تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پرستار من-قسمت شانزدهم پرستار من-قسمت شانزدهم

خانوم چرا ماتت برده برو جلو دیگه
با صدای زن پشت سرم .ازجا پریدم.برگشتم یه کم نگاهش کردم ورفتم جلو ... انقد غرق فکرکردن به کار مزخرفم بودم که نفهمیدم صف رو معطل خودم کردم .وارد شدم وسلام دادم ... الکی اشکام می ریخت .امام رضا رو صدا می کردم وازش کمک می خواستم ... یاد چشمای مشتاق شهاب افتادم ..چه کردی یگانه ... چیکار کردی بادلش ...! صدای گوشیم در اومد ..مغزم هنگ کرد.این یکی رو یادم نبود ... گوشی رو ازکیفم بیرون آوردم .خودش بود.خواستم خاموش کنم دلم نیومد ... باید صداشومی شنیدم ... تشنه بودم ... تشنه حرفاش .گوشی رو برداشتم ... ولی ساکت فقط گوش دادم:
-ما امشب تازه همدیگرو دیده بودیم ... لااقل می ذاشتی آفتاب بزنه بعد ازپیشم برو ...
صداش آروم وغم دار بود..چه خوب که عصبانیتشو کنترل کرد ه بود ... این یعنی همون عشق ... برا من عصبانیتشو کنترل کرده بود ... به خاطر من دیگه داد نزد ... اشکاموپاک کردم ودماغموکشیدم بالا اما حرف نزدم .یه گوشه به دیوارحرم تکیه داده بودم واون حرف میزد:
-داری گریه می کنی؟! یگانه داری اشک می ریزی؟! آره؟!
هیچی نگفتم ... ولی گریم شدت گرفت ومطمئن بودم صدای آروممو می شنوه ... گفت:
-نریز اون اشکاتو .... نریز فدات شم ..نریزیگانه ... یگانه .. من ... من ...
حرفشو ناتموم گذاشت .اونم داشت اشک می ریخت مطمئن بودم ... صدای نفسای تندشومی شنیدم.کاش می تونستم مثل همیشه باهاش ​​حرف بزنم وآرومش کنم ... اما حالا باید یکی خودمو آروم می کرد ... صدای شهاب رو شنیدم:
-به خدا می خوامت ..به پیربه پیغمبر می خوامت ... نکن اینکارارو بامن ... برگرد خوشبختت می کنم ... برگرد می ذارمت روچشام ... برگرد یگانه ...
داشتم ازبغض واشک خفه می شدم ... دلم می خواست قطع کنم اما دلم نمی اومد ... صداش روحمو آروم می کرد..روح پرازنیازمو ... بهش احتیاج داشتم ..محتاج محبت اون فقط اون بودم ...
-چرا حرف نمی زنی؟! د یه حرفی بزن بشنوم صداتو ... توکه داری جون به لبم می کنی ... یگانه ..جون کی رو قسم بخورم که بخواییش ..جون مهدی؟ علیرضا؟ بابک؟ هان؟... حرف بزن ..حرف بزن یگانه ...
دیگه طاقت نداشتم .داشتم دق می کردم ..هق هقم بالا گرفته بود.تماس رو قطع کردم .قبلش با اسمس به علیرضا وبابک خبردادم که چیزی به شهاب نگن و گوشی رو خاموش کردم.
سرمو به دیوار تکیه دادم وهمونجا روی صندلی های سنگی کنار صحن نشستم .به گمبد طلایی روبروم چشم دوختم وبا صدای بلند گریه کردم ....
-خانوم ... خانومم پاشو این جا نخواب پاشو عزیزم
چادر روی صورتمو کنار زدم وبه خانوم خادم روبرم چشم دوختم.بادیدن قیافم جا خورد ..نمی دونم چه شکلی بودم که گفت:
-حالت خوبه؟!
سرمو تکون دادمو ازجام بلند شدم ... ازنماز صبح جامونده بودم ... سپیده آفتاب زده بود ومن خواب مونده بودم ..حقا که خواب توی حرم چه عشقی بود ... رفتم داخل ویه گوشه رو به زور پیدا کردم ومیون زنا روی فرش های قرمز وخوشکل حرم کز کردم ... روبروی ضریح بودم .پشتم کتابخونه ی کوچولویی بود وپراززیارتنامه های سبز ... تکیه مو به اون دادمو به ضریح چشم دوختم ... جلومو تارمی شد ودوباره صاف میشد ... تارچون اشک جمع میشد وصاف چون اشکام می ریخت ...
امام رضا ..امام رضا من چه کردم با شهاب ... اشتباه یا درست ... دل شکوندم با ناز کردم ... دل سوزوندم یا دل خودمو خنک کردم ... مگه من نبودم که می گفتم می خوامش ..مگه من نبودم ازت خواستم شهاب رو بهم بدی؟ .. مگه من نبودم که روز اولی خواستم مال من شه ..مگه من نبودم که به نیلوفرحسودی می کردم. ... چرا پسش زدم ..چرا نازکردم؟ چرا ازش دور شدم ... چرا خودمو گم وگور کردم ..چرا بعد دوریمون بعد اون دلتنگیمون پیشش نموندم ... من که باور کرده بودم ... من که ازعشقش ذوق کرده بودم ..من که اعترافشو دوست داشتم ..چیکارکردم من ؟! ... درست بود یا اشتباه ..امام رضا ..نگهش دار کمکش کن کمکم کن ... نمی دونم چیکارکردم ... نمی دونم چیکار کنم ... نمی دونم صلاح چیه ... غلط کردم نکردم ... کردم ... زیرلب زمزمه وارگفتم:
-- یاامام رضا ...

ساعت هفت صبح بود که ازحرم رفتم بیرون.بی هدف راه می رفتم.دلم واسه شهاب کباب بود ... الان کجا بود؟ اون که خونه نداشت ... الهییییییییی یگانت بمیره دیشب می گفت برات خونه شخصی می گیرم ... دیدی قول داد بهم خوش بگذره ... دیدی گفت داداش بی معرفتت ... دیدی بعدش به غلط کردن افتاد وگفت تونفسی اما نفس خودم نه خواهرم ...
نریز اشک..یگانه نریز ... اون می گفت ..شهاب می گفت ... نمی ریزم ..به خاطر اون اشک نمی ریزم ... دلم داشت پرمی زد ... چقدر دیشب خوب بود..چقدر تا صبح خوببود..کناراون..وقتی کنارگوشم زمزمه می کرد ... چه کردی یگانه چه کردی؟! ...
گوشیمو درآوردم ... رو اسمش ایست کردم ..بزنم ..نزنم ... بزنم ... غلط کردم ... غلط کردم گفتم برو..خواستم ..خواستی چی یگانه خواستی بگی من عاشقت نیستم؟! ... ولیاشتباه کردی ... حالام تاوانشوپس بده ...
نفهمیدم تا خونه نازی خانم چه جوری دربست گرفتم ورفتم ... فقط به این فکرمی کردم که کاش دیشب دوباره برمی گشت ... نه خوبه رفت ... نه برگرده ... خفه شو یگانه ... خواستم بزنم زیرگریه..بازم ... اما خودمو سفت وسخت کنترل کردم ... مثل شهاب ..اونم نخواست سرم داد بکشه نکشید..منم می تونم دیگه اشک نریزم.باید عشقشو ثابت کنه..به حرف که نیس..به عمله ...
--ممنون آقا بفرمایین
پول رو پرت کردم وزود رفتم پایین .بی توجه به این که راننده داشت صدا می زد برم بقیه پول رو پس بگیرم..زنگ خونه نازی خانم رو زدم .بازم صدای کشیده شدن دمپایی روی موزاییک ..بعد چندثانیه هم درباشد ... نازی خانم بادیدن قیافه من ماتش برده بود ..
-یگانه ... اومدی مادر.
با بغض خودمو تو بغلش انداختم ... گریه نکردم .نباید گریه می کردم .فقط بغضمو با عطر مادری اون رفع کردم ... شهاب برمی گرده ..بگو یگانه آره به خودت دلداری بده برمی گرده ... نازی خانم آروم منواز توبغلش کشید بیرون:
-پس شوهرت کو؟
دلم ریخت..خدایا منو ببخش ... ببخش دروغ گفتیم وحالام مجبورم ... گفتم:
-رفت خونه دوستش
-خدا مرگم بده ..خونه دوستش چرا؟! نکنه ازمن دلخور بود هنوز.
-نه ... نه نازی خانوم..خودش این جوری راحت تربود ...
-برو زنگ بزن بهش بیاد ناهارو باهم باشیم ..خوب نیس من ازدلش درنیوردم ..
حوصله کل کل کردن با نازی خانم رو نداشتم ... سری تکون دادم وگفتم:
-حالا ببینم چی میشه.فک نکنم بیاد
بدون اینکه بذارم حرف دیگه ای بزنه راه افتادم که برم توخونه ... دم در ... سینه به سینه با بابک روبرو شدم ..بادیدن من مات موند ولی بلافاصله خودشو جمع وجورکرد وسرشو انداخت زیر:
--سلام
--سلام
خواست ازکنارم رد شه بره که صداش زدم:
-آقا بابک
برگشت طرفم:
--بعله
به صورتش نگاه کردم ... دلم سوخت..شهاب بیشترازاینکه خورده باشه زده بود ... بیچاره کبود بود..گفتم:
-من خیلی تنهام ولی آدمایی مثل شما وعلیرضا هیچ وقت نذاشتم بی کسیمو حس کنم ...
بازم سرش زیر بود ... گفت:
-اگه می دونستم شوهرتونه هیچ وقت اون کار رو نمی کردم ...
تودلم به خودم صدتا فهش دادم ... از دروغ متنفر بودم ... گفتم:
-تقصیر اون بود که هیچ وقت بلد نیس منت کشی کنه ... به هرحال ببخشیدش.
سرشو تکون دادوخدافظی کرد ورفت ... راه افتادم به سمت اتاقم ... دررو که باز کردم ..اولین چیزی توچشمم اومد:
یه قاب عکس پسرجوون وچشم درشت بود ...

چشماش مشکی بود پوستش سبزه ... به گندمی بگم بهتره ... ابروهاش تقریبا پرپشت وحالت دار بود ... دماغش متوسط ​​ولبهاشم قلوه ای ... به نظرم صورتش موقع مغرور بودن خیلی خواستنی بود ... وقتی می خندید جیگر می شدا ..ولی اخم وغرورش دل هرچی دختر مختر بود رو آب می کرد ...!
عین جوگیرا پریدم سمت عکسش وقابشو خوابوندم رو تاقچه که دیگه چشمم بهش نیفته ... نفسمو دادم بیرون وتکیه به دیوار خودمو کشیدم پایین ... این چه دردی بود افتاد به جونم ... عاشقش شدم وپسش زدم ... باید ثابت کنه. من منتظرشم باید بیاد..اگه نیاد؟! ..میاد میاد ... مقنعمو ازسرم کندم ومانتو مو همون جا درآوردم ... هنوز حال بلند شدن از رو زمین رو نداشتم .گوشیمو روشن کردم تا اگه پیام و میس کال داشتم رو ببینم ... تا روشنش کردم صدای پیامکم بلندشد. ..وااااایییی 53 تماس ازدست رفته از شهاب. دوسه بارهم خانم کیانی وعلیرضا زنگ زده بودن ... آرزو صدف وارغوان هم که انگار نه انگار یه روز یه دوست بدبختی به نام یگانه داشتن .نه میسی نه کالی نه اسمس..هیچی!
شماره خانم کیانی رو گرفتم ومنتظر شدم ... بعد یکی دودقیقه گوشی رو خودش برداشت ...
-بله؟!
-سلام ...
-وای یگانه ..تویی.
-بعله ... خوبین لیلا جون؟! آقای کیانی خوبن؟!
-خوبیم مادر خوبیم ..توچطوری؟! خوش می گذره؟ همه چیز خوبه؟!
-ممنون منم خوبم همه چیزم اینجا خوبه جاتون خالی
-زیارت قبول مادر ... اصلا انقد ذوق زدم یادم رفت بگم
خنده ی کوچولویی کردم وگفتم:
-عیب نداره ... جاتون خالی خیلی براتون دا کردم
صدای لیلا خانم غمگین شد:
-برا مانه مادر برا شهاب
یهو قلبم گرفت ... یا خدا شهاب چی شده؟! نکنه برگشته تهران؟! ؟! ازدیشب دیگه ندیدمش ..یعنی به این زودی رسیده ... باصدای لرزونی گفتم:
-چیزی شده؟!
-ازوقتی تورفتی مثل مرغ سرکنده بال بال می زد ... نمی دونی چه حالی داشت ... هرچی بهش می گفتم خب چته؟! میگفت سرم دردمی کنه ..حوصله ندارم وچه می دونم این چیزا..شرکت هم نمی رفت همش می رفت تنهایی خونه خودش کز می کرد ... هرچی اصرار می کردم بیا خونه خودمون نمی اومد ... راستش ازخدا پنهون نیس ازتو پنهون نباشه ... چند بار رفتم خونش بهش غذا درست کنم همش تو اتاق تو بود یگانه ..اون چند روز رو فقط تو اتاق تو می گذروند ... به خدا بچم عاشق شده .دیگه روز آخری زدم به سیم آخر وجلوش گریه کردم .. .جا خورد ولی فقط نگام می کرد ... بهش گفتم خب اگه می خواییش چرا بهش نمی گی؟! ... فقط نگام می کرد یگانه ... داد هم می زدم انقد حالش بد بود فقط نگام می کرد ... گفت من لیاقشو ندارم مامان ... من نعشه ای بودم من جلو اون مواد مصرف می کردم ..من اذیتش کردم ..زجرش دادم مطمئنم تو زندگیش بدبترین تصویرایی که دیده ازمن وزندگیم بوده.بعد برم بگم زنم شو. ... می گفت مامان اون لیاقتش یکی بهتر ازمنه ..یکی که عین خودش پاک باشه ... یکی که ارزش یگانه رو پایین نیاره ... ولی من ..
بعدم حرفشو نصفه نیمه ول کرد بلند شد رفت بیرون ... تادم در تو گوشش خوندم ..گفتم برودنبالش برو بهش بگو..اگه اونم دوست داشته باشه زندگی قبلنت براش مهم نیس ... انقد گفتم که آخرش فقط دستمو بوسید گفت: دعام کن مامان..خیلی می خوامش ....
خانم کیانی گریه می کرد پشت تلفن ومن نگاه خشک شدمو به دیوار دوخته بودم وگوش می کردم ... فقط به این فکر می کردم ... من ریسک کردم عاشق یه معتاد شدم ..عاشق یه هرویینی که ترک کرده ... شهاب هم باید ریسک کنه ... ریسک یه بار ازدست دادن من وبدست آوردنم ..باید ثابت کنه .فقط همین!
***********
-آقازیست خاور می برین؟!
-ازاین جا کسی نمی بره خانوم ... مسیرش سرراست نیس..برو سرچهار راه تاکسی ها اونطرف می برن
بادست اشاره کرد به سمتی که باید برم ... تشکر کردم وغرغر کنون ازخیابون رد شدم ... خدا لعنتت کنه آرزو ..آخه زیست خاور تو سرمن وتو بخوره ... اگه اون انقد لیست بلند بالا واسم نداده بود مجبور نبودم الان تنها ولرزون وترسون دنبال دربستی باشم که ببرتم تقی آباد ...!
رفتم همون سمتی که راننده گفته بود وایسادم ... یه نگاه به دور وبرم انداختم ..خدایا این مشهد مگه چقدر می تونه جا داشته باشه. از تهران هم شلوغ تربود ... پرماشین وآدم وسروصدا ...! شاید چون عید بود انقد شلوغ بود ولی واقعا آدمی مثل من تواون شلوغی فقط تودلش دنبال یه پناهگاه امن می گشت یکی که مواظبش باشه ودیگه ترس تو دلش نباشه ... شهاب! بهترین پناهگاه من! خودم کردم که لعنت برخودم باد ...!
بالاخره یه ماشین پیدا شد ومنو برد تقی آباد ...! البته تقی آبادی که نمی دونستم چه شکلیه وچه جوریه! اولش اون جارو یه شهرک بیرون از مشهد تصور کردم ولی بعد ازاین که ازماشین پیاده شدم وفهمیدم هنوز تو خود مشهدم خیالم راحت شد ... یه کم ازترسم کاسته شد ... کرایه رو حساب کردم وراه افتادم ... یه خیابون فوق العاده درازکه پرازکفش و صندل های مجلسی بود ... خداییش کفشاش محشر بود .البته قیمتاشم محشر بود ... همه بالای هفتاد هشتاد هزارتومن ... کفش ارزون ارزونشون پنجاه تومن بود..اینم یعنی حراج کرده بودن! تو دلم گفتم برو بابا می رم حراجی های تهران کفش می خرم نصف این ... چه خبره! ولی برا آرزو گشتم یه جفت صندلی مجلسی خیلی توپ پیدا کردم ... تا سرزانو بند می خورد ورنگش قرمز جیغ بود..پاشنه هاش عین میخ نازک وتقریبا پونزده شونزده سانتی بود .... روشم پر بود از اکلیل قرمز ... فروشنده موقعی که می خواستم بخرمش گرفتش زیر پروژکتور مغازش ... لامصب یه برقی داد دلم آب شد ... خیلی خوشکل بود.دلم می خواست برا خودمم بخرم منتها پولشونداشتم تازه شانس آورده بودم آرزو خودش به اندازه کافی پول برا خریداش بهم داده بود. صد وبیست وپنچ تومن ناقابل خرج اولین سفارشش ..کوفتش بشه کفشش محشر بود ... دلم گرفت ..کاش شهاب بود ..اونموقع بدون چون وچرا برام می خرید ...!
یه آه کشیدم وازخیابون کفش فروش ها رفتم اون ور ... حالا باید وار زیست خاور می شدم ... بازم یه فهش نثارآرزو کردم ..لباس مجلسی بخوره تو سرش ایشالله!
*******

خسته وکوفته ساعت هفته عصر با کلی لباس وخرت وپرت از آرزو والبته چندتا تاپ ووسایل آرایشی واسه خودم ایستادم سرچهارراه تقی آباد ... هرماشینی رد می شد.دست بلند می کردم ..گور پدرخطر ... امام رضا نمی ذاره چیزی بشه .. .من باید برسم خونه ... هلاک بودم .خوبه لااقل یه ساندویچ خورده بودم وگرنه تاحالا جنازم می رسید دم خونه نازی خانم!
پنچ دقیقه بیشتر صبرنکرده بودم که یه پراید جلوم ترمز زد ... سرمو آوردم پایین وزود گفتم:
-آقا فلکه آب می برین؟!
بادیدن بابک جا خوردم ... داشت برو بر والبته یه کم اخمو نگام می کرد ... با من من گفتم:
شمایین ... -ا؟! اینجا چیکار می کنین؟!
با همون اخم گفت:
-سلام
-سلام ...
-من محل کارم همین دور وبراس ... سوارشین
با شوق تو دلم خدارو شکر کردم وعقب سوارشدم ..خریدامم گذاشتم کنار خودم ... راه افتاد ... بابک اخمش خیلی بزرگ شده بود ولی حرف هم نمی زد ... من بی توجه بودم به من چه که اخم داشت ... حتما با یکی دعواش شده ... مثلا همکاراش ..ااا .... یگانه توجه نموییدی نمی دونی بابک چیکارس؟! چرا تاحالا ازش نپرسیده بودم؟! ... نه ولش کن حالا هرچی هس به من مربوط نمیشه ... من الان پیشش یه زن شوهردارم فضولی درمورد یه پسر جوون موقوف!
-شوهرتون کجاس؟!
ازصداش والبته سوال بی موقعش پریدم بالا ... خودموکنترل کردم که صدام نلرزه ضایع بازی نشه ... گفتم:
-ا ... او..اون با دوستش کارداشتن رفتن بیرون شهر
-کارش مهم ترازاین بود که خانومشو تو شهر غریب تنهایی ول کنه به امون خدا.
لباموروهم فشاردادم ... مرض ..اصلا به توچه پشت سرش حرف می زنی؟ توچه می دونی چی به چیه که اظهار نظرمی کنی؟! ... با کله برم تو فکشا ... غیرتی شدن واسه زن مردمم خوب نیساااااا.
خودم ازفکرم خندم گرفته بود ... چه زرتی شدم زن شهاب ...! آخی ... شهابی ... یگانه قربون قد وبالات کجایی؟! ... کاش پیدام کنی ... کاش زود ثابت کنی ... کاش ثابت کنی ... کاش واقعا بخواییم!
بابک وقتی دید جواب نمیدم اونم دیگه حرفی نزد. سرکوچه پیادم کرد وخودش رفت ... خریدامو کشون کشون بردم دم خونه وزنگ رو زدم ....
************
فقط پنج روز مونده تا عید ... یه هفته اس ازشهاب دورم وخبری ازش نیس ... با لیلا خانم هم که حرف می زنم همش داره گریه می کنه ونگرانشه ... خبرنداره شهاب کجا رفته ... منم چیزی نگفتم که مشهده. اگه می فهمید بلند میشد جل وپلاسشو جمع می کرد وراه می افتاد ... شهاب بچه نبودکه بخوان جمعش کنن ... نزدیک بیست وپنج سالش بود ... بهتر بود ازش خبرنداشته باشن تا با خودش کنار بیاد ..والبته منم با خودم وعشقم می خواستم ... فرصت خودم این فرصت رو به وجود آوردم خودمم پاش می سوزم ... بعد یه هفته به غلط کردن افتاده بودم ولی هنوزم زود بود اگه می خواستم بدون این که شهاب بیاد جلو من زنگ بزنم بهش ... بعضی وقت ها فکرمی کردم آخه من که یه نشونه واسش نذاشتم چه جوری پیدام کنه ... ولی بعدش خودم جواب خودمو می دادم ..اینا همش چرته اون باهرترفندی که بشه می تونه آدرس نازی خانم رو پیدا کنه ..اگه می خواست می تونست .. .اما انگار نخواست انگار خودشم داشت به این دوری دامن می زد ... باید تحمل میکردم.باید هردومونو امتحان می کردم ... هم عشقمو هم شهاب رو ... عشقم برای این که بفهمم هوس نیس و شهاب رو برای این که بهم ثابت بشه همیشه به پام میمونه ....

این وسط از دروغ گفتنای زیادیم به نازی خانم خسته شده بودم میترسیدم یه موقع علیرضا باهاش ​​صحبت کنه وسوتی بده اونوقت من نمک خورده ونمکدون شکسته بی آبرومی شدم می رفت!
بابک زیادی اخمو بود یعنی ازنگاهاش می خوندم شک داره بهم ..مخصوصا که نه حلقه دستم بود نه ابرو برداشته بودم نه این که شهاب اونجاها پیداش می شد ..فقط هروقت می رفتم بیرون قبلش جوری که بابک هم بفهمه به نازی خانم می گفتم شهاب میاد دنبالم ومی زدم بیرون..تازه تا سه ساعت هم سرمو هی این ور واون ور می چرخوندم که یه وقت بابک دنبالم نیومده باشه ... خل بودم دیگه .فکرمی کردم ممکنه به خاطراخلاقش بیاد دنبالم ولی هیچ وقت نیومد ... مرد ترازاین حرفا بود که ناموس مردم رو به پاد ...!
بازگفتم ناموس ... باز خودمو مال شهاب کردم ... مگه نیستم؟! ... کاش بشم ... کاش دیگه بیاد ... دیگه بسه هرچی دوری کشیدم ... یعنی از دوری من اونم مثل من هرشب گریه می کنه؟! اونم مثل من عکسمو میگیره بغلش واشک می ریزه! ... مردکه گریه نمی کنه ... ولی من اشکهای شهاب رو دیدم ..خودم باچشمهای خودم دیدم ..اونم چندبار ... واسه من بود ... پس دوستم داره. ..فقط مونده برگرده ... ولی چه جوری؟
-یگانه دورت نشه مادرپاشو برو ...
به ساعتم نگاه کردم .دوبعدازظهر بود ... زود بلند شدم وخدافظی کردم ... به نازی خانم گفته بودم خونه دوست شهاب دعوتم ولی راستش این بود که می خواستم تا ساعت یک ودو توحرم باشم ... درخونه رو زدم بهم ویه نفس عمیق کشیدم..سرموگرفتم بالا وروبه آسمون:
-خدایا غلط کردم ... غلط کردم گفتم نمی خوامش ... این همه دروغ واسه چی می گم؟! خدایا ببخش ... فقط ببخش یگانتوکه هرچی زیارت کردم برگشت خورد توسرم!
راه افتادم.کیف دستیمو انداختم رو شونم .تازگیا چادر عربی خریده بودم..لیزبود وبراق ... انقد براق بودکه توی نور آقتاب چشمومی زد ... عاشق این جور چادرا بود ... سرآستیناشم گیپورمشکی داشت ... قصد داشتم تاوقتی مشهدم فقط همون رو بپوشم ... خیلی بهم می اومد.

داشتم تو کوچه قدم می زدم و فس فس کنان میرفتم .چون کوچه بن بست بود وتقریبا کسی توش نبود آدم خیلی نمی ترسید.همش فک می کردم کسی جزنازی خانم تواون کوچه زندگی نمی کنه ولی وقتی همسایه هاش تک وتوک می اومدن دم خونه به اشتباهم می خندیدم ... توهمین فکرها سرم رو آسفالت های روی زمین بود ومی رفتم ....
صدای ترمز یه ماشین ... دقیقا بغل دستم بود ... سرمو حتی کج نکردم ببینم ماشینش چیه ..به راهم ادامه می دادم که یکی بازومو گرفت ..برگشتم وبا چشمهایی ازحدقه دراومده خواستم جیغ بزنم .......
که بادیدن صورتش دلم ریخت ... برای هزارمین بار دربرابرش دلم ریخت ... عینک آفتابی بدون فرام وشیشه مشکی ..ته ریش کوچولوی زیر چونش ... موهای واکس خورده پرپشت وکوتاهش ... سینه برنز ومردونش ... بلوز وتنگ واندامیش .... بوی عطرسردشو چشمای مشتاق من ... فقط یه نفرمی تونست این جوری بازوی منو بگیره ..فقط یه نفر عادتش بود بازومو ازجا بکنه ... اما همه این حرکاتش فقط می تونست ازیه چیز باشه ... اون برگشته بود !
-این دفعه نمی ذارم در ری
بازومو ازدستش نکشیدم بیرون ... صداشو گوش کردم وساکت بهش چشم دوختم .چقدر عینک آفتابی بهش می اومد ..قیافش زمین تا آسمون باشهاب روز اول فرق کرده بود ... داشت آب زیرپوستش می اومد وجون گرفته بود ... داشت روز به روز خوشکل ترمیشد .... من چشمام مشتاق بود ولی اون چی؟! ...
زیر عینک آفتابی قایمشون کرده بود ... پدرسوخته وقتی اون چشماشو واحساسشو ازم پنهون می کنه من احساسمو بگم .. سرمو انداختم زیر ..وقتی دید حرف نمی زنم وآرومم دستمو ول کرد ..گفت؟!:
-خوش می گذره؟! دل می شکنی می ذاری میری بعدشم خوشی خوش میگذره؟
توچه می دونی من چه کشیدم ... چه خوشی! شب وروز گریه وسرکردن باعکست گفتم:
-من می خوام برم حرم ... حدافظ
عین جوگیرا ... احتیاج داشتم نازمو بکشه ... راه فتادم واون دنبالم ... این دفعه بازومو نکشید وایساد جلوم وسدراهم شد:
-خیلی خب..خودم نوکرتم ..می رسونمت ... فقط..فقط یگانه ...
سرمو بالا کردم ... داشت با التماس نگام می کرد ... هنوزم مغرور بود..هنوزم نمی تونست بگه یگانه این دفعه نرو ... تنهام نذار ... باسردی نگامو دوختم بهش وگفتم:
-می رسونیم یا برم؟!
حالت چشماش عوض شد ... لبخند تلخی زد:
جون بخواه ... -تو
رومو برگردوندم ورفتم سمت ماشینش ... وایساده بود وباعشق نگام میکرد..اخم کردم:
-درو باز کن گرمه
خندید..سوییچ رو تو دستش یه تکون داد واومد سمت ماشین ... بایه صدای تیک درماشین بازشدوسوارشدیم .روشنش کرد ودنده عقب گرفت ..
من همه مدت به روبرم خیره شده بودم ... شهاب هردفعه برمی گشت نگام می کرد ... آخرشم طاقت نیورد گفت:
- دوریت برامن خوب نیس یگانه ... داشتم کم کم به همدم قبلیم پناه می آوردم ...
خیره به جلوم داشتم به حرفش فکرمی کردم ..همدم قبلی! ..یعنی نیلو رو می گه ..نیلو که همدمش نبود جی افش بود..خب شاید مامانشو می گه..خیلی خنگی یگانه همدم ..همدم برا شهاب فقط یه چیز می تونه باشه ...
باشدت سرمو چرخوندم سمتش ... انقد بدنگاهش کردم که خندش گرفته بود:
-خب بابا ... گفتم داشتم رو می آوردم ولی هنوز که خطری نشدم ... تقصیرخودته دیگه انقد اذیتم نکن ..
با التماس داشت حرفاشومی زد ... منم ساکت ... بازم گفت:
-چرا گذاشتی رفتی؟!
-چه جوری پیدام کردی؟!
-جواب منوبده
-تو جواب منوبده
یه نگاه بهم کردو به روبرو خیره شد:
-هنوزم لجبازو یه دنده ای
-قرار نبود عوض بشم ...
حرصش گرفته بود..تودلم عشق می کردم که حرص می خورد ... یه جا خونده بودم آدمایی که یکی رو بیشترازهمه دوست دارن بیشتر اذیتشون میکنن الان منم همون دسته از آدما بودم ... شهاب حرص می خورد من تودلم می خندیدم ولی. ..دیوونش بودم!
ماشینو رو زد کنار جاده وترمز دستی رو محکم کشید..اوه ه ه ه صدای ترمز دستیه توگوشم بود..خوبه ازجا کنده نشد! بی توجه به حرصش گفتم:
-چرا ایستادی؟!
-چون دلم می خواد
-ا ..آهان پس بمون با دلت خوش بگذرون ...
دستمو به دستگیره گرفتم وتکونش دادم که برم بیرون ... بازم تیک ..با قفل مرکزی همه رو قفل کرد ... با جدیت نگام می کرد ..منم کم نیوردم وبا خشم برگشتم سمتش:
-بازکن اینو ...
-دیگه نمی ذارم ازم فرار کنی ... تومال منی!
نگاهش کردم ... عشق رو می خوندم ..با تمام وجودش تمنا داشت ولی من به جای اینکه خوشحال شم دلم گرفت ..این خودخواهیه که میگه توفقط مال منی! مگه لیلا خانم نگفت شهاب گفته دوست دارم یگانه خوشبخت شه! همه حرفاش الکی بوده ... باچشمای اشکی به شهاب چشم دوختم ... چاره ای نداشتم نمی تونستم در برم ... گیرم انداخته بود ... گفتم؟!:
-تو فقط همه چی رو براخودت می خوای ...
سرمو کردم اون ور وبه بیرون چشم دوختم.نباید اشکامونشونش می دادم ... دستشو گرفت زیر چونم وسرمو برگردوند طرف خودش ... نگاهش نکردم ..گفت:
-منونگاه کن
-......
-با توام
سرموو آوردم بالا ونگاهش کردم ..همون موقع اشکام ریخت ... چشماش برق زد وتویه حرکت کشیدم تو بغلش ... من خودمو میکشیدم عقب واون می اومد جلو تر..با همون اشکام بانازگفتم:
-برو کنار ...
حالا کاملا روم خم شده بود ... ریز خندید وابرو بالا داد ... حس می کردم دارم میرم پایین ... تازه وقتی حرکت دست شهاب رو کنارصندلیم دیدم فهمیدم صندلیمو خوابونده ... صورتش با صورتم هیچ فاصله ای نداشت ... چشمام اشکی بود وزل زده بودیم به هم ... با صدای آرومی گفت:
-من نمی تونم بدون تو دووم بیارم یگانه ... وقتی فک می کنم که تومال یکی دیگه شی ازفکراین که جزمن یه مرد دیگه نوازشت کنه ..توبغل یکی دیگه باشی ... یگانه من دیوونه میشم ..من حتی فکرشم یه هفته بهمم می ریزه ... تولیاقتت بهترازمنه ..خیلی بهترازمن..من لیاقتتوندارم می دونم ... ولی خوشبختت می کنم ..به خدا کم نمی ذارم واست ..فقط مال من باش یگانه ... اگه زن یکی دیگه شی من .. من بازم ...
حرفشوادامه نداد وبازم زل زدیم بهم ... دستشو دور کمرم حلقه کرد.داشتم گرم می شدم ... سرظهر بود وهیچ ماشینی توی خیابون بود..حتی پرنده هم پرنمی زد ... ازاین بابت شانش آورده بودم ... مسخ آغوشش شده بودم .نتونستم خودمو بکشم عقب ... نتونستم سرم داد بزنم ..نتونستم مانعش بشم ... چشامو بستم ... فقط قطره اشک آخرمم ریخت ... بایکی ازدستاش کشید روی گونم ... کنارگوشم گفت:
دنیا رو به پات می ریزم

رسیدیم روبروی حرم ... از ماشین پیاده شدیم و من به سمت ورودی زنان رفتم.صدای شهاب باعث شدبرگردم پشت سرم:
-این دفعه جاتوبلدم..فرار مرار توکارت باشه ...
حرفشو ادامه نداد ... سرمو تکون دادم وخدافظی کردم ... هرچند ازخدافظی هیچ وقت خوشم نمی اومد ... تو تموم مدت داشتم فکرمی کردم هنوز شهاب ثابت نکرده!
وقتی وارد شدم منتظرش ایستادم تا بیاد بیرون ولی انگار زودتر ازمن منتظر بود.با نگاهش بهم اشاره داد برم پیشش. راه افتادم ورفتم نزدیکش بعدم شونه به شونه هم رفتیم توی صحن.
اولین باری که باشهاب می رفتم حرم ... چقدرخوب بود که پناهگاهمو پیدا کرده بودم ... چقدر خوب بود که همه به چشم خواهروبرادر مارو نگاه نمی کردن ... چقدر ذوق داشتم از اینکه دیگه خواهر شهاب حساب نمی شدم ... تا غروب با شهاب توی حرم بودیم ... تا عصر که جدا ازهم توی قسمت زنونه ومردونه بودیم ولی وقتی هوا خنک شد اس داد بهم که برم بیرون .تا موقع اذون کنارش روی فرشهای وسط صحن نشسته بودم ... چقدر توی دلم از امام رضا تشکر کردم ..حالا باید به جای نماز جاجت نماز شکر می خوندم!
شاعت شش ناقاره خونه امام رضا شروع به زدن کرد ومن دوباره توی دلم به امام رضا قول دادم شهاب رو اذیت نکنم ... ازش خواستم کمک کنه بتونم بهش بگم دوسش دارم ...!
اما شهاب همون موقع نزدیک اذون وتوی حرم نزدیک گوشم قسم خورد همیشه به پام می مونه وخوشبختم می کنه!
داشتم کم کم می فهمیدم ثابت کرده ومن هنوز ازش توقع دارم التماس کنه ...! دیگه چی بهتر ازاین که شاهدمون امام رضا باشه وبرام تو همچینن جای مقدسی قسم خورد! شهاب نزدیک گوشم حرف می زد ومن نمی تونستم سرمو بیارم بالا وباهاش ​​حرف بزنم ... کاش منم می تونستم براش قسم بخورم ... اما دهنم بازنمی شد فقط شنونده بودم ... تا لحظه ی آخری که اونجا بودیم کنارهم نشسته بودیم واون حرف زد ... بعدهم نماز خوندیم واومدیم خونه ..اما همچنان من ساکت بودم ... شاید انقد ذوق زده بودم که دوست داشتم بیشتر وبیشتر بشنوم ..فقط حرفهای شهاب رو ...
جلوی درخونه پیاده شدم وسرمو ازپنجره داخل بردم ونگاهش کردم ... داشتم این پا واون پا می کردم که حرفمو بزنم اما دلم نمی اومد دلشو بسوزونم ..شاید دوست داشت ببرمش داخل ... قبل ازاین که من حرف بزنم خودش گفت:
-به جون خودم تا ده دقه دیگه اینجوری نگام کنی سکته رو زدم
خندیدم واون دوباره گفت:
-برو خوشکلم برو تو می دونم روت نمیشه منو هم همراه خودت مهمون کنی ...
با دهن بازبهش زل زده بودم ..ازقیافم خندش گرفته بود..گفت:
-من باید تا دوسه روز برم چالوس
یهو باداد گفتم:
-چالوووووووس؟ !!!
-چرا جیغ می زنی یگانه! زشته الان مردم می ریزن بیرون
-باز حرف رو عوض کردی!
-برو تو دیگه به ​​خدا تا صبح وایمیسم تانری منم نمی رم
-شهااااااااب
-جونم
در ماشین رو بازکردم ونشستم روصندلی وگفتم:
-منم میام
-ا ... تاسه چهار ساعت قبل که برام ناز می کردی ... نمی خوام نمیام راه انداخته بودی؟! چی شد حالا که می خوام برم شمال طرفدار پیدا کردم؟!
-خب اون که آره من عاشق شمالم ....
ولی دروغ گفتم ... عاشق خودش بودم ... شمال تو سرم بخوره ... خودش مهم بود .. گفت:
-یعنی فقط به خاطر شمال داد وبیداد راه انداختی؟!
جوابشو ندادم ... سرمو کردم روبه خلاف اون ... همون موقع صداشو نزدیک گوشم شنیدم:
-ناز کردنتم عشقه ... می خرم تو فقط نازکن
برگشتم سمتش ..وقتی دید می خوام گریه کنم ... با حالت خسته ای گفت:
- به قرآن دیگه اون آبغوره هارو نگیر که قاطی می کنم ...
لبامو غنچه کردم:
-شهاب
-شهاب فدات شه چیه؟! خب نمی تونم ببرمت به خدا دوسه تا مرد همرامن ...
-کی برمی گردی؟!
خندش گرفته بود ... گفت:
-آهان اون وقت عاشق شمالی یا عاشق شهاب؟!
-کوفت
-نه جون من کدوم؟!
-اصلا تو براچی می خوای بری چالوس.
- چندتا مهندسای شرکت برا قرار داد رفتن اونجا برم بیارمشون
-مگه خودشون علیلن؟ ماشین که قحط نیمده خودشون بیان
-نمیشه دیگه وقتی رییسشون نزدیکشونه وظیفه رییسه بره رو کارشون نظارت کنه
یه شکلک در آوردم وگفتم:
-چه رییس رییسی ام می کنه!
با همون ته لبخند رو لبش گفت:
-گوشیتو روشن کن انقد من بدبخت رو نچزون ... می رم دوسه روزه برمی گردم ... برا سال تحویل خودمو می رسونم ...
با غم بهش نگاش کردم سرمو به معنی "باشه" تکون دادم .خواستم پیاده شم که گفت:
-یگانه
سرمو چرخوندم سمتش که جوابشو بدم که تو یه لحظه حس کردم لبام سوخت ... یه بوسه کوتاه وسریع ... ولی خشکم کرد ... فکر کنم قیافم لبو شده بود ... نموندم که حرفی دیگه ای بزنه ... فقط زیر لب خدافظی گفتم وپریدم پایین ... زنگ در رو طولانی زدم که صدای نازی خانم در اومد:
-چه خبره ..مگه سرآوردی؟! دارم میام دیگه
برگشتم سمت ماشین شهاب ..هنوز ماشینش ته کوچه بود ..وقتی دید دارم نگاش می کنم چراغ ماشینشو چند بار برام خاموش وروشن کرد ... نازی خانم درو بازکرد ورفتم داخل ولی قبل ازاینکه در رو ببندم بازم برگشتم شهاب رو دیدم ... ماشینشو روشن کرد ..هنوز نرفته بود..می دونستم تا در رو نبندم اون نمیره ... تو دلم صدتا قربون صدقش رفتم و درو بستم ... زیر لب هرچی آیه وسوره بلد بودم خوندم ... خدایا سالم بره وبرگرده ...انگار ماشانس نداشتیم کنارهم بمونیم!

بعد از این که صدای دنده عقب ماشین شهاب رو شنیدم .خیالم راحت شد که رفته .برگشتم رو به نازی خانم که تقریبا عصبانی نگام می کرد خندیدم گفتم:
-چیه؟!
-باز اون زبون بسته رو فرستادی رفت؟! نمی گی گشنشه تشنشه جا نداره ..تو شهر غریب نباید بی جا ومکان بمونه!
-شما نگران نباشین تا حالا هرجا بوده ازاین به بعدم میره همونجا ..ولی الان دیگه واقعا نمی تونست بیاد تو ... برا کارش رفت چالوس
نازی خانم سرشوتکون داد وگفت:
-حالا چرا دستتو گذاشته بودی رو زنگ برنمی داشتی؟! کلم رفت مادر
خدا منو ببخشه انقد دروغ بار این زن کردم ... گفتم:
-ب ..ببخشید ... ا ... خب چیز شد زنگ گیر کرد ... دیگه زنگتون کهنه شده بگین آقابابک عوضش کنن ... ازاون اف افا که میگه دینگ دینگ، دینگ دینگ ..ازاونا بخرین ... انقد باکلاسه همه رو توش می بینین ...
نازی خانم سرشو تکون داد وگفت:
-ولم کن مادر ... دینگ دینگ بخوره توسره من ... اینادیگه ازما گذشته ...
راه افتاد و منم پشت سرش ... داشتم حسرت می خوردم که کم کم تموم روزهای خوب سفرم دارن تموم می شن ومن نازی خانم رو دیگه نمی بینم ... چقدر دلم براش تنگ میشه!
***********
-نازی خانم سمنو که تو یخچال نیس؟! کجا گذاشتینش؟
صداشو ازتوی سالن شنیدم:
-تو قسمت پایینی مادر ... بگرد پیدا می کنی
زیر لب با خودم غر میزدم:
-من بیست باراین یخچال رو زیر ورو کردم نیس دیگه ... چرا گیرداده
پایین یخچال فکسنیشوهم گشتم اما جز کیسه میوه وچندتا کیسه مشکی اونم حتما داروهاش چیزی نبود ... داد زدم:
-به خدا نیس ... بیایین ببینین ... اصلا خودتون بیاین بهم بدین
دریخچال رو بستم ورفتم بیرون ... تو اون حیری ویری نازی خانمم وقت گیرآورده بود ... چند ساعت دیگه سال تحویل می شد اون وقت اون داشت به طوطی تو قفسش دونه می داد..با لبهایی آویزون گفتم:
-من می خوام برم حرم ..توروخدا بیایین این سمنو رو پیدا کنین سفره رو کامل کنم برم ...
نازی خانم بی توجه درحالی که دستشو هی آروم می زد به قفسه رو به من گفت:
-برو آماده شو یه چیز درست بپوش ... تر ورگل بیا باهم همین جا سال رو تحویل می کنیم ... سمنو رو هم خودم میام می ذارم سرسفره ...
چشمام گرد شد:
-من می خوام برم حرم ...
-حرم الان شلوغه تازه ... ورودی های حرم رو الان به خاطر شلوغی بستن کجا می خوای بری تو این شلوغی. بشین همین جامنم تنهام ...
دلم می خواست گریه کنم ... من دلم حرمو می خواست ..اونم موقع سال تحویل که شهاب نیومد ... نازی خانم بی اعتنا به اخم وناراضی بودنم داشت با طوطیش حرف می زد ... تلوزیون داشت صحن انقلاب حرم رو نشون می داد ... درسته شلوغ بود ولی من دوست داشتم اولین لحظات سال رو اونجا باشم ...! ازدست نازی خانم حرصم گرفته بود ... رفتم تو اتاق و در رو روم محکم بستم ... روبروی آینه قدیمی کمد ایستادم ... به قیافه خودم زل زدم ..دلم برا خودم سوخت ... چرا شهاب قول داد ولی عمل نکرد ؟! چرا ازدیشب تاحالا گوشیش خاموشه؟! اون که هرروزبیست باربهم زنگ می زد ... خدایا یعنی چی شده؟! چرا نازی خانم نمی ذاره من برم حرم خودمو خالی کنم؟! ...
خوب نبود اول سال گریه کنم ..اگه بازم اشکای همیشه مزاحممو می ریختم تا آخرسال بدبختی داشتم ... کاش شهاب بود تا بخندم ... نامرد ..قول دادی شهاب ..تو قول دادی سال تحویل پیشم باشی!
گوشه اتاق نشستم وزانوهامو تا کردم وسرمو گذاشتم روشون ... چشمامو مثل همیشه برا جلوگیری ازاشک روهم فشاردادم ... به ثانیه نکشید که دراتاقم به شدت باز شد ونازی خانم اومد داخل ..بادیدن من تواون حالت ..داد وبیداد کنون گفت:
-توکه هنوز آماده نشدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من حوصله خودموهم نداشتم چه برسه به لباس پوشیدن ... اومد جلو دستمو گرفت وبه زور کشید ... مجبورشدم بلند شم:
-وای نازی خانم توروخدا ولم کنین ...
-چی چی رو ولت کنم ..الان می رسن ..قیافتو ببین ..
بی حوصله گفتم:
-کیا می رسن!
-مهمونام دیگه..بچه هام نوه هام ... همشون الان میان اینجا ...
-من نمیام بیرون ..من روم نمیشه بیام جلوشون ..آیییی دستم نازی خانم ... کنده شد ..
-بیا جلو ناز نیا ... کدوم رو می خوای بپوشی؟! بذارببینم کدوم مناسبته ...
یه دست منو گرفته بود وداشت تو کمد رو دید می زد ومیون لباسام می گشت ... منم بی حوصله ویه کم عصبانی مجبور بودم وایساده بودم ببینم چیکار می کنه ... بالاخره یه دست لباس آورد بیرون وبالبخند گفت:
-آهان ..اینه ..بپوشش عالیه
بادیدن لباس فکم افتاد ... لباس سرخ ورنگ جیغی که تازه خریده بودمش ... دکلته بود وتابالای زانو ... من اینو جلو بچه وعروس ونوه ش بپوشم؟! مگه من بی صاحابم ... چی فکرکرده بود درموردم مگه چادرپوشیدنمو نمی دید ... بالحنی که سعی می کردم حرصی نباشه گفتم؟!؟!؟!:
-نازی خانم این لباس نه ازبالا چیزی داره نه ازپایین من جلو مهموناتون اینو بپوشم ؟؟؟؟؟
نگاهی به لباس کرد وگفت:
- جلو مهمونای من نه ... جلوی من وخودت ..فعلا ..می خوام اول سالی خوشکل وترو تمیزباشی ... یه کمم سرخاب سفیداب کن صورتتو ازاین بی روحی بیرون بیار ... آدم باید موقع سال تحویل هم جوره شاد باشه. .
لباس رو داد دستم وهمون طور که می رفت بیرون گفت:
-تانیم ساعت دیگه برمی گردم..آماده نشده باشی بامن طرفی
بعدم رفت بیرون ودر رو زد بهم ... خدایا گیر چه بشری افتادم من! ..چرا دم عیدیه اخلاقش کج شد یهووووو.
معلوم نیس چیزخورش کردن بیچاره رو .... سرمو تکون دادم ولباسامو با حرص ازتنم کندم ولباس قرمزمو پوشیدم ... جلوی آینه ایستادم وموهامو دم اسبی بایه کش قرمز ساده بستم ... پوستم سفید بود وبا لباس قرمز تضاد جالبی ایجاد کرده بود. ..پاهام خوش ترکیب واندامم باریک وباربی بود ... لباس چسبون تنم بود وازکمربه بعد تاروی زانوم پق می ایستاد ... بادیدن خودم توآینه هم ازلباس خوشم اومد هم ازکاری نازی خانم حرصم گرفت ... معلوم نبود توکله این پیرزن چی می گذشت

رفتم سمت کیف آرایشی جلوی آینه شروع کردم به قول خودش سرخاب سفیداب کردن ... پنکیک اتودمو که زدم یه کم با دست زدم رو صورتم جا بیفته ... بعد رفتم سراغ خط چشم ..مثلا من حوصله نداشتم ... خط چشم پشت پلکمو با یه کوچولو دنباله کشیدم ..ازخط پایین هم هیچ وقت خوشم نمی اومد نکشیدم ... رژگونه صورتیمو هم یه کم استفاده کردم به اضافه ریمل اکلیلی ورژصورتیم ... اوف رژم بو توت فرنگی می داد هوس کردم ...
داشتم خودمو جلوی آینه دید می زدم ببینم عیب و ایرادی نداشته باشم که در بازشد ... بدون این که سرمو بچرخونم روبه آینه خم شدم وپشت پلکمو که یه کم ریملی شده بود پاک کردم ..درهمون حال گفتم:
-نازی خانم ببین چه ملوس شدم ... تو هم جوونیات به اندازه من خوشکل بودی.
پشت پلکمو پاک کردم وموهامم یه دست کشیدم توش ... تو آینه بازم یه نگاه به خودم انداختم خوب خوب بودم ... نازی خانم چرا جواب نمی داد..خندیدم حتما انقد خوشکل بودم مسخ من شده بود ....!
با این زود گفتم:
-نازی خانم چرا ج ....
همون موقع داشتم برمی گشتم که بادیدن فرد پشت سرم .....
دهنم بازمونده بود ... خدایا خوابم یا بیدار؟ خدایا بزن درگوشم نه بزن بزن بیدارم کن ... من خواب می بینم؟! ... این که داره باچشماش منو می خوره شهابه؟! ... این که بلوز سفیدپوشیده وکراوات شل بسته شهابه؟ ... دوتامون عین مجسمه زل زده بودیم به هم ..حتی حرکت نمی کرد یه قدم بیا جلو..فقط پشت دربسته ایستاده بود وسرتاپامودید می زد ... تازه به خودم اومدم ... تازه فهمیدم برگشته ..تازه عشق می کردم خوش قوله ... فقط تونستم زیرلب اسمشو صدا بزنم ... دستاشو باز کرد..به طرفش دویدم وطول اتاق رو با دو طی کردم وهنوز نرسیده بهش رو هوا بلندم کرد ... کمرمو گرفت وتوهوا چرخم می داد ... دستامو روشونه هاش گذاشتم وازهیجان زیادی غش غش می خندیدم واون قربون صدقم می رفت ...
-بذارم زمین دیوونه ...
چشمامو بستم..می ترسیدم سرم گیج بره ...
-وایییییییی شهاب من می ترسم ...
با گفتن این کلمه حس کردم دیگه حرکت نمی کنم ..وقتی چشمامو بازکردم توبغلش بودم ... اون روزمین نشته بود ومن روپاهاش ... چشم ازم برنمی داشت ..معذب بودم بااین تیپم تو بغلش بودم ... گفتم:
-بی حیا ... یه اللهی شوتی بوقی چیزی می زدی بد نبودا ..
-اونموقع برا من بد می شد ...!
دستمو بلند کردم ویه سیلی آروم زدم زیرگوشش ...
-رونگیری یه وقت!
-نه واسه وقتی بزرگ شدم خوبه
دوتامون ساکت بهم زل زدیم وبعدم زدیم زیرخنده ... گفتم:
-نازی خانم چه جوری گذاشت بیای تو.
-یادت رفته کلی فحشم داده ..بدهکاربود ...
-انقده دروغش گفتم ... بفهمه آبروم رفته
-عیب نداره به جاش من گناهتو شستم
با چشمای ازحدقه دراومده نگاش کردم:
-هاااااااااااااان؟!
-قراره نیم ساعت دیگه عاقد بیاد صیغه محرمیت واسمون بخونه
تقریبا جیغ زدم:
-شهااااااااااب
-جونم
-شوخی می کنی؟!
-شوخی چیه خوشکلم..نازی خانم برامون جور کرده ...
این دفعه علاوه بردهنم چشمامم ازتعجب گشاد شده بود..شهاب ادامه داد:
-این نازی خانومی که می بینی همه چیز رو از همون روز که تومنو گذاشتی ورفتی می دونه ... فقط به روت نیورد ناراحت نشی..منم جاتو می دونستم فقط جلو نیمدم که تصمیمتوبگیری ...
هنوزم با تعجب نگاهش می کردم ... خندید:
-فدای این نگاه کردنت ... چیه خب مگه براتو بدشد؟ همه چی رودرست کردم!
-درست کردی آبروم جلو پیرزنه رفت !!!!!
-اشتباه می کنی گلم آبروت نرفت ... آبروت حفظ شدچون من همه چی رو ازاول تا آخر براش گفتم تازه حق روبه توداد ..الانم که نمی ذاره بیشترازاین نامحرم باشیم ..برامون عاقد جورکرده دم عیدیه صیغه کنیم بعدش بریم تهران خودم برات یه عروسی می گیرم توکفش بمونن ...
داشتم کم کم ازحالت بهت بیرون می اومدم ... با شوق خندیدم ویه چشمک کوچولو بهش زدم:
-خیلی چاکریم ...
هنوز حرفمو کامل نکرده بودم که حس کردم بازم سوختم ... لباشو محکم رو لبام فشارداد ... با عشق می بوسیدم ومن باعشق خودمو توی آغوشش گم کردم ... دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود ومحکم منوبغل کرده بود ... بایکی ازدستاش آروم آروم روی موهام وسرشونه ی لختم می کشید ... چنگ زده بودم به گردنش ومحکم گرفته بودمش..یادم افتاد به ظهرهفته ی قبل ..میگن تاسه نشه بازی نشه ... بعد ازاون بوسه داخل ماشین این دفعه با عشق بیشتری شهاب رو همراهی می کردم ..... تازه حس می کردم عشق ثابت کردنی نیست ... تازه می فهمیدم عشق حس کردنیه ... عشق توحرف وقسم وقول نیست ..عشق تو عمق نگاه ووجود آدماس ... عشق ها همه باهم مساوی نیستن ..یکی بیشتره یکی کمتر ... اما مهم اونه که کی بیشترتقدیم طرف مقابلش کنه..عشق سنجیدنی نیست ..عشق اندازه گرفتن نداره ... عشق بی نهایته هیچ وقت اندازه نداره ........
*************** برای بارسوم عرض می کنم آیا وکیلم شمارو به عقد موقت آقای شهاب کیانی درآورم؟ خواستم جواب بدم که شهاب دستشو گذاشت تودستم..وقتی دستشوبرداشت بادیدن تراول صدتومنی ازریختن اشکام جلوگیری کردم وسعی کردم یاد وخاطره خانوادمو ازیادم دور کنم ... بچمون می دونسته زیر لفظی بهم ندن جواب نمی دن ... ریز خندیدم ... باصدای رسایی گفتم:
-بااجازه بزرگتراو نازی خانم وآقا امام رضا بعله ...
صدای کل ودست زدن بچه های نازی خانم وخودش فضای خونشو پرکرد ...
بعد ازیه خورده امضا وبیرون رفتن عاقد همه خانوما دوباره شروع کردن به کل زدن ... سرمو بالا آوردم وهمه رو دید زدم ... تقریبا بچه های نازی خانوم همه با خانواده هاشون ده بیست نفری می شدن ... مونده بودم اینا که منو نمی شناسن چه جوری انقد برام دست وکل می زنن ... شهاب جلو همه ازتوی جعبه کریستال یه حلقه طلا سفید کرد دستم ..ازدیدن حلقه که ساده بود وفقط سه تا نگین کوچولو به صورت اریب روش نقش داشت ازانتخاب خوب شهاب لبخند زدم به معنی اینکه ایول به سلیقت که مث خودم ساده پسندی! به خودم قول دادم اون گردنبند رو حتما بندازم گردنش ... قبلا فکرمی کردم گردنبند رو براعروسی نیلو وشهاب میدم بهش ولی حالا .... خدایا شکرت ...
شهاب داشت با نازی خانم حرف می زد وتشکر می کرد ... منم رو نداشتم دیگه به ​​نازی خانم نگاه کنم ... اومد طرفم .فوری ازجام بلندشدم .شهاب هم به طبعیت ازمن ..نازی خانم می خواست بغلم کنه زود دلا شدم ودستشو بوسیدم ... به زور سرمو بلند کرد وپیشونیمو بوسید .زیر گوشم گفت:
-الهی سبزبخت شی عزیزم ... امام رضا نگهدارتون باشه ...
دستموجلو آورد ویه جعبه گذاشت کف دستم:
- یه هدیه ناقابله ... ترجیح دادم شوهرت بندازه گردنت ... دلم می خواد همیشه به گردنت باشه تا یادم کنی وبازم بیای پیشم ...
ازتموم محبتاش دلم داشت می ترکید ... من چه کردم و اون چه کرد! سرمو پایین انداختم ..با تمام شرم وخجالت گفتم:
-من..من معذرت می خوام ... به خاطر ...
دستمو تو دستش گرفت وگفت:

-همیشه سعی کن زندگی تو، تو ازش پیشه بگیری ... نازکن ولی به اندازه ... جوری خودتو براش درست کن ونیازهاشو برطرف کن که هیچ وقت بادیدن دخترای دیگه احساس کمبود نکنه ... هیچ وقت با غرورو غیرتش بازی نکن .. مطمئن باش اگه بخوادت هم غیرتشو هم غرورشو به پات می ذاره ...
حرفاش چقدر به دلم نشست ... حتی به رومم نیاورد که چرا دروغش گفتم ..فقط نصیحت کرد اونم مادرانه ..چیزی که من احتیاج داشتم ... محکم بغلش کردم و عطرشو تو ریه هام کشیدم .بعد ازجدا شدن ازم من نشستم و رفت طرف تلوزیون وگفت:
- همه ساکت باشین تانیم ساعت دیگه سال تحویل میشه ...
به سفره روبروم خیره شدم ... تاحالا هیچ جا ندیده بودم سفره عقد یه دختر سفره هفت سین باشه اونم سفره ای که خودش چیده ... شهاب نزدیک گوشم گفت:
-پایه ای سال تحویل رو بریم بیرون؟!
سرمو چرخوندم سمتش:
-زشته جلو این همه آدم که بااحترام گذاشتن توخونه مادرشون صیغمون خونده بشه پاشیم بریم بیرون ... تازه تا نیم ساعت دیگه ما تا سرکوچه هم نمی تونیم بریم ...
شهاب چشمک زد:
-بعدش چی؟!
خندم گرفته بود ..گفتم:
-حالا تابعدش ... بالاخره مامانت خبردارکردی یا نه؟! داشت ازنگرانی سکته می کرد!
-آره ... وقتی فهمید می خوایم اینجا محرم شیم ازذوق یه جیغی پشت خط کشید ... به جون خودش گوشام تا 48 ساعت کرمی زد ...
ریز خندیدم ... چقدر دلم برا مادرشوهرم تنگ شده ... کاش اونم کنارمون بود ...
نیم ساعت رو نفهمیدم چه جوری گذشت ..چون همه با هم حرف می زدن ... بابک یه کناری مغموم نشسته بود ومثل همیشه سرش زیربود ... چقدر جلو اون ضایع شدم .هم من هم شهاب که حسابی کتک کاری کرد ... نزدیک گوش شهاب گفتم:
- بعد سال تحویل برو به بابک تبریک بگوعذرخواهی کن ... خیلی آبرو داره که بیرونمون نکردن!
- من عذرخواهی کنم؟! اون داشت توروصاحب می شد ... فک می کنی نمی دونم چشمش دنبالت بود.
باحرص چشم دوختم بهش ... خدا به دادم برسه این بشر خدای غروره ... سرمو با قهر چرخوندم روبه تلوزیون ...
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبرالیل والنهار
یا محول لحول والاحوال
حول حالنا الا احسن الحال ..
بوووووووووووووووووم ....... آغاز سال یک هزارو سیصد و ....
صدای دست وصلوات وهمهمه قاطی شده بود ... همه بلند شدن که باهم روبوسی کنن ... شهاب هم بلند شد ... بانگاهم داشتم دنبالش می کردم ... رفت طرف بابک وبعد هم با خوش رویی باهاش ​​روبوسی کرد..بابک قیافش باز شد وبرادرانه شهاب رو بغل کرد ... تو دلم برا بابک دعا کردم ..خدایا خوشبختش کن این پسرو که مرده!
نگامو به شهاب دوختم داشت با بابک حرف می زد ..می دونستم داره به بدبختی عذرخواهی می کنه ... ولی یه چیز مهم بود ... شهاب به خاطر من پا رو غرورهمیشگیش گذاشت ... واین بازم یعنی عشق!

وقتی تبریکا و خوردن شیرینی تموم شد نازی خانم به سمتم اومد و گفت:
- عزیزم شوهرت تازه از راه رسیده .. ببرش اتاقت یکم استراحت کنه ..
لبخندی زدم و گفتم:
- چشم ... هر چی شما بگید ..
همون موقع شهاب به سمتم اومد و گفت: - عیدت مبارک خانومم
از لفظ خانمم گر گرفتم و سرمو انداختم پایین و گفتم:
- عید تو هم مبارک
- بوس رو میزارم بعدا .. حالا زشته جلو همه.
با کلافگی گفتم:
- شهااااااااااااب ؟؟؟؟
خندید و گفت:
- چی بهت می گفت نازی خانم؟
- گفت ببرمت توی اتاقم استراحت کنی ..
لبخند مرموزی زد و گفت:
- راست می گه ... خسته ام ... خیلی بریم ..
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- دو ساعت رانندگی کردیا!
- بریم دیگه ..
رو به جمع ببخشیدی گفتیم و راه افتادیم سمت اتاق من ...
نازی خانم گفت:
- دخترم بیا دو تا چای ببر با خودت ...
به شهاب گفتم:
- تو برو من میام الان ..
چشماشو به علامت باشه روی هم گذاشت و رفت توی اتاق .. منم سینی رو از دست نازی خانم گرفتم و به سمت اتاقم رفتم ...
وقتی در اتاق رو باز کردم شهاب رو دیدم که قاب به دست وایساده و با خنده نگام می کنه..سریع سینی رو روی میز گذاشتم و دویدم قابو از دستش بگیرم که پشتش قایمش کردم ... می خواستم به زور قابو بگیرم که نمی دادش و روی اعصابم پیاده روی می کرد ..
با جیغ نسبتا آرومی گفتم:
- بدش من ببینم ...
با یه دستش قاب رو گرفت و با یه دستش دستام گرفت و نشوندم روی تخت .. بعدش گفت:
- ایول به خودم ...
- چرا؟
- چون فهمیدم خانمم مثل خودم عاشق پیشه است ..
برای این که از خودم دفاع کنم گفتم:
- نخیرم ..
ابرویی بالا داد و گفت:
- پس معنی این عکس چیه که روی میز جلوی تختته؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خب .. خب همین طوری گذاشتمش ..
نزدیکم شد و آروم زیر گوشم گفت:
- د نه د .. آدم که همین طوری عکس یه پسر غریبه رو نمیزاره روی میزش .. می زاره؟
- خب نه .. اما ..
- اما چی؟
وقتش بود که می گفتم .. این طوری می تونستم دلشو گرم کنم .. این طوری می شد بهش بفهمونم که تا ته دنیا باهاشم ...
پس سرمو زیر انداختم و آروم گفتم:
- اما تو برای من یه پسر غریبه نبودی ... من .. من ..
با کنجکاوی گفت:
- تو چی؟
- وبلاگ دوستت دارم .. من از قبل ... خیلی قبل ..


کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان