تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
پرستار من-قسمت چهاردهم پرستار من-قسمت چهاردهم

زیر لب شکری کردم و از جام بلند شدم .. از اون جا اومدم بیرون و دنبال دستشویی گشتم .. بعد از کلی گشتن و تاب خوردن پیداش کردم ... صورتمو با آب یخ شستم که همین هم باعث شد به خودم بلرزم .. هوا هم هنوز کمی تا قسمتی سرد بود ...
به چشمام توی آینه نگاه کردم .. زیر چشمام پف کرده بود ... غمی که توش بود رو حتی خودم هم حس می کردم ... غم توشون فریاد می زد ....
وقتی که اذان صبح گفت نمازم رو خوندم و بعد از نماز برای این که دیگه اصلا نمی تونستم روی پا بایسم دربست گرفتم تا برم خونه و کمی استراحت کنم و بعد دوباره برگردم ...
به خونه که رسیدم خجالت کشیدم زنگ رو بزنم .. آخه نمی گن صبح به این زودی تو از کجا پیدات شد؟ البته شب قبلش به نازی خانم گفته بودم که شب روی توی حرم می مونم ... توی همین فکرا بودم که در باز شد و همون پسره جلوم سبز شد ..
اسمش چی بود؟
ها بابک ..
سلامی کردم که اونم جواب داد و سربه زیر گفت:
- دارم می رم نون برای صبحانه بگیرم ..
سری تکون دادم و خواستم بگم به من چه که به خودم تشر زدم:
"این چه طرز فکر کردنه بچه .. پسر به این سربه زیری و خوبی"
از کنارم رد شد و منم به داخل رفتم ...
خواستم درو روی هم بزارم که آروم گفت:
- درو ببندید کلید دارم
درو بستم و رفتم داخل ... صدای نازی خانم اومد که گفت:
- قبول باشه مادر ...
رفتم توی سالن و سلام کردم که گفت:
- ماشالا. با این چادر مثل یه تیکه ماه شدی عزیزم .. بیا یه چای برات بریزم خستگی از تنت در بره .. هر چند زیارت که خستگی نداره ... زیارت آدمو آروم می کنه .. از هزار تا دوا و قرص بهتره .. آدم دلش سبک میشه ..
بعد از گفتن این حرفا رفت توی آشپرخونه .. منم اینقدر خسته بودم که حال تعارف کردن نداشتم ..
بعد از دو دقیقه با یه استکان چای اومد و گفت:
- بیا عزیزم. بیا این جا پیشم ...
لبخندی زدم و رفتم پیشش نشستم که ادامه داد:
- چرا اینقدر غمگینی؟ از خواهر علیرضا بعیده که ناراحت باشه ... ماشالا این پسر بمب شادیه .... هیچ وقت غم نداره ... بزنم به تخته .. ایشالا صد سال همین طوری بمونه ...
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- آره علیرضا خیلی خوبه ... نمیزاره کسی ناراحت باشه ...
- پس تو چرا ناراحتی دخترم؟ خیلی غم داری ... اینو از چشمای پف کردت می فهمم ..
قطره اشکی ناخودآگاه از چشمم اومد پایین که گفت:
- گریه کن عزیزم .. گریه کن تا خالی بشی .. هیچی بهتر از گریه نیست ... گریه کن دخترم ..
با این حرفش انگار که تحریکم کرده باشه بلند زدم زیر گریه که دستی به سرم کشید و سرمو روی پاش گذاشت ... بوی گلاب می داد .. میون گریه لبخندی زدم ... بوی لیلا جون رو میداد .. بوی مادری که بوش یادم نیست ....
با صدای در از جام پریدم ... نازی جون گفت:
- آروم شدی مادر؟
- آره بهترم. مرسی ... میشه برم استراحت کنم؟
- برو دخترم .. برو ...
استکان چایم رو برداشتم و به اتاقم رفتم .. بعد از خوردن چای تلخم توی جام دراز کشیدم و به سرعت خوابم برد ..
نمی دونم چقدرخوابیدم که با خواب شهاب پریدم بالا ... چند دقیقه همین طوری به دیوار زل زده بودم .... لعنتی توخواب هم دست ازسرم برنمی داشت.
سرمو تکون دادم وبلند شدم یه تونیک مشکی وبا شال همون رنگ انداختم رو سرم ورفتم بیرون .نازی خانم روبروی تلوزیون نشسته بود وسرشو جلو برده بود با دقت زل زده بود به تلوزیون .انگار یه چیز عجیب قریب می بینه ازحالتش خندم گرفته بود ...
-سلام
نگاشو از تلوزیون برداشت وبالبخند گفت:
-سلام به روی ماهت مادر ... بیدارشدی؟!
نگاهی رو ساعت انداختم ... اوه اوه دوساعت خروپف می کردم ..با خجالت گفتم:
-زیاد خوابیدم!
-نه مادردیشب تا صبح بیدارموندی، حق داشتی ... بیا بشین یه چیز بیارم بخوری
-نه شما بلند نشین بگین خودم میرم میارم
تودلم گفتم: الان میگه مایه خنده بهش کردیم اینم چه زود پسرخاله شد!
گفت:
-خدا مرگم بده ... تو مهممونی ... مهمون که پذیرایی نمی کنه
-نه نازی خانم مهمون کجا بوده ... من دوس دارم باهاتون راحت باشم فک کنین دخترتونم
خندید ... دستمو گرفت وگفت:
-وقتی خواهر علیرضایی یعنی دخترمنم هستی ... این دفعه رو من برات میارم دفعه های بعد خودت
لبخند زدم واون دستشو به زانوش گرفت وبا یاعلی بلند شدرفت ... بابک نبود واین منو خوشحال می کرد.بودنش توخونه انگارباعث ناراحتی من وخودش بود ... نه بهتره جملمواصلاح کنم: بودن من تواون خونه باعث ناراحتی دوتامونه ... صدای نازی خانمرو شنیدم که ازتو آشپزخونه داد زد:
-یگانه مادر لباس روسریتو درار راحت باش ... بابک رفته سرکار تا شب برنمی گرده
ممنون ... -چشم
آخیش ... عشقه وآزادی ... تونیک وشالمو پرت کردم کنار ... نازی خانم هم با یه ظرف میوه اومد کنارم نشست ...
-دستون درد نکنه
کارد میوه خوری وبشقاب رو گذاشت جلوم وگفت:
-کاری نکردم عزیزم ..بخور ..
-چشم ممنون
نشست کنارم ... یه دونه سیب برداشتم وشروع کردم به پوست کندن ... اونم زوم کرده بود رو من و با لبخند نگام می کرد ... انگر حالا عشقشو دید می زنه ... خندم گرفت.گفت:
-صبح حالت خوب نبود ... بهتر شدی؟!
اول یه کم با سکوت نگاش کردم وبعد گفتم:
-بعله ... خوبم ... آقا خودش هوای زائراشو داره ... اینجا ناراحتی معنا نداره
-خوشم میاد همه چیز رو خوب تفسیر می کنی ..ازهمه حرکات ورفتارت میشه بفهمی زن زندگی میشی
خندیدم ... بازم گفت:

- نمیخوام فضولی کنم مادر ... ولی اگه اون که عکسش تو اتاقه مرد زندگیت باشه ازقیافش معلومه جوون لایقیه ... به هم میاین ...
همونی که پیش بینی کرده بودم ... فقط سرمو زیر انداختم وچیزی نگفتم ... سیب رو تکه تکه کردم وجلوش گرفتم ..یه تکه برداشت وگفت:
-برااین که بگم باهات راحتم برداشتم ...
چه خوب که همه چیز یادش می موند وهمه اخلاقمو درک می کرد ... حالا دوتا مامان داشتم ... لیلا خانم ونازی خانم ... مامان خودمم ... دیگه مامان من نیس ولی همیشه می پرستمش ... دلم داشت باز می گرفت ... زود سرمو چرخوندم سمت نازی خانم وگفتم:
-تایه ساعت دیگه می خوام برانماز ظهر برم حرم شمام میایین؟!
-برومادر ... من پا ندارم این همه راه رو بیام ... راهمون دوره فقط هرجمعه بابک باماشینش میاد می برتم
-آهان ... خب باشه هرجور راحتین ... پس من برا ظهر غذا می پزم بعد میرم خب.
-بهت گفتم دفعه اول همه چیز به عهده من ..روزای بعد تو ...
- چشم ... دستتون طلا بعد نیم ساعت بلند شدم رفتم آماده شدم وبانازی خانم خدافظی کردم واومدم بیرون .... *********
وقتی رسیدم ..ایستادم وسلام دادم ... نزدیک اذون بود ودر صحن داشت بسته میشد ... مردم بدو بدو داشتن به سمت درکوچیک چوبی صحن آزادی هجوم می بردن تا برن برا نماز ... یکی ازخادم ها با اون پالتوهای بلند مشکی وبایه اسفند دود کن خیلی خوشکل وبزرگ به شکل عصا ایستاده بود دم در..هرکی که رد میشد دستشو می گرفت روی دود اسفند وبه صورتش می کشید وبعد هم می رفت داخل ... منم راه افتادم ..زود خودمو به خادم رسوندم ودستمو روی دود اسفند گرفتم وبعدم کشیدم به صورتم ... وای خداجونم ... بوی عشق می داد ... بوی اسفند بود اما یه اسفند خاص ... دستم بوی بهشت ​​گرفته بود ... تا حالا هم چین بویی رو هیچ وقت حس نکرده بودم ..حتی ازگلاب هم خوش بوتربود .... سلام دوممو رو به ایوون طلا دادم ...
بعد نماز یه خورده نشستم تا خلوت بشه ..معمولا بعد ازنماز جماعت های توی حرم همیشه صحن ها شلوغ می شد ... چون ظهر بود فرشهای قرمز زیر آقتاب داغ شده بود نمیشد تحمل کنی..یه زیارت نامه از اون جلد سبزها که دست همه بود برداشتم ورفتم یه گوشه صحن زیر سایه نشستم ... بعد نیم ساعت وقتی زیارت نامه رو تموم کردم رفتم داخل وتو اون شلوغی به زور خودمو یه کناری کشوندم .نماز زیارت خوندم ... دوباره مناجات ... دوباره خدا ... دوباره امام رضا ... این دفعه نمی شد اشکامو نریزم ..هرجا بخوای اشکاتو پنهون کنی اونجا نمی شد ... خود به خود می ریزن رو گونه هات ... خود به خود حالت دگرگون میشه ...
زیارتمو کردم ورفتم بیرون هرچند دل کندن از اون ضریح وحرم خنک وبوی گلابی که تو صورتت می خورد سخت بود ...
کفشامو دست رفتم واز صحن آزادی اومدم بیرون ... همیشه صحن آزادی رو بیشتر ازهمه صحن ها دوست داشتم .وقتی ازتوی تلوزیون صحن آزادی رو می دیدم دلم برا ایوون طلاش غش می رفت .حالا که خودم اومده بودم وبا چشمای خودم می دیدم فکرمی کردم خوابم .نمی شه منکر این بشی که بهت آرامش نمی ده بهترین مکان برای آرامش بود!
تا دم در خروجی رفتم وبرگشتم سمت حرم ... گنبد طلایی وبزرگش اومد تو چشمم ... دستمو روسینم گذاشت وسلام دادم هنوزم چشمام خیس اشک بود.با نگاهی غمگین از گنبدش چشم برداشتم ورفتم بیرون .ساعت رو نگاه کردم .هنوز دیرم نشده بود .چادرمو ازسرم در نیوردم چون تنها وتوشهر غریب بهترین محافظ یه دخترمثل من بود. ... چادرمشکی بهم می اومد ... همین طور که سفید بهم می اومد ... ولی خب من بودم دیه ... خوشم نمیومد نمی پوشیدم ... ولی بهش احترام می ذاشتم .به نظرم مقدس بود ... یهویاد شهاب افتادم ... دلم گرفته بود دیگه بایادآوردی مجددش داشتم منفجر می شدم ... یادمه وقتی با چادر نماز می دیدم ... وایمیستاد وتا چشماش یاری می کرد با لبخند نگام می کرد ... منم طبق همیشه د فرار ...!
راه افتادم وتو شلوغی ومردم قدم زدم ... مغازه ها پرزرق وبرق بود ... چشم آدمو می گرفت .یادمه وقتی با ماما ن می اومدم مشهد همش به مامانم می گفتم: مامان مامان از اینا ازانیا ... از اون از اونم می خوام ... اینم برام بخر..بخرمامان ...
مامان مهربونم تا اونجایی که وسع مالیش می رسید دلمو نمی سوزوند ومی خرید ... چه روزایی داشتم والان چه روزایی!
بی اختیارچرخ می زدم ونگاه می کردم .حوصله خریدن نداشتم .ولی یه چیز چشممو گرفته بود.یه گردنبد استیل پسرونه ... واسه کی یگانه هان؟! واسه شوهر نیلوفر! واسه عشق نیلوفر! واسه صاحب نیلوفر.
خودم سر خودم داد زدم:
واسه هرکی ... واسه شهاب ... من می خوام براش بخرم ..خودم می ندازم گردنش اگه ندیدی خودم آویز گردن خوشکل وبرنزش کنم ... این گردنبند استیل تو گردن برنزش برق میده ... تییپش که جدیدا منو دیوونه می کرد اگه گردنبندشو هم بندازه ... ازتصورش دلم داشت خودشو تیک تیکه می کرد.
-آقا این گردنبد چنده؟
-کدوم؟! این؟!
-نه نه سه تا اون ور ترش .... آها خودشه
-این کارترکیه اس ..
فرشنده گردنبد رو آورد ..گذاشت رو پیشخون جلوم ... گرفتم تو دستم ونگاش کردم ... چقدرخوشکل بود..صدای فروشنده رو شنیدم:
-اصله قیمتشم ..156 تومنه شما خریدارباشی تخفیفم داره
گوشام سوت کشید ... چند ؟؟؟؟؟؟؟ ... صد وپنچاه وشش هزار تومن !!! یا ریال؟! آهان اونوقت فروشنده میاد باریال واسه توقیمت میگه؟ ... اجزای صورتم آویز شد ... خیلی گرونه ... لعنتی من کل پولم پونصد تومنه! اونم از صدقه سر آقای کیانی ... اگه بخوام ده بیست روز این جا باشم کفاف میده؟! اگه اینو بخرم پول کم نمی آرم! اصلا شاید خواستم با نازی خانم کرایه خونه حساب کنم ...! ! وااااای نه این جوری تهرانم نمی تونم برم .. گردنبد رو گذاشتم رو پیشخون وگفتم:
-ممنون
واومدم بیرون ... صدای غرغرکردن زیرلب مرد رو می شنیدم .دلم می خواست بخرمش کاش می شد ... بی خیال.دیگه حوصله گشتن نداشتم .گشنم بود با دیدن رستوران های کنار خیابون که تو ویترینشون یه مرغ ویه عالمه گوشت قرمزرو به سیخ کشیده بودن ..با اون گشنگیم داشتم حال به حال میشدم .مرغ وگوشت ها با سیخ چرخ می خوردن وسرخ می شدن والبته یه عالمه روغن ازشون می چکید ... اه چندش! مردمم می رفتن می خوردن ... اوه ه ه ه ه چه جوری دل می کنن از این جور جاها غذا می خرن! منم چه پاستوریزه ام!
رفتم کنار خیابون خیابون ایستادم .تازه باید سوار ماشین می شدم ومی رفتم پنج راه بعد دوباره از اونجا ماشین می گرفتم وتا خیابون گاراج دارها می رفتم .اونجا پیاده می شدم وتوکوچه ها رو دیگه خودم طی میکردم! خونه این نازی خانمم فیلم بودا ... نمیشد نزدیک حرم خونه بگیری ما انقد زجر کش نشیم! ... به تابلو نصب شده سرکوچه نگاه کردم ... نواب صفوی 5 ... زیرش یه قاب عکس بزرگ بود ازعکس های دخترکوچولو وپسراز بزرگ تا کوچیکش ... روبروی قاب عکس یه عکاسی بود ودوتا پسر جوون توش کارمی کردن یکی داخل بود ویکی با یه قاب کوچیک تر دستش یه ریز داد میزد:
-عکس ..عکس بگیرم براتون..خانم عکس بگیرم ..عکس فوری ... آقا برا بچتون عکس نمی خوایین ... بدو بیا عکس عکس یادگاری ...
بی حوصله سرمو چرخوندم ..اینم چه حال خجسته ای داشت! کلا مشهد رو می گرفتی ازسرتاپاش ازاین مغازه ها وعکاسیا جوول می زدن! یه تاکسی جلوم ایستاد:
-کجا میری خانوم؟!
ترسیدم ..من تنها بودم ..به راننده نگاه کردم .سنش پیر میزد بهش نمی اومد بد باشه ..اگه بلندم کنه چی؟! خفه شو یگانه اززیارت اومدیا ... به گمبد امام رضا نگاه کردم وازش خواستم حفظم کنه! تنهایی من تواون شلوغی ونزدیک عید واقعا خطرناک بود! رو به راننده گفتم:
-تا پنج راه چقدرمی گیری ببریم.
-پنج راه. آبجی راه ها شلوغه ازاین ور بسته اس ... باید از توکوچه پس کوچه های پشت بازار رضا پیاده بری زودترازماشینم میرسی والله
-ولی من صبح بایه راننده دیگه اومدم ازپنج راه آوردم ..
-خب صبح هنوز بسته نبود ... همین دوساعت پیش راه طبرسی رو بستن
اینم ازشانس ما ... می ترسیدم بگم جایی رو بلدنیستم ... گفتم:
-ای بابا ..یعنی هیچ راهی نیس؟
-چرا راه که هس منتها کرایت زیاد میشه
-باشه هرچی باشه میدم
-از زیر گذر حرم میشه رفت باید دور بزنم ... پنج تومن خوبه؟!
قبول کردم وسوارشدم ... باز از کرایه های دربستی تهران که بدترنبود!
راننده با اون پیکان درب وداغون سفید هم چین از زیر گذرحرم تند می رفت که ازترس داشتم سکته می کردم ... به بیرون چشم دوختم ... خدا جونم ... وای حتی زیر گذر حرمشم قشنکه ... نورانی نورانی ..پرازچراغ بود وخلوت ... ماشین کم عبور میکرد..کناریه قسمت اززیرگذرهم یه آبشار بزرگ خوشکل بود ... بایه حوض دایره ای پایینش..شیشه رو دادم پایین ... یه صدای خاصی می اومد ..نمی تونم توصیفش کنم یه جای جالبی بود ... صدای شرشر آب وسکوت اونجا یه حس تازه رو بهت منتقل می کرد ... نسیم خنکی خورد توصورتم ... چقدرباحال بود عین یه تونل! حیف که زود تموم شد ووارد خیابون شدیم ... تا بیست دقیقه تقریبا توخیابونا وکوچه پس کوچه ها منو گردوند تا بالاخره سرپنج راه پیادم کرد ... کرایه رو حساب کردم واز اونجا دیگه زود دویدم سمت ایستگاه اتوبوس ..خدارو شکر به خاطر شلوغی اتوبوس بود ... بی خیال شلوغی وهوای گرم ظهر شدم وسوار شدم .اما مث همیشه دم درایستادم تا به محض ترمز بپرم پایین .تا برسم خونه نازی خانم هلاک بودم هم ازگشنگی هم تشنگی!
زنگ رو جوری زدم که نازی خانم بیچاره هول کرده بود ... فکرمی کرد یه اتفاقی چیزی واسم افتاده ... واسم اول یه شربت خنک آب لیمو وبیدمشک آورد ... یادم اومد یه لیلا خانم ..هی چه زود دلتنگشونم ... ازنازی خانم تشکرکردم وهمه شربت رو یهویی دادم بالا ... نازی خانم هم رفت ناهار بکشه .مقنعه وچادرمو درآوردم ورفتم تو اتاق ... مانتومو ازتنم با حرص کشیدم بیرون..اه ..نزدیک بهارو هوا انقد گرم! ... دستمو بردمزیر موهای عرق کردم وجندبارتکونشون دادم که خنک شن ... باید عصرحتما می رفتم حموم ... بوسگ گرفته بودم ... البته دور ازجون!
چون این دفعه می دونستم بابک نمیاد دیگه راحت با یه بلوزآستین کوتاه شلوار راحتی مشکیم بدون روسری رفتم کمک نازی خانم ...

-واییییییییی ... دست و پنج تون درد نکنه چه بویی راه انداختین
-وظیفمه دخترم ... کاری نکردم
-ممنون ... سفره رو بندازم
-آره عزیزم بنداز
سفره رو وسط سالن انداختم .سبزی ودوغ وماست روهم گذاشتم .نازی خانم داشت برنج رو میکشید .منم بشقاب خورش خوری رو برداشتم خورش بادمجونای توقابلمه رو کشیدم ... اومدیم سرسفره.نشستم وقاسق اول با شوق پرکردم ویه بسم الله گفتم ... قاشق رو نزدیک دهنم بردم که ...
صدای زنگ موبایلم بلند شد ... ببین چه موقع به آدم زنگ می زدن! .. سرظهرآدم می خواد یه کوفتی بخوره نمی ذارن! حدس زدم حتما باید آرزو وصدف باشن .جزاونا کسی بلد نبود ازاین کرما بریزه ... بایه ببخشید بلند شدم ورفتم تو اتاق ... روی گوشیمو نگاه کردم ... نوشته بود "ناشناش"
هرکی بودیا ازدیبیت کارت بود یا مخابرات!
اول خواستم برندارم ولی بعدش دیدم قطع کرد ودوباره زنگ زد برداشتم:
-بله؟!
-...............
-بله؟!
-...............
-الو؟!
-...............
صفحه گوشیمو نگاه کردم ... نه قطع شده بود نه حرف میزد ... قطع کردم وگوشی رو گذاشتم کنار عکس شهاب ... اومدم برم بیرون که بازم زنگ خورد ... ای برپدره هرچی مزاحم بی وقته!
-بله؟!
-............
-مرض داری مزاحم میشی.
-...........
-خدا ایشالله دم عیدیه شفات بده سردس ننت نمونی ...
یه لحظه حس کردم صدای خنده شنیدم ... البته فقط تو یه ثانیه بودا ... اونم خنده ریز وآروم ..ولی خیالاتی هم ممکنه شده باشم ... دیدم هنوز لاله قطع کردم وگوشیمو خاموش کردم ... ببین بعضیا چه جوری وقتشومی گذرونن!
طرفای ساعت هفت بود و من هنوز توی خونه بودم .... رو به روی پنجره نشسته بودم و داشتم فکر می کردم .. بازم به چیزای قدیمی .. به خونه .... به تهران .. به شهاب شهاب .... ..
مسخره بود که داشتم به عشق یه نفر دیگه فکر می کردم ...
به عشق نیلوفر ...
به مرد نیلوفر فکر می کردم و از خدای خودم خجالت نمی کشیدم ...
تعجب کردم از این که دیگه بغضی نبود .... دیگه هیچی نبود .... دوباره و دوباره یه جمله توی ذهنم نقش بست:
"گاهی اونقدر غم داری که اشکات یاری نمی کنن"
این جمله رو با تک تک سلولای بدنم حس می کردم ....
ولی از یه چیز حرص می خوردم..این که شهاب گفته بود که تو مثل خواهرمی و حاضر نشده بود یه زنگ بزنه حال خواهرش رو بپرسه .... ته نامردی بود ... حداقل برای منی که اونقدر کمکش کردم
به خودم جواب دادم:
"بس کن ... یگانه تو به خاطر این که خانوادش لطف به اون بزرگی بهت کردن و نزاشتن توی خیابونا بمونی راضی شدی بهش کمک کنی ... تو و اون یر به یر شدی ... هیچ حسابی با هم ندارین .. اونا به تو کمک کردن و تو به اونا ... تموم شد "
با صدای زنگ گوشیم از اون حال و هوا در اومدم ...
شماره ی آرزو بود:
- چه عجب یادی از ما کردی!
- کوفت ... چه خبرا؟ به جای ما دعا کردی؟
- نه هنوز نوبت خودمه ... روزای آخر براتون دعا می کنم ..
- خیلی خسیسی ... سوغاتی چی برامون میاری؟
- چی می خوای؟
- اوووم ... یه چیزی بیار دیگه ...
- خیلی پرویی ... باشه بابا یه چیزی میارم ... چه خبر تهران؟
- اوووو یه جور می گی انگار رفتی آفریقا .. هیچی .. خبر کجا بود تو این تحریم ها؟
خندیدم و گفتم:
- چرا چرت و پرت می گی؟
- به تو ربطی نداره .. اون جا راحتی؟
- آره .. مامان بزرگ علی خیلی خانوم خوبیه ... خیلی دوست داشتنیه
- ببینم پسر مسر اون جا نیست تورش کنی؟
خندیدم و گفتم:
- حیا رو خوردی یه آبم روش ..
بعدش با خنده ادامه دادم:
- چرا اتفاقا یکی هست ...
- واقعا؟ چند سالشه؟ خوشگله؟
- چه می دونم بابا ...
- البته می دونم تو بی عرضه ای ... اون شهابم که زده عاشق و کورت کردی هیچ کسیو نمی بینی ... کاری نداری؟
- بی ادب ... نه .. سلام برسون به بچه ها ... بای بای ...
- خداحافظ
گوشیو که قطع کردم دوباره به فکر افتادم ...
با حرف زدن راجع به سوغاتی به یاد اون گردنبند افتادم ... خیلی دوست داشتم بخرمش برای شهاب .. وقتی اونو با گردنبند تصورش می کردم دلم قیلی ویلی می رفت ...
به خودم تشر زدم:
"خیلی گرون بود ..."
اما خب مسلما شهاب لیاقتتش رو داشت ...
"آخه چطوری بهش بدمش؟ به چه مناسبت؟"
"خب ... خب .... برای عروسیش با نیلو"
با این فکر لبخند غمگینی زدم و از جا بلند شدم تا آماده بشم و برم بیرون یه حالی عوض کنم ... مانتوی مشکی با شال توسی رنگ زدم و چادرم رو پوشیدم ..
دو دلیل داشت .. یکی برای این که این جا غریبم و تنها .. دوست ندارم مشکلی برام پیش بیاد .. یکی دیگه هم برای این که اگه رفتم حرم چادر همراهم باشه ...
از اتاق رفتم بیرون که دیدم نازی خانم و بابک (چه زود پسرخاله شدم .. نه نه دختر خاله) توی هال نشسته بودن و چای می خوردن .. چقدر اینا چای می خورن ...
بعد از این فکرای مزخرف به حرف اومدم و گفتم:
- نازی خانم اگه ایرادی نداره من برم یه دوری توی شهر بزنم ...
- کجا می خوای بری عزیزم؟
- شاید به چند تا از بازارها سر بزنم .. بعدش هم برم حرم و بیام ...
رو به بابک گفت:
- پسرم پاشو برو برسونش ....
بابک برای اولین بار بهم نگاه کرد و گفت:
- چشم ....
اومدم اعتراض کنم که نازی خانم گفت:
- عزیزم تو هیچ جا بلد نیستی یه وقت گم بشی من جواب علیرضا رو چی بدم؟ بعدشم چقدر پول تاکسی بدی ... حداقل یه طرفش رو بابک می رسونتت ...
چاره ای نداشتم ... اونم بلند شد تا بره لباس بپوشه ...
گفتم:

- آخه اینجوری که من شرمنده میشم ...
- دشمنت شرمنده دخترم ... اگه رفتی حرم برای ما هم دعا کن ...
جلو رفتم و گونشو بوسیدم و گفتم:
- چشم ... حتما ... پس فعلا خداحافظ
- خدا یار و همراهت دخترم .... به سلامت بری و بیای ...
لبخندی زدم و رفتم بیرون .. دم در کفش های اسپرت آدیداس مشکیمو پام کردم و منتظر شدم تا بیاد ....
بعد از یکی دو دقیقه اومد و همون جوری که سرش پایین بود گفت:
- بفرمایید ...
و درو باز کرد و به سمت پراید نوک مدادیش رفت ...
منم پشت سرش راه افتادم ..
توی ماشین نشستیم .. بعد از اینکه کوچه رو گذروندیم ضبطش رو روشن کرد و گذاشت روی موج اف ام ... صدای رادیو رو کمی زیاد کرد ...
برام جالب شده بود که جوونی به سن اون رادیو گوش میده ...
با صدای گوشیم از اون افکار خلاص شدم .. دوباره زده بود ناشناس ...
بار اول رد دادم و خواستم گوشی رو توی کیف بزارم که دوباره زنگ خورد ...
کلافه شدم و دکمه ی پاسخ رو زدم:
- بله؟
- ....
- بفرمایید؟
- ...
تنها صدایی که می اومد صدای ماشین و رفت و آمد بود .. از یه جای شلوغ تماس گرفته بود ...
- شما کی هستید؟
- ....
نه ... مثل این که نمی خواست حرف بزنه ..
گوشی رو قطع کردم که بابک گفت:
- مزاحمه؟
چازه ای جز جواب دادن نداشتم ...
گفتم:
- نمی دونم ... از صبح زنگ می زنه .. شاید آنتن نمی ده و خطا خراب شدن ...
- اگه اشکالی نداره این بار اگه زنگ زد بدین من جواب میدم شاید قصد مزاحمت داره ...
یه ذره خوشحال شدم از این که ممکن بود از شر این مزاحم خلاص بشم .. برای همین گفتم:
- نه چه اشکالی .. چشم ...
پس بابک خان هم مثل پسرخالش خیلی غیرتی بود .... بعد از یکی دو دقیقه دوباره گوشیم زنگ خورد ..
بابک گفت:
- می شه گوشی رو لطف کنید؟
- بله ... ممنون ... بفرمایید ...
گوشی رو ازم گرفت و ماشین رو یه گوشه نگه داشت ... اوه چه به قوانین اهمیت میده موقع رانندگی تلفن صحبت نمی کنه ...
دکمه ی اتصال رو زد و گفت:
- بله؟
- ...
- شما تماس گرفتید؟
- ....
- به شما مربوط نمی شه من کیم ... چرا مزاحم می شید؟
- ....
- لطفا دوباره زنگ نزنید آقای محترم .. وگرنه از یه راه دیگه وارد می شم ...
- ...
- شما اسمتون رو بگید ...
- ....
- پس متاسفم ... یک بار دیگه تماس بگیرید من می دونم و شما ...
گوشیو قطع کرد و دستم داد:
- اگه دوباره زنگ زد بهم بگید ...
سرمو با حالت شرمگینی انداختم پایین و گفتم:
- بهتون زحمت دادم .. می خوام ... معذرت
و بعد با لحنی که تشکر ازش می بارید ادامه دادم:
- واقعا ممنونم ...
ماشین رو روشن کرد و در همون حالی که داشت راه می افتاد گفت:
- زحمتی نیست .. خواهر علی یه جورایی دخترخاله ی منم میشه ....
لبخند آرومی به این حرفش زدم و رومو به سمت پنجره برگردوندم که گفت:
- کدوم پاساژ می خواین برین؟
حسی که می گفت اون گردنبند رو بخرم بهم غلبه کرد و آدرس همون مغاره دادم ...
به اون جا که رسیدیم کنار زد و گفت:
- منتظرتون می مونم تا کارتون تموم بشه ...
- نه ممنون .. خیلی زحمت دادم .. برمی گردم ... خودم
- این چه حرفیه ... برگشتتون به شب می خوره ... منم کاری ندارم ... شما با خیال راحت برید کارتون رو انجام بدید .. بعد هم اگه خواستید برید حرم می برمتون .. خودم هم می خوام برم آخه .. . مسیرمون هم که یکیه ...
- آخه ...
- برید دیگه ...
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنونم ... برمی گردم ... زود
از ماشین پیاده شد و در ماشین رو قفل کرد و گفت:
- عجله نکنید .. من همین دور و ور یه دوری میزنم تا بیاید .. فقط شمارم رو داشته باشید که یه وقت گمم نکنید ...
شمارش رو گفت و من یه تک به گوشیش زدم ... بعدش هم به سمت اون مغازه راه افتادم ..
اما یه حس بدی توی تک تک سلولام به وجود اومده بود ...
وجدان درد گرفته بودم ..
حس می کردم دارم به عشق شهاب خیانت می کنم ....
اما سعی کردم این حس رو کنار بزنم ..
چون ...

چون شهاب ماله من نبود ...
اما خب ..
بالاخره من عاشقش بودم ...
و تا زمانی که رسما مرد یه نفر دیگه نبود حق فکر کردن بهش رو داشتم ...
عشق و قلبم این حق رو به خودم می داد

- آقا ببخشید میشه اون گردنبند استیل رو ببینم؟
مرده که فکر کنم یادش اومد که یه بار دیگه هم اومده بودم با لحن بدی گفت:
- اگه می خوایش برات بیارمش ...
یه صدا از پست سرم گفت:
- آقا باید ببینه اگه خوشش اومد می برش .. زوری که نیس
به سمت صدا برگشتم .. بابک بود ...
گفت:
- ببخشید دنبالتون اومدم
سرمو انداختم پایین و گفتم:
- خواهش می کنم ...
اون یارو که با این حرف بابک قانع شد که زوری نمی شه چیزی رو فروخت گردنبند رو آورد ..
گردنبند رو توی دستام گرفتم و لمسش کردم ...
شهاب ..
اگه می دونست چقدر دوسش دارم ..
سر خودم فریاد زدم:
"اگه می دونست چی می شد؟ جز این که غرورت از بین می رفت؟ فکر کردی میاد می گه چون تو دوسم داری منم عاشقتم؟ کور خوندی خانوم .."
- همینو می برم آقا ...
کارتمو در آوردم و گفتم:
- کارت خوان دارید؟
مرده که خوشحال شده بود گفت:
- بله ...
کارت رو بهش دادم که گفت:
- رمزتون؟
- 4803
بعد از اینکه برداشت انجام شد یه فیش و کارتم رو به دستم داد ... گردنبند رو هم توی یه جعبه گذاشت و بهم دادش ....
مثل یه شی گرانبها ... هر چند خیلی هم گرانبها بود ... توی کیفم گذاشتمش و از مغازه اومدم بیرون ... بابک هم دنبالم اومد که گفتم:
- من دیگه این جا کاری ندارم ...
- پس بریم ...
- ببخشید .. من امروز این قدر بهتون زحمت دادم ...
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- تعارف نکنید ... اینقدر بفرمایید ...
با هم رفتیم به سمت ماشین و سوار شدیم ...
آهنگ دل نشین مهمون ماشین شد: ">جالب اینجا بود که مثل دفعه ی قبل رادیو نزاشت و یه آهنگ دل نشین مهمون ماشین شد:
**********
با توام ای دیوونه دل بسته دیگه بونه نگیر
نگاهی کن به آینه ببین شدی ای قلب پیر
از هیچکسی چیزی نخواه نترس از اینکه بی کسی
غرق سعادتم بدون همین که مونده نفسی
گذشته و میگذره این عادت زندگیه
تنها که نیستی با منی تازه مگه باشی چیه؟
بدون توی سینه ی من تا من صبورم جا داری
ما هم خوشیم به عالمی، که با غمات و ما داری
توقعارو کم کن و قلبارو آزاده بذار
هرکسی مال خودشه اینو به خاطر بسپار
اگه که عاشقی تو عشق روزه ی خاموشی بگیر
گلایه هاتو کم بکن با زخم عاشقی بمیر
گذشته و میگذره این عادت زندگیه
تنها که نیستی با منی تازه مگه باشی چیه؟
بدون توی سینه ی من تا من صبورم جا داری
ما هم خوشیم به عالمی، که با غمات و ما داری
*******
"توقعارو کم کن و قلبارو آزاده بذار
هرکسی مال خودشه اینو به خاطر بسپار
اگه که عاشقی تو عشق روزه ی خاموشی بگیر
گلایه هاتو کم بکن با زخم عاشقی بمیر "
با گوش دادن به این تیکه به فکر فرو رفتم.یعنی منم باید میزاشتم خود شهاب انتخاب کنه.
خب مسلمه ...
البته در این صورت مطمئن بودم که هرگز انتخاب نمیشم ....
به خودم اومدم .. اسک روی گونم رو کنار زدم ...
بابک فهمید حالم خوب نیست..آهنگ رو خاموش کرد و زد همون اف ام ....

-حالتون خوبه؟!
سرمو بلند کردم ..داشت ازتو آینه نگام می کرد ... سرمو تکون دادم وآروم گفتم:
-خوبم ...
-می خوایین وایسم یه آب بزنین به صورتتون؟!
-نه نه ممنون..فقط بریم حرم ..من خوبم
دیگه چیزی نگفت .من اگه یه وقت یه کسی مثل خودمو این جوری ببینم که بایه آهنگ فرت فرت اشکاش بریزه بلافاصله می گم: آخی ناناسی حتما عاشقه ...! حالا این بابک درمورد من پیش خودش چی گفت خدامی دونه!
نزدیکی های حرم ماشین رو توی یه کوچه پارک کرد ومن تشکر کردم وپیاده شدم..راه افتادم که برم صدای بابک رو شنیدم..برگشتم طرفش اون گفت:
-برگشتن بیایین پای ماشین باهم برمی گردیم ... خوب نیس شب تنها باشین
-ممنون ..
بعدم راه افتادم به سمت حرم ... نزدیک غروب بود وحالم گرفته ... تو اون وضع هم ورودی شلوغ شده بود وجمعیت خانوما تقریبا صف کشیده بودن ... رفتم نزدیک وگوشیمو درآوردم ودست گرفتم.برا وارد شدن به حرم حتما مجبورت می کردن گوشیتو بیرون بیاری وروشن بودنشو نشون بدی وگرنه محال بود بذارن گوشی رو ببری.داشتم ازخستگی هلاک می شدم دوساعت با بابک توبازار روپا بودیم دوساعت هم برا ورود حرم ... خانوما هی صلوات می فرستادن که راه زودتر بازشه ... کم کم جمعیت کم شد ومن جلو رفتم ... خانوم خادم رو صندلی نشسته بود وزن ها رو ازسرتا بررسی میکرد ... دستشو جلو آورد وازپشت سرم تا زیر مقنعمه وکلیپس وکمر وپاهام گشت ...
-کیف داری؟!
-بله
کیفمو دادم دستش ..درشوباز کرد ویه کم زیر وکرد ... دیدم چهرش تغییرکرد ... باحرص کمی اسپری امو که تازه گرفته بودم رو بیرون آورد وگفت:
-خانوم محترم بردن لوازم آرایشی وبهداشتی داخل حرم ممنوعه
صورتم آویز شد ... گفتم:
-ببخشید من نمی دونستم
-تابلو دم در رو باید می خوندی .ببربده دفتر امانات
-دفتر امانات؟! کجاس؟!
-بیا ازاین ور برو بیرون ... بغل ورودی آقایونه
-وای..خیلی شلوغه باهزار بدبختی اومدم داخل ..الان نمازشروع میشه
-خانومم اجازه نداری بااین اسپری داخل شی برو وقت بقیه زوارا رو هم نگیر ...
بااستیصال نگاهی بهش کردم وازمیون دوتا میله ای که برا صف خانوم ها بود اومدم بیرون.یه دختر جلوی آینه ایستاده بود وبادستمال وشیرپاک کن به جون چشمای پرآرایشش افتاده بود.بالاسرش هم یه خادم دیگه بود..خانوم خادم هی بهش می گفت:
-موهاتو هم بزن تو گلم ..ببین چادرتم نازکه ..جوراب هم که نداری ناخوناتو هم که لاک زدی ..دخترم این چه وضعه زیارت اومدنه؟!
دختره باحرص دستمال رو محکم رو لبهای صورتیش کشید وازتوی آینه چشم غره ای به خادم رفت ..تو دلم صدتا فهش به دختره دادم..بی شعور داشت می دید خادم داره بامهربونی بهش تذکرمیده چشم غرش میره! نگامو برگرفتم وازمیون زنها کشون کشون وبا زور وهی ببخشید گفتن رفتم بیرون ... الله اکبر اذون رو گفتن ..آه کشیدم .می دونستم نمی رسم .رفتم طرف ورودی مردها..تابلو امانات رودیدم کنار ورودی مردها.یه آقا توی یه اتاقک ایستاده بود وازپنجره وسایل مردمی که صف می کشیدن رو می گرفت وبهشون قبض می داد.دلم میخواست کلمو بکوبم تودیوار..باصفی که اینجاس من نماز صبح هم وارد حرم نمیشم چه برسه به نمازمغروب وعشا!
به اسپری تو نایلون که دستم بود نگاه کردم وبی خیال رفتم طرف سطل زباله .پرتش کردم اون تو ودوون دوون رفتم ازیه در ورودی که خلوت به نظرمی رسید داخل شدم.خدارو شکر راه به راه گشتم زدن وفرستادنم برم. بدبختانه در صحن آزادی روکه بسته بودن.مجبور شدم راهمو کج کنم وبرم صحن کوثر.تازه ساخته بودنش .قبلا که اومده بودم ندیده بودم همچین صحن باصفایی توحرم باشه .اولش هم یه نمایشگاه بود .به خودم قول دادم روزای بعد حتما برم نمایشگاه رو ببینم .زود خودمو رسوندم به صف نمازوقامت بستم ... گورپدرهرچی اسپریه .مهم نمازبودکه رسیدم ...

بعد نماز یه خورده طبق دفعه های قبل نشستم وخنکی حرم رو تاریه هام کشیدم.بعدش بلند شدم ورفتم برا زیارت.حدود یه ساعت طول کشید زیارت کردم وزیارت نامه رو خوندم ونمازحاجت.کلا اونجاکارمن نمازحاجت خوندن بود!
وقتی رفتم بیرون بابک پای ماشین ایستاده بود..سرش زیربودو داشت باکفشش سنگ ریزه های روی زمین رو جابه جا می کرد ...
-سلام ...
یه کم ازجا پرید.بیچاره بدجور توفکربود انگار..با لبخند گفت:
-سلام قبول باشه

-ازشمایم ... معطل شدیم.
-نه منم ده دقیقه است اومدم.سوارشین
سوارشدیم واون این دفعه نه رادیورو تنظیم کردنه آهنگ غمگین گذاشت.ساکت رانندگی می کرد.هنوز تا خونه راه زیادی داشتیم ..صدای گوشیم بلند شد ... بابک بلافاصله گفت:
-اگه مزاحمه اس بدین من
اینم چه ازخود راضیه! حالا من یه باربهت گفتم جواب بده نه این که پیام گیر گوشیم شی دیگه! زود گوشیموازکیفم بیرون آوردم ... بادیدن اسم آرزو نفس راحتی کشیدم وبرداشتمش ...
-بله
صدای جیغ جیغ کردن وفهش های آرزو توگوشم پیچید.کلا دوستای من بلد نبودن مثل آدم پشت تلفن حرف بزنن ...
-چه مرگته داد می زنی؟!
-مرض داری می گیری؟ داشتم پیشوازتوگوش می کردم
-گمشو..نسناس ... چی میشه یه زیارت قبول وحال واحوال کنی؟ میمیری؟
-خفه اونوکه قبلا بیست بار گفتم ... دعام کن شارژم تموم شد ... بای
بعدم قطع کرد ... نذاشت لااقل جواب خدافظیشو بدم! این ایرانسل هم خوب مردم رو می ذاره سرکار ...
گوشیم بازم زنگ خورد ..می دونستم آرزوئه ..این دفعه می خواست آهنگ گوش کنه ... بالبخند نگاه گوشیم کرد ... بادیدن "ناشناس" ... لبخندم ماسید ... زنگ زد ... بازاین چه سه پیچی هم ! بی شرف ... بود بااین که بابک جوابشوداده بود بازم زنگ زد ... بابک وقتی دید گوشیم همین جوری داره زنگ می خوره گفت:
- چرا برنمی دارین؟! دوستتون کشت خودشو پشت خط
با لبهایی آویزون گفتم:
-مزاحمه اس
چشمای بابک ازتوی آینه خشمگین شد ... دستشو گرفت عقب وهمون طور که حواسش به رانندگی بود گفت:
-بدین به من
با ترس ولرز گوشی رو گذاشتم تو دستش ... دیگه این دفعه انقد عصبانی بود حتی یادش رفت وایسه! تماس رو جواب داد:
-بله؟!
-........
-توخودت چیکارداری راه به راه مزاحم ناموس مردم میشی؟!
-........
-ناموس تو. اگه ناموست بود که مزاحمش نمی شدی ...
-........
-ببین آقای محترم دفعه اول با زبون خوش گفتم زنگ نزن ..ولی انگار تو زبون خوش حالیت نیس نه؟!
-........
-به توچه ربطی داره من کیشم!
-........
-داد نزن ... مزاحم دخترمردم میشی بعد داد وهوار هم راه می ندازی؟!
-.......
-ببین دفعه بعدی تو کارباشه می کشمت کلانتری ... مزاحم نشو.
بابک تماس رو قطع کرد ونفسشو فوت کرد ... باحرص وپوست لبمو میکندم ... گفتم:
-ببخشید اینم یه زحمت شد واسه شما
نگام کرد ... ازتوآینه سرموانداختم زیر..بعد یه سکوت کوتاه گفت:
-وظیفه اس
همون صدای گوشی بازم بلند شد ... بابک زیر لب غر می زد ... تماس رو جواب داد ... نمی دونستم چرا انقد قلبم می زنه ..دلم گواهی بد می داد ...
بابک - مث این که تو تنت می خاره نه؟!
-......
-ببین یه بارگفتم به تو ربطی نداره من کی ام ... انقد اسمشو به زبونت نیارآشغال
دلم ریخت ... کیه که اسم منو بلده ..! خب اگه اسم منو نگه پس اسم کی رو میگه که بابک جوشی شد! ...
بابک - مردی بیا..نه مردی بیا
-.....
- هه قبل ازپلیس من یه گوش مالیت بدم بعدش می دمت دست پلیس ...
- ......
- آدرس بده ... نه بده فک می کنی می ترسم ...؟!
یا قمربنی هاشم ... می خواد چیکار کنه این بابک ... داره آدرس می گیره چه غلطی کنه ... خدایا به خیر بگذرون ... به خودم اومدم وچندبار صداش زدم ..اما تواین عالم ها نبود داشت آدرس می گرفت. ..
-توخود مشهدی؟! ... ببین سرکارم بذاری بد می بینی ها ... سرجاده سرخس وایسا اومدم ...
گوشی رو قطع کرد ... باچشمای ازحدقه دراومده با قلب پرتپش با مغز هنگ کرده ... گفتم:
-شما که نمی خوایین دعوا کنین
نفس زنون گفت:
-فقط یه گوش مالیه کوچولوئه ... این جور آدما رو باید گوش مالی بدی تا آدم شن
-توروخدا برگردین بریم خونه ... من الان سیم کارتمو می شکنم میندازم دور .... خواهش می کنم..شما زیادی پیش رفتین ازاین آدما زیادن به خدا ...
-چرا متوجه نیستین یگانه خانوم؟ اون داشت با بی حیایی اسم شمارو می آورد! هی ازشمامی گفت وبه من فهش می داد بعد می گین بذارم راحت قسر درره؟!
بااین حرف بابک زبونم بسته شد ... ضربانم شدت گرفت ..نکنه بابک فکرکنه یه وقت من بااین مزاحم رابطه ای دوستی چیزی داشتم! ... پوست لبمو با شدت بیشتری کندم..طعم خون رو حس کردم ..جهنم بیشتروبیشترولبمو جویدم. ..این چه بدبختی بود نصیبم شد..یا امام رضا خودت کمک کن شرنشه ....

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام