close
دانلود آهنگ جدید
پناهم باش/قسمت7
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پناهم باش/قسمت7

همونطور که آهنگ فداکاری محسن یگانه رو زیر لب زمزمه می کردم ،رخت چرکام رو هم جمع و جور کردم.

آخ که واقعا حتی برای شستن رخت چرکام هم تنگ شده بود.خل چلی بودم و خبر نداشتم.

خب حق دارم دیگه هر کی جای من بود حتی برای بوی لجن جوب تو خیابون هم دلش تنگ می شد،مگه این همه اتفاقا که از سرم گذشت کم بود،دیگه نزدیک بود باورم شه همه چی تموم شده و هیچ وقت زنده نمی مونم،بعد هم که باورم شد زنده ام و آزاد شدم باز من و با اون لندهور زندونی کردن،پسره تفلون نچسب…………………………………………………….

شکلکی درآوردم و مانتوم رو که روی زمین بود برداشتم،پسره احمق بهش میگم شماره ات رو بده خیالات برش داشته،تحفه.خیال کرده عاشق اون چشم و ابروش شدم.

نشدم؟خندیدم …نه بچه ام واقعا جذاب هست اما کاش حداقل نصف این قیافه اش اخلاق داشت،آره بابا مگه صورت بدون سیرت به درد می خوره،حالا مگه سیرتش چشه؟

خب حالا منم امروز وجدانم چه کاری شده واسه من،دستم رو تو هوا تکون دادم و سمت حموم حرکت کردم.بالاخره بهتر از بیکاری بود.

همونجور که رخت چرکا رو تو لباسشویی می چپوندم ،مداد چشمم افتاد کف زمین.

تازه یادم افتاد جیب مانتوم رو خالی نکردم ،دست تو جیب مانتوم کردم و جلد بلیط رو درآوردم ،یه چشمم رو بستم و نشونه گرفتم سمت سطل گوشه حموم ،پرتش کردم اما از بدشانسی من قشنگ تو ده سانتی سطل افتاد.

بقیه لباسام رو هم تو لباسشویی گذاشتم و سمت جلد رفتم تا بندازمش تو سطل که توی یه قدمیش با دیدن شماره ای که روی جلد با بزرگترین سایز نوشته شده بود نیشم شل شد.

داشت یادم میرفت قرار بود یه ذزه در مورد عمو محمد و مهوش جون فوضولی کنم،خب همه اش تقصیره همین پسره نچسبه،جلد رو برداشتم و به شماره نگاه کردم.

می میرد همون دیروز می گفت نوشتمش.

چشام رو ریز کردم و به نوشته زیر شماره دقت کردم

“لطفا قبل از تماس برای گرفتن وقت یه پیامک بفرستین،با تشکر ،سرگرد آراد عزیز”

ای بمیر،بدبخت تو دلش مونده یکی بهش بگه عزیز.

به همین خیال باش،هر کی نشناستت من که می شناسمت،واسه من کلاس میذاری.

سرم رو با تاسف تکون دادم و سمت اتاقم رفتم.

شیرجه رفتم روی تخت و با بدجنسی به گوشیم خیره شدم.

نه این خطم رو حتما می شناسه،آره احتمالش زیاد هست،یه دفعه یاد خط دومم افتادم که خیلی وقت پیش بخاطر داشتن مزاحم بی خیالش شدم.

سریع خودم رو یه کشو کمد رسوندم و شروع به زیر رو کردن وسایلم شد تا بالاخره پیداش کردم.

با نهایت موذی گری سیم کارت رو به گوشیم زدم و گوشی رو روشن کردم.

بعد از چند لحظه تفکر و تعقل بالاخره یه پیامک عاشقونه به ذهنم رسید.

البته یه تیکه از آهنگ مهسا بود که چند روز پیش از اینترنت دان کرده بودم.

“چشم های بسته تو رو با بوسه بازش می کنم
قلب شکسته تو رو ،خودم نوازش می کنم
نمیذارم تنگ غروب ،دلت بگیره از کسی
تا وقتی من کنارتم ،به هر چی می خوای میرسی”

سندش کردم و خودم رو روی تخت به کمر پرت کردم و با لبخند بدجنسانه ای منتظر جواب موندم.

بعد از چند ثانیه جواب داد،مطمئن بودم نشناخته و من می خواستم ثابت کنم جنس این بشر خُرده شیشه داره،مطمئن بودم جنسش خرابه

اما با خوندن جوابش پکر و عصبی شدم

دوباره پیام رو خوندم
“چیه ،تب کردی؟البته تو همینی ،همیشه هذیون میگی؟”

با عصبانیت تایپ کردم:مریض خودتی.

هنوز گزارش ارسال پیام رو درت نگاه نکرده بودم که جواب داد:مگه من گفتم مریضی؟در ضمن آدم اگه مریض نباشه مزاحم یه آقای جنتلمن که از قضا دیروز شماره اش رو به زور گرفته نمیشه.

دیگه بدجور حالم گرفته شد منو بگو فکر می کردم می تونم یه ذره بهش بخندم.

هنوز داشتم زیر لب بهش بد و بیراه می گفتم که گوشیم زنگ خورد.

خود نامردش بود خواستم قطع کنم اما خب اونجوری فکر می کرد کم آوردم،برای همین نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خونسرد باشم.

اما اگه جواب میدادم فاتحه ام خونده اس ،دیگه نمی تونستم تو روش نگاه کنم،حتما فکر می کرد عاشق اون چشم و ابروی نداشته اش شدم که این پیامو فرستادم براش.

حالا پیام قحط بود اینو فرستادی،اخه تو رو چه به خندیدن به این.

گوشیم رو پرت کردم رو تخت و به شماره آراد که هنوز روی صفحه نقش بسته بود نگاه کردم،نمی خواست هم قطع کنه،ای خاک برسرت نیاز با این بی آبرویی که راه انداختی.

مگه مرض داشتی،مثل بچه آدم زنگ میزدی باهاش حرف میزدی پیام عاشقانه فرستادنت چی بود،من که میدونم شناختم.

از کجا میدونی شاید به یکی دیگه هم دیروز شماره داده،یهو ابروم بالا رفت و گفتم:بعید هم نیست.

صدای گوشی قطع شد هنوز نفس راحتی نکشیدم که این بار شماره اولم شروع به زنگ خوردن کرد.

دیگه نمی تونستم اینبار جواب ندم،چند تا نفس عمیق کشیدم و با خونسردی جواب دادم
-الو

صداش ته مایه خنده داشت:سلام خوب هستین.؟

صدام رو متعجب کردم و گفتم:شما؟

صدای خنده اش اومد

-یعنی نشناختی؟

جدی گفتم:نه باید بشناسم؟آقا مزاحم نشین و گرنه شکایت می کنم.

_آهان اونوقت اگه شما مزاحم شدین من هم باید برم شکایت کنم؟اونم حتما به سردار باید شکایت کنم.

وای اگه بخواد به عمو محمد بگه فاتحه آبرو داشته و نداشته ام خونده اس.

یعی کردم یه جوری خرش کنم برای همین گفتم:اِ شماین جناب سرگرد؟خوب هستین؟ببخشین نشناختم.

با صدایی که مطمئن بودم نهایت بدجنسیش رو میرسونه گفت:نکنه فکر کردی یکی دیگه ام؟پس برای همون یه پیام سراسر بوسه و عشق بهم رسید.

با دست چپم محکم روی سرم کوبیدم .ای ذلیل نشی نیاز با این نونی که تو کاسه خودت گذاشتی.

-هی کجایی؟قطع کردی؟

بی شعور ،حیف که نمی شد بهش فحش بدم.

-بفرمایید ،پشت خطم.

-خواستم اطلاع بدم که پیامی که فرستادین اشتباه به من رسیده.

-من؟من پیامی ندادم.

-ندادین؟یعنی شما از شماره ……….۰۹ به من پیام ندادین؟

چند مشت به صورتم کوبیدم و گفتم:نه

-یعنی عمه ام بهم پیام داده؟

پسره الدنگ حالا گیر داده به پیام،بابا من غلط کردم خواستم مسخره ات کنم.

-شاید مهوش جون داده.

یهو جدی گفت:نیاز دفعه آخرت باشه از این چرت و پرتا برام می فرستی.

منم یهو آمپر چسبوندم،پسره نچسب فکر کرده خبریه.

-هوی،درست صحبت کن،فکر کردی پسر قحطه من بخوام به تو پیام بدم،اونم اشتباهی به تو دادم،می خواستم واسه یکی دیگه بفرستم.

-واسه کی؟

با صدای حرص درآر گفتم:عشقم.

-حیا هم خوب چیزیه.

دوباره عصبی گفتم:خب شما همینو می خوای بشنوین دیگه منم نذاشتم منتظر بمونین،الانم کار دارم می خوام قطع کنم.

یهو با صدای آرومی گفت:کاری داشتی پیام دادی؟

با صدای بلند گفتم:نه ،گفتم که اشتباه دادم

و سریع قطع کردم.

ای نمیری،ذلیل نشی،بی اّرو کردی خودتو جلوی این از خودراضی خودخواه،حتما الان داره بهت می خنده

آره خب حق داره من احمق برداشتم یه پیام پر بوسه و نوازش و بغل و فقط مونده بود قضیه شب زفاف رو براش بفرستم.

دوباره گوشیم زنگ خورد ،بازم خودش بود …جواب دادم خواستم چند تا فحش درست حسابی بهش بدم و دلم رو خنک کنم که به محض زدن دکمه اتصال گفت:نیاز برو یه لیوان آب بخور بعد جواب بده.

-برو خودتو مسخره کن.

-نه خانم من جسارت نکردم فقط دیدم بوی سوختن داره میاد گفتم بری یه فکری به حال این بو بکنی

داد زدم:آرد

-جانم

یهو مثل توپ بادم خالی شد،این چی گفت،لامصب همچین قشنگ گفت دلم که هیچ تمام دل و روده ام هری ریخت پایین.

دوتامون ساکت بودیم که گفت:خوب شد خودم فهمیدم چطوری میشه آتیشت رو خاموش کرد.خانم اژدها
نه دیگه من زیادی به این رو دادم،پسره پررو هی می بینه من کوتاه میام بدتر میشه.
زیر لب گفتم پیرکس

مثل اینکه شنید چون گفت چی؟
-نخودچی،به تو چه من چی گفتم،مفتشی؟
آراد:نه ظاهرا تو مفتشی.
-ببین من فقط چند تا سوال دارم جواب میدی یا نه؟
حس کردم دوباره خندید
آراد:بستگی داره ؟
کلافه گفتم:به چی؟
آراد:تا چه حد خصوصی باشن،من که نمی تونم سوالای مردونه رو جواب بدم
ای بترکی پسره بی حیا .
عصبی گفتم:خیالتونت خت من خودم میدونم محدوده سوالام چقدر باشه.
آراد:تخت نیست ،رخت خوابه
خوشمزه شد واسه من
به سمت آیینه رفتم و همونطور که موهای رو زیر و رو می کردم گفتم:از مهوش جون چه خبر؟
آراد:خبرا دست شماس؟حالا چی شده نکنه دلت تنگ شده براش؟
-دلم که تنگ شده،اما فکر کنم دل یکی دیگه بیشتر تنگ شده.
یهو جدی شد و گفت:یعنی چی؟
با لبخند بدجنسانه ای گفتم:هیچی
آراد:نیاز وای به حالت اگه بفهمم چیزی تو سرته.
-واه مگه چی تو سرمه،یعنی شوهر دادن عمه ات خلاف شرعه
با دادی که اونز د تازه فهمیدم چی بلغور کردم
آراد:چی گفتی؟میگم چی گفتی؟
قلبم ایست کرد،یکی نیست بهم بگه آخه تو رو سنن؟یعنی به تو چه؟مگه عموم محمد به هر کی نگاه کرد یعنی عاشقشه؟یا اینکه اگه لپای مهوش جون گل انداخت یعنی از عمو محمد خوشش میاد؟
وقتی جوابش رو ندادم آروم گفت:نیاز؟
با مظلومیت و صدایی آرومتر از صداش گفتم:هوم؟
حس کردم خندید
آراد:خانم وکیل ما رو باش هوم چیه؟بگو بله
وقتی دیدم عصبانیتش فروکش کرده با خوشحالی و ذوق بلند گفتم بله
یهو پقی زد زیر خنده اونقدر صدای خنده اش بلند بود که مجبور شدم گوشی رو از گوشم دور کنم
-مرض رو آب بخندی؟
آراد:مگه بله سرعقد می خواستم ازت بگیرم اینقدر با ذوق گفتی؟
شیطونه میگه اگه این آراد دم دستم بود میزدم یکی یکی دندوناش رو می شکستم که اینقدر اعتماد به نفس نداشته باشه پسره سرامیک

من نمیدونم چرا امروز هر چی فکر می کردم نچسب رو به این نسبت میدادم
-برو بابا تو هم اعتماد به سقف
باز جدی شد و گفت:یکم به روت خندیدم پررو شدی ،ادب داشته باش،ناسلامتی از تو بزرگترم

-چشم بابا بزرگ

دوباره جدی شد و گفت:یادم میره چی گفتی ؟چون اصلا خوشم نمیاد بهش فکر کنم.

باز نتونستم جلوی دهنم رو بگیرم و گفتم:بی خود ،مگه اجازه اش دستت توئه؟
عصبی گفت:نیاز؟
-بله جناب،مگه دروغ میگم؟من فقط یه سری سوال خواستم ازت بپرسم نه اینکه ازت اجازه بگیرم.
گیج گفت:نیاز حالت خوبه،من که هنوز نفهمیدم منظورت درست چیه؟البته امیدوارم اون چیزی نباشه که تو ذهنه منه
با هیجان گفتم:جون نیاز چی تو ذهنته
آراد:حالا کی گفته جونت برام مهمه؟
بی جنبه زد تو ذوقم،اما خب سعی کردم نشون ندم
-اونقدر آدم هست که جون واسه اشون عزیز باشه که تو اصلا توشون مشخص نیستی
آراد:منم همینطور
-تو چی همینطور؟
با بدجنسی گفت:همونی که تو ذهنته.
واسه من سوال و معما طرح می کنه،بحث رو عوض می کنه،میزنه جاده خیس و لغزنده…
اصلا معلوم نیست چشه؟
-سرت به جایی خورده؟
آراد:نه چطور؟
-آخه زیادی توهم زدی،بای
قبل از اینکه قطع کنم گفت:شب همراه سردار میام اونجا
خواستم بگم میای اینجا چکار که نامرد قطع کرد.
مگه این ماموریتش تموم نشد،امشب می خواد اینجا چتر بندازه که چی بشه؟
اخمام رو تو هم کشیدم و از رو تخت بلند شدم،حتما هم فکر کرده امشب من بهش شام میدم،عمرا.

خب بعد این همه مدت دربدری فکر کنم یه خرید بچسبه .بدو رفتم سمت کمد لباسام و شروع به زیر و رو کردنش شدم.

نمیدونم چرا حس می کردم همه لباسام قدیمی شدند،با انگشت شستم یه دونه زدم پس سرم و به خودم گفتم:دختر جون مگه احیانا ده سال تو حبس بودی که الان دیگه لباسات قدیمی شدند،مثل اینکه آراد حق داره بگه هذیون میگی.

اه دوباره یاد این پسره افتادم،وای مهوش جون…یه خنده نشیت رو لبم،بعدش هم مثل سرندی پیتی نمیدونم اسمش همین بود دیگه؟)چشام رو چند بار با ناز باز و بسته کردم .وای چه شود عموم محمد و مهوش جون.

چینی به بینی ام دادم،اما اگه با هم فامیل شیم مجبور میشم هر چند وقت یه بار این سرامیک رو ببینم.
نه اینکه بدت میاد ببینیش،اه تو هم هی بزنم تو ذوقم،می ترسم یه بار جلو روی خودش هم همین رو بگی ،بشین سر جات کاری هم به بزرگترت نداشته باش.

در ضمن از چی اون بشر من خوشم میاد،اخلاق که نداره،قیافه نه خب وجدانا قیافه داره.نیشم شل شد.

شانش هم ندارم خدا بزنه پس کله این بشر بلکه بیاد سراغم…صدای خنده ام بلند شد.
حالا هر کی منو نشناسه و این حرفام رو بشنوه باورش میشه من از این نچسب خودخواه خوشم میاد.

مانتو مشکی ساده ای به همراه شلوار جینی از کمد برداشتم و مشغول عوض کردن لباسام شدم.شال مشکی که داری طرح ربز سفیدی هم بود برداشتم و جلوی آیینه ایستادم.

با اینکه تنهایی خرید هیچ وقت خوش نمی گذره اما امروز رو دوست داشتم تنهای تنها تو خیابونا چرخ بزنم بلکه رفع دلتنگی بشه.

رژ قهوه ای رو هم برداشتم و یکم به لبام زدم و یه ذره هم رژ گونه مسی به گونه هام زدم و کیفم رو برداشتم،همین کافی بود.

همین که یه قدم بیرون از اتاق گذاشتم یاد گوشیم که روی تخت جا مونده بود افتادم سریع دویدم سمت تخت و گوشیم رو برداشتم بعد هم رفتم سراغ کشو پاتختی و کارت عابر بانکم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم.

گوشی به دست سمت حیاط رفتم و تو همون حال مشغول شماره گیری شماره آژانس شدم که یهو در حیاط باز شد.از ترس یه قدم عقب گذاشتم که چهره عموم محمد جلوم ظاهر شد.

نفس رو به راحتی بیرون فرستادم و گوشیم رو تو دستم جابه جا کردم و سلام کردم.

هموم محمد هم که در حال ور رفتن با در بود با دیدنم ابرویی بالا انداخت و همون طور که در رو نیمه باز گذاشت قدمی جلو گذاشت و فت:سلام،جایی می خواستی بری؟

-من؟

عمو با لبخند گفت:کس دیگه ای هم مگه اینجاست؟

-اِ عمو،آره می خواستم برم خرید.

عمو همونطور که حرف میزد من رو هم به سمت ساختمون هل میداد
عمو:خرید؟عید که نیست؟عروسی هم نداریم،جشن تولد هم که نیست،پس خرید چی می خوای بری؟

با بدجنسی گفتم:شاید قراره یه عروسی داشه باشیم.مگه نه عمو؟

عمو چند لحظه نگاهم کرد و با چشمای ریز شده بهم دقیق شد و گفت:مثل اینکه شما بهتر میدونی.
بعد در ساختمون رو باز کرد و گفت:امشب آراد قراره بیاد اینجا،می خوام باهاش در مورد یه سری قرار کاری حرف بزنم ،پس تو هم بهتره خریدت رو به عقب بندازی و دست به کار شی و یه شام درست حسابی راه بندازی که تا یکی دو ساعت دیگه آراد هم اینجاست.

در ساختمون رو یستم و پام رو به زمین کوبیدم و گفتم:نمی خوام،این پسره واسه چی می خواد بیاد اینجا.

عمو که داشت به سمت پله ها می رفت ،سرش رو چرخوند طرفم و گفت:یهو دیدی شنید پس درست حرف بزن،دم در منتظرمه ،منم باید یه سری مدارک محرمانه رو بردارم برم،تو هم بهتره به فکر یه شام مناسب برای مهمونمون باشی،آفرین دختر گلم.

و سریع پله ها رو بالا رفت.
بیا اینم از عموم با یه گم خرم کرد که بشینم برای اون خودخواه شام درست کنم ،حتما الانم ببینه براش شام پختم خر کیف میشه.
همینطوری به رفتن عمو که داشت از پله ها بالا میرفت نگاه میکردم. بلند گفتم
عمو جان ما از ظهر غذا داریم پس دلیلی نمیبینم که اصراف کنم و غذا درست کنم.

جوابی نداد که پوفی کردم و از پله ها بالا رفتم . در رو بستم و به سمت اتاق عمو رفتم
داشت از روی اون همه کاغذ که روی میزش بود به دنبال چیزی میگشت
وقتی دیدم توجهی به من نمیکنه با اعتراض گفتم
عمو متوجه شدین چی گفتم؟
بدون اینکه دست از کارش بکشه گفت
من هم دم در گفتم که واسه شب مهمون داریم
اخمام رو توی هم کردم و گفتم
میاد چکار؟
سرش رو بلند کرد و چپ چپ نگاهم کرد. این نوع دیدن عمو محمد یعنی زنگ خطر واسه همین یه لبخند چاشنی صورتم کردم و به حالت لوسی گفتم
خب عموی عزیزم. من خستم. حوصلم سر رفته. میخواستم برم بیرون که شما اومدین و گفتین باید بشینم تو خونه و آشپزی کنم. آخه این درسته؟
عمو نگاهش رو از من گرفت و دوباره مشغول شد و در همون حالت گفت
ادا واسه من نیا نیاز جان. مجبوری عزیز من. من مهمون دارم شما هم باید زحمت بکشی شب غذا درست کنی
اخم کردم و با همون ناز و ادا گفتم
خوب عموی مهربان من فکر نمیکنین بعد از این همه سال لازم باشه که متاهل بشین !
خودم هم نمیدونم چطوری جرات کردم و این حرف رو زدم. هر وقت این حرف رو میزدم عمو اخماش تا چند روز میرفت تو هم و بد جور نافرم میشد.

کاغدی رو که داشت مطالعه میکرد رو لوله کرد و در حالیکه به سمتم میومد گفت
عزیز عمو . توی این دوره زمونه عروسی خرج زیادی داره. واسه همین من منصرف شدم.

ایول! نه به اون اخم و ادای همیشگیش نه به این دلیل و برهانی که رو کرد!

یه لبخند شیطون اومد روی لبم . همونطور که خودم رو کنار میکشیدم که عمو محمد رد بشه گفتم

یعنی اگه عروسی پیدا بشه که خرج زیادی نداشته باشه ، بله؟!
ایستاد و اخم کرد. ولی اخمش کاری نبود! لپم رو کشید و گفت
شب قیمه درست کن. بدجور هوس قیمه کردم.

از کنارم رد شد و به سمت در رفت . همونطور که لپم رو میمالیدم با اخم گفتم
انشالله هر چه زودتر زن بگیرن بلکه من یه نفس راحتی بکشم

صدای خنده عمو توی راه پله ها پیچید.به سمت در رفتم و در رو بستم. به در تکیه دادم.
چشمام رو ریز کردم
به نظر میومد عمو محمد با دیدن مهوش بدجور هوایی شده که دیگه وقتی اسم عروسی میاد اخم و تَخم نمیکنه!
از در تکیه ام رو گرفتم و به سمت آشپزخونه رفتم . باید همه تلاشم رو میکردم بلکه به نتیجه ای برسم . اولین قدم هم این بود که اون آراد در به در شده رو رام کنم بلکه اطلاعاتی دستم بده !
نفسم رو بیرون دادم و روسریم و مانتوم رو در آوردم و روی میز آشپزخونه گذاشتم و به سمت کابینتها رفتم.

***

​ظرف سالاد رو روی میز گذاشتم و به آراد که دستای خیسش رو مثل این زامبیها بالا گرفته بود و داشت به سمتم میومد نگاه کردم

خدا وکیلی زامیبه خوش قد و بالایی بود!
قیافه جدی به خودم گرفتم و منتظر شدم ببینم چی میخواد بگه
چند قدمیم ایستاد و گفت
دستمال کجاس؟
به ابروم رو دادم بالا و گفتم
برای چی میخواین؟
یه ابروش رو داد بالا . درست مثل اینکه بخواد بگه ، به تو چه آخه ! ولی از اونجایی که مهمون عمو بود و این موقع ها خیلی با ادب میشد گفت
میخوام دستام رو باش خشک کنم .
دستاش رو بالا آورد که یعنی کوری؟!

لبام رو روی هم فشردم و گفتم
حوله که همونجا بود!
-بله بود ولی من از حوله کسی استفاده نمیکنم.

شیطون میگه کل کلاسش رو بریزم بهم ها! حالا خوبه تا جچد وقت جایی دستشویی میرفت که کاملا غیر بهداشتی بود.

ظرف سالا رو کمی جابجا کردم و گفتم
اون حوله مخصوص مهمونهاس. من هم اصلا حوله شخصیمون رو اونجا آویزون نمیکنم.

عمو محمد از اتاقش اومد بیرون و عینک مطالعه اش رو از روی چشمش برداشت و گفت
عجب بوی غذایی میاد .

آراد با دیدن عمو محمد دستاش رو پایین انداخت . فکر کنم کلا بی خیال خشک کردنش شد. یه لبخند اومد روی لبم که از دیدگاهش دور نبود.
ندیده گرفتمش و به سمت آشپزخونه رفتم و بلند گفتم
این قیمه رو مخصوص شما درست کردم عمو جان.
برگشتم و نیم نگاهی به اراد کردم. نامحسوس سرش رو برام تکون داد و با تعارف عمو محمد سر میز نشست.
کارش داشتم وگرنه بلد بودم چطوری حالش رو بگیرم.دستمالهای یه بار مصرف مخصوص رو برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون و به سمت آراد گرفتم و گفتم
خدمت شما

نگاهش برای چند ثانیه میخ شد تو چشمام. نه از نوع رومانتیک ، از نوع بد و بیراه گفتن بود ! آخه دستاش رو درست همون چند ثانیه پیش با شلوارش پاک کرده بود.
شونه ام رو انداختم بالا و به سمت آشپزخونه رفتم تا غذا رو بکشم
خب وقتی خودش بهداشت رو رعایت نمیکرد به من چه؟ معلوم نبود با اون شلوار کجاها که نشسته بود!!!

*
میتونستم شرط ببندم هیچکدومشون از طعم غذا چیزی متوجه نشده بودن چون توی تمام مدت که غذا میخوردیم عمو محمد و آراد مدام از پرونده ای که من نمیدونستم چیه حرف میزدن.
واقعا پکر شده بودم . کلی زحمت برای این غذا کشیده بودم .حالا حقم نبود این همه زحمت نادیده گرفته بشه.
غذام رو کنار گذاشتم و زیر چشمی بهشون نگاه کردم.
انگار نه انگار که منم آدمم. با دلخوری از سر میز بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و چایساز رو روشن کردم. بعد از چند دقیقه برگشتم سر میز.

هیچکدومشون متوجه ام نبودن و همونطوری که غذا میخوردن مشغول حرف زدن بودن.
اخمام که دست خودم نبود حسابی توی هم بود. ظرف سالاد رو برداشتم و برای خودم سالاد ریختم .هر چند که دیگه اشتهام کور شده بود.

 

عمو محمد لیوان رو پر از آب کرد و از سر میز بلند شد و رو به آراد گفت
پس من میرم یه تماسی بگیرم .
به سمت اتاقش رفت . حتی بدون یه نیم نگاه به من !

همون بهتر که زن نگرفت . یعنی اگه زنش این رفتار رو میدید حق داشت تا یه مدت بهش بی اعتنایی کنه.

ظرف سالا رو هول دادم و از سر میز بلند شدم. آراد هم که هنوز داشت میلومبوند!

به سمت آشپزخونه رفتم با حرص فنجونها رو توی سینی گذاشتم………………………………………………………

نمیدونم چرا عصبانی بودم. عمو محمد معمولا همینطوری بود. خیلی وقتا حتی نهارش رو توی اتاقش میخورد یا اینکه پرونده اش هم جزیی از تزیین سفره میشد! ولی من امروز عصبی بودم و مطمئن هم نبودم شاید این عصبانیتم بخاطر بی توجهی از طرف عمو محمد باشه!

چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و نفس بلندی کشیدم
– خیلی خوشمزه بود.

نفسم برای یه لحظه حبس شد . از اینکه صدای آراد رو درست پشت سرم شنیده بودم خیلی جا خوردم. دستم رو روی قلبم گذاشتم .
– ترسوندمت؟

نفسم رو به ارومی بیرون دادم وبرگشتم به سمتش و بشقابهایی که دستش بود رو توی سینک گذاشت. جوابش رو ندادم. نمیدونم چرا ولی اصلا دلم نمیخواست جوابش رو بدم.

نگاهم رو ازش گرفتم و از آشپزخونه اومدم بیرون و مشغول جمع کردن میز شدم.پشت سرم اومد و در حالیکه توی جمع کردن میز بهم کمک میکرد گفت
غذات خیلی خوشمزه شده بود ولی نمیدونم چرا خودت چیزی نخوردی.
سرم رو بلند کردم
یعنی زیر نظرم داشت؟!

البته بعید نبود . پلیس بود دیگه ! کارش سرک کشیدن تو کار این و اون بود.

در حالیکه ظرفها رو توی دستم گرفته بودم به سمت آشپزخونه رفتم که آروم گفت

آهان. حالا فهمیدم چرا اشتهایی برای خوردن نداشتی . چون قبلش زبونت رو قورت داده بودی

ایستادم. حالا واسه من خوشمزه شده بود. برگشتم به سمتش و گفتم
میدونی عمو محمد هیچ دوست نداره کسی با برادر زاده اش شوخی کنه؟
خیلی جدی زل زد تو چشمام و گفت
واقعا؟
داشت حرصم رو در میاورد . ولی نمیخواستم باهاش کل کل کنم. هنوز خیلی باهاش کار داشتم. یعنی تنها کسی بود که میتونستم در مورد مهوش و عمو ازش کمک بگیرم
برای همین گفتم
عمو منتظرتونه
به آشپزخونه رفتم و ظرفها رو روی کابینت گذاشتم.
برگشتم که چایی بریزم که دیدم باز مثل جن پشت سرم ظاهر شده!

یه لبخند نامحسوس روی لبش بود ولی خودش رو مشغول کار کردن نشون میداد.ظرف آب رو روی کابینت گذاشت. نتونستم از لبخندش بگذرم باید یه جوری تلافی میکردم برای همین گفتم
عمه مهوش چند سالشه؟

ایستاد. لبخندش کاملا محو شد. بجاش لبخند روی لبهای من خودنمایی کرد.
برگشت به سمتم و گفت
واسه چی میپرسی؟

شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
عیبی داره؟!

اومد سمتم. راستش یه کم جا خوردم چون بدجور اخماش تو هم رفته بود. یه قدمیم ایستاد و گفت
هیچ خوش نمیاد از عمه ام بپرسی؟

ابروهام بالا رفت و خیلی پررو گفتم
چرا؟
اخماش رو بیشتر توی هم کرد و گفت
خودت میدونی چرا؟

نگاهش رو ازم گرفت و از کنارم رد شد ولی قبل اینکه از آشپزخونه بیرون بره گفتم
ولی اونا همدیگر رو دوست دارن.

مطمئن نبودم بعد از این حرفم سر به تنم بمونه !

خدا رو شر که عمو محمد همون لحظه از اتاقش اومد بیرون و آراد مجبور شد به بیرون از آشپزخونه بره ولی یه لحظه برگشت و بدجور بهم نگاه کرد.

نفسم رو بیرون دادم و به کابینت پشت سرم تکیه دادم. مثلا میخواست چی رو ثابت کنه! که این که خیلی غیرت داره!

هر جوری شده بود برای حرص این آراد هم که شده باید عمو و مهوش رو با هم روبرو کنم.
دستمال مخصوص رو برداشتم تا میز رو تمیز کنم .
سعی کردم اصلا به سمت عمو و آراد که حالا روی مبل نشسته بودن و حرف میزدن نگاه نکنم . کار تمیز کردن میز که تموم م شد عمو گفت

نیاز جان لطف میکنی چایی بیاری؟

این پسره اینقدر حواسم رو پرت کرده بود که پاک یادم رفت که میخواستم چایی بریزم.

– الان میریزم عمو جان

سه تا چایی خوشرنگ ریختم و با پولکهایی که همین بعد از ظهری درست کرده بودم رفتم سمتشون
میخواستم سینی رو روی میز بذارم اما عمو همونطور که حرف میزد دستاش رو به سمت سینی برد تا چایی برداره .
مجبوری سینی رو جلوی عمو گرفتم ولی از اونجایی که هنوز حرصم رو سر آراد خالی نکرده بودم رو به عمو گفتم
عمو جان فکر کنم کم کم باید فکر یه شریک زندگی باشین

عمو حرفش رو قطع کرد و با تعجب به این که چرا من این حرف رو الان و مخصوصا جلوی آراد میزنم گفت
نیاز جان چند روزیه گیر دادی به این زن گرفتن من ؟ نکنه پیر شدم و از دستم خسته شدی که میخوای زنم بدی

چایی رو برداشت. صاف ایستادم و با یه لبخند بدجنسی به سمت آراد رفتم و همونطور که سینی رو جلوش نگه داشته بودم زل زدم توی چشماش و رو به عمو جواب دادم

این چه حرفیه عموجان . ماشالله از صدتا جوون سر تر و خوش قد و بالا ترین .

آراد بدون اینکه چشم ازم برداره با اخمهای نامحسوس یه فنجان چایی برداشت
قبل از اینکه پولکیها رو برداره رو بهش گفتم

شما اینطور فکر نمیکنین جناب سرگرد؟!فکر نمیکنین دیگه ایشون باید آستینی بالا بزنن؟

دستش رو پس کشید و گفت

بنده نمیتونم در این رابطه نظری بدم

چشمام رو ریز کردم و گفتم
این حرف یادتون بمونه ها

عمو محمد بلند خندید و گفت
نیاز دختر برو به کارمون برسیم اینقدر هم آتیش نسوزون

لبهام رو جمع کردم و گفتم
عمو جان این یعنی اصلا نشینم اینجا با شما چایی بخورم دیگه
سرش رو با خنده تکون داد و گفت
اگه فقط چایی میخوری عیب نداره ولی …
وسط حرفش اومدم و سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم
مزاحم کارتون نمیشم عمو جان . شما به کارتون برسین منم برم ببینم چه جوری میتونم راضیتون کنم و جواب بله رو ازتون بگیرم

باز هم خندید و همونطور که چاییش رو هم میزد گفت
همچین حرف میزنی که انگار الان یه عالمه خانوم دم بخت منتظر بله من هستن

شونه ام رو بالا انداختم و چاییم رو برداشتم و در حالیکه نیم نگاهی به آرارد میکردم گفتم
شما جواب لبه رو بدین بقیه اش با من

چایش رو مزه مزه کرد و با لبخند گفت
برو دختر . شیطنت هم نکن
بعد هم با ابرو بهم اشاره کرد که برم . این یعنی دیگه تمومش کن .

البته من که کار خودم رو کرده بودم . برای همین چاییم رو برداشتم و با اجازه ای گفتم و به سمت آشپزخونه رفتم
توی آشپزخونه نشستم و لیوانم رو به لبام نزدیک کردم و با خودم گفتم:من اگه عمو محمد و مهوش رو بهم نرسونم نیاز نیستم.

نمیدونم چقدر تو افکارم غرق شده بودم که با کوبیده شدن سینی روی میز به خودم اومدم،البته صداش بلند نبود اما من چون تو خودم بودم ترسیدم و عقب کشیدم که آراد با صدایی که سعی می کرد پایین نگهش داره گفت:نیاز یه بار دیگه جرات داری از این چرت و پرتا بگو تا خودم حالیت کنم ،ازدواج یعنی چی؟

پوزخندی زدم و بلند شدم سینی رو به همراه استکانایی توش تو سینک گذاشتم و شیر آب رو باز کردم که گفت:لالمونی گرفتی؟

خونسرد گفتم:جواب ابلهان خاموشیست.

عصبی بازوم رو گرفت و به طرف خودش برم گردوند و گفت:نیاز با من بازی نکن،حالا هم مثل بچه آدم چایی بریز ببرم.

لبخند حرص درآری زدم و گفتم:چایی رو که انشالله دفعه بعد از دست مهوش جون می خوریم.

چشاش رو ریز کرد و نفسش رو عصبی فوت کرد بیرون ،دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که ناخودآگاه دستم رو روی لبش گذاشتم و گفتم:هیس بذار من اول حرف بزنم.

وقتی خودش رو عقب کشید ،تازه لرزشی که به بدنم نشسته بود رو حس کردم،دیگه عصبی نبود،اما کلافه گفت:چایی بریز.

شیر آب رو بستم و تو ذهنم به نرمی لبهاش فکر می کردم،خب خره لبای همه نرمند،ناخودآگاه دستی به لبام کشیدم که صدای آراد با تمسخر بلند شد.

-چیه ؟هوس کردی؟

یهو آتیش گرفتم،از این حرفش بدم اومد،با تحقیر نگاش کردم و گفتم:هوس هم کرده باشم مطمئن باش طرفم تو نیستی.

-آراد

با صدای عموم مشتهای گره کرده اش رو باز کرد و سنی چایی رو که به طرفش گرفته بودم با خشونت از دستم گرفت و لبخندی بدجنس گفت:از گر گرفتن گونه هات مشخص بود طرفت کیه؟

و قبل از اینکه بهم فرصت بده جوابش رو بدم از آشپزخونه بیرون زد.

حس می کردم ضربان قلبم بالا رفتن،خودم رو روی صندلی ولو کردم .

خاک برسرت نیاز،حالا این احمق هم بل گرفته ،هر وقت چیزی بشه می کوبه تو سرت.

حس می کردم واقعا صورتم داغ شده ،سریع بلند شدم ،پشت سینک ایستادم و شیر آب رو باز کردم و چند مشت پی در پی آب به صورتم زدم.خنکای آب کمی از داغی صورتم کم کرد،چی شد؟چرا نفهمیدم چی شده؟این داغی واسه چی؟

شیر آب رو بستم و به کابینت تکیه دادم و چشام رو بستم.
پسره ی بی جنبه

یه چیزی عین خوره تو جونم گفت:اون بی جنبه؟تو چرا گر گرفتی؟چرا قبل اینکه چیزی بگه داشتی فکرهای بد میکردی؟!!

سرم و تکون دادم تا فکرای مزخرف از کلم بیرون برن.

ساعت ۱۱:۳۰بود که صدای خدافظی عمو و آراد و شنیدم

بعدشم صدای آراد که منو مخاطبش قرار داد
-نیاز خانوم با اجازه
زشت بود دیگه نرم خدافظی دست کشها رو از دستم در آوردم و رفتم دم در بدرقه !
از تو دندونای کلید شدم
کلماتی مثل ..خوش اومدین مراحمی اید دراومد ولی دیگه به حرفای آخر آراد و عمو گوش ندادم .خدافظی کردم و زودتر ازشون جدا شدم اومدم کار باقی موندم و تموم کنم

بعد از اینکه صدای در اومد ،عمو تو درگاه آشپزخونه ظاهرشد

 

-دست دردنکنه عمو ،خسته شدی

همه ی افکار منفی از ذهنم پریذ بیرون و جاش و داد به عمو و مهوش

با یه لبخند خبیث جوابشو دادم

آره عمو جون خیلی خسته شدم،دیگه وقتشه نیرو کمکی بگیری

-هی هی نیاز خانم ،»ن من اگه هم بگگیرم زن میگیرم نه یکی برای کلفتی

دهنم سه متر باز موند

نه بابا عمو هم یعنی بله! بیا نیاز خانوم هنوز هیچی نشده زن عموت سوارتِ!

وقتی دهنم بسته شده بود که عمو دیگه رفته بود

مسواک زدم و رفتم که بخوابم ،خودمو انداختم رو تخت

بازم فکرم رفت به آراد ،حیف حیف که میخوام عمو رو داماد کنم وگرنه امکان نداشت ریختش و تحمل کنم

دوباره یکی تلنگر زد ،نیاز آره تو هم راست میگی !

از حرص پامو کوبیدم رو تشک تخت

با صدای اس ام اس گوشیم ،نیم خیزی شدم و گوشی و از رو پاتختی برداشتم

بازش کردم ،از آراد بود

_اگه حرفی داری فردا عصر ساعت ۶ کافی شاپ ….

با حرص دندونام و سابیدم رو هم

سریع جوابشو دادم

-دلیلی نمیبینم

سندش کردم ،موبایل گذاشتم رو شکمم و به سقف خیره شدم

به دو دقیقه نکشیده جواب اومد

بازش کردم

فکر کردم موضوع عموت برات جدیه !

نیم خیز شذم ،پسره ی پرروئه سواستفاده گر

براش فرستادم

-باشه ساعت ۶

دیگه جوابی نیمد ،بعد از ربع ساعت فکر کردن به فردا منم خوابم برد
روبروی کافی شاپی که آراد برای قرار تعیین کرده بود ایستاده بودم . به ساعتم نگاهم کردم نیم ساعت زودتر اومده بودم !
خودم هم نمیدونم چرا اینقدر زود اومده بودم سر این قراری که تا یه ساعت پیش نظرم عوض شده بود نیام !
عمو محمد رو یه جوری پیچونده بودم. بهش گفته بودم با یکی از دوستای قدیمم قرار دارم میخواد من رو ببینه !
خب راستش دروغ هم نگفته بودم ولی همه حقیقت رو هم نگفته بودم !
به هر صورت عمو محمد ماشینش رو بهم نداد . گفت با آژانس برم خیالش راحتتره! من هم برای اینکه پی به موضوع نبره که با کدوم دوست قدیمم قرار دارم بی خیال قاپیدن سویچ ماشین شدم !

بهتر بود جلوی کافی شاپ مثل چنار واینستم. اینطوری اگه آراد سر میرسید فکر میکرد بی قرار این پیشنهادش بودم ! برای همین ترجیح دادم کمی اونطرف تر از رستوران منتظر بمونم تا ساعت موعود .
به دیوار پشت سرم تیکه دادم و موبایلم رو چک کردم . دریغ از یک پیام ! حتی دوستای دانشگاهیمم فراموشم کرده بودن. البته من چندان دوستی توی دانشگاه نداشتم . معمولا خودشون باهام زیاد جور نمیشدن. با اینکه دلیلش رو نمیگفتن ولی من میدونستم دلیلش عمو محمد هست! همون چند تا دوستی هم که داشتم یه وقتا زیادی خلاف میشدن ! به قول خودشون این رشته وکالت با خلافها سر و کار هم داشت .پس از حالا باید با بعضی از واقعیتها روبرو میشدن! هر چند که این حرفشون مضخرف بود و من میدونستم که خودشون خواهان جمعهای آنچنانی هستن ولی حرفی در این باره نمیزدم. دوستای من در همین حدود دوستان دانشگاه آزاد کافی بودن!

شالم که باز شده بود رو روی دوشم انداختم و سرم رو بلند کردم که بدون انتظام آراد رو دیدم که به سمتم میاد !
فکر نمیکردم اونجایی که ایستاده بودم اینقدر توی چشم بوده باشه که متوجه من شده باشه . موبایلم رو توی جیبم گذاشتم . بهم رسید . اول من سلام کردم
-سلام چرا نیومدی داخل؟ من فکر کردم من رو ندیدی که رفتی!

ابروهام بالا رفت هیچ فکر نمیکردم که اون هم به این زودی اومده باشه.
شونه ام رو بالا انداختم و در حالیکه تکیه ام رو از دیوار میگرفتم گفتم
خب اصلا فکر نمیکردم اینقدر زود اومده باشی!

با من حرکت کرد و گفت
به هر صورت من میزبان بودم باید زودتر میومدم.
نیم نگاهی بهش انداختم. لبخند بد جنسی به لب داشت.

لبهام رو روی هم فشار دادم. نیم نگاهی بهم انداخت و لبخندش پررنگتر شد.
پسره رو دار فکر کرده عاشق سینه چاکشم که اینهمه زود اومدم!

شالم رو با حرصی که سعی داشتم مشخص نباشه روی سرم جابجا کردم و گفتم
من هم چون آدرس اینجا رو بلد نبودم زودتر اومدم.

چه خوب که نمیدونست من اینجا ها رو مثل کف دستم میشناسم. به هر صورت زیاد از محلمون دور نبود.
در کافی شاپ رو باز کرد و گفت
آهــــــــــان !
اینجور آهان گفتنش یعنی خودتی!

بدون اینکه نگاهی بهش بکنم وارد کافی شاپ شدم. کنار دستم اومد و گفت
اگه دوست داشته باشی بریم طبقه بالا
جواب دادم
برای من فرقی نمیکنه.
سرش رو تکون داد و با دست اشاره کرد گفت
پس بریم همون طبقه بالا

یه میز دونفره رو انتخاب کرد و گفت
اونجا خوبه
دیگه جوابش رو ندادم. خیلی میخواست سوال و جواب کنه.به سمت همون میز رفتم و روش نشستم.
روبروم نیشست و گفت
چی میخوری سفارش بدم؟

نگاهی به اطرافم انداختم. نگاهم به چند تا دختر افتاد که چشم از میز ما بر نمیداشتن ! بستنی میوه ایشون بدجور چشمک میزد.
– بستنی میوه ای
– باشه پس منم همون رو میخورم.

دوباره نگاهم به سمت اون میز کشیده شد.
چرا اینقدر نگاه میکردن!

اخما توی هم رفت . از حرکتشون خوشم نمیومد . مدام به ما نگاه میکردن و بعد از کلی زوم کردن به آراد با هم پچ پچ میکردن.
یه طوری شد که دلم میخواست به آراد بگم بیا جات رو با من عوض کن!
بعد از سفارش بستنی آراد دستاش رو توی هم گره کرد و گفت
خب بگو ببینم چی توی سرت داری؟
نگاهم رو با اخم از اون دخترا گرفتم و گفتم

چیزی گفتی؟

نیم نگاهی به اون میز انداخت و دوباره به سمتم برگشت و گفت
پرسیدم چی تو سرته؟چرا دوست داری عمه مهوش و عمو محمدت رو توی یه داستان خیالیت جای بدی؟

جدی نگاهش کردم و گفتم
من بر عکس شما فکر میکنم این داستان خیالی یه سرآغازی داشته که شما سعی داری ازم پنهانش کنی!

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت