تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پرستار من-قسمت چهارم پرستار من-قسمت چهارم

از خواب بیدار شدم..عرق روی پیشونیم رو با پوست دست پاک کردم..از سرما توی خودم خزیدم..هوا تاریک بود ...
از جا بلند شدم و خواستم درو باز کنم که سرم گیج رفت..ضعف کرده بودم ... یه دفعه در باز شد و لیلا جون اومد داخل:
-بیدار شدی عزیزم؟
اومد نزدیکم ...
-چی شده؟ حال خوبه یگانه؟
گفتم:
-گرسنمه ...
البته بیشتر شبیه زمزمه بود..سریع رفت بیرون و بعد از پنج دقیقه با یه سینی اومد داخل ... وای قرمه سبزی..جونم..دارم گرسنگی می میرم ...
غذا رو توی پنج دقیقه تموم کردم ... اینقدر تند تند خوردم که داشتم خفه می شدم ... سیر سیر بودم ... به طوری که اگه حتی به غذا نگاه می کردم حالم به هم می خورد ... از توی کمد پتو گلبافتمو برداشتم و رو به لیلا جون گفتم:
-من بخوابم..خسته ام ..
-هنوز خسته ای؟ نکنه مریض شدی؟ پنج ساعت خواب بودی ..
-نه مریض نیستم..دیشب اصلا نخوابیدم ..
-باشه استراحت کن عزیزم..شب بخیر ..
همون موقع آقای کیانی اومد و گفت:
-چیزی شده؟ یگانه اتفاقی افتاده؟
گفتم:
-نه چیزی نیست نگران نباشید ...
سه ساعت فک زدم تا راضی شدن و رفتن بیرون..چراغ خوابمو روشن کردم و یلدا رو برداشتم تا بخونم ... بعد از حدود دو ساعت خمیازه ای کشیدم ... خودمم متعجب بودم که چقدر کمبود خواب دارم ...
شونه ای بالا انداختم و چراغو بستم ..
و دوباره خواب ....
آخیش..امروز کلاس نداشتم ... با خیال راحت بعد از خودن یه صبحونه ی کامل پشت میز مطالعه ام نشستم و اون مقاله رو با دقت خوندم..من اگه همین قدر دقت توی درس خوندن به خرج میدادم حالا انیشتن بودم..والا ..
زیر قسمتای مهمش خط می کشیدم ... فهمیدم که من هیچی از رفتار با یه معتاد نمی دونم..با خوندن این تحقیق شاید بتونم یه سری چیزا رو یاد بگیرم..و بتونم نقشمو جلو ببرم ...
موبایلم زنگ خورد ... بدون نگاه کردن به اسم کسی که زنگ زده گوشیو روی گوشم گذاشتم..شهاب بود:
-سلام..بله؟
-سلام ... میگم این ماکارونی ها رو کجا گذاشتی..هر چی می گردم نیس ...
خندیدم..ضایع بود بهانه ای بیش نبود..چون ماکارونی ها جای همیشگیشون بودن ..
-توی کابینت تکی ...
و بعدش با شیطنت اضافه کردم:
-مثل همیشه ...
-آهان پیداشون کردم ..
آروم با خنده گفتم:
-هه..این می خواد ماکارونی درست کنه ..
اما اون شنید و گفت:
-من نمی خوام درست کنم..پرستار جدیدم قراره برام درست کنه ...
وای ... نه..پرستار جدید ..
اما بدون هیچ احساسی گفتم:
-به من مربوط نیس خدافظ ...
بعد هم گوشیو قطع کردم..اینطور که نقشم خراب میشه ...
ای شهاب بمیری ...
زبونمو گاز گرفتم و به خودم گفتم:
-خب اونطوری هم نقشم خراب میشه ...
و شروع کردم به فکر کردم و چاره اندیشی که البته نصفش فحش به خودم بود
چه کنم که نمی تونم مثه آدم فکر کنم ... **** ****************** **********************************
**********************************************
-یگانه ..یگانه جون هنوز خوابی؟! ای بابا اینا کلا با خواب مشکل دارنا .... بلند شدم رفتم طرف در وبازش کردم ... -سلام ..نه بیدار شده بودم -سلام عزیزم ... فک کردم شاید کلاس داشته باشی بیدارت کنم یه وقت دیرت نشه -نه امروز کلاس نداشتم ... -خب پس یعنی امروز کاری نداری؟! ... -نه ... چطور مگه؟! -همین جوری پرسیدم ... بیرونم نمی خوای بری؟ جاااااااااااااااااااااااا ن. نکنه باز فیلش یادهندستون کرده. اون گل پسرش چی؟ رفته برا من پرستار استخدام کرده؟ !!! بسه یگانه ازبس به این پرستار جدیده فکر کردی مخت داره ارور می ده دیگه ... آخه من چی بگم به این مادر وپسر .... !!! دیدم مامانه بدجور نگرانه برگشت منه، منم گفتم: -می دونستین شهاب پرستار جدید استخدام کرده. چشماش دوتا گردو تپل شد و یهو ازحدقه دراومد افتاد جلوم !!!! هه هه هه یگانه توصیف نکن تور وخدا. بیچاره دهنشم سه متر باز مونده بود ... یه اهمی کردم تا به خودش بیاد..بامن من گفت: -ی ... یعنی چی پرستار جدید استخدام کرده. ولی ... آخه اونکه نمی خواست ترک کنه ... اونکه ... اونکه توروهم به زور قبول کرد ... حالا ... -می دونین چیه ... اون خدای لجبازیه ... الانم با من لج کرده .. .داره همه رو حرص می ده به خدا مغزم دیگه قد نمی ده ... قرار بود براش قرص تقویت بخرما !!!! مگه ای شهاب واسه آدم حواس میذاره؟! لیلا خانم همونجا رو زمین نشست ... ترسیدم تند رفتم طرفش: -لیلا جون چیزیت شد. حالت خوبه؟! -آره دخترم ... خوبم ... سرم گیج رفت بعدم درحالی که دستشو رو گیج گاهش فشار میداد گفت: -یگانه -جونم -برگرد پیشش -بله؟! -اون ازرو لجبازی جونشو هم وسط می ذاره -ولی وقتی پرستار داشته باشه ... نذاشت حرفمو ادامه بدم ... خوبه خودم ازخدام بود برگردما. ... گفت: -چه معلوم دروغ نگفته باشه ... برو یه سرو گوش آب بده ببین چه خبره ... اگه پرستاره ازاین فاحشه ها باشه چی؟! به خدا ازاینا دور وبرش زیادن ..میان بدبختش می کنن ولی ترکش نمی دن ... می ترسم گول بخوره ... می ترشم تو نعشگی وخماری مال واموالشو بزنن ... می ترسم یگانه وضع می ترسم ازاینی که هس بدتر شه .. .. تو دلم پوزخند زدم: اگه شهاب همه رو گول بزنه وگرنه اونی که من شناختم تو نعشگی وخماریشم تیز می زنه. لیلا خانم اشک می ریخت ... دستشو گرفتم وبردمش پایین ... نشوندمش رو مبل وگفتم:
-خدا بزرگه لیلا جون ... بالاخره توهم مشکلت حل میشه غصه نخور با این جوش زدنا چیزی حل نمیشه به طرف آشپزخونه می رفتم تا یه کم آویشن دم کنم ... هم برا اعصابش خوب بود هم هر دردی دیگه ... قبلنا همش خودش برام می ریخت توچای ... من با این که دوس نداشتم مجبوری می خوردم ولی حالا چون خودش حال خوبی نداشت به خصوص اینکه خیلی ام آویشن دوست داشت رفتم که براش دم کنم ... صداشو ازتو سالن شنیدم: -تا این مشکل حل شه تا بیاد این پسره آدم شه من صدتا کفن پوسوندم سرمو از روی اپن آوردم بیرون: -ا ... نگو توروخدا ... تو هنوز یه پا خانمی برا خودت حیف نیس این حرفا رو می زنی؟! فقط یه کم صبر می خواد ... -نمی دونم ... نمی دونم والله سرمو تا ته تو کابینتا فرو کرده بودم ودنبال آویشن می گشتم: -لیلا جون این آویشنا کجاس؟ قبلا تو کشو دومی می ذاشتی ... -آویشن می خوای چیکار؟! می خوام دود کنم.الله اکبر خب آویشنو جز خوردن مگه برا چیز دیگه ای هم می خوان ...! -می خوام برات دم کنم حالت بهتر شه -گفتم ازتو بعیده بخوای آویشن بخوری ... دستت درد نکنه گذاشتم تو کابینت کنار یخچال رفتم درکابینت رو بازکردم ... همیشه تو یه قوطی شیشه ای می ذاشتش ... کلمو با نصف تنم تو کابینت فرو کرده بودم ... وقتی ام پیداش کردم ازخوشحالی اومدم بپرم بیرون که گرومپ ...... کلم خورد به سقف کابینتا ... -آییییییییییییییییییی ..... رو کلم دست می کشیدم که صدا لیلا خانمو شنیدم: - چی شد؟ -هیچی ... الان میام یه نگاه به در کابینته کردمو به پام یه لگد زدم بهش ... دره چند بار بسته وباز شد ... یه دونه قوطی ام افتاد رو زمین ... ای تیکه تیکه شی دوگانه ... همیشهدست وپا چلفت خداییی هستی !!! ... دیگه صدای لیلا خانم در اومده بود ... دیدم اوضاع خرابه زودی قوطی رو برداشتم گذاشتم سر جاش ... درکابینتو بستم و راست ایستادم ... یه کاغذم رو زمین بود ... کوچولو بود بدون اینکه نگاش کنم برداشتمش وتو دستم گرفتم ... خدارو شکر لیلا خانم اومد ولی اوضاع درست بود ... گفتم لااقل نگه همون بهتر که این دختره رو بفرستم بغل همون پسر شیره ایم. -یگانه -بعله -خوبی؟! -بعله چطور؟ -چرا انقد سروصدا راه انداخته بودی؟! -ببخشید پیداش نمی کردم ... -بیا تا بهت بدم -اینا هاش برداشتمش لیلا خانم سرشو تکون داد وخندید ... بعدم رفت بیرون پای تی وی نشست تا من براش دم کنم ... وقتی خیالم از بابت لیلا خانم راحت شد. ..گفتم کاغذ تو دستمو بذارم سرجاش ... کف دستم عرق کرده بود ... یه کمم مچاله شده بود ... تا نگاه کردم ......... وووووووووووووییییییییی اینجا رو .... جیگرتو ... گوگولی چه نازه ... این کیه؟ ... یه عکس سه در چهار بچه دوسه ساله ... یه پسر تو پولو چشم درشت ومو مشکی ... انقده خوشکل بود که آدم هوس می کرد درسته قورتش بده .... دزدکی تو سالن رو دید زدم ... لیلا خانم حواسش به تی وی بود ... پشت عکس رو نگاه کردم ... نه تاریخ نه اسم نه هیچی ... یعنی کی بوده؟! .... یگااااااااااااااااااااا ااااانه ........... خودتو به نفهمی نزن می دونم الان تو فکرت کیه ... آخه شهاب ... وااااااااای این گوگولی کجا اون عملی کجا؟ ..... ...
حالا هرکی باشه اگه عکسه رو می خواستن تو کابینت نمی ذاشتن ... اونم زیر قوطیا .... !!!! عکس رو گذاشتم یه جای امن ... یعنی دزدیدمش ... فکر نمی کنم کسی بفهمه یعنی براشون مهم بود اونجا نمی ذاشتن منم دیدم نی نی خوستله برداستم بذالم تو کیف پولم !!!!

یه خورده آویشن ریختم تو قوری ... شیر آب رو باز کردم تو قوری ... بعدم رو گاز گذاشتمو فندکشو زدم ...
لیوان آویشن رو گذاشتم جلو لیلا خانم وپریدم بالا ... صداشو ازپایین شنیدم ... از رو حفاظ پله ها خم شدم پایین: -جونم لیلا جون -ا ا ... نکن الان می افتی -شما حرفتو بزن سرشو تکون داد .. .گفت: -گفتم چرا خودت نمیای بخوری ... -اییییییییییییییی من که نمی خوام ... ولی الان دودقه اتاقم کار دارم میام ... -باشه رفتم تو اتاق ودرو بستم کیف پولیمو برداشتم وعکس تپولو رو گذاشتم توش ... یه نگاه دیگه بهش کردم و ریز خندیدم ... فکر کن اون شهاب عملی این بوده ... نه بابا اون انقد خوشکله؟! ... نیست؟! نه یگانه نیست؟! ... خب خوشکل نه ... همون جذاب دیگه گفته بودما ... یه ذره ... آخر آخرش شیره ایه !!!!!!!!!!!! بی خیال فکرام شدم وکیف پولمو تو کیفم پرت کردم .رفتم پایین وکنار دست لیلا خانم نشستم ...:
-سرت خوب نشد! لیوانش دستش بود ..یه قلوپ از آویشنه رو که دیگه تهش بود رو خورد وگفت: -خوب خوبم -خب خدارو شکر سکوت ........................ ..... احساس می کردم می خواد حرف بزنه ... همون تمنای قبلی ... یعنی همون درخواست قبلی .... ولی نمی خواستم بهش کمک کنم که حرف بزنه ... من نباید کمک می کردم ... چوناونجوری باید برمی گشتم خونه شهاب؟! مگه دوست نداشتی برگردی. ولی الان پرستار داره .... برم خونش بگم چی؟! اومدم پرستار جدیدتو ببینم؟! یا اومدم ببینم من خوشکل ترم یا اون پرستاره ؟؟؟ ... به جهنم که اومد دم دانشگاه ... اصلا کی میگه برا من اومده بود .... اگه برا من بود که فک مبارکشو یه تکون میداد که صدام کنه .. .اصلا به جهنم که رشتمون یکیه وپرترشو خوشکل کشیدم ... نخیر یگانه خانوم اونم ظر فیتشو داشت ... صورت به اون مردونه ای ... خفه شو لطفا ... به جهنم ... به جهنم که به خاطرش رگ دست بدبختم خش برداشت ... اصلا به جهنم که هنوزم دلم می خواد برگردم ... بره بمیره به من چه؟ انقد بکشه دود کنه هوا تا جونش دراد ... به جهنم که بهم زنگ زد ... الکی ... فقط بهونه ای ... به جهنم که می خواست پرستار جدیدشو به رخم بکشه ... جهنم ... آره به جهنم ... من کمک نمی کنم ... من به لیلا خانم کمک نمی کنم حرف بزنه ... جهنم به غلط کردن افتاد ازبس اسمشو گفتم ... حیف جهنم.
-چرا ساکتی؟ واااااااااااااااااای نه ... می خواستم همینو ... فقط این جمله رو نشنوم ... حالا اگه بخواد برگردم ... ولی اون یه بار با گریه ازم خواسته ... درسته پیچوندمش ولی ایندفعه ... خدایا به خیر بگذرون .. . -نمی دونم همین جوری ... -حرف بزن ... برام تعریف کن -چیو. -هرچی دلت می خواد یعنی نمی خوای از شهاب گلت بگم. ... اینو هستما. هوووم! نه ؟؟؟ -من ... نمی دونم شما بگین من که نمی دونم چی تعریف کنم ... -از کارت راضی بودی؟! -اگه نبودم قبول نمی کردم -ازشهاب چی؟! -.......... سرمو انداختم پایین ... پوست لبمو با دندونام با حرص می کندم ... اینم سواله آخه ... پسره جون کنم کرد تازه تا مزر خودکشی هم رفتیم ... اگه رگمو خش دار نمی کردم اون روز تو آشپز خونه چه غلطی میکرد؟! ... تنم مور مور شد .... لعنتی بااون همه ... آره بااون همه کاراش با اون داد وبیداد کردناش بازم فکر کن ..فکر کن برا چی پرستار جدیدگرفته ... آره یگانه با اون همه اذیتاش بازم بشین فکر کن ... انقد فکر کن که مغزت ارور بده !!! ... -نمی خوای برگردی آره. -........ -می دونم ... درکت می کنم ولی منو کی درک کنه؟! چی جواب می دادم آخه ... اگه باز برگردم که ... ولی اون پرستار داره ... نداره ؟؟؟ ... گفتم: -برم بگم چی؟ یهو سرشو صد وهشتاد درجه چرخوند .... انگار براش آدرنالین تزریق کردن ... همچین خوشحال می زد ... آرامشم که اگه من برمی گشتم تاثیره آدرنالینو می ذاشت روش ... گفت: -برو بگو بابات تهدید کرده اگه جز منکسی دیگه پرستارت باشه سهم شرک ..... میون حرفش پریدم وزود گفتم: -ولی اون بچه نیس که با یه حقه دوبار سرشو شیره بمالیم ... این چند وقته خوب شناختمش خیلی تیزه همه چی رو زود می گیره ... - خب .... خب ... می تونیم یه فکر دیگه کنیم ... -چی؟!-نمی دونم ... مثلا به بهونه یه وسیله که جا گذاشتی بروخونش سرو گوش آب بده -شما همه وسایل منو آوردین ... ببخشیدا ولی خر که نیس می فهمه ... نفسشو فوت کرد وسرشو تکون داد ... بیچاره انگار مغزش هنگ کرده بود ... درکش می کردم ... فکر کن یه پسر خوشکل ... دوگانه جان جذاب بابا جذاب چند بار بگم ... آها یه پسر جذاب جوون داشته باشی بعد تازههههههههههه .... تحصیلات بالا ... خونه وزندگی وکار وهمه رو هم داشته باشه بعد یهویی بزنه تو فاز فضا نوردی و دود ودم، چی کار می کنی؟ .... واااااااااای خدا نکنه من همچین پسری داشته باشم ... بمیرم چی می کشه این خانم کیانی ...! ... به جای این که الان فکر وذکرش زن گرفتن وخوش بختی شهاب باشه افتاده دنبال این و اون که کمک کنن پسرش یه وقت از مصرف زیاد نزنه بمیره..یا آبروی ریخته شدش بیشتر از این بره ... یا شایدم عاشق پسرشه. ...... آخی .......... دستمو دور شونش حلقه کردم و نزدیک گوشش گفتم:
-دیگه گریه نکنیا الان زنگ می زدنم به دوستش ببینم باید چیکار کنم ... برمی گردم مطمئن باش ... نگام کرد ... چشماش تر بود ... به نم اشک کوچولو ... با آرامش پلکاشو باز وبسته کرد وقطره اشکش چکید پایین ... دست بردم و اشکشو از رو گونش برداشتم ... لبخند زد ... منم جواب لبخندشو دادم ورفتم بالا ... گوشیمو برداشتمو شماره سهند رو گرفتم .....

-بله؟
-سلام آقا سهند ... یگانه ام ..
-سلام ... خوبید یگانه خانم؟
-ممنونم ..
-برای حساب کتاب رفتید؟
-بله..اما راستش ..
نمی دونستم چطور بگم..چی بگم ... ای بابا من چیکار کنم ..
-چیزی شده؟
-نه ... راستش به اصرار خانم کیانی و البته تمایل خودم به خوب شدن شهاب می خوام دوباره برای کار برم..اما نمی دونم چطوری باید این کارو بکنم..شما باهاش ​​حرف می زنید؟
خندید و گفت:
-خب چرا از اول قبول نکردید؟ آهان می خواستید کلاس بزارید
زبون درازی کردم و خواستم بگم به تو چه مربوط که به خودم تشر زدم یگان کارت گیرشه ..
صداش اومد:
-ببینم چکار می تونم بکنم..بهش زنگ میزنم ..
تند گفتم:
-چی می خواید بگید؟
-نترسین..نمیگم یگانه خانم گفت..یه جوری می گم که متوجه نشه شما خواستید..نمیدونم..بهتون خبر میدم
-مرسی..خدافظ
-خدافظ
تلفنو قطع کردم ...
اه استرس دارم..یکی دو ساعتی از زنگی که به سهند زدم میگذره اما هنوز جوابشو بهم نداد ... خدا من چه کار کنم؟ نکنه بره ابرومو ببره شهاب فکر کنه عاشق چشم و ابروی کجش شدم؟
حالا چشم و ابروش هم زیاد کج نبودا ... من زیادی فکرم کج بود ...
با صدای گوشیم یه متر از جا پریدم..اس ام اس بود ... اه حتما این ایرانسل بی شعوره حتما .... یارو اینقدر بی کاره هی بهم اس میده با شارژ یه میلیون تومن صدتومن برنده میشی..یکی نیس بگه خب وقتی من یه میلیون شارژ کنم صد تومن کجای کار به دردم می خوره ...
بی خیال خوندنش شدم و رفتم توی اتاقم..حالا که بیکارم بزار یه دستی به این بدبخت بکشم ...
روی میز مطالعم دقیقا سه متر خاک نشسته بود..همینطور روی آینه م..نمی دونم توش چی می دیدم..شیشه پاک کن رو برداشتم و به جونش افتادم..بعد از چند دقیقه جون کندن تمیز تمیز شد ... بعد هم همه ی کتابام رو توی قفسه گذاشتم و قلم مو و رنگ و وسایلم هم توی کمد دیواری گذاشتم ..... رو تختی و ملافه رو درآوردم تا بزارم توی لباس شویی ... و یه روتختی دیگه روی تخت پهن کردم .... بعدش هم رفتم یه دوش تپل گرفتم و یه شلواز آدیداس مشکی با تی شرت سفید پوشیدم..موهامو هم طبق عادت با حوله بستم و روی تخت دراز کشیدم ... آخیشششششش..چه اتاقم تمیز شده بود ..
دیدم گوشیم داره زنگ می خوره..از روی میز کنار تخت برش داشتم..اوه سهند بود، اصلا یادم رفته بود
-سلام ..
-سلام خانم..معلوم هست کجایین؟ بهتون اس ام اس دادم که ساعت شش اونجا باشید ...
به ساعت نگاه کردم..شش و چهل و پنج دقیقه..اوه
-ببخشید من اون اس ام اس رو نخوندم..یعنی فکر کردم ایرانسله ..
-آهان بله ... من که گفتم منتظر باشید تا بهتون خبر بدم ...
-معذرت می خوام
-معذرت خواهیتون بدرد نمی خوره ... فقط زود بیاین تا شهاب دوباره نزده به سرش ... خدافظ
تلفنو قطع کرد ... اوی ..چه بی ادب..مردم یه ذره نزاکت ندارنا..والا ...

همین طور که مانتو مشکیمو می پوشیدم گوشیمم دستم بود ورفتم تو پیامام ... بعدم تو جعبه دریافت ... به حساب پیامه ازایرانسل بود ... پیامشو باز کردم نوشته بود:
- سلام ... یگانه خانوم من با شهاب صحبت کردم ... شایدم مخشو زدم نمی دونم اما یه جورایی به حرف اومده که اگه شما برگشتین قبول کنه ... البته گفت تحملتون می کنم.زود بیایین تا رئش عوض نشده .... گوشیمو پرت کردم تو تختم ... بی شعور ... هم خودت هم دوستت ... گفته تحملش می کنم ... مگه من نوکرشم. ... شیطونه میگه نرو بذار ..... دوتاشون بسوزه ها.جا خالی رو خودتون پرکنین. شال چروکمو انداختم رو سرم ... رنگش سفید وصورتی بود وبا مانتو مشکی تنگم تضاد جالبی داشت ... یه مختصر آرایش کردم ورفتم بیرون ... به لیلا خانمم همه چی رو توضیح دادم گفتم بذار یه کم دلش خوش باشه که بچش خوب میشه ... منی که خدای اعتماد بنفس بودم دارم دربرابر این شیره ای کم میارم ... زبونش آدمو سوراخ سوراخ می کنه ... "تحملش می کنم" ... ای خودم آمپول هوا بهت تزریق کنم یه گله آدم از دستت راحت شن .
تا سرخیابون راه رفتم ... لفتش می دادم تا حرص دوتاشونو درارم به جهنم که عصبانی میشن اصلا از قصد می خواستم دور شه یه کم عقده خودم خالی شه ... تو ایستگاه اتوبوس ایستادم اما سوار ماشین شخصی شدم ... اتوبوس خیلی طولش میداد ... همیشه خداهم که پرآدمه حوصله نداشتم هی اینو هل بدم اونو بکشم این ور ... ازاین عذرخوای کنم با اون دعوا کنم که برن کنار تا پیاده شم ...! ... دربست گرفتمو خدارو شکر بدون برخورد به ترافیک رسیدم سرکوچش ... نخوره اون رانندهه هشت تومن ازم گرفت. ... همش به خاطر اون شیره ایه ها توجه می نمویی یگان جان ... خانم کیانی از همه مهم تره ... بی خیال بادا باد ...
رفتم اف افو زدم ... تو دلم گفتم: فکر کن حالا اون دوتا مارو قال گذاشته باشن .... وووووووویییییییی ... نه بابا ... سهند با شعور تر از اون شهابه ...
بعدم که صدا از تو اف اف اومد:
- بله؟! صدای شهاب بود ... آها اونوقت عزیزم دوگانه جون شهاب از کی تا حالا صداش دخترونه بود با عشوه حرف می زد که این دفعه دومش باشه. ..... یخ کردم ..... پس راسته که پرستار گرفته؟ ! ... توچه می دونی شاید جی افشه .... آخه شهاب اهل این حرفا نبود ... وقتی اهل دود ودم وفضا نوردی باشه اهل دختر مخترم هس ... بعله ... صدای دختر بازم اومد:
- کاری دارین؟! فکرکنم از ال سی دی اف اف داشت نگام می کرد ... حتما پیش خودش می گه یارو خل می زنه بذار دید بزنیم بخندیم ... گفتم:
- من یگانه ام فکرکردم الان می گه منم هر دوش نفتی وگازی ... خوش بختم! اما گفت: - با کی کار دارین؟! دیگه داشت رو مخم راه می رفت میام تولهت می کنما ..! همین جوری دم در منو معطل کرده داده دستمون. ... از تو آیفون شنیدم صدای سهند بود ... گفت باز کنین آشناس ...
بالاخره در با یه صدای تیک ... باز شد و رفتم داخل ... از رو سنگ فرشا آروم وبا طمانینه رد شدم ... یه کما ... همیشه یه کم استرس داشتم ... یعنی این موقع ها همون یه کمم نداشتم جز آدم حساب نمی شدم. ... سرم رو به پایین وبه کفشام نگاه می کرد ... آل استار قرمز ومشکی ... بابا بی خیال یگانه ... حالاموقع این چیزاس؟! ...

سرمو گرفتم بالا .... درست دیدم. ... تو رو خدا. ... بابا کور که نیستم خودم فهمیدم ... شاید سهند بودا ... نخیرم قد شهاب رومن می شناسم ... بلنده عین نردبون دزدا ... سایشو تشخیص دادم ... پرده رو انداخت زودم انداخت اما همون موقع فهمیدم داشت دیدم می زد ........ ناکس!
تا در سالن رو باز کردم و رفتم داخل ... سهند مثل میگ میگ اومد جلو:
- سلام ... - سلام ... آقا سهند شما هنوز اینجایین. از گوشه چشمم فهمیدم ..نه یعنی دیدم شهاب از پله ها داشت می اومد پایین ... نگاش نکردم ... سهند گفت: - بله ... ولی دیگه دارم می رم وا رفتم ... - چرا ؟؟؟؟ - خیلی وقته اینجام .... دیگه برم زیر لبی گفتم: - نه - بله؟! - چیزه ..یعنی هر جور میلتونه ... زود خدافظی کرد ورفت ... باشه حساب اون سهنده که منو تنها با این گود زیلا گذاشت باشه برا بعد ... واما پرستارش ... رفتم رومبل نسشتم ومنتظر شدم اونم بیاد .. .شهاب رو میگم ... رفته بود تو آشپزخونه..صدا پچ پچ هم می اومد ... الهی دوتاتون بمیرین ... انقدر جوش آورده بودم عرقم زده بود ... بالاخره بعد ازربع ساعت فس فس وپچ پچ شهاب خودش اومد بیرون ... خودمو مجبور کردم انقدرم زور زدم تا زیر لبی گفتم:
- سلام زیر چشمی یه نگاه بهم کرد وپوزخند زد: - سلام ... ..................... خب سکوت بده ... من که همش ازش متنفرم .. .ولی تو موقع های بد مثل اون روز پاچه مارو گرفت ...! ... باید حرف می زدم ... ولی نشد ..بگم چی ؟؟؟ ... شهاب روبروم نشسته بود و ساکت سیگار می کشید ... یه چیزبگم خداییش تو عمرم پسری که سیگار و انقدر خوشکل دود کنه ندیده بودم! تعجب نکنین سیگار کشیدن تا سیگار کشیدن داریم ... نحوه گرفتن سیگار آدمای حرفه ای رو می دونستم ... بین انگشت سبابه وانگشت وسط ... فقط انگشتا باید یه کوچولو سیگارو لمس کنه ... یعنی نه محکم محکم تو دست باشه نهشل شل که بیفته ... باید کنترلش کنی جوری که با دستت ببری بالا رو لبت وبیاری پایین ... بیرون فرستادن دودش از تو دماغ مال او حرفه ایاس که ... مثل شهاب ... ولی اون از راه دهنشو انتخاب می کرد ... کام گرفتن سیگار با عمیق باشه انقد که لپاتو فرو می کنه داخل ویه دود عمیق تو گلوت می پیچه .... بعدشم ... - سلام ... افکارمو کنار گذاشتمو نگاه کردم به سمت چپم: - سلام ... یه دختر همسن وسال خودم ... شایدم کوچیکتر ... یه جین سورمه ای با یه سرافون فوق العاده تنگ قرمز ... اوه اوه چه جلف ... موهاشو دم اسبی بسته بود وآرایششم ... به خدا من عروسی میرم اینجوری به خودم نمی رسم ... پرستاره ؟؟؟؟ !!!!!!!!! الله اعلم ...! جلو اومد وسینی شربت رو گرفت طرفم ... یه مرسی کوچولو گفتم ولی با اخم ... اونم متقابلا با اخم ازجلوم رفت تو آشپزخونه ... شهاب دود سیگار وینستون شو که به خوبی بعداز اون همخونه بودن فهمیده بودم بیرون فرستاد وگفت:
- سهند می گفت دنبال کا رمی گردی ... جااااااااااااااااااااان. سهند چی گفته ..... سعی کردم حالت چشمامو از تعجب به ریلکسی برگردونم ضایع نشه ... گفتم: -؟! آره ... دوسه جا قبولم کردن اما ... - اما چی؟! - اونا یه انتظارایی دران که ازمن برنمیاد ... بعضیاشونم حقوقشونم خوب نبود ... - حقوق من چی؟! - به خاطر خانم کیانی اون موقع هرچی بود قبول می کردم - یعنی اگه بازم بخوای برگردی حقوق بیشتر می خوای دیگه؟- برگردم؟! کی گفته؟!
اوووووووووییییییییی دوگان چه موقع ناز اومدنه حالا. این که پرستار داره الان شوتت می کنه بیرونا ...
گفت:
- سهند ... گفت دنبال کار می گردی منم چون حقوقم بهتره خواستم کمک کنم ... پوزخند زدم: - اعتماد بفست به درد خودتم می خوره ... منظورمو فهمید ... چشماشو چپ کرد ... رگشم زد بیرون .. .فکرکنم می خواست داد بزنه که زود گفتم: - خب ... اینجوری به نفع مامانتم هس ..اون خیلی نگرانته ... پرید وسط حرفم: - من به اونا کاری ندارم ... سهند گفت تو کاری بهتر ازکار قبلیت پیدا نمی کنی منم خواستم کمک کنم ... - سهند این وسط چیکارس؟! یکی تو دلم گفت: نمک نشناش. ادامه دادم:
- من با تو وخانواده تو مقابلم ... سهند و حرفش برام مهم نیس ... از قرار معلوم من احتیاج به کار دارم تو که احتیاج به پرستار نداری ؟؟؟ ... و با چشمم به آشپزخونه اشاره کردم ... یه نگاه کوتاه به درآشپزخونه کرد وگفت: - نیلوفر جز پرستار تو شرکت هم کار می کنه الان موقت اومده ...
تو دلم گفتم: آها پس همون جی افه دیگه ... نیلوفرم آدم بدبختیه که بی افش تویی. ... شایدم میخواسته منو بچزونه اینو آورده تو خونه ..شاید فقط همین امروز که من اومدم ... فقط امروز آوردتتش ... از این شهاب همه چی برمیاد ... گفتم:
- خب پس اگه ... اگه من بخوام بازم اینجا باشم اون مشکلی نداره ؟؟ !! - اون تو شرکت به اندازه کافی حقوق داره که به اینجا احتیاج نداشته باشه ... لعنتی ... داره غیر مستقیم میگه من پارتی بازی می کنم براش. اوووووووووووف .... گفتم: - یه چیز دیگه؟! - چی؟! - نمی خوام اتفاقای قبل تکرار شه ... - پس تصمیمتو گرفتی ؟؟؟ !!! تند گفتم: - نه ... هنوز مطمئن نیستم ... خبر می دم ... فقط ی من پوزخند مسخره زد ... بعدم گفت: - هرجور میلته ... به هرحال جایی بهتر ازخونه من پیدا نمی کنی ... بعدم زیر چشمی نگام کرد ... ته سیگارشو تو جا سیگاری تکوند وگفت: - حتی با تکرار اتفاقای قبلی ... سرخ شدم ... البته خودم ندیدما ولی حس ششم که میگن همین جاها به کار میاد ... بد جور زد تو پرم ..اون از پرستارش اینم از کنایه ونیش زدناش ... موندن بیشتر جایز نبود ... بلند شدم ... شهاب: شربتتو نخوردی ...
- میل ندارم ... با لبخند مرموزی سرشو تکون داد ... رو آب بخندی مرتیکه ...! زورم بهش نمی رسید یعنی قبلا امتحان کردم دیدم مثل خر تو گل می مونم اینه که دیگه جفت پا نرفتم تو فکش .. .. خدافظی کردمو اومدم بیرون ... در سالن رو هم همیچین محکم زدم بهم که گوشام تیر کشید ... با حرص قدم بر می داشتم ... بی شعور حتی یه ذره به خودش زحمت نداد از جاش بلند شه دو قدم همرام بیاد .. .! خانم کیانی ... فقط به خاطر اون ... باید بهش خبر می دادم. *********** - آره لیلا جون نگران نباش
-عزیزم نمی دونم چطور تشکر کنم ... خانومی می کنی ...
-خواهش می کنم..من خودم هم دوست دارم یه نفر رو نجات بدم ...
لیلا خانم رفت سمت آشپزخونه ....
بزار ببینم ...
همه وسایلمو جمع کردم..آره ...
یه هفته از اون روز گذشت و امروز روز اولیه که قراره برای بار دوم برم خونه ی اون عملی برای کار..هی ...
توی راه همش داستم به این فکر می کردم که یه جوری حال این شهاب رو بگیرم که تا یه هفته فکر مواد و سیر و سفر به سرش نزنه ... هنوز بابت اون روز داغ بودم ... و باید یه کاری می کردم تا خنک بشم ..
در خونه رو با کلید باز کردم و رفتم داخل..از راهرو گذشتم..صدای پچ پچ میومد ... حدس میزدم این پچ پچ از توی هاله..و وقتی به هال رسیدم حدسم به یقین تبدیل شد ..
شهاب داشت تلفن صحبت می کرد:
- پولش هر چقدر باشه مهم نیست ... می خوام بسازم .. همین
- ...
- عیب نداره ... حالا یه ذره دارم .. فردا میام ازت می گیرم ..
-...
تلفن رو قطع کرد و نگاهش به من افتاد ....
با عصبانیت گفت:
-تو اینجا چکار می کنی؟
دستمو به کمرم گرفتم و گفتم:
-ببخشیدا ... قرار بود از امروز بیام برای کار..خودتون به سهند گفته بودین ..
بعد هم بی خیال از پله ها رفتم بالا تا وسایلمو توی اتاقم بزارم ..
دوباره پرسید:
-نباید زنگ میزدی.
-نه ... فکر کنم کلید دادین که زنگ نزنم..اینطور نیس.
بقیه ی پله ها رو تند رفتم بالا و اونم زیر لب چیزی گفت که نشنیدم ...
همه ی وسایلم رو توی کمد ها جا دادم ... و بعد از این که لباسمو عوض کردم آسوده خاطر رفتم پایین ..
خب ساعت چهاربعد از ظهره..شهاب چرا خونه بود؟ مگه این موقع نباید سر کار باشه. چه می دونم والا..من نمیدونم این زیر دستاش نفهمیدن این شیره ایه .. ؟؟؟ جای تعجب داره ... یا ملت وقتی می فهمن بچشون معتاده زندانیش می کنن ... بابای این بهش کارخونه داده ... خوبه والا..کاش ما هم از این باباها داشتیم..چه اپن ماینده ..
حس خاصی به شهاب نداشتم ... نمیدونم ... بزار فکر کنم ... بجز همون یه بار که پیشونیشو بوسیدم که البته بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که دلسوزی بیش نبوده ... دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و من با این حساب فکر نمی کنم خوشم بیاد ازش ..
یکم پای تی وی نشستم و بعدش بلند شدم تا شام درست کنم ...
مواد کتلت رو آماده کردم .... کتلتام خیلی خوشمل میشدن همیشه ... ساعت طرفای هفت و نیم بود که زنگ زدم فروشگاهی که اشتراک داشتیم و سفارش نوشابه و نون بسته ای و سس فرانسوی دادم ...
بعد از اینکه کتلتا رو زدم به ساعت نگاهی کردم..هنوز زود بود تا شهاب برسه ... بنابراین اونا رو توی فر گذاشتم تا گرم بمونن و نشستم یه سالاد هم درست کردم تا در دهن آقا بسته بمونه ...
خرید ها رو هم آوردن و اونا رو هم گذاشتم توی یخچال ...
داشتم دستامو می شستم که صدای در اومد ...
آها یه سوال ..
شهاب که داشت تلفن حرف می زد صدای درو هم نشنید؟
اه یگانه بس کن ملت سرشون درد گرفت بس که به حرفای مزخرفت گوش دادن ..
دیدمش که با کتی که روی دستش بود و یه کیف دستی در حالی که چهرش سرحال بود اومد توی آشپز خونه و گفت:
-شام چیه؟
-کتلت ..

اخماشو تو هم کرد و گفت:
-چیزه دیگه ای بلد نیستی ..
نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و گفتم:
-نه بلد نیستم..مشکلیه.
-ببین خانم محترم..قرار بود اتفاقای قبلی تکرار نشه..یعنی خودت اینطور خواستی..اما زبونت هنوز درازه ..
-اه شما چه مشکلی با زبون من داری؟ ببینم مگه زبون کوتاه میشه.
اومد نزدیکم و گفت:
-آره کوتاه میشه..من کوتاهش می کنم ..
بعد ادامه داد:
-مثل اینکه تو خیلی دوست داری سر به سر من بزاری ها. می خوای من بازی های خوبی بلدم..دوس داری؟
یه لحظه ازش ترسیدم ... دو روز نبودما ببین بچه به راه فساد کشیده شد ...
-واه واه من یه هفته نبودم کی شما رو از راه به در کرده.
بعد هم مسخره پوزخند زدم که حالمو گرفت و گفت:
-شما از کجا میدونی منظور من از بازی چیه؟ تو فکرت منحرفه ..
-چرا من یه دقه شمام دو ساعت تو. اعصابم خورد شد ..
با این حرف خواستم بحثو عوض کنم که گفت:
-حرفو عوض نکن ...
نزدیکم شد..خیلی نزدیک و آروم کنار گوشم گفت:
-نکنه دوست داری اون بازی ها رو که بحثشو پیش کشیدی هوم؟ بگو خجالت نکش ... می بینم این چند وقت رو تو هم کم اثر نزاشته
با بدجنسی در حالی که به شدت سعی می کردم اعتماد به نفس توی صدام باشه گفتم:
-آرزو بر جوانان عیب نیست ... البته ... فکر می کنم تو هم با وجود معتاد بودنت آرزو کنی موردی نداشته باشه
عصبی گفت:
-یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
-معتادی ... نکنه خودت قبول نداری؟
گردنمو گرفت توی دستاش و فشار داد:
-نشنوم زر مفت بزنی ... وگرنه بر میگردی همون جا که بودی ... حالا هم از جلو چشمم دور شو ..
داشتم خفه می شدم..اما به محض اینکه دستشو از رو گردنم برداشت پوزخندی زدم و گفتم:
-حقیقت تلخه ..
فهمیده بود که حتی اگه الان خونمو هم بریزه توی لحظه ی آخر یه جوابی بهش می دم ..
با حرص بهم زل زد و منم با بدجنسی تمام کتلت ها رو به همراه نون و نوشابه گذاشتم توی سینی و بردم بالا ...
حالا که نمی خوره حداقل خودم بخورم..معدم ترکید بس که شبا چیزی نخوردم ...
بعد از اینکه فول شدم سینی رو همونجا کنار تخت گذاشتم و بعد هم کتاب راجع به رشته ام خوندم..همونایی که اون روز از کتاب فروشی گرفتم ...
ساعت طرفای دوازده و نیم بود که تصمیم گرفتم بخوابم ... اما قبلش سینی روبرداشتم تا بزارم توی آشپزخونه ...
من چه پررو بودما..اومده بودم خدمتکار یارو باشم بعد براش غذا نمیذاشتم ....
ولش کن یه شب نخوره می میره ...
اما نه آقا پیتزا سفارش داده بود..ای کارد بخوری ... کوفتت بشه ...
***
هی از این پهلو به اون پهلو شدم اما خوابم نگرفت..بلند شدم و بی سر و صدا رفتم تا یه دوش بگیرم..همیشه بعد از حمام خسته می شدم..شاید این بار هم کار کرد ...
داشتم لباس هامو در می آوردم ... روبروی آیینه ایستادم و اول به صورتم صابون زدم ... اومدم آب رو باز کنم و صورتمو بشورم..که ....
یه نفر درو باز کرد و اومد داخل ... هی وای من..شهاب بود ... خب معلومه کی بجز اون تو خونه هست..همین طوری متعجب به من زل زده بود ... یه دفعه گفت:
-تو اینجا چه کار می کنی؟
چه خریه این ...
به خودم اومدم ... لخت جلو این عملی ایستاده بودم؟
سریع درو هل دادم تا بره کنار و در بسته شد..این کی بود دیگه ... بی حیا ...
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه .... خاک بر سرت چرا یادت رفت درو قفل کنی ...
وای برای اولین بار از فرط خجالت داشتم می مردم ...
اما خب ..
اون درو باز کردن عین گاو سرشو انداخت زیر اومد تو ...
خب دوگان تو درو قفل نکردی ... مامان ....
من چطور تو روی این یارو نگاه کنم ؟؟؟؟
ای خدا این همه به من لطف نکن ..به خدا من لایقش نیستم ...
این همه بدبختی ؟؟؟؟ گریم گرفته بود ... اما سعی کردم اشکام نریزن و موفق هم شدم ..
رفتم زیر آب و سعی کردم این اتفاق رو از یاد ببرم ..
خدا کنه اونم به روم نیاره ..
هر چی باشه هم اون مقصر بود هم من ....
خدایا منو ببخش ...
بعد یه ساعت ساییدن خودم اومدم بیرون ... وقتی می خواستم بیام بیرون اول درو یه نیمچه باز کردم و بیرون رو دید زدم که برا دفعه دوم خجالت نکشم آب شم برم تو زمین !!!! البته اگه دفعه دوم تکرار می شد منم برا دفعه دوم رگمو خش می دادم. ... یگاااااااااااااااااااانه .... عذر می خوام خود کشی کاری نحس بیش نیس ... وقتی دیدم نیستش زود سریع لباسامو برداشتمو بازم پریدم تو حموم. ..اونجا لباس بپوشم حتی لباسام بگیره به در ودیوار وخیس شه می ارزید جلو اون عملی ضایع شم! ....
طبق عادتم ... البته عادت نه همه همین جوری ان وقتی می رن حموم انگار کوه کندن ... چه بخوای چه نخوای بعد حموم پلکات زور و زور میاد رو هم ... منم که خواب رو با هیچی عوض نمی کردم ... پریدم روتختم ... نکردم موهامو خشک کنم ... همین جوری خیس خیس ریختم دورم و لالا ......
نمی دونم ساعت چند بود که با خستگی خیلی بیشتر از قبل از خوب بیدار شدم ... تا اومدم از تخت برم پایین سرم شروع یه چرخیدن کرد ... گوشامم وز وز می کرد ... اصلا فکر می کردم سرم یه وزنه صد کیلوییه رو شونم ... به به آب دهنمو هم نمی تونم قورت بدم ... همچین این گلوم تیر می کشید که جرئت پایین فرستادن نفسمو هم نداشتم ... چه غلطی کردم با موهای خیس خوابیدم ...! ببین هنوز نرسیده چی شدم ؟؟؟ ... کلا این شهاب و خونش نحسه ... لااقل برا من نحسه .... همش باید بلا ملا سرم بیاد ... به بدبختی چشمامو بستم تا سرم کمتر گیج بره ونشستم روتخت .. .موهامو جمع کردمو کلیپس رو محکم چپوندم روشون ... ترررررررق .... صدای شکستن کلیپس ....

اه ه ه ه ه ه ه .... لعنتی .... توکلیپس که جا نمی شن من از دست این موها چیکار کنم؟!....... حالا که لیلا خانم نیس برام گیس کنه !!! ... تازه خودمم که کلم داره دور می زنه نمی تونم ... یکی تو دلم گفت: شهاب ...!
دوگان جون خفه لطفا ... پاشو یه شونه بزن این بی صاحابا لااقل کمتر نشون بدن ... بلند شدم با بدبختی رفتم جلو آینه ... واااااااااااااااای ... قیافه رو .... موهام عین سیم ظرفشویی پیچیده بودن تو هم. ..یه پفی ام کرده بود ... اوه اوه ... برس رو برداشتمو شونشون کردم ... گلوم خیلی درد می کرد ... بعله یگانه خانم بایدم سرما بخوری وقتی دیشب با اون ریخت قشنگت جلو اون عملی دانس دادی .. .اینم مکافات عملت ...
موهامو با یه کش مو ساده قرمز بستم ... طوری بردم بالا ودم اسبی بستم که از زیر روسریم بیرون نیاد ... مانتو وشلوار جینمو پوشیدمو کیف وکتابمو برداشتم ورفتم بیرون ... تایه ساعت دیگه کلاس داشتم ... زودتر از دست اون عملی فرار می کردمو چشمم تو چشمش نمی افتاد بهتر بود ... از بالا تو سالن رو دید زدم نبود ... جلدی رفتم پایین وتند تند بند کفشامو می بستم که فقط امروز رو فرار کنم .... بعدم صاف ایستادمو بند کیفمو رو شونم انداختم و کلاسو رمو برداشتم که برم .........
- یگااااااااااااااااااااااا ااانه ....... صدای کی بود ؟؟؟ .... نگاه رو ساعتم کردم ... 6:25 شهاب هنوز خونه بود ... پس هنوز شرکت نرفته ... صداهم صدای اون بود .. .چرا داد زد؟! ... همون موقع بازم صدا داد زدناشو شنیدم ....
- یگانه کجایی .... یگانه ......
کفشامو با زور از پام کندمو پریدم تو ... کجا بود حالا .... تو آشپزخونه رو نگاه کردم ... نه بابا صدا از بالا بود ... تند تند پله ها رو رفتم بالا ... احتمالا تو اتاقش بود. ..درو با شدت بازکردم ... یه گوشه اتاقش کز کرده بود ... معلوم نبود چه مرگش بود ... رنگش سیاه می زد ... لباشم که کبود شده بود ... چشماش که همیشه خدا خمار می زد حالا داشت بسته می شد ... تا منو هاج واج تو در دید ... داد زد ... نمی دونم با اون حالش چه جوری داد می زد:
- بیا تو دیگه ... چی رو نگاه می کنی ... - چیکارم داری؟! فریاد ... بازم صداش بلند بود "- گفتم بیا تو با قدمایی آهسته ... لرزون وسست رفتم داخل ... کنارشو دید زدم ... یه در نوشابه با یه خورده آب توش بود ... یعنی آب نبودا یه خورده مایع می دونم چی بود ... شایدم چای ... تو دستش یه بسته بود ... از اون زهرماریا ... اینو دیگه خوب فهمیدم ... در بسته روباز کردو مواد رو ریخت تو مایع نو درنوشابه ... مات نگاش میکردم ... گفت:
- بیا جلو - چی؟! داد زد: - کری؟! میگم بیا جلو رفتم جلو ... گفت: - بشین - نمی خوام ... چه غلطی می خوای بکنی؟! - ببین این غلطی که من می خوام بکنم به تو هیچ ربطی نداره اکی تو پولتو می گیری ... پریدم وسط حرفش: -؟! ولی من نیومدم که تو کارای زشتت شریک شم ... - ببین دستام جون نداره وگرنه خفت می کردم ... برو اون کش رو رو دراور بردار .... فقط نگاش می کردم ... بلند شد به طرفم خیز برداشت جیغ زدمو رفتم عقب ... انقد که خوردم به دراور ... این دفعه ترسیدم واقع ترسیدم ... رفتارای قبلشو یادم نرفته بود ... با صدای آروم گفت: - مثل بچه آدم اون کش رو بیار دستام می لزرید ... برگشتم کش رو برداشتمو رفتم طرفش ... حالش اصلا خوب نبود ... پرستارش بودم ؟؟؟ .پس باید کمکش می کردم ... مغزم اون موقع فقط می گفت هرچی می گه انجام بدم ... شاید این ریسک رو می کردم که فقط جون سالم به در ببره ... جز من کسی تو اون خونه نبود اگه کمکش نمیکردم بازم با کاراش ممکن بود ... تکرار اتفاقای قبل .... صداشو شنیدم: - خب حالا بیا نزدیک ... بشین ... بشین کش رو ببند دور بازم ... بشین دیگه نشستم ... بلوزش آستین کوتاه بود .. .یه کم آستینشو زدم بالا وکش رو بستم ... دستام از بس یخ کرده بود حس می کردم دوتا تیکه یخ شدن ... گفت: - محکم گره بزن ... من جون ندارم محکم تر ... خب خب..بسه ... دستم .... دستم اووووووف .... گریم گرفته بود ... داد می زد ... بعدش آروم حرف می زد ... چشماشو می بست هذیون می گفت ... اصلا نمی فهمیدم دارم چع غلطی می کنم ... یه دختره نوزده ساله ... چی می دونستم از این چیزا. .... صداشو می شنیدم واشکام میریخت .... - سرنگ رو بردار ... بردارش با توام ... سرنگ رو برداشتم. ..انقدر شل گرفته بودمش که داشت می افتاد ... قلبم توپ توپ می زد .... - پرش کن ... سرنگ رو بزن تو این پرش کن ... به در نوشابه بغل دستش اشاره کرد ... سرنگ رو زدم تو مواد وکشیدم بالا .... یه مایع قهوه ای رنگ سرنگ رو پر کرد .... - بیا جلو ... بزن رو دستم ... انقد بزن تا رگم پیدا شه ... زدم رو دستش ... - بزن بزن رگمو پیدا کن .... سیلی چه جوری می زنی ... محکم ... آها ... خوبه ... خوبه ... حالا سوزن رو بزن تو رگ ... تو رگ فقط تو رگ ...مواظب باش .... صورتم خیس اشک بود ... اون نمی فهمید من چی؟! ... ریسک بدی بود ... به عنوان پرستار ریسک بدی کردم ... داشتم خودم دستی دستی بهش مواد تزریق می کردم ... لعنتی .... سوزنو بردم طرف دستش ... اما دستام می لرزید ... اونم جون حرف زدن نداشت اما گفت »: - دستات نلرزه ... یواش یواش ... ... نزنی زیر پوستم ..رگمو نگاه کن ... دیگه داشتم هق هق می کردم ... سوزن رو تو رگش فرو کردمو بعدم خالیش کردم ... چشماشو بست .... داشت غش می کرد ... فقط سفیدی چشماشو می دیدم ... مواد رو تزریق کردم اما ... صداشم هنوز می اومد ... هنوزم می گفت: - بسه ..بسه ... برش دار ... برو کنار ... سرنگ رو انداختم کنار ودست کشیدم رو صورتم ... اشکامو پاک کردم ... چشماش نیمه باز وبسته بود ... می فهمیدم هیچی حالیش نیس ... فقط دستمو بالا بردمو محکم همون جوری که خودش می گفت سیلی بکش کشیدم زیر کوشش .... حتی تکونم نخورد .... به دیوار تکیه داده بود وتوحال خودش. ..می دونستم اینا به خاطر تزریق مواده ... یعنی اولش این حالت رو دارن بعدش یه کم که بگذره شارژ می شدن مثل آدم سالم ... بی توجه کیفمو برداشتمو رفتم بیرون ... دراتاق رو جوری زدم بهم که فکر کردم لولاهاش شکست ...

سرم گیج رفت..به سرفه افتادم ... گلو درد بدجوری اذیتم می کرد .... سر گیجه هم از یه طرف .... اون چیزی که تو اتاق دیدم..خدایا ....
من اومده بودم اینجا کمکش کنم یا بهش مواد بدم؟ نه ...
نمی تونم ... پنج شش تا پله رو رفتم پایین ... روی پاگرد ایستادم ... هنوز مونده بود تا برسم به پایین..وای خدا کلاس ... چه طوری با این حالم برم ... دوباره سرگیجه..تمامخونه داره می چرخه..سعی کردم آروم از پله ها برم پایین .... یکی ... دومی هم رفتم ... چهار تا دیگه بیشتر نمونده..یگانه برو ... تو می تونی .... دوباره یه سرگیجه ی دیگه..این بار شدید تر ... یه چیزی محکم خورد به زمین و صدا داد..شاید هم خودم بودم ... پلک هام روی هم افتادن .... هیچ رمقی نداشتم .... دیگه هیچی رو حس نمی کردم ...
چشمامو باز کردم..توی اتاقم بودم .. به ساعت روی دیوار نگاه کردم ... ساعت سه رو نشون میداد .... از پنجره نور نمیومد داخل..اما میشد حدس زد که ظهره ...
خواستم از جا بلند بشم که در باز شد ... شهاب بود ... وقتی دیدمش دوباره یاد اون کارم افتادم .... بغضم تبدیل به دونه های اشک شد ... شونه م بدجور درد می کرد ... خسته بودم. ..گلو درد بهم فشار می آورد .... انگار توی سرم یه وزنه ی صد کیلویی گذاشته بودن .....
اومد نزدیکم..روی تخت نشست ... چند ثانیه هیچی نگفت..بعد آروم زیر لب گفت:
-حالت خوبه؟
رمق حرف زدن نداشتم..اما تمام قدرت نداشتمو جمع کردم تا این جملاتو بگم:
-نه خوب نیستم ... اون چه کاری بود کردی؟ ها؟ من اومدم اینجا کمکت کنم دست از مواد برداری نه خودم بهت مواد تزریق کنم ... چرا منو صدا کردی؟ چرا خودت اون کارو نکردی؟ چرا گذاشتی عذاب وجدان بگیرم. ..
تن صدام بالا رفته بود .... دیگه نتونستم داد بزنم..آروم ادامه دادم:
-چرا این کارا رو می کنی؟ چرا زندگیتو تباه می کنی؟ چرا من حالم بده؟ چرا شونم درد می کنه؟ چرا بابام اذیتم می کرد؟ چرا مامانم مرد. منم آدمم..چرا این طور شد؟ چرا اومدم اینجا؟ چرا ..؟
کم کم داشتم از حال می رفتم ... زیر گردنمو گرفت..دستش به شونه م خورد و دردش بیشتر شد ... زیر لب آخی گفتم ... سرمو روی بالش گذاشت .... پتو رو روم کشید و گفت:
-بخواب..تب داری..حالت خوب نیست ..
صداش هر لحظه کمتر می شد ... تصویرش هم دور تر می شد ... دوباره داشت خوابم می برد..دوباره هیچی حس نمی کردم ... دوباره گلو درد یادم رفت و دوباره خوابم برد ....
این بار که چشمامو باز کزدم همه جا تاریک بود ... چراغ خوابو باز کردم..شهاب روی صندلی میز مصالعه ام به خواب رفته بود ... شاید هم خواب نبود ... سرش روی میز بود .... سعی کردم از جا بلند بشم .... درد شونه ام امونمو بریده بود ... پامم درد می کرد ... دستمو به دیوار گرفتم و لی لی روی پای سالمم راه می رفتم ... روی پله ها چهاردستی نرده رو گرفتم تا نیوفتم .. ..
رفتم سمت یخچال .... از توی درش جعبه ی قرصا رو درآوردم ... گشتم تا یه بروفن پیدا کردم ....
یه لیوان برداشتم تا آب بخورم که یه دفعه صدای شهاب باعث شد زهره ترک بشم:
-چه کار می کنی؟
لیوان از دستم افتاد و شکست ... دستمو روی قلبم گذاشتم و برگشتم به سمتش ..
هول شد و گفت:
-ببخشید ترسوندمت؟
هیچی نگفتم ... خم شدم تا خورده شیشه ها رو جمع کنم .... اومد سمتم و گفت:
-تو حالت خوب نیس..برو من جمع می کنم ..
بهش نگاه کردم ... فاصله بینمون زیاد نبود..دوباره اون بغض لعنتی ...
رفتم توی هال .... سعی کردم به این فکر نکنم که چه کار بدی کردم ... سعی کردم به این فکر نکنم که دوبار بهش مواد رسوندم ... یه بار با خبر کردن سهند به صورت غیر مستقیم و این بار .. ..خدایا منو ببخش ...
تنم داغ بود ولی نه زیاد .... تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم ... رفتم توی حمام..توی آیینه به خودم نگاه کردم ..

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام