تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان جدید تیدا زاده نور یا تاریکی؟ دانلود رمان جدید تیدا زاده نور یا تاریکی؟

 قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

 با تشکر از EVRINA جون بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

 دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

 دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK) 

 قسمتی از متن رمان :

 خب در دل تاریکی شب، زیر نور نقره ای ماه، در میان جنگل انبوه با درختان سر به فلک کشیده بلند و کهنسال که سر در هم فرو برده و فضای وهم انگیزی را خلق کرده بودند. دختری با لباس بلند سفید رنگ و یقه گرد و ساده که تا زیر سینه نسبتا تنگ بود و از آن به بعد پارچه نرم و لطیف لباس گشاد می شد و تا مچ پایش می رسید، با آستین های گشاد که در مچ دست تنگ می شد. با تمام سرعت و بی وقفه درختان تنومد را دور می زد.

بلندی موهای فر درشت و مشکی اش به کمر می رسید و با دویدنش در هوا دیوانه وار می رقصید. ترس تمام وجود دخترک را پر کرده بود. صدای چند مرد و سگانی که به دنبالش بودند سکوت جنگل را می شکست. دخترک بارها از ترس به پشت سرش خیره می شد تا فاصله ی جستجوگرانش را با خود بسنجد. با اینکه تاریکی خوف انگیز جنگل مانع دیدش می شد ولی باز هم این کار را تکرار می کرد. با رسیدن به رودخانه خروشان که برخورد آب با سنگ های کوچک و بزرگ بستر رودخانه آن را هولناک تر جلوه می داد. تمام امیدش به یاس بدل شد.
زیر لب نالید:
_ خدایا، نه!
با یک نفس عمیق کمی نفس های بریده اش را آرام کرد و خیره به آب زمزمه کرد:
_ دیگه تو هم قصد دشمنی با من رو داری!؟ ... تسلیم نمی شم!
حلقه های اشک چشمانش را براق کرد ولی باز تمام سعی خود را می کرد که اشک نریزد و غرورش را نشکند، حتی در مقابل رودخانه ای که خروشان راه اش را در میان جنگل پیش می گرفت و قدرتش را بر سرش فریاد می زد نباید می شکست !
صدای نحس سیامک باز نفرت را به وجودش ریخت. پشت به رودخانه به طرف صدا چرخید و با همه نفرت به صدا گوش داد:
_ پیداش کنین احمقای بی عرضه مرده یا زنده، من هنوز با این دختر نفهم کار دارم!
تیدا آرام و بی صدا، خیره به زمین به زانو در آمد. دست های مشت شده اش را روی پایش بیش از پیش فشرد و آرام زمزمه کرد:
_ ایستاده بمیرید به از آنکه زانو زده زندگی کنید! ... من دیگه پیش سیامک برنمی گردم یه راهی پیش روم بذار، تو که از همه بیشتر به حالم آشنایی ...
سکوت جنگل و صدای جستجوگران قلب دخترک را به درد آورد. اشک بالاخره از چشماش چکید. صدایی زمزمه وار از رودخانه شنید.
صدا _ تیدا؟! ... تیدا؟!
تیدا آرام و ناباور به پشت چرخید و با چشمان اشکی به شکافی بیضی شکل که به اندازه قد خودش نورانی و موج دار در وسط آب که یک وجب با سطح آب فاصله داشت خیره شد.
باز هم صدای سیامک چهره اش را به طرف خودش برگرداند:
_ چی کار می کنین یه بچه رو هم نمی تونین بگیرین بی عرضه ها، واسه چی از من پول می گیرین؟! اگه اون از چنگم فرار کنه شما رو به جاش جلوی سگای هار و گرسنه میندازم! ... (فریاد زد) .... زود باشین لعنتیا!

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان