close
چت روم
رمان چیزی برای ارامش از وحشتناک - Vahshatnak
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان چیزی برای ارامش از وحشتناک - Vahshatnak رمان چیزی برای ارامش از وحشتناک - Vahshatnak

تق تق!

صدای شکسته شدن تخم مرغ سکوت خانه را برهم زد! تخم مرغ درون ماهی تابه جلز و ولز
میکرد، حوصله غذا پختن نداشتم همین تخم مرغ برای خفه کردن صدای شکمم کافی بود، یادم نمی
آید آخرین بار کی غذا پختم یا اگر پختم باآمید غذا خورده باشم! ​​همیشه تنها سر میز نشستم، لقمه
ای نان در دهان گذاشتم و شروع به خوردن کردم غذا که تمام شد آهی از ته دل کشیدم و ماهی
تابه را به درون ظروف شویی قرار دادم بااینکه دیگر ظرفی در سینک جای نمیگرفت هیچ حوصله
ظرف شستن نداشتم! به سمت تخت خواب دو نفره درون اتاق رفتم و پتو را تازیر گلویم بالا کشیدم
خیلی سردم بود انگار همه جا سرد شده بود شب سردی بود به پهلو خوابیدم و نگاهی به ساعت رو
میزی انداختم که عدد یک را نشان میداد شدیدا احساس تنهایی میکردم چیزی قلبم را میفشرد
حسی نامعلوم چشم هایم را تر کرده بود در تاریکی شب اشک میریختم هرچه رشته داشتم پنبه
شده ب
ود هرچه رویا داشتم کابوس شده بود پراز حسرت بودم پلک های بسته ام را محکم فشردم و
بعد با یک خیز از روی تخت بلند شدل و بطرف یخچال پریدم بسته ای قرص خواب بیرون آوردم و
یکی از آن سفید رنگ هارا درجا بلعیدم دوباره راهی رخت خواب شدم واز اینکه از دست افکار
ناراحت ک
ننده ام خلاص شدم لبخند زدم چند لحظه بعد به خواب رفته بودم. .
صبح بدی بود، هوا واقعا سرد بود، همه جا یخ زده و برفی بود، سرم را از پنجره بیرون آوردم و پنجره
رابستم، به امید فکر میکردم که نکند تصادف کند باخود فکر میکردم یعنی دیشب کجا
بوده
؟
خواستم از اتاق بیرون
بروم که یک جفت جوراب گلوله شده ی بدبو توجه ام را به خود جلب
کرد آهی از سر آسودگی کشیدم خیالم راحت شده بود پس امید دیشب به خانه آمده! زیر لب
غرغر میکردم و به کندی چای مینوشیدم: به خیالم شوهر کردم اینم شد شوهر
؟
من بمیرمم
نمیفهمه! دیگه حالم از این زندگی بهم میخو
ره! چای را نصفه نیمه رها کردم و به سرعت لباس
پوشیدم نیم چکمه های پاشنه بلندم را به پا کردم هرچند پاشنه هایش اذیتم میکردم اما بهتر از یخ
زدن پاهایم بود! بااحتیاط از پله ها پایین رفتم و متوجه شدم شلوارم گشاد شده است، طولی نکشید که
سوار تاکسی شدم ترجیح دادم خودم
رانندگی نکنم میترسیدم تصادفی روی دهد! به قول خودم من
که شانس ندارم، تاکسی جلوی آزمایشگاه نوین توقف کرد و من پیاده شدم ساختمان کج و کوله ای
بود چندین سال پیش پدرم خودش اینجاراساخته بود اگر پای پدرم درمیان نبود هرگز اینجا کار
نمیکردم، گرچه آزمایشگاه مال پدرم
بود او را هرگز در اینجا پیدا نمیکردید و جور اورا من ..

خیلی ممنون از وحشتناک - Vahshatnak عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

 دانلود رمان چیزی برای آرامش برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود رمان چیزی برای ارامش برای موبایل - اندروید (نسخه پرنیان)

 دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)

 دانلود رمان برای موبایل اندروید 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام