تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان جدید و فوق العاده زیبای فرق بین من و اون دانلود رمان جدید و فوق العاده زیبای فرق بین من و اون

 

 دانلود کتاب برای برای اندروید (نسخه APK)

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

قسمتی از این رمان خواندنی و جالب:

*هاکان جان*
-امروز هوا بارونیه چون میده واسه خیابون کردی.کی پایه ست ؟!؟
یاشار :ای بابا هاکان جونِ مادرت بی خیال تو بازم زد به سرت ؟
- جوش میاری چرا !؟خواستم یه تز داده باشم.بده ؟
ارمان :لازم نکرده تزاتو نکه دار واسه عمت. دارم میگم چیکار کنم مشروط شدم میگه بریم خیابون گردی.نفهمی دیگه ؟
- باز که گفتی عمه !؟؟من میگم گلوت پیشش گیر کرده تو هی انکار کن !!!
آرمان : جفت پا میرم تو مخت ها ؟
_ هه.تو یا شوهرت ؟
آرمان کتابی که تو دستش بود رو به سمت من پرت کرد که اگه جاخالی نمیدادم چشمم در میومد.
_ یاشارچشه این ؟چرا پاچه میگیره ؟حیف اون همه سال که صرف اهلی کردن وآموزش دادن به تو کردم.اگه خر شاگردم بود الآن دیگه رباط ساختن هم یاد گرفته بود…
یاشار که دید اوضاع قمردرعقربه با بدخلقی رو به من گفت :مگه نمی بینی حالش خوب نیست ؟گمشو دوتا چایی بیار.
_بـــلـه ؟؟؟؟من نمی فهمم تو اصلا در حدی هستی که این وسط نطق میکنی ؟
یاشار :مگه نمی بینی مشروط شده حالش بده ؟؟
_میبینم مشروط شده اما نمیدونم چرا حالش بده ؟!چون اصلا چیز جدیدی نیست…
دیدم بحث کردن با این ۲تا اصلا فایده نداره تصمیم گرفتم تنهایی برم ول چرخی…سریع رفتم سمت اتاق که یه کمد دیواری بیشتر هم نداشت و منو یاشار وآرمان ومهراد ( که الآن به تهران برگشته بود.)لباسامونو که کم هم نبودن را با زور توش می چپوندیم.
من عاشق این هواهستم ابری با بارون نم نم ،جون میده واسه پیاده روی تو خیابون…یکم به آرمان فکر کردم بیچاره با چه رویی باید می رفت خونه ؟اما یه لحظه خندم گرفت نمیدونم چرا همیشه از قیافه آرمان خندم میگیره.خدایی چهره خیلی با نمک وجذابی داره ولی نمی دونم چرا جلو چشم من …
تو همین افکار بودم که به گاوازنگ (مکان تفریحی تو شهر زنجان)رسیدم.خدایی جای خیلی باحالیه من که عاشقش بودم.اکثرا بچه ها بادوست دختراشون به اینجا میان.بارون کم کم داشت شدید میشد ومن هم لباس آنچنانی نپوشیده بودم.سریع رفتم زیر یکی ازآلاچیق ها نشستم.بعد چند دقیقه صدای گوشیم دراومد.یه پیام از آرمان داشتم “کجایی؟”جوابشو ندادم چون قصد داشتم برگردم خونه.از گاوازنگ تاخونه پیاده راه زیادی بود اما ما همیشه این مسیر وپیاده رفت وآمد می کردیم.
داشتم به راه میوفتادم که صدای نازک دخترونه ای روشنیدم برگشتم دیدم دو تا دختر دارن باهم حرف میزنن.یکیشون خیلی چاق بود اما قد بلندی داشت و اون یکی هم یه دختر خوش هیکل باتیپ ناجور وقیافه ی۱۰۰% عملی که بیشتر آدم رو به وحشت مینداخت.تا منو دیدن سریع نیششون تا بناگوش باز شد.میدونستم اونقدر جذاب هستم که با یه نگاه دل هرکسی رو بدست بیارم.یه لبخند دختر کش هم زدم که دختره زود اومد جلو چند قدمی با من فاصله داشت که گفتم :چطوری میمون ؟؟؟دختره که اصلا انتظار این حرف رو نداشت.یه لحظه ماتش برد بعدشم با خشم گفت بامن بودی ؟؟؟وبعد باکیفش محکم به کتفم کوبید منم فرار وبر قرار ترجیح دادمو…اما درکمال ناباوری دیدم دختره با اون کفشای پاشنه بلندش داره دنبالم می دوئه.هنوز یه مترم نیومده بود که پخش زمین شد…منم از خنده ریسه رفتم که دوستش داد زد :رو آب بخندی…بعد آرومتر ادامه داد :چقدم قشنگ میخنده توله سگ.دل آدم ضعف میره…

 

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان