تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان آن سال ها

 قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

 با تشکر از صدف جان بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

 دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

 دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

  قسمتی از متن رمان :  

 

 

 

آهسته خودش را کنار کشید و پاهایش را از لبه تختخواب آویزان کرد. خواست از جایش برخیزد که ناگهان در باز شد و بهرام پس از سه روز به سراغش آمد. رعشه ی خفیفی از وحشت تیره ی کمرش را لرزاند. از سر غریزه ی دفاع بی اختیار همه ی ماهیچه های تنش را منقبض گرفت و هراسان به او خیره شد. تا به حال بهرام را مست ندیده بود.تا جایی که به یاد داشت، او هرگز لب به مشروب نمیزد. اما اینبار به قدری مست بود که نمیتوانست درست راه برود. بهرام تلو تلو خوران جلو رفت و مقابل پاهای او نشست.بوی الکل و سیگار تنش توی بینی مهناز میزد.
- چطوری خوشگلم؟
مهناز ناگهان به گریه افتاد.
- خدا لعنتت کنه، بچه مون رو کشتی!
لبخندی تلخ و پر حسرت روی ل های بی رنگ بهرام نشست.
- متأسفم، اتفاق سه روز پیش اصلا دست خودم نبود. اما مطمئنی که بچه ی تو، بچه ی منم بود؟ یا شایدم از یک مرد دیگه ...
مهناز مات و مبهوت به این تهمت آشکار او گوش میکرد. در لحظه ای خشم و نفرتش سرازیر شد. دستش را بالا برد و با همه ی قدرت سیلی محکمی توی گوش بهرام کوباند.
- خفه شو ... خفه شو حیوون!
- می بینی، خوشگلم؟ می بینی با من چیکار کردی؟ می بینی من توی تنهاییم به چه احتمالاتی فکر میکنم؟ حالا بگو حق دارم دیوونه بشم یا نه؟
حق با بهرام بود. مهناز درمانده و مستأصل سرش را میان دست هایش گرفت و نالید:
- تو روانی شدی، زده به سرت!
بهرام خیلی ناگهانی به خشم آمد. از جا جست و در حالیکه کاملا روی تن لرزان از وحشت مهناز سایه انداخته بود، دستش را برای سیلی زدن بالا برد و داد زد:
- آره، زده به سرم! میخوام بکشمت کثافت هرزه!
و باز ناگهان به گریه افتاد. مقابل پاهای مهناز زانو زد و در حالیکه ساق پاهای او را در آغوش گرفته بود و می بوسید، التماس کرد:
- غلط کردم ... غلط کردم کتکت زدم، مهناز! غلط کردم اذیتت کردم. منو تنها نذار، بهم خیانت نکن! تو رو خدا، من می میرم مهناز، می میرم!
مهناز جنون آمیز و هیستریک می گریست. دیگر نمیدانست باید چه کند. نمیدانست چه بر آنها گذشته بود که بهرام همیشه مغرور و محکم حالا مثل حیوانی کتک خورده کنار پاهایش کز کرده بود و گریه میکرد. قلبش در عنفوان انفجار بود. این مرد را دیوانه کرده بود. دیوانه کرده بود ....
 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان