تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان رایگان در ارزوی زیبایی رمان رایگان در ارزوی زیبایی

برایم فایده ای نداشت اه کشیدن اما ناخودآگاه صدای آھن را حتی آسمان میشنود ھنگام خنده
ھای مھیب دیگران، وقتی
-عشق را حتی در چشم خواھر نتوان دیدن، صدای آھم را دنیا ھم میشنود آخر چیزی برای
جلب قلب دیگران ندارم آنچھ
-معشوقان دارند من ندارم، آھای زیبایی چطور تو را بیابم از کدامین افق برایم طلوع خواھی
کرد وچگونھ بر چھره ام
خواھی نشست وآدمیان را چطور بھ دام عشق با تو خواھم کشاند وقتی چھره ام زیبایی را
می پوشاند چگونھ تو ای
زیبایی! چھره ام را بھ زیبایی خواھی کشاند ..!
و انتھای این چھره ام .......
***
-چشمھایم باریک و کوچک است کھ انتھایش بھ سمت پاین متمایل است، و انگار ھیچ مژه ای
نیست کھ آنھا را در بر
گیرد، بینی ام گوشتی است و سوراخ ھایش ازصد متری مشخص است، لب ھھھ لب!
انگارفقط یک شکاف دھانم را
ایجاد کرده ولبی نیست. وفاصلھ ی زیاد بینی از دھانم زشتی ام رو زیاد تر می کند صورت
کشیده و استخوانی با
رنگ خیلی سیاه، آخھ کی عاشق من میشھ؟ !!! ابرو ھم کھ انقد کم پشتھ کھ انگار ندارم !!!!
_پریناز! پریناز بدو دیرمون شدچیکار میکنی؟ نکنھ می خوای لبو چشتو رژو سایھ بزنی؟!
این پریا آبجیمھ، خواھر دوقلوم ما دوقلوھای ناھمسانیم اونم با چھ نا ھمسانی بیا ببین، کھ
اینطوری با گوشھ و کنایھ صدام میزنھ
پریا_پری ناز.
_خیل خب اومدم
داریم میریم مھمونی خونھ خالم شام دعوتیم دویدم رفتم سمت ماشین کھ ھنوز تو حیاط بود
، یک سمند سفید، عقب نشستم
مامان و بابام جلو بودن پریا ھم کنار من بود
پریا_خوب آرایشاتو کردی ریمل من رو میزم بود میخواست از اون استفاده کنی خخخ البتھ
باید بھ جای مژه ھات بھ موھای کم پشت فرت بزنی
صدای قھقھ اش بلند شد
ادامھ داد_انقد لفتش دادی چیکار میکردی؟ حد اقل یھ رژمیزدی دیگھ! وااای ببخشید پری ناز
جان فراموش کردم لب نداری
مامان و بابا_پریا بسھ دیگھ
تو راه ھی پریا بھم نگاه میکرد ھی بھ ھر بھانھ ای میگفت پری ناااز و یھ حرفی میزد از
ھمون اول دلم می خواست
جوابشو بدم و حداقلش بگم بھ تو چھ اما یھ بغض تو گلوم گیر کرده بود کھ نمی خواستم بھ
اشک تبدیل شھ چون موقع
گریھ زشتتر میشدم والبتھ مضحک تر کسی دلداریم نمیداد گریھ فایده برام نداشت جز اینکھ
صدای خنده ه و مسخره
5 سالھ بودم، خالم - بیشتر شھ تو مسیرو با بغض و سکوت گذروندم تا بھ خونھ ی خالم
رسیدیم یادمھ بچھ کھ بودم، 4
میومد با انگشتاش پلکامو از ھم دور میکرد و میگفت اینجوری چشماتو بگیر ببینیمون ما ھم
رنگ چشماتو ببینیم
چشمام ابتاداشون زیاد باریک نبود اما آخرشون با ریک میشد مثل قطر ه ھای تو نقاشی ھا
کھ افقی بذارند تو صورتم
آااه اونموقع ھا کارم گریھ بود جلو اشکامو نمیتونستم بگیرم خالم میگفت گریھ نکن شبیھ
بچھ گربھ ھا میشی و مامانم
حریفش نمیشد ھرچیش میگفت جوابشو میداد بعدم مامانم بغلم میکرد بابامو صدا میزد کھ
پریا رو برداره و میریم خونھ
بعد از چند بار قھر مامانم، دیگھ خالم کمتر اذیتم میکرد
بابام زنگو زدبعد یھ ثانیھ در باز شد داخل کھ رفتیم خالم و شوھر خالم و فرھاد پسر خالم برا
استقبالمون اومده بودن
نھ، استقبالمون نھ!، استقبال مامان بابام و پریا آبجی خوشکلم، پریا سفیده صورتش گرده و
گونھ ھاش خوشکلیشو بیشتر
میکنھ بینیش کوچیک نیست اما کشیده است و البتھ گوشتی ھم نیست چشماش بزرگھ کھ
مژه ھای فرسیاھش اونا رو
پوشونده ابرو ھا و موھاشم سیاھھ لباش پھنا دارن برعکس من کھ فقط از افق کشیده
ھست
لباش کمرنگھ اما اگھ رژشونم نزنھ صورتی کمرنگشون بھ صورت سفیدش میان
آآآآآآآه خوش بھ حالش
*
فرھاد با لبخند بھش خوش آمد میگھ مامان بابا میرن داخل بھ پریا خوش آمد میگن اونم میره
با مامان بابام داخل
من_سلام
شوھر خالم بی اعتنا رفت تو خونھ
خالھ_سلام
و خالھ ھم رفت
فرھاد_سلام پریزشتھ بی اف نمی خوای؟ داشتی میومدی پسرا جون می دادن بابایھ
نگاشون کھ بکن یھ نگاه حلالھ جون خودت
_ دھنتو ببند بیشعور علاف
فرھاد_خوبھ اون شکاف تو صورت ھست کھ با تکوناش بفھمیم یھ چیزی ھم اینجاھس
_خوبھ لب و لوچھ ی خودتم ازبس پھنھ نمیشھ بھشون لب گفت ھھ واسھ خودش یھ صورتھ
فرھاد اومد جلو یقم رو گرفت و گفت:
خفھ گربھ زشتھ وگرنھ صورتتو با زمین یکی میکنم کھ دنیا ھم از این دیپلمھ ی زشت راحت
بشھ افتاد؟
_اگھ نیفتھ می خوای چیکار کنی لب لبو
فرھاد_خودم ھمچین دھن بدون لبتو میبندم کھ دوباره وقتی خواستی بگی لبو دھنت ازھم
وا نشھ حالام خفھ شو
رفت داخل ودرو ھم بست ااه حالا چیکار کنم اوووفففف از دست تو فرھادد زنگو زدم
خالم_کیھ؟
-منم
و درو باز کرد و رفتم داخل رو مبل یک نفره کنار پریا نشستم خالھ میوه آورد بھ ھمھ تعارف
کرد بھ من کھ رسید فقط
ظرف رو جلوم گذاشت و یک نگاه خاص بھم کرد نمیدونم ترحم بود یا تمسخر؟ بالاخره
دھنش باز شد و یک بفرما گفت من فقط یک سیب برداشتم، ھمھ غرق صحبت بودن و انگار نھ
انگار کھ کسی بھ نام پریناز اونجا ھست منم
شروع کردم بھ پوست کردن وبعد تیکھ تیکش کردم توجھی نداشتم کھ بقیھ دارن چی میگن
وشروع کردم بھ خوردن
، ھمون اولاش بود کھ سنگینیھ نگاھی رو رو خودم حس سرم رو بالا آوردم کھ دیدم فرھاد بود
و داشت جوری بھم
نگاه میکرد کھ میشد ازش تمسخر رو حس کرد بھ نظر میومد جلو خندش رو گرفتھ بود اما
من می تونستم خنده رو
از زیرلباش ببینم اه کھ چھ حس بدی بود مگھ چی دیده بود کھ خندش میگرفت پسره ی
ابلھ، داشتم اینارو تو ذھنم میگفتم
کھ یادم اومد لبام انقدر باریکھ کھ در واقع لب ندارم و وقتی چیزی می خورم دھنم کھ بازه
چقد زشت جلوه می کنم
آآآآآآآآآآه خدا ازین تحقیرا نجاتم بده

بگذریم که تو کل مھمونی فرھاد سوژه ی خنده گیر آورده بود، بعد شام شبکھ ی نسیم رو
زده بودند یھ برنامھ تازه
شروع شده بود کھ در ھمون اوایل برنامھ داشت مجری میگفت ھمیشھ لبخند بزنید چون با
لبخند جذاب تر می شید چند
دقیقھ بعد از شروع برنامھ یھ جوک خنده دار کھ بیننده ھا فرستادن رو مجری می خوند: بھ
یکی می
گن ماشینتو پارک کن میره صندلی ھاشو می کنده جاش درخت می کاره.من اینو کھ
شنیدم یھ لبخند بزرگ اومد رو لبم، فرھادم انگار
براش خیلی خنده دار بود داشت تقریبا قھقھھ میزد یکم کھ از برنامھ گذشت فرھاد جاشو
عوض کرد اومد رو مبل دو نفره ی کنار من نشست
فرھاد_نکنھ حرف مجری رو باور کردی خانوم جذاب اینارو باور نکن کھ براتو صادق نیست تو با
لبخند حال بھ ھم زنتر میشی
و بعد دوباره شروع کرد بھ خندیدن البتھ با یک صدای آروم تازه فھمیدم کھ اصلا بھ جوک نمی خندید ...
من_ولی تو وقتی می خندی اونم قھقھھ می زنی حال بھم زن نمیشی بلکھ تھوع اور و
خنده دار میشی با اون لبای پھنت
بعد یکم با حالت تمسخر بھش خندیدم اما حس می کردم چشامو کھ گرم شدن و میدونستم
چقد دلم شکستھ اما نھ الان
نمیخام اشکام دربیاد حتی با چیزای چرت و پرت ھم کھ شده خودم رو سر گرم می کنم تا
فراموش کنم دل شکستمو
فرھاد_لب پھن داشتن شرف داره بھ لب نداشتن بیچاره کسی کھ شوھرت بشھ از چیھ تو
لذت ببره البتھ بعید میدونم
کسی بخواد با یک گربھ اونم از نوع زشتش ازدواج کنھ باید برات یک کوزه سرکھ کنار بذارن،
ھنوز چیزی نگفتھ بودم کھ ادامھ داد _گفتھ بودم دھنت بھ این چرت ھا باز نشھ کھ گ لش میگرم مگھ فراموش کردی گربھ؟ ھاا؟
_منم میگم نذار ھیچ شکری از دھنت درآد وگرنھ منم ***** می کنم تا لبات یکم پوشونده
بشھ کھ از کلفتیشون عذاب نکشی شیرفھم شد لبو؟
فرھاد_برای بار آخر ...
میخواست تھدید کنھ ولی نذاشتم حرفشو ادامھ بده و گفتم:
_آخوندم کھ شدی پسرخالھ حالا می خوای وکیل کی باشی؟
نمیدونم حرفم مسخره آمیزبود یا نھ ولی میخواستم یک چیزی بھش بگم و اینطوری
شکستھ شدن دلمو قایم می کنم نمیخوام کسی بفھمھ چقدر ضعیفم
فرھاد_تو رویا سیر میکنی گربھ از بس بھ ازدواج فکردی کلمھ ھای آخوندم موقع عقد تو
ذھنت می چرخھ اما ازین
رویاھا نداشتھ باش کھ ھیچ وقت ھیچ آدم منگولی ھم حاضر نمیشھ تو زنش بشی کھ بخوای بگی بلھ و بشنوی آیا وکیلم؟
بعد زد زیر خنده پسره ی بی مزه
_نھ کھ حاضره کسی حاضر زن تو بشھ! آخھ باید تا آخر عمرش با یھ مرد کھ کل چھرش رو لب
گرفتھ زندگی کنھ
ھھھ مثلا پروتز کردی قشنگش کنی؟! دلم خنک شد کھ پروتز پخش شدن اینجوری شدی آخ
کھ چھ کیفی میدی پشت
سرت با پریا از چھرت بگیمو بخندیم البتھ چھره کھ نداری فقط لبھ ھمھ ی سرت، لبو.
چون می دونستم پریا رو دوست داره خواستم اینجوری حرصش رو درآرم کھ انگار موفقم
شدم و دیدم کھ فقط این
چشای من نیستن کھ باید ھمش توشون اشک
جمع بشھ تو چشای بقیھ ھم میشھ باشھ ولی من انتقام جو نیستم و دلم
براش سوخت چون میتونم درکش کنم آخھ ھمھ ی عمرم بھ خاطر چھرم دلمو شکوندند ولی
ھیچ وقت دلم نمی خواد من
با بقیھ این کارو بکنم و البتھ این یکی از دستم در رفت و پریا ھم ھیچ وقت ھمچین حرفی
نزده یعنی رابطھ ی من با
پریا خیلی سرد تر از ایناست حالا چھ اشتباھی کردم، خوب دیدم چشماشو کھ سرخ شد و
توشون اشک جمع شد وای
خدایا غلط کردم خدا ھیچ وقت نمی خوام اونجوری کھ دل من شکستھ میشھ دل کسی رو
بشکنم
ا ه لعنت بھ من چطور این غلطو من عوضی کردم حالا چطور بھش بگم دروغ گفتم نمی
خوام مثل شبایی کھ من با
ناراحتی می خوابیدم کسی باناراحتی چش رو ھم بذاره کاش بتونم درستش کنم
***
وقتی رسیدیم خونھ زود لباسامو در آوردم رو تخت دراز کشیدم و ھمونطور کھ بھ ماه نگاه
میکردم بھ اتفاقایی کھ تو خونھ خالھ افتاد فکر کردم بھ فرھاد بھ قرمزی چشماش بھ اینکھ
انگار با شکستن دل اون حرفای آدما درباره ی چھرم تو ذھنم مرور شد و دلم شکست باید
بھش بگم دروغ گفتم باید از دلش دربیارم من مثل ھمھ ی آدمای دورو برم کھ بھ خاطر چھرم
سرزنشم میکنن نیستم وااای نھ من مثل ھمھ ام از ھمون اول شب مسخرش کردم و از
خیلی وقتھ بھش میگم لبو، گوشیو برداشتم ساعت 11.5 شبھ امیدوارم فرھاد بیدار باشھ
براش اس زدم:
سلام فرھاد ببخشید اول شب عصبانیت کردم و بھت دروغ گفتم راستش پریا اصلا درموردت
تا حالا حرفی نزده یا حد
اقل منکھ چیزی نشنیدم چھ برسھ .... ببخشید چون عصبانی شدم اون حرفو زدم
اون داد: اولا حرف بچھ گربھ ھا اونقدر برام مھم نیست کھ بخوام بھ خاطرش خودمو عصبانی
کنم ثانیا تو اگھ بخوای
بھ چھره ی کسی بخندی اول باید بھ خودت بخندی چون خنده دار تر از چھره ی تو وجود
نداره پیشی خانوم من موندم تو چطور شدی قل پریا. چطور اسم تورو گذاشتن پریناز. فکر
کنم اینیشتنم اگھ زنده بود نمیتونست بھ این سوالا جواب بده.
اشک تو چشام جمع شد واقعا واسھ منم سوالھ پریا اون ھمھ قشنگ باشھ من این ھمھ
زشت واقعا چرا چرا خدا من باید زشت باشم چرا قل زشت، من باید باشم چرا پریا زشت نشد
چرا من خوشکل نشدم چرا این ھمھ آدم قشنگن من باید زشت باشم قشنگی ھا تموم
شدن خدا؟ ھمون موقع بھ قلمت گفتی زشت بکش؟ چرا گفتی زشت بکش؟ شایستگیش رو
نداشتم؟ مگھ آدما موقعی کھ تو داشتی می ساختیشون شایستگی داشتن؟ مگھ غیر از اینھ
کھ منم مثل بقیھ بی گناه بودم؟
خدا جوابمو بده بھم بگو خدا بگو چرا زشتم؟ میگن کارات حکمت داره حکمت زشتی من چیھ
. خداا حکمتش چیھ؟
ھرزه می شدم؟ مگھ این ھمھ خوشکل ھرزه شدن مگھ آبجیم ھرزه شد خداا. کاش من رو
ھم جزء خوشکلا قرار می دادی خدا آره طلبکار نیستم اما تو عادلی پس عدلت کو قشنگی
رو نامساوی تقسیم کردی خدا این میشھ عدل؟ خدا بھ این میگن عدل؟ خدا اگھ عادلی باید بھ
ھمھ یک اندازه چیزی بدی نھ؟ مگھ درست نمیگم خدا؟ تو سکوت کردی یا من گوشام
نمیشنوه خدا؟ کسی نیست جواب منو بده؟ خدای عادل این دنیا! جوابمو بده خداا چشام
-گرمھ اشکامھ، خدا نمی تونم جلوشون رو بگیرم کاش یھ جا تنھایی بودم تابلند بلند داد می
کشیدم و گریھ می کردم و ھیشکی ھم نبود کھ بگھ با گریھ زشت تر میشی فقط من بودم و
تو و دلم آاااه خدا ..
بین ھمین حرفا با خدا بودم کھ نفھمیدم کی گریم شروع شد نمی خواستم صدای گریم در
بیاد اما تند تند اشکام در میومد یھ حس بدی بود ھمھ گریھ می کنن آروم میشن
-برا من گریھ ھم فایده نداره بیشتر یاد بدبختیام میفتم بیشتر، خیلی بیشتر دلم میگیره
اونقدری کھ اگھ بھ اندازه ی تموم دریاھا ھم اشک بریزم بازم کمھ بازم میخوام اشک بریزم
-اماسود اشک ریختن من یعنی اشک ریختن زیاد فقط اینھ کھ بدنم سست میشھ خستھ می
شم و راحت تر می خوابم صدای سکوت اشکام شده لالایی ھرشبم.
بالا خره بعد کلی اشک ریختن خوابم برد

***
صبح که بیدار شدم خوش رنگی آسمون یه حس قشنگی بھم داد من از رنگ آسمون وقتی
آبی تیره است خوشم میاد خیلی قشنگھ داشتم بھ قشنگی آسمون فکر می کردم کھ یاد
زشتی خودم افتادم و بدبختی ھایی کھ ھمراه این زشتی برام اومدن و خوشی ھایی کھ
خوشکلا باخوشکلیشون دارن اصلا دلم نمی خواد برم صبحونھ بخورم تا چشم خانوادم بھ
زشتی صورتم بخوره و اشک تو چشای مامانم حلقھ بزنھ کھ حتی یک خاستگار برا این موش
سیاه نیومده و برا پریا
ھفتھ ای نیست کھ خواستگار نیاد ھفتھ ای نیست کھ کسی بھ خاطر خوشکلی تحسینش
نکنھ حتی متلک ھای پسرا ھم بھ خاطر خوشکلیشھ و متلکایی کھ آدما بھ من میزنن بھ
خاطر ... آه اصلا حوصلھ ی فکردن بھ این چھره ی نحسم رو ھم ندارم.
بدون ادامھ دادن بھ فکرام بلند شدم موھای کم پشت فرم رو شونھ زدم و رفتم حموم، بیرون
کھ اومدم با حولھ اومدم تو اتاقم و شروع کردم موھام رو خشک کردن رفتم جلو آینھ ایستادم
واقعا شیھ معتادام یھ لبخندم بھ خودم زدم ھھھ خنده ھام کنار چشمام چروک میندازه کھ
شبیھ گربھ ھا میشم سریع لبخندم رو قورت دادم نمی خوام زشت تر از اینی کھ ھستم
بشم با خنده ھام، امروز مامان و بابا نیستن رفتن سر کار آبجیم ھم کھ دانشگاست او ترم
4 پزشکیھ وھمین مشھد میخونھ منم با دیپلمم باید بشینم تو خونھ مثل علافا وقت بگذرونم از
بچگی چھرم باعث شد اعتماد بھ نفسم بیاد پایین و تا دبیرستانم مسخره ھای ھم کلاسی
ھام رو تحمل کردم ولی دیگھ نمی تونستم واسھ ھمین کنکور ندادم استش درسام زیاد
خوب نبود چون تمرکز نداشتم عصرا بھ حرفای صبح کھ شنیدم فکر می کردم و یا میخوابیدم
تا فراموش کنم اما فقط موقعی کھ خوابم یادم میھ زشتیم رو.رفتم از اتاقم بیرون یھ چای
صبحونھ خوردم و باز برگشتم انگار شرطی شدم کھ تا کارم بیرون اتاقم تموم شد فوری بر
گردم بھ اتاقم ھمیشھ ھمینجوره وقتی برگشتم اتاقم دیدم ھنوز ساعت 9 من تاشب چیکار
کنم از فیلم کھ بیزارم ھمشون یھ مشت آدم خوش قیافن کھ بازیگر شدن تا بشن مایھ ی
عذاب من لعنت بھ من چقدر زود بیدار شدم کاش بخوابم و دیگھ ھیچ وقت بیدار نشم بھ کمدم
نگاه کردم یادم اومد توش کلی لوازم آرایشیھ کھ مامان واسھ اینکھ تبعیض نباشھ برا منم گاه
گاھی میگیرفت اما برا این چھره ھیچ چیز آرایش، کاری نیست یھ لحظھ رفتم تو این فکر:
ازشون کھ تا حالا بی استفاده مونده تا تنھایم استفاده کنم بعد زود پاکشون می کنم ......
نھ بابا ولش کن
رفتم رو تختم دراز کشیدم ولی خوابم نمی برد نمی دونستم باید چطور وقتم رو بگذرونم
ھمونطوری بیکار رو تختم دراز بودم کھ باز دوباره فکر آرایش کردن افتاد تو سرم ھر کار
میکردم از سرم بیرونش کنم نمیشد ھرچی رومو از کمد میگرفتم فایده نداشت انگار یھ
کنجکاوی بود شایدم یھ چیز دیگھ، نمی دونم ھرچی بود فکرم رو بھ سمت آرایش می برد خب
البتھ حالا خیلی ھم بد نیست یھ باری آرایش رو یھ امتحانی بکنم فقط خودم تنھایی ببینم زود
پاکش میکنم رفتم نھ؟ فقط ھمین ھبارو ببینم چھ شکلی میشم از این زشت تر کھ نمی شم
رفتم سر کمد ھمشون رو بیرون آوردم و شروع کردم بھ آرایش کردن کرم سفید کننده کھ
ھرچیھم میزدم کرما سیاه میشد اما صورتم سفید نمیشد دست از اون برداشتم و چون رو
صورتم تیکھ تیکھ سفیدی ھاش دیده میشد وجلوه ی بدی بھ صورتم داده بود رفتم بایک
دستمال کاغذی روشون رو پاک کردم رنگم روشن تر شده بود اما نھ زیاد بازم پوستم
سیاه بود ولی سیاھیش کمتر شده بود مژه مصنوعی ھارو برداشتم گذاشتم رو چشمام قد
مژه ھاش زیاد بلند نبود و چون می خواستم طبیعی بھ نظر برسھ روشون رو ریمل زدم یعنی
یھ جورایی ھم عقده ی ریمل زدن داشتم، رژگونھ ی صورتی رو دوست داشتم اما کدوم
ابلھی بھ پوست سیاه رژگونھ صورتی میزنھ دستم رو بردم سمت رژگونھ طلایی روی گونھ
ھای خشکیدم کشیدم لب کھ نداشتم ولی با رژ دور دھنم برا خودم لب کشیدم لب صورتی
کم رنگ بعد بایک مداد صورتی رو رژ آروم کشیدم اما خوب مشخص نبود بھ خاطر سیاھی
پوستم، یھ دفعھ یھ فکر زد بھ سرم رژ و مدادی کھ روش کشیدم رو پاک کردم رفتم سراغ
ماژیکام ماژیک زرد رو برداشتم باھاش لب کشیدم بعد روش رژ زدم البتھ شنیده بودم ماژیک
کھ رو تختھ وایت بورد میزنیم بادست پاک نکنیم سرطان زاست اما مگھ برا من فرقی ھم
می کرد اصلا میمردم دنیاھم راحت میشد

بعدش یه مداد برداشتم تا ابرو بکشم ولی بالاتر از سیاهی ھم مگھ رنگی ھست؟ !! رو پوست
سیاھم ھیچ رنگی دیده نمیشد
یھ فکر عجیب زد بھ سرم رفتم سراغ چسب کاغذیا شکل ابرو درآوردمشون یھ جفت ابروی خیلی
قشنگ نقاشیم خوب بود برا ھمینم تونستم یھ جفت ابروی قشنگ شبیھ ھم درآوردم و روی
ابروھام چسب زدم روشو با مداد قھوه ای رنگ کردم واای خدا خنده دار شده بودم اولین باری
بود کھ بھ چھره ی خودم واقعا از تھ دل می خندیدم رفتم باز با ماژیک قھوه ای پر رنگ، رنگشون
کردم روش رو ھم با مداد قھوه ای کشیدم رفتم از آینھ دورتر ایستادم مثل تتو شده بود یھ
جفت ابروی باریک کوتاه سر بھ بالا راستش از دور مشخص نبود چسبھ مخصوصا کھ رنگشون
کرده بودم ولی بھ ابرو ھم نمی خورد واقعا از قبل قشنگ تر بودم اما بازم با این حال زشت بودم
خیلی زشت آخھ آرایش کھ بینی گوشتی رو لاغر نمی کنھ صورت لاغر رو چاق نمی کنھ چشمام
رو ھم بزرگ نمی کنھ فقط میتونھ بھ چھرم لب اضافھ کنھ رفتم تو آشپز خونھ برا خودم یھ لیوان آب
پرتقال ریختم وشروع کردم بھ خوردن ھنوز نصفھ نشده بود کھ صدای در اومد وای خدا چیکار
کنم؟
سریع لیوان رو گذاشتم رو میز و دوییدم بھ سمت اتاقم اما با اتاق ھنوز فاصلھ داشتم کھ نگاھی
رو رو خودم حس کردم ولی اھمیت ندادم رفتم تو اتاق و شروع کردم بھ پاک کردن آرایشام کھ
صدای خنده شنیدم خنده ھای پریا وای خدا بدبخت شدم داشتم با دستمال کاغذی صورتم رو پاک
میکردم ابروھای کاغذیم رو کھ کندم واااای خدا چیکار کنم کندن چسب باعث شد یکم از ابروھام
کنده شھ ودیگھ اونقدر کم پشت شده بود کھ انگار نھ انگار کھ ابرویی ھم دارم آآآآآآآآآآآه
ولش کن ابروھام کھ تو پوست سیاھم، بود و نبودشون یکیھ دیده نمیشھ کھ،
داشتم بھ ابروھام فکر میکردم کھ دستگیره ی در بھ پایین کشیده شد مثل جن سریع رفتم پشت
در و نذاشتم باز بشھ
پریا_باز کن عزیزم تا ببینم صورت ماھتو پریناز جونم ببینم ناز شدی.
و بعد شروع میکرد بھ خندیدن، قھقھھ زدن، درو قفل کردم برگشتم پشت آینھ داشت اشکام در
میومد این ھمھ بدبختم کھ این دختره ھمین امروز باید زود میومد؟ صدای مسخره کردن و
خندیدنش یک دفعھ ای قطع شد خدارو شکر حتما خستھ شده و منو با گریھ ھام ول کرد تو ھمین
فکرا بودم و تازه شروع بھ پاک کردن لبام کرده بودم کھ صدای خنده دوباره اومد اما اینبار از پشت
پنجره میومد تقریبا تمام صورتم رو میشد از پنجره دید مثل برق پریدم و پرده رو کشیدم دیگھ
خیلی دلم شکستھ بود حوصلھ ی سرپا ایستادن رو نداشتم، داشتم بھ ھق ھق میفتادم نشستم
رو تختم و یھ آینھ کوچیک با یھ دستمال بر داشتم ھمونطور کھ گریھ میکردم داشتم آرایشام رو
پاک میکردم کھ فھمیدم رنگ طلایی لبام پاک نمیشھ وھمینجا بود کھ فھمیدم ماژیک وایت برد
نبوده و دلم بیشتر شکست انگار ھرچی بدبختیھ تو این دنیا باید بریزه رو سر من حالا باید چھ گلی
بھ سرم میزدم بیرون کھ نمیتونستم برم تا بشورمشون ..... گریھ ھام بیشتر شد آینھ رو کنارم
گذاشتم و لذت کوتاه و کوچیکی کھ وقتی کھ آرایش می کردم داشتم خنده ھایی کھ بھ ابرو ھام
کردم یادم میومد حالا انگار ھمین خنده ھای چند لحظھ پیشم داشتن مسخرم می کردن گریم دیگھ
ھقھق نبود بی صدا بودن رفتم گوشھ ی تختم بھ تاج تختم تکیھ دادم و گر گر اشک میریختم اما
بیصدا، نمیدونم چطور ساعت 12.5 شد یعنی من خوابم برده بود دوباره یادم اومد اتفاقای صبح رو
باز اشکام در اومد چن دقیقھ اشک ریختم اومد لب تختم آینھ رو برداشتم یھ نگاه بھ چھرم کردم
عصبانی شدم واقعا حالم از خودم بھم میخوره کاش اصلا ھیچ وقت نبودم کاش ....
مامان_پریناز نھار.
(من سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کردم اما باز ھم زیاد نتونستم مھارش کنم تقریبا باداد گفتم :)
_خیل خب.
مامان_زود بیا سرد میشھ.
ھیچی نگفتم بعد سھ چھار دقیقھ دوباره صدام کرد
مامان_بیا دیگھ چیکار میکنی؟
حوصلھ ی ھیچ چیز و ھیشکی رو نداشتم و با عصبانیت گفتم_ای بابا اصلا ھیچی نمی خوام
میخوام بمیرم فھمیدی می خوام بمیرم دیگھ ھم صدام نزن.
بھ اینھ ی تو دستم نگام افتاد آینھ رو پرتاب کردم محکم خورد شیشھ ی پنجره و شکست صدای
شکستن آینھ و پنجره کھ اومد صدای جیغ مامانم بالا رفت و مامان بابام و انگار پریا ھم اومده بودن
پشت در اتاق
مامان_واای پریناز چیکار میکنی مامان نکن تورو خدا پریناز، خدایا من چیکار کنم از دست این دختر
خدااااایا.
ومن ھمچنان در سکوت و گریھ غرق شده بودم
بابا_باز چھ غلطی میکنی درو باز کن دختره ی احمق درو باز کن میگم درو باز کن.
(باز سکوت و اشک من)
پریا_پریناز ببخشید اشتباه کردم درو باز کن خواھش می کنم.
صدای مامانم اومد کھ بھ پریا می گفت_باز تو چکار کردی چی گفتی بھ خواھرت کی آدم میشی
پریا ھا کی کی؟
بابا_باز کن این لعنتی رو د میگم بازکن درو
من کھ در این حین صدام در نمیومد با صدای بلن و لرزان (کھ بھ خاطر گریھ ام بود) گفتم:
دست از سرم بدارید اصلا مگھ زنده و مرده بودنم فرقی ھم میکنھ اصن بذارید راحت بمیرم
صدای جیغ و داد مامانم میومد صدای ھمھ بلند شده بود پریا گریھ میکرد یعنی بھ چھ دلیلی گریه
میکرد؟ دوسم داشت؟ نه، نه بابا اونو علاقھ بھ من. معلومھ کھ دوسم نداره شاید میترسه بلایی

سر خودم بیارم و عذاب وجدان بگیره آره حتما مدرسھ بھ خاطر حرفای اون خودمو بکشم واسھ
خودش نگرانھ کھ عذاب وجدانش آزارش نده
درستھ دنیام برام جھنمھ اما از مرگم می ترسم اگھ برزخ از این دنیا ھم برام زجرآورتر بود چی؟
احمق کھ نیستم این دنیا اگھ بد بختم اون دنیا ... حتی اگھ جام خوب نباشھ نمی خوام برا خود
کشی برم جھنم اینجا کھ شانس نیاوردیم اون دنیاھم معلوم نی شاید بدبخت تر از این دنیا باشم
داشتم گریھ میکردم و بھ این چیزا فکر میکردم کھ در باز شد انگار یھ کلید دیگھ ھم داشتن من خبر
نداشتم و حالا بھ یادش افتاده بودن دیدم یکم سکوت کردند.اااه اینم یکی دیگھ از
بدشانسیام، صورتمو چی کار کنم؟
-تا در باز شد منم بلند شدم رفتم عقب کنار پنجره ی اتاقم کھ رو بروی در بود رو کردم بھ بیرون
پنجره نمی خواستم صورتم رو ببینند، پاھام رو یھ تیکھ شیشھ گذاشتھ بودم اینو وقتی فھمیدم کھ
-روشون ایستاده بودم اما از جام ھیچ تکونی نخوردم الان دیگھ در باز بود و نمیخواستم کسی باز
صورتمو ببینھ واسھ ھمین فقط تحمل کردم تا برن بیرون اما نمی دونستم کی بیرون میرن، بابا
-میگفتن و کی داد میکشیدو گریھ میکردحواسم فقط بھ لبایی کھ کشیدم بود بھ زشتیم بھ دل
شکستم
وھمچنان اشک می ریختم کھ بابام با سھ چھارتا قدم بلند بھ من رسید (از رو صدای پاھاش
فھمیدم) وقتی رسید بھمپشت سرم یھ سوز و یھ درد زیاد گرفت بابام با دستای سنگینش
باھمونایی کھ باید نوازشم کنھ زد بھ سرم یھ چیز گفت کھ نفھمیدم چی بود دلم بیشتر شکستھ
بود و از اتاق زد بیرون مامانم گلھ میکرد از کارام پریا معذرت می خواست اما بیشتر حواسم جای
سردردم بود حواسم جای دستی بود کھ باید نوازشم می کرد اعصابم خیلی خرد شده بود دلم
شکستھ بود حوصلھ ی ھیچی رو نداشتم مامانم پشت سرم اومده بود نمی فھمیدم چی میگفت،
پاھام درد داشت دلم شکستھ بود و حالم از خودم ودنیام بھم می خورد، اما می فھمیدم ھرچی
میگفت ھمراه با گریھ بود بلند سرشون داد زدم:
_برین از اتاقم بیرون برین بیرون
مامان_آروم باش پریناز ...
_نمی خوام نمی خوام آروم باشم می خوام تنھا باشم برین بیرون
مامان_باشھ باشھ دخترم ولی بلایی سر .....
من ھنوز رو بھ پنجره بودم و گریھ می کردم
_چھ بلایی بدتر از ... چھ بلایی می خوام سر خودم بیارم ھا؟ میگم بیرن بیرون ھیچ بلایی سرم نمیاد
ھیچ بلایی، تنھام بذارید.
آخھ بلا بدتر از این چھره ی زشتم ھم ھس کھ بخواد سرم بیاد وقتی رفتن بیرون درو بستم
نشستم و گریھ می کردم کھ نمی دونم چی میخواستن بگن یا شاید می خواستن ببینن دارم
چیکار میکنم کھ دستگیره در، باز پایین کشیده شد درو باز کردن گذاشتم بیشتر در باز بشھ تا ھم
من ببینم کیھ ھم اگھ مامانمھ دلش آروم شھ آخھ اون کھ گناھی نداره، باشھ ببینھ کاری نمیکنم تا
آروم شھ در کھ باز تر شد دیدم پریاست
غریدم:
_مگھ طویلست ھمینطور درو باز میکنی برو بیرون بیرووووون
حرفم تموم نشده بود کھ درو محکم بست و من نشستم وھق ھق می کردم یھ شیشھ رفتھ بود
تو پام یکمش بیرون بود آروم کشیدمش بیرون خیلی درد میکرد و بیشتر بدبختیام رو یادم میاورد
بیشتر اشک میریختم چند تا دستمال کاغذی رو زخم پام گرفتم یکم کھ دردش آروم تر شده بود
دستمالا رو از روش برداشتم البتھ روزخم یکم از دستمال کاغذی دستمال چسبیده بود و گذاشتم
باشھ رفتم چسب زخم رو کھ کنار لاک ھام و استون بود از تو کمد برداشتم اومدم ھمونطور رو
دستمال کاغذیایی کھ بھ زخم پام چسبیده بود چسب زخم زدم وقتی داشتم چسب رو میزدم یھ
فکری زد بھ سرم با استون ماژیکای رو لبمو پاک کنم و خوشبختانھ خوب پاک شدن
***
(چند سال بعد)
الان پریا یھ پزشک عمومی شده و می خواد برا تخصصش امتحان بده و طی این سال ھا با فرھاد
کھ اونم الان دندان پزشکھ ازدواج کرده و برا من ھیچ اتفاق جالبی نیفتاده ھیچ اتفاقی برا تعریف
کردن نیفتاده جز اینکھ ھر شب بھ خدا گلھ کنم ھر روز زجر بکشم و حرفایی کھ دوس ندارمو
بشنوم حرفایی کھ ھر بار گفتھ می شھ کلی دلم مشکنھ اما مگھ اونایی کھ راحت ھرچی دلشون
می خواد می گن فکر میکنن شاید با حرفشون زندگیھ یکی رو جھنم کنن؟! اسم خودشون و
میذارن مسلمون ھمھ این حرف امام علی رو میگن کھ انچھ بر خود می پسندی بر دیگران ھم
-بپسند اما ھیشکی عمل نمیکنھ اگھ اونا جای من بودن دوس داشتن ھمش مسخره بشن؟ بھ
نظرتون اصلا اونا درک دارن؟ فکر میکنن بھ خاطر حرفای اونا و امثال اونا درسو ول ​​کردم؟ فکر کردن
زجری کھ از حرفای اونا می کشیدم منو بھ رکود کشونده؟
این چن سال مثل قبل شبا با بغضی کھ بعضی وقتا اشک میشد می خوابیدم با این ھمھ روزه
ھام رو می گرفتم و خدا رو ھم قبولش دارم ولی دلم خیلی ازش گرفتھ بھ خاطر اینکھ زشتم بھ
خاطر اینکھ این زشتی باعث گناه شده برام، ھمش اعصابم خرده سر ھمھ داد می کشم حتی سر
-مامانم تنھا کسی کھ دوسم داره و برام نگران میشھ ھمونیکھ خدا گفتھ اف بھش نگین این زشتیم
باعث شده بد حجاب بشم البتھ نھ اینکھ کلی خودم رو آرایش کنم اما جوری لباس میپوشم
کھ مھم نیست موھام دیده بشھ یانھ لباسام کوتاه باشھ یا بلند اینا ھمھ از صدقھ سری زشتیم
باحجاب کھ باشم صدای قھقھھ بیشتر تو خیابونا می پیچھ ھر کی یھ تیکھ میندازه یکی میگھ
مواظب باش ندزنت، یکی میگھ نگاه ھیز نیاد سمتت، یکی میگھ چیتو پوشوندی، خب بگید شما جای
من بودید چیکار میکردید باحجاب بودید یا بد حجاب؟ اگھ آرایش میکردید و لباس شیک میپوشیدید
بدترم میشد. تواین سالا باید یھ شغلی میگرفتم تا سرم گرم باشھ مامان بابام باھام مخالفت کردن
-اما بھ زور قانعشون کردم چون تو خونھ نشستن داشت دیوونم میکرد داشتم دق میکردم بالاخره

 

...ادامه دارد

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان