تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان راهیل
*****

(مهراد)
آلارم گوشیم زنگ زد. بدون اینکه چشمامو باز کنم سعی کردم خاموشش کنم اما دستم خورد به لیوان آب و افتاد شکست. از صدای شکستنش از جا پریدم. دستی توی موهای ژولیده پولیده ام کشیدم و روی تخت نشستم. دیشب تا ساعت 2 با ماندانا رفته بودم بام. پدرم دراومد. نفسمو بیرون دادم و از اون طرف تخت پامو زمین گذاشتم و لخ لخ کنان به سمت آشپزخونه رفتم. هرچی می گشتم جارو پیدا نمیکردم. یادمم نمیومد کجاست. بالاخره لای آت و آشغالا پیدا کردم. رفتم و شیشه ها رو جمع کردم. بعدشم برای اینکه سرحال بشم یه دوش گرفتم. از توی یخچال یه لیوان شیر برداشتم خوردم و بعدشم یه لقمه نون و پنیر گذاشتم دهنم. کتمو پوشیدم و پالتومو برداشتم. بدو بدو رفتم بیرون. موتورم گوشه ی پارکینگ بهم چشمک میزد. الان وقت موتورسواری نیست هزارتا کار دارم توی شرکت. سوار ماشینم شدم و راه افتادم. وقتی رسیدم مستقیم رفتم اتاق کنفرانس. اعصاب و روان آدمو خط خطی میکنن اینا. به بدبختی پلکامو باز نگه داشتم. هی چایی میخوردم تا خواب از سرم بپره. بالاخره به هر جون کندنی بود جلسه تموم شد.
سر راه خانوم نقیبی گفت: ببخشید آقای مهندس چندتا نامه دارین بیارم دفترتون؟
_ بله لطفا بیارینشون مطالعه کنم. لطفا به حسن آقا بگین یه قهوه برام بیارن
_ چشم قربان
وارد اتاقم شدم. سرمو روی میز گذاشتم. چنددقیقه بعد قهوه رو که خوردم یکم حالم بهتر شد. از پنجره تهران رو نگاه کردم. چقدر شلوغ و آلوده اس. ایمیلمو چک کردم. از طرف مهرسا برام ایمیل اومده بود. تابستون میخوان بیان ایران. بعد از 30سال میخوان برگردن ایران. مامان و بابا 30ساله رفتن انگلیس زندگی میکنن. درست از زمان جنگ که بابا به خاطر سربازی نرفتن قاچاقی فرار کرد دیگه نیومد ایران. الان که دیگه آبا از آسیاب افتاده دلش هوای وطن کرده. مهرسای بیچاره اینقدر ذوق داره. آخه تاحالا ایران رو ندیده. بهش قول دادم وقتی اومد ببرمش ایران گردی. عکس روی میزم رو نگاه کردم. پارسال توی لندن جلوی کاخ باکینگهام چهارتایی باهم گرفتیم. مهرسا همیشه میخندید. اون اینقدر شیطون و بلا بود که همه ی ماها رو مجبور میکرد بخندیم. تقریبا 8سال تفاوت سنی داریم اما خیلی باهم جوریم. وقتی من میرم انگلیس کلی با دوستام و دوستاش میریم کلوپ یا کافه ای جایی حسابی خوش می گذرونیم. البته من نمیزارم مهرسا لب به چیزای بد بزنه و مست کنه. با یاد کاراش خنده اومد روی لبام. خستگی از تنم رفت. 
چسبیدم به کارام. فرزاد زنگ زد. درحالی که خمیازه میکشیدم گفتم: سلام
پقی زد زیر خنده و گفت: تو که هنوز خوابالویی پسرجون... چقدر دیشب بهت گفتم اینقدر بی جنبه بازی درنیار؟
خندیدم و گفتم: بی جنبه بازی چیه بابا؟ فک کردی دیشب خیلی خوش گذشت؟
_ وا... مگه خوش نگذشت کلک؟
_ نه بابا این ماندانای افاده ای مگه میزاره به آدم خوش بگذره؟
غش غش خندید : برا چی؟ باز چیکار کرده دختره؟
_ هیچی بابا مجبورم کرد توی اون هوای سرد و یخ بندون ببرمش بام...
_ دروغ میگی... 
_ به جان تو... هیچی دیگه تا ساعت 2 بام بودیم و همش زر مفت میزد و عسیسم و عجقم و فلان و فلان... آخرشم به زور مجبورش کردم بره خونش وگرنه میخواست شب بیاد خونه من
_ عجب ماجرایی شد اینم...
_ همش تقصیر تو و اون شهریار عوضیه... شماها این دختره رو انداختین به جون من...
_ به ما چه خودت گفتی دنبال یه کیس جدید می گردی...
_ من گفتم اما این لوس مزخرف چی بود انداختین تو کاسه ی من؟
_ لوس چیه عجیجم؟ عاچقته...
_ خفه شو نکبت بزمجه... باید هرجور شده پَر اینو باز کنین...
_ چرا؟
با حالت ناراحت: بیشعورا این دختره ی پررو هرشب میخواد بیاد خونه ی من... نجاتم بدین... به شمام میشه گفت رفیق؟
_ باشه حالا زار نزن به مانلی میگم یه کاریش بکنه
_ مرده شور مانلی رو با این دوستای اعجوبش ببرن... این از ماندانا اونم از پانی...
_ خخخخخخ به دوس دختر من توهین نکن دیگه...
_ خفه شو نکبت... حالام اگه کار نداری بزار من به کارام برسم
_ چشم آق مهندس... میبینمت داداش
_ چشم کف پات داداشی... بای
فرزاد غش غش خندید و خداحافظی کرد.
قضیه از این قرار بود که یه ماهی میشد من با پانی دوست دختر قبلیم کات کرده بودم. حوصلم سر رفته بود به مانلی سپردم یه دوست دختر جدید برام جور کنه. اونم از همه جا رفت یه دونه از اون خوبا رو برام پیدا کرد. ماندانا از این دخترایی بود که دماغش عملی، گونه پروتز، لب پروتز و کلا همه جاش عملی بود دیگه! خونه زندگیم نداشت آس و پاس بود هرشب میخواست بیاد پیش من. حالا بماند که به چه بدبختی و فلاکتی دست به سرش میکردم. البته دو سه باری شب اومد پیشم موند که البته هر اتفاقیم بینمون افتاد خواست خودش بود به من ربطی نداشت. 
مهرسا اینقدر میخندید وقتی براش تعریف می کردم. خلاصه اینم کنه ای بود برای خودش. 
سرم توی کامپیوترم بود که دوباره گوشیم زنگ زدم. ای بابا عجب حلالزاده ایم هست...
با حال زار و نزار گوشی رو جواب دادم: الو؟
_ سلام جیگرم...
_ سلام عزیزم
_ خوبی مهرادم؟
عوق... مهرادم!!! حالم بد شد...
_ مرسی تو خوبی؟
_ نه بابا هنوز چند ساعت نشده دلم واست یه ذره شده گلم...
_ آخ قربون دلت برم...
_ خدا نکنه نفسم... امشب برنامت چیه؟ بیام پیشت تنها نباشی؟
ای وای دوباره شروع شد... ایندفعه چه بهونه ای بیارم؟
_ امشب... امشب...
_ خوبه مثل اینکه کار نداری... پس من ساعت 7اونجام...
دستمو روی سرم گذاشتم و گفتم: باشه ...
_ آخ جون پس من برم حسابی به خودم برسم که امشب حسابی کار داریم
_ عالیه... فقط لطفا اون لباس نارنجی فسفریه رو بپوش...
خب چیکار کنم؟ حالا که میخواد بیاد پس بزار یکم حال ببریم دیگه...
_ میدونستم خوشت میاد عزیز دلم... باشه... میبوسمت گلم... بای
_ منتظرت هستم... خداحافظ
قطع که کردم سرمو گذاشتم روی میز. دلم میخواست همون جا بشینم زار زار گریه کنم. شهریار وارد اتاق شد. حال منو که دید گفت: مهراد چی شدی؟
دلم میخواست خفش کنم. هم شهریارو هم فرزاد و مانلی رو...
با عصبانیت گفتم: از من می پرسی؟ 
یه تای ابروشو انداخت بالا و با تعجب گفت: پس از کی بپرسم؟ از خرزو خان؟؟؟؟
_ خدا لعنت کنه تو و فرزاد و مانلی رو...
_ وا چرا؟
_ امشب ماندانا میخواد بیاد پیشم بمونه...
شهریار که تازه قضیه رو فهمیده بود غش غش زد زیر خنده. منم عین میرغضب زل زدم بهش. وقتی خندیدنش تموم شد چشمکی حوالم کرد و گفت: مگه بده؟؟؟ امشب قراره حسابی حال کنی بعد سگ میشی؟
_ مرگ... گوساله...
_ خودتی... پس پاشو برو خونه استراحت کن که امشب خواب ماب تعطیل...
_ من بعدا به حساب شما دوتا می رسم... وایسین فقط...
بلند شدم و پالتو و کیفمو برداشتم. کنارش که رسیدم دستشو دور گردنم انداخت و باهم از اتاق خارج شدیم. وقتی میخواستم ازش خداحافظی کنم چشمک زد و کنار گوشم آروم گفت: نگران نباش داداش... اینقدر جوش نزن فعلا استفاده ببر... بعدا به حساب این یکیم عین پانی و بقیه میرسیم...
خندم گرفت. خندید و زد پشتم. منم زدم پشتش و خداحافظی کردیم.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان