تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان دختر پارکورکار(قسمت 6) رمان دختر پارکورکار(قسمت 6)

2 هفته بعد ...
2 هفته از ازدواج کارول گذشته بود.برایان همیشه می بردم رستوران وهمیشه با چیزای مختلفی منو غافلگیر می کرد.هنوز هیچکی از جواب بله من به برایان خبردار نشده بود.منم هر روز می رفتم پارکور وتقریبا حرفه ای شده بودم.درسته تو 2 هفته نمیتونیچیز زیادی یاد بگیری ولی من چون استعداد داشتم سریع همه رو یاد می گرفتم وبرایان هم تند تند همه رو یادم میداد.
امروز قرار بود برم بیرون که هوایی بخورم که با دنیل ودوستاش روبرو شدم.گفت: جوجه نمیخوای با مامانت بیای پارکور ثبت نام کنی؟
بعد همه خندیدن.
گفتم: من حالا یه پارکورکار حرفه ایم.
-ا ... نه بابا
-چرا.باورت نمیشه؟ بیا یه مسابقه بدیم
همه پسرا گفتن: برو یه حال گیری کن.
اونم قبول کرد.مسیر رو انتخاب کردیم.بعد من گفتم: ولی اگه من برنده شدم که میشم باید جلوم زانو بزنی وبگی من تسلیمم.تو یه پارکور کار حرفه ای.
خندید وگفت: معلومه که میبازی ولی اگه من بردم توهم باید جلوم زانو بزنی.
همه خندیدن که گفتم: باشه.
دیگه آماده شدیم وبا شماره سه یکی از دوستاش شروع کردیم.اول من ازش جلوتر بودم که به دیوار بلندی برخوردم که خیلی بلند بود.اون رفت ومنم تلاش کردم وبالاخره تونستم برم بالا.اون جلوتر از من بود.منم از روی چیزا می پریدم واونم ادامه میداد.داشتیم به انتهای راه میرسیدیم.باید ازش می زدم جلو.باید نشونش میدادم این فقط خودش نیست که پارکور کاره.سریع تر دویدم که دیدم یه جا وایساد.باید از این ساختمون که ما توش بودم بپریم اونوری.منم سرعتمو کم نکردم .به راهم ادامه دادم و پریدم.خودمو سپردم به خدا.تو آسمونا بودم که رسیدم اونور واز دیوار رفتم بالا.به دنیل نگا کردم.هه هه هه.فک کرده.محکم دستشو کوبید به دیوارهورراااا من پیروز شدم.
بالاخره همه تلاشام نتیجه داد.من ودنیل رفتیم پیش دوستاش.اونا نمی دونستن من برنده شدم.به دنیل گفتن: برنده شدی؟
اون یکی-مگه میشه؟ دنیل ی پارکور کار حرفه ایه.
دنیل سرشو انداخت پایین.گفتم: من برنده شدم.
همه با تعجب داشتن به ما نگا می کردن.باورشون نمیشد.یکیشون از دنیل پرسید: راست میگه؟
اونم سرشو به نشونه مثبت تکون داد.گفتم: جلوم زانو بزن وهمه حرف هایی که گفتم رو بزن.
براش سخت بود ولی زانو زد وگفت: من تسلیمم.تو یه پارکور کار حرفه ای
ورزشتو به رخم بکشی ترسو.فک نکن اون شبو یادم رفته. ">یه خنده شیطانی سر دادم وگفتم: دیدی.تسلیم شدی.من همیشه پیروزم.دیگه نبینم ورزشتو به رخم بکشی ترسو.فک نکن اون شبو یادم رفته.
دنیل-کدوم شب؟
یادم رفته بود.آقا مست بودن وفک نکنم چیزی یادش بیاد.دیگه گفتم: هیچی جوجه.برو دون بخور بزرگ شی.
خندیدم وبعد رفتم خونه.خیلی خوشحال بودم.امروز قرار بود برایان بیاد خونمون وباهم ناهار بخوریم.مامی وددی رفته بودن مهمونی وتا عصر نمیومدن.رفتم خونه ولباسام رو با یه تونیک کوتاه خوشگل که خیلی ناز بود عوض کردم.موهامو شونه کردم وکمی هم آرایش کردم.همه چی رو آماده کرده بودم.به برایان زنگ زدم: بعد دو بوق برداشت: جونم؟
-عزیزم نیومدی؟
-چرا تو راهم.
-باشه منتظرتم
-اوکی
وقطع کردم.همه چی رو روی میز چیدم وچند تا شمع رو میز گذاشتم وروشنش کردم.بعد 10 تا گل رز گذاشتم داخل گلدون که صدای زنگ در اومد.به خونم وبه میز نگاه کردم که کمی وکسری نباشه.بعد رفتم و درو باز کردم.برایان بود.گفت: سلام عزیزم
-سلام خوشگل.خوبی؟
-مگه میشه شما رو ببینم وخوب نباشم؟
-خوب دیگه خودتو لوس نکن.بیا تو.
-چشم
رمانتیک!ولی تا جایی که من یادم میاد پسرا واسه دخترا اینکارا رو می کنن. ">دیگه رفتیم تو وروی میز نشستیم.نگاهی به میز انداخت وگفت: وای چقد رمانتیک ولی تا جایی که من یادم میاد پسرا واسه دخترا اینکارا رو می کنن.
گفتم: بیخیال.من وتو نداریم.
-راست میگی
-خوب دیگه غذا رو خودم درست کردم.بخور
-باشه
دیگه با هم شروع کردیم به غذا خوردن.من یه لقمه تو دهنش میزاشتم اونم یه لقمه تو دهنم میذاشت.خلاصه ناهارو با هم خوردیم.بعد ناهار وقتی داشتم چیزارو جمع می کردم که برایان اومد پیشم وبا دست چونمو گرفت وصورتمو به طرفش برگردوند.تو چشمام نگاه کرد منم تو چشاش خیره شدم.کم کم داشت صورتشو بهم نزدیک کرد ومیخواست بوسم کنه که صدای در اومد.اه لعنتی هر موقع میخواد این اتفاق بیوفته یکی جلوشو میگیره.به برایان گفتم: برو تو اتاقم.شاید یکی باشه که دهن لق باشه ولومون بده.
-اوکی
ورفت.منم رفتم درو باز کردم.آلفرد بود.مثه همیشه خیره روم بود.گفتم: سلام آلفرد کاری داشتی؟
بعد از اینکه ازون حالت دراومد گفت: ا .... سلام.من خوبم.توخوبی؟
-منم خوبم.کاری داشتی؟
-میشه بیام تو؟
-آره بیاتو
اومد داخل.خوشبختانه زیاد هواسش به میز نبود.رو کاناپه نشست.منم اون طرف کاناپه نشستم.خودش حرف زد: راستش کاترین من عاشقت شدم.میخوام بدونم تو هم منو دوست داری؟
! وای چقد غافلگیرکننده واقعا نمیدونستم چی بهش بگم با این که پسر خوبی بود اما من زن برایان بودم.گفتم: راستش میدونی آلفرد ....
یه کم اومد جلوتر وگفت: بگو دوستم داری
من-راستش .....
-میدونم منو دوست داری
اومد جلوتر ودیگه کمی فقط با هم فاصله داشت.گفتم: میدونی آلفرد ....
به لبام نگا کرد وبعد به چشام.آروم سرشو به سرم نزدیک کرد.فقط 5 سانت باهام فاصله داشت که گفتم: من الان زن برایانم
چشماشو باز کرد ورفت عقب.داشت با تعجب داشت نگام میکرد که گفتم: 2 هفته ست که من زن برایانم.ولی به کسی نگفتیم.
خیلی غمگین شد.سرشو انداخت پایین.بعد چند دقیقه پاشد وبدون حرفی رفت.بعدش صدای در اومد.نفسی در کردم.برایان ازم قول گرفته بود که به کسی نگم اما گفتم ولی اگه نمی گفتم اتفاق بدتری میافتاد.برایان از پله اومد پایین. گفت: کی بود؟
-آلفرد
گفت: چیکار داشت حالا؟
موضوع رو بهش گفتم.بعدش گفتم: درسته قول گرفته بودی ازم که به کسی نگم اما اگه نمی گفتم به تو خیانت کرده بودم.اومد کنارم نشست وبا عصبانیت گفت: چرا موضوع رو بهش گفتی؟
-چه اشکالی داره.نکنه دوستم نداری نمیزاری کسی بفهمه؟ اصلا بگو بینم چرا ازم قول گرفتی به کسی نگم؟
آروم تر از قبل گفت:؟ عزیز من میدونی اگه این موضوع رو لورن بفهمه چی میشه نمیزاره ما به هم برسیم.
-آخه تا کی؟ باید یه روزی به بقیه بگیم یانه؟ تو دوست داری بقیه یکی یکی بیان خواستگاری؟
نشست کنارم وکمی به فکر فرو رفت.بعد گفت: راست میگی.دیگه نمیخواد پنهونش کنی.به همه بگو.پس فردا هم جشن می گیریم.
رفتم نزدیک تر وگفتم: اینه.وقتی من وتو کنار هم باشیم هیچکسی نمیتونه عشقمونو به هم بزنه.
تو چشام نگاه کرد وگفت: همینه که تو رو بهم وابسته می کنه.عاشقتم
لبخندی زدم وگفتم: من بیشتر.
بغلم کرد.منم سفت گرفتمش
بعد از اینکه از بغلش اومدم بیرون، برایان گفت: بیا بریم خرید.
من-باشه.فقط بزار آماده شم.
-باشه
رفتم وخیلی زود آماده شدم.بعد رفتم پیش برایان وبا رفتیم وسوار ماشین شدیم وراه افتادیم ....
برایان کنار یه پاساژ شیک وایساد.پیاده شدیم ورفتیم داخل.یکی از مغازه ها لباس عروس داشت.برایان دستمو کشید وبرد داخل.با هم داشتیم به لباسا نگا می کردیم که برایان یه لباس رو دید که به نظرم خوشش اومده بود.برای همین گفت : اینو ببوش.به نظرم خیلی بهت میاد.
من-چشم عزیزم
رفتم تو پرو و ​​پوشیدمش.وااااااااو خیلی خوشگل شده بودم.عین فرشته ها شده بودم.البته بگما من همیشه خوشگلم.برایان رو صدا زدم.وقتی منو دید گفت: وای چقد تو جیگر شدی.بیام بخورمت؟
خندیدم وگفتم: من اینو دوست دارم تو چی؟
-منم از همین خوشم اومد.
دیگه برایان رفت ومنم لباسام رو عوض کردم.رفتیم وبرایان حساب کرد.بعد رفتیم یه کفش فروشی ویه جفت کفش سفید پاشنه بلند با یه جفت کفش مردونه که من برای برایان انتخاب کرده بودم خریدیم ....
بعد از کلی خرید کردن فقط خریدن حلقه مونده بود.باهم رفتیم توی یه پاساژ حلقه فروشی.خلاصه بعد کلی کل کل ودعوا بالاخره یه جفت حلقه خریدیم.بعد رفتیم وخریدا رو تو صندوق گذاشتیم وسوار شدیم وراه افتادیم ....
تو راه به برایان گفتم: برایان.
-جونم؟
-حالا چجوری به بقیه بگیم؟
-امممم .... به نظرم همه رو توی یه رستوران دعوت کنیم وبهشون بگیم.چطوره؟
-فکر خوبیه.
-پس الان به همه زنگ می زنیم وهمه رو برای امشب دعوت می کنیم.
-اوکی
-پس اول به مامیم زنگ میزنم.
گوشیمو برداشتم وشماره مامی رو گرفتم.جواب نداد.دوباره گرفتم.باز هم جواب نداد.داشتم نگران میشدم که صداش تو گوشم پیچید: الو
اونجایی که مامی بود خیلی شلوغ بود.هر چی می گفت نمی شنیدم.فقط اینو شنیدم که گفت: بیا خونه کوین.
بعدم قطع شد.برایان پرسید: چی شد؟
-راستش فقط فهمیدم که گفت بریم خونه کوین.آخه خیلی شلوغ بود.
-باشه پس الان میریم.
منم قبول کردم.راه افتادیم سمت خونه کوین.وقتی رسیدیم من وبرایان خیلی تعجب کردیم.آخه تو کوچه پر ماشین شده بود.آخه اینجا جای آرومی بود واصلا سابقه نداشته.برایان ماشینو پارک کرد وبا هم رفتیم در خونه کوین.
آهنگ میومد.برایان گفت:یعنی چه خبره؟ ">صدای آهنگ میومد.برایان گفت: یعنی چه خبره؟
گفتم: نمیدونم.بیا بریم داخل.
-باشه
برایان دستمو گرفت وباهم رفتیم داخل.وقتی درو باز کردیم اول با کارول وآنا روبرو شدم.بعد سلام واحوال پرسی پرسیدم: اینجا چه خبره؟
آنا گفت: جشنه به خاطر اینکه سوزان بارداره.
! وای خدای من.پریدم بغل برایان وگفت: خدای من، من دارم عمه میشم.خیلی خوشحالم.
برایان-بهت تبریک میگم.
من-ممنونم
بعد با هم رفتیم پیش کوین وسوزان.پس احوال پرسی به سوزان گفتم: پس بگو این لوس بازیا واسه چی بود.دیگه داری مامان میشی.تبریک میگم
خندید وگفت: ممنونم عزیزم.
بعد رو به کوین کردم وگفتم: واقعا بهت تبریک میگم داداشی.
وبغلش کردم.بعد گفت: ممنونم.امیدوارم عمه خوبی باشی.
از بغلش اومدم بیرون وگفتم: یعنی چی یعنی من ادم بدی هستم چشمم روشن.هنوز دوروز از پدر شدنت نمی گذره بعد واسه من قیافه میگیره؟
خندیدیم که برایان به سوزان وکوین گفت: بهتون تبریک میگم.
سوزان وکوین: ممنون.خوش اومدی.برید از خودتون پذیرایی کنید.
ما هم رفتیم اون ور تر که مامی رو دیدم.من وبرایان باهاش ​​سلام واحوال پرسی کردیم.بعد با هم روی یه میز نشستیم.به برایان گفتم: برایان حالا چجوری به بقیه موضوع رو بگیم؟
برایان-اتفاقا الان موقعیت خوبیه.بعد مهمونی که فقط خانواده خودتون بودن موضوع رو بهشون میگیم.
-آره راس میگی.برایان؟
-جونم عزیزم؟
-یه سوال داشتم ازت.
-بفرما.
-تو دوست داری چن تا بچه داشته باشیم؟
-خب ....... 5 تا دختر 5 تا پسر
-چی ؟؟؟؟؟؟؟ این همه؟
خندید وگفت: نه بابا.شوخی کردم.یه دختر ویه پسر که اسم پسرم آرنورد واسم دخترم امیلیا باشه.
-چقد قشنگ! منم همینا رو دوست دارم.
بعد دیگه به ​​رقص بقیه نگا کردیم ....
دیگه بالاخره مهمونی تموم شد.همه رفتن.فقط خودمون موندیم.به برایان نگا کردم که چشمکی بهم زد که یعنی بگو.منم بلند شدم وگفتم: لطفا ساکت یه لحظه.میخوام موضوع مهمی رو بهتون بگم.
همه ساکت شدن وبه من نگاه کردن.شروع کردم: من بار دیگه به ​​خاطر بارداری سوزان تبریک میگم.منم یه چیزی میخوام بگم که امیدوارم خوشحالتون کنه.راستش .... اممممم ..... راستش من و ..... .من وبرایان تصمیم گرفتیم که با هم ازدواج کنیم ....
به بقیه نگا کردم .... همه آج و واج بهم نگا می کردن که یه دفعه همه دست زدن.خوشحال شدن.خداروشکر همه راضی بودن.
بعد دوباره گفتم: و فردا شب قراره جشن بگیریم.
باز هم همه دست زدن وحرفمو تائید کردن.خیلی خوشحال بودم.اینکه همه خوشحال بودن باعت خوشحالیم میشد.بعد نشستم وکلی شوخی کردیم وزدیم ورقصیدیم ....
همین موقع از برایان پرسیدم: برایان پس نمیخوای من با بابات ولورن آشنا کنی؟
برایان-اممممم .... چبزه .... عجله نکن.
-خوب یعنی چی؟ نمیشه که.باید بابات منو بشناسه.بدونه عروسش کیه.
-باشه ... باشه.
بعدش پرسید: راستی عروسی فردا کیا رو دعوت می کنی؟
-همه فامیلامون.میخوام یه مهمونی خیلی باحال بگیرم.
-حالا نمیشه بین خودمون باشه؟
-نه ..... میخوام چش دخترا وپسرای فامیل رو درارم ...... حالا واسه چی میخوای بین خودمون بگیریم؟
-هیچی ... هیچی.
بعد چن دقیقه به برایان گفتم: برو جسیکا وجیمز رو بیار اینجا.
-باشه.
بعد رفت.منم رفتم پیش آنا وسوزان که گرم صحبت بودن.نشستم کنارشون وبه آنا گفتم: خوب ..... آنا جون .... پس تو کی می خوای بچه دار شی؟
آنا-کاترین ..... تازه چند هفته پیش عروسیم بوده.
من-ربطی نداره.از سوزان یاد بگیر.داره بچه دار میشه.
سوزان پشت چشمی ناز کرد وبعد خندید.آنا گفت: حالا خودت چی تو هم باید چن روز دیگه بچه دار بشی.
من-عزیزمن مگه بچه دار شدن کشکه؟ مگه با یکی دو روز میشه بچه دار شد؟ چندین مرحله داره که باید پشت سرش بزاری.
بعد سوزان وآنا زدن زیر خنده.گفتم: وا ...... مگه خنده داره خوب راست میگم.
سوزان گفت: بله شما راست میگی.
همین موقع مامی اومد وگفت: آنا، کاترین پاشید برید یکم برقصید.
آنا-چشم.
منم نگاهی به آنا کردم ومسخره ش کردم وگفتم: چشم.
بعد با هم رفتیم وسط وداشتیم می رقصیدیم که همین موقع جسیکا وجیمز اومدن.دست جسیکا رو کشیدم وباهم رقصیدیم ...
همین طور که داشتیم می رقصیدیم جسیکا در گوشم گفت: زن داداش گلم مبارکه.خوشحالم که دختری ناز وباحالی داره زن داداشم میشه.
لبخندی زدم وگفتم: مرسی عزیزم.
دیگه اون شبم گذشت ...
امروز روز عروسیم بود.ساعت 8 صبح بیدار شده بودم وداشتیم کارامون رو انجام میدادیم.واقعا یه جشن گرفتن خیلی سخت بود.مامی مثه جشن عروسی کارول همه تدارکات رو دیده بود.همه چیز سرجاش بود.فقط لازم بود ما آماده بشیم.اونم تصمیم گرفتیم تو خونه آماده بشیم ولی من تو یه اتاق وبرایان تو یه اتاق دیگه.
دخترا همه کنارم بودن.اونا آماده بودن.فقط نوبت من بود که آماده شم.کسی که قرار بود آماده م کنه دوست مامی بود.اول یه کم کرم روی صورتم زد وبعد یه رژ کم رنگ برام زد.بعد موهامو شونه کرد وباز گذاشت. بعدش لباسمو تنم کردم وبعد از اون تورمو وصل کرد.کفشامو پوشیدم ورفتم جلو آینه.مثه همیشه جیگر شده بودم.بعد دوست مامی بعد از کلی تعریف کردن از من رفت که برایان رو بیاره.منم منتظرش موندم تا اینکه در اتاق باز شد وبرایان اومد .
وای خدا من خیلی خوشگل شده بود اونم کپ کرده بود.اول یه نگاهی از سرتا پا بهم انداخت.بعد اومد جلو ودستاشو دور کمرم حلقه کرد ومنو طرف خودش کشید ومیخواست بوسم کنه که مامی اومد وگفت:! دخترم بیاید پایین.همه منتظر شمان .
طبق معمول نشد منو ببوسه! همیشه یکی مزاحمه! ولی بعد سوگند میشه بوسم کنه وهیچکسی نمیتونه مزاحم شه.
دستمو گرفت وبا هم رفتیم بیرون.داشتیم می رفتیم به جایگاه که همه دست زدن.همه رو دیدم.لیانا.جاشوا.ملانی.ماریا.ارنست.درسی وخلاصه بقیه.رسیدیم به جایگاه.هر دومون سوگند یاد کردیم.حالا وقتی بود که من منتظرش بودم.دیگه من مال برایان.تا چند ثانیه دیگه طمع لباشو می چشیدم.آروم سرشو بهم نزدیک کرد.چشمامو بستم که صدای وحشتناکی به گوشم رشید.صدای شلیک تیر!
خدای من! امیدوارم چیزی که فک می کردم اتفاق نیوفته باشه! با هزار زحمت چشمامو باز کردم.وای! باورم نمیشه! تیر به برایان خورد اما تو کتفش.به دور وبرم نگا کردم.یه نفر طبقه ی بالای ما بود که تفنگ دستش بود .به کوین گفتم: اونه.برو بگیرش.
پسرا رفتن سراغش.نشستم کنار برایان وسرش رو زیر دستام گرفتم.صداش زدم: برایان برایان.عشقم پاشو.
زدم زیر گریه.همه کپ کرده بودن وهیچکی هیچ حرکتی انجام نمیداد.داد زدم: د لعنتیا زنگ بزنین اورژانس.
مامی شماره اورژانس رو گرفت وآدرس رو بهشون داد.برایان چشماشو باز کرد وگفت: خیلی دوست دارم کاترین ..... من ....
گفتم:؟ چرا اینطوری حرف می زنی تو که نمیخوای بمیری تو که نمیخوای کاترینت رو تنها بزاری تو که نمیخوای منو ......
دیگه بغض گلومو گرفت ونتونستم حرف بزنم.همه دورمونو گرفته بودن.برایان داشت چشماشو می بست.داد زدم: برایان، برایان بمون بامن.منو تنها نزار.
لال شده بودم.به زحمت حرف می زدم.خدای من! برایان رو از من نگیر.
همین موقع اورژانس رسید وبرایان رو بردند.از فکر اینکه دیگه برایان نباشه خیلی ناراحت می شدم.فشارم افتاده بود.بلند شدم.سرم گیج رفت وافتادم وجلوی چشام سیاهی می رفت .... دیگه بعد از اون چیزی یادم نمیومد ....
چشمامو آروم باز کردم.نور اذیتم می کرد که با چند بار پلک زدن تونستم دور وبرم رو ببینم.فک کنم بیمارستان بودم.مامی وددی کنارم بودن.
مامی اومد کنارم وگفت: خوبی عزیزم؟
نمیدونستم چرا اینجام که همه چیز یادم اومد.یه دفعه بلند شدم.مامی گفت: دراز بکش عزیزم.
داد زدم: پس برایان کو پس عشقم کو؟
که با این حرفم هر دو زدن زیر گریه! چرا ..... چرا اینا ....... گریه می کنن؟ منظورشون چیه ؟؟؟؟؟ یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ یعنی ..... برایان مرد ؟؟؟؟
داد زدم: برایان مرده؟
هیچ کدوم هیچی نمی گفتن.گفتم: لعنتیا بگین تا خودمو نکشتم.
ددی گفت: برایان تو اتاق عمله.تیر تو کتف سمت چپش خورده.معلوم نیس که به قلبش خورده یانه.چون خون ریزیش زیاد بود سریع بردنش اتاق عمل.
زدم زیر گریه.زار زدم.چرا ...... چرا این اتفاق افتاد چرا این کارو کردن.ازشون پرسیدم:؟ پس اون که تیراندازی کرد کی بود چرا میخواست برایان رو بکشه؟
ددی گفت: راستش ...... برایان همون پسر عمه ته.
همین طوری داشتم نگاشون می کردم.یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ یعنی برایان همون پسرعمه گمشده منه ؟؟؟؟ باورم نمیشد.
ددی ادامه داد: برایان وزیر کل کشور پاریسه.برای همین دشمناش میخواستن بکشنش.
وای! این همه چیز رو مغزم سنگینی می کرد! برایان پسر عمه من و وزیر پاریس!
پس بگو چرا می گفت جشنمون خودمونی باشه ومن گوش نکردم.دوباره زدم زیر گریه.همه این اتفاقات تقصیر من بود.مامی وددی دلداریم میدادن اما من برایان رو میخواستم که تو آغوشش باشم ...
دوباره پرسیدم: پس اگه وزیره این جا چیکار می کنه؟
مامی گفت: فک کنم برای استراحت اومده بود اینجا.
بلند شدم وسرم رو از دستم کندم واز اتاق رفتم بیرون.مامی وددی دنبالم بودن اما من فقط دنبال اتاق عمل بودم.بالاخره با هزار بدبختی پیداش کردم.همه اونجا بودش.به زور نشوندنم.من که فقط خدا خدا می کردم که سالم از اتاق عمل برگرده .....
بعد یه ساعت دکترش اومد.سریع رفتم پیشش وگفتم: چی شد آقای دکتر؟
سرشو تکون داد ورفت.اوه خدای من! یعنی برایان من می میره؟ دست وپام شل شدن.افتادم زمین.زدم زیر گریه.جیغ کشیدم.من برایان رو میخوام.کسی که هوامو داشته باشه.کسی که باهام پارکور کار کنه.کسی که محکم بغلم کنه و ....

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان