X
کیان برنا
رمان پرستار من-قسمت دوم
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان پرستار من-قسمت دوم رمان پرستار من-قسمت دوم

- چی برام میخری؟!
- گفت ... باز من یه چیز گفتم تو پررو شدی ...
- زرنگی ... باشه خودت بشین خر بزن بیا امتحان بده ..
- خفه ... می خرم برات همون غورباقه زشته رو می خوای دیگه.
- جوووووووووووونم ... فدام بشی الهی ...
- آرزو فقط ببینم لنگ بزنی ازغورباقه که هیچی لقتم خبری نیس گرفتی؟!
- خب بابا ... فصل سه وپنجه دیگه؟!
- آره ... مفهومی می ده درست بخون ... خیالم راحت باشه برم سرطرح؟!
- راحت راحت ..برو عزیزم ... کاری نداری؟!
- قربونت ... خدافظ ...
رفتم سر بوم و وسایلم ... یه بوم متوسط ​​انتخاب کردم ... قلمو و رنگارو هم گذاشتم تو یه گیره ... پایه بوم رو برداشتم وبه زور با بقیه وسایلم بردم بیرون اتاق ... شهاب همزمان ازاتاقش اومد بیرون ... یه نگاه به من ووسایل دستم انداخت ... پوزخند زد:
-کمک نمی خوای؟!
-فلج نیستم ...
بدون اینکه نگاش کنم ..ازجلوش رد شدمو رفتم پایین ... وسایلو بردم تو حیاط ..کنار استخر ... دوس داشتم توهوای آزاد نقاشی بکشم ... همیشه مخم تو اکسیژن زیاد چراغ قرمز می داد! ... قرار بود یه طرح از یه صورت متفاوت داشته باشم ... تمام منظره هارو کار کرده بودیم ... تو منظره یه کم لنگ می زدم اما چهره رو بیست بودم ... بلد بودم چه جوری گودی وبرجستگی های صورتو پیداکنمو سایه بزنم ... تقریبا چهره هام طبیعی بود ... یه خورده فکر کردم ... کیو طرح بزنم؟! هه صورت خودم ... خوستله ها. نه؟! یکی دیگه ... باش اوووووم ... بذار فکر کنم ... کاش آرزو بود ... با اون آرایش صد وبیست منیش خوشکل میشد ...! اون بدبخت که قراره جا من درس بخونه ... وقت نمی کنه سه ساعت بی حرکت بشینه جلوم ...! ... ها ... فهمیدم ... سهند ... برم زنگ بزنم بهش ...! خوشکل نیس اما بدم نیس ... اون خط ریشاش منو برده ... حال می ده کبریت بکشی دمش بره هوا .... توپ .... بپکه ...!

با این فکر خودم پقی زدم زدم زیر خنده ..........
-می گن نقاشا دیوونن راس می گن؟!
پشت سرم ... برگشتم داشت سیگارمی کشید ... صورتش بین دودای سیگارش وحشتناک می زد ... یاد این فیلم قاچاقچیا افتادم ... خیلی عادی گفتم:
-نه دیوونه تر ازاونایی که می رن فضا ....
نگاهش تند بود ... اووووووووف چه حالی می ده اینو بچزنونی ... داشت کارامو بررسی می کردولی عصبانیم بود ... یه جوری کنجکاو می زد ... قیافش با اون حالت میون اون دودا جالب شده بود ... خودمو مشغول نشون دادم ... حالا یعنی مشغول بازکردن قوطی رنگام شدم ... ولی یه فکری داشت مخمو سوراخ می کرد ... قلمو هامو تونفت شستم ... با دستمال پاکشون کردم ... اگه من این فکرو عملی نکنم یگانه نیستم ... دوگانم درحد بنزین وگازی .... رنگای پایه رو ریختم تو پالت ... روغن برزک رو با یه قلمو دوصفر تو رنگام پخش کردم ... مداد B6 مو برداشتم ... هنوز داشت خیره به کارم نگاه می کرد ... یه نگاه به صورتش ... یه نگاه به بوم می کردم ... اول بیضی صورت ... تخم مرغی ... معمولا هنوز تو فکر بود ... شایدم کارمو نگاه می کرد ... بعدش خط وسط صورت ... جای ابرو وچشمها ... بعدم دماغ ... حتما باید قرینه باشه ... لب ها وگوش .... جای گودی وبرجستگی هارودرآن ثانیه پیدا کردم ... سفیدو برداشتمو بوم رو با قلمو بزرگم کاملا رنگ زدم ... نباید انقد سفیدم زیاد باشه که طرحمو محو کنه ... فقط درحد پایه ... حالا بوم رو یه کم کنار می زنمو به شهاب نگاه می کنم ... انگار ازنگاه من متوجه شد ونگام کرد:

- چیه؟!
- نقاشی دوس داری نه؟
- همیشه حالم ازش بهم می خورد!
تو رو خدا یگانه این دفعه رو بی خیال پرستار مرستاری ... بیا به جای همه یه ضرب برو تو صورتش حال کنه. اا..چه دروغگوییه ها ... گفتم:
-نظرت درمورد هنرو گرافیک صفره دیگه؟!
فقط نگام کرد.کلشو هم عین شتر مرغ تکون داد ... معنیشو نفهمیدم ... گفتم:
-من یه دقه برم بالا برمی کردم ...
اصلا تو این فازا نبود ... جواب نداد..منم جلدی خودمو رسوندم به اتاقم ... گوشیمو برداشتم وازاتاق پریدم بیرون که برم پایین ... یهویی یه چیز یادم اومد .... مثل فنر به طرف دراتاقم جهش کردم .. .رفتم تو وازپنجره یواشکی تو حیاط رو دید زدم ..... اووووووووووووووو اینجا رو ... آقای دادماست داره رنگامو بررسی می کنه ... چی فکرکرده؟! دروغگو ... ببین چه عشقی کرده ازاین رنگا ... بایدم خوشش بیاد رفتم تمام تهرانو گشت زدم تااین مارک رو پیداکردم ... خداتومن پول یه جعبشه ... کاش شهابم کمک می کرد ... هرچند آدم نچسبیه ..اما خب بچه خرخون بوده دیگه ..حتما کارشم بیسته ... شیطونه میگه برو ازهمون پایین مچشو بگیر خودشو خیس کنه ها! چه عشوه ای واسم میاد: حالم بهم می خوره. بیشین بابا حال نداریم! یه خورده دیگه وایسادم ببینم چیکار می کنه ... تموم شماره های قلموهامو خود ... تموم بروساشو لمس کرد ... حتما می خواست ببینه جنسش چه ریختیه به درد بخوره یا یه بار مصرفه ... ناکس معلوم بود ازاون حرفه اییائه .... بی خیال تماشا شدم ورفتم پایین ازدر که می خواستم برم بیرون یه اهمی کردم تا صدامو بفهمه دیگه ضایع بازی درنیاره ... هرچند دیگه دیر شده بود.

خودش کنار ایستاده بود حالا یعنی من حواسم جایی دیگه اس ... فکرکنم می خواست کارمو تماشا کنه ..چون رفت نشست رو صندلی کنار استخر ... ای جاااااااااان ... بهتر ازاین نمیشد ... گوشیمو درآوردم ... چون اونوراستخر نشسته بود باید زوم می کردم ... خدارو شکر اونم که همش توفضاس نمی فهمه ماداریم ازصورت مبارکش عکس می گیریم ... جوری موبایلمو نگه داشتم که ضایع نزده ... یک ... دو ... سه ... چیککککککککککک. ... تموم شد زودی عکسه رو گرفتمو گوشیمو پایین آوردم ... اصلنم نفهمید ... خوبه دزد بیاد تو این خونه ... شهاب وخونه رو بار کنن ببرن آخرش خودش نمی فهمه چه خبره !!!! عکسه خوب شده بود. ..صورتش همونی بود که می خواستم ... متفاوت وهیجانی ... میون دود وپرازسایه وروشنی ... یه صورت کاملا خشن درعین حال جذاب ... اما ...... فروافتاده .... رنگای مورد استفادمو مخلوط کردمو ازرو گوشیم تمام رنگای مخصوصشو آماده کردم ... اول خردلی ویه کم قرمز ... قلمو 12 رو کشیدم رو بوم ...............

* * * *
حدود دو ساعتی دور کارم بودم..البته شهاب بعد از چند دقیقه خونه رو تزک کرد و منم با خیال راحت و بدون ترس از اینکه مبادا ببینه کارمو انجام دادم.

وقتی بهش نگاه کردم دهنم باز موند..خدایا من اینو کشیدم. (نه پس مادربزرگ بنده کشیده چه حرفا میزنیا دختر) اونقدر ذوق کردم که نزدیک بود بوم رو بندازم توی استخر..از خودم و کارام و دیوونه بازیام خیلی خندم می گرفت ...
وسایلمو با قدت تمیز کردم و بردم توی اتاقم گذاشتم..بعد از اینکه کارم خشک کرد با دقت روشو روزنامه کشیدم و گذاشتم زیر تختم..بعدش هم برای اینکه دوباره شهاب غر غر نکنه رفتم تا یه شام ​​مفصل درست کنم ... البته بیشتر بخاطر ذوق و شوق خودم بابت کار زیبام بودا اصلا فکر نکنید دلم برای شکم شهاب می سوزه (یه جور حرف میزنه انگار شهاب رانندشه..اوه اوه چه منتی میزاره..والا) ..
تصمیم گرفتم بخاطر این موفقیت بزرگ لازانیا درست کنم..اصولا لازانیای من خیلی خاص بود..مواد مورد نیازش یعنی گوشت و قارچ زیاد (من عاشق قارچم..من نه ها..یگانه..من از قارچ متنفرم) سوسیس..فلفل دلمه ای و سس و اینجور چیزا رو روی میز چیدم و یکی یکی آمادشون کردم ..
خمیرش هم آماده شد و با دقت همه ی مواد رو چیدم و توی هر طبقه (نخیر آپارتمانه) کلی فلفل ریختم.آخه میدونین چیه؟ غذای تند خیلی دوست دارم..چقدر دلم برای آرزو تنگ شده یادم باشه حتما یه سر برم پیشش .. البته می دونم اگه برم یه کتک حسابی بابت این چند وقت می خورم ...
کارم که تموم شد طبق معمول همیشه سالاد هم درست کردم و لازانیا رو توی ماکروویو گذاشتم تا داغ بمونه و خودم رفتم نشستم پای تی وی ..
نیم ساعتی بود که داشتم فیلم می دیدم که دقیقا سر صحنه ی حساس فیلم این شهاب مزاحم از راه رسید (یگانه خیلی پرویی..دنیا ساکت..دروغ میگم بچه ها؟)
با چهره ای قر و قاطی..منظورم همون داغون یا همون عصبانی یا چه میدونم..گفت:

-من نبودم کسی اومده اینجا؟
با تعجب جواب دادم:
-نه ..
بعدش هم راهشو گرفت رفت بالا..داد زدم:
-مگه شام ​​نمی خورید؟
بیرون ... -نه خوردم ..
بخدا میزنم فک مبارکشو چپ و راست می کنم که دیگه حرف نزنه..خب نمی تونست بگه..بعد به خودم گفتم:
-یگانه خانم جنابعالی که گفتی برای شهاب درست نکردم چته غر میزنی؟ برو خودت بخور دیگه
به خودم جواب دادم:
-نه خب میدونی؟ از این ناراحتم که سرد شد ... مزه نمیده ..
با همین افکار مزخرف و طبق معمول موش و گربه ای..شاممو خوردم و سرخوش از کار قشنگم (همون نقاشیش) رفتم بالا و دوش گرفتم ..
بعد از دوش هم مثل سایر آدم های دیگه ی دنیا موهامو خشک کردم ... بعدش تصمیم گرفتم به صدف یکی از بهترین دوستام زنگ بزنم:
-سلاااااام آرزوی من.چطوری عشقم؟
-ساکت باش تا نزدم دهنتو..الله اکبر..کوفت..بمیر.چرا زنگ زدی؟
-پرروییا..تو چرا زنگ نزدی؟
-من میگم تو چرا زنگ زدی تو میگی من چرا زنگ نزدم اصلا چرا زنگ نزدی که ببینی من چرا زنگ نزدم خب زودتر زنگ میزدی ببینی من چرا زنگ نزدم.ها چرا حالا زنگ زدی؟
دستمو روی سرم گذاشتم و گفتم:
-به خدا گیج شدم..چی شد؟
-هیچی بابا..دیوونه..حالت خوبه؟
-مرسی عزیز دلم..تو خوبی؟
-ما هم خوبیم میگذره ..
-خودتو چند نفر حساب می کنی؟
-تو توی کارای من دخالت نکن ... خودم میدونم دارم چکار می کنم ..
خندیدم و گفتم:
-عسیسم فردا چکاره ای؟
-فردا دانشگام دیگه.مثل بقیه ی بچه های خوب
-اوه اوه..بچه ی خوب بعد دانشگاه رو میگم ..
-بعد دانشگاه هم با حسام قرار دارم
حسام بی افش بود که قرار بود تا چند وقت دیگه بره خواستگاریش..خیلی بچه باحالی بود ..
-اوکی..خواستم بریم بیرون..به حسام سلام برسون..فعلا کاری نداری؟

با لحن پشیمونی گفت:
-ناراحت شدی؟
-نه عزیزم..من از تو ناراحت میشم؟
-نه بابا خودم میدونم..یگانه از زندگی با اون یارو راضی هستی؟ اذیتت نمی کنه؟
-نه بابا اونقدر که من اذیت می کنم اون بیچاره ..
-اوکی نمی خواد بزنی تریپ لاو
خندیدم و گفتم:
-گمشو بی شعور..کاری نداری؟
-نه برو به شهاب جونت برس..خدافظ
-خدافظ ..
روی تخت دراز کشیدم..اه یه فردا هم که می خواستم برم بیرون نمیشه..شانس نداریم که..وقتی خدا داشت شانس تقسیم می کرد من خواب ناز تشریف داشتم..چشمامو بستم و بعد از مدت کمی به خواب رفتم ...

باصدای گوشیم از جا پریدم .... یه لحظه دورو برمو تشخیص ندادم ... به گوشیم نگاه کردم ... آرزو ... تا دکمه اتصالو زدم صدای جیغ آرزو رو شنیدم:
-یگااااااااااااااااااااااا اااااااانه ...
پرده گوشام تیک تیکه شد باصداش ... فکر کنین آدم دم صبح پاشه خواب آلود یکی ام اینجوری دم گوشش نره بکشه ...... چه حالی می کنیا !!!! آرزو بازم غرغر می کرد:
آخه تو. -کجایی الهی خاک تو اون سرت کنم، الهی جز به جیگر بزنی انقد منو حرص نده ... مگه نمی خواستی امتحان بدی ... ؟؟؟ مگه نخواستی من جات بخونم. مگه نمی خواستی طرحتو تحویل بدی ....
تازه داشت سلولای مغزم به کار می افتاد .... کم کم فهمیدم چه خاکی تو سرم شده وبدون توجه به حرفای آرزو تماسو قطع کردمو ازجام پریدم تو دستشویی ... خدارو صد هزار مرتبه شکر که این پسره خوابه ... عملی بودنشم یه جا به درد خورد .... همچین خوابه لااقل منو با اون سروریخت نمی دید .... فکر کنین جلوش بهش بگم عملی !!!! ای جااااااااااااااااااان ... قیافشو عشقه ...! اون وقته که حرص خوردنش خوشکل بهم حال می ده ... هنوز نرسیده به اتاق فکر جلدی پریدم بیرون .... منم که همیشه خدا باید عجله داشته باشم ... اونم به خاطر چی؟ خواب خوشکلام. اصلا نفهمیدم چی کشیدم به این تن بدبختمو زدم بیرون ... ماشینو هم طبق معمول اون عملی ازم گرفته بود اینه که زنگ زدم آژانس ... حالا سه ساعت صبر کن آژانس بیاد .... !!! بی خیال آژانس شدم ... رفتم سرخیابون ... بی توجه به کس وناکسی دست بلند می کردم ... اشتباه نشه ... به ماشیناشون دست بلند می کردم ...! نخیر انگار امروز خدا برام می خوادا. یه ابو قراضه پیدا نمیشه منو پرت کنه دم دانشگاه. ... ده دقیقه ازاین فکرنگذشته بود که یه سوناتای مشکی جلوم ترمز زد:

-خانومی برسونمت ...
به به اینم شانس ما. خدا جونم گیر نیوردی نیوردی ... وقتی ام آوردی راست گذاشتی تو کاسمون که نتونیم فرار کنیم دیگه.
چی می گم سر صبحی قاطی زدم .... بی خیال پسره وماشین وبدبختی که قراره گیرم بیاد شدمو پریدم صندلی عقب ماشینش ... لبخند زد ... یه ای مردشور اون دندونات. برگشت روبهم:
-چرا عقب عزیزم.
-ببین اگه زود میری که برو وگرنه پیاده شم ...
-نه خوشکلم میریم تو جون بخواه ...
می خواستم فکشو بندازم پایین ... دیدم موقعش نیس ... بی خیال شدم ... پسره یه ریز حرف مفت می زد ... تو دلم خدا خدا می کردم استاده امتحانو شروع نکنه ..این آرزو هم یه ریز میس می نداخت ... می ترسیدم ... روبه پسره گفتم:
-من یه جا رو سراغ دارم ...
نیشاش صد وبیست متر بازشد ...
-ای جوووووووووووونم ... کجا عزیزم ... بگو ...
نذاشتم حرفشو ادامه بده سریع خیابون دانشگامو گفتمو بعدم:
-یه خونه اونجا هس جاش امنه ... کسی رفت وآمد نداره ....
مثل جت رفت ... سرعتش رو صدوبیست بودا .... فکر کنم ردم کرده بود .... تو دلم حالم ازهرچی پسره وکثافتایی مثل این بود بهم خورد ... زیر لب یه ده تایی فهش ازاون آبدارا نثار روح وروانش کردم. ..ایشالله نسلشون ازبیخ دراد .... (ا ... گیسو جون تنت می خاره. ... آقایون خوب وپاستوریزه من عذر می خوام ...!)
وقتی دیدم نزدیک دانشگامونه یه کوچه رونشونش دادم وگفتم بپیچه توش ... بعدشم یه خورده که توکوچه های پیچ درپیچ رفت ... گفتم وایسه همین جاست ... خدارو شکر که کیف بنده همیشه ازکتابای قطورم مثل وزنه صد کیلوییه ... با یه ضرب کیفم رفتم تو کلش ... صدا فریادش بلند شد ... انگاری گیج می زد ... ببینین یه دختر ننه مرده مثل من واسه یه دانشگاه رفتن چقدرباید بدبختی بکشه ..! دیدم پسره نمی تونست زیاد تکون بخوره ... معطل نکردمو ازماشین پریدم بیرون ... حتی برنگشتم ببینم داره دنبالم میاد یانه. مرد یازندس ... فقط دویدم ... دویدم .... ودویدم ...................
نفس نفس می زدم ... رسیدم دم دانشگاه ... چون جلو بقیه دانشجوها تو حیاط نمی شد دوید خودمو آروم نشون دادمو قدم برداشتم ... تا پله هارو طی کردمو به سالن رسیدم ... با دیدن خلوتی سالن پا گذاشتم به دو ... سمت کلاسم .... تارسیدم جلدی خودمو انداختم تو کلاس ..... بادیدن استاد صالحی که داشت برگه هارو پخش می کرد..یه نفس راحتی کشیدم .........
تازه فهمیدم همه دارن چهارچشمی منو قورت می دن ... یه اهمی کردمو روبه استاد گفتم:

اجازه هست ... -ببخشید
استاد صالحی ام که از استادان نرمال همیشگی ... اصولا بچه ها باهاش ​​کنارمی اومدن ..یه جورای پایه بود ... ازاون اخلاق خوشکلا داشت ... رو به من گفت:
-بفرمایین ... دفعات بعد تکرار نشه ...
زود رفتم وصندلی پشت سر آرزو رو که همیشه برام نگه می داشت رو پر کردم ... هه عین بچه مدرسه ایا.
خلاصه که تو امتحانم کلی جوش زدیمو ... کلا اون روز ما وزن کم کردیم. این آرزوی بدبختم قولنج کرد از بس گردنشو کج کرد تا بهم جوابا رو بگه ... مگه آروم می گرفتیم ... ازبس دوتایی رو صندلیامون ورجه وورجه کردیم ... استاد صالحی نرمالمون جوش آورد دیگه ... نزدیک شوت شدن ازکلاس بودیم که بلندشدیم برگه ها رو دادیمو بی خیال دوتا سوال شدم ... همین جوری ام باید کلامو می نداختم بالا ... حساب کتاب که کردم 15، 16 رو می شدم ...! همشم ازصدقه سر این آرزو بود ...!
بیرون سالن که رفتیم ... پریدم و آویز شدم ازگردن آرزو ... یه ماچ آبدار گذاشتم رو لپش .... با اکراه خودشو ازم جدا کرد ... دستشو کشید جای بوسم وبا اخم کن:
-ا ...... گمشو ... هرچی تف بود مالید رو صورتم ...
-بی لیاقت ... اینا رو به خیلیا نمی دما ... حسرت دارن بدبخت ...
-خفه بابا ... چی شد حالا طرحتو دادی.
-نه نیوردمش ...
-چرااااااااااااااااااااااا ا.
-انقد عجله داشتم اصلا یادم به این یکی نبود ...
-حالا چیکار می کنی؟ گفته مهلتش امروزه ها ...
-جهنم ... صالحی رو می شه خر کرد ... این غصه نداره ... تو چی دادی.
-آره ... زیاد خوب نشد ولی همون رد نشم بسه ... اگه بدونی سامان چی کشیده بود ... دهن بچه ها که هیچی دهن صالحیم سه متر باز مونده بود ... خیلی باحال کار کرده بود این پسره ذاتش پرترس. ..حرف نداره کاراش ...
-هه بذار کارمو بیارم اگه پوز این سامان جونتو به خاک نمالیدم یگانه نیستم ....

-چی کشیدی مگه؟!
-باشه سوپرایز بعد نشونت میدم ...
نیم ساعت بعدم تا دوازده کلاس داشتیم ... بعد کلاس استاد منصوری تا دم ایستگاه با آرزو رفتم وبعدش اون سی خودش ماهم سی خودمون ...
انقد هلاک بودم که هم اینکه رسیدم خونه فوری لباسامو پرت کردم روتختم ... یه دست بلوز شلوار ساده پوشدم ... موهامو با کش ازپشت محکم بستم ... آرایشامم با شیر پاک کن پاک کردمو رفتم آشپزخونه ... شهابم که طبق معمول نبودش ... حدس می زدم تا شب خونه نیاد ... معمولا پنج شنبه ها نمی دونم می رفت دنبال چه غلطی تا آخر شب نمی اومد ... در یخچالو که باز کردم ... همه صورتم وا رفت ... لا زنیا خوشتمزم کو؟ .... من که زیاد درست کرده بودم ... ای کارد بخوره به اون شیکم لامصبت ... واسه دونفر بود ... همشو قورت داده ... غوله ها.
چون اصلا حال وحوصله نداشتم ... گشنمم که بود ... اینه که یه ساندویچ پنیر سبزی گرفتمو اومدم بیرون ... حوصله آشپزخونه رو نداشتم ... گاز محکمی به ساندویچم زدم کنترل تلوزیون رو برداشتم وشبکه هارو عوض می کردم ... .تازگیا این فارسی وان خیلی مزخرف شده بود ... حال به حال می شدم ازفیلماش .... عشق می کردم با مستندای منوتو ... فقط آموزنده ... بچه مثبتیم دیگه.
دیدم تلوزیونم عین من هیچی بارش نیس ... خاموش زدمو به طرف پله ها راه افتادم ... پله اول رو که رفتم صدا شنیدم ... اول توجه نکردم ... بازم پله بعدی ... خش خش .... این دفعه که اشتباه نکردم ... بازم بالا رفتم ... صدا ازتو یکی از اتاقا بود ... یه خورده فقط یه خورده ترسیدم .... سرمو چرخوندم تا اتاق مورد نظرو پیدا کنم .... رد شدم، رد شدم تا ............... اتاق شهاب ...! اون که خونه نبود ... یه نگاه بهش کردم ... درچرا بازه ... وقتی اومدم که بسته بود. با اضطراب رفتم جلو ... یه ذره سرمو نزدیک کردمو داخل رو دید زدم ... نیستش که .... بازم صدا ... خش خش ... کجاست پس؟ نکنه دزده.ووووووووووویییی دزد تو روز روشن مرض داره مگه؟ یه جورایی می ترسیدم بازم مثل دفعه قبل شهاب نباشه ... بدجور فوضول ​​می زدم ... سرمو بردم داخل و .................
حالا خوب می دیدمش ..... چشمام سیاهی رفت ... آب دهنمو قورت دادم ..... لعنتی این داره چه غلطی می کنه. وای چرا اینجوری شده ... محکم با دماغش بالا می کشید ..... اون آشغالا دستش بود ... یه گوشه کز کرده بود وبا بسته تو دستش .... اصلا متوجه منم نشد ... فقط بسته رو دماغش بود وبالامی کشید ... نفس عمیق ... دوباره تکرار کرد ... نفس عمیق ... دوباره ... آشغال کثافت ... ... این داشت چه غلطی می کرد. چرا نمی تونم کاری کنم. خیر سرم پرستارشم ... داره جلوم دست پا می زنه ... داره ازچشاش اشک میاد .... بسته تو دستش خالی افتاده کنار .... صورت من چرا خیس شده ... چرا شهاب داره سقفو می بینه چرا داره جون خداااااااااااااااااااا ...... ................................ میده

* * * *
دست و پامو گم کرده بودم ... چیکار باید میکردم..رفتم بالای سرش .... چشمای قرمزشو که دیدم داشتم از ترس سکته می کردم ... تنش یخ زده بود ... به اورژانس که نمی شد زنگ بزنم .. یه دفعه فکری به ذهنم رسید..موبایلمو از جیبم در آوردم و سریع شماره ی سهند رو گرفتم ... با دومین بوق جواب داد:
-بله؟
-آقا سهند دستم به دامنتون..شهاب داره می میره..بیاین ..
-اومدم..اومدم ..
فکر کنم آدرسو داشت که نپرسید..آره دیگه یگانه خب رفیقشه..ای بمیری که توی این شرایط هم نمی تونی افکارتو درست کنی ...
شهاب همون طور بین دستای من از حال رفت ... بلند بلند گریه می کردم و هیچ کاری نمی تونستم کنم..خدایا من جواب خانوادشو چی بدم..چه غلطی کردم که گفتم پرستارش می شم..من هیچی بلد نیستم ...
صدای زنگ نزاشت به افکارم ادامه بدم..سریع دویدم و درو باز کردم..سهند با دو اومد داخل و گفت:
-کجاست؟
-توی اتاقش..طبقه بالا
-تو نیا بالا.خب؟
با گریه روی زمین نشستم و سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ...
رفت بالا و نیم ساعت بعد برگشت ... روی پیشونیش قطره های عرق خودنمایی می کرد..شاید هم صورتش رو شسته بود..اه یگانه بمیری با این فکرای مزخرفت ..
من همچنان داشتم گریه می کردم که سهند گفت:
-تموم شد..خوابه الان..تو چته اینطور گریه می کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-بار اولم..بود این چیزا رو ..می..دیدم
دوباره گریم گرفت..سهند اومد دستمو گرفت و نشوندم روی مبل..بعدش گفت:
-بابت دیدار اول معذرت می خوام..فکر می کردم مثل خیلی از دخترا فقط زبون درازی و برای پول اومدی اینجا و داری نقش بازی می کنی..اما الان..ببین من حاضرم هر کمکی به شهاب بکنم..سعی می کنم رابطمو دوباره باهاش ​​بسازم و بعدش راضیش کنم بره ترک کنه..تو هم هر وقت دیدی اینطور شده سریع زنگ بزن بهم ...
سرمو تکون دادم یعنی باشه ..
اونم خداحافظی کرد تا بره ... بلند شدم تا دمه در باهاش ​​برم..زشت بود اگه اون نمیومد معلوم نبود چی می شد..اما همین که بلند شدم سرم گیج رفت..خواستم دستمو به مبل بگیرم که نتونستم و پخش زمین شدم ..
با حس کردن مایع شیرینی که سعی داشت بزور وارد دهنم بشه چشمامو باز کردم ... اما اولین چیزی که دیدم چشمای نگران سهند بود که به فاصله ی سی سانتی از من قرار داشت..وقتی دید چشمامو باز کردم گفت:

-حالت خوبه؟
-اوهوم
-چی شد یه دفعه ای؟ فشار خیلی پایین بود..مثل اینکه واقعا ترسیده بودی ..
دوست داشتم فکشو بندازم پایین..نخیر داشتم برای جنابعالی نمایش اجرا می کردم..لیوانی که توی دستش بود و می خواست بده من محتویات درونشو بخورم رو پس زدم و خواستم از جا بلند بشم که گفت:
-باید استراحت کنی..من میرم..کاری داشتی زنگ بزن ... فعلا خداحافظ
زیر لب گقتم:
-خدافظ
نمی دونم شنید یا نه ... فرق چندانی هم نمی کرد..چشمامو بستم اما خوابم نبرد..معلومه دیگه..کی می تونه روی این مبل بخوابه که من بتونم؟ رفتم بالا تا یه سری به شهاب بزنم..وارد اتاقش شدم و دیدمش که مثل بچه ها حالا یکم اینور تر اونور ترشو نمی دونم..خوابیده..البته اگه ریشاشو فاکتور بگیریم میشه گفت تا حدودی خوابیدنش به بچه ها شباهت داره..بی خیال..رفتم بالای سرش ایستادم و ناخودآگاه پیشونیشو بوسیدم .. .خودم از حرکتم متعجب شدم و دستمو روی لبم گذاشتم ... بعدش هم با سرعت اتاقو ترک کردم ... کتابه رو پرت کردم کنارو ازرو تختم پریدم پایین ... دیگه حوصله خوندن نداشتم ..اگه حساب کتاب می کردم من هیچ وقت حوصله درس خوندن نداشتم ... ازرفتن سهند واون اتفاق نحس چند ساعتی گذشته بود .... دلم نمی خواست ازاتاق برم بیرون ... ولی ... خب باید باهاش ​​روبرو می شدم دیگه ... آخرش که چی ؟؟؟. ... یه کمم می ترسیدم ... فقط یه کما ... یکی تو دلم گفت ... خاک تو سرت با این پرستار بودنت ... بدبخت خانم کیانی که به تو دل خوش کرده ... با این فکرا .. .بازم همون یگانه ی قبل شدمو با عتماد بنفس زیاد ... یه ژست مغرور گرفتم ورفتم ازاتاق بیرون ... خب به سلامتی احتمالا ازجاش پاشده ... دراتاقش که بسته بود ... یواشکی پایین رو دید زدم ... نشسته بود پای تی وی ... دوتا تخم چشم داشتم دوتاش ازحدقه دراومد ... چهار چشمی نگاش می کردم ... جلل خالق ... این که تا دوساعت پیش داشت می مرد. ... چطور حالا داره فرت فرت تخمه می شکنه بعدشم .... فوت ... پوساشوازدهنش پرت می کنه بیرون ..... پاهاشم انداخته رو هم وبعدم رو میز ... این که ازمنم سرحال تره !!!!!!!!!!!!! پس ... پس چرا ..... یعنی ... آخه ... چرا دوساعت پیش اونجوری ... حالا اینجوری .... ازپله ها رفتم پایین ... متوجه شد دارم میام ... خب خر که نیس ازگوشه چشم دیدم اما حتی سرشم کج نکرد یه نگاه بهم بندازه ... جهنم ... مرتیکه عملی ... تازگیا کشف کردم روانی هم هس .... بعله .... همین طوری که می رفتم آشپزخونه منم بدون این که نگاش کنم گفتم: -پوست تخمه هارو نریز وگرنه خودت باید جمع کنی .....

-................. جوابی نشنیدم .... واسه همین بیخیال شدم ... فکر کردم حتما قبول کرده دیگه ... پرستارش بودم به حساب ... کلفتش که نبودم ..هی بخوره بریزه وبپاشه من جمع کنم !!!! لیوان رو برداشتم وازآبسرد کن یخچال آب گرفتم ... برگشتم که برم بیرون ........ شررررررررررررررررق ........... لیوانه ازدستم شکست .... عین جن پشت سرم ظاهر شده بود. ... قیافشو به خدا ... همش با دیدنش یاد علی سنتوری می افتادم .... قیافش اون نبودا ولی ... خماری ونعشگیاش ... بگی نگی همشون مثل همن .... یه نگاه به تکه های لیوان می کردم ویه نگاه به قیافه وحشت ناک اون ... پوزخند می زد ... عین خیالشم نبود که داشت می مرد .... بدون اینکه بخوام جارو خاک انداز بردارم وخورده شیشه ها رو جمع کنم ازکنارش رد شدم ... هنوز یه قدم ازش دور نشده بودم که بازوم کشیده شد .... نگاش کردم ... دیگه چشماش قرمز نبود ... میشه گفت حالش خیلی بهتر بود ... یعنی مواده انقد اثر داشته ؟؟؟ ... لعنت به هرچی .... صداش همه افکارمو خط خطی کرد: -گفتم پاتو ازگلیمت دراز تر نکن نگفتم؟!
نامفهوم بهش خیره شدم .... چه مرگش بود ... جونشو نجات داده بودم حالا طلب کارم بود !!!!!! بازم دهنشو باز کرد: -این پسره رو کی خبر کرده بود.
ول کن .... -دستمو
-تو آوردیش اینجا؟!
-بذار من برم ... برو کنار ...
داد زد: -مگه کری ؟؟؟؟ میگم اینو کی آورد اینجا.


-من
-تو غلط می کنی با اجازه کی؟!
سکوت کردم .... همون موقع بازومو محکم تر گرفت وهلم داد وسط آشپزخونه ... با کمر محکم خوردم به کابینتا ... آخ ..... آشغال پست فطرت .... کمرم سه تیکه شد .... رفت طرف دراشزخونه ... درو بست بعدشم .... یا خدا ... داره قفلش می کنه ..... حالام کلیدشو درآورد وتو جیبش گذاشت .... ریتم قلبم بالا گرفت .... اومد طرفم لبخند ... کج می زنه و بازم یه قدم اومد جلو ... جیغ کشیدمو خودمو کنار تر کشیدم ... می خنده ... زیر لب بهش فهش می دم .... -چی گفتی؟
-با این کارا به جایی نمی رسی ....

-خفه شو .....
بازم میاد طرفم ... بازم جیغ می کشم .... می خوام فرار کنم ... اما ... منو محکم میگیره ... معتاده ولی زور داره ... خب اگه پیر بود ... ولی این هم عضله داشت هم جوون .... گریم گرفته ... سرشو میاره جلو ... با خشم سرمو می کشم عقب ..بازم جیغ می کشم ... می کشه زیر گوشم ... یه سیلی که داغ می کنم ... همون راه اشکامو باز می کنه ... میریزن رو گونه هام ... نمی دونم گناهم چیه ... فقط اشک می ریزم ..خوشش میاد ... داره بلند بلند می خنده ... انگاری دوست داشت اون دختر مغرور وزبون درازو ادب کنه... دستمو میکشه ..بازم جیغ ... داد می زنه: -خفه شو
-من می خواستم کمکت کنم ....
-به من؟! همون روز اول گفتم به کمک تو اون پیر مرد پیرزنی که تورو فرستادن احتیاج ندارم ... می فهمی؟ ... احتیاج ندارم ...
خودمو از دستش نجات می دم ... به طرفم یورش میاره .... بازم جیغ می زنم وتو آن ثانیه یکی از خورده شیشه هارو برمی دارم ... می ذارمش رو مچ دستم ... حالت چشماش عوض شد .... داره نزدیک میاد ... داد زدم: -جلوتر بیای رگمو می زنم ....
-بندازش کنار ....
-به خدا اگه بیای جلو می زنم ....
گریه می کردم .... بازم ازرو نمی رفت ... دستشو آورد جلو .... داد زدم بازم داد ... -نیا ... نیا جلو ....
-هیچ راهی نداری ... می دونم می خوای بترسونیم پس بهتره این مسخره بازیا رو بذاری کنار ....
-گفتم نزدیک نیا ... به خدا می زنم ... به خدا خودمو می کشم ...
یه قهقهه بزرگ زد ... تنم لرزید ... یهو به طرفم هجوم آورد ... نتونستم فرار کنم ... گرفتم این دفعه محکم تر ... هنوز تکه شیشه دستم بود ... داشت با پیروزی حرف می زد: - قبل ازاین که ... بخوای ترک دنیا کنی خودم ..... ح ... س ...... اب ... تو ........
صداش داره کمتر وکمتر میشه ... یه چیز گرم رو دستام مریزه ... با نگاه بی جونم می بینم رنگش قرمزه ... خوشحال می شم ... نمی تونم بخندم ... جونشو ندارم ... چشمام داره سیاهی میره. ..من پیروز شدم ... اما شهاب ... داره با وحشت به دستم نگاه می کنه ... حالا تصویرشم داره ازجلوم محو میشه ... هنوزم من پیرزوم .............. ...

- یگانه جون ... یگانه ... دخترم ... عزیزم ... باز کن اون چشماتو مادر ... تو که منو جون به لب کردی .... تماس یه دست داغ ... کم کم سعی می کنم پلکامو تکون بدم ... انگار بهشون وزنه وصل کردن ... جون ندارم پلکامو باز کنم ... بازم صدا ... یه صدای آرامش بخش .....
-چه بلایی سرت اومده عزیزم؟! ... چرا چشماتو باز نمی کنی منو راحت کنی ... یگانه ... انگار داشت گریه می کرد ... صداش آشنا بود ... ولی هنوز تشخیص نداده بودم ... بازم سعی کردم ... باید چشمامو بازمی کردم ... سرم درد می کرد ... فکر می کردم اگه دورو برمو ببینم خوب می شم ... به زورم که شده لای پلکامو ازهم باز کردم ... یه نور سفید ... چشمامو زد .... پلکامو روهم فشار دادم ... بازش کردم ... دوباره محو ... محوه محو می بینم ... شاید فقط یه تصوریر کلی ... ازیه آدم یا یه خانم که کنارم نشسته ... چشمامو بازو بسته می کنم اما هنوز تاره .. .رو گونم یه چیزی رو حس کردم ... داغ بود ... انگار بوسیدم ... صداشو تازه تشخیص میدم ... تصویرشو دارم درست تر می بینم ... مامان شهاب ... شهاب ... شهاب ... اسمش که میاد تنم می لرزه ... همه چی تقصیر اونه ... اون روانیه ... اون معتاده ... اون عملیه ... اون منو به کشتن می ده .... اون یه آدم پسته ... یه آشغال ... یه ....
دارم گریه می کنم ... همه ی تصویرای چند ساعت قبل ... همه ی رفتارای شهاب جلومه ... لیلا خانم سرمو تو بغلش می گیره ... اونم اشک می ریزه ... هردوتامون ... دردمون یکیه ... .آروم آروم تو گوشم حرف می زنه ... صداش مثل همیشه آرومم میکنه:
-تو نه ... اشک نریز ... تو تو حیفی ... تو واسه شهاب ... حتی پرستاریشم حیفی ... نکن مادر ... با خودت اینجوری نکن یگانه ..این چه کاری بود کردی؟! چرا درداتو به خودم نمی گی؟ .. چرا از خونش نیومدی؟ اصلا فرار می کردی ... من اجبارت نکردم ... من غلط کردم یگانه ... غلط کردم ...
هق هق گریش تو گوشم می پیچه ... دستمو بالا میارم که دستشو بگیرم ... نگام می افته به مچ باند پیچی شدم ... من همون یگانه ام! ... همونی که صبح تا شب کارش خنده وشوخی بود. ... حتی فکرشم نمی کردم یه روز ... که یه روز خود کشی کنم و .... جون سالم به در ببرم ... فرار کردن ازدست یه روانی فقط همین راه رو داشت وگرنه ...
نمی خواستم بهش فکرکنم .... سرمو چرخوندم رو به لیلا خانم ... اشکاشو پاک کرد ونشست رو صندلی ... هنوزم دستش تو دستمه ...
-حلالم کن یگانه حلالم کن ...
نگاش کردم ... ولی اون هیچ تقصیری نداشت ... شهاب ... فقط اون ... شایدم من ... نمی دونم ... دلم می خواست حرف بزنم ... زبونم سنگین شده بود ... به زور دهنمو باز کردم .... خانم کیانی سرشو آورد نزدیک ..
-جونم عزیزم ..بگو چی می خوای ... آب میوه برات بیارم؟! ... کمپوت چی؟! ...
ولی من می خواستم حرف بزنم ... اما اون ... دره یخچالو باز کرد ... یه کپوت گیلاس ... دوست داشتم ... با در بازکن درشو باز می کنه ویه چنگال می ذاره توش ... بعدم میاد طرفم .... دستشو گذاشت زیر بغلم ... آروم کشیدم بالا ... بعدم کم کم کپوت رو بهم داد ... وقتی طعم شیرین وخنک کمپوت رو رو زبونم مزه مزه می کنم ... تازه حالم جا میا ... شاید فشارم افتاده بود ... همین جور که می ذاره دهنم حرفم می زنه:
-دیگه نمی خوام بری خونش ... اون به هیچیکی رحم نداره ... آخه یه دختر جوون چیکارت داشت که انقد اذیتش کردی که ...
اینارو از کجا می دونست؟! ...... شاید بچشو می شناسه ... شاید می دونه چه عزیز دردونه ای تربیت کرده ... چه یگانه ای بودم وچی شدم.

باید تلاش کنم باز این طبع شوخ رو برگردونم ... اون شهاب آشغال همه اعتماد بنفسمو تیکه تیکه کرد ... اصلا روحیم کو؟! ... ای الهی خودم کفنت کنم شهاب .... حس می کردم کمپوته خیلی اثر داشت هم مغزمو را ه انداخت هم زبونمو باز کرد ... روبه خانم کیانی گفتم:
-نمی خورم دیگه
با لبخند نگام کرد ...
-الهی من قربونت برم فکرکردم شوکه شدی خدایی نکرده نمی تونی حرف بزنی.
اگه پسرت بذاره ... بزنم به تخته یه زبون دارم صدو بیست متر ... چشم نزنم هیچیشم نمی شه.
اما گفتم:
-بادمجون بم آفت نداره ...
-این حرفا چیه می زنی عزیزم ... حالا حالت خوبه؟! درد نداری؟! دکترت گفت اگه سرگیجه داشتی به یکی از پرستارا بگم مسکن بزنه بهت ....
-نه لازم نیس خوبم ...
-خدارو شکر ...
-میشه بگین منو چه جوری آوردین اینجا؟!
سرشو انداخت پایین ... شاید به نوعی خجالت می کشید ... گفت:
-شهاب آوردتت ... ولی تا سپردتت بیمارستان خودش زده بیرون ... بعدشم زنگ زده به سهند ...
-سهند؟! اونو براچی خبر کرده؟! کجاس حالا؟!
-نمی دونم مادر ... به خدا سرازکاراش درنمیارم ... اصلا حاضر نیس با ما حرف بزنه ... حاضره هرکاری کنه ولی مارو نبینه ... زنگ زده به سهند قضیه تورو با آدرس بیمارستانو داده ... خدا خیر بده این پسرو اون منو خبر کرد ... الانم رفت گفت فردا باز میام ...
-یعنی من تافردا اینجام!
-گفتن تا فردا باید زیر نظر باشی .... شاید ظهرمرخصت کردن ...
یه نفس عمیق می کشم و نگامو می چرخونم ... دست گل خانم کیانی تو دیدمه ... دارم فکرمی کنم
چقدرکارم احمقانه بود .............

دو سه روزی از این کار احمقانه ام گذشت و من به درخواست لیلا جون برگشتم به خونه ی اون ها..خودم هم نمی خواستم برگردم اونجا..حداقل برای یه مدت..اما بعدش دوباره برمی گردم ..من باید کاری که شروع کردم تمومش کنم رو

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان