تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان پارمیس من و تو رمان پارمیس من و تو

دوباره یک روز دیگه.دارم حاضر میشم برم دانشگاه.رشته تجربی میخونم البته به اجبار مامان و بابا.خیلی دلم میخواست هنر بخونم اما نذاشتن.میرم و یه آبی به صورتم میزنم تا خواب از سرم بپره.برمیگردم تو اتاقمو مانتو سیاهمو از تو کمد در میارم.کمربند طلاییشو از مانتو میکنمو میندازم رو تخت.از چیزای پر زرق و برق بدم میاد.شلوار تنگمو از تو کشو درمیارمو اونم میزارم کنار مانتو.مقنعم هم که مثل همیشه زیر تخته اونم میزارم کنار بقیه و میرم سراغ موهام.رنگ موهام قهوه ای و حالت داره.محکم بالا میبندمشون و لباسامو میپوشم.به ساعت نگاه میکنم.هنوز خیلی زوده برای رفتن.پس میرم تو آشپزخونه.همه خونه خوابن.یه لیوان شیر میریزم تو لیوانم و یه بیسکویت از تو کابینت برمیدارم و مشغول خوردن میشم .یه دستمال بر میدارم و دور لبم و باهاش ​​پاک میکنم.از خونه میرم بیرون.حتما الان بازم جلوی دره.پسر داییمو میگم.اسمش سهیله.با بی حوصلگی میرم و سوار ماشین جیغش میشم.اون موقع که کلاس اول راهنمایی بودم منو نشون کردن.نمیدونم چرا نمیتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم.همیشه باید هرچی مامان و بابا گفتن انجام بدم.اهههه خسته شدم دیگه.تو همین فکرا بودم که یهو صداش در میاد:

_سلام خانومم.حالت خوبه؟ امروز چطوری عزیزم؟

زل میزنم تو چشماش و یه چش غره شدید براش میرم.چقد رو داره! اه گند میزنه تو روز ادم.وقتی دید بهش بی اعتنایی کردم خفه شد و تا دانشگاه هیچی بهم نگفت.جلوی در دانشگاه نگه داشت و منتظر شد پیاده شم.نگاه سنگینشو رو تنم احساس میکردم.خدایی پسر خوبی بود.سارینا هم همیشه بهم میگفت که با عشق نگام میکنه.منم در جوابش میگفتم که همه پسرا یه جورن.از همشون متنفرم.رفتم تو کلاس.با هیشکی دوست نبودم.تازه دارم جای خالیه سارینا رو حس میکنم.اون بهترین دوستم بود.ولی مجبور شدن از اینجا برن.دلم براش خیلی تنگ شده.هییییییییییییییییییع! از اون موقعی که سارینا رفت تنهایی مهمون دلم شد و بعد صاب خونه.دیگه هیشکیو ندارم که باش دردودل کنم.استاد اومد. بعد 3 ساعت خسته نباشیدی گفت و رفت.جزوه هایی که نوشته بودم و توی دستم گرفتم و از کلاس رفتم بیرون.جلوی در حیاط دانشگاه بودم که یه نفر محکم بهم تنه زد.هم خودم افتادم هم جزوه هام پخش زمین شد.بعد یه صدای پسرونه گفت:

اوووف خانوم کوچولو اووف شدن.
بعد یه پسر دیگه گفت
_اجازه هست کمکتون کنم مادمازل
دستشو آورد جلوم.من خودم سریع از جام پاشدم و محکم پسررو هول دادم عقبو گفتم:
_مرض داری منو میندازی زمین عوضی؟
_نه فقط میخواستیم ببینیم پایه هستی یانه؟ امروز یه پارتیه توپ داریم.تو هم میای جیگر؟
میخواستم بزنم تو گوشش که یکی دیگه اومدو از پشت دستمو کشید تو دستشو گفت:
_عشقم اینا مزاحمت شدن بعد یه نگاه به فردی که بقلم وایستاده بود کردم.آخخخخ خوب موقع اومده بود.سهیل بود.با یه نازی گفتم:
_اره عشقم این پسرا اذیتم کردن!
بعد هم سهیل رفت جلو و گفت:
_شما ها چه غلطی کردین؟
هیکل سهیل عضله ای بود.به خاطر همین از اونا گنده تر بود.کم مونده بود خودشونو خیس کنن.سهیل که دید زبونشون بند اومده رفت و یقه پسره رو گرفت و یه کوچولو از رو زمین بلندش کردو گفت:
_ازاین به بعد مزاحم دختر مردم نمیشین فهمیدین؟
اونا هم سرشونو به علامت اره تکون دادن و سهیل پرتشون کرد عقب تر منم رفتم که جزوه هامو از رو زمین جمع کنم.سهیل اومد کمکم.جزوه هارو جمع کردیم رفتیم به طرف ماشین.یهویی دست سهیل دور کمرم حلقه شد.با تحکم و عصبانیت بهش گفتم:
_چیکار داری میکنی؟ دستتو بردار تا یه جیغ بنفش نکشیدم!
نچ انگار اصلا هیچ تاثیری نداشت.هی داشتم ورجه وورجه میکردم که از تو بغلش بیام بیرون.ولی حلقه دستاش هی دور کمرم تنگ تر میشد.دوباره بهش گفتم:
_تو رو جون هر کی که دوست داری ولم کن! آبروم رفت!
_آخه دختر تو کی میخوای بفهمی که مال منی؟

حرف دهنتو بفهم ها! حواست باشه! تا من بله رو نگو هیچی نمیشه! فهمیدی؟
حسابی رفته بود رو اعصابم.همیشه با این حرفش اعصابم و خورد میکنه! پسره میمون! رسیدیم به ماشین فوری رفتم و سوار ماشین شدم.اونم اومد و سوار شد.تا خونه هیچ حرفی نزدیم.منم با گوشیم ور میرفتم.توی لاین بودم.تو گروه داشتم با بچه ها میحرفیدم.پسرم بینشون بود ولی من هیچ توجهی نمیکردم! یهو یه پی ام برام اومد! هییییییییییییییع! این پسره سریشه بود! خدایی خوشگل بودا تو دانشگامون هم بود.خیلی بهم گیر میداد.ولی منم ازش بدم ! نمیومد.یهو دیدم سهیل ماشینو نگه داشت.فوری گوشیو قفل کردمو توی آستینم قایمش کردم.ولی خیلی ضایع شد مچ دستمو محکم گرفتو منو به طرف خودش کشید.گوشیم افتاد رو کف ماشین.گوشیو برداشت و گرفت جلوی صورتم گفت:
_قفلشو باز کن!
_نچ.نمیخوام!
_میگم باز کن تا اون روی سگ منو بالا نیاوردی!
_اهان.گرفتم.پس غیرتی شدی! ن م ی خ و ا م! ای بابا گیر نده دیگه! داشتم بازی میکردم! اصن به تو چه؟
این حرفم باعث میشد اعصبانی تر شه! یهو داد زد سرم که از جام پریدم.قبض رووووح شدم! چه خبرشه؟
_میگم قفلشو باز کن!
_باشه باشه.ولی داد نزن سرم و به کسی هم نگو!
_باز کن تا ...
گوشیو گرفتمو قفلشو باز کردم.الان نمیدونم قرار بود دقیقا چی بشه.ولی مطمین بودم که منو کتک نمیزنه.همینطور داشت قرمزو قرمز تر میشد.کم کم داشتم میترسیدم که گوشیو پرت کرد صندلی عقبو گاز و گرفت و رفت.از سرعتی که میرفت ترسی نداشتم چون خودم عاشق سرعت بودم.خیلی زود رسیدیم خونه.میخواستم از ماشین پیاده شم که دستمو گرفتو نزاشت پیاده شم.فوری گازو گرفتو بسرعت رفت.نمیدونم داشت کجا میرفت ولی معلوم بود خارج از شهره.دیگه داشتم میترسیدم.نکنه بلایی سرم بیاره. ! هیییییییییییییییییییع من میترسم خدایا کمکم کن خواهشا.به یه خونه متروکه رسیدیم.ماشینو جلوی در نگه داشت و بهم گفت:
_پیاده شو
_نمیخوام!

میگم پیاده شو
منم میگم نمیخوام
یهو دیدم از ماشین پیاده شدو در طرف منو باز کرد.با یه حرکت منو از ماشین کشید بیرون.داشتم جیغ و فریاد میکردم که ولم کنه ولی هیچ اثری نداشت.منو داشت دنبال خودش میکشوند اولین قطره اشکم ریخت اما فوری پاکش کردم.صدای نفساشودکوراسیونش قشنگ بود. ">میشنیدم.واقعا ترسیده بودم.منو برد تو اون خونه.چقدر دکوراسیونش قشنگ بود.
_ولم کن خودم میام!
_بیا حرفی هم نباشه!
_با من اونطوری حرف نزن که انگار اقابالاسرمی! تو هیشکیه من نیستی یه روزی بالاخره اینو میفهمی!
انگار که خیلی اعصبانی شده بود یهویی پرتم کرد رو مبل سفید قرمزی که تو سالن بود.واقعا ترسیده بودم.داشت بهم نزدیک میشد.اینقدر نزدیک شده بود که فاصلمون تبدیل به دو سانت شده بود.
_برو اونور لعنتی چیکار داری میکنی؟
_الان میفهمی مال کی هستی!
_اههه حوصله ندارم برو اونور به داداشم میگماا!
_نه اینکه داداش جونت اینجاس به خاطر همون
دیگه داشتم نا امید میشدم.چشامو بستمو شوری رو روی گونه هام احساس کردم.ولی یهویی با یه حرکت انگار منو از رو مبل بلند کرد و انداخت پایین بعد خودش روی مبل لم داد! با دست مشت شدم اشکای روی گونمو پاک کردم.داشتم مقنعم رو درست میکردم که گفت:
_حالا فهمیدی که من هر موقع بخوام میتونم تو رو مال خودم کنم؟
اعصابم حسابی داغون شده بود بدجور حرصم گرفته بود ولی بدون هیچ حرفی از اون خونه اومدم بیرون.همونطوری داشتم میرفتم که با خودم گفتم یه زنگی به مهدی داداشم بزنم.ولی دیدم لامصب کیفم تو ماشین اون میمونه! اه.یه جا منتظر تاکسی وایستادم که بعد یه ربع یه تاکسی اومد و سوار شدم.به در خونه رسیدم بهش گفتم یه لحظه وایسته تا برم پولشو بیارم.اما وقتی برگشتم دیدم سهیل داره با راننده حساب میکنه.ااومدم تو حیاط و درو محکم پشت سرم بستم.صدای زنگ بلند شد اما هیچ توجهی نکردم.داشتم از پله ها بالا میرفتم که در باز شدو صدای سهیل و شنیدم
_من از این آتاشغالا تو ما شینم نگه نمیدارم.بیا بگیرش!
منظورش با کیف من بود ؟؟ حسابی اعصابمو خورد کرد اما یه نیم نگاهی هم بهش نکردم
_نمیخوایش؟ 1 2 3
صدای افتاده شدن کیفم روی زمین رو شنیدم.یهویی عمه کتی جلوم ظاهر شد.گفت:
_چه خبره اینجا؟ این سرو صداها برا چیتونه؟

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام