تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پناهم باش/قسمت8 پناهم باش/قسمت8

تکیه اش رو به صندلی داد و گفت
چی ازشون شنیدی؟
این رو که گفت قند تو دلم آب شد. این یعنی یه چیزی بینشون بوده.
با ذوق وشوق گفتم

وای یعنی حدسم درسته؟

ابروهاش رو کمی توی هم گره کرد و گفت
کدوم حدس؟
صندلیم رو کمی جلو تر کشیدم و خودم رو خم کردم و گفتم………………………………

ببین … من وقتی قشم بودم از نگاهاشون یه چیزایی دستگیرم شد..

اخماش رو بیشتر توی هم کرد. فهمیدم دارم خرابکاری میکنم برای همین گفتم

یعنی اینا که اصلا به هم نگاه نمیکردن ولی من از حالتشون فهمیدم به هم …

به اینجا که رسیدم مکث کردم. اینطور که این رگ گردنش باد کرده بود ترسیدم ادامه بدم و بدتر اندر بدتر بشه .

نفسم رو تازه کردم و به صندلیم تکیه دادم وادامه دادم
میشه برام از گذشتشون بگی؟

با گذاشته شدن ظرف بستنی روی میز نگاهش رو ازم گرفت و درحالیکه ظرف بستنی رو جلوی خودش میکشید گفت
بستنیت رو بخور.

پاک زد توی حال و هوام. اصلا به این نیومده درست و حسابی و آدمیزادی حرف بزنی. انگاری آخر سر کارم به اینجا کشیده میشه که چاقو بذارم زیر گلوش و ازش حرف بکشم!

با حرص ظرف بستنیم رو کشیدم جلوم و نگاهم رو به سمت دیگه کردم که باز نگاهم افتاد به اون دخترا.
نه اینگار آخر زمون شده بود داشتن چشمای آراد رو با نگاهشون در میاوردن.
زیر چشمی به آراد نگاه کردم. انگار مزه بستنی رو به مزه چشم چرونی ترجیح میداد.

اینقدر غرق در خوردن بستنیش بود که فکر نکنم متوجه اطرافش شده باشه!
یه نفس آسوده بدون هیچ دلیلی دادم بیرون!

قاشق بستنی رو توی ظرف فرو بردم و و به دهنم گذاشتم
انگاری حق داشت. کی میاد این بستنی رو ول کنه به قیافه های عج و وجق و عمل کرده اونا نگاه کنه؟!!!

– با اون دخترا نسبتی داری؟
با سوالش سرم رو به سمتش برگردوندم و گفتم
نه؟ چطور مگه؟
-آخه دیدم مدام داری بهشون نگاه میکنی گفتم شاید آشنا باشن.

یه قاشق دیگه از بستنی توی دهنم گذاشتم و با حرص خاموشی گفتم
نه آشنا که نیستن ولی شاید آشنای شما باشن. از وقتی که اومدیم دارن به شما نگاه میکنن
لبخندی روی لباش اومد و بدون اینکه نگاهش رو از بستنیش بگیره گفت
من دیگه به این چیزا عادت کردم. خوشتیپی و هزار درد سر.

فکم افتاد رو میر!
چقدر هم از خود راضیه … چه به خودش هم گرفت!

با بی میلی یه قاشق از بستنی گذاشتم توی دهنم.
هنوز پوز خندش روی لبش بود. این کارش من رو بیشتر حرصی میکرد.

سرش رو کمی بالا گرفت و بدون اینکه لبخندش رو حذف کنه به بستنیم نگاه کرد و گفت
دوست نداشتی؟
قاشقم رو توی ظرف گذاشتم و گفتم
ببینم ما امروز برای بستنی خوردن اینجا قرار گذاشتیم؟
فقط نگاهم کرد . البته اینبار بدون لبخند!
به صندلیم تکیه دادم و گفتم
بالاخره میخواین از گذشته حرفی بزنین یا نه؟

یه کم نگاهش منگ شد که با کلافگی گفتم
منظورم از گذشته ای که بین عمو محمد و مهوش خانوم بوده.

باز نگاهش رنگ غیرت گرفت! قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم
ببین . من فقط میخوام هر چی که ممکنه توی گذشته بوده و باعثِ سکوت اینا در مقابل هم شده رو از سر راه بردارم.

قاشق بستنیش رو توی طرفش گذاشت و مصمم گفت
فکر نمیکنی تو برای این موضوع مناسب نیستی؟
یه ابرو رو دادم بالا و گفتم
نه. چرا باید این فکر رو بکنم اونوقت؟

سرش رو کمی نامحسوس تکون داد و گفت
فکر کنم اگه قرار موضوعی هم باشه به شما ربط نداشته باشه
اینبار دوتا ابروهام رو بالا دادم و گفتم
اونوقت به شما ربط داره؟
دستاش رو روی میز گذاشت و گفت
نه..به من هم ربط نداره
– اگه اینطوره پس چرا حقیقت رو، رو نمیکنی؟ چرا تا اسم عمه مهوشت میاد ادای بهروز وثوق رو در میاری و غیرتی میشی؟ فکر نمیکنی عمه شما دیگه احتیاجی به این اداها اونم از طرف برادر زاده اش نداشته باشه؟
چشماش رو ریز کرد . فکش منقبض شد . بدون شک مراعات اون دخترها رو میکرد وگرنه بدش نمیومد میز رو بهم بریزه و سرم داد و بیداد راه بیاندازه.

یهویی بدون هیچ مقدمه ای ایستاد. دست توی جیبش کرد و کیف پولش رو درآورد و مبلغی رو میز گذاشت.
خیلی بهم برخورد. قبل از اینکه میز رو ترک کنه گفتم
پس شما با این خانومها آشنا بودین
با حالت عصبی به سمتم نگاه کرد.خونسرد به صندلیم تکیه دادم و گفتم
آخه تا اونا بلند شدن شما هم بلند شدین.
نگاهش به سمت دخترها رفت. اونا که داشتن قند تو دلشون میشکوندن!

یکدفه روی صندلیش نشست. سرش رو جلو آورد و آروم و شمرده ولی عصبی گفت
نیاز کم با اعصاب من بازی کن.

وای که نمیدونم چرا تا اسمم رو آورد دلم هوری پایین ریخت! بی جنبه شده بودم دیگه.

سینه ام رو صاف کردم و با صدایی که نمیدونم چرا میلزید گفتم
من که کاری باهات ندارم من فقط میخوام از گذشته ای که تو خبر داری سر در بیارم… فکر کنم هم حقم باشه که بدونم چی شده.

نگاهم به سمت دستای مشت شده اش که روی میز بود کشیده شد.
فقط امیدوار بودم که اون رو توی صورتم نکوبه که اگه این کار رو میکرد نیاز میشد بی نیاز از دنیا !!!
حواسم بود که تا وقتی اون دخترای ورپریده نرفتن مکث کرده بود.

دستش رو کلافه لای موهای خوش حالت و پرپشتش کرد و گفت
تو مثلا دوره افتادی از گذشته سر در بیاری که چی بشه؟ مثلا اگه بفهمی سالها پیش همه به این باور بودن که بهترین دوست بابای من عاشق تنها خواهر بابام شده ولی تمامیه این حدسها به این یقیین تبدیل شد که همش، فقط و فقط توّهم بوده چی نصیبت میشه ؟ هان؟

بدون توجه به لحن گفتنش که با عصبانیت ادا کرده بود به آخرین جلمه ای که گفت درست فکر کردم.
“تمامی حدس و گمانها توّهم بوده.”

پرسیدم
یعنی چی که توّهم بوده؟
کلافه نگاهش رو ازم گرفت و گفت
بس کن نیاز. بذار گذشته دیگه رو نشه
خودم رو به جلو متمایل کردم و گفتم
خواهش میکنم … تو نمیتونی اینجا تمومش کنی.
هنوز نگاهش به سمت دیگه بود. کلافگی رو به راحتی میتونستم از صورتش بخونم.
وقتی دیدم حرفی نمیزنه آروم گفتم
آراد ؟
یه لحظه چشماش رو بست .وقتی باز کرد و به سمتم نگاه کرد انگار آروم شده بود.
جل الخاق… انگار معجزه کرده بودم!!

سعی کردم یه جورایی از خر شیطون بیارمش پایین و یا به عبارتی خرش کنم!
برای همین یه لبخند بکش مرگ ما زدم و گفتم

تو که نمیخوای من همیشه به این فکر کنم که چی به چی بوده ؟

نگاهش رو دوباره ازم گرفت
نه مثل اینکه خراب کرده بودم.! این هم حرف بود من زدم! ولله پس گردنی از طرفش حقم بود!

چند لحظه فقط سکوت بینمون حاکم شد. دیگه داشتم به این نتیجه میرسیدم که این بنده خدا خر بشو نیست که یهو گفت

تقریبا پونزده، شونزده سال پیش ، یه مدت که رفت و اومد عمو محمدت تو خونه پدر بزرگم زیاد شده بود همه فک و فامیل و آشنا فکر میکردن بخاطر عمه مهوشِ.
یعنی چطوری بگم …انگار همه مثل جنابعالی تا اینا نگاهشون بهم میفتاد فکر میکردن عاشق همن .یهویی هم عمو محمدت یه مدت غیبش زد . حتی تلفنهای بابا رو هم جواب نمیداد . همه پی به این بردن که این چیزا فقط حدسیات ا بوده.ولی خب …همین حدسیات باعث شد عمه مهوش بدجور سر خورده بشه. آخر سر هم به اصرار بابام به خواستگارش جواب مثبت داد.
درست چند وقت بعد از عروسی عمه مهوش، جناب رضایی دوباره سر و کله اش پیدا شد . تمام قصه ناپدید شدنش ، در یک پاراگراف خلاصه شد. “برای خدمت خارک رفتم. دسترسی به چیزی نداشتم”
چیزی که بابا هیچوقت قانع نکرد.

هر چند که اویل عمه مهوش تمایلی به این ازدواج نشون نمیداد ولی خب اخلاق خوب همسرش باعث شد دوباره به زندگی لبخند بزنه… اما متاسفانه زندگی مشترکشون هم زیاد دوام نیاورد و بعد از پنج سال که اززندگیشون میگذشت همسرش تو جبهه شهید شد.
نفسش رو مثل یه آه بیرون داد و گفت
همیشه فهمیدن از گذشته خوب نیست.
پرسیدم
یعنی عمو محمد علاقه ای به عمه مهوش نداشته؟
به صندلیم تیکه دادم و گفتم
این غیر ممکنه … من خودم دیدم وقتی عمه مهوش رو میبینه از این رو به اون رو میشه.
با بلند شدن آراد فهمیدم که زیادی جلو رفتم
بدون اینکه بلند بشم گفتم
هیچوقت کسی به این پی نبرد که چرا عمو محمد پا جلو نذاشت؟

دستاش رو روی میز گذاشت و خم شد و گفت
چی رو میخوای نتیجه گیری کنی؟ قصه ما تموم شد .این وسط کلاغه هم به خونش رسید.
اخمام رو توی هم کردم و گفتم
نه ..تا اونجایی که من میدونم کلاغه هنوز تو راهه
با حالت پرسشی گفت
منظور؟
از روی صندلی بلند شدم و گفتم
من باید سر در بیارم چرا عمو محمد پا پیش نذاشت
صاف ایستاد و گفت
تا اونجایی که من خبر دارم تو وکالت خوندی .پس چرا همیشه ادای کارگاه ها رو در میاری ؟ البته همه چیز رو خراب میکنی؟
بهم برخورد. حق نداشت مورد گذشته رو به روم بیاره.
کیف رو روی دوشم انداختم و گفتم
باشه قبول ..من کارگاه خوبی نیستم ولی شما که پلیسی چرا کمکم نمیکنی؟
ابروهاش بالا رفت و گفت
کمک؟!!
-اوهوم…
-چه کمکی؟
-ببین من مطمئنم که عمو محمد عمه مهوش …
نگاه تند و تیزش باعث شد حرفم رو بخورم … با کمی دست دست کردن گفتم
بیا و کمک کن تا اگه واقعا گذشته باعث شد اینا بهم نرسن حالا به هم برسن.
-چی میگی تو دختر… مثل اینکه فیلم هندی زیاد میبینی؟
عصبی گفتم
تو چرا اینقدر اصرار داری که این قضیه همینطوری بمونه

-قضیه ای در کار نیست. یه چیزی بوده اونم برای چندین سال قبل ..خاک خورده تموم شده رفته… کسی حتی دیگه فکرش رو هم نمیکنه … اما تو داری گرد و خاک بلند میکنی.
-خب تو کمکم کن که این گرد و خاک آروم پاک بشه.

سرش رو تکون داد و درحالیکه حرکت میکرد گفت
من اهل این بچه بازی ها نیستم ..تو هم بهتره فراموشش کنی.

قبل از اینکه از پله ها پایین بره خودم رو بهش رسوندم و گفتم
حاضری اگه ته توئه قضیه رو در آوردم و جای امیدی برای بهم رسوندن اینا بود بهم کمک کنی؟
ایستاد . نگاهم کرد و گفت مثلا چه امیدی ؟
-مثلا اینکه شاید اینا واقعا همدیگر رو دوست داشتن و به دلایلی به هم نرسیدن.ولی اگر هنوز هم به هم علاقه داشته باشن میشه یه امیدی داشت.
سرش رو تکون داد و گفت
همون که گفتم تو یا فیلم هندی زیاد میبینی یا عاشقی که به این چیزا فکر میکنی
این کلا عادت داشت آدم رو حرصی کنه.من هم مثل این خنگا با حرص گفتم
تو فرض کن که عاشقم توفیقی هم واسه تو داره؟

نفسش رو بیرون داد . نمیتونستم بفهمم کلافه بود یا عصبی!
وقتی نگاه مستقیمش رو که روم زوم شده بود روی خودم دیدم یه جوری معذب شدم. نگاهم رو پایین انداختم و گفتم
فقط بگو هستی یا نه… اگه نیستی که …..
قبل اینکه حرفم تموم بشه گفت
هستم… فقط برای اینکه این قضیه برای همیشه تموم بشه.
با ذوق و شوق نکاهش کردم. اینقدر خوشحال شده بودم که دلم میخواست بپرم بغلش .
با ذوق گفتم
انشالله که به خوشی و میمنت تموم بشه
بلند خندید و گفت
بخدا که بچه ای
با این حرفش لبهام رو جمع کردم و دستم رو به نشونه ای تهدید جلوش گرفتم و گفتم
دفعه آخرت باشه که به من میگی بچه آقای پلیس!
بعد هم از جلوش رد شدم که گفت
حواست باشه چکار میکنی.بعد از اون ماجرا عمه مهوش یه مدت افسرده شده بود.من نمیخوام باز صدمه ای ببینه.
سرم رو تکون دادم. بدون اینکه منتظرش بشم از پله ها رفتم پایین.
کلید رو به در انداختم و از پله ها با سرعت رفتم بالا. میدونستم عمو محمد تا یکی دو ساعت دیگه میاد.
خونه که کلا تمیز بود میموند یه شام مفصل و چرب و چیلی . برای حرف کشیدن از مردها این یکی از راها بود. به قول بزرگترا شکم مرد که سیر باشه همه چی حلِ!

مانتوم رو در آوردم و بعد از اینکه دستم رو شستم رفتم سمت آشپزخونه.
کیسه خرید رو روی میز گذاشتم و مرغها رو از توش درآوردم.
خب وقتم اجازه نمیداد که بشینم و غذا درست کنم واسه همین سر راه مرغ بریانی گرفته بودم !
توی ظرف مخصوص گذاشتمشون و فر رو گرم کردم تا وقتی عمو میرسه گرم بمونه.
احتیاجی به درست کردن برنج نبود. عمو مرغ بریانی رو همینطوری دوست داشت بخوره. فقط میموند یه سالاد فصل درست و حسابی که اونم کمتر از ده دقیقه کار میبرد.

کارم که تموم شد لباسم رو عوض کردم و سر میز شام نشستم.تزیین میز که حرف نداشت. مرغهای بریانی هم خوب رنگ و لعاب داشت.
دستم رو زیر چونه ام زدم. نمیدونم چرا یه آن دلم هوای آراد رو کرد. جای اون هم خالی بود!

صدای چرخش کلید در که اومد از حالت هپروت اومدم بیرون.
هیچ کس هم نه جای اون باید خالی باشه؟!

سری برای خودم تکون دادم و به سمت در رفتم.
یه لبخند درست و حسابی ته چین صورتم کردم و سلام کردم.
عمو محمد که در حال در آوردن کفشاش بود لبخندی زد و گفت
سلام دخترم
-خسته نباشین عمو جون
به سمتش رفتم و کیف دستیش رو ازش گرفتم و گفتم
برین دستاتون رو بشورین که غذای مورد علاقتون روی میز آشپزخونه منتظرتونه.
لبخندش پررنگ تر شد و گفت
خبریه؟
همونطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم
هنوز که خبری نیست .

لبخندم رو کنترل کردم. یه وقتا تیز بین بودن عمو محمد ممکن بود کار دستم بده !
غذا رو بدون هیچ حرف و سوال و جوابی خوردیم . البته خیلی خودم رو کنترل کردم تا سوالی نپرسم. واقعا هم کار شاقی بود. چون عمو محمد عادت داشت غذاش رو خیلی آروم و با صبر بخوره و این فرای حوصله من بود !

چایی تازه دم رو توی فنجونهایی که ​مورد علاقه عمو محمد بود ریختم و به اتاقش رفتم.
طبق معمول سرش با پروندهایی که جلوش بود گرم بود. حتی متوجه حضورم هم نشد .برای همین تقه ای به در زدم. سرش رو بلند کرد و عینک رو از روی چشمش برداشت و گفت
دستت درد نکنه دخترم

کاملا وارد اتاقش شدم و فنجون چایی رو روی میزش گذاشتم و گفتم
خواهش میکنم عمو جون… پولکی میخورین براتون بیارم؟!
چاییش رو برداشت و گفت
نه عزیزم همین خوبه.صندلی کنار میزش رو جلو کشیدم و گفتم
یه ماهه دیگه ترم جدید شروع میشه. امیدوارم این بار هم با استاد پویان باشه
لبخند زد و گفت و گفت
یادمه همیشه میگفتی استاد پویان خیلی سختگیره؟
شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
خب آره … درسته که توی استاد بودن خیلی سختگیره و خشک ولی وقتی با مریم جون باشه از این چیزا خبری نیست.

بلند خندید و گفت
پس یعنی مریم خانوم ایشون رو از این رو به اون رو میکنه؟
ابروهام رو بالا دادم و گفتم
شما اینطور فکر نمیکنین؟ فکر نمیکنین یه همسر میتونه توی زندگی خیلی موثر باشه؟

جرعه ای از چایش نوشید و گفت
ممکنه.
اخمام رو با حالت لوسی تو هم کردم و گفتم
ممکنه؟!
-خب چی میتونم بگم. من اصلا توی این چیزا دقت نکردم.

انگشتم رو دور لبه سینی که دستم بود کشیدم و گفتم
ولی من مطمئنم که همینطوره… مثلا همین خود شما. من مطمئنم اگه الان متاهل بودین خیلی موقع ها براتون بهتر بود.

چایش رو روی میز گذشات و همونطور که به پرونده نگاه میکرد گفت
تازگیها خیلی روی این موضوع تاکید میکنی نیاز.

– من همیشه دوست داشتم شما ازدواج کنین. ولی هیچوقت نپرسیدم که چرا هیچوقت برای ازدواج تلاشی نکردین .
بدون اینکه چشم از پرونده برداره گفت
خیلی واضحه اولین دلیلش تویی . تو مثل دخترم میمونی . مطمئنا اگه ازدواج کنم وقت کمتری برای رسیدگی به تو دارم. دومین دلیلش هم کارمه. هر کسی نمیتونه با کاری که من دارم راه بیاد. من هر لحظه ممکنه برم ماموریت ناگهانی و تا مدتی نباشم. وقتی هم که هستم این وضعیته باید به کار ها و پرونده ها رسیدگی کنم.
دستم رو به سمت پرونده بردم و از دستش کشیدم بیرون.
با تعجب بهم نگاه کرد که گفتم
ببین عمو جان به نظرم همه اینها بهونه اس. اول اینکه من دیگه بچه نیستم که شما مسئولیتی در مقابل من داشته باشین. تمام جونیتون رو صرف این کردین که بهترین موقعیت رو برای زندگی من تامین کنین. بهترین مدرسه و دانشگاه رفتم. هر چی که خواستم دریغ نکردین. هم برام پدر بودین هم مادر و من به اندازه تمام دنیا ازتون ممنوم. ولی فکر نمیکنین الان دیگه من به اندازه کافی بزرگ شدم که این رو بهونه ای برای ازدواج کردنتون نکنین؟
دومین دلیلتون هم ، میشه گفت هم حق باشما هست هم نیست.
مثلا شما میتونین با کسی ازدواج کنین که با کار شما مشکلی نداشته باشه. یه جورایی خودش و یا خانواده اش مثل شما باشن. الان شما چون متاهل نیستین ترجیح میدن کار زیادی انجام بدین. چون میخواین وقتتون رو با کار پر کنین . فکر نمیکنین وقتی ازدواج کنین دیگه دلیلی بر اضافه کاری و وقت گذروندن با پرونده هاتون ندارین؟
عمو محمد دستاش رو تو هم گره کرد و گفت
همه این حرفا واسه این بود که من ازدواج کنم؟ یا تو فکر ازدواج به سرت زده؟ کدومش؟
خودم رو روی صندلی جابجا کردم و با اخم گفتم گفتم
همه این حرفا واسه این بود که شما داری بهونه میارین . وگرنه که من الان وقتش نیست ازدواج کنم.

– چرا فکر میکنی وقتش نیست . اتفاقا سن تو خیلی هم برای ازدواج مناسبه
لبهام رو روی هم فشار دادم و گفتم
عمو جان مثل اینکه الان داریم در مورد شما حرف میزنیما.
– خب کلا میخوام بدونم نظرت در مورد ازدواج چیه
با کلافگی گفتم
عمو جان پس من داشتم تا الان چی میگفتم؟
لبخند زد و گفت
من منظورم در مورد خودت بود.
پوفی کردم و گفتم
حالا اگه موقعیت خوب بود منم ازدواج میکنم .خوبه؟
خندید و گفت
یه وقت خجالت نکشیا
شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
خب این شتریه که در خونه همه میشینه فقط واسه شما این شترِ خیلی تنبله که خودم میشونمش
بلند زد زیر خنده و گفت
پاشو برو دختر بذار به کارم برسم
بلند شدم و پشت سرش رفتم و دستام رو دور شونه اش انداختم و گفتم
عمو … چرا واقعا هر وقت اسمی از ازدواج میشه من رو میپیچونین؟
سرش رو با لبخند تکون داد و گفت
من کی تو رو پیچوندم. فقط من اهل ازدواج نیستم دخترم…
-چرا؟
-خب هر کس یه زندگی داره . دلیل نمیشه هر کسی ازدواج کنه .
– تا حالا به این فکر کردین اگه من ازدواج کنم خیلی تنها میشین؟
سرش رو بالا کرد و گفت
ببینم نکنه واسه خودت نقشه کشیدی میخوای دست من رو هم تو حنا بذاری؟

دستام رو از دور شونه اش برداشتم و جلوش ایستادم و به میز تکیه دادم و گفتم
نه اینطور نیست. تازه من هم بخوام ازدواج کنم کو خواستگار.
با لبخند و اخم مصنوعی زد رو دستم و گفت
خجالت بکش دختر
خندیدم و گفتم
خجالت نداره عمو جان . شما یه خواستگار به من نشون بده قول میدم اگه خوب بود جواب مثبت بدم.
سرش رو تکون داد و بدون اینکه لبخندش رو از روی لباش محو کنه گفت
خواستگارش که هست ولی قابل پسند بودنش با خودت .
با تعجب نگاهش کردم . فکر کردم داره شوخی میکنه ولی گفت
چرا اینطوری نگاهم میکنی . راست گفتم
بی ملاحظه گفتم
خب کی هست؟
اینبار اخم کرد و گفت
دختر حیات کو؟ مگه من میپرسم شما که فکر زن دادن من هستین طرفت کو؟
خیلی بی خیال گفتم
خب بپرسین؟ این حق شماس.
پرونده رو دوبار برداشت و مشغول شد باهاش و گفت
خب من میدونم که کِس مناسبی نداری واسه همین بی خیالش میشم.
دوباره پرونده رو از دستش کشیدم که گفت
دختر میذاری کارم رو بکنم یا نه؟
به پرونده نگاهی کردم و بدون اینکه بدونم در مورد چی هست گفتم
اتفاقا خیلی هم برای شما مناسبِ
زیر چشمی نگاهش کردم.
با تعجب گفت
از چی داری حرف میزنی؟
پرونده رو بستم و گفتم
از کِیس مناسبی که براتون در نظر گرفتم.خیلی ماه و خانومِ … یعنی…

پرونده رو از دستم کشید و گفت
پاشو دختر پاشو . بذار به کارم برسم.
پرونده رو گرفتم که ولش نکرد با لجبازی گفتم
شما بذارین بگم کیه بعد بزنین توی ذوقم
-احتیاجی به پرسیدن نیست میدونم مناسب من نیست .
و باز پرونده رو کشید
با بدجنسی در حالیکه سعی میکردم پرونده رو از دستش بیارم بیرون گفتم
حتی اگه مهوش خانوم باشه؟

این رو که گفتم دستش شل شد و من چون داشتم محکم به سمت خودم میکشیدم یهویی با این کارش نردیک بود از روی میز بیوفتم زمین که مچ دستم رو گرفت.
نفسم رو بیرون دادم و گفتم
نزدیک بود بیفتما…
اما عمو توی یه حال و هوای دیگه بود. نگاهم میکرد ولی اصلا حواسش به من نبود. منم دیدم تا همینجا که اومدم کافیه .. اینطور که عمو رفته بود توی عالم دیگه ممکن بود کارش به سکته بکشه! برای همین پرونده رو روی میز گذاشتم و از روی زمین بلند شدم و گفتم
خدایی خیلی خانومِ اون مدتی که اونجا بودم به این نتیجه رسیدم که میتونه زن عموی خوبی برام باشه.
نگاهش جدی شد اما تا خواست حرفی بزنه گفتم
بهتره سر سری نظر ندین عمو جون. من واقعا مصمم هستم که شما ازدواج کنین. بهتر از مهوش خانوم هم کسی رو سراغ ندارم. بهتره یه مدت در مورد ایشون فکر کنین . بعد اگه واقعا دیدن که اهل ازدواج نیستین قضیه فرق میکنه.
بعد هم به سمت در رفتم اما قبل اینکه از اتاق خارج شدم گفتم
با این حال بعید میدونم با پیشنهادی که دادم سر سری از موضوع ازدواج بگذرین.
از اتاق بیرون اومدم و گفتم
شب بخیر عمو جون. امیدوارم نظرتون من رو هم ناامید نکنه که عموی بی منطقی دارم.
در رو بستم و به سمت اتاقم رفتم
زیادی شجاعت به خرج داده بودم و زبون ریخته بودم. خدا رحمم کرد سرم رو به باد ندادم !
کل روز رو برای انتخاب واحد برای ترم جدید گذرونده بودم. واقعا دیگه داشتم از گرسنگی و خستگی بالا میاوردم. روی یکی از نیمکتهای دانشگاه نشستم و یه نفس بلند کشیدم.

امروز همه استادهای ترم قبل رو دیده بودم بجز استاد پویان. با اینکه اوایل فکر میکردم استاد پویان یه استاد اخمو و بی منطقی هست اما حالا به کل نظرم عوض شده بود و بر این باور بودم که بهتر از استاد پویان وجود نداره. مخصوصا با اون پرونده قبل که اجازه داده بود من هم باهاش همراه بشم خیلی نظرم رو نسبت به خودش تغییر داده بود.

از بچه هایی که ترم قبل باهاشون بودم هم چندتایی رو دیدم. خیلی سعی میکردن مثلا نشون بدن که غیبت یهویی من از ترم براشون مهم بوده که اصلا محل هیچکدومشون ندادم. محض رضای خدا حتی یه نفرشون هم با من تماس نگرفته بود !

کیفم رو که کنارم بود از روی نیمکت برداشتم و بلند شدم. به ساعتم نگاه کردم . نزدیک ۵ بود. نهار هم که کلا وقت نکرده بودم بخورم برای همین تصمیم گرفتم خودم رو مهمون یه رستوران جانانه بکنم.
از دانشگاه زدم بیرون . امروز هم نتونسته بودم سر عمو محمد رو شیره بمالم تا سویچش رو ازش بقاپم . نفس پر آهی کشیدم و دستم رو برای تاکسی که میومد بلند کردم و بعد از اینکه ترمزز کرد و مقصد رو گفتم سوار شدم.

سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشمام رو بستم. همون لحظه صدای پیام گیر موبایلم اومد.
اونقدر بی حال بودم که جون نداشتم چشمام رو باز کنم و دنبال موبایلم توی کیف بهم ریخته ام بگردم. ولی از اونجایی که خیلی حساس بودم پیامهام رو همون موقع چک کنم بی خیال شدم و به دنبال موبایلم توی کیفم گشتم.
بعد از کلی گشتن بالاخره پیداش کردم. پیام از عمو محمد بود که نوشته بود
امروز خونه آقای حسینی دعوت شدیم.
نوشتم
آقای حسینی کیه؟
سریع نوشت
آراد
با دیدن اسم آراد نمیدونم چرا بند دلم پاره شد. ضربان قلبم یهویی سرعت گرفت . اونقدر که دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم که مبادا نپره بیرون.
نفس بلندی کشیدم و سعی کردم اصلا به اسمی که تایپ شده فکر نکنم
برای عمونوشتم
به چه مناسبتی؟ من که فکر نکنم بتونم بیام.
نمیدونم چرا جمله دوم رو نوشتم. من که کاری نداشتم خونه بمونم ؟!!
جوابم رو نداد. حدس زدم مشغول کارش شده و طبق معمو تا چند ساعت در دسترس نیست.
موبایلم رو توی کیفم انداختم.به طور عجیبی اشتهام از بین رفته بود.
گندت بزنن پسر که اسمت گند زد به برنامه ام!
قبل از اینکه از مسیر خونه رد بشیم به راننده گفتم نگه داره.
به ما نیومده بود تنهایی بریم رستوران و فارغ از همه چی یه غذای ناب به رگ بزنیم.
پول ماشین رو حساب کردم و پیاده مسیری رو که چندان طولانی هم نبود به سمت خونه رفتم.

 

ظرف کره و پنیر رو توی یخچال گذاشتم و نونهای باقی مونده رو هم توی ظرف مخصوصش گذاشتم که دوباره صدای پیامگیر گوشیم بلند شد. بی حوصله به سمت گوشیم رفتم .
با کمال تعجب پیام از طرف آراد بود ! نمیدونم چرا باز این قلبم شروع کرد به هول کردن .
پیامش رو باز کردم.نوشته بود
امشب میبینمت؟
ابروهام از تعجب بالا رفت. راستِ که میگن نباید به پسرا رو داد. هنوز هیچی نشده پسرخاله شده.
براش پیام دادم
مسلمه که نه …………………………..

نوشت
فکر کردم شاید عمه مهوش اومده، میای برای دیدنش.

محکم زدم رو گونه ام.
عمه مهوش بود و من خبر نداشتم؟!آخه نیاز تو رو چه به ناز اومدن واسه این پسره که گفتی نمیری؟

لبم رو گاز گرفتم. مونده بودم خرابکاریم رو چطوری درست کنم. این هم که مشخص بود اهل این حرفا نیست که اصرار کنه برم خونشون.
روی صندلی نشستم و فکر کردم چی بنویسم که بیشتر از این ضایع نشم.صدای گوشی بلند شد
نوشته بود
فعلا بای
اخمام تو هم رفت. نکنه انتظار داشت منم براش شکلک بوس بفرستم و بگم بای !

سریع نوشتم
پس تا شب

اینبار دیگه پیام نداد بلکه بلافاصله به گوشیم زنگ زد! نفسم رو محکم بیرون دادم. حس میکردم بدجور تُن صدام میلرزه
دکمه اتصال رو زدم
سریع گفت
گفتی که نمیای .من فکر کردم از اون موضوع کوتاه اومدی و بچه بازی رو گذاشتی کنار.

همین حرفش باعث شد به کل یادم بره که اعتماد به نفسم رو ازدست داده بودم . جبهه گرفتم و گفتم
شما چرا حرص این رو میخوری که من روی این موضوع تاکید دارم؟!
-ببین من نمیخوام دوباره موضوعی پیش بیاد که عمه مهوش ضربه بخوره
– ایشون که دختر هجده ساله نیست که ضربه بخوره. نهایتش اینه که جوابشون منفیه. منم اول نمیدونستم مهوش خانوم اومده . ولی شب حتما میام. شما هم قولتون یادتون نره

قبل از اینکه حرفی بزنه یا اعتراضی بکنه خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم.

خب امشب خیلی میتونست سرنوشت ساز باشه. قبل از اینکه بریم اونجا باید باز با عمو حرف میزدم و نظرش رو جلب میکردم. حوله ام رو برداشتم و به سمت حمام رفتم .اونجا خوب میتونستم به این فکر کنم که چطوری سر صحبت رو با عمو باز کنم !
یه پیراهن سورمه ای خوشرنگ رو برای امشب انتخاب کردم و پوشیدم.
یه شال حریر هم داشتم که خیلی بهش میومد . روی سرم انداختم و مشغول مدل دادن به روسری شدم.
چون موهای رنگ شده ام ریشه اش در اومده بود خیلی جلب توجه میکرد. یه گره کاری به روسریم زدم و با خودم فکر کردم که چرا این همه مدت من به این موهام یه رنگ نزدم ! هر چند که از رنگش خیلی خوشم میومد و خیلی بهم میومد ولی برای یه دختر مجرد رنگش مناسب نبود.
کمی از آینه فاصله گرفتم و خودم رو برانداز کردم. پیراهنم خیلی بهم میومد . روسری و آرایشم هم خیلی باهاش هماهنگی داشت البته بجز موهام که هر کاری میکردم باز اون قسمت رنگ شده اش معلوم میشد و به کل تیپ و قیافه ام رو بهم میزد.
مانتوم رو از توی کمد برداشتم و بی خیال خودم شدم. فعلا مهم مُخ عمو محمد بود که باید میرفتم روش!

همین که از اتاق بیرون اومدم دیدم جلوی آینه در ایستاده و مشغول بستن یقه اش هست.
به سمتش رفتم و گفتم
عمو جون امشب رو احتیاجی نیست تا آخر ببندین
با تعجب پرسد
منظورت چیه؟
به یقه اش اشاره کردم و گفتم
منظورم دکمه پیراهنتونه. ولله اگه یه دکمه بالاش رو باز بذارین کسی نگاهش منحرف نمیشه.
خندید و در حالیکه سرش رو تکون میداد گفت
از دست تو دختر که اینقدر شیطونی.

با ادا به سمت یقه اش رفتم و در حالیکه دکمه اش رو باز میکردم گفتم
عمو جون.. امشب میدونین کی اونجاس
کمی خودش رو عقب کشید که باعث شد من از کارم دست بکشم
دوباره دکمه اش رو بست و گفت
حاضری؟
سرم و رو تکون دادم و درحالیکه مانتوم رو میپوشیدم گفتم
اره حاضرم.
کفشم رو پوشیدم و همراه عمو از آپارتمان خارج شدم.
اینطور که بوش میومد عمو خبر داشت کی اونجاس . اونطور هم که ادا واسه من اومد فهمیدم الان وقتش نیست حرفی از مهوش و ازدواج و این چیزا بزنم.

توی ماشین یه پیام از عاطفه گرفتم که نوشته بود
قرار فردا بیام تهران.
پیامش رو جواب دادم. دلم خیلی براش تنگ شده بود. اونقدر که مطمئن بودم اگه ببینمش گریم میگیره.
عمو زیر چشمی نگاهم کرد و گفت
کی بود؟
گوشیم رو توی کیفم گذاشتم و گفتم
عاطفه . گفت فردا میادش تهران. خیلی دلم براش تنگ شده.
سرش رو تکون داد و گفت
اون مدت که نبودی هر شب بهم زنگ میزد و خبرت رو میگرفت. من هم که نمیتونستم حرفی بهش بزنم واقعا از این موضوع ناراحت بودم.

-کاش پیشم بود. امروز که رفتم دانشگاه فهمیدم بدون اون اصلا حال دانشگاه رو ندارم. استاد پویان رو هم که امروز ندیدم به کل دمغ بودم.
-معلومه خیلی به عاطفه از نظر دوستی وابسته بودی
-خب آره .. عاطفه خیلی با محبتِ .کلا خانواده با محبتی هستن
-درسته. اتفاقا چند وقت پیش برادرش مهدی رو دیدم.
زیر چشمی بهم نگاه کرد و گفت
جویای حال تو هم شد
-سلامت باشن
سینه اش رو صاف کرد. حس میکردم حرفی میخواد بزنه که براش سنگینه.چشم بهش دوختم که گفت
چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
– همینطوری . حس کردم میخواین چیز دیگه ای بگین.
یه نیم نگاه بهم کرد و گفت
زود بزرگ شدی. فکرش رو نمیکردم حالا حالا ها به فکر دغدغه ازدواجت باشم.

اینقدر خنگ نبودم که نفهمم احوالپرسی مهدی از من به چه منظوری بوده که عمو اینطوری تو لَک رفته. ولی حرفی نزدم. حتی سعی هم نکردم به مهدی فکر کنم. مهدی هیچوقت نمیتونست دغدغه فکریم باشه!

توی یه کوچه فرعی پیچید و گفتم
رسیدیم

-اِ … چرا زودتر بهم نگفتین که داریم میرسیم.
نگاهم کرد و گفت
چطور مگه؟
-ای بابا عمو جون. حداقل یه دست گل یا شیرینی بخریم
اخماش رو توی هم کرد و گفت
مگه میخوایم بریم خواستگاری؟
زیر لب گفتم
شایدم یه روز رفتیم.
جدی گفت:
– چی گفتی؟
-هیچی عمو جون .گفتم دست خالی که نمیشه بریم خونشون . مخصوصا که من یه مدت مزاحم مهوش خانوم بودم.
سرش رو تکون داد و گفت
این رو درست میگی . هم تو یه مدت خونه مهوش خانوم بودی هم که آراد خیلی توی این مدت به زحمت افتاد و از جون خودش واسه تو مایه گذاشت

گردشی به چشمام دادم و گفتم
هنر نکرده که. وظیفه اش بوده.
چینی به پیشونیش داد و گفت
میتونست شونه از این مسئولیت خالی کنه
روم رو ازش گرفتم و گفتم
یه گلفروشی توی مسیر دیدم همین نزدیکیها بود.
دنده عقب از کوچه اومد بیرون و گفت
گل یا شیرینی؟
شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
نمیدونم. همون گل واسه مهوش خانوم بسه…
مگه قراره فقط برای ایشون چیزی ببریم؟
شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
چه فرقی میکنه. حالا واسه ایشون یا کل خانواده مهم نیتِ.
مشغول درست کردن شالم بودم که عمو محمد سبد گل رو به سمتم گرفت و گفت
بیا این گلها رو تو بگیرش
دست از کارم کشیدم و گفتم
خودتون بیارین دیگه عمو
سبد گل رو توی بغلم گذاشت و گفت
نه همون تو بیاری بهتره
تا خواستم اعتراض دوباره بکنم صدای آراد از توی آیفون تصویری اومد
– خیلی خوش اومدین بفرمایین

بعد هم در با تیکی باز شد
مجبوری گلها رو گرفتم و به عمو گفتم
ولی این رو شما باید بیرین
در رو باز کرد و گفت
کمتر غر بزن دختر
بهش نزدیک شدم و گفتم
عمو جون یه قولی بهم میدین؟
ایستاد
میدونستم الان توی این موقعیت نمیتونه حرفی بزنه برای همین گفتم
قول بدین تا آخر امشب به همون قضیه که میدونین فکر کنین و درست تصمیم بگیرین .
نفسش رو کلافه بیرون داد و گفت
دختر اینقدر اصرار به چیزی که غیر ممکنه نکن.
– چرا میگین غیر ممکن ؟ شما هنوز در موردش فکر هم نکردین . بعد از اینکه فکراتون رو کردین تازه باید با خودش صحبت کنین.

زیر لب ، الله اکبر ، گفت و ادامه داد
آخه تو چه میدونی دختر ؟!
قدم از قدم گذاشت که گفتم
من همه گذشته رو میدونم البته به غیر از قسمتی که شما رفتین شهرستان و هیچوقت نظرتون رو به این خانواده نگفتن.
ایستاد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت
کی حرفی از گذشته به تو زده؟
به آراد و آقای حسینی که از پله های حیاط پایین میودن نگاه کردم و گفتم
یه آشنا که قول داده برای رسیدن شما دو نفر بهم کمک کنه . البته اگه خودتون لجبازی نکنین . چون نگاهتون با زبونتون یکی نیست .

سریع از کنارش رد شدم و به سمت آراد و آقای حسینی رفتم . اونجا در اون لحظه امن تر بود!
بعد از سلام و احوالپرسی به سمت خانوم حسینی و مهوش که دم در منتظرمون بودن رفتم اما یهو آراد گفت
زحمت کشیدین

به سمتش نگاه کردم که اشاره به گلها کرد . نمیخواستم بدمش به اون اما عمو محمد سریع گفت
قابل شما رو نداره . برای جبرانهای زحمات شما خیلی ناچیزه
-اختیار دارین جناب رضایی . بنده وظیفمو انجام دادم
به سمت عمو با اخم نامحوس نگاه کردم
حالا نمیشد از این تشکر نکنه؟!

گل رو به دست آراد دادم . البته شایسته تر این بود که بگم از دستم بیرون کشید !
بچاره معلوم بود در عمرش کسی براش گل نخریده که اینطوری هول کرده بود.
با دیدن مهوش که اسمم رو صدا کرد نگاهم رو از آراد گرفتم . دیدن لبخند و استقبالش باعث شد با شوق به سمتش برم و همدیگر رو در آغوش بگیریم .
تا اون لحظه اصلا فکرش رو نمیکردم اینقدر دلتنگش شده باشم !
از آغوشش اومدم بیرون و گفتم
وای چقدر خوشحالم که میبینمتون
– منم همینطور عزیزم .
بعد دستی به صورتم کشید و گفت
ماشالله چقدر رو اومدی.
دستش رو فشردم و گفتم
ممنون
بعد با خانوم حسینی احوالپرسی کردم و همگی وارد خونشون که ساخت قدیمی ولی بازسازی شده بود ،شدیم .

توی تمام مدتی که اونجا بودیم حواسم هم به عمو محمد بود هم عمه مهوش . البته یه وقتایی این آراد پارازیت میشد و من مجبور میشدم که چشم از اونها بردارم . موقع شام هم جو طوری شد که عمو محمد درست نشست روبروی مهوش ! بیچاره دلم براش کباب شد چون حتی یه لقمه درست و حسابی هم از گلوش پایین نرفت . هم اون و هم مهوش !

البته مهوش خود دار تر بود و زیاد نشون نمیداد درونش چه خبره .

یه دفعه درست وقتی که میخواست برای خودش دوغ بریزه دست عمو هم به سمت دوغ کشیده شد که هر دو خیلی ناشیانه دستشون رو کشیدن و نگاهشون رو از هم دزدیدن .
اینجا آراد بود که ادای سوپرمن ها رو در آورد و برای هر دو دوغ ریخت. من هم همون موقع با چشم و ابرو بهش فهموندم که تصورات من خیالات نبوده و بین این عمو و مهوش هنوز کششهای درونی هست که سعی در مخفی نگه داشتنشون دارن .
مشغول کمک کردن برای جمع آوری میز شام بودم که آراد اومد کنارم و در حالیکه بشقابها رو ازم میگرفت گفت
بعد گوشیت رو چک کن

با تعجب نگاهش کردم . بدون اینکه نگاهم کنه زود ازم جدا شد و به سمت آشپزخونه رفت.
واقعا که جاسوس بودن خیلی بهش میومد. اینقدر سریع حرفش رو زد و رفت که کسی متوجه اش نشد !
خواستم برای جمع آوری میز شام کمک کنم که حرف آراد بدجور من رو وسوسه کرد که به گوشیم یه نگاهی بیاندازم.

برای همین بی خیال میز شدم و به سمتم کیفم رفتم.
گوشیم رو در آوردم . پیام از طرف خود جاسوسش بود.نوشته بود:

به جناب رضایی حرفی در اون مورد زدی؟

سرم رو بلند کردم . عمو در حال حرف زدن با آقای حسینی بود . از مهوش و خانوم حسینی هم خبری نبود و همونجا توی آشپزخونه موندگار شده بودن. ولی آراد داشت مثلا میز رو پاک میکرد. چون حواسش به من بود.
براش نوشتم
چطور؟
صداش گوشیش نیومد ولی فکر کنم لرزونکش روشن بود که سریع بی خیال پاک کردن میز شد و گوشیش رو از توی جیبش در آورد.
یه پوزخند بهش زدم. پلیس ِناشیی بود. حداقل منتظر نشد تا من گوشیم رو کنار بذارم بعد نگاه به پیام گوشیش کنه .
سریع نوشت
آخه خیلی شیش و هشت میزنه!

این رو که نوشت بی اراده پقی زدم زیر خنده. تصور عمو محمد در حالت شیش و هشت خیلی بامزه بود. اما با نگاه کردن ناگهانی عمو محمد و آقای حسینی به من باعث شد خودم رو جمع و جور کنم.

به محض اینکه نگاهشون رو از من گرفتن با چشم غره به آراد نگاه کردم که نیش خندی زد و چیزی رو نوشت و برام فرستاد.
پیامش رو باز نکردم. خیلی تابلو عمل میکرد .منم که تابلو تر از اون .ممکن بود چیزی نوشته باشه که با رفتار غیر عادیم توجه بقیه رو باز جلب کنم. به همراه گوشیم به سمت آشپزخونه رفتم و بدون اینکه به آراد نگاهی بیاندازم از کنارش رد شدم.

مهوش با دیدن من سینی آماده شده از فنجونهای چای رو به سمتم گرفت و گفت:
زحمتش رو میکشی عزیزم؟

اولش میخواستم با رقبت قبول کنم ولی یهو به این فکر کردم که چرا خودش چایی رو جلوی عمو محمد نگیره؟!

برای همین گفتم
ناراحت نمیشین اگه من سینی چایی رو نبرم؟
بعد صدام رو آهسته کردم و گفتم
راستش پیراهنم یقه اش بازه میترسم وقتی دولا میشم روسریم بره کنار.

البته دروغ هم نگفتم. واقعا این پیراهنم یقه اش باز بود و مدام باید مواظب یقه اش میشدم.
مهوش لبخندی زد و گفت
معلومه که ناراحت نمیشم. اصلا میدم به آراد چایی رو بگیردونه.
یهو ناخواسته بلند گفتم:

نه .

الهی که حناق بگیرم. اینقدر ضایع و بلند گفتم نه که خانوم حسینی با تعجب بهم نگاه کرد. احتمالا پیش خودشون میگفت این دختره یه تختش کمه !

مونده بودم چی بگم که آراد وارد آشپزخونه شد.
تا نگاهم به گوشی توی دستش افتاد ، فکری به سرم زد و گفتم
آقای حسینی مگه نمیخواستین الان نشونم بدین چطوری ایمیلهام رو از طریق گوشیم چک کنم؟

امیدوار بودم از این پلیسهای آیکیو نباشه و زود مطلب رو بگیره .

اولش با تعجب به چشمهای گشاده شده من زل زد ولی خوشبختانه درصد آیکیو بودنش اونقدرها حاد نبود.

به سمتم اومد و در حالکیه گوشی رو ازم میگرفت گفت
از اون طریق هم که گفتم نشد؟

نفسم رو به آسودگی بیرون دادم و گفتم
نه . هر کاری کردم نشد. الان هم حتما باید ایمیلم رو چک کنم. خیلی ضروریه . لطفا اگه مقدره الان راهنماییم کنین.

همونطور که از آشپزخونه بیرون میرفت گوشیم رو نگاه کرد و گفت
آخه گوشیتون هم گوشی استانداری نیست . از دست خریدی؟

دلم میخواست همچین هولش میدادم که با سر بره تو دیوار ! ولی مجبور بودم اون لحظه خودخوری کنم و به دنبالش راه برم.

همونطور که به گوشیم ور میرفت گفت
میخواین بریم توی اتاقم بهتون بگم چی به چیه؟

لبم رو گاز گرفتم. همینم مونده بود که توی اتاقش نشونم بده چی به چیه!

به سمت صندلیِ میز نهار خوری رفتم و در حالیکه روش مینشستم گفتم
نه لازم نیست ! از همینجا هم کاملا واضحه چی به چیه !

سرش رو تکون داد و صندلی کنارم رو بیرون کشید و روش نشست. من هم سعی نکردم یه وقت چشمام به جای نامحسوس بیفته تا کاملا دستم بیاد چی به چیه !

نگاهم به مهوش افتاد که ناچارا خودش سینی چایی رو جلوی عمو محمد گرفت.

از حرکات هر دوشون میشد خوند که بدجور هول شدن. درست انگار شب خواستگاریِ.

آقای حسینی و خانومش هم که در حال صحبت کردن بودن. چشمام رو ریز کردم و مو به مو رفتار عمو محمد رو زیر نظر گرفتم. شیطون بعد از اینکه چایی رو برداشت سرش رو بالا آورد و نگاه بکش مرگ مایی به مهوش انداخت که بیچاره مهوش بد جور سرخ و سفید شد.
خندم گرفت . دستم رو روی لبم گذاشتم و سعی کردم لبخندم رو پنهون کنم که آراد آهسته گفت:

امیدوارم امشب چرت و پرت تحویل عموت نداده باشی .

همین حرف باعث اوقات تلخ بشه . انگار لال میشد اگه چرت نپرونه !
برگشتم سمتش . دیدم هنوز هم داره به گوشیم ور میره. یهویی از دستش قاپیدم که گفت
چته؟
چشمام رو درشت کردم. خیلی پررو بود.
به صندلیش تکیه داد و گفت
نترس . پیامهای خصوصیت رو چک نمیکردم.
نگاهی به گوشیم کردم و پیام قبلش رو که هنوز نخونده بودم باز کردم

نوشته بود:

خودتم که شیش و هشت میزنی

با اخم سرم رو بالا آوردم و گفتم

منظورت از این تیکه پرونیا چیه؟

شونه اش رو بالا انداخت و گفت
کدوم تیکه پرونیا؟
خواستم جواب بدم که رو به مهوش که با سینی چایی به سمتمون میومد گفت
مرسی عمه جان ما چایی نمیخوریم.

به مهوش نگاه کردم . نیمه راه ایستاد و گفت
نیاز جان شما هم چایی نمیخورین؟

واقعیتش داشتم برای یه جرعه چایی تازه دَم لَه لَه میزدم اما اجباری گفتم:

ممنون . الان نمیخورم.

باشه ای گفت و چایی ها رو همونجا روی میز وسط گذاشت و کنار خانوم حسینی نشست.
برگشتم سمت آراد و گفتم
از این به بعد لطف کنین و از جانب من حرفی نزنین.

بدون اینکه نگاهش رو از روبرو بگیره گفت
من عمه مهوش رو میشناسم به بهونه چایی ها همینجا میموند و بعد نمیتونستیم حرف بزنیم.

با این حرفش خیلی ذوق کردم. این یعنی خود آراد هم بدش نمیومد این دو کبوتر نافرجام بهم برسن.

چشمام رو از خوشحالی درشت کردم و گفتم
وای آراد یعنی تو هم دلت میخواد همون چیزی که من میخوام بشه؟

بدون اینکه سرش رو تکون بده چشماش رو به سمتم چرخوند و با شیطنت گفت
یعنی تو هم آره؟!

یه لحظه از این شیطنتش گیج شدم و گفتم
مگه تو هم آره؟

اینبار کاملا به سمتم چرخید و با خنده ای که توی چشماش موج میزد ، شیطون گفت
تو راضیی ،منم که راضی .پس خاک بر سر ناراضی !

یهو نفسم بند اومد. چی داشت میگفت.!

حتی شوخیش هم بند دلم رو پاره کرد.

به خودم اومدم .چشم غره ای بهش رفتم و با ادا نگاهم رو ازش گرفتم و به گوشیم ور رفتم و گفتم

یه وقتا به این نتیجه میرسم که به شما پسرا اصلا نباید رو داد.

تا این حرف رو زدم بلند زد زیر خنده . با ترس سرم و بلند کردم و به یقیه نگاه کردم. خوشبختانه هیچکدوم حواسشون به ما نبود . مخصوصا عمو محمد که اینبار دکمه یقه اش رو هم باز کرده بود!

برگشتم سمت آراد و شاکی و گفتم
یواشتر. چه خبرته.یه کم جدی باش!

دستش رو به صورتش کشید و خنده اش رو خورد و گفت
باشه.
بعد گوشی رو از دستم بیرون کشید و گفت

این رو بده من که کنار هم نشستنمون تابلو نشه. ناسلامتی من دارم یادت میدم چطوری ایمیلهات رو از گوشیت چک کنی.

مخالفتی نکردم ولی آروم گفتم:

حالا احتیاجی هم نیست واقعا این رو عملی کنی.
سرش رو تکون داد و گفت

من هم تمایلی ندارم بدونم ایمیلات چی به چیه.

حالا من که میدونستم داشت پر پر میزد از فضولی ولی به روی خودش نمیاورد.

بعد از یه دقیقه که با گوشیم ور رفت گفت
نگفتی .امشب حرفی به عمون زدی؟
مثل خودش آهسته گفتم
تو چی؟ حرفی به مهوش زدی؟

شونه اش رو بالا انداخت وگفت
خب معلومه نه. ولی حسم میگه تو به عموت حرفی زدی.

دستم رو به سمت گوشیم بردم و خواستم ازش بگیرم که سفت گرفتش و گفت
جواب بده تا بهت برش گردونم.
خدا وکیلی روش زیاد بود. کلافه گفتم:

آره . بهش گفتم امشب نظرش رو بگه.

گوشی رو از دستش کشیدم که محکم گرفتش و گفت
لطفا اگه جوابش منفی بود دیگه پیگیر نشو.

در حالیکه سعی میکردم گوشیم رو از چنگش بیرون بکشم گفتم
از کجا معلوم که جوابش مثبت نباشه؟

گوشی رو کمی به سمت خودش کشید و گفت:

بعید میدونم.
جری تر شدم و با تمام قدرت گوشی رو کشیدم و گفتم
اتفاقا من که میگم مثبته.

نامردی کرد و یهو گوشیم رو ول کرد. من هم چون محکم در حال کشیدنش بودم دستم یهویی آزاد شد و گوشیم با تمام قدرت پرت شد سمت بقیه و محکم خورد به پایه یکی از موبل ها.

محکم با دوتا دستم کوبیدم به صورتم و مثل مجرم ها به بقیه که به سمتم نگاه میکردن چشم دوختم. کم مونده بود دیگه گریه ام بگیره. الان دیگه مطمئن بودم خانوم حسینی به این پی برده بود که به ازای عقل کمم ، موجی هم هستم و تیک عصبی وخیمی هم دارم.
همونطور که با بهت و پشیمونی به بقیه نگاه میکردم از روی صندلی بلند شدم و گفتم
ببخشید یهو از دستم در رفت.

سکوت متعجب جمع رو صدای خنده آراد شکست و در پی اش صدای خنده دیگران هم بلند شد. این وسط فقط من بودم که به هیچ عنوان خنده ام نمیومد و میل زیادی به گریه داشتم. ولی با این حال سعی کردم لبخندی بزنم و با یه ببخشید دیگه به سمت گوشیم رفتم و اون رو برداشتم و به دستشویی پناه بردم !

خونه که اومدیم بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم و کلافه لباسم رو در آوردم و برقا رو خاموش کردم و خودم رو روی تخت انداختم.

آراد جلوی چشمم میومد. نمیخواستم ذهنم رو درگیرش کنم. چیز قابل توجهی نداشت که ذهنم رو محصور خودش کنه .

نفسم رو به شدت بیرون دادم . تازگیها سعی میکردم دروغگوی بزرگی به خودم باشم.
بدون اینکه چشمام رو باز کنم سعی کردم به واحدهایی که برای ترم جدید گرفته بودم فکر کنم. تازگیها به این مصمم شده بودم که باز با استاد حرف بزنم تا شاید دوباره من رو با جریانهای بعضی از پرونده هاش شریک کنه.

کم کم ذهنم رو درگیر کرد و تقریبا بعد از بیش از یک ساعت ذهنم عاری از همه چی شد و به خواب رفتم.

​صبح با صدای مداوم موبایلم از خواب بلند شدم.
کورکورانه دست کشیدم و بالاخره موبایلم رو پیدا کردم. یک چشمم رو باز کردم و سعی کردم صفحه گوشی رو ببینم. اسم عاطفه رو که دیدم خواب کلا از سرم پرید و نشستم و دکمه اتصال رو زدم.
-سلام قربونت برم عاطفه جون خوبی
-سلام عزیزم.. بابا کجایی . میدونی چقدر به گوشیت زنگ زدم.
ار روی تخت پایین اومدم و همونطور که به عدد دوازده که عقربه ها روش ساکن شده بودم زل زده بودم گفتم
ببخشید دیشب خیلی دیر خوابیدم. کجایی بیام دنبالت قربونت برم.
صدای خنده اش بلند شد و گفت
خوش خواب …. من خونمونم. میخواستی کجا باشم؟؟

در اتاقم رو باز کردم و به سمت دستشویی رفتم و گفتم
تا کمتر از چهل دقیقه دیگه اونجام. جایی که نمیخوای بری؟
-نه عزیزم منتظرتم… زودی بیا که دلم یه ذره شده برات
بوسی براش فرستادم و گفتم پس تا بعد

گوشی رو قطع کردم و پریدم توی دستشویی. هم ذوق دیدنش رو داشتم که زودتر حاضر شم و برم هم دلم بدجور درد گرفته بود.
خدا امواتش رو بیامرزه که من رو از خواب بیدار کرده بود و نذاشته بود بیشتر از این به کلیه هام فشار بیاد.

***

​ دل تو دلم نبود که عاطفه رو ببینم. از صدای دمپاییش که روی زمین کشیده میشد فهمیدم که باز این اف افشون خرابه و ناچارا خودش اومده تا در رو باز کنه .دسته گلی رو که از سر راه خریده بودم جلوی صورتم گرفتم . همین که در باز شد با ذوق گفتم
سلام عشقم..

انتظار داشتم اون هم مثل من ذوق کنه و دسته گل رو از روی صورتم بزنه کنار. ولی انگار از دیدنم اونقدر ذوق کرده بود که در کل خشکش زده بود!

با طمانینه دسته گل رو از جلوی صورتم زدم کنار و یهویی بلند گفتم:
پِخخخ.

ولی همین که نگاهم به نگاه مهدی که با متعجب بود و البته سعی داشت جلوی خنده اش رو بگیره افتاد ،به کل وا رفتم !

از خجالت زبونم بند اومده بود و نمیدونستم چی باید بگم!
خدایی کدوم دختر تو سن و سال من همچین کارایی میکرد !

دسته گل رو پایین تر گرفتم و خیلی شرمنده در حالیکه سرم پایین بود گفتم
:شرمنده.. فکر کردم عاطفه اس.
مهدی مثل همیشه خیلی با وقار و متین سرش رو پایین انداخت و گفت
مشکلی نیست . متوجه شدم
بعد از جلوی در کنار رفت و گفت
بفرمایین. عاطفه حمامِ .
سرم رو که جرات نکردم بالا بیارم ولی از جلوش رد شدم و با همون صدای آروم و آهسته از خجالتم گفتم
من توی حیاط میمونم تا بیاد.
در رو بست و گفت
میدونین که امکان نداره. مادر هم ناراحت میشه اگه بفهمه توی حیاط موندین.
بعد با دستش اشاره کرد و گفت
بفرمایین خواهش میکنم
روسریم رو جلو کشیدم و بدون حرفی تبعیت کردم و وارد خونشون شدم.

به محض ورودم مادر عاطفه به استقبالم اومد. نمیدونم چرا حس کردم یه جورایی خیلی مشتاقانه باهام احوالپرسی کرد .
بعد از روبوسی دیگه مجبور شدم گل رو بدم به مادرش
گلها رو ازم گرفت و گفت
خودت گلی عَ….
هنوز حرفش تموم نشده بود که مهدی گفت
مامان عاطفه صدات میکنه.
هم من و هم خانوم صادقی نگاهی از تعچب به مهدی انداختیم !
من که صدایی نشندیم. از انجایی که خانم صادقی هم جور دیگه ای نگاه مهدی میکرد متوجه شدم که اونم صدایی نشنیده.
مهدی گلها رو از مادرش گرفت و گفت
حتما کارتون داره.
خانوم صادقی تعارفم کرد که بنشینم و بعد به سمت اتاقی که حمام بود رفت.
روی اولین مبل نشستم و بدون توجه به مهدی که بی حرکت جلوم ایستاده بود ، نگاهم رو دور تا دور اتاق انداختم.

توی این مدت خونه اشون خیلی تغییر کرده بود. با این که مدت زیادی نبود ولی حس کردم چقدر از گذشته با عاطفه بودن دور موندم.
نگاهم روی یه تابلو خوشنویس که به طرز ماهرانه ای خطاطی شده بود قفل شد. بی شک کار مهدی بود. چندتا از کارهاش رو دیده بودم ولی این کارش واقعا معرکه بود.
ناخودآگاه بلند شدم و به سمت تابلو رفتم . امضای مهدی زیرش بود.
نفهمیدم چطور شد که یه لحظه حضورش رو کنارم حس کردم.
متوجه ام شد و کمی فاصله اش رو بیشتر کرد و گفت
اخرین کارمه
با اینکه یه کم از حضورش معذب شده بودم ولی به روی خودم نیاوردم و خیلی عادی گفتم
قشنگه. عاطفه چند تا از کارتون رو نشونم داده بود ولی این واقعا نسبت به اونهای دیگه تکِ.
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای جیغ گوشخراش عاطفه توی سالن پیچیده شد.
من هم که از اون بدتر ! مثل خودش اسمش رو جیغ کشیدم و تقریبا دویدم به طرفش.
طوری همیدگر رو در آغوش گرفتیم که انگار میترسیدیم دوباره جدا بشیم.
واقعا یه دوست خوب چقدر میتونه به آدم نزدیک باشه. یه وقتا حتی از خودت به خودت نزدیک تر.
هر دومون تقریبا بغض کرده بودیم و اگه رومون میشد حتما میزدیم زیر گریه.
خانوم صادقی روی دوش هر دومون زد و گفت
انشالله همیشه اینقدر با هم دوست بمونین . حتی وقتی…
اینبار حتی عاطفه مثل مهدی مادرش رو صدا زد تا حرفش نیمه بمونه.

این پسر و دختر نمیذاشتن که حرف مادرشون تموم بشه تا حداقل من رو از ابهام در بیارن! هر چند که یه چیزایی دستگیرم شده بود ولی خب خودم رو به کوچه علی چپ زدم.

از آغوش هم اومدیم بیرون و عاطفه در حالیکه دستم رو میکشید من رو به سمت اتاقش راهنمایی کرد و گفت
اینقدر دلم برات تنگ شده بود که نگو…

وارد اتاقش شدیم . در رو بست که گفتم
مامان ناراحت نشه اومدیم تو اتاق !
حوله ای که دور موهای نم دارش پیچیده بود رو باز کرد و گفت
نه.مگه هر وقتی که میومدی اینجا و تو اتاقم بست میشستی ناراحت میشد که اینبار ناراحت بشه؟
لبه تختش نشستم و گفتم
آخه اینبار فرق داره. من چند ماهه که نیومدم اینجا. بعدش هم درست با مادرت احوالپرسی نکردم.
دستش رو توی هوا تکون داد و گفت
نگران نباش.
بعد دوباره حوله اش رو دور سرش بست و گفت
چقدر خوشگلتر شدی . بگو ببینم توی این مدت ناپدیدی چکار کردی که اینطوری بهت ساخته.
بعد هم خنده خبیثی کرد.
روسریم رو درآرودم و به سمتش پرت کردم و گفت

خفه… منحرف. اصلا خودت چکار کردی که اینقدر آب زیر گوشتت اومده.
تقریبا خودش رو کنارم روی تخت پرت کرد و در حالیکه یه دستش رو دور گردنم مینداخت گفت
حرف واسه من در نیار. من که میدونی واسه کارشناسی ارشد مجبور شدم برم شهرستان.
با این حرفش یهو وا رفتم. یادم افتاد که این ترم و ترمهای بعدی چقدر بدون اون توی دانشگاه تنهام.
دستش رو زیر چونه ام گذاشت و گفت
چی شده؟ یهو تو هم رفتی
دستش رو پس زدم و گفتم
خیلی لوسی . چرا این کار رو کردی. مگه دانشگاه خودمون چش بود که رفتی شهرستان؟
با خنده زد پشتم و گفت
بگذریم… الان رو خوش باش که باهمیم.
با این حرفش انگار همه چی یادم رفت. روی تختش چهار زانو زدم و گفتم
تعریف کن ببینم چکارا کردی

اون هم به تبعیت من چهار زانو زد و گفت
من که تعریفی ندارم . همه تعریفا از توست . شنیدم توی یه عملیات همکاری میکردی.. ایول از اول هم معلوم بود تو یه کاره ای میشی.

لبخند تلخی زدم. دوست نداشتم برای بهترین دوستم لاپوشونی کنم. دوست داشتم مو به مو از تمام گذشته ای که باعث شد من مرگ رو پیش چشمام ببینم برای عاطفه بگم.
نفسم رو بیرون دادم و گفتم
کی گفت عملیات رفته بودم؟
-عمو محمدت … هر دفعه که زنگ میزدم و میگفتم چطور ناگهانی غیبت زده حرفی نمیزد تا اینکه بعد از چندین هفته گفت. مجبور شدیم توی یکی از عملیات ازت بخوان تا باهاشون همکاری کنی ولی خب بعد اینکه این رو گفت دو سه روز بعد پیدات شد .
پوزخندی زدم و گفتم
عمو بخاطر آبروم حتما اینطور گفته
متعجب نگاهم کرد و گفت
یعنی چی؟
دستش رو توی دستام گرفتم و گفتم
قول میدی چیزی که بهت میگم رو هیچوقت برای هیچ احد و ناسی نگی؟
سرش رو تکون داد و گفت
خوب معلومه.. قسم میخورم که به کسی حرفی نزنم.
دستش رو فشردم و گفتم
من توی مدتی که غیب شده بودم ربوده شدم و گروگان بودم.
انگار اول متوجه حرفم نشد .چشماش گرد شد و گفت
چی؟
با لبخند تلخ گفتم
ربوده شده بودم. بخاطر اینکه شاهد همون قتلی بودم که اونشب از اینجا میرفتم.
گروگانم گرفتن تا اون فیلم که داشتم رو بدست بیارن. غافل از اینکه اون فیلم از بین رفته بود.
عمو محمد هم اگه اونطوری بهت گفته بود مطمئنا برای اینکه نمیخواسته حرف نامربوطی پشت سر دختر برادرش باشه.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام