تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان دختر پارکورکار(قسمت 8) رمان دختر پارکورکار(قسمت 8)

کاترین:

با آلفرد رفتیم تو اتاقش.بعد کمی که گذشت گفتم: آلفرد ببین ازت میخوام کمکم کنی.

آلفرد-چه کمکی؟

-ببین برایان پسرعمه گمشده منه و وزیر پاریس ...

اینو که گفتم چشماش از حدقه زد بیرون.گفت: دروغ میگی

خندیدم وگفتم: نه.راست میگم.برایان اینا رو تا امروز به من نگفته بود تا امتحانم کنه.امتحانم کرده که آیا دوستش دارم یانه.حالا منم میخوام امتحانش کنم.میخوام بفهمم که اونم دوستم داره یا نه.میخوام بهش بفهمونم که چه کاری باهام کرده.

-خوب؟

-خوب چی؟

-خوب من باید چیکار کنم؟

-ببین میخوام جلوش نقش بازی کنی که تو مثلا شوهر منی ....

با این حرفم نگاهش تلخ شد.گفتم: تو رو خدا ناراحت نشو.تو پسر خوبی هستی.شاید ... شاید من لایقت نبودم.

-چرا.بودی اما ....

حرفشو قطع کردم وگفتم: بیخیال آلفرد.دیگه بهش فک نکن.ببین اگه نمیخوای کمکم کنی من برم.

بعد قیافمو ناراحت کردم وگفتم: برم؟

خندید وگفت: قیافه تو اونجوری نکن.من واسه آجی گلم هر کاری می کنم.

گفتم: خوب پس نقشت رو بازی می کنی.ببینم آیا عکس العملی نشون میده یانه.باشه؟

-باشه.

-آفرین.

-خوب باید از کجا شروع کنیم؟

داشتم فک می کردم که گوشیم زنگ خورد.مامی بود.برداشتم: الو مامی سلام.

سلام دخترم کجایی؟

-خونه آنا

-ما پشت دریم.کلید نداریم.کلیدو بیار.

-باشه دارم میام.

-پس فعلا.

رو به آلفرد کردم وگفتم: ازین جا.

براش موضوع رو گفتم وگفتم که اگه برایان بود باید چیکار کنه.بعد ازش خواستم که یه تیپ خوشگل بزنه.

اونم قبول کرد.بعد رفت وسریع آماده شد.گفتم: قربون داداش گلم که عین اون یکی داداشام خوشگله.

خندید وگفت: بریم؟

-بریم.

دیگه با هم رفتیم پایین.مامان بابای آلفرد وآنا داشتن با تعجب به ما نگاه می کردن.گفتم: میخوایم بریم خونه ما.انگار برایان مرخص شده.

آنا گفت: پس منم میام.

لباساش تنش بود.پس از مامان باباش خداحافظی کردم ورفتیم سوار ماشین شدیم وراه افتادیم.تو راه به این فک می کردم که یه حالی از این برایان بگیرم.بهش بفهمونم که باهام چیکار کرده.این که بهم دروغ گفته وچجوری شکوندم.داشتم همین طور فک می کردم که رسیدیم در خونمون.همه اونجا بودن.برایان هم بود.

نگاهی به آلفرد کردم که سرشو به نشونه اوکی تکون داد.دیگه با هم رفتیم پایین و دست آلفرد رو گرفتم ورفتم طرف مامی وکلیدو بهش دادم.بعد رفتم طرف برایان.چقد دوست داشتم بپرم بغلش وتو آغوشش آروم بگیرم.برم بغلش وعطرتنش دیوونه م کنه .اما نه .... حالا واسه اینا خیلی زود بود.باید بهش بفهمونم که باهام چیکار کرده.نگامو سرد کردم وبهش گفتم: امیدوارم خیلی زود خوب بشید.

بعد با آلفرد رفتم داخل.از خودم منتفر شدم.چرا اینقد خودمو برایان رو اذیت می کنم؟ می دونستم با این حرفم چجوری شکوندمش.میدونستم الان خیلی ناراحته اما به روی خودم نیاوردم.

همه اومدن داخل.برایان نشست رو کاناپه ومن وآلفرد هم عمدا روبروش نشستیم.من وآلفرد بغل همدیگه نشسته بودیم وداشتن با هم پچ پچ می کردیم و میخندیدیم.نگاه سنگین برایان رو روی من وآلفرد حس می کردم اما به روی خودم نیاوردم.بیچاره چقد گناهداشت!

همین موقع جسیکا یه آبمیوه براش آورد وگفت: برایان بخور.

برایان-نمیخورم.

جسیکا-بابا واست خوبه.

برایان-گفتم نمیخورم.

جسیکا-یه قلب.

برایان داد زد: نمیییی خورم.

ولیوانو پرت کرد روی زمین.میدونستم این اعصاب خرابش به خاطر منه.برایان جان حالا حالا ها دارم برات.عجله نکن.به روی خودم نیووردم که انگار اتفاقی افتاده.

همین طور داشتیم می خندیدیم که برایان بلند شد واومد طرف ما.بدون توجه به شیشه ها.هر قدم که برمی داشت ناراحت تر از قبل می شدم.چون از پاهاش خون میومد واون توجهی نمی کرد. وقتی به ما رسید دست منو محکم کشیدم سمت خودش وبه آلفرد گفت: چطور جرئت می کنی پیش زن من بشینی وباهاش ​​بگی وبخندی درحالی که من روبروتم؟

آلفرد بلند شد ومیخواست چیزی بگه که من نگاهی بهش انداختم.وقت حالگیری بود.برای همین گفتم: من زن تو نیستم.

برایان گفت: فعلا که هستی ومن هم به عنوان شوهرت این کارت رو نمی بخشم.

گفتم: لازم نیس.فعلا که بغل شوهرم بودم واین مشکلی نیس.

برایان داد زد: چییییییی؟

من-من حالا زن آلفردم.خواهشا دیگه مزاحم ما نشو.

بعدم دست آلفرد رو کشیدم واز خونه رفتیم بیرون.واااای خدای من! باورم نمیشد که این من بودم! بیچاره برایان! دلشو شکوندم! چقد اذیت میشه با این حرفای من! چه کارا که من باهاش ​​نکردم.پاهای نازش با شیشه زخم شد.چقد دوست داشتم خودم پانسمانشون کنم.چقد دوست داشتم کنارش باشم ولی نمیشد.

آلفرد گفت: کاترین این واقعا خودت بودی؟

گفتم: خودمم نمیدونم چرا اینجوری باهاش ​​حرف زدم.یه دفعه کاراش اومد جلوی چشم واین چرت وپرتا رو بهش گفتم.

همین موقع گوشیم زنگ خورد.کارول بود.حتما نگران شده بود واز موضوعی که شنیده بود خیلی تعجب کرده بود.جواب دادم: الو

-الو کاترین

-چیه؟ کاری داری؟

-واقعا باورم نمیشه.تو به شوهرت خیانت کردی.تو که اینطوری نبودی کاترین.

گفتم: اینا همش نقشه اش.من برایان رو خیلی دوست دارم.فقط دارم کمی اذیتش می کنم.

-اینجوری؟ بدبخت دیگه هیچی ازش نمونده.

من-به خانواده خودمون اینو بگو که نگران نباشن.

-باشه ولی زود تر این فیلمو تموم کن.

بدون توجه به حرفش گفتم: بای

وقطع کردم.آلفرد انگار مکالمه من وکارول رو شنیده بود.چون چیزی نپرسید.با هم رفتیم سوار ماشین شدیم.آلفرد گفت: خوب ... حالا کجا بریم؟

من-بریم خونه کارول.کلید خونشو دارم.

-باشه.

آهنگ غمگین گذاشتم.چقد دلم برای آغوش برایان تنگ شده بود.دلم برای عطر تنش تنگ شده بود.چقد دوست داشتم مثه قدیما با">راه افتادیم سمت خونه کارول.هوا گرفته بود.انگار هوا هم مثه من دلش گرفته بود.ضبطو روشن کردم ویه آهنگ غمگین گذاشتم.چقد دلم برای آغوش برایان تنگ شده بود.دلم برای عطر تنش تنگ شده بود.چقد دوست داشتم مثه قدیما با هم پارکور کار کنیم وبرقصیم اما نمی تونستم.اما من کسی ام که اگه کسی منو اذیت کنه تا اونو از کارش پشیمون نکنم پشیمون نمیشم.اون باید تاوان کاراشو بده.

رفتم سراغ ضبط ویه آهنگ شاد گذاشتم.آلفرد از رفتارم تعجب کرده بود.با تعجب بهم نگاه کرد که لبخندی زدم.دیگه تا خونه کلی با آهنگ خوندم وخوش بودم ...

وقتی رسیدیم با هم رفتیم پایین ودرو باز کردم.رفتیم داخل.رفتم تو اتاق آنا ویه لباس راحتی برداشتم وپوشیدم.بعد رفتم تو پذیرایی.آلفرد روبروی تلویزیون نشسته بود.منم رفتم کنارش نشستم ومشغول تماشای فیلم شدیم ...

چند ساعت گذشت.حتی یه لحظه ام ذهنم از برایان آزاد نمیشد.الان داره چیکار می کنه؟ در چه حاله؟ دوست داشتم بهش زنگ بزنم اما حیف ...

آلفرد بلند شد ورفت طرف آشپزخونه.منم باهاش ​​رفتم.گرسنه ام بود.به آلفرد گفتم: یه چیزی درست کنیم با هم بخوریم؟

آلفرد گفت: اره.تو نمی خواد کاری کنی.خودم همه کارا رو می کنم.

منم از خدا خواسته گفتم: باشه.

دیگه همراه این که داشت غذا درست می کرد تعریف می کرد ومی خندیدم.کلی حال وهوام عوض شد.دیگه بعد کلی کار بالاخره غذا آماده شد.

بهم گفت: خوب خانوم بفرمایید بشینید.

وصندلی رو زد کنار.منم تشکر کردم ونشستم.نشست روبروم وغذا برام کشید.بعد برای خودش هم کشید وشروع کردیم به غذا خوردن.گفتم: به به چه دست پختی!

خندید وگفت: اولین کسی هستی که اینو میگی.

گفتم: ا .... ولی دست پختت که عالیه.

-ممنون.

داشتیم غذا می خوردیم.یه لحظه به آلفرد نگا کردم.کنار لبش کثیف شده بود.بهش گفتم: آلفرد کنار لبت کثیف شده.تمیزش کن.

گفت: اینجا؟

وبا دستمال کشید کنار لبش ولی اون جایی که کثیف بود تمیز نشد.هر چی بهش علامت میدادم اما نمی فهمید.اعصابم رو داغون کرد.بلند شدم ودستمالو ازش گرفتم وخودم مشغول تمیز کردنش شدم.یه لحظه تو چشاش نگاه کردم.خیره روم مونده بود .همین طور موندم که یه دفعه صورتشو آورد جلو ولبامو بوسید.با این کارش، محکم زدم تو گوشش وگفت: چطور جرئت کردی این کار رو کنی واقعا واست متاسفم.فک نمی کردم انقد آدم نفهمی باشی.

گفت: ببخشید من ... من ...

بلند شدم ورفتم تو اتاق و درو قفل کردم.پشت سر هم در میزد ومعذرت می خواست اما من توجه نمی کردم.چقد دلم میخواست برایان باشه ویه سیلی محکم بزنتش اما .....

دلم برای صداش تنگ شده بود.گوشیموبرداشتم.دودل بودم که آخر شماره شو گرفتم اما خاموش بود.چند بار تکرار کردم اما فایده نداشت.خاموش بود.کم کم داشتم نگرانش می شدم.شماره کارول رو گرفتم.بعد چند بوق برداشت: الو

-الو کارول برایان خوبه؟

-بیهوش شد.آوردیمش بیمارستان.

داد زدم: بیهوش شده؟

سریع قطع کردم.رفتم لباسام رو عوض کردم ودرو باز کردم.آلفرد پشت در بود.نگاهی بهم انداخت وگفت: کجا؟

-میخوام برم پیش برایان.بیهوش شده.

ومیخواستم برم که جلومو گرفت وگفت: نه.نباید بری.نقشه هات خراب میشه ها.

من-مهم نیس.میخوام برم پیشش.

داشتم می رفتم که آلفرد از پشت سفت گرفتم ونذاشت برم.هر چی زور می زدم نمی تونستم.خیلی قوی بود.زدم زیر گریه.این چه کاری بود که من کردم؟ چرا اینقد آزارش دادم؟ چرا اذیتش کردم؟

بعد چند دقیقه که آروم شدم گفتم: آلفرد من آرومم.ولم کن.

-مطمئن؟

-آره

ولم کرد.رفتم رو کاناپه نشستم .اومد پیشم وگفت: ببخشید اگه نذاشتم بری.چون تو از من کمک خواستی ومنم خواستم کمکت کنم.

گفتم: ممنونم.

بعد چند دقیقه بلند شدم که آلفرد گفت: کجا؟

-برم بخوابم.

-باشه برو.

رفتم رو تخت دراز کشیدم وچشمام گرم شدن وزود خوابم گرفت ...

صبح با صدای زنگ بیدار شدم.شماره رو نمی شناختم.جواب دادم: الو

-سلام کاترین.

وای عشقم بود.چقد آرامش بخش بود.خیلی معمولی گفتم: سلام برایان.

گفت: میخوام ببینمت.

خواستم اذیتش کنم برای همین گفتم: من .... من نمی تونم.میدونی که ....

حرفم رو قطع کرد وگفت: آره.میدونم.میدونم که تو .... میدونم که تو شوهر داری اما .... میخوام ببینمت.

من-متاسفم برایان.منو فراموش کن.

-نه.قطع نکن.بزار ببینمت.خواهش می کنم.

-متاسفم.من نمی تونم.

وقطع کردم.چقد این کار سخت بود.این که باهاش ​​اینطوری صحبت کنم.اما .... اما اگه با این حرفم بلایی سر خودش بیاره من چیکار کنم؟

برایان:

دیگه امیدی به زنده بودنم نداشتم.میخواستم واسه خودم نقشه قتل بکشم.میخوام نقشه ای بکشم که کسی شک نکنه.نقشه ای بکشم که وقتی مردم کسی با خانواده ام کاری نداشته باشن.برای همین به بنجامین گفتم: یه قاتل سراغ داری؟

-بله.

-آدرس خونشو داری؟

-بله.

-پس بده به راننده تابریم اونجا.

-چشم

آدرس رو داد وحرکت کردیم سمت اونجا ....

وقتی رسیدیم، من پیاده شدم.بادیگاردها هم پیاده شدن.بهشون گفتم: شما نیاین.چون می دونستم اگه بفهمن به همه میگن.

رفتم در خونش.در زدم.بعد چند ثانیه درو وا کرد.یه مرد هیکلی بود.ازش خواستم که باهاش ​​حرف بزنم.دعوتم کرد داخل.به بادیگاردها علامت دادم که منتظر بمونن.نشستم وموضوع رو براش گفتم.یه چک با قیمت زیاد براش نوشتم وبهش دادم.قرار شد که من تو پارک روی صندلی بشینم واون منو با تیز بزنه.قرار شد که دو ساعت دیگه این اتفاق بیوفته.

دیگه از خونش اومدم بیرون ورفتم سوار ماشینم شدم ودستور دادم راه بیفته ...

حدود 1 ساعت و 30 دقیقه بود که توی شهر چرخیده بودیم.به راننده م آدرس پارکو دادم.بعد 10 دقیقه رسیدیم.رفتم رو همون صندلی که قرار بود نشستم.

بعد گوشیمو برداشتم وشماره جسی رو گرفتم.چند ثانیه بعد برداشت: الو

-الو جسی؟

-بله؟ کاری داری؟

-ببین من تو رو خیلی دوست دارم.مواظب برادرت باش واز طرف من ببوسش وبهش بگو خیلی دوستش دارم.

-چی میگی تو؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟

-خیلی دوستون دارم.

بعد قطع کردم.هنوز 15 دقیقه تا مرگم مونده بود.بادیگاردها بالای سرم بودن.کاش ساعت ها زودتر حرکت کنن ...

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان