تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان جدال مجنون وار

خلاصه رمان جدال مجنون وار

رمان از زبان فاطمه
دست به دست با معین به داخل خانه بزرگ آفا می رفتیم.
ساقدوش ها هم پشت سرمون می آمدند.
از زهرا شنیده بودم که امشب چه اتفاقی قراره بی افتد و چرا ساقدوش ها دنبالمون می آیند.
خندم گرفته بود و خیلی دلم می خواست بدونم که معین می خواد به ساقدوش ها چی بگه.
وارد اتاق شدیم.
با خنده بهش خیره شده بودم که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیر خنده.
معین: مرگ، به چی می خندی؟
در حالی که می خندیدم زمزمه کردم:
-حالا می خوای با ساقدوش ها چه کار کنی؟
معین: فاطمه، عصبیم نکن لطفا…
خنده ام رو درجا که قورت دادم هیچ…

دانلود نسخه پی دی اف

دانلود نسخه موبایلی

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
چت روم تهران