیر نظرشون گرفتم. مهوش چه راحت اسم کوچیک عمو رو گفت؟
هر دوشون یه جورایی سرخ و سفید شده بودن و نگاهشون رو از هم میگرفتن.
یه لبخند شیطون اومد رو لبم . غلط نکنم عمو گلوش پیش مهوش خانوم گیر کرده !
با راهنمایی مهوش وارد اتاق شدیم ،مهوش هم رفت سمت آشپزخونه

عمو ساکش رو کنار در گذاشت و نشست و تکیه اشو داد به پشتی.با شوق پرسیدم:

-عمو کی میریم تهران؟
-بزار برسم ،
لبام رو ور چیدم که با لبخند گفت
فردا پرواز داریم ساعت ۸
-اووو،۸شب؟!؟چقد دیر
-چیه انگار خیلی بهت سخت گذشته ؟

اخمام رو توی هم کردم و گفتم
نکنه انتظار داشتین خیلی بهم خوش بگذره؟

با اومدن مهوش حرفم رو قطع کردم
مهوش_بفرمایید بالا آقا محمد چرا انجا نشستید؟

-همینجا خوبه مهوش خانوم دستتون درد نکنه و چایی از تو سینی برداشت
مهوش اوم دسمت من که تعارف کنه
سرمو که گرفتم بالا تا چاییمو بردارم ،نگاه خیره ی عمو رو دیدم که مهوش و نگاه میکرد تا متوجه ی من شد با دست پاچگی سرشو انداخت پایین باز.
لبم رو گاز گرفتم که نیشم باز نشه.
چایی رو برداشتم و تشکر کردم . مهوش قندون رو وسط گذاشت که چند ضربه به درخورد و در باز شد. با دیدن آراد چشمام درشت شد ! عمو بلند شد و به سمت آراد رفت .همیدیگر رو بغل کردن و بعد از روبوسی و احوالپرسی مهوش تعارف کرد که بشینه.
دهنم همونطور باز مونده بود که عمو محمد گفت:

نیاز جان حواست کجاست؟
بعد با سر اشاره کرد که سلام کنم.
دهنم رو بستم با سر سلام کردم.

سرش رو خیلی متین تکون داد و گفت
سلام از بنده اس
با حواس پرتی گفتم
داشتی میومدی کسی ندیدت؟

جوری که انگار دستم انداخته باشه لبخند زد و گفت

نه کسی من رو ندید.خیالت راحت.

با این حرفش عمو و مهوش زدن زیر خنده.با تعجب نگاهشون کردم که عمو با همون خنده گفت
نیاز جان مثل اینکه اصلا حواست نیستا. دیگه مهم نیست که کسی از جای آراد با خبر بشه.. مثل اینکه یادت رفته همه چی تموم شده

هر سه زدن زیر خنده.
همچین زیاد خوشم نمیومد که اینا اینطوری بهم خندیدن برای همین همونطور که چاییم رو برمیداشتم با بدجنسی تمام گفتم
خب تقصیر من چیه . از بس این مدت ایشون خودشون رو قایم کرده بودن و چفت درشون رو هفتا قفل زده بودن متعجب شدم وقتی تو روز روشن دیدم اومدن بیرون.

بعد هم با یه لبخند موذی به آراد چشم دوختم که دیدم لبخندش خشکید رو لباش .

عمو محمد سرزنش بار نگاهم کرد و گفت
نیاز جان این یادت باشه که ایشون خیلی توی این پرونده شجاعت به خرج دادن. به عبارتی درست توی دهن شیر بازی میکردن. میدونی اگه یکی از اون افراد پی به این میبرد که ایشون جز افراد پلیس هستش چه عاقبتی در پیش داشت؟
ایشون وقتی توی این درگیری ها زخمی شدن چند روز توی کما بودن ولی به محض اینکه از کما در اومدن از ستادهای بالا دستور اومد که برای حفظ جون ایشون یه جایی به غیر از بیمارستان یا خونه خودشون مراقبت بشه. ایشون خیلی مخالفت کردن ولی با این حال باید دستورات رو عمل میکردیم. این مدت هم که اینجا بودن توسط مهوش خانوم که کمک های اولیه دیده بودن تحت مراقبت بودن و خیلی به ندرت پزشکشون بهشون سر میزد .چون ما به هیچ عنوان نمیخواستیم کوچکترین شکی رو بوجود بیاریم که برای جون ایشون خطر داشته باشه. حتی برای اینکه این شک برای اطرافیان و هم محلیهای اینجا بوجود نیاد ما اجازه نداشتیم که مامورهای مخفی برای مراقبت از جون ایشون به طور مداوم قرار بدیم. حالا این اصلا حق نیست که حتی به شوخی شما اینطوری با سرگرد صحبت کنی. در ضمنی که باید بدونی شما جونتون رو مدیون ایشون هستی. نه تنها در موقعی که شما خرابکاری کردی و هم ما و هم خودت رو توی بد هچلی قرار دادی ،بلکه توی آخرین درگیری هم ایشون فقط بخاطر حفظ جون شما اونطور بدجور زخمی شدن.

از خجالت سرم رو پایین انداختم.نه برای اینکه از حرفم پشیمون بودم .نه. بلکه انتظار نداشتم عمو اینطوری جلوی مهوش و آراد من رو سرزنش کنه. یه جورایی همیشه عزیز دُردونه اش بودم . هیچوقت و از جمله حالا دوست نداشتم مورد سرزنش قرار بگیرم.

زیر چشمی به عمو نگاه کردم و مجبور شدم که بگم
معذرت میخوام
این رو هم فقط برای این گفتم چون میدونستم با اون اخمش منتظره من این حرف رو بزنم و اگه اینکار رو نمیکردم چه بسا جلوی اونها این رو ازم میخواست.

چاییم رو جلوم گذاشتم. اصلا از همون اول هم با اومدن آراد کوفتم میشد . حالا هم که اینطور شده بود عمرا از گلوم چیزی پایین میرفت.

به محض اینکه سرم رو بالا آرودم نگاهم به بی تفاوت آراد افتاد.اول یه نگاه به عمو انداختم . حواسش بهم نبود. سریع یه دهن کجی به آراد کردم و بلند شدم.
میدونستم این کار بچه بازیه ولی باید اینکار رو میکردم تا یکم آتش درونم بخوابه !

قبل اینکه از در خارج بشم عمو محمد چاییش رو به سمتم گرفت و گفت
حالا که داری میری برای سرگرد چایی بیاری ، این رو هم عوض کن. میدونی که چایی داغ میخورم.

همینطور هاج و واج وایسادم عمو رو نگاه کردم.
من و چه به چایی آوردن واسه این مصیبت؟

مهوش از روی زمین بلند شد و سریع گفت
نیاز جان شما بنشین عزیزم من این کار رو میکنم

دیدم خیلی ستمِ همینطوری وایسم، مجبوری چایی عمو رو از دستش گرفتم و با یه لبخند کذایی گفتم
شما بنشینین من میرم کُمپلت واسه همه چایی میارم.
بدون اینکه منتظر حرفی بشم از اتاق زدم بیرون.

اونقدر عصبانی بودم که دلم میخواست استکان چایی رو میکوبیدم به زمین.
مردک دراز. نیومده مصیبتاش رو با خودش آورد. هیچوقت ندیده بودم عمو جلوی کسی اینطوری ضایعم کنه که به لطف ایشون کرد!

به سمت آشپزخونه رفتم و در کابینتی که برای مهوش بود رو باز کردم و با چندتا چایی برگشتم به اتاق.
از اول تا آخر هم که آراد و عمو محمد و یه وقتایی مهوش با هم حرف میزدم یه کلام هم چیزی نگفتم و سعی کردم با ور رفتن به موبایلم که یه بار هم سیگنال نمیداد خودم رو سرگرم کنم.

شب رو مجبور شدم پیش مهوش بمونم. چون عمو و آراد قرار بود برن به یه پایگاه نظامی و خوب مسلما من نمیتونستم همراهشون باشم!

قبل خواب همه وسایلم رو بررسی کردم. با اینکه پروازمون هشت شب فردا بود ولی دل تو دلم نبود. از عمو محمد هم قبل از رفتنش قول گرفته بودم که حتما فردا من رو توی شهر بچرخونه.
بالاخره یه مدت اومده بودیم تعطیلات و هوا خوری ! به حق نبود اگه بدون دیدن این شهر بر میگشتم تهران.

سر جام نشستم و مشغول بافتن موهام شدم که چشمم به مهوش خورد.
یه حسی بهم میگفت مهوش نسبت به روزای دیگه سر حال تر بود. همچین انگار با دیدن عمو شنگول منگول شده بود.
کِش سرم رو پایین موهام بستم و قسم خوردم فردا حتما از ته و توی قضیه سر در بیارم.
_نیاز پس کجا موندی دو ساعت؟
یه نگاه دیگه به خودم توی آینه کردم و عینکمو رو سرم گذاشتم و رفتم بیرون
_اومدم عمو چفد عجله داری
-عجله ندارم عمو ولی الان نیم ساعته منتظریم
پشت سر عمو راه افتادم
-حالا با چی میرم عمو؟

_یه ربعه آژانس گرفتم خانوم خانوما

وقتی وارد کوچه شدیم دیدم آراد هم جفت ماشین منتظر ما ایستاده ،هرچند ازش بدم نمیومد اما حوصله ی مزه پرونی هاشو نداشتم،اونم بعد از مدت ها که میخواستم برم بیرون و بلاخره بوشهر رو ببینم
-عمو نمیخوای سوار بشی
از تو فکر اومدم بیرون
-ها….آره

در ماشین و باز کردم و نشستم
عمو جلو نشسته بود و آراد هم پشت اون سمت نشست.

پیش خودم گفتم نیاز حتی بش سلام نکردی
قرار بود بریم بازار یه گشتی بزنیم و بعد برگردیم خونه برا ناهار ،مهوش هم قرار بود امروز زودتر بیاد خونه ،به به چه روز خوبی بود پر از اتفاقات غیر معمول.
بلاخره بعد از بیست دقیقه رسیدیم
شهر کوچیک تر از تهران بود و از ترافیک سرسام آور هم خبری نبود.

وقتی رسیدیم عمو خواست حساب کنه که آراد زودتر حساب کرد و با گفتن شما مهمون مایید سر و ته شو هم اورد

من یه سمت عمو قرار گرفتم و آراد هم اون سمتش.

عمو و آراد بیشتر اوقات در حال حرف زدن با هم بودن منم تو این حین زیر زیرکی آراد خان و دید میزدم ،نمیدونم چرا اینقدر حرکاتش برام جذابه اما همیشه در مقابلش جبهه میگیرم یکی نیست بش بگه مرد خو اخلاقتو درست کن .
بلاخره بعد از خرید سوغاتی خواستیم برگردیم که عمو به یه مغازه ی لوازم تزیینی اشاره کرد وقتی خواستیم بریم تو آراد گفت
-شما برید من مغازه ها دیگرو یه نگاه میندازم

وارد شدیم عمو با دقت جنسای اونجارو نگاه میکرد ،ولی من سعی کردم زیاد نگاه نکنم تا وسوسه نشم

-نیاز عمو بیا

رفتم سمت عمو
یه قاب عکس خوشگل که طرح چوب بود و نشونم داد
-چطوره نیاز؟

-قشنگه اما ما که قاب عکس نیاز نداریم
عمو یه جوری نگام کرد
– برا خودمون که نمیگم برا مهوش خانم
با تعجب پرسیدم
-برا مهوش؟

_ به هر حا یه مدت تو مهمونش بودی باید یه تشکر کرد
با ریشه هایی از خنده که تو صدام مشخص بود گفتم:آهان از اون لحاظ
اما با نگاه عمو خودمو جمع و جور کردم
بلاخره بعد از خرید قاب عکس به خونه برگشتیم.

******************

انگار آراد هم قرار بود با ما بیاد چون اونم بار و بندیلشو بسته بود و گذاشته بود جلو دره اتاقش و
مهوش و بغل کردم
_مهوش جون دستت درد نکنه ،خیلی زحمت دادم
_این حرفا چیه هر وقت دوست داشتی بیا اینورا
پیش خودم گفتم من دیگه تو این زندان نمیام اما با یه لبخند ازش جدا شدم

عمو بسته ی کادو پیچ شده رو جلوی مهوش گرفت
_ناقابله جبران زحمتاتون که نمیشه اما یادگاری از من و نیازه ، ایشالله خوشتون بیاد
(چرا زحمت کشدید آقا محمد
بعدم باخجالت بسته رو از عمو گرفت و سرش و انداخت پایین
عمو چند لحظه مهوش و نگاه کرد و با یه پوف کشیدن سرش و مثل مهوش انداخت پایین اما کلافگیش برا من که خیلی وقت بود با عمو زندگی میکردم کاملا مشخص بود
احساس کردم دیگه جای ایستادن نیست پس بی صدا ساکمو برداشتم و اومدم بیرون
آؤاد ودیدم که تکیه داده بود به دیواره اتاق مهوش ،وقتی منو دید سرشو برام تکون داد ،منم سرمو به معنی سلام تکون دادم حالا میمردی یکم اون زبون و چرخش بدی
ولی نگاهش مثل روز یکه میخواست کلیدارو برا عمو ببره برق میزد ،بدبخت انگار اینم دیگه خسته شده و خوشحاله که میخواد برگرده

۲،۳ دقه بعد عمو و پشت سرش هم مهوش اومدن بیرون،نگاه هردوشون یه جوری بود مهوش دیگه نمیخندید.
عمو بی حرف ساک من و خودشو برداشت به سمت دره حیاط را ه افتاد

آراد و مهوش خانم هم همو یغل کردن
-عمه یه مرخصی بگیر بیا اونورا ،بابا اینا دلشون برات یه ذره شده
-چشم عزیزم تو اولین فرصت بتون سر میزنم
دیگه واینسادم و رفتم که پیش عمو منتظرشون بشم

بعد از یه دور خدافظی دیگه با مهوش همگی سوار شدیم و مهوش تو آخرین لحظات کاسه ی آبی ریخت پشت سرمون

چشمای بسته ی عمو و حالتش منو تو فکری که میکردم مطمئن تر کرد.
باز هم عمو جلو نشست و من و آراد عقب . ولی آراد که کاملا به در چسبیده بود و انگار میترسید یه ذره به من نزدیک بشه ! البته خیلی هم خوب بود چون کلا من خوش نمیومد دور و بر من باشه . ولی الان موضوع فرق میکرد خیلی دلم میخواست یه جورایی از مهوش ازش بپرسم .چون کاملا به این واقف بودم که عمو محمد چیزی بروز نمیده.
یه نگاهی به آراد که نگاهش بیرون بود انداختم.

چطوری باید این سوال رو ازش میکردم؟

انگار سنگینیه نگاهم رو حس کرد. برگشت به طرفم .

هیچ تغییری به قیافه ام ندادم و حتی سعی نکردم نگاهم رو ازش بگیرم. یه جورایی باید از این مسئله سر در میاوردم.

وقتی دید نگاهم رو ازش نمیگریم یه ابروش رفت بالا. به عمو نگاه کردم .نگاهش به جلو بود. محال بود بتونم اونقدر آروم حرف بزنم که عمو محمد چیزی نفهمه.
دوباره نگاهم رو به سمت آراد کشوندم.
اینبار دوتا ابروهاش از تعجب رفت بالا.
اوه .حالا فکر کرده من عاشق چشم و ابروشم!
ولی خب بخاطر عمو باید بی خیال کل کل باهاش میشدم.یه کم خودم رو به سمتش کشیدم و آروم طوری که صدام در نمیومد زمزمه کردم
شمارت رو بده.
سعی کرد از حرکت لبهام متوجه بشه چی میگم .چشماش رو ریز کرد و با دقت بیشتری به لبهام نگاه کرد.
دوباره زمزمه کردم
شماره موبایلت رو بده.

نگاهش از لبام کشیده شد به چشمام . کاملا میتونستم از چشماش بخونم که چقدر تعجب کرده.
چشمام رو با حرص روی هم گذاشتم و کمی بلند تر گفتم
بده دیگه
یهو عمو برگشتم به طرفم.لبخند مصنوعی زدم به عمو . عمو گفت:
با منی نیاز جان؟
هول شدم. یعنی این پسر چقدر آیکیو بود.
سرم رو تکون دادم و گفت
آره. عمو جون اون بلیطهای هواپیما رو میدی؟
عمو دست توی جیب بغل کتش کرد و گفت
میخوای چکار؟
میخوام ببینمشون .همین.

بلیطها رو در آورد و به طرفم گرفت و گفت
بعد به خودم بده .میترسم گمشون کنی.

با این حرف آراد پوزخندی زد که از چشمم دور نموند. وقتی عمو سرش رو برگردوند با چشم غره به آراد نگاه کردم .
نگاهش رو با بی تفاوتی ازم گرفت و به خیابون دوخت. رگم رو میزدی خون ازش بیرون نمیومد . اینقدر که از دست این پسر کفری شده بودم حد و حساب نداشت.
آقا فکر کرده عاشق چشم و ابروش شدم و شماره تلفنش رو میخوام که اینطوری مثل دخترا واسم ناز کرد.
دست توی کیفم کردم و دنبال یه خودکار گشتم ولی به نتیجه ای نرسیدم. چشمم به مداد چشمم افتاد . بهتر از هیچی بود.برش داشتم و روی جلد بلیطها نوشتم
خیال برت نداره.شمارت رو بده کار دارم
وقتی دیدم عموم مشغول صحبت کردن با راننده هست جلد رو جدا کردم و پرتش کردم روی پای آراد.

با تعجب نگاهش رو از بیرون گرفت و به ورقی که دستش بود نگاه کرد.
با اخم نگاهش کردم. سرش رو بالا آورد.مداد چشمم رو به سمتش پرت کردم و رومو اونطورف کردم
تحفه!

چند لحظه بعد حس کردم ورق رو کنارم گذاشت.
ورق رو برداشتم نوشته بود
من شمارم رو به دختر جماعت نمیدم.

وای که دلم میخواست با همین دستام خفش کنم

مداد رو به آرومی کنارم گذاشت. دیدم یه لبخند موذی روی لبشه.لبهام رو از حرص فشار دادم و نوشتم
به جهنم که نمیدی. در ضمن هول برت نداره .یه کار ضروری داشتم گفتم شاید بشه روی شما حساب کرد ولی مثل همیشه ریاضیم خوب نبود و حسابام غلط از کار در اومد.
ورق رو با حالت بدی پرت کردم کنارش و کاملا نگاهم روم رو به سمت شیشه کردم.
با صدای عمو و توقف ماشین از ماشین پیاده شدم. یه لحظه هم طاقت دیدن آراد رو نداشتم.
عمو بلیطها رو ازم خواست . به سمتش گرفتم که گفت
جلدش کو؟
با کلافگی کفتم
عمو مگه بدون جلد نمیذارن سوار هواپیما بشیم؟

بعد هم به سمت سالن فرودگاه حرکت کردم.

چند ساعتی که توی هواپیما بودیم سعی کردم بخوابم. اینطوری نه زیاد حالم دگرگون میشد نه چشمم به آراد که روی صندلی کناریمون اون سمت نشسته بود میخورد.
وقتی مهماندار اعلام کرد که به فرودگاه تهران رسیدیم انگار بال درآوردم. واقعا راسته که میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. این تهران پر از دود و شلوغی و سر و صدا محل زندگی من بود.
از هواپیما اومدیم بیرون و به سمت سالن حرکت کردیم وقتی چمدونها رو از باربری گرفتیم به سمت سالن اصلی رفتیم که نگاهم به استاد و مریم جون افتاد. با دست بلند کردن آراد هم متوجه شدم خانوادش به استقبالش اومدن.
چمدونم رو روی زمین گذاشتم که کمی خستگی در کنم. از بس که سنگین بود ولی عمو حواسش به تماس تلفنیش بود. وای که اینجا هم ول کنش نبودن.

خواستم چمدونم رو بردارم که دستای آراد اون رو بلند کرد و به جاش مداد چشم و برگه ای جلد بلیطها بود رو به طرفم گرفت و گفت اینا رو جا گذاشته بودین.
با اخم دسته چمدون رو کشیدم و گفتم
مال خودتون . در ضمن خودم میارمش.
مصرانه ورق و مداد رو به سمتم گرفت و گفت
من مداد چشم لازم ندارم.پس پسش بگیر.
با چشمای درشت شده از عصبانیت بهش نگاه کردم و خواستم حرفی بزنم که دیدم عمو داره به سمتمون میاد . برای اینکه جلوی عمو چیزی لو نره سریع ورق و مداد رو ازش گرفتم و توی جیبم گذاشتم که اونم از فرصت استفاده کرد و چمدون رو از روی زمین برداشت و به سمت عمو حرکت کرد.
شونه ام رو بالا انداخت و زیر لب گفتم
جهنم .هر چی نباشه به درد حمالی که میخوری.

کیفم رو روی دوشم جابجا کردم و همراه عمو و اراد به سمت بقیه راه افتادم.

موندم که بریم پیش استاد و مریم یا باید بریم سمت خانواده آراد اینا سلام کنیم ،که عمو اول رفت سمت خانواده ی آراد اینا

 

استاد و مریمم اومدن همون سمت ،خیلی دلم براشون تنگ شده بود برایه همین تا آراد خان بغل مامان باباش بود منم خودم و پرت کردم تو بغل مریم که دیگه فاصله ای بینمون نبود و من پرش کرده بودم

-سلام مریم جون
-سلام دختر چه خبرته ؟
ازش یکم فاصله گرفتم
-دلم براتون خیلی تنگ شده بود
تازه یادم اومد به استاد سلام نکردم
با لبخندی که هیچ جوره از لبام نمی رفت به استاد هم سلام کردم
تازه متوجه ی عموم شدم که داشت با پدر مادر آراد سلام علیک میکرد ،دستشو سمت ما دراز کرد و شروع کرد به معرفی کردن
-علی جان نیاز دختر برادرم و استاد پویان و همسرشون

_ آقا علی و همسرشون ،از دوستای من و پدر مادر آراد
استاد و مریم جون با مامان بابای آراد و آراد مشغول احوال پرسی شدن و منم بعد از اونا سلام کردم
-سلام ،خیلی خوشبختم
-سلام دخترم ،خوبی؟پیش خواهر ما که اذیت نشدی؟
-اختیار دارید زحمت دادم
-این حرفا چیه دخترم
به مامانشم سلام دادم ،قیافه ی مهربون مامانش بهم آرامش میداد بر عکس پسرش!
وقتی از طرف هردوشون جواب گرفتم بیشتر زوم قیافشون شدم
آراد هیکلش به باباش رفته بود و بیشتر اجزای صورتش شبیه مامانش بود
بعد از یه کنکاش حسابی سرم و به سمت دیگه گرفتم که دیدم آراد با یه پوزخند داره نگام میکنه !
با ناز سرم و برگردوندم سمت بقیه .

 

چند دقیقه بعدم با پدر مادر آراد خدافظی کردیم،تو لحظه ی آخر آراد برگشت و یه نیشخند تحویلم داد .سعی کردم با چند تا نفس عمیق حرصم و خالی کنم
بعضی وقتا دوست داشتم اینقد با دستام فکشو فشار بدم که دیگه نیشخندای مسخرشو نبینم.

عمو از استاد و مریم جون معذرت خواهی کرد برای معطل شدنشون
ایندفعه عمو ساکم و برداشت و از سالن فرودگاه خارج شدیم
سوار ماشین استاد شدیم و حرکت کردیم سمت خونه
منم عین تهران ندیده های از خارج برگشته زل زدم به خیابونا .
چه لذتی داشت بعد اون همه مدت تو هوای همین شهر آلودم نفس بکشم .
عمو و استاد داشتن با هم صحبت میکردن
منم بعد یه مدت که خوب خیابونا رو نگاه کردم سمت مریم که دیدم با لبخند مهربونش نگام میکنه
یاد لبخندای مامانم افتاد ،آه ناخواسته ای که کشیدم و ندید گرفتم با هیجان رو به مریم جون گفتم
-چه خبرا بدون من خوش میگذره؟
-این چه حرفیه خانومی ،خیلی دلمون برات تنگ شده بود
-مگه اینکه شما قدر من و بدونید ،بعد هم یه خنده تحویل مریم دادم
-اونجا چطور بود؟
-وای مریم جون خیلی حوصلم سر می رفت …عین زندانیا بودم
و شروع کردم بقیه راه و از قشم و از مهوش برای مریم تعریف کردم
حدود نیم ساعت بعد ماشین هم در خونه ایستاد
اینقدر از دیدن رنگ در خونه به وجد اومده بودم که منتظر بقیه نشدم و هنوز ماشین کامل نایستاده بود پیاده شدم

 

اون شب همراه استاد و مریم جون رفتیم رستوران و حسابی بعد از مدت ها خوش گذروندم ،فقط مسئله ی عمو بعضی وقتا ذهنم و مشغول میکرد
نزدیکای ساعت دوازده هم برگشتیم خونه
وقتی بعد مدت ها سرجای گرم و نرمم دراز کشیدم دیگه چیزی نفهمیدم و به خواب رفتم.

***

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم ،ولی دیگه زنگ گوشی خاموش شد .دستم و دراز کردم رو پا تختی و گوشی برداشتم وهمونجور که چشمام از خواب تار میدید نگاه به صفحه اش کردم عمو سه بار زنگ زده بود

پوف یعنی باز چی شده که عمو همین جور پشت سر هم زنگ میزنه
چشمام و بستم و دکمه ی سبز و فشار دادم ،منتظر شدم عمو جواب بده
بعد از خوردن چندتا بوق عمو جواب داد و مهلت سلام کردن هم بم نداد
-نیاز دختر کجایی چرا جواب نمیدی
-سلام عمو خواب بودم ،طوری شده؟
-ساعت و دیدی؟دختر نگرانت شدم
با گیجی پرسیدم
-مگه ساعت چنده؟
-خوش خواب ساعت ۱۲ظهره
چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد
-چی دوازده؟
-بله دختر ….پاشو یه چیزی درست کن بخور.من ادارم فعلا نمیتونم بیام

-باشه عمو جون ،کاری نداری؟
-نه مراقب خودت باش اگه چیزه مشکوکی احساس کردی دوباره خودسر کاری نکنی زنگ بزن به من
با حرص گفتم
-چشم
و تماس و قطع کردم . بلندشدم دست و صورتم و شستم .وقتی به خونه نگاه میکردم جیگرم حال میومد چقدر خوبه آدم تو خونه خودش باشه

بعد از خوردن دوتا تخم مرغ حسابی ،تصمیم گرفتم برم حمام.
اول وسایلم رو جا به جا کردم و لباس چرکام و جدا کردم که بندازم لباس شویی

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام