تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان احتمال

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)  

 


 قسمتی از متن رمان :

-خودش هم نمی دانست به کدام سمت میدونه. تنها طبق غریزه اش مسیر روبه رو را در پیش گرفته بود و می دوید.

-فریاد مصطفی را شنید: اگه بگیرمت تکه تکه ات میکنم.

-ترسش بیشتر شد و به سرعتش اضافه کرد. پایش به چیزی گیر کرد و روی زمین افتاد. بی معطلی بلند شد. اشک -هاش رو با شدت پس زد و بغضش رو با نفس نفس زدن هاش بالا آورد. با خودش فکر کرد: اگه اینبار منو بگیره دیگه -زنده ام نمیذاره.

-صدای مصطفی وحشتش رو بیش از پیش کرد: هیچ جا رو ندادی بری ... .میکشمت ... .. زجر کشت میکنم نفس!

-موهای پریشون شده اش رو پس زد و نگاهی به عقب انداخت. در اون ظلمت شب، هیچ چیزی دیده نمیشد. -سرچرخوند. با خوشحالی به نور لامپ های کنار جاده نگاه کرد. امید در دلش نشست و جون به پاهاش برگشت.

-در عرض چند دقیقه به کنار جاده رسید. برای ماشینی دست تکان داد اما راننده بدون توجه بهش گذشت و دور شد. نا -امید نشد و برای ماشین بعدی بال بال زد اما توفیری نکرد. نگاهی به عمق تاریکی پشت سرش انداخت. هر آن امکان -داشت مصطفی سر برسه.

-به حالت رکوع خم شد و به آسفالت نگاه کرد. بعد از چند لحظه سر بلند کرد و به ماشینی که بهش نزدیک میشد خیره -شد.

-زمزمه کرد: مرگ یک بار و شیون هم یک بار.

-به محض نزدیک شدن ماشین، خودش رو جلوی پراید سفید رنگ مقابلش انداخت. چشم هاش رو بست و دست هاش -رو حایل سرش کرد. صدای جیغ لاستیک های ماشین و نفس، فضا رو پر کرد. تمام تنش از ترس میلرزید.با فریاد راننده -چشم هاش رو باز کرد و به مرد نسبتا جوان مقابلش چشم دوخت.

-مرد، قدمی به سمتش رفت و بلند تر فریاد زد: با توام ... ..مگه کری.

-درحالیکه به سیاهی کنار جاده چشم دوخته بود، گفت: میشه من رو تا شهر برسونید؟

-بعد سر چرخوند و نگاه منتظرش رو به چشم های مرد مقابلش دوخت. مرد، دستش رو به نشانه برانداز کردن بالا و -پایین کرد و گفت: نه خانوم. من دنبال شر نمیگردم.

-چرخید و غرغرکنان به سمت ماشینش برگشت. نفس با عجله خودش رو به کنار ماشین رسوند و ملتمسانه گفت: -تورو خدا آقا ... باهات بیام ... ..بذار ..توروخدا. فقط تا اول شهر.

-مرد سوار ماشین شد و گفت: نه خانوم نمیشه ... .برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.

-نفس بار دیگه به پشتش نگاه کرد. ادب رو کنار گذاشت و سوار ماشین شد. راننده فریاد زد: بهت گفتم برو -پایین ... .گمشو پایین.

-درحالیکه دو قطره اشک از چشم هاش پایین اومد، گفت: التماست میکنم. اگه اون برسه منو میکشه .... تو رو خدا.. فقط تا شهر ..!

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان