تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان به من بگو لیلی اثر مهسا زهیری

خلاصه رمان به من بگو لیلی

بعضی از صبح ها جوری از خواب بیدار می شیم که دقیقا یه حسی بهمون می گه‬ امروز قراره یکی از اون روزهای سخت و تکراری باشه.
یکی از اون روزهایی‬ که از قبل می دونیم قراره به سختی تحملش کنیم ولی براساس یه قانون ننوشته از‬ تخت بیرون می آییم و همون کارهایی رو می کنیم که ازمون انتظار می رود.‬
۲۶ شهریور برای نسیم یکی از همون روزها بود.
گرچه هنوز نمی دونست چه‬ اتفاقی انتظارش رو می کشه…

مردی که مسئول رسیدگی به کفن و دفن ربابه‬ خانوم بود جلوتر اومد و گفت:
فقط شما از نزدیکانشون هستی؟‬
نسیم آهسته جواب داد:
نه اگر آشنا داشت که اینجا فوت نمی کرد.‬
– پس…‬
– من یه زمانی کمک کردم که پذیرش بگیره…
گاهی بهش سر می زدم.‬
– بله. خدا بیامرزدش.‬
‫- خدا رفتگان همه رو بیامرزه.‬
‫- کار من تموم شده… شما تشریف نمی برید؟‬
‫- میرم… شما بفرمایید!‬
‫مرد خداحافظی کرد و رفت.
نسیم دوباره بالای سنگ قبر تازه ایستاد و آهی کشید.‬
‫برای خاکسپاری فقط چندتا غریبه از دور و اطراف قبرستون شرکت کرده‬ بودند.
نه تاج گلی نه خیراتی. فقط دسته گل و ظرف خرمایی‬ که نسیم آورده بود.
از این همه تنهایی دلش می گرفت اما کاری ازش‬ بر نمی اومد.
نگاهی به ساعت انداخت…

دانلود نسخه پی دی اف

دانلود نسخه موبایلی

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
چت روم تهران