تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان پارمیس من و تو-قسمت دوم رمان پارمیس من و تو-قسمت دوم

گفتم: هیچی عمه جون شما برو تو یه نفر اومده اینجا فک کرده کی هست.

_عمه جان اون کیف تو نیست رو زمینه؟

سهیل: با اجازه عمه من رفع زحمت میکنم.

بدو بدو خودمو به اتاقم رسوندم.فک کرده کیه که اونقدر بهم نزدیک میشه؟ زبون نفهم گاو میمون درختی! اههه اعصابمو داغون کرد.حولمو برمیدارم و از اتاقم خارج میشم.اب داغ دوشو باز میکنم. یه دفعه ای میرم زیر آب.هییییییییییییع سوختم.پس اینا چه جوری تو فیلما میرن زیر اب جوش؟ نمیسوزن عایا؟ بیخیال اب داغ شدمو یه دوش گرفتمو کمی هم آب بازی کردم از حموم اومدم بیرون.همین که وارد اتاقم شدم مامانو دیدم.

من: مامان برو بیرون میخوام لباس بپوشم

مامان: دختر امشب مهمون داریم حسابی باید به خودت برسی

_کیا هستن؟

_داییت اینا.بهونه بیاری میدونم با تو!

_اخه اونا میخوان بیان چیکار؟

_اینجوری نگو دختر امر خیره

_مامان دیگه شورشو در نیار من چند بار گفتم نع! نمیفهمین؟

_این چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟

_من تموم سعیمو میکنم با شما خوب باشم اما نمیدونم چرا همیشه تو زندگیم دخالت میکنین.اههه دیگه شورشو درآوردین!

داشتم مامانو از اتاق بیرون میکردم که یهو بابا رو دیدم.

بابا: چه خبره اینجا؟

مامان: هیچی دختر خانومت میگه نه بعدشم منو داشت از اتاق مینداخت بیرون!

بابا: لباساتو بپوش بیا تو سالن.

_آخه بابا!

_حرف نباشه!

درو بستمو با گریه لباسامو پوشیدم.اشکامو پاک کردمو از اتاق اومدم بیرون.تو پله ها فهمیدم شلوارمو برعکس پوشیدم! مگه اینا واسه آدم حواس میزارن.بیخیال شدمو رفتم رو مبل تک نفری نشستم.

_پریسا دخترم.چرا کارو سخت میکنی؟ اونا امشب دارن میان برای خواستگاری.تو هم باید بگی بله! وگرنه ...

وگرنه چی کتکم میزنه؟
اگه قبول نکنی اره!
من تا داداشم نیاد هیچ جوابی نمیدم!
_خودت خوب میدونی که مهدی دیگه ایران نمیاد.
_خب ... خب ...
_میگی اره! فهمیدی؟
_نه نمیگم.شما دیگه نمیتونین به من زور بگین! نه نه نععع!
_یهو بابا پاشد اومد سمتم دوتا بازومو گرفتو محکم تکونم داد.چشامو از ترس روی هم فشار میدادم.
_میگی اره وگرنه باید هر چی رو که داری فراموش کنی! سوسن بیا دخترتو حاضر کن تا نیم ساعت دیگه میان!
بابا با یه حرکت منو پرت کرد اونطرف تر.آخه خدا این انصافه؟ بدو بدو رفتم تو اتاقم.چشمم ترسیده بود و جرات انجام هیچ کاریو نداشتم.ساکت نشستم روی صندلی جلوی اینه مامان با کیف لوازم ارایشش اومد تو اتاقو درو بست.ربروم موند و شروع کرد به ارایشم.شانس اوردم عروسیم نبود! هییییع یعنی من با اون! نه حتی فکر کردن بهشم مو های تنمو سیخ میکنه.خدایا ازت خواهش میکنم این کارو دیگه باهام نکن! ارایشم تموم شد اون رژ قرمزی که برام زده بود حسابی تو صورتم خودنمایی میکرد.موهامم فر درشت کرد و باز روی شونه هام رهاشون کرد.از اتاق رفت بیرون.اما خیلی زود با یه لباس جییغ قرمز برگشت یه پیراهن آستین حلقه ای قرمز رنگ بود که یقش خیلی باز بود.بلندیش که چه عرض کنم کوتاهیش تا روی باسنم بود.باهاش ​​یه ساپورت مشکی پوشیدم که حسابی انداممو به نمایش میذاشت.اخه اینم لباسه! تو این یه ساعت هیچ حرفی نزده بودم و گلوم خشک شده بود رفتم و لیوانمو برداشتم یه لیوان آب یخ ریختم همین که خواستم بخورمش یهو مامان گفت :
_نه نه نه نه! اونطوری نخور رژت پاک میشه! صبر کن برات نی بیارم.
_رژم تحفس مگه؟ ها؟

همین که خواستم آب بخورم صدای زنگ اومد.
اههههههههه آب خوردنم به ما نیومده.
با فکر کردن به اینکه دایی اینا دارن برای چی میان لرزه به تنم افتاد.با همون دستای لرزون درو باز کردم و رفتم تو آشپزخونه تموم سعیمو میکردم گریه نکنم.به زور بغضمو غورت دادم.صداشون اومد بابا اومد و محکم دستمو گرفت و گفت:
_حرف اضافی نمیزنی تو با اون خوشبخت میشی.حالا هم برو استقبالشون.
بعد از اشپز خونه پرتم کرد بیرون.
زندایی: بههههه دختر خوشگلم.حالت خوبه خانومی؟
_بله زندایی مرسی شما خوبین؟
_منم خوبم دخترم.خداروشکر
دایی: سلام خوبی پریسا جان؟
_ممنون دایی شما خوبین؟
_الحمدالله خداروشکر
سهیل: سلام
_علیک
_خوبی؟
_به خوبی شما بدم!
سریع ازش دور شدم.رفتم تو اشپزخونه تا چایی بریزم.عمه کتی هک داشت میوه و شیرینی هارو میبرد.در حین چایی ریختن داشتم با خودم فکر میکردم.پسره پرو مثلا اومده خواستگاری نه گلی نه شیرینی.اینم شد خواستگار؟ حالا امشب اومده فک میکنه به همین راحتی ها میتونه بله رو بگیره.هه. آخرین چایی رو هم ریختمو سینی بدست رفتم تو سالن.همینکه وارد شدم به افرادی که روی مبلا نشسته بودن نگاه کردم.خب مامان و بابا که روی دو تا مبل یک نفره نشستن.دایی و زندایی هم روی مبل سه نفره نشستن.سهیلم .. . اه یعنی از عمد کاری کردن منو پیش اون بنشونن.اول به دایی بعد به زندایی بعد بابا بعدشم مامان اخرسرم به سهیل تعارف کردم که ممنون ارومی زیر لب گفت و چایی رو با یه نلبکی برداشت.چایی خودمو روی میز گذاشتمو سینیه خالی رو داشتم میبردم که زندایی گفت:
_بیا بشین دخترم یه کم روی خوشگلتو ببینیم.
چشمی زیر لب گفتمو گوشه مبل نشستم.چاییمو برداشتمو تلخ و داغ داشتم به زور غورتش میدادم.دایی شروع کرد:
_خب رسول جان میدونی که ما واسه ی امر خیر مزاحم شدیم.میخوام بدون مقدمه چینی برم سر اصل مطلب ما میخوایم که پسر ما یعنی سهیل رو به قلامی قبول کنی.
_والا من که حرفی ندارم پریسا نظر تو چیه؟
_شما خودتون که نظر منو میدونین.من هنوز بچم و میخوام که به درسم ادامه بدم.بعدشم من گفته بودم که ...
تا به اینجا رسیدم بابا گفت:
_حالا شما دوتا برین تو اتاق با هم دیگه حرفاتونو بزنین.
-حرف؟ مگه حرفی هم برای گفتن گذاشتین؟ شما که همه حرفارو زدین برای چی نظر منم میپرسین؟
_پریسا نشنیدی چی گفتم؟
_اهان بله بله شنیدم الان میریم تو اتاق حرف میزنیم اخه من نمیخوام کبود شم!
بعدشم فوری از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاقم.توی دلم اشوب بود میدونستم با این حرفا قبرمو با دستای خودم کندم.صدای قدمای سهیو پشت سرم میشنیدم.مونده بودم به این چی بگم.تو یه حرکت برگشتم سمتش که موهام مثل شلاق خوردن تو صورتش .یه نفس محکم گرفتو گفت:
_به به چه بوی خوبی میده موهای ابریشمیت خانوم!

تو چی میخوای افتادی دنبالم؟
خب اومدم بریم تو اتاق معاشرت کنیم با هم دیگه! اعصاب نداری تواما!
ایش کوچولویی گفتم و به راهم ادامه دادم.به اتاقم رسیدم و روی تخت نشستم دقیقا روبروی آینم.داشتم به خودم نگاه میکردم که اومد و جلوی دیدمو گرفت.اعصابم خورد بودو میخواستم سر اون خالی کنم.گفتم:
_جای دیگه نبود بشینی؟
_آخه خواستم روبروت بشینم.
_خب بگو حرفاتو!
_حرفای من سوالین
_خب بپرس
_دوست داری مردی که در آینده باهاش ​​ازدواج میکنی چه جوری باشه؟
_من اصلا نمیخوام در آینده با مردی ازدواج کنم.ولی اگه کردم میخوام که خوش هیکل باشه.صداش دورگه باشه.موهاشم مثل موهای تو باشه.
_خب حالا من بگم؟
_به من ربطی نداره.ولی باشه بگو
_خب دوست دارم همسر ایندم اندامی ظریف داشته باشه.موهایی بلند و صورتی زیبا.
سرمو انداختم پایینو به فرش اتاقم خیره شدم که گفت:
_مهریتو نمیگی؟
_امممم 2015 تا سکه 0.1374 تا گل سرخ و سفر دور دنیا! البته نه همه جاشا.جاهای قشنگ و باکلاسش.اهان یه چیز دیگه هم هست!
_چی؟
_اینکه به مدت 15 دقیقه زیر اب بمونی!
_اونطوری میمیرم که!
_مهریه من اینه میخوای خب منو نگیر!
_تو هنوز نفهمیدی چقد دوست دارم انگار
دوباره سرمو انداختم پایین.پاشدم که برم یهو دستمو گرفتو اسمم و صدا زد:
_پریسا ...
_هوم؟
_یعنی واقعا بابات تو رو کتک میزنه؟
_خیلی عجیبه نه؟ ولی اره.اگه بگم نه!
سکوت کرد منم از اتاق خارج شدم.رفتم روی مبل نشستم.دایی پرسید:
_چی شد دخترم؟
سهیل: هیچی حرف زدیم بابا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام