close
چت روم
رمان
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رایگان رمان عاشقانه اتش عشق من از گیسوی پاییز دانلود رایگان رمان عاشقانه اتش عشق من از گیسوی پاییز

 خیلی ممنون از گیسوی پاییز عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

 دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)

 دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)

 دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

 

 یکمی مختصر از داستانتمنا


چشمامو باز نکرده درد تو تنم پيچيد. دلم، کمرم، سرم، چشمام، پاهام حتي دستهام.به قدري که از شدت درد اخمام رفت تو هم و ناله اي کردم. اونقدر کم جون بود که بيشتر شبيه صداي کسي بود که از ته چاه حرف مي زنه. ولي همون ناله باعث شد دستي به حالت نوازش روي سرم حرکت کنه. مي خواستم چشمامو باز کنم اما يه چيزي باعث مي شد نتونم راحت چشمامو باز کنم. انگار پايين پلکام چوب کبريت گذاشتن که کامل باز نشه. با اين حال به همون اندازه که تونستم چشمامو بتز کنم اکتفا کردم.اولين چيزي که ديدم چشماي سرخ از گريه ي مامان بود. به زور لبخندي زد.
مامان _ بالاخره چشماتو باز کردي عزيزم؟
چقدر صداش بغض داشت. لباش از زور بغضي که تو گلوش بود مي لرزيد.به زحمت لبامو حرکت دادم.
من _ ما..ما..ن.آ..ب
مامان _ باشه عزيزم. صبر کن دکترت رو صدا کنم. اگه اجازه داد بهت آب مي دم.
و رفت بيرون تا دکتر رو صدا کنه. تازه يادم افتاد چه اتفاقي برام افتاده. تازه ياد نوازشاي پيام افتادم. دستي رو شکمم کشيدم. قطعا ديگه وجود نداشت. با اينکه هنوز حسش نمي کردم ولي حالا که وجود نداشت جاش خالي بود. چند ثانيه نگذشته بود يه دکتر مسن و چند تا پرستار اومدن تو اتاق. بعد از معاينه و چند تا سوال که به زحمت جواب دادم رفتن از اتاق بيرون.هنوز جند دقيقه اي از رفتنشون نمي گذشت که در اتاق باز شد و تبسم اومد تو و پشت سرش قيافه هاي نگران و تو هم سه مردي ظاهر شد که هر کدوم به تنهايي خيلي برام ارزش داشتن. اولي بابا بود عصبي و نگران. اونم مثل مامان و تبسم گريه کرده بود.پشت سرش عمو و آخر سر هم شايان.
تبسم کنارم رو تخت نشست و دستمو گرفت تو دستش.
تبسم _ خوبي خواهري؟ الهي بميرم برات درد داري عزيزم؟
سرمو به عنوان جواب مثبت تکون دادم.از گوشهي چشمش اشکي سر خورد و اومد پايين رو گونه هاي قشنگش. چشماي سبزش پر اشک بود. دستش رو که تو دستم بود فشار دادم.
من _ گريه نکن خواهري.
تبسم _ چطوري گريه نکنم؟ الهي دستش بشکنه. الهي خير نبينه.
عمو _ مطمئن باش خير نميبينه عمو. خدا جاي حق نشسته. ببين با دسته گلمون چيکار کرده؟! يه دفعه ياد نوشته اي افتادم که نمي دونم کي و کجا خوندم ولي الان شرح حال من بود.

يک روزي هست که خدا چرتکه دستش مي گيرد و حساب و کتاب مي کند
وآن روز تو بايد تاوان آنچه با من کردي را بدهي
فقط نمي دانم
تاوان دادن آن موقع تو
به چه درد من مي خورد؟

عمو دستي رو سرم کشيدو با يه لبخند مهربوني گفت.
عمو _ بهتري عمو؟
من _ درد دارم عمو.
عمو _ عمو بميره برات. بهتر ميشي عمو. صبور باش.
نگام افتاد به چشماي پر از اشک بابام. هيچوقت دلم نمي خواست اينجوري ببينمشون. بابا وقتي ديد نگاش ميکنم اومد کنارم و دستمو گرفت تو دستش و بوسيد.
بابا _ دمار از روزگارش در ميارم.با دختر من اينکارو کرده؟ غصه نخوري بابا! من پشتتم. بلايي به سرش بيارم که ......
و سکوت کرد.
نگام افتاد به شايان که کنار تبسم ايستاده بود.نگام افتاد به شايان که کنار تبسم ايستاده بود.در حالي که مهربون نگام ميکرد لبخندي زد.
شايان _ نبينم خواهرزنم رو تخت بيمارستان افتاده باشه! به دکترت سفارش کردم يه کمي از اون زبونتم کوتاه کنه.
من _ نگران نباش بادمجون بم آفت نداره. زبونمم کامل سر جاشه. تا وقتي خوب مي شم تمرين کن تا جلوم کم نياري!
شايان _ خوشم مياد تو اين حالتم کم نمياري؟
من _ ديگه ديگه.
تموم مدت شايان و عمو سعي مي کردن جو سنگين تو اتاق رو عوض کنن. خودمم دلم نمي خواست مامان و بابا و تبسم رو اونجوري ببينم. وقت ملافات که تموم شد هرچي تبسم اصرار کرد پيشم بمونه مامان قبول نمي کرد.
تبسم _ مامان شما برين خونه. اين چند روز شما پيشش بودين. امشب من مي مونم.
مامان _ نه مادر خسته نيستم. خودم ميمونم. تو برو به زندگيت برس. درست نيست شب شوهرت تنها بمونه.
تبسم _ وا مامان! بچه که نيست. نهايتش ميره خونه ي مامانش اينا.
مامان _ مادر درست نيست. تو برو تمنا که مرخص شد رفتيم خونه بيا اونجاد بهم کمک کن.
بالاخره مامان تونست تبسم رو راضي کنه که بره خونشون و خودش پيشم موند. با مسکني که توي سرمم زده بودن دردم کم شده بود. مامان به قدري خسته بود که خيلي زود کنار تختم خوابش برد. ولي من بعد از چند روز بيهوشي ديگه خوابم نميومد. مامان اينا از موضوع بچه خبر نداشتن ولي هيچکدوم به روم نياوردن. نميدونم چرا؟ از طرفي نميدونم قيافم چه شکلي شده بود که همشون وقتي نگام مي کردن تو چشمشون پر از اشک ميشد. هرچي که بود معلوم بود پيام خوب به صورتم صفا داده. آخ پيام ..... کاش اون روز زبونم لال مي شد و جوابشو نمي دادم ..... اون روز تو باغ ..........
به اصرار عمه و عمو قرار بود بريم باغ آقاجون بزرگ، پدربزرگم. آقاجون خونواده ي برادرش رو هم دعوت کرده بود. گرچه که نه ما نه عمو و عمه از اين دعوت خوشحال نبوديم، ولي به احترام آقاجون کسي حرفي نزد. دليل اين ناراحتي هم مربوط به گذشته بود. يعني اون زماني که هنوز هيچکدوم از بچه هاي آقاجون ازدواج نکرده بودن و رابطه ي آقاجون و برادرش خيلي خوب بوده دختر عموي بابام، شهرزاد، عاشق عموم بوده و هرکاري مي کرده تا بتونه تو دل عموم جا باز کنه. تا جايي که مياد و به آقاجون ميگه که عاشق پسرش شده.آقاجون هم رو دل سوزي با عموم صحبت ميکنه اما عموم که عاشق دختر شريک پدربزرگم بوده قبول نمي کنه. با اصرارهاي دو خونواده بالاخره مجبور مي شه بره خواستگار دختر عموش و خيلي زود عموم و دختر عموش نامزد ميشن. اما عموم طاقت نمياره و آخرسر نامزدي رو به هم ميزنه و مي ره خواستگاري زن عمو پري. همين ميشه يه کينه تو دل خونواده ي عموي بابام که ما بهش عموجان مي گفتيم. يه کينه ي سخت و طولاني که از بزرگترا به بچه هاشون هم سرايت کرد. به طوري که نوه هاي عمو جان با نوه هاي آقاجون بزرگ که ما باشيم رابطه ي خوبي نداشتن. ما هم از اونا خوشمون نمي اومد. با اينکه دختر عموي بابام ازدواج کرده بود و بچه داشت ولي هيچوقت با هيچکدوم از بچه هاي آقاجون بزرگ رفتار دوستانه اي نداشت. اون روز تو باغ طبق معمول نوه هاي عموجان و ما دور ازهم نشسته بوديم.بارها از آقاجون بزرگ شنيده بودم که دوست داره بين خونواده ي خودش و برادرش در اصل بين نوه ها وصلتي صورت بگيره تا شايد اون کينه ي قديمي تموم بشه. ولي نه ما به اين کار راضي بوديم و نه نوه هاي عموجان. روابط سرد بين ما در اصل مانعي بود براي به وجود اومدن عشق و علاقه. البته همه ي نوه هاي عمو جان با ما بد نبودن فقط چندتاييشون مثل پيام پسر پسر عموي بابا يا نگين دختر دختر عموي ديگه ي بابا چشم ديدن مارو نداشتن. شهرزاد دخترعموي بابا سه تا بچه داشت، دوتا پسر و يه دختر.دخترش رضوان ازدواج کرده بود و سر خونه زندگيه خودش بود. دوتا پسراش هم واقعا آدماي خوبي بودن. با اينکه مادرشون با کل خونواده ي ما بد بود ولي خودشون هيچوقت بي احترامي نمي کردن. و از همه جالبتر نگاه هاي خاص پسربزرگش مهرشاد به من بود. نگاه هايي که فقط من متوجهش بودم و دختر عموم بهناز که هميشه با من بود.مهرشاد طوري نگاه مي کرد که کسي متوجه نشه. خودمم خيلي دير متوجه نگاهاش شدم اما سريع به خاص بودنش پي بردم. برعکس مهرشاد، پيام اصلا آدم درستي نبود. يه دخترباز حرفه اي که همه نوع رابطه اي رو با جنس مونث تجربه کرده بود و به اين کاراش افتخارهم مي کرد.پيام اصلا آدم درستي نبود.يه دختر باز حرفه اي که همه نوع رابطه اي رو با جنس مونث تجربه کرده بود و به کاراش افتخار هم مي کرد.هممون اين رو مي دونستيم براي همين سعي مي کرديم زياد باهاش ​​همکلام نشيم.خود پيام هم رغبتي به ما نشون نمي داد.هميشه ما دخترا رو مسخره مي کرد. اون روز هم مثل هميشه با ديدن من و بهناز و دختر عمم گلاره يه نيشخند رو لباش سبز شد. طبق معمول ما سه تا داشتيم با ​​هم حرف مي زديم و از کل آدم و عالم و هستي براي هم تعريف مي کرديم.تبسم هم کنار بزرگترا بود از وقتي ازدواج کرده بود ديگه تو جمع ما نمي اومد. سه سال از من بزرگتر بود ولي براي خودش خانومي بود. خونواده ي شوهرش عاشقش بودن.الحق هم که دوست داشتني بود. به قول شايان که مي گفت ((عاشق همين متانت و خانوميش شدم)). زيباييش هم بي نظير بود چشماي سبز تيره و موهاي طلايي تيره.برعکس من که چشمام سبز روشن بود و موهام طلايي روشن فقط قد و هيکلمون شبيه به هم بود. هميشه من اونو زيباتر از خودم مي دونستم و اون منو.
اون روز تو باغ من و بهناز و گلاره مي گفتيم و مي خنديديم. از وقتي وارد باغ شده بوديم پيام طوري قرار مي گرفت که درست رو به روي ما باشه. انقدر نگامون کرد و انقدر پوزخند تحويلمون داد که عصباني شديم. آخر سر هم گلاره که دو سال از ما کوچيکتر بود نتونست تحمل کنه و با حالت طلبکارانه رو کرد به پيام.
گلاره - چته زوم کردي رو ما؟ ادم نديدي؟
پيام با همون حالت پوزخند و تمسخر جواب داد.
پيام - آدم چرا ديدم اما سه تا ترشيده ي پر مدعا نديده بودم که به لطف شماها ديدم.
گلاره - ترشيده اون خواهرته.
پيام - خواهر من مثل شما بي خواستگار نمونده.
گلاره - آره ميبينيم همه دارن براش غش و ضعف مي کنن!
پيام - ديدن اين چيزا چشم بصيرت مي خواد که شما ندارين.شما دخترا عادت دارين فقط جلو پاتونو نگاه کنين که يه وقت زمين نخورين.
بهناز - اونوقت شما تا کجا رو نگاه ميکنين؟ البته بقيه رو نمي دونم ولي تو معلومه کجاها رو نگاه مي کني !!!!!
نيش کلام بهناز کاملا معلوم بود. پيام هم فهميد منظور بهناز نگاه هاي هيزشه.
پيام - اصولا من به هر دختري به اندازه ي تاريخ مصرفشون نگاه مي کنم. مثلا خود تو تاريخ مصرف نداري از اونايي هستي که بايد قبل از مصرف بندازنش دور.
بعد نگاه خريدارانه اي به سرتاپاي بهناز کرد و با پوزخند ادامه داد.
پيام - حتي ده دقيقه هم به درد نمي خوري.
ديگه کفرمون در اومده بود. حرفاش واقعا زشت و پر از توهين بود.گلاره با تمام حرصش يه قدم به طرفش برداشت.
گلاره - خودت چقدر مي ارزي؟
پيام با اعتماد به نفس هميشگي جواب داد.
پيام - من کلا يه تيکه جواهرم.جواهر که ديگه تاريخ مصرف نمي خواد هميشه ارزش داره.
لجم در اومد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم.ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و ساکت باشم.
من - اتفاقا تو بي ارزش ترين آدمي هستي که ديديم جواهر بدلي!
با اخم نگام کرد.
پيام - تو ديگه چي مي گي يه بار مصرف؟
من - يه بار مصرف خودتي. در ضمن تو کودني و منو يه بار مصرف ميبيني مشکل خودته وگرنه ارزش من از اين حرفا بالاتره.
پيام - عزيزم تو کاملا مصداق کلمه ي يه بار مصرفي. مي خواي بهت ثابت کنم؟
چنان نگاهي به سرتاپام انداخت که حالت چندش آوري بهم دست داد. يه لحظه حس کردم حتما لخت هستم و اون داره از ديدن بدنم لذت مي بره. مي خواستم بهش يه خفه شو بگم که با صداي مهرشاد سکوت کردم.
مهرشاد - خجالت نمي کشي پيام؟ اين چه طرز حرف زدنه؟
بعد در حالي که سعي مي کرد به خاطر شدت عصبانيت صداش بالا نره از لاي دندوناش غريد ....
مهرشاد - بهتره گورتو گم کني.
اما پيام به جاي اينکه بترسه يا لحنش تغيير کنه تو چشاش زل زد و با همون پوزخند جوابشو داد ...
پيام - ا ا حواسم نبود تو خواطرخواه ايني !!!!! آخ آخ ببين عشقت چقدر عصبانيه. !!!!!!
بعد يه نيم نگاهي به من انداخت .. بعد به مهرشاد نگاه کرد ...
پيام - تو هنوز عرضه نداري به مامانت بگي تمنا رو مي خواي ؟؟؟؟ اين که خيلي بده!اگه مامانت بفهمه ؟؟؟؟؟؟؟ ولي نه براي اينکه نه عمه ناراحت بشه و نه ميونه ي تو و مامانت شکراب بشه من از خودگذشتگي مي کنم و .....
بعد انگار که يه چيزي يادش افتاده باشه چشماشو تنگ کرد ..
پيام - يادته رفتي به بابام پشت سرم چيا گفتي و باعث شدي بابام ماشينمو ازم بگيره؟
مهرشاد - من به نفع خودت کارکردم. داري تو منجلابي که خودت درست کردي غرق مي شي.
پيام - نه ديگه پسر عمه حالا بشين و مرگ آرزوهاتو ببين. تمنا مال منه.
بعد چشمکي به من زد و ازمون دور شد. نگام افتاد به صورت سرخ از خشم مهر شاد.انگشتاشو مشت کرده بود و دندوناشو رو هم فشار مي داد. اونم خيلي سريع با يه ببخشيد رفت.ما سه تا هم بهت زده به هم نگاه مي کرديم. آخرين حرف پيام مثل ناقوس تو سرم زنگ ميزد. بعد از اون روز خيلي طول نکشيد که معني حرفاشو بفهمم.
-------------------------------------------------- ---------------------
مهبد

حسابي خسته بودم. بعد از بيست و چهار ساعت شيفت و دوتا عمليات ديگه جوني برام نمونده بود. به خصوص ديدن اون صحنه ها. ديدن آدمي که داشت وسط آتيشا مي سوخت و ما نمي تونستيم براش کاري بکنيم. يه کارخونه ي مواد پلاستيکي آتيش گرفته بود.چندتا کارگرم وسط آتيشا گير کرده بودن.همه رو نجات داديم غير از يه نفر.يعني قبل از نجات کاراز کار گذشته بود.
در خونه رو باز کردم و وارد شدم. مامان طبق معمول اسپند به دست اومد جلو.مامان طبق معمول اسپند به دست اومد جلو. همونجور که دود اسفندو تو صورتم فوت مي کرد زير لب دعا مي خوند.خندم گرفت ....
عادت داشت هر وقت برام يه دختر پيدا مي کرد اسف دود کنه. نمي دونم مي ترسيد چشم بخورم يا اينکه چشم بد رو ازم دور مي کرد تا شايد اين دفعه از دختره خوشم بياد و بله رو بگم.!
هرچي که بود هردفعه اميد رو تو چشماش مي ديدم.
سلامي کردم که مامان لبخندي زد و دعايي که خونده بود رو به سرتاپام فوت کرد و جواب داد
- سلام به روي ماهت مادر. خسته نباشي ..
بعد هم در حالي که بغض کرده بود ادامه داد
- خدارو شکر که سالم برگشتي خونه ...
من - ا مامان دوباره شروع کردي؟
رفتم سمت دستشويي تا دست و صورتم رو بشورم در همون حال هم با مامان صحبت مي کردم ....
- خوب حالا اين دختري که پيدا کردين چشاش چه رنگيه؟
مامان - کي گفته من ....
نذاشتم حرفشو تموم کنه.
- خوب مادر من کاملا معلومه، شما هر وقت از يکي خوشتون مياد و قرار خواستگاري ميذارين اينجوري چشاتون برق مي زنه.
مامان - واي اگه بدوني چه دختر خوبيه! از سرتا پاش متانت ميريزه.
من - ا يعني متانت خانوم (پيرزن همسايمون) رو سرش نشسته؟
همراه اخم مامان صداي خنده اي تو خونه پيچيد.
من - زلزله تو باز اينجايي؟ گرچه که مگه ميشه خواهرشوهر واسه فضولي نياد ؟؟؟؟؟
مهسا - دلتم بخواد! خيلي بده از راه مي رسي همه ي خونواده رو يه جا مي بيني؟
من - کل خونواده يعني تو و مامان؟ پس بابا و حسام کي هستن؟
مهسا - خودتو لوس نکن! .. منظورم اينه که ما ناهار اينجاييم.
من - اين يعني خونه خرابي.پس تا ناهار خدافظ ......
مامان با التماس نگام کرد
- تورو خدا نرو اون بالا خودتو حبس کن ... بذار حداقل يه چند ساعت ببينمت ....
من - مگه سفر قندهار رفته بودم. سرکار بودما!
بعد براي اينکه ناراحت نشه ادامه دادم ..
- ميرم لباس عوض کنم. زود ميام.طبقه ي بالا رو چند سالي ميشد که ساخته بوديم. يه خونه ي کوچيک با دوتا اتاق.يه خونه که خونه ي آرزوهاي من بود. خونه اي که قرار بود يه روز با زنم اونجا زندگي کنم ....
لباسمو که عوض کردم رفتم پايين. مامان پاي تلفن بود ... مهسا هم يه گوشه نشسته بود ... تو فکر بود ... تا منو ديد اومد طرفم ..
- چقدر مامان رو اذيت ميکني؟ خوب برو اين دختره رو ببين شايد خوشت اومد ...
من - آهان پس اومدي مأموريت ... اومدي منو راضي کني ؟؟؟؟
مهسا - اصلا حرف حساب تو چيه مهبد؟ پاي کس ديگه اي در ميونه؟
من - نه ... ولي اصلا از اين دختراي چشم رنگي که مامان راه به راه برام پيدا ميکنه خوشم نمياد ... من نمي دونم چرا مامان گير داده به چشماي رنگي؟
- وا بده دختراي به اين خوشگلي برات پيدا مي کنم؟
نفهميدم کي مامان تلفن رو قطع کرد و اومد پشت سرمن ايستاد که حرفاي مارو شنيد ولي با ذوق ادامه داد
- به خدا اين يکي موهاش مشکيه ... توبيا ببين ... واسه فردا شب قرار گذاشتم.
من - مامان باز بدون هماهنگي با من قرار گذاشتين؟ من فردا کار دارم ...
اصلا دلم نمي خواست باهاشون برم ... از اينجوري ازدواج کردن خوشم نميومد .... دلم مي خواست بهونه بگيرم واسه همين گفتم کار دارم ....
مامان ابرويي بالا انداخت و حق به جانب نگام کرد.
مامان - تو که فردا شيفت نيستي !!!! کارت کجا بود؟
من - با بچه ها قرار گذاشتيم بريم بيرون ...
مامان -؟ کم همديگه رو ميبينين که بازم باهم بيرون قرار ميذارين .. اصلا من نمي دونم تو که مهندسي چرا بايد بري آتش نشان بشي .. به خدا من بايد هر دفعه که ميري سرکار دلم بلرزه و کلي نذرو نياز کنم تا تو سالم برگردي ....
دوباره بغض کرد .... بعدهم اشکاش سرازير شد ...
هميشه همين بساط بود ... هر وقت بحث ازدواج من به جايي نمي رسيد و حريف من نمي شدن گير مي دادن به شغل من..بعد هم آه و ناله و گريه ......
مي دونستم بازم مثل هميشه اين بحثا به جايي نمي رسه و من بازنده ي اين بحث هستم .... پس ترجيح دادم سکوت کنم ..
رمان ,رمان عاشقانه ,رمان رمان ,دانلود رمان ,رمان های ایرانی ,چت ,رمان فارسی ,رمان برای موبایل ,داستان عاشقانه ,داستان داستان عاشقانه ایرانی ,گناهکار ,رمان قرار نبود ,رمان گناهکار ,رمان ,98 رمان,رمان های هماپوراصفهانی , رمان های فرشته 27
 
 
 
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت