close
چت روم
رمان هوس های دخترانه
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان هوس های دخترانه رمان هوس های دخترانه

  نام رمان :رمان هوس های دخترانه  به قلم :فاطمه فاروقی حجم رمان : ۲.۷۶ مگابایت پی دی اف ,۱.۲۳ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۳۰ کیلو بایت نسخه ی epub خلاصه ی از داستان رمان: عشق راباهوس اشتباه مگیر آنکه زبان به ستایشت گشاده است عاشق نیست به دروغ ازعشق می گوید گرگ خونخواره ایست که برسر راهت کمین کرده است عشق را ازهوس بازشناس گل بمان دختر! پاک بمان. وعشق راچنان گرامی بدار که هیچ هوسی را به آن راه نباشد.

رمان: ">صفحه ی اول رمان:
نسیم خنکی از پنجره باز اتاقم گذشت.اول مهربودومن همیشه دلبستگی خاصی به این ماه داشتم. به نظرمن هرفصلی زیبایی خودش را دارد ولی پاییزبرای دانش آموزان فصل تازه ای رابه ارمغان می اورد، فصل آموزش وفراگیری ومهرورزیدن به همه ی زندگی.
روی تختم غلتی زدم وبه خاطر آوردم که چند روزدیگرسالروزتولدم است ودرآن روزدختری شانزده ساله خواهم شد.دختری که تازه پا به دبیرستان گذاشته، یعنی پا به دنیای بزرگترها یعنی دنیایی که پرازمعما وپیچیدگی است وهرلهظه تجربه ی جدید به همراه دارد.بلندشدم ونشستم: مامان، باباوپارسا حتما منتظرمن هستند که باهم صبحانه رابخوریم وهنگام رفتن به مدرسه دعای مادر بدرقه ی راهم باشد، وی احساس میکنم گیج شده ام، دبیرستان آرزوی تمام این هشت سال درس واندنم بوده اما امروز که واقعا به آرزویم رسیده ام هراس دارم.دلیلش را نمیدانم فکرمیکنم روزهای قبل سال های های کودکی ودوره ی راهنمایی را خیلی زود گذرانده ام ودلتنگ آن روزها خواهم شد.روزهای بی خیالی دبستان وروزهای آزاد وشاد سه سال راهنمایی.
به یادآوردم کلاس اول دبستان بودم واولین روز مدرسه، مثل امروزاول مهر مانتوو روسری جدیدم راپوشیدم وکیف قشنگم را بردوشم گذاشتم وهمراه مامان راهی شدم، تمام طول راه مامان ازمزایای مدرسه رفتن برایم گفت: اینکه به غیراز بچه های فامیل دوستان خیلی خوبی پیدا خواهم کرد وروهای خوبی در مدرسه خواهم داشت.
حیاط مدرسه عجیب ترین جایی بود که تابه آن روز دیده بودم، بچه های بزرگتر خوشحال وشاد بودندولی کلاس اولی ها اکثرا گریه میکردند اما غرورم اجازه نداد که گریه کنم بابغض ازمامان خداحافظی کردم وداخل رغتم زنگ مدرسه زده شدو صدایی ازبلندگو گفت: بچه ها لطفا سر صف بایستید، مات ومبهوت اطرافم رانگاه میکردم که خانومی روی شانه ام دست گذاشت وپرسید:
_دخترم کلاس چندمی؟
_اول
_ماشاا ... بیا عزیزم صف کلاس اول رابهت نشون بدم.
تعجب زده همراه خانوم مهربان راه افتادم، ازاین که ماشاا ... گفته بود متعجب بودم ونمیدانستم به چه علت این ماشاا ... نصیبم شده، فکرمیکردم فقط مادرهاازاین کلمات استفاده میکننداما وقتی سرصف رسیدم تقریبا فهمیدم علت ان حرف چه بوده، درجمع فامیل میشنیدم که پرستو قدبلندترین بچه فامیله، ومامان هروقت صحبت از بلندی قدمن میشد میگفت: دخترم سرونازه شیرازه بالابلندومتناسب.
ولی من آن روز سرصف متوجه شدم که من تقریبا ازهمه همکلاسیام بلندترم.حدودا یک سرو گردن بلندتر. همین طورکه داشتم باخودکلنجارمیرفتم صدایی ازپشت سرم گفت:
_دخترخانوم صف کلاس پنجم این جا نیست! اینجا بچه های اول دبستان صف بسته اند.
_ولی خانوم من کلاس اولم!
بغضی که بعد ازرفتن مادردر گلویم مانده بود با این حرف شکسته شد واشک ها یکی پس ازدیگری روان شدند.معلم بیچاره سردرگم نگاهم میکرد وسعی داشت با مهربانی مرا ازگریه کردن بازدارد بعداز چنددقیقه همان خانوم مهربان بادخترخانومی که تقریبا هم قدمن بود به طرف من آمدوگفت:
_الهی! ...، دخترم چراگریه میکنی؟ توکه دخترخوبی بودی.
_من میخوام برگردم پیش مامانم!
رمان هوس های دخترانه

 

 

 

 

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام