close
دانلود آهنگ جدید
رمان راهیل قسمت ششم
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان راهیل قسمت ششم

یک ماه با پانی بودم. وقتی خسته شدم ازش با برنامه ریزی فرزاد و شهریار پانی رو به یه بهونه ای کشوندیم پارک. بعد یکی از بچه ها به اسم پیمان رو فرستادیم پیش پانی تا باهاش حرف بزنه. وقتی پیمان نشست کنار پانی بعد از چند دقیقه منم مثلا! به طور اتفاقی از اونجا رد شدم. تا دیدمش جار و جنجال راه انداختم و بعدشم کات کردیم. هربار همین برنامه رو برای دوست دخترای من پیاده می کردن. بیچاره ماندانا! 
من وشهریار باهم شریک بودیم. فرزاد یه بوتیک توی یکی از پاساژای شمال تهران داشت. همیشه لباسمونو از فرزاد می خریدیم. من و فرزاد باهم توی انگلیس آشنا شدیم. خواهرش اونجا زندگی می کنه. اومده بود پیش خواهرش که باهم توی هواپیما آشنا شدیم. ازش خوشم اومد و آدرس بوتیکشو گرفتم. از اون به بعد بیشتر باهم دوست شدیم. شهریارم چندبار با من اومد اونجا و اونم باهاش دوست شد. از اون به بعد ما سه تا خیلی صمیمی شدیم. من و شهریار عین داداش بودیم. توی دانشگاه از اول باهم بودیم آخرشم باهم سرمایه گذاری کردیم و یه شرکت بازرگانی زدیم. شهریارم زیاد شیطونی می کرد ولی خیلی خوب بود واقعا رفیق بامرامی بود. ولی فرزاد از اول با مانلی بود و هنوزم بعد از دو سال باهاشه. 
در آپارتمان رو با ریموت باز کردم. ماشینمو پارک کردم و با آسانسور رفتم طبقه سوم. در خونه رو باز کردم. وسایلمو گذاشتم روی جالباسی و مستقیم به سمت حموم رفتم. دوش گرفتم و موهامو خشک کردم. رفتم آشپزخونه رو پاکسازی کردم. یه قهوه خوردم تا خستگیم در بره. راس ساعت 7آیفون زنگ زد. در رو براش باز کردم و اومد تو. نفس عمیقی کشیدم و موهامو توی آینه درست کردم. در رو که باز کردم پرید بغلم و کلی ماچ وبوس. وقتی که دیگه تمام سر و کله ی منو رژلبی کرد اجازه داد بریم تو. لباساشو توی اتاق درآوردو اومد روی مبل نشست. از همون اول شروع کرد به عشوه خرکی اومدن. به هر بدبختی بود شام خوردیم. چه عجله ای داشت اینم... بعد از شام نذاشت جمع و جورش کنم. اینقدر کخ ریخت تا مجبور شدیم مستقیم بریم اتاق خواب. 
صبح با بدن کوفته بیدار شدم. ای بابا این تو بغل من چرا خوابیده؟ این چه وضعشه؟
یه لحظه از ترس میخکوب شدم. این چرا این شکلیه؟
چرا چشماش سیاهه؟ وای خدایا نکنه دیشب من با جن بودم؟ دست کشیدم روی سیاهیا دیدم پاک شد. فهمیدم ریمل و خط چشمشه که ریخته زیر چشمش. هرچی نگاهش میکردم میدیدم هیچ فرقی با عجوزه نداره. با اکراه دستمو روی صورتش کشیدم. با ناز چشماشو باز کرد و گفت: صب شده؟
_ آره عزیزم... فک کنم بهتره من برم صبحانه آماده کنم توام یکمی به خودت برسی...
با دست به سر و صورتش اشاره کردم. یهویی انگار متوجه منظورم شد جیغ کشید و پرید جلوی آینه. بعدشم منو از اتاق بیرون کرد تا به خودش برسه.
منم رفتم حموم و بعدشم رفتم صبحانه آماده کردم. تازه بعدش خانوم سلانه سلانه و با ناز و افاده اومد توی آشپزخونه. با هزار بدبختی راهیش کردم تا بره. منم حاضر شدم و رفتم سر کار.
اول از همه به خانوم نقیبی سپردم هروقت شهریار اومد بفرستش اتاقم. باید همین امروز کار رو یکسره کنن. من یکی که دیگه تحملم تموم شده.
بعد از مدتی شهریار وارد شد. راضیش کردم که با فرزاد صحبت کنه و برنامه بریزن امروز شر ماندانا رو از سرم کم کنه. از خوشحالی بال درمیاوردم.
فرزاد زنگ زد و گفت برنامه مهیا شده و بعدازظهر اجرا میشه.
خوشحال کیفمو برداشتم. کششی به بدنم دادم و خجسته رفتم بیرون. وقتی رسیدم کافی شاپ منتظر تماس فرزاد بودم. وقتی زنگ زد وارد کافی شاپ شدم. دیدم پیمان نشسته پشت میز و داره با ماندانا حرف میزنه. پشت سر پیمان وایسادم. اونم گفت: پس امشب منتظرتم یادت نره هانی...
ماندانا رنگش پریده بود. منم دستمو گذاشتم روی شونه ی پیمان و گفتم: به به به سلامتی مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم ماندانا خانوم...
ماندانا با تته پته گفت: نه... نه... راستش...
با عصبانیت گفتم: دیگه نمیخوام چیزی بشنوم... از اولشم میدونستم از اوناشی...
خواست حرف بزنه که انگشتمو بالا آوردم و گفتم: هیس... نمیخوام چیزی بشنوم... دیگه نه بهم زنگ میزنی نه دور و بر خونه ی من آفتابی میشی... روشن شد؟
بعدشم راهمو کشیدم و رفتم. کمی اونطرف تر از کافی شاپ فرزاد و شهریار و مانلی توی ماشین منتظرم بودن. خوشحال دستامو باز کردم و نفس راحتی کشیدم. یه کم منتظر شدیم تا پیمانم پیداش شد. دستمو دراز کردم و اونم زد قدش. بعدشم پرید تو ماشین. منم سریع آتیش کردم و رفتیم بیرون. خداوکیلی عجب رفقایی داریم ما. یکی از یکی باحال تر. دم همشون دمادم...

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت