close
چت روم
رمان حریم عشق
دانلود Grand Theft Auto III v1.1

دانلود Grand Theft Auto III v1.1

ادامه مطلب " دانلود Grand Theft Auto III v1.1 " را بخوانید

بازی Modern Combat 3: Fallen Nation v1.0.0

بازی Modern Combat 3: Fallen Nation v1.0.0

ادامه مطلب " بازی Modern Combat 3: Fallen Nation v1.0.0 " را بخوانید

Talking Santa meets Ginger v1.0.1

Talking Santa meets Ginger v1.0.1

ادامه مطلب " Talking Santa meets Ginger v1.0.1 " را بخوانید

kartsharzh
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
الله لا اله إ لاّ هوَ الحیُّ القیُّومُ لا تَا خذُهُ سِنَهٌ وَ لا نَومٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرضِ مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إلا بِإذنِهِ یَعلَمَ ما بَینَ أَیدِیهمِ وَ ما خَلفَهُم وَ لا یُحیطونَ بِشَیءٍ مِن عِلمِهِ إلا بِما شاءَ وَسِعَ کُرسِیُّهُ السَّماواتِ و الأرض وَ لا یَؤدُهُ حِفظُهُما وَ هوَ العَلیُّ العَظیم لا إکراهَ فِی الدَّین قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیَّ فَمَن یَکفُر بِالطَّاغوتِ وَ یُؤمِن بِالله فَقَد استَمسَکَ بِالعُروَهِ الوُثقی لاَنفِصامَ لَها و الله سَمِیعٌ عَلِیمٌ الله وَلِیُّ الَّذین آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلی النُّور وَ الُّذینَ کَفَروا أولیاؤُهُمُ الطَّاغوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّور إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أصحابُ النَّارِ هُم فِیها خالِدُونَ
دسته بندی ها
  • دانلود رمان
    • تفریح و سرگرمی
      • اس ام اس
        • دفتر اشعار
          • دانلود سریال خارجی دوبله
            • بیوگرافی بازیگرانی ایرانی
              • دانلود اهنگ شاد عروسی
                • دانلود اهنگ جدید
                  • بیوگرافی و عکس های بازیگران زن ایرانی
                    • دانلود فیلم
                      • دانلود موزیک ویدیو ایرانی
                        • دانلود موزیک ویدیو خارجی
                          • آموزشی
نظرسنجی
نظر شما در مورد سایت




چجور رمانی رو میپسندی




لینک دوستان
پیوندهای روزانه
اعضاء
ورود به سایت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

______________________________

عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرین پست ها
آمار
  • بازدید امروز : 39
  • بازدید دیروز : 1,520
  • بازدید هفته : 1,559
  • بازدید ماه : 7,705
  • بازدید سال : 7,705
  • بازدید کل : 7,621,325
  • تعداد پست ها : 1323
  • تعداد نویسندگان : 461
  • تعداد اعضاء : 663
  • افراد آنلاین : 5

پشتیبانی

رمان حریم عشق

 

* اینجور بهت بگم که :

او آمد، اما با لباسي ديگر چهره اش در اولين لحظات نا آشنا مي نمود، ولي لبخند زيبايش او را همان آشناي قبلي معرفي ميكرد. به محض ديدنش جلو رفتم بارها نزد خود اين صحنه را تجسم نموده و برخوردم را تمرين كرده بودم. با اينحال مطمئن هستم كه باز چهره ام مرا بي نهايت دستپاچه نشان مي داد و صدايم از شدت هيجان مي لرزيد.
سلام كردم. نگاهش طور خاصي بود، گويا برايش آشنا بودم ولي صدايش پر از ترديد بود.
- سلام
- اميدوارم حالتون خوب باشه و مصدوميتتون بهبود پيدا كرده باشه.
- آه ... شناختمتون
- بله من هفته قبل ... خاطرتون كه هست، موقع باز كردن در ماشين بعلت عجله زياد متوجه شما نشدم و اين بي دقتي باعث شد در به پاي شما بخوره و صدمه ببينيد.
- صدمه؟ شوخي مي كنيد؟ ... من كه همون موقع هم عرض كردم چيز مهمي نيست.
- بله فرموديد، ولي من بازم نگران بودم
خنديد و گفت "نگراني شما بيهوده بوده، همان طور كه ​​مي بينيد من در سلامت كامل بسر مي برم"
برخورد با رهگذاران باعث شد بخاطر بياورم درست در وسط پياده رو ايستاده ايم. با چهره اي خجالت زده گفتم: "اگه اشكالي نداره بقيه صحبت رو توي ماشين ادامه بديم، اينجا نمي شه صحبت كرد، چون ظاهرا سد معبر كرديم.
- ولي من فكر نمي كنم مسير هامون يكي باشه
- خوب اشكالي نداره.
- اما
- خواهش میكنم تعارف نفرماييد
چند لحظه بعد او در اتومبيل من بود. حتي خودم هم نفهميدم چگونه اتفاق افتاد. از خوشحالي سر از پا نمي شناختم. بلافاصله حركت كردم. براي آن كه سر صحبت را باز كرده باشم و سكوت را بشكنم، پخش ماشين را روشن كردم و گفتم: "صداي موسيقي كه شما رو اذيت نمي كنه"
- نه بر عكس من به موسيقي علاقه دارم.
- چه جالب! درست مثل من.
او بار ديگر سكوت كرد و من نميدانستم اين بار چطور شروع كنم. به ناچار پرسيدم: "نفرموديد از كدوم طرف بايد برم."
- از هر مسيري كه به مقصد خودتون ميرسه. منم سر همين خيابون زحمت رو كم مي كنم
- زحمت كدومه خانم؟ اگر افتخار بديد، مي خواستم شما رو به مقصد برسونم.

آخه مسير من خيلي طولانيه. ميترسم بنزين شما ته بكشه.
- در حال حاضر باك ماشين پره، چهل ليتر بنزين دارم، اگر هم كم اومد از پمپ بنزين هاي سر راه استفاده مي كنيم، مگه گير نمي ياد؟
در آينه نگاهش كردم، خنديد و گفت: "نه، در محله ما همه درشكه سواري مي كنن، اون كه نيازي به بنزين نداره، با كاه و يونجه راه مي ره.
- مسئله اي نيست تجربه سوخت جديد به گمونم براي ماشين ما هم شيرين باشه، حالا مي تونم خواهش كنم مسير تون رو بفرماييد.
- خودتون خواستيدها ... پس فعلا تا ميدان گلها تشريف ببريد.
- فعلا، يعني بعد از اون هم اميدوار باشم كه در خدمتتون هستم؟
- گفتم كه مسيرم طولانيه.
- هر چي طولاني تر بهتر.
- چرا؟
مي خواستم بگويم براي آنكه بيشتر از مصاحبت شما فيض ببرم، ولي نتوانستم و تنها به لبخندي بسنده كردم. در همان حال پرسيد: "شما چه كاره هستيد"
با وجودي كه از سوالش جا خورده بودم، ولي خيلي خوشحال شدم، چون به هر حال زحمت آغاز بحث را برايم كم كرده بوده. پاسخ دادم: "شما چي فكر مي كنيد"
- پزشك هستيد؟
- پزشك؟ نه، چطور چنين فكر كرديد؟
اشاره اي به بدنه ماشين كرد و گفت: "بخاطر اين ... خيلي گرون قيمته، نه"
- شايد ... شما دوست داشتيد مصاحبتون يه پزشك باشه؟
- خنديد، از همان خنده هاي خاص كه در اولين نظر توجه ام را جلب نموده بود، در حين خنده گفت: "نه، براي من چه فرقي مي كنه؟

پس اجازه بديد خودم بگم ... من كارمند هستم.
- كه اين طور پس اين ماشين بايد متعلق به رئيس شما باشه، تصورش رو بكنيد اگه الان آقاي رئيستون شما رو با اين ماشين ببينه، فردا صبح تو شركت چه بلوايي بر پا مي شه!
اين مرتبه من از حرفش به خنده افتادم، و با صداي بلند خنديدم. ابروانش را درهم كشيد، اخم هم به اندازه خنده در صورتش برازنده بود. با لحني پشيمان سوال كردم: "ناراحت شديد"
با وجودي كه پاسخش منفي بود، اما لحنش چيز ديگري مي گفت، لذا بار ديگر گفتم منو ببخشيد، مي دونيد شما خيلي جالب حرف مي زنيد. "
- جالب يا مسخره
از تحكم كلامش دانستم كه حدسم درست بوده و او عصباني است، عصباني تر از آنچه تصورش را كرده بودم، براي همين هم دلجويانه ادامه دادم: "من ... من اصلا منظوري نداشتم."
سكوت كرد و از پنجره به بيرون خيره شد. نمي خواستم چيزي بگويم. مي ترسيدم ناراحتي او را تجديد نمايم. در آن لحظه خود را بخاطر برخورد نامناسبم سرزنش مي كردم، حتي هنوز هم از حرفهاي بي ملاحظه اي كه زدم عصباني هستم، چون با اعمال و گفتار مسخره چندين مرتبه موجود زود رنجي چون او را از خود رنجاندم. در آن لحظه فكرم كار نمي كرد. نمي دانستم واقعا رفتارم تا اين حد ناشايست بود؟ با اين حال باز هم نتوانستم سكوت كنم و گفتم: "مايليد راجع به شغلم بيشتر توضيح بدم؟"
بي علاقه سر تكان داد و اعلام بي تفاوتي كرد ولي من به روي خود نياوردم و ادامه دادم: مي دونيد خانم ... اسمتون رو هم نمي دونم.
لحظه اي مكث كردم، شايد نامش را بگويد، ولي او همچنان سكوت كرد، و من كه چنين ديدم به ناچار ادامه دادم: "همون طور كه ​​عرض كردم من در يك شركت بازرگاني فعاليت مي كنم اونروز كه براي بار اول شما رو زيارت كردم ، بخاطر داريد؟ من به يه جلسه مي رفتم، بين راه ماشين خراب شد و راننده مجبور شد ماشين رو به تعميرگاه ببره، منم ناچار با ماشين خودم راه افتادم. انقدر عجله داشتم كه حتي موقع پياده شدن متوجه شما نشدم ...
باز هم در آينه نگاهش كردم، تا از چهره اش بخوانم، كه هنوز هم از من عصباني است يا نه؟ ناگهان سرش را بالا آورد، در يك لحظه نگاه هايمان با هم تلاقي كرد و من شرمنده و خجل و از همه بدتر بشدت دستپاچه سرم را پائين انداختم و ادامه دادم: "باور مي كنيد من تمام اين هفته رو راس همون ساعت اونجا بودم"
چشمانش از تعجب گرد شد و پرسيد: "براي چي"
- براتون نگران بودم.
با شيطنت پرسيد: "پس چرا همون روز پيگير قضيه نشديد"
نمي دانستم چه بگويم. اجازه نداد سكوتم طولاني شود و گفت: "خوب مسلما كارتون از يه غريبه مهمتر بوده"
نمي دانم چرا از كلمه (غريبه) خوشم نيامد و معترضانه تكرار كردم: "غريبه؟"
- بله غير از اينه؟
- ولي من در مقابل شما احساس ديگه اي داشتم.
- چه احساسي؟

نميدونم، هر چي بود احساس غريبه گي نبود.
- شما پسرها نمي تونيد قصه تازه تري براي ما بسازيد.
از حرفش ناراحت شدم، ولي شايد حق با او بود، شايد بارها اين سخنان را از ديگران شنيده بود و برايش تكراري بود. به چهارراه نزديك شديم بي آنكه بخواهم پايم را از روي پدال گاز برداشتم، چراغ زرد با سستي من به قرمز تبديل شد. او كه متوجه گرديده بود گفت: "شما به رنگ قرمز علاقه داريد"
- خير چطور؟
- پس چرا آروم رفتيد تا رنگ قرمز چراغ رو زيارت كنيد؟
سرم را به طرفين تكان دادم و چيزي نگفتم. او با لبخند شيريني گفت: "اين بار من بايد از شما سوال كنم كه ناراحت شديد"
- نه ناراحت نشدم.
- ولي اين طور بنظر مي رسه.
- من هيچ وقت از دست شما ناراحت نمي شم.
- طوري حرف مي زنيد كه انگار قراره ما سالها با هم در ارتباط باشيم.
مي خواستم بگويم چرا كه نه؟ اما چيزي نگفتم، نگاهي به جلو انداختم، تا انتهاي خيابان ترافيك سنگين، اما روان بود. در دل آرزو كردم به يكي از آن گره هاي كور ترافيك برخورد كنيم و تا ساعتها در راه بمانيم، اما اين طور نشد از طرف ديگر راه زيادي هم تا مقصد باقي نمانده بود. مي خواستم بجاي حاشيه روي، اصل مطلب را بگويم، ولي اين كار هم ساده نبود. بالاخره گفتم:
- اسمتون رو نگفتيد.
- منم اسمي از شما نشنيدم.
-شايد علت اين باشه كه سوال نفرموديد.
- بايد مي پرسيدم.
- اگر تمايلي به شنيدن داشته باشيد.
- تمايل؟ برام فرقي نمي كنه.
- ولي من خيلي دوست دارم اسم شما رو بدونم.
- بهتون اجازه مي دم هرچي كه دوست داريد صدام كنيد.
- از لطفتون ممنون، ولي اگه اجازه بديد، ترجيح مي دم شما رو با نام اصليتون صدا كنم
- از نظر من مانعي نداره، من نيلوفر هستم.
چقدر اسمش بنظرم زيبا و برازنده آمد. اسم يك گل زيبا براي موجودي يه زيبايي و ملاحت او واقعا شايسته بود گفتم: "اسم بسيار زيبايي داريد منم كيانوش مهرنژاد هستم از آشنايي با شما هم واقعا خرسندم."
- متشكرم
بعد دل را به دريا زدم و بعد از سكوت چند دقيقه اي گفتم: "مي دونيد، من حرفاي زيادي براي گفتن دارم"
- براي من؟
- بله.
- خوب پس چرا ساكتيد؟
- شايد براي گفتن اين حرفا خيلي زود باشه و شما هرگز اونا رو باور نكنيد.
- از حرفاي شما تعجب مي كنم، هنوز نيم ساعت بيشتر از آشنايي ما نگذشته، ولي شما ادعا مي كنيد، حرفاي زيادي براي گفتن داريد و تازه انتظار داريد من حرفاي شما رو باور كنم.
- قبول دارم كه كمي احمقانه است، ولي خواهش مي كنم اين طور قضاوت نفرماييد من شما رو هشت روز پيش زيارت كردم و اين فرصت كافيه تا آدم يه دنيا حرف در دلش ذخيره كنه، در اين چند روز من دائما بشما فكر مي كردم، در حاليكه مطمئن هستم شما هرگز بعد از اون اتفاق حتي يكبارم منو بخاطر نياورديد، براي شما اون تصادف يك اتفاق ساده بود، ولي براي من يك حادثه زندگي ساز
- خداي من باور كنيد من متوجه حرفاي شما نمي شم.
- كاش ميتونستم براتون توضيح بدم، ولي متاسفانه قادر نيستم، چون شما براي من انقدر تازه و پر اهميت هستيد كه حتي نمي دونم بايد اسمتون رو چي بذارم؟
سكوتش برايم شجاعتي به ارمغان آورد كه بتوانم ادامه دهم: "شايد حرفام با بيان مناسبي ادا نمي شن، مي دونيد قبل از اينكه شما رو ببينم سعي كرده بودم تمام حرفاي امروزم رو ديكته كنم تا راحت تر براتون شرح بدم، ولي ظاهرا بيهوده بوده، چون همه رو فراموش كردم ... نمي دونم چطور بگم شما باعث شديد من زندگي رو بخاطر بيارم .... من قبل از ديدار شما ...
يكباره وسط حرفم پريد، از اين عمل او جا خوردم، ولي او بي اعتنا و با سرعت گفت: "اجازه بديد من ادامه بدم، من قبل از ديدار شما هرگز به هيچ دختر دل نبسته بودم، اما شما اين دژ چندين ساله رو در هم شكستيد و من براي اولين بار دل سپردم كه مسلما آخرين بار هم هست، حالا هم قصد بدي ندارم، باور كنيد مي خواستم با هم آشنا بشيم و اگر ديديم تفاهم اخلاقي داريم يك زندگي مشترك رو پايه ريزي كنيم و ... و ... و .... و مي بينيد دقيقا حرفهايي رو زدم كه شما قصد گفتن اونا رو داشتيد، اگر دوست داشته باشيد باز هم مي تونم ادامه بدم .... گوش كنيد آقا، اين حرفا براي من تازگي نداره، از اينها زياد شنيدم.
آنقدر گيج شده بودم كه نمي دانستم چه بگويم. كنار خيابان بحالت پارك ايستادم. نمي توانستم در چنين شرايطي ادامه دهم. فورا دستش را روي دستگيره در گذاشت گويي نگه داشته بودم تا او پياده شود با عصبانيت پرسيدم: "كجا؟"

و او خونسرد پاسخ داد. "فكر نمي كنم هنوز هم قصد داشته باشيد منو برسونيد."
- خيالتون راحت باشه، من هنوز سر حرفم هستم. شما رو مي رسونم حتي اگر با كلمات نيشدارتون تمام طول راه عذابم بديد.
- به قول خودتون اين حرفا براي ديدار اول خيلي زوده.
- من آدم صريحي هستم خانم، حرفامو بي پرده مي زنم، از حاشيه رفتن هم خوشم نمي آد.
- از اين صفتتون خوشم اومد.
- گوش كنيد نيلوفر خانم، من براي خوشامد شما حرفي نزدم، واقعيت رو گفتم. رمانهاي عشقي رو ندارم .">من آنقدر درد سر و مشغله فكري دارم كه فرصت خوندن رمانهاي عشقي رو ندارم. عاشقانه حرف زدن هم بلد نيستم، چون نه از كسي شنيدم، نه به كسي گفتم.
- مگه من از شما حرفاي عاشقونه خواستم؟
- نه مي دونم گوش شما از اين حرفا پره
- شما خيلي عصبي هستيد. من ترجيح مي دم بقيه راه رو تنها برم
براي آنكه به ماندن مجبورش كنم حركت كردم. فكر مي كنم در آن لحظه كمي زياده روي كردم، شايد علت آن لحن آزار دهنده او بود، ولي با اين حال نمي خواستم مصاحبتش را آسان از كف بدهم، زيرا آسان به دست نياورده بودم پرسيدم: "بعد از ميدون به كدوم سمت برم؟ "
- من ميدون پياده مي شم.
- آخه چرا؟ مگه به ​​مقصد رسيديد؟
- بله
- يعني شما تو ميدون منزل داريد
- درست وسط ميدون، من تو چادر زندگي مي كنم
- بايد خيلي جالب باشه.
- چي؟
- زندگي چادر نشيني، جالب نيست؟
با سر تائيد كرد و دوباره پرسيدم: "نگفتيد از كدوم طرف"
- خيابون سمت چپ

از جلو خيابان رد شدم با تعجب پرسيد: "مگه نشنيديد اون خيابون رو گفتم" در آينه به او كه با انگشت به خيابان اشاره مي كرد نگاه كردم و گفتم "دير گفتيد خانم بايد يه دور ديگه بزنم الان بر ميگردم"
در حاليكه دور ميدان گردش مي كردم به حرف خود خنديدم، چون توجيه جالبي براي وقت كشي كرده بودم. داخل خيابان شديم. دو طرف خيابان را انبوه درختان سر به فلك كشيده احاطه كرده بود و سكوت دل انگيزي بر آن حكمفرما بود آهسته گفتم: "خيابون قشنگيه"
ماشين را به كنار خيابان هدايت كردم و ايستادم پرسيد: بنزين تموم كرديد؟
با لبخند پاسخ دادم: "خير، فقط فكر كردم شايد مايل باشيد اين مسير رو پياده طي كنيم"
لحظه اي درنگ كرد گويا نمي دانست چه بگويد، بعد گفت: "تنها؟"
- مگه من مي ذارم
- پس شما هم مي يايد.
- البته با اجازه سركار.

در اين صورت ترجيح ميدم پياده روي رو به فرصت ديگه اي موكول كنم.
-امر، امر شماست
اين مرتبه با صداي بلند خنديد، احساس كردم ديگر هيچ رنجشي از او ندارم در همان حال خنده گفت: "چه بامز"
پاسخي ندادم و آهسته به حركت در آمدم يك مرتبه گويا چيزي بخاطر آورده باشد، پرسيد: "گفتيد شركت شما چه نوع شركتيه"
از اينكه در مورد كنجكاوي مي كرد، بسيار خوشحال شدم و با عجله گفتم: "بازرگاني."
- خصوصي؟
- بله
- و شما اونجا چه مي كنيد؟
- من كارمند هستم
- كارمند آبدار خونه؟
- نه، تو يه قسمت ديگه
- كدوم قسمت؟
- بايد به سمتم اشاره كنم؟
- البته اگر دوست داشته باشيد؟
- من مدير شركت هستم
- مدير عامل؟
- نه مدير كل
- دروغ كه نمي گيد؟
- فكر نمي كنم.
- خوب جناب مدير شما به منشي احتياج نداريد؟
- من رئيس ميخوام، البته اگر شما بپذيريد
كودكانه خنديد پرسيدم: "شما شاغل هستيد؟
- نه
خوشحال شدم. مي توانستم كاري در شركت به او پيشنهاد كنم ولي او گويا فكرم را خوانده بود چون گفت: دنبال كار هم نمي گردم من فقط شوخي كردم ...
خوب كم كم بايد زحمت رو كم كنم.
به اين زودي رسيديم؟
- بله تقريبا
- يعني شما مي خوايد پياده بشيد؟
- خوب بله.
- چرا؟
چشمانش را كه از فرط تعجب گرد شده بود، به من دوخت و گفت: چرا؟ شما مي خواستيد منو به مقصد برسونيدكه رسونديد، حالا هم ديگه وقت خداحافظيه، من سر چهارراه دوم پياده مي شم.
- منزلتون اونجاست؟
- بله

اگه مسير ديگه اي هم هست بفرماييد. خواهش مي كنم تعارف نفرماييد
- متشكرم، ولي من به مقصد رسيدم.
- از اين كه يكبار ديگه زيارتتون كردم و خوشبختانه سلامت بوديد، خيلي خوشحالم.
- متشكرم
لحظه اي سكوت كردم، نمي دانستم چگونه ادامه بدهم، ولي به هر حال زمان در حال گذر بود، تا چند لحظه ديگر او مي رفت و اگر آنچه را كه ميخواستم، نمي گفتم شايد براي هميشه از دستش داده بودم، به هر ترتيبي كه بود برخود مسلط شدم و سوال كردم: "امكان داره يكبار ديگه هم شما رو ببينم"
با صداي بلند خنديد، حتي بلندتر از دفعه قبل حسابي جا خوردم و با خود فكر كردم: يعني حرف من تا اين حد مضحك است؟ وقتي آرام گرفت گويا حال مرا از چهره ام دانست، مسلما در آن لحظه بشدت سرخ شده بودم. اما با اين حال با لحني ب تفاوت گفت: "اين سوال رو چند مرتبه در ذهنت حلاجي كردي قبل از اينها منتظرش بودم."
نمي دانستم چه بگويم ولي از حذفش هيچ خوشم نيامد، بنابراين ترجيح دادم سكوت اختيار كنم، ولي او سكوت را شكست و پرسيد: "همين مرتبه به اندازه كافي خسته نشدي"
بي آنكه ناراحتي خود را ابراز كنم پاسخ دادم: "مصاحبت با شما نه تنها باعث خستگي نمي شه، بلكه خستگي رو هم از تن به در مي كنه."
لبخند شيريني لبانش را زينت بخشيد و گفت: "رفيق زود آشنا در مقابل اين سوال انتظار چه جوابي از من داريد مي خواهيد بگم فلان روز، در فلان خيابون و يا اين شماره تلفن من هر وقت خواستيد تماس بگيريد گوش كنيد آقا من يكشنبه هفته گذشته براي تحويل گرفتن لباسم از خياط به اون خيابون رفتم و براي اولين بار و خيلي تصادفي شما رو ملاقات كردم، نمي دونم شايد بدشانسي شما بود كه لباس نقصي داشت، يكي از دوستانم براي رفع عيب اون رو پس فرستاد. امروز هم بنا بود خودش براي پس گرفتن لباس به خياطي بره، ولي كاري براش پيش اومد و من مجبور شدم خودم بيام، مي بينيد همه چيز اتفاقي بوده ممكن بود امروز دوستم به خياطي بره و در اون صورت شايد هرگز من از اون خيابان گذر نمي كردم، شما هم هرگز منو نمي ديديد. ولي حالا، شما براي من قصه تعريف مي كنيد ...
بقيه كلماتش را نمي شنيدم، قبل از چهارراه توقف كردم، او مرا مسخره مي كرد. لحنش پر كنايه و عذاب دهنده بود دستش را بر دستگيره در گذاشت. گويا قصد پياده شدن داشت. با اين كه از او رنجيده بودم، اما باز هم نمي خواستم برود شايد برايم هيچ اهميتي نداشت كه او غرورم را شكسته بود. در را باز كرد، حالا او مي رفت و من مي ماندم و اين دل ديوانه و اسير، ولي نمي دانستم چاره چيست. نگاهش كردم ظاهرا قصد صحبت داشت وجودم را اشتياق پر كرد دهان باز و عطش شنيدن تمام وجودم را در بر گرفت.
* كرايه ما چقدره؟
اين كلمات چون پتكي بر سرم فرود آمد. از شدت عصبانيت چشمانم سياهي رفت. دلم ميخواست بر سرش فرياد بزنم، اما نمي توانستم. نگاهش كردم و تنها به جمله "كم لطفي نفرماييد" كه ناخواسته با لحني آرام ادا شد اكتفا كردم. در حين پياده شدن بي تفاوت گفت: "به هر حال متشكرم شما خيلي زحمت كشيديد، مخصوصا با اين مسير طولاني و راه پر ترافيك.

به زحمت توانستم بگويم "خواهش ميكنم"
به مجرد اينكه صداي بسته شدن در را شنيدم، بي اختيار پايم را روي پدال گاز فشردم.ماشين از جا كنده شد، زوزه كشان و با سرعت پيش رفت. اما هنوز به سر خيابان نرسيده پشيمان شدم، بلافاصله دور زدم و بجاي اول خود بازگشتم اما او رفته بود. چند دقيقه اي همان جا ايستادم و بعد بناچار بازگشتم.
با وجودي كه در شركت كارهاي بسياري انتظارم را مي كشيد، بخانه آمدم قبل از هر كاري براي آنكه اعصابم كمي آرام گيرد، دوش آب سردي گرفتم و قهوه اي گرم و غليظ نوشيدم. آنگاه روي تخت دراز كشيدم. چشمانم را روي هم گذاشتم، فكر كردم ديگر همه چيز تمام شده است، درست مثل يك خواب. ديگر هرگز او را نخواهم ديد، تمام نقشه هايم نقش بر آب شد چرا او حرفهاي مرا باور نكرد؟ من فكر مي كردم او دختري است كه مي تواند زندگي ام را بسازد و تا عمر دارم همراهم باشد، ولي او حتي لحظه اي هم اين فكر را نكرد ... سعي كردم بخوابم اما تلاشم بي ثمر بود. بي اختيار برخاستم بطرف پاركينگ رفتم، درست سر جاي او داخل ماشين نشستم و پخش را روشن كردم موزيك ملايمي همراه با صداي نرم خواننده كه غزلي از حافظ را مي خواند فضاي داخل ماشين را پر كرد. بار ديگر چشمهايم را روي هم فشردم و همه آنچه را كه اتفاق افتاده بود مجسم نمودم. احساس كردم صداي خواننده لحظه به لحظه دورتر ميشود و پلكهايم سنگين ميشود.
زمانيكه چشمهايم را گشودم ابتدا به ساعتم نگاه كردم. تقريبا دو ساعت خوابيده بودم.بلافاصله ياد او در خاطرم نقش بست. با خود انديشيدم آن بار احوالپرسي را بهانه كردم، اين بار چه كنم؟ حتي اگر بتوانم بار ديگر او را ببينم، مسلما مرا نخواهد پذيرفت. كاش بهانه اي داشتم كه يكبار ديگر بر سر راهش قرار گيرم. ولي افسوس كه همه چيز تمام شد و چه ناگوار. در آن لحظه بشدت احساس دلتنگي و شكستگي مي كردم. هرچند او مرا تحقير كرده و از خود رنجانده بود، اما برايم اهميتي نداشت، با اولين نگاهش همه چيز را فراموش مي كردم، ولي ديدار او محال بود
با نااميدي از جاي برخاستم و بيرون آمدم. خواستم در را ببندم كه شيء براقي زير صندلي توجه ام را بخود جلب كرد در را تا آخر باز كردم و به داخل خم شدم از آنچه مي ديدم كم مانده بود از شادي فرياد بكشم. دستم را پيش بردم و آن را برداشتم، يك گل سر كوچك بشكل پروانه كه بالهايش با نگينهاي رنگين تزئين شده بود. پروانه را در مشت فشردم و گفتم: "قاصدك عشق تو اينجا چه مي كني"
اكنون كه پاسي از شب گذشته و من مشغول نوشتن هستم، پروانه در مقابلم روي ميز قرار دارد نور چراغها بر روي بالهاي رنگينش مي رقصد، كاش مي توانستم آن را براي هميشه نزد خود نگه دارم، اما نمي شود اين پروانه بهانه من براي ديدار بهار زندگي ام است. درست مانند پروانه هاي واقعي كه بهار را نويد مي دهند. بنزد او مي روم و مي گويم من وظيف داشتم گمشده او را برگردانم، او حتما توجيه مرا مي پذيرد، ولي شايد بعد ها از او بخواهم اين پروانه زيبا را براي هميشه به من بدهد. من امشب را به اميد آينده اي زيبا و موفق و در انديشه او خواهم گذراند، ولي گمان نكنم حتي لحظه اي بتوانم او را ...
- شما اينجا چه مي كنيد؟

دفتر از دست دختر جوان افتاد، بخود آمد. لرزشي تمام بدنش را فرا گرفت. به جانب صدا برگشت و در مقابل خود كيانوش را ديد نگاهش را به زمين دوخت. نمي دانست چه بايد بگويد. مرد لب باز كرد و به طعنه گفت: "شما فراموش كرديد كه نبايد بدون اجازه به لوازم شخصي ديگران دست بزنيد"
- من .... من ..... يعني پدر بستني خريده بود، من براي شما بستني آورده بودم.
- براي من؟ شما هيچ وقت از اين كارها نمي كرديد.
- به خواست پدر اومدم ولي شما و آقاي جمالي هيچ كدوم نبوديد، مي خواستم بستني رو اينجا بذارم و برم .....
- پس بخاطر پدرتون اومديد.
دختر پاسخي نداد كيانوش نيز منتظر پاسخ نماند پيش آمد و دفترش را از روي زمين برداشت و در همان حال گفت: "دونستن گذشته من براي شما آنقدر جالب بود كه پنهاني دفترچه خاطراتم رو مي خونديد؟
- من قصد نداشتم اين كا رو بكنم
- ولي من شما رو در حال مطالعه دفتر ديدم، لازم نبود خودتون رو به زحمت بيندازيد و به اينجا بياييد. اگر اراده مي كرديد شخصا تقديم مي كردم.
لحن كلامش پر از طعنه و كنايه بود. ولي دختر جوان حرفي براي گفتن نداشت. دلش مي خواست از آن اتاق بگريزد، ولي كيانوش راهش را سد كرده بود. او به طرف ميز رفت و ظرف بستني را برداشت نگاهش را به چشمان دختر دوخت و گفت: "كاملا آب شده نيكا خانم، معلوم ميشه مدت زيادي از اومدنتون مي گذره بايد حداقل يك فصل از كتاب زندگي منو خونده باشيد، شايد هم بيشتر. "
نيكا باز هم سكوت كرد. كيانوش دستش را درون موهايش فرو برد و گفت: ". چرا جواب نمي ديد چيزي بگيد"
- من فقط كنجكاو شده بودم. جلدي زيباي اون دفترچه نظرم رو جلب كرد. از اين بابت هم متاسفم. حالا هم ميخوام برم.
- البته سركارخانم بفرماييد
مرد كنار رفت و نيكا قدم پيش گذاشت و در آستانه در ايستاد. در حاليكه دستش بر روي دستگيره در قرار داشت يكبار ديگر رو گرداند. مسلما يك عذرخواهي به اين مرد بدهكار بود، اما نمي توانست چيزي بگويد، گويا لبانش را به هم دوخته بودند.
- اينجا منزل شماست. من كاره اي نيستم، از طرفي يك بيمار رواني لايق مصاحبت با شما نيست

اصلا مسئله اين نيست.
- چرا همينه. من خوب ميدونم كه عليرغم خواست شما و مادرتون به اينجا اومدم، مي دونم كه مزاحم شما هستم، خصوصا مزاحمي كه عقل درست و حسابي هم نداره، در عين حال دلتون به حال اين ديوونه مي سوزه، نگاههاي پرترحمتون بيانگر ادعاهاي منه، شما مسلما كنجكاو بوديد كه بدونيد چه كسي يا چه چيزي منو به وادي جنون كشونده. خوب حالا تقريبا همه چيز رو فهميديد. حالا مي دونيد ديوونه اي كه در مقابل شما ايستاده ديوونه اي كه مشت بر شيشه ها مي كوبه و نيمه شب ها زير برف و بارون سر به خيابونها مي ذاره، مردي كه حتي آدرس زندگيش رو گم كرده چه مسيري رو پشت سر گذاشته.
- ولي من تنها چند برگ از اون دفتر رو خوندم
داستان رو هم بخونيد . ">- هيچ مانعي در كار نيست، شما مي تونيد باقيمونده داستان رو هم بخونيد.
نيكا در سكوت به كياونش چشم دوخت. مي خواست علت اين پيشنهاد را بداند ولي چيزي دستگيرش نشد بنابراين گفت: "شوخي مي كنيد؟"
- خير كاملا جديه
بعد دفتررا از روي ميز برداشت و جلوي نيكا گرفت، نيكا مردد بود. با آنكه دلش مي خواست دفتر را بگيرد، ول گفت: "متشكرم، نمي تونم بپذيرم"
- چرا؟
- مي ترسم از اينكه منو از راز زندگيتون آگاه مي كنيد. پشيمون بشيد.
كياونش لبخند پر تمسخري زد و پاسخ داد: "در زندگي من تمام اين كلمات بي معنيه پشيموني، راز، حتي خود زندگي"
- به هر حال من تصميم ندارم قبول كنم.
- هر طور ميل شماست. ظاهرا به غلط تصور كردم كه داستان زندگي اين ديوونه ممكنه براي شما جالب باشه، فراموش كرده بودم من تنها يكي از صدها بيمار رواني پدر شما هستم.
نيكا ديگر نمي توانست كنايه هاي او را تحمل كند. بنابراين گفت: "شب بخير آقاي مهرنژاد."
آنگاه در را گشود و بسرعت خارج شد. احساس مي كرد سايه كيانوش او را تعقيب مي كند بي اختيار شروع به دويدن كرد. از حياط گذشت و بطرف ساختمان خودشان آمد و با سرعت پله ها را پيمود، خود را به اتاقش رساند، داخل شد و دررا پشت سر خود قفل كرد. روي تخت دراز كشيد و به آن چه اتفاق افتاده بود انديشيد. كاش آن دفتر روي ميز نبود كه توجه اورا جلب كند.
فكر پاسخ گويي به پدر بيش از همه عذابش مي داد، اگر كيانوش ماجرا را براي پدر مي گفت او مسلما از اين عمل نيكا شرمنده و دلگير مي شد، اما واقعا دست خودش نبود!
اينكه او كيست و چرا به اين خانه آمده؟ سوالي بود كه از همان روز نخست ذهن دختر جوان را بخود مشغول كرده بود. از همان عصر جمعه كه او و پدرش تازه از گردش بعد از ظهر، بازگشته بودند.
بمحض آنكه وارد حياط شدند، ماشين مدل بالايي كه وسط باغ پارك شده بود توجهشان را بخود جلب كرد. نيكا هرگز بياد نمي آورد كه پيش از اين صاحب اين اتومبيل را ديده باشد، براي دانستن هويت مهمان با سرعت به داخل ساختمان رفتند. بمحض ورود آنها مادر خبر ورود دكتر بهروزي را به همراه يك غريبه به آنها داد. نيكا دكتر بهروزي را خوب مي شناخت. او از دوستان نزديك پدرش بود، از دوستان زمان تحصيل. پيشترها برخي اوقات به خانه آنها مي آمد، حتي گاهي با خانواده، ولي مرد دوم كه دكتر بهروزي او را آقاي مهر نژاد معرفي كرد، نيكا هرگز نامش را هم نشنيده بود. آنها لحظاتي در پذيرايي نشستند و نيكا ديد كه دكتر بهروزي در گوش پدر نجوايي كرد و آنگاه پدر برخاست و هر دو را به اتاق كارش دعوت كرد. خودش هم بعد از اينكه به مادر و نيكا سفارش كرد كسي مزاحمشان نشود، به داخل اتاق رفت و در را بست، مسلما دكتر بهروزي كار مهمي با پدر داشت كه او و مادرش را بشدت كنجكاو كرده بود. يكساعت، شايد هم بيشتر بدين منوال سپري گرديد، تا سرانجام در باز شد و مهمانان عازم گرديدند.نيكا مي شنيد كه دكتر و مرد غريبه پيوسته از لطف پدرش تشكر مي كردند. بالاخره مهمانان با اتومبيل غريبه، خانه آنها را ترك گفتند و پدر تنها بازگشت. هنوز پايش را كاملا داخل ساختمان نگذاشته بود كه آن دو با يك دنيا سوال بطرفش هجوم بردند. دكتر آمرانه گفت: "اجازه بديد همه چيز رو توضيح مي دم اتفاقا موضوع صحبتهاي ما به شما هم مربوط ميشه حالا بياييد تا براتون تعريف كنم.

اگه دوست داری رمانو دانلود کن و خودت بخون کامل..

 

 

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
این نظر توسط سمی در تاریخ 1395/1/23 و 23:12 دقیقه ارسال شده است

سلام
عجب جاي باحالييييييييييييه اول يه تشكر بابت كتاباي خوبتون
حالا نظر: اين كتاب عاليه حرف نداره تنها اشكال كتاباي خانم خسرو نجدي پایان مبهمشه که با اعصاب ادم بازی میکنه خداییش من بعد چند سال هنو درگیرم که این دوتا عروسی میکنن یا نه مدیر خبر نداری
پاسخ : سمی جان شمارشو پیدا میکنم بهش میگم ببینم عروسی کردن یا نه
خخ

این نظر توسط سپيده در تاریخ 1395/1/8 و 13:30 دقیقه ارسال شده است

اين رمان براي ايفون باز نميشه چرا؟؟
پاسخ : فقظ فایل پی دی اف موجو است

x
با سلام آدرس چت روم عوض شده است برای ورود اینجا کلیک کنید !

اول چت

با تشکر مدیریت چت روم